0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید محمدرضا قوام(شهید ارتفاعات دوپازا)

شهید محمدرضا قوام(شهید ارتفاعات دوپازا)
يكي از اون روزها پدر و مادر من اومده بودند براي ملاقات و مقداري ميوه و خوراكي هم براي من اورده بودند 

شهید محمدرضا قوام جوانی بلند قامت و خوش چهره بود ؛ با خونگرميش ادم رو جذب میکرد.مثل همه ي رزمنده ها شاداب ؛ شوخ و دوست داشتني بود.

بخاطر قدو قامتش هميشه موردتوجه فرماندهان و مسئولين پادگان و بعدا" فرماندهان در  جبهه بود و براي كارهاي مهمتر از اون شهيد بزرگوار كمك ميگرفتند.

مثلا وقتي كه از عقبه ي لشگر قرار بود كه به خط مقدم بريم شهيد قوام و چندتا از بچه هاي ديگه رو زودتر بردند براي تحويل گرفتن خط و شناسائي منطقه و  توي خط  هم پاسبخش بود.

خاطره ي جالبي كه از شهيد قوام دارم بر ميگرده به پادگان :

بستگان بچه ها وقتي براي ملاقات ميومدند ؛ كنار در دژباني مي نشستند و بچه ها روميديدند؛ روبروي دژباني پادگان يه ساختمون بود كه بچه هائي كه اونروز ملاقات نداشتند پشت ديوار اون ساختمون مخفي ميشدند و منتظر عمليات.

يكي از اون روزها پدر و مادر من اومده بودند براي ملاقات و مقداري ميوه و خوراكي هم براي من اورده بودند . درحالي كه داشتيم با مادرم و مرحوم پدرم  حرف ميزديم شهيد قوام از كنار ما رد شد و به پدر و مادرم سلام داد مرحوم بابا بهش تعارف كرد كه بفرما عزيزم ؛ شهيد قوام هم با لبخند ( آميخته با شيطنت) گفت : ممنون بعدا خدمتشون ميرسيم .

بعدازپايان ساعت ملاقات  وقتي كه ميخواستيم بريم به سمت آسايشگاه بايد از ساختموني كه تعريف كردم رد ميشديم و من هم ناگزير با اينكه ميدونستم ميخواد چي بشه رفتم ؛  در  حالي كه  دوتا كيسه پلاستيكي ميوه و خوراكي دستم بود كه يهو چندتا از بچه ها كه يكيشون شهيد قوام بود ريختند سرم و ميوه ها پخش شد و بچه ها ميوه ها رو خوردند .

اين رسم بود كه بمونيم پشت ديوار و بزنيم تو گوش ميوه و خوراكي بچه ها ؛ يه چيزي بود شبيه همون جشن پتو و شوخي هاي ديگه. بعدا كه به پدرم گفتم  اونروز  كه شهيد قوام گفت خدمت اقا رسول ميرسيم چه بلائي سرم اوردند كلي خنديد ...

یاد و خاطره اش را در سینه ام گرامی میدارم

 شهید محمدرضا قوام نفر اول از سمت راست  اسفندماه 1366



منبع : وبلاگ سنگرنشينان ارتفاعات دوپازا
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/14 10:4:7
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آخرين روز آموزش در پادگان توحيد

آخرين روز آموزش در پادگان توحيد
در روزهاي پاياني آموزش كه خارج از پادگان توحيد به اردو رفته بوديم تا در فضاي خارج از پادگان آموخته هامون رو محك بزنيم. روز آخر بعد از دو سه خشم شبانه ي سنگين ؛ اذان صبح بيدار باش زدند؛ 
بعد از نماز همه توي ميدون صبحگاه(كه يه تيكه زمين صاف بود و محصور بين كوه ها بايه تيرك چوبي بعنوان ميل پرچم وسطش) جمع شديم و بعد از قرائت قران و اجراي صبحگاه مسئول اردو گفت امروز خود دسته ها بدون حضور مربيان و مسئولين پادگان بريد راهپيمائي و نرمش و گرمش رو خودتون انجام بديد. دسته ي ما كه شهيد قوام هم جزوش بود رفتيم پشت يكي از قله هاي كوتاه پشت اردوگاه و همونجا نشستيم به بگو بخند و تعريف و شيطنت و كلا بيخيال راهپيمائي واردو شديم .
بعد از ساعاتي (يك و نيم تا دوساعت) از بالاي  كوه بصورت ستوني سرازير شديم و كوه رو دور زديم و وارد اردوگاه شديم. حالا ديگه ساعت حدود هفت و نيم صبح بود يكي از مربي ها اومد و خسته نباشيد گفت و ما رفتيم توي چادرمون كه صبحانه بخوريم. سفره رو كه انداختيم همون مربي اومد و گفت بچه ها بيائيد داخل ميدون صبحگاه كار دارم باهاتون . خواستيم سفره رو جمع كنيم گفت نه جمع نكنيد الان برميگرديد و صبحانتون رو ميخوريد.

خلاصه جمع شديم توي ميدون صبحگاه بعد از كلي از جلو نظام و به چپ چپ ؛ به راست راست و بشين و پا شو گفت ما به اختيار خودتون گذاشتيم كه بريد راهپيمائي ولي شما .....

بچه ها به هم نگاه ميكردند و به هم غر ميزدند و هركسي گردن ديگري مينداخت كه تقصير تو بود و اون ميگفت تقصير فلاني و بود و حق هم اين بود كه همه مقصر بودند .

مربي يه پرچم به يكي از بچه ها داد و با دست دورترين قله رو نشون داد و گفت : همه با هم بريد و پرچم ايران رو بر فراز اون قله برافراشته كنيد و برگرديد صبحانه تون رو بخوريد.

از اينجا من با دوربين كنترل ميكنم همه بايد از كوه بالا بريد ؛ راه افتاديم و هي قر و لند كرديم و از كوه بالا رفتيم . پرچم رو زديم و برگشتيم و به جاي صبحانه نهار رو ميل كرديم.

ياد باد آن روزگاران ؛ ياد باد

منبع : وبلاگ سنگرنشينان ارتفاعات دوپازا

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/14 9:58:5
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نخستین استاد فرمانده سپاه چه کسی بود

نخستین استاد فرمانده سپاه چه کسی بود
پنج ساله بودم که به صلاح‌دید مادر برای یادگیری قرآن وارد مکتب‌خانه شدم که استاد آن خانم مؤمنی بود به نام ملا کبری. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، سردار محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در سال‌های دفاع مقدس، به نام نظامی‌اش، «عزیز جعفری» شهرت پیدا کرد؛ کتاب‌ «کالک‌های خاکی» خاطرات شفاهی عزیز جعفری را از زمان تولد تا تابستان 1361 در بر می‌گیرد، که روایت خواندنی او در دورن کودکی‌اش در ادامه می‌آید:

                                                          ***

سال تولدم 1335 است؛ اوایل تابستان در روستای نجف‌آباد در شرق شهرستان یزد به دنیا آمدم؛ فرزند سوم خانواده‌ای هستم که 10 فرزند دارد. 7 پسر و 3 دختر که با فاصله سنی 2 سال متولد شده‌اند. پدرم، مرحوم محمدحسین جعفری معروف به معمار، از معمارهای باسابقه شهرستان یزد بود. مادرم، بانو صفا سلمانیه خانمی هستند خانه‌دار، اصالتاً یزدی و خیلی باصفا و متدین.

از آنجا که پدرم معمار بودند، هر چند سال یکبار اسباب‌کشی می‌کردیم و در خانه قدیمی‌ساز که برخی اجاره‌ای بودند، زندگی می‌کردیم. خانه‌هایی با معماری خاص یزدی‌ها با دیوارهای خشتی و سقف گنبدی که روی آن را با کاه‌گل می‌اندودند. سبک معماری این قبیل خانه‌‌ها منطبق با اصولی بود که بتواند ساکنانش را مقابل گرمای تابستان و سرمای استخوان‌سوز زمستان کویر حفظ کند. ضمن اینکه ساختمان این خانه‌ها طوری طراحی شده بود که در روزهای گرم و طولانی تابستان گاهی مجبور می‌شدیم از صبح تا غروب آفتاب 3 یا 4 بار جا عوض کنیم.

از سربند صبح در ایوانی می‌نشستیم که پشت به شرق داشت و آفتاب تند صبحگاهی یزد به آنجا نمی‌تابید؛ از صبح تا حوالی ساعت یازده آنجا خیلی خنک بود؛ نزدیک ظهر می‌رفتیم داخل حوض خانه، جایی که بالای آن یا کلاه فرنگی بود یا بادگیر. وقتی باد از مجرای بادگیرها داخل می‌آمد و بر آب حوض جریان پیدا می‌کرد، هوای خنک و دلپذیری ایجاد می‌شد.

عقربه‌‌های ساعت قدیمی دیوار خانه به 2 بعدازظهر که می‌رسید دیگر در حوض خانه هم نمی‌شد دوام آورد. آن موقع بود که همگی سرازیر می‌شدیم سمت زیرزمین. زیرزمین‌های منازل قدیمی یزد معمولا 15 تا 20 پله داشت. آن پایین جایی خنک و محل استراحت بعد از ظهرهای اهل خانه بود.

نزدیک غروب آفتاب از زیرزمین می‌دویدیم بیرون و وارد تالاری در قسمت غربی خانه می‌شدیم که از قبل دور آن آب‌پاشی می‌شد. شام را در همان تالار می‌خوردیم و همگی برای خواب می‌رفتیم پشت‌بام خانه. روی سقف کاه‌گلی که به سبب آب‌پاشی در شب بوی نم می‌داد، طاق‌باز رو به آسمان دراز می‌کشیدم و با چشم‌هایم آن قدر ستاره می‌شمردم تا پلک‌هایم سنگین می‌شد و می‌رفتم به سیاحت اقلیم هفت پادشاه.

بعدها که کمی بزرگتر شدم قبل از خواب قصه شب رادیو را هم گوش می‌کردم؛ قصه که تمام می‌شد خواننده‌ای با صدای محزون برای شنوندگان زمزمه می‌کرد: «لالایی کن مرغک من، دنیا فسانه‌ست...» جمعه شب‌ها داستان سریالی ـ پلیسی بسیار پرطرفدار «جانی ‌دالر» پخش می‌شد که شنونده مشتاق و همیشگی این برنامه هم بودم.

5 ساله بودم که به صلاح‌دید مادر برای یادگیری قرآن وارد مکتب‌خانه شدم که استاد آن خانم مؤمنی بود به نام ملا کبری. ملا کبرا پیرزنی بود حدود 70 ساله؛ تا آنجایی که به یاد دارم همسر و اولادی نداشت و تنها زندگی می‌کرد؛ بانوی عالمی بود که شخصیتی بانفوذ و وارسته داشت و مدرس قرآن بود.

صبح‌ها قبل از رفتن به مکتب‌خانه مادر نان و پنیر و گاهی هم نان و خیار و گوجه را توی دستمال کوچکی بقچه می‌کرد و می‌داد به من. بعد هم با خواندن آیت‌الکرسی و ذکر صلوات من را راهی مکتب‌خانه می‌کرد.

محل مکتب‌خانه در همان منزل مُلاکبری بود. یکی از آن منازل قدیمی یزد با حوضی کوچک وسط حیاط که اطراف آن را تعدادی درخت انار پوشانده بود. کلاس ما داخل سرسرای ورودی همان خانه بود؛ راهرویی دراز و نه چندان پهن که مُلا در انتهای آن طوری می‌نشست که در ریز حرکات هر 25 شاگردش کنترل داشته باشد. تابستان‌ها وقتی شب‌ها به شدت گرم می‌شد دلمان لک می‌زد برای وزش یک باد خنک. در آن راهرو هر چند در فصل گرما کمتر این جور بادها نصیب ما می‌شد، اگر تقّی به توقّی می‌خورد و بادی در راهرو می‌پیچید حسابی جگرمان حال می‌آمد.

کنترل 25 بچه قد و نیم‌قد کار آسانی نبود. اما مُلا کبری مجهز به چند ترکه انار که همیشه همراه داشت، چنان زهره‌چشمی از ما می‌گرفت که جرأت جیک زدن هم نداشتیم.

شیوه‌ آموزش در مکتب‌خانه ملا‌کبری از این قرار بود: 2 ساعت اول درس الفبا، بعد از آن چند دقیقه راحت‌باش برای صرف صبحانه‌ای که داخل بقچه‌ها داشتیم، بعد از خوردن صبحانه دوباره درس داشتیم و این بار آموزش جزء سی قرآن مجید. کلاس‌های درس ملا‌کبری برای بچه‌هایی به سن ما واقعاً کارآمد بود.

نگارنده : admin2 در 1392/5/13 13:26:17
یک شنبه 21 تیر 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دست علی را که دیدم کپ کردم

دست علی را که دیدم کپ کردم
چند قدمی نرفت جلو که ما دیدیم خاکی بلند شد و هوا سیاه شد، بعد هم موحد از بین خاک و خاکستر آمد جلو، در حالی که دستش قطع شد و همین طور از عصب‌ها و استخوان‌هایش دارد خون می‌آید.
 
 
شهید علی رضا موحد دانش علی رغم شجاعت ها و دلاورمردی‌هایش جزو فرماندهان شهیدی است که نامش در جامعه مهجور مانده و کمتر کسی‌نام او را شنیده است. ایشان در مقطعی فرماندهی لشکر 10 السید‌الشهدا را بر عهده گرفت اما به دلایل اختلافاتی که پیش آمد از این سمت استعفا داد و سرانجام به عنوان یک بسیجی ساده در منطقه حاج عمران به تاریخ 13 مرداد 1362 مزد خوییش را از خدایش گرفت و تا ابد عند ربهم یرزقون شد. 

خبرگزاری فارس به مناسبت سی‌امین سالگرد شهادت این شهید عزیز گفتگوهایی با دوستان و همرزمان و نزدیکان ایشان انجام داده که به مرور در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت. این مطلب صحبت‌های عابدین وحیدزاده از دوستان و همرزمان شهید موحد دانش است که تا کنون در جایی منتشر نشده است. آقای وحید زاده علی رغم اینکه خیلی اهل مصاحبه نیستند اما با سعه صدر زحمت کشیدند و ساعاتی را با ما به گفتگو نشستند. 

از سمت چپ تصویر‌( شهید موحد دانش- عابدین وحیدزاده) شهید اسکویی در عکس حضور دارد

*رفیقی از محله خیابان هاشمی

بنده «عابدین وحیدزاده» هستم. البته نام خانوادگی من چیز دیگری بود که بعد از عملیات «خیبر» تغییرش دادم. سال 59 وارد سپاه شدم. آن زمان سپاه تهران 9 گردان عملیاتی داشت و من ورودی دوره 12 بودم و جمعی گردان 9.

متولد 1341 در نظام‌آبادِ تهران هستم و بزرگ شده ی محله ی هاشمی اما اصلیت ام به میانه برمی گردد. پدرم کارمند سازمان تامین اجتماعی و مادرم خانه‌دار بودند. ما سه تا برادریم و یک خواهر. بزرگتر از بقیه هستم.

*دو تا سیلی آبدار برای انقلاب

انقلاب که جان گرفت، من 15-16ساله بودم و مثل بقیه‌ی مردم عادی در راهپیمایی شرکت می‌کردم و روی پشت بام ها الله‌اکبر هم می‌گفتم. گاهی هم لاستیک آتش می‌زدیم و ... یک بار در محله مان، خیابان هاشمی داشتم شعار می‌دادیم و کوکتل مولوتف درست می‌کردیم که یک دفعه یکی از اهالی محل که شهربانی چی بود، گوشم را گرفت و فحش بدی داد. من داد زدم ولم کن که دو تا سیلی هم زد به گوشم. زن های همسایه به دادم رسیدند و نجاتم دادند.

تا کی می‌خواهید دنبال این باشید که پپسی‌کولا بخورید یا نخورید؟

یک عموی ناتنی‌ دارم به اسم «حجتی» که روحانی بود و بعدها نماینده امام در لبنان شد. پسرش «محمد ابراهیم» و دو تا نوه‌هایش هم شهید شدند. یادم می آید، در مسجد برای مادربزرگم مجلس ترحیمی گرفتند، که ایشان رفت بالای منبر و شروع کرد گفت شما خجالت نمی‌کشید؟ تا چه زمانی می‌خواهید خر بمانید؟ تا کی می‌خواهید دنبال این باشید که پپسی‌کولا بخورید یا نخورید؟ حرام است یا نیست؟ چشمتان را باز کنید ببینید اطرافتان چه خبر است؟...حرف هایی درباره نهضت امام و مبارزه زد. ما بچه بودیم و بعدها معنی صحبت های ایشان را فهمیدیم.

 

از سمت راست تصویر (شهید میر علی اسکویی- شهید علیرضا موحد دانش- عابدین وحید زاده)

*جنگ شروع شد

روز22 بهمن، من به خاطر سن و سن و سالم، زیاد قاطی قضایا نبودم اما بین مردم بودیم و فقط صحنه‌ها را می‌دیدم. دو سال بعد که سبیل پشت لبم سبز شد، جنگ هم شروع شد. دو هفته از شروع جنگ گذشته بود که وارد پادگان امام حسین شدم و آموزش دیدم. آموزش کوتاهی بود. بعد از آن تقسیم شدیم. حدود ششصد نفر بودیم که یک عده آمدیم فرودگاه، یک بخش رفت صدا و سیما و یک بخش هم بیت امام. کمی بعد ما را آماده کردند برای اعزام به «سرپل ذهاب». ‌بچه‌های تهران را بیشتر می‌فرستادند آن جا. همان موقع که قرار شد اعزام شویم، گردان از 600 نفر به 300 نفر رسید.

*روایتی از اولین دیدار با دو فرمانده

در پادگان ولی عصر(عج) محسن وزوایی را معرفی کردند برای فرماندهی گردان. دیدیم یک آدم لاغراندام، نحیف و تیپش به همه چیز می‌خورد غیر از اینکه آدم عملیاتی باشد. به نظر ما عملیات، چهره ای خشن و قوی می‌خواست. بعد از طی مراحلی، رفتیم منطقه. آن جا هم تقسیم شدیم و ما را فرستادند «پادگان ابوذر» در «سر پل ذهاب». ما که رسیدیم، قرار شد یک عملیاتی در سمت «تنگ کورک» انجام بدهند. یک گروهان ادغامی از ما و بچه های ارتش درست کردند و «علی موحد دانش» شد فرمانده. شب غذایی خوردیم و آماده شدیم. بعد هم پیاده و به ستون راه افتادیم. از سرشب تا دم دمای صبح راه می‌رفتیم. سلاح‌ها آن زمان مثل الان نبود. ژ-3 بود و سنگین، به اضافه ی پتو و کوله‌پشتی و هر کس هم 5 تا خشاب. بعضی‌ها هم تیربار ژ-3 داشتند. من «علی موحد» را آن جا دیدم. تیپش ورزشکاری بود و یک ژ-3 دوربین دار هم در دست داشت.

*حرکات علی کاملا جنوب شهری بود

در اولین نگاه، از علی خوشم آمد. حرکات و سکناتش جنوب شهری بود و برای کسی مثل من جذاب. شما از یک آدم عملیاتی یک چهره ای خشن و زرنگ انتظار دارید و ما این را در چهره «علی موحد» می‌دیدیم ولی در محسن وزوایی نه. «علی موحد» حرف که می‌زد، نیش همه ی بچه‌ها به خنده باز می شد ولی محسن وزوایی یک آدم خیلی کلاسیک بود. لباس رسمی سپاه پوشیده بود و خیلی شق و رق و اتو کشیده. محسن، به میدان جنگ که آمدیم خودش را نشان داد و گل کرد. این خصوصیات به پایگاه اجتماعی هر کدام از این عزیزان مربوط می شد. مثلا غلامعلی پیچک یک معلم بود، ابراهیم شفیعی، شرکت نفتی بود و «علی موحد» هنرستانی و محسن وزوایی یک دانشجو بود. لاغراندام و نحیف و ساکت. در منطقه بود که ایشان چهره ی دیگرش را نشان داد. اما «علی موحد» در همان اولین دیدار، جوهر عملیاتی اش به چشم می آمد. دنیای متلک و شیطنت های شیرین بود. وی حاضر جواب شیطون بود. اخوی‌اش محمدرضا موحد دانش از او هم شیطان‌تر بود. خدا هر دو را رحمت کند. باید پای صحبت های پدرشان بنشینید تا بفهمید این دو برادر چه آتش پاره هایی بودند.

 

شهید موحد دانش نفر دوم از سمت راست تصویر. در عکس شهید وزوایی و حسین خالقی نیز مشاهده می‌شوند

*در عملیات تنگه کورک محاسبات اشتباه از کار درآمد

برگردیم به عملیات «تنگ کورک». ارتشی ها محاسبه کرده بودند یک نفر با تجهیزات انفرادی و با وضعیتی که گفتم، اگر بخواهد یک ساعت پیاده‌روی کند مثلا فلان قدر می‌تواند برود، غافل از این که منطقه پستی و بلندی دارد و از طرفی شب هم هست و دیگر این که شما از ساعت سوم، تحلیل می‌روی و اگر هم به آخر کار برسی، دیگر نفسی برایت باقی نمی ماند. مسیر خیلی طولانی بود و خیلی از بچه‌ها در راه، نیمه خواب بودند. یک لحظه که گفتند بچه‌ها بایستند، خیلی ها در ستون خوابشان برد. هوا داشت گرگ و میش می‌شد که گفتند برگردید و اگر برنگردید عراق آتش می ریزد و همه نابود می‌شوید. محاسبه آقایان این بود که ما ساعت 2 برسیم آن جا و بعد با استفاده از تاریکی شب، کار را تمام کنیم. در صورتی که وقتی رسیدیم هوا گرگ و میش بود. «علی موحد» شروع کرد بچه ها را به سمت عقب هدایت کردن. پشت ستون حرکت می کرد و می‌گفت بدو بدو برادر، برادر نماز بخوان. دویده بخوان. بچه‌ها خیلی خسته بودند. یکی کوله اش را می‌انداخت، یکی ژ-3 اش را می‌انداخت و «علی موحد» این ها را بر می‌داشت که جا نمانند. وقتی رسیدیم لبه ی جاده ای که به گیلان غرب منتهی می شد، دیگر جنازه‌هایمان رسیده بود. همه واقعا خوابشان می‌آمد. انگار یک سال نخوابیده بودیم. آن جا یک جیپی بود برای ارتش که پیچک هم داخلش بود. ایشان آمد و یک صحبت کوتاهی کرد و عذرخواهی کرد و گفت شما استراحت کنید.

*محاسبه‌ای که پیچک را به شدت عصبانی کرد

یادم هست آن جا دیدم پیچک زد توی گوش یکی از  ارتشی ها و او را هل داد به سمت ماشین و گفت: تو نمی‌فهمی! بعدا که پرسیدم قضیه چه بوده، گفتند: پیچک سر این محاسبه‌ای که طرف کرده بود عصبانی بود. که در نهایت هم به این نتیجه رسیدند که آن عملیات را منتفی کنند.

*به یاد محسن چریک

در مرحله ی بعد، فرماندهان در آن جا به این نتیجه رسیدند که یک عملیات وسیعی در غرب انجام بدهند و روی منطقه بازی‌دراز عمل بکنند. اهمیت این منطقه زیاد بود. اگر موفق می شدیم، برد بزرگی می‌شد. آن زمان ارتش و سپاه بیشترین توانشان را گذاشته بودند در جبهه ی جنوب و در غرب، کمتر کار موثری می‌دیدی. به همین علت عراق خیالش از این طرف راحت بود. بازی‌دراز، سوق‌الجیشی بود. هم از عقب بر عراق اشراف داشت و از این طرف هم، بر «سر پل» مسلط بود و «دشت ذهاب» و جاده «گیلان غرب» هم کاملا زیر دیدش بود. وضعیت عراقی ها هم طوری بود که اگر خیز محکمی برمی داشتند، راحت به «پادگان ابوذر» می رسیدند. شنیده بودم عزیزی به نام «سعید گلاب بخش» که به «محسن چریک» معروف بود قبلا از ما خواسته بود همان حول و حوش عملیات چریکی بکند که نتوانسته و خودش و نیروهایش شهید شده بودند. روحشان شاد.

*شهید موحد دانش با طناب خودش را از سخره کشید بالا

بعد از آن که قرار شد روی بازی دراز عمل بکنیم، جناح چپ را به آقای ابراهیم شفیعی سپردند و محسن وزوایی و علی موحد شدند معاونان ایشان.حاجی بابا هم قرار بود از جناح راست عمل بکند که نتوانستند خوب کار کنند. یادم هست به یک جایی که رسیدیم، «علی موحد» طناب خواست. حسن توکلی طنابی به ایشان داد و علی، طناب را به جایی گیر داد و خودش را کشید بالا. با این که از جناح راست، عملیات‌ تعطیل شد و پیچک می‌خواست کل عملیات را متوقف کند، «علی موحد» اصرار کرد که ما می‌رویم و رفتند. یک مقدار که بالا رفتیم، تک تیرانداز عراقی، یکی از بچه‌هایی را که با «علی موحد» آمده بود زد. اسمش علی لسانی بود. «علی موحد» 4 نفر را از جنوب با خودش آورده بود غرب. یکی علی لسانی بود، یکی محمود(فامیلش را فراموش کردم) و یکی مجید آتشگاهی و یکی هم محمد نوری‌نژاد که الان زنده است. آن سه تای دیگر شهید شدند. دو تایشان، همان جا در بازی دراز شهید شدند؛ علی لسانی و محمود.

*حقی که علی کف دست تک تیرانداز گذاشت

بعد از عملیات بازی‌دراز ،«علی موحد» به من گفت بیا با هم برویم جایی. من یک موتور داشتم که سوار آن شدیم و رفتیم خانه‌ ی، محمود. یک خانوادة مستعضف داشت. مادرش در حمام کار می‌کرد و خانه‌شان کنار همان حمام بود و رفتیم خانه‌شان و او هم دو تا پایش قطع شد و رفته بود در میدان مین. «علی موحد» وقتی تیر خوردن این بچه ها را دید، از تک تیرانداز خیلی شاکی شد. با دوربینش، تک تیرانداز را پیدا کرد و بعد با تیر مستقیم او را زد. بعد به یکی از بچه‌های آرپیچی‌زن گفت سنگرش را بزن و او هم مستقیم سنگر را زد. ما رفتیم به همان سنگر و دیدیم «علی موحد» درست زده بود به پیشانی او. خلاصه «علی موحد» مسیر را آزاد کرد و بچه ها کشیدند روی 1050. هنگام عملیات، یک هلی‌کوپتر آمد کمک و نان و آب آورد که بعد فهمیدم اکبر شیرودی است. خیلی شیر بود. خدا روحش را شاد کند. قشنگ می‌رفت در دل عراقی‌ها. وقت آب و غذا آوردن، این قدر آمد جلو که ما صورتش را تشخیص دادیم و بعد دور زد و رفت. البته دبه‌های آب وقتی افتادند پایین سوراخ ‌شدند و به کارمان نبامدند. هوا که داشت تاریک می‌شد «علی موحد» یک تقسیم کاری کرد و محسن وزوایی کشید آن طرف و ما هم شب آن جا ماندیم. هم خوابمان می آمد، هم می ترسیدیم عراقی ها بیایند سروقتمان. قرار شد دو تا دو تا پست بدهیم. پست من که تمام شد، رفتم بخوابم. آن قدر تاریک بود که چشم چشمی را نمی دید. یک بنده خدایی در سنگر خوابیده بود. گفتم برادر! برو آن طرف‌تر بخواب تا من هم بخوابم. یک دفعه دیدم یکی از بچه‌ها داد زد چرا ایستادی؟ بدو بدو عراقی‌ها دارند می‌آیند بالا. بلند شدم و هر چه به این برادر گفتم بلند شو، او بلند نشد. تخت خوابیده بود. بی خیالش شدم و رفتم کنار بچه ها. دیدم در این سینه‌کش ارتفاع، عراقی‌ها داشتند می‌آمدند. «علی موحد» گفت تا من نگفتم نزنید. این ها خیلی نزدیک شدند. من هم گفتم آقای موحد، الان می رسند. حسابی که نزدیک شدند، «علی موحد» گفت: حالا بزنید. من شروع کردم به زدن که ژ-3 گیر کرد. یک کلاش برداشتم و ادامه دادم. تعدادی کشته شدند و تعدادی هم فرار کردند و  و چند تایی هم اسیر شدند.

 

شهید علیرضا موحد دانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا (سمت راست)

*خیلی ذوق زده نشوید!

«موحد» گفت: خیلی ذوق‌زده نشوید. این ها کارشان تمام نشده و دوباره پاتک خواهند کرد. من آن جا قضیه آن برادر را که خوابیده بود و بلند نشد، برای علی تعریف کردم. گفت: برادر کدام است؟ جنازه‌ عراقی بوده. این جا تازه ترس من شروع شد.

بعد از این، «علی موحد» بی سیم زد و تقاضای نیروی کمکی کرد. بعدش هم بلند شد برود جلوتر را نگاهی بیاندازد. یکی از بچه‌ها گفت: برادر موحد! جلو بروی، عراقی ها می‌زنند. علی گفت: نگران نباش، برایشان یَهلونی پَهلونی می کنم، کاری نداره که!

*دست علی را که دیدیم کپ کردیم

چند قدمی نرفت جلو که ما دیدیم خاکی بلند شد و هوا سیاه شد، بعد هم موحد از بین خاک و خاکستر  آمد جلو، در حالی که دستش قطع شد و همین طور از عصب‌ها و استخوان‌هایش دارد خون می‌آید. ما هم کپ کرده بودیم. موحد که وضع ما را دید گفت: چه خبره؟ چی شده؟ بعد گفت: بند پوتین من را باز کن. باز کردم و گفت: ببندید بالا تر از زخم و هر چند دقیقه این را باز کنید که دست سیاه نشود. من و یکی از بچه ها این کار را کردیم ولی رنگ صورتش هر لحظه زردتر می‌شد. از آن طرف درگیری هم ادامه داشت، تقریباً حول و حوش ساعت 11 صبح بود که نیروی کمکی رسید و «علی موحد» راضی  شد خودش پیاده برود پایین. فکر کنم سوم اردیبهشت بود.

«علی موحد» در شهامت آدم بی‌نظیری بود. دستش حال همه ی ما را خراب کرده بود اما خوش می‌گفت چیزی نشده و دستش را می‌کرد در جیبش. ما می‌دیدیم رنگش پریده و شلوارش خونی است اما خوش اصلا به روی خودش هم نمی آورد. تازه وقتی هم که راضی شد و رفت بیمارستان، فردایش دیدم با لباس سپاه و با کفش کتانی و دست بندپیچی شده، دارد می‌آید بالا. گفتم برادر موحد! سلام. که با خنده جوابم را داد. می‌گفت و می‌خندید.

*علی موحد در عملیات فتح المبین

بعد از عملیات، بازی‌دراز ، رفتیم ملاقات امام  و بعد آمدیم پخش شدیم در گردان. من که گروهان 4 بودم مامور شدم به فرودگاه. مدتی بعد دوباره اعزام شدیم به «سرپل ذهاب» برای عملیات دوم بازی‌دراز. در این عملیات، من مجروح شدم و بعد از آن من دیگر با گردان نبودم  تا عملیات فتح‌المبین. آن موقع تیپ های سپاه تازه داشت تشکیل می شد. «علی موحد» در لشکر «المهدی» با حاج علی فضلی بود و محسن وزوایی در تیپ محمد رسول الله(صلوات الله علیه) در کنار حاج احمد متوسلیان بود و فرماندهی گردان حبیب را بر عهده داشت.

*پیشنهاد داوود کریمی برای تشکیل تیپ سید‌الشهدا

فتح‌المبین که تمام شد، «علی موحد» از تیپ «المهدی» جدا شد و آمد پیش «محسن وزوایی». در فاصله ای که بین فتح‌المبین و بیت‌المقدس پیش آمد، «داوود کریمی» که فرماندة سپاه منطقه ده کشوری بود، محسن وزوایی را خواست و به ایشان گفت با توجه به این که بچه‌های سپاه توانایی‌شان بالاست و قرار هم نیست همه ی بچه‌های با تجربه و پرتوان در یک تیپ باشند، ما می‌توانیم این ها را کادرسازی کنیم. حاج داوود پیشنهاد می کند که یک تیپ(یعنی تیپ 27) را دو تیپ کنیم و سیدالشهدا را راه بیاندازیم. محسن رضایی قبول می‌کند و قضیه را با حاج احمد در میان می گذارد. حاج احمد می گوید شما الان این کار را نکنید، چون ممکن است کادر تیپ حضرت رسول(ص) تضعیف بشود و بماند برای بعد از بیت المقدس که وزوایی قبول می کند. به هر حال حاج داوود حکمی می نویسد و امضا می‌کند برای محسن رضایی به عنوان فرمانده تیپ سیدالشهدا(ع). توجه کنید که آن زمان محسن وزوایی و «علی موحد» هر کدام یک مقبولیتی در بین بچه‌های تهران داشتند. حاج احمد از مریوان آمده بود و یک طیفی از بچه های خودش را آورده بود ولی عموم بچه‌های تهران که پادگان ولی عصری بودند، وزوایی و موحد را می‌شناختند و اگر در آن زمان کوتاه بین فتح المبین و بیت المقدس، تیپ سیدالشهدا(ع) از‌ تیپ حضرت رسول(ص) جدا می‌شود، امکان جایگزین کردن وجود نداشت. به هر حال قرار شد ماجرا به بعد از بیت المقدس موکول شود. در این زمان قرار شد محسن وزوایی مسئول محور شود و گردان حبیب به «علی موحد» تحویل گردد. یادم هست من و «علی موحد» و محسن وزوایی و حسین تقوامنش و حسین خالقی در یک تویوتا استیشن( از آن ها که به فرماندهان داده بودند) نشسته بودیم که همانجا صحبت نهایی شد که محسن « علی موحد» را به حاج احمد پیشنهاد داده  و علی شده فرمانده ی گردان حبیب. البته معلوم بود قبلا صحبت هایشان را با هم انجام داده اند و توی ماشین فقط دارند کار را نهایی می کنند. بعدش محسن، بچه های گردان حبیب را در دوکوهه جمع کرد و از علی کلی تعریف و تمجید کرد و گفت: با ایشان همکاری کنید و همان طور که با من راه آمدید با ایشان هم راه بیایید و علی رسما شد فرمانده ی گردان حبیب.

 

شهید علی موحد دانش در کنار برادرش شهید محمدرضا موحد دانش

*این ها را می‌کشیم تا همه عشق کنند

این جا یم نکته ی خنده داری یادم آمد که عرض می کنم. آن روزها، دو گروهان از گردان حبیب از بچه‌های کادر «پرسنلی و ارزیابی» سپاه تشکیل شده بود و یک گردان هم بسیجی بودند. «پرسنلی و ارزیابی»  سپاه جایی بود که به خاطر سخت گیری هایش نسبت به مسائل استخدام و گزینش بچه ها معروف بود و همه از پرسنلی شکار بودند. «علی‌ موحد» به شوخی می‌گفت: خب بچه ها، خوب شد. نگران نباشید. این ها  را می بریم می‌کُشیم که همه عشق کنند. می بریم توی کانال‌ها جایشان می گذاریم که همه کیف کنند و دلشان خنک شود. خلاصه کلی با این موضوع شوخی کرد و با هم خندیدیم.

*چندتا فرمانده گردان مشتی می‌خوام

بعدش «علی موحد» در پادگان دوکوهه، مرا صدا کرد و گفت: عابدین! چند تا فرمانده گروهان مَشتی به من معرفی کن. گفتم باشد. عباس شعفآن موقع، رفته بود به گردان میثم که پیش کاظم رستگار باشد. تا فهمید من دنبال چی هستم به من گفت ما در ولی عصر(عج) هم‌گردانی بودیم. نامردی نکنی آدم‌فروشی کنی(که یعنی مرا معرفی نکنی که مجبور شوم گردان میثم را ول کنم). گفتم باشد، اما تو باشی که بهتر است. تو این بچه ها را می‌شناسی گفت: نه. من یک مدتی دور بودم از جمع و آمادگی ندارم. یادم هست که شهید «حسین اسلامیت» را من معرفی کردم. خیلی بچه باصفایی است. هیکل درشتی داشت و در عین حال فوق العاده بچه ی مثبت و پاستوریزه بود و خیلی هم ساده. ما همه بچه جنوب شهر بودیم و او بچه ی ظفر بود. آقای پورقناد را هم معرفی کردم به عنوان پشتیبانی و تدارکات.

*شهید موحد دانش اجازه نداد برادرش در گردان او باشد

در این زمان اتفاقی افتاد که خیلی برایم جالب بود و در ذهنم ماند. در تقسیم بندی ها، محمدرضا، اخوی «علی موحد» را انداخته بودند داخل گردان حبیب. «علی موحد» قبول نکرد و گفت: ما دو تا برادریم. در عملیات یک دفعه اتفاقی می‌افتد و مسائل عاطفی با مسائل جنگ قاطی می شود. وقتی علی مخالفت کرد، قرار شد محمدرضا برود گردان سلمان و جانشین حسین قجه‌ای بشود که بچه ی اصفهان بود.


نگارنده : admin2 در 1392/5/13 13:25:13
 
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جراحی در اردوگاه عراقی‌ها

جراحی در اردوگاه عراقی‌ها
دو سه روزی بود نگاهش نکرده بودم. دراثر عرق زیاد و گرد و خاک ،شوره زده و مثل چوب خشک شده بود. با خونابه و چرکی هم که از زخم بیرون می‌زد به پایم چسبیده بود و اگر آن را می‌کندم از محل زخم خون جاری می‌شد. 
با شروع جنگ تحمیلی توسط رژیم بعث عراق همه اقشار و اقوام ایرانی احساس کردند که تمامیت ارضی کشور و انقلاب اسلامی در معرض تهدید جدی قرار گرفته است و این خود شروع فصل جدیدی از حماسه ‌آفرینی ایرانیان غیور بود. یکی از این خاطرات را  با هم مرور می‌کنیم.

***

تازه یادمان افتاده بود که بعد از یک ماه حبس درون سوله، اجازه داده‌اند در فضای باز بنشینیم. در حقیقت، ذهن‌ها مشغول جست‌وجو بود تا نحوه ذوق کردن را یادمان بیاورد که صدای خشن نگهبان، گروه ما را سر جایش میخکوب کرد.

ـ چرا این قدر داد و فریاد می‌کنه؟

ـ فکر کنم می‌گه جلوتر نریم.

ـ مگه چقدر از سوله فاصله گرفتیم؟ همش دو متر نمی‌شه.

رضا دستم را گرفت و لنگان لنگان به طرف دیوار کشاند. بدن لختش خراش‌های زیادی برداشته بود البته کمتر کسی پیدا می‌شد که بالاتنه سالمی داشته باشد.

خوابیدن روی زمین سفت و خشن و ناهموار و جابه‌جا شدن‌های زیاد، بدن‌ها را زخم کرده بود. تعدادی کاملاً لخت بودند و آن روز، ته سوله، با تکه‌ای از لباس‌های پاره و کثیفی که معلوم نبود مال کدام شهید است، عورت‌هایشان را پوشانده بودند. شرم‌شان پیش ما ریخته بود و از عراقی‌ها خجالت می‌کشیدند.

دیدن محیط بیرون کاملاً برایمان تازگی داشت آن روز بود که فهمیدیم کنار سوله ما دو سوله دیگر هم هست که یک اندازه‌اند. در فاصله‌ای بسیار کم، سه سوله کوچک‌تر هم قرار داشت که آنها هم مملو از اسرا بود. خارج از سوله‌ها تعدادی تانک و نفربر دیده می‌شد که نشان می‌داد محل اسارت ما باید پادگان و یا تعمیرگاه تانک باشد.

رضا دستش را زیر بغلم فرو کرده بود و شانه به شانه همراهم می‌آمد.

- پات چطوره؟

دو سه روزی بود نگاهش نکرده بودم. می‌ترسیدم دست به شلوارم بزنم. در اثر عرق زیاد و گرد و خاک شوره زده و مثل چوب خشک شده بود با خونابه و چرکی هم که از زخم بیرون می‌زد به پایم چسبیده بود و اگر آن را می‌کندم از محل زخم خون جاری می‌شد.

یاد روز اول خدمت و تابلوی کارخانه آدم سازی افتادم آن روزها دوست داشتم بعد از تغییراتی که در پادگان می‌پذیرم مثل آدم‌های آهنی عروسکی راه بروم و با قدرت مشت به دیوار بکوبم شاید تا آن روز تغییری در ما رخ داده بود اما با به اسارت درآمدن قرار بود بخش دیگری از توانایی های ما در بوته آزمایش قرار گیرد.

- خیلی می‌خاره جرأت نمی‌کنم دست بهش بزنم.

مجبورم کرد کنار دیوار بنشینم. آرام پارگی شلوارم را از هم باز کرد. از ترس درد سرم را عقب بردم و به دیوار چسباندم منتظر سوزش زخم بوی گند تندی توی دماغ خورد. وقتی رضا چشم‌های گشادش را به صورتم دوخت و به زخم پایم اشاره کرد ترسیدم.

ـ زخمت کرم گذاشته.

ـ کرم؟ چی‌چی می‌گی؟

باورم نمی‌شد. طی آن مدت، اجساد شهدا را دیده بودم که بعد از چند روز کرم‌ها اطرافش می‌لولیدند اما فکر نمی‌کردم زخم بدن آدم زنده هم کرم بگذارد شاید علت خارش بیش از حد و قلقلک‌های زیادش مال همین کرم‌ها بود.

به سختی از جا بلند شدم و با سرعت به طرف سوله رفتم. نگهبان که از حرکت غیرمنتظره‌ام جا خورده بود رو به‌ رویم گلنگدن کشید. ترسیدم و ایستادم چند بار داد و فریاد کرد تا فرمانده اردوگاه سر رسید. ابتدا مرا با دست نشان داد و وقتی متوجه رضا و امدادگر شد که به طرفم می‌آیند صدایش را بیشتر بالا برد و به جنب و جوش افتاد. سرگرد هم که تازه وارد صحنه شده بود چیزهایی را بلغور کرد چی می‌گه؟

رضا نگاهش را به سمت فرمانده اردوگاه که نگران و دست پاچه ما را تماشا می‌کرد انداخت و گفت: هیچی واسه خودش زرزر می‌کنه. فکر کنم ترسیده و می‌خواد بدونه تو واسه چی به یه دفعه بلند شدی و می‌خوای بری تو سوله.

ـ خب یک جوری حالیش کن پام کرم گذاشته و دکتر می‌خوام. همین که دست بردم زخم پایم را نشان سرگرد و نگهبان بدهم، سرگرد کلت کمری‌اش ار رو به آسمان گرفت و چند تیر هوایی شلیک کرد.

با صدای تیر، همه ساکت شدند و رضا و امدادگر از من فاصله گرفتند. با خشم اسلحه‌اش را داخل غلاف گذاشت و شروع به صحبت کرد. گفت: «می‌گه دکتر نداریم.»

با التماس از او خواستم بپرسد داخل دفتر اردوگاه، مایع ضدعفونی مثل بتادین، پرمنگنات، یا دارویی برای پانسمان دارند.

سرگرد چشمش را به زخم پایم دوخت و جوابم را داد: «نه دکتر، نه دارو، هیچ کدوم رو ندارن.»

برگشتم و با اضطرابی که وجودم را پر کرده بود، سر جایم نشستم. سرگرد و نگهبان آرام شدند و امدادگر با باز کردن پارگی شلوارم زخم را نگاه کرد: « رضا، ببین می‌تونی چند نخ سیگار از اینا بگیری.»

خنده ام گرفت. ابتدا فکر کردم وقت مناسب گیر آورده و می‌خواهند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. رضا به طرف فرمانده اردوگاه رفت و با ایما و اشاره راضی‌اش کرد چند نخ سیگار و کبریت به او بدهد. سیگارها را گرفت دنبال آدم سیگاری گشت: «کی سیگاریه؟»

کسی حاضر نبود بعد از یکماه آن هم با شکم خالی لب به سیگار بزند .رضا خودش داوطلب شد و کبریت روشن را زیر سیگار گرفت امدادگر هم زخم پایم را باز کرد و شعله کبریت را روی کرم‌ها گرفت سوزش پا و بوی سوختگی گوشت را تحمل کردم تا کرم‌ها یکی یکی روی زمین افتادند.

چندتایی را هم با کمک چوب کبریت بیرون کشید و حفره دهان باز روی رانم را نشان داد «مواظب باش خاک به زخمت نرسه، وگرنه... .»

تکان دادن سرش این معنا را می‌داد که یا می‌میرم یا در اثر گندیگی پایم را از دست می‌دهم. پوزخندی تحویلش دادم که بابا بی خیال ما رو نترسون.

هنوز جای شعله‌های کبریت می‌سوخت که پایم را کمی پیچاند و با فشار به محل زخم خونابه بدبویی بیرون ریخت. شدت درد زیاد بود اما وقتی چرک و خونابه بیرون ریخت پایم سبک‌تر شد و احساس راحتی کردم.

ـ تحملش رو داری؟

ـ می‌خوای چکار کنی؟

جوابی نداد و به رضا که تندتند به سیگار پک می‌زد و خاکسترش را میان دست یکی از اسرا خالی می‌کرد اشاره کرد تا دست‌هایم را از عقب بگیرد. دو نفر هم روی زانوهایم افتادند. برای  اینکه حواسم را پرت کنند شروع به صحبت کرد « نگاشون کن بعد از یه هفته گرسنگی و تشنگی حالا هم که او مدیم بیرون از ما آدمای لخت می‌ترسن.»

سر رضا نزدیک گوشم بود و در حالی که جواب امدادگر را می‌داد به دست‌هایش خیره شده بود «دیروز که اومدن سراغ بچه‌های گردان کماندویی 750 خیلی ترسیدم چند نفرشون رو زیر شلاق و زنجیر کبود کردن.»

رد نگاه رضا را دنبال می‌کردم که درد توی کمرم پیچید و دندان‌هایم روی هم فشرده شد. رضا با شنیدن فریادم دست‌هایم را بیشتر عقب کشید و دو نفر دیگر روی زانوهایم فشار آوردند.

«بابا به هر کس می‌پرستید قسم، یه مسکنی آمپولی ... .»

درد دوباره توی ستون فقراتم کمانه کرد و معده خالی‌ام بالا آمد. آب زردرنگی از دهانم بیرون ریخت و تلخی‌اش باعث شد لحظه‌ای درد را به فراموشی بسپارم.

چقدر ضعیف شده بودیم. حقوق طبیعی یک انسان را هم نداشتیم. جای اعتراضی هم نبود و اگر حرفی می‌زدیم، گلوله سربی جوابمان بود مثل همان روز اول که خیلی از مجروحان را با تیر خلاص به شهادت رساندند کسی خبر از وجود ما نداشت و نمی‌دانستند در آن سوله دور افتاده چه تعداد اسیر در اختیار عراقی‌هاست اگر همه را می‌کشتند کسی نمی‌فهمید. ملعون‌های عقده‌ای عراقی هم بدشان نمی‌آمد به تلافی آنچه از دست داده بودند کمی سر به سرمان بگذارند.

درد کمی آرام شده بود و امدادگر داخل زخم را نگاه می‌کرد. سرش را که بالا می‌آورد توجهی به من نمی‌کرد و خونسرد جواب رضا را می‌داد انگار اتفاقی نیفتاده و کسی فریاد نمی‌کشد.

ـ یادت می‌آد روز اول، وقتی گفتن پوتین‌ها رو دربیاریم، چه اتفاقی افتاد؟

ـ به خاطر همون قضیه، امروز همه پابرهنه‌ایم، به خدا خیلی بی‌معرفتن.

من چیزی یادم نیامد. آنها خندیدند و من زیر فشار درد، تلاش می‌کردم خود را از دست آنها خلاص کنم. امدادگر مثل کسی که داخل خمره دنبال چیزی می‌گردد، با این طرف و آن طرف کردن انگشتش میان حفره زخم، سعی داشت ترکش را بیرون بکشد. وقتی آن را لمس می‌کرد یا انگشتش به آن می‌خورد، از شدت درد، پیچ و تاب می‌خوردم. آنقدر فریاد کشیدم تا از حال رفتم.

وقتی به حال آمدم، متوجه شدم میان دایره اسرا، روی زمین دراز کشیده‌ام. رضا رهایم کرده و عرق روی پیشانی‌ام را پاک می‌کرد. امدادگر هم ترکش را کف دستم گذاشت و گفت: «تحویل بگیر. نخش کن بنداز گردنت.»

راوی:آزاده،سورن هاکوپیان

نگارنده : admin2 در 1392/5/13 13:23:58
یک شنبه 21 تیر 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روح مقاومت در «عملکرد لشکر 27 در عملیات کربلای 5» بازگو شد

روح مقاومت در «عملکرد لشکر 27 در عملیات کربلای 5» بازگو شد
مهدی خداوردی‌خان که کتاب «عملکرد لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) در عملیات کربلای 5» را برای انتشار به مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس سپرده، معتقد است: شرح این عملیات مقدس روح مقاومت و تحول‌آفرینی را به جوانان منتقل می‌کند. 

 

به گزارش حیات، کتاب «عملکرد لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) در عملیات کربلای 5: محور کانال پرورش ماهی» را مهدی خداوردی‌خان درباره عملیات لشکر 27 در کانال ماهی نوشته است. 

خداوردی‌خان درباره دلایل پرداختن به این موضوع توضیح داد: در زمان جنگ تحمیلی راوی لشکر 27 محمد ‌رسول‌الله بودم و به دلیل نقش با اهمیتی که این لشکر در کنار لشکرهای 25 کربلا، 41 ثارالله‌(ع) و 10 سیدالشهدا (ع) در حفظ کانال ماهی داشت، به این لشکر پرداختم.

وی با بیان این‌که تاکنون اثر مستقلی درباره عملکرد لشکر 27 محمد رسول‌الله در عملیات کربلای پنج نوشته نشده است، گفت: حدود یک سال برای نگارش این کتاب زمان گذاشته‌ام.  با توجه به ایستادگی و رشادت نیرو‌های این لشکر در طول عملیات، معتقدم که بیان آن‌چه در این عملیات گذشت می‌تواند فرهنگ ایستادگی، مقاومت و تحول‌آفرینی را به خوبی به جوانان منتقل کند.

خداوردی‌خان که این کتاب را به صورت داستان مستند نوشته است، درباره دلیل بهره‌گیری از این شیوه گفت: با توجه به این‌که هفت گردان از لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) به مدت هفت شبانه روز در عملیات کربلای 5 نبرد کردند، با حجم زیاد اطلاعات در این عملیات روبه‌رو بودم و این امر سبب شد که نقش لشکر 27 محمد رسول‌الله را به‌ صورت داستان مستند بیان کنم.

نویسنده کتاب «مهران در تحولات جنگ ایران و عراق» اثر تازه تالیفش را دارای 9 بخش معرفی کرد و افزود: داستان مستند این کتاب با ورود یکی از راویان جنگ به یکی از یگان‌های عمل‌کننده در عملیات کربلای 4 آغاز می‌شود. پس از ناکام ماندن لشکر 27 محمد رسول‌الله در عملیات کربلای 4، بیم آن می‌رفت که دیگر عملیاتی بر عهده این لشکر گذاشته نشود. در نخستین بخش کتاب به مذاکراتی پرداخته‌ام که از سوی فرماندهان برای به کارگیری از ظرفیت لشکر 27 انجام شده بود.

وی ادامه داد: در نهایت با توجه به گستردگی عملیات کربلای پنج و توان رزمی بالای لشکر 27 محمد رسول‌الله، نحوه اجرای عملیات برای لشکر 27 محمد رسول‌الله از سوی سردار محمد کوثری، فرمانده وقت لشکر 27 تشریح و ایفای نفش مهمی در مرحله دوم عملیات به این لشکر واگذار شد.

این راوی دوران دفاع مقدس با اشاره به اهمیت تسلط نیروهای ایرانی بر کانال ماهی و نقش لشکر 27 درحفظ آن، تاکید کرد: اگر این خط می‌شکست، راه نفوذ به جبهه دشمن هموار می‌شد و سرنوشت جنگ تغییر می‌کرد.

مهدی خداوردی‌خان که راوی لشکر 27 در عملیات کربلای 5 بود، درباره منابع تالیف «عملکرد لشکر 27 محمد رسول‌الله در کربلای 5» توضیح داد: منبع اصلی کتاب نوار‌های ضبط شده از عملیات بود که با پیاده‌سازی مورد استفاده قرار گرفت. همچنین از اسناد موجود در مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس هم در این زمینه بهره گرفتم. 

مولف کتاب «اول‍ی‍ن ع‍م‍ل‍ی‍ات دری‍ای‍ی س‍پ‍اه پ‍اس‍داران در خ‍ل‍ی‍ج ف‍ارس» در این ‌باره افزود: برخی  نقاط ابهام اجرای عملیات را با انجام مصاحبه‌هایی با نصرت اکبری، فرمانده گردان مالک، رضا ایزدی، فرمانده گردان عمار، حسن محقق، فرمانده گردان حبیب‌بن مظاهر و نیز برخی دیگر از جانشینان فرماندهان برطرف کردم.

وی به‌کارگیری نقشه‌های عملیاتی در لابه‌لای متن کتاب را از ویژگی‌های اثرش دانست و افزود: این کتاب در مرحله ویرایش نهایی قرار دارد و تا سالروز اجرای عملیات کربلای پنج (دی‌ماه 92) از سوی مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس به چاپ خواهد رسید.

عملیات کربلای پنج در 19 دی 1365 آغاز شد و نیروهای ایرانی، خود را به پیچیده‌ترین استحکامات دشمن در شرق بصره رساندند و نبرد پیروزمندانه‌ای را تا دوم اسفند ماه ادامه دادند. در این عملیات، منطقه شلمچه به عنوان یکی از اهداف مهم نظامی در کنترل رزمندگان جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/13 11:29:39
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یادی از سردار شهیدعبدالحسین برونسی

یادی از سردار شهیدعبدالحسین برونسی
تنها یادگار ش پلاک هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیک یا خمینی و لباس بادگیر خاکی که از شهید عبدالحسین برونسی در این دنیای مادی به جای مانده است. 

به گزارش حیات، اسفند ماه سال 63 با اصابت ترکش خمپاره به بدن مطهرش ، مرثیه سرخ معراج را نجوا کرد و به مقام قرب الهی نائل آمد و به آرزوی دیرینه اش شهادت رسید.
 

پلاک هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیک یا خمینی و لباس بادگیر خاکی تنهای یادگاری هایی بود که از شهید عبدالحسین برونسی در این دنیای مادی به جای ماند.


عبدالحسین برونسی در سوم شهریور ماه سال 21 در روستای گلبوی کدکن در مشهد چشم به جهان گشود و در سال 63 یکبار دیگر متولد شد و اینبار از زمین به آسمان رفت.


مشاغل‌ متفاوت‌ را آزمود و چون‌ در هر کدام ‌شبهه‌ای‌ بود دست‌ به‌ بنایی‌ زد. با ارشادات‌ مقام‌ معظم‌ رهبری‌ با مسایل‌ سیاسی‌ آشنا شد و پا در رکاب ‌مبارزه‌ با رژیم‌ پهلوی‌ گذاشت‌ و مأمورین‌ ساواک‌ در زیر شکنجه‌ دندانهایش‌ را شکستند. انقلاب‌ که‌ پیروز شد، جزو اولین‌ افراد اعزامی‌ به‌ کردستان‌ بود.عرصه‌های‌ نبرد حق‌ علیه‌ باطل‌ بستر مناسبی‌ بود که‌ استعداد بالقوه‌ او بفعل در آید و از فرماندهی‌ گروهان‌، به‌ فرماندهی‌ تیپ‌ هجدهم جوادالائمه ‌برسد و دراین‌ سالها رشادت‌ و ایثارگری‌ او زبانزد خاص‌ و عام‌ بود تا آنجا که‌ دشمن‌ چنان‌ هراسی‌ از برونسی‌ داشت‌ که‌ برای‌ سرش‌ جایزه‌ تعیین‌ کرد. این‌ سردار سرفراز بعد از زیارت‌ خانه‌ خدا به‌ مرحله‌ای‌ از شهود رسیده‌بود که‌ زمان‌ و مکان‌ شهادت‌ خودش‌ را می‌دید.

 

رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از کارگردانان سینما و تلویزیون در خرداد ماه سال 85 در باره شهید عبدالحسین برونسی فرمودند:

یک جوان مشهدی بنّا، که قبل از انقلاب یک بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‏اند و من توصیه می‏کنم و واقعاً دوست می‏دارم شماها بخوانید. من می‏ترسم این کتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب «خاکهای نرم کوشک» است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبری نداشتم. بعد از شهادتش، بعضی از دوستان ما که به مجموعه‏های دانشگاهی و بسیج رفته بودند و با این جوان بی‏سواد - بی‏سواد به معنای مصطلح؛ البته سه، چهار سالی درس طلبگی خوانده بوده، مختصری هم مقدمات و ابتدایی و اینها را هم خوانده بوده - صحبت کرده بودند، می‏گفتند آن‏چنان برای اینها صحبت می‏کرده و حرف می‏زده که دلهای همه‏ی اینها را در مشت می‏گرفته؛ به خاطر همین که گفتم، یک معرفت درونی را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس می‏کرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهای بسیار و حضور در میدانهای دشوار، به شهادت می‏رسد؛ که حالا کاری به جزئیات آن ندارم. این زیباییهایی که آدم در زندگی یک چنین آدمی یا شهید همت و شهید خرازی می‏تواند پیدا کند و یا اینهایی که حالا هستند، نظیرش را شما کجا می‏توانید پیدا کنید؟ کجا می‏شود پیدا کرد؟


همچنین؛ مقام معظم رهبری در دیدار اعضای خانواده و ستاد برگزاری یادواره‌ی شهید عبدالحسین برونسی در اسفندماه سال 88 فرمودند:
 
بسم‌اللَّه الرّحمن الرّحیم
 
خدا ان‌شاءاللَّه شهید عزیزمان را  مرحوم شهید برونسى را، یا همان‌طور که عرض کردیم" اوستا عبدالحسین برونسى " را  رحمت کند. این خیلى براى جامعه‌ى ما و کشور ما و تاریخ ما اهمیت دارد که یک شخص خوانده شده‌ى به عنوان «اوستا عبدالحسین» - نه دکتر عبدالحسین است، نه به معناى علمى استاد عبدالحسین است؛ بلکه اوستا عبدالحسین است، اهل بنائى و اهل کارِ دستى و اهل شاگردىِ فلان مغازه؛یعنى اوستا عبدالحسین بنا - از لحاظ معرفت و آشنائى با حقایق به جائى میرسد که قبل از پیروزى انقلاب در ظریف‌ترین کارهاى انقلابىِ جوانهائى که در مسائل انقلابى کار میکردند شرکت میکند - البته من از نزدیک در جریان آن کارها نبودم و در آن زمان یادم نمى‌آید که با این شهید ارتباطى داشته باشم؛ لاکن اطلاع دارم، میدانم، شنیدم و توى کتاب هم خواندم - بعد از انقلاب هم وارد میدان جنگ میشود.

میدانید، در دفاع هشت ساله - در مجموعه‌ى داوطلبان و سپاه و اینها - هیچکس بعنوان فرمانده و رئیس وارد میدان نمیشد؛ همه بر اساس تلاش خودشان به مقامات بالا میرسیدند؛ یعنى یک نفرى وارد میشد، بسیجى معمولى بود؛ بعد مى‌دیدند آدم قابلى است، میشد فرمانده‌ى دسته یا فرمانده‌ى گروهان، بعد میشد فرمانده‌ى گردان، بعد میشد فرمانده‌ى تیپ، میرفت بالا. مدیریت جنگِ آن زمان هم فقط مدیریت نظامى نبود؛ من چون اوائل کار، مدت کوتاهى از نزدیک کارها را میدیدم، بعد هم که از دور؛ تهران بودیم، لاکن جریانها را میفهمیدم و میدانستم. مدیریت، صرفاً مدیریت نظامى نبود؛ مدیریت سیاسى بود، مدیریت فکرى بود، مدیریت انسانى و ادبى و اخلاقى بود؛ تا کسى این چیزها را نداشت، نمیتوانست مجموعه‌ى زیردست خودش را اداره کند و هدایت بکند. این شهید عزیز وارد میشود؛ نه معلومات دانشگاهى دارد، نه عنوان و تیتر رسمى و دانشگاهى دارد، اما آنچنان در کار مدیریت جنگ پیشرفت میکند که به مقامات عالى میرسد و شخصیت برجسته‌اى میشود؛ شخصیت جامع‌الاطرافى که مثلاً فرمانده‌ى تیپ میشود، بعد هم به شهادت میرسد. ایشان اگر چنانچه به شهادت نمیرسید، مقامات خیلى بالاتر - از لحاظ رتبه‌هاى ظاهرى - را هم طى میکرد.

 اینها جزو عجایب انقلاب ماست. جزو چیزهاى استثنائى انقلاب ماست که دیگر نظیر ندارد؛ نمیشود هیچ جاى دیگر را با این مقایسه کرد. همان‌طور که آقاى استاندار خراسان نقل کردند، من از افرادى شنیدم که ایشان در آن وقت، براى مجموعه‌هاى دانشجوئى و دانشگاهى که از مشهد میرفتند آنجا، صحبت میکرد و همه را مجذوب خودش میکرد. خود من هم نظیر این را باز دیده بودم. مرحوم شهید رستمى - که او هم از شهداى خراسان است؛ یک فرد روستائى و به ظاهر عامى - توى جمعى که فرماندهان درجه‌ى یک نشسته بودند و رئیس جمهور وقتِ آن روز هم نشسته بود، آمد صحبت کرد و گزارش میدان جنگ داد، جورى که همه‌ى این فرماندهان رسمى‌اى که نشسته بودند مبهوت شدند!

استعداد انقلاب براى پرورش شخصیتهاى برجسته و افراد، تا این حد است؛ اینها را نباید دست کم گرفت؛ اینها اهمیت انقلاب و عظمت انقلاب و عمق انقلاب را نشان میدهد. ماها به ظواهر نگاه میکنیم؛ این اعماق را باید دید. وقتى انسان این اعماق را مى‌بیند، آن وقت افق در مقابل چشمش اصلاً یک چیز دیگرى میشود و این حوادث گوناگونى که پیش مى‌آید  این مخالفتها، این دشمنیها، این ناخن زدنها و پنجه کشیدنها  دیگر به چشم انسان نمى‌آید؛ اینها در مقابل آن حرکت عظیمى که دارد انجام میگیرد؛ چیزهاى کوچکى است. به نظر من شهید برونسى و امثال او را باید نماد یک چنین حقیقتى به حساب آورد؛ حقیقت پرورش انسانهاى بزرگ با معیارهاى الهى و اسلامى، نه با معیارهاى ظاهرى و معمولى. به هر حال هر چه از این بزرگوار و از این بزرگوارها تجلیل بکنید زیاد نیست و بجاست. ان‌شاءاللَّه امیدواریم که خداوند کمک کند.

وصیت نامه سردار شهید عبدالحسین برونسی:

درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درو همه انسانهای محرور در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب این امام عزیزمان این فرزند فاطمه سلام‌الله علیها و این امام نائب بر حق امام زمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف و این یادگار رسول گرامی اسلام صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم و این یادگار همه انبیا واین عزیزی که همه ما را از بدبختی و بی‌چارگی نجات داد و به راه راست هدایت کرد و درود همه انسان‌ها و درود همه ملائکه‌های مقرب خدا بر این چنین رهبری و این چنین بسم رب الشهدا و الصدیقین
معلمی و نائب برحق امام زمان یعنی حضرت امام خمینی
وصیتی است که به خانواده عزیزم و به رهروان راه حق و حقیقت و آنچه که می‌گویم از صمیم قلب و با چشم باز این راه را پیموده‌ام و ثابت قدم مانده‌ام و امیدوارم که این قدم‌هایی که در راه خدا برداشته‌ام خدا آنها را قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات بدهد.
فرزندانم خوب به قرآن گوش کنید و خودتان را به قرآن متصل کنید و این کتاب آسمانی را سرمشق زندگیتان قرار بدهید. باید از قرآن استمداد کنید و باید از قرآن مدد بگیرید و متوسل به امام زمان باشید ولی فرزندان من، باید به اینهایی که می‌گویم شما خوب عمل کنید این تکلیفی است برعهده شما.
نگویید آنان را که کشته می‌شوند در راه خدا مردگانند بلکه زنده‌اند ایشان، ولی شما در نمی‌یابید…
و هر آینه فرزندانم خدا شما را به این آیات قرآن آزمایش می‌کند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن را زمزمه بکنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند.
همسرم؛ از وقتی من با این فرزند فاطمه سلام‌الله علیها نائب بر حق امام زمان آشنا شدم و بخصوص از وقتی 
که با شاگرد ایشان آقای "آیت‌اللهخامنه‌ای" عزیز آشنا شدم هدف من عوض شد.
… اینها هستند که استقامت کردند در راه خدا، ‌و ثابت کردند که د ین خدا را باید یاری کرد و به آنها، ملائکه‌های 
آسمان و ملائکه‌های مقرب خدا و فرشتگان خدا نازل شده.
آنها را بشارت داند، به کجا بشارت دادند؟ به همانجایی که انبیا خدا یعنی به بهشت بشارت دادند. این بشارتی است که از طرف خدا مأموریت پیدا می‌کند به وسیله فرشتگان که به این شهیدان راه خدا موقعی که از مرکبشان می‌فتند و در راه خدا شهید می‌شوند، می گویند دیگر از گذشته خود هیچ حزن و اندوهی نداشته باشید. شما را به همان بهشت انبیاء وعده می‌دهیم.
پس فرزندانم، تلاش بکنید این فرزندان اسلام ای همه انسان‌ها تلاش کنید تا مشمول صلوات و رحمت خدا قرار بگیرید. اگر شما مشمول رحمت و صلوات خدا قرار بگیرید. به هیچ بن‌بست و گمراهی برنخواهید خورد.
حق را دریابید و پیش بروید این قرآن است. این پیام خدا است. و این رسالت خداست و این رسالت همه انبیا خداست باید هجرت کنیم.


رسول خدا می‌فرماید: این زندگی دنیا به منزله این است که انسان انگشت خودش را به آب دریا بیندازد و بالا بکشد چقدر از آب دریا برداشته‌اید؟ شما آیا به این رسیده‌ای که چقدر از آب دریا برداشته‌ای؟ باید شما خوب توجه کنید دنیا به منزله آخرت این جور است.
 انسان باید بفهمد که عالم آخرت چقدر بزرگ است و نعمت‌هایی که در آنجا برای رهروان راه انبیا هست و به  حرف و به زبان و به گفته،‌ هیچ‌کسی نمی‌تواند توصیف آن‌ها را بکند. این چند روزه دنیا، قابل آن نیست که شما به گمراهی بروید و به این طرف و آن طرف بزنید.


فرزندانم شما را به نماز و شما را به اقامه نماز سفارش می‌کنم همان سفارشی که لقمان به فرزندش کرد که نماز را به پا دارید امر به معروف و نهی از منکر کنید.


فرزندان عزیزم، از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا به گمراهی کشیده نشوید، این هدف قرآن است و این هدف همه انبیاء خداست. من که این آیات را برای شما می‌خوانم از صمیم قلب می‌خوانم. چند شب دیگر به طرف دشمن روانه می‌شوم و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیت‌هایی که مرن کردم عمل کنید و من هنوز هم صحبت دارم. باید به شما تذکر بدهم. ای فرزندانم، باز شما را به قرآن توصیه می‌کنم، هیچ راهی بهتر از راه قرآن نیست.



خبر | ایثارگری
نام منبع: شبستان 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/13 11:23:52
یک شنبه 21 تیر 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برای شهادت آمدم

برای شهادت آمدم
رفته بودم بیمارستان به مجروحین سر بزنم. بینشان پسرک نوجوانی بود که هنوز صورتش مو نداشت. 
دستش قطع شده بود. جلو رفتم. دستی به سرش کشیدم و با حالت دلسوزانه‌ای گفتم: خوب میشی ناراحت نباش. خیلی ناراحت شد. گفت:"شما چی فکر کردید؟ من برای شهادت آمده بودم." از خودم خجالت کشیدم. رفتم به بقیه سرکشی کنم، وقتی بر‌گشتم پسرک را دیدم جلو رفتم و دستی به سرش کشیدم، شهید شده بود.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/13 11:19:38
یک شنبه 21 تیر 1394  5:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی رضا چراغی با پای لنگ به شناسایی ‌رفته بود

وقتی رضا چراغی با پای لنگ به شناسایی ‌رفته بود
در منطقه سومار کار شناسایی می‌کردیم؛ یکدفعه عراقی‌ها رسیدند به خرابه و شروع کردند به سمت ما تیراندازی کردن. خودمان را به موتور رساندیم. جاده پر از چاله چوله بود. احساس کردم موتور سبک شده. دیدم طفلکی رضا از موتور پرت شده پایین.

با توجه به مشکلاتی که عملیات «رمضان» در پی داشت، فرماندهان عالی‌رتبه جنگ، طی چندین جلسات مشورتی، به این نتیجه رسیدند تا عملیات در جبهه‌های جنوب را موقتاً قطع و به سمت مناطق میانی کشیده شوند. آنها در اولین اقدام، منطقه عملیاتی سومار را برای انجام عملیات انتخاب کردند. مأموریت شناسایی مناطق کوهستانی و صعب‌العبور محور سومار را رضا چراغی شخصاً به دستور همت، هدایت و مدیریت می‌کرد.

روایت سردار محسن کاظمینی در این رابطه در ادامه می‌آید:

 

بعد از پایان عملیات رمضان، من و حاج همت و حسین الله‌کرم سوار بر یک دستگاه تویوتا کالسکه، از شهر اهواز راه افتادیم و آمدیم به سمت کرمانشاه. شب را در سپاه کرمانشاه خوابیدیم، صبح بود که رفتیم به گیلان‌غرب سراغ مشداکبر. این آقا از رفقای حسین الله‌کرم بود و از روزهای اول جنگ در محور گیلان‌غرب با گروه چریکی شهید اندرزگو که حسین الله‌کرم در اوایل جنگ مسئول آن بود، همکاری می‌کرد.

مشداکبر؛ در اصل از قاچاق‌چی‌های بومی و حرفه‌ای قبل از انقلاب بود که اجناس مصرفی از قبیل قند و چای و بلورجات را از خاک عراق به ایران، قاچاق می‌کردند. او با تمام راه‌ها و راهکارهای منطقه، آشنایی کامل داشت. انصافاً هم کل مناطق را مثل کف دستش می‌شناخت. با حسین و حاج همت، رفتیم پیش مشداکبر و از او خواستیم تا با ما برای پیدا کردن راهکارهای شناسایی در منطقه سومار همکاری کند.

سردار شهید رضا چراغی(نفر اول از سمت چپ)

بعد از آن اکثر روزها، سعید قاسمی، مسئول واحد اطلاعات ـ عملیات تیپ 27 به همراه بر و بچه‌های این واحد، برای شناسایی منطقه عازم می‌شدند. من هم رضا چراغی را که به خاطر مجروحیت قبلی پایش هنوز مشکل راه رفتن داشت، سوار بر موتورسیکلت، به آنها می‌رساندم. هفت، هشت روز کار ما این بود. گرگ و میش سحر، نماز را که می‌خواندیم، رضا را ترک موتور سوار می‌کردم و تا روستای بابکان جلو می‌بردم. از آنجا به بعد هم، او را روی کولم می‌گذاشتم و تا نزدیکی خانه خرابه‌های میان تنگ می‌بردمش.

در آنجا رضا دوربین و نقشه برمی‌داشت و شروع می‌کرد به کار با منظر و نقشه و کالک، حتی گاهی اوقات خیلی در مسأله ریز می‌شد و خیلی جلو می‌رفت، که دیگر ناچار می‌شدم به او بگویم: «رضاجان، اینجا را دیگر بگذار برای بچه‌های اطلاعات» . می‌گفت: «نه محسن! باید جلوتر برویم».

 

سردار شهید رضا چراغی(نفر اول ایستاده سمت راست)

یک روز با رضا رفتیم جلو. داخل یکی از همین خرابه‌ها نشسته بودیم و رضا داشت دوربین می‌انداخت و روی کالک و نقشه کار می‌کرد. یک مرتبه گفت: «محسن، بدو عراقی‌ها دارند می‌آیند طرف ما». تا رضا این را گفت، من هم سریع دویدم. با رضا کالک و نقشه‌ها را جمع کردم، بعد هم او را به دوش گرفتم و دویدم به طرف موتور. همین‌طور که داشتیم دور می‌شدیم، عراقی‌ها رسیدند به خرابه و شروع کردند به سمت ما تیراندازی کردن. گلوله‌ها وز وزکنان از کنارمان رد می‌شدند. با همین وضعیت، رسیدیم به موتور. رضا را انداختم ترک موتور. هندل زدم و موتور را روشن کردم. بعد هم، هر چه زور داشتم جمع کردم توی دست راستم و گاز دادم.

جاده پر از چاله چوله و دست‌اندازهای وحشتناک بود. یک دفعه احساس کردم موتور سبک شده. برگشتم دیدم طفلکی رضا از موتور پرت شده پایین. پرسیدم: «آقا رضا چی شد؟» چیزی نمی‌گفت. رنگ به صورت نداشت. فقط پایش را با دو دست گرفته و آه و ناله می‌کرد. خلاصه دو مرتبه رضا را سوار موتور کردم و او را مستقیم بردم به واحد بهداری، دو تا آمپول مسکن به او تزریق کردند تا کمی آرام گرفت.


نگارنده : admin2 در 1392/5/13 8:18:39
یک شنبه 21 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خنده مادر کنار شهید ۱۵ساله‌اش

خنده مادر کنار شهید ۱۵ساله‌اش
چند روز پیش مادر شهید "روزعلی اسدی" در شهرستان گتوند پس از ۲۷ سال پیکر فرزندش را در آغوش گرفت... 
به گزارش حیات، حاجیه خانم خدیجه جزایری مادر شهید روزعلی اسدی از شهدای شهرستان گتوند خوزستان، یکی از شیر زنان ایران زمین است که سال‌های سال از فرزند شهیدش بی‌اطلاع بود تا اینکه پس از 27 سال چشم انتظاری او به سرآمد و پیکر پاک فرزندش را چند روز پیش در آغوش گرفت.

*بازگشت رزمنده گردان مالک اشتر

این مادر شهید که مادربزرگ شهید امرالله حیدری و عمه شهیدان یاور و مصطفی جزایری نیز هست از وقتی که خبر شهادت فرزند نوجوان خود را شنید در انتظار بازگشت پیکر پاکش بود ولی خبری نشد تا اینکه امسال همزمان با ایام شهادت حضرت مولا علی (ع) این فراق به پایان رسید و شهید روزعلی اسدی که از سوی گردان مالک اشتر لشکر 7 ولی عصر (عج) خوزستان به جبهه اعزام شده بود به وطن بازگشت.

شهید روزعلی اسدی در سال 1350 در شهر گتوند دیده به جهان گشود و از سن 12 سالگی شروع به جبهه رفتن کرد، سرانجام این نوجوان دلیر گتوندی در تاریخ 24 اردیبهشت ماه سال 1365 در عملیات یا مهدی (عج) و منطقه عملیاتی تنگه ابوغریب فکه در استان ایلام به همراه همرزمانش شهید حمید شاهمرادی، شهید علیرضا مقامی، شهید غلامحسین قاسمی و پسر داییش مصطفی جزایری به شهادت رسید که همگی جاویدالاثر شدند، پیکرهای پاک دو تن از شهدا در سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) در 25 فروردین ماه سال جاری به وطن بازگشت و در گتوند تشییع شد.


*انتقال پیکر مطهر سه دلاورمرد به زادگاه

بر اساس برنامه‌ریزی‌های انجام شده پیکر مطهر دلاور مرد گتوندی شهید روزعلی اسدی به همراه همرزمانش شهید حمید شاهمرادی و شهید علی رضا مقامی که پس از سال‌ها توسط کمیته جستجوی مفقودین تفحص و شناسایی شده‌اند به گتوند منتقل می‌شوند تا در روز سه شنبه 8 مرداد ماه مصادف با 21 رمضان سالروز شهادت حضرت امیرالمومنین حیدر (ع) تشییع شوند.

پیکر پاک شهید علی رضا مقامی به شهر عقیلی انتقال می‌یابد و در امامزاده سید سعید روستای ایستادگی آرام می‌گیرد ولی پیکر دو تن دیگر از شهدا عصر روز شهادت امام علی (ع) در گتوند تشییع و در گلزار شهدای این شهر میهمان دیگر همرزمانشان می‌شود که توفیق حضور در این مراسم نصیب ما می‌شود.

*خوش آمد گویی شیرزنی به استقامت کوه

به همراه دوستم مجتبی آقایی برادر شهید والامقام الله رحم آقایی و فرزندان کوچکش محمدجواد و مینا آقایی رهسپار گتوند می‌شویم، به شهر که رسیدیم هنوز ساعاتی تا زمان آغاز مراسم تشییع شهدا باقی مانده است، به سپاه پاسداران ناحیه گتوند محلی که شهدا هستند، می‌رویم.

با راهنمایی سربازان سپاه وارد نمازخانه می‌شویم، مات و مبهوت هستم، اصلاً باورم نمی‌شود که توفیق زیارت شهدا نصیبم شده و می‌توانم تابوت آن‌ها را در آغوش بگیرم. در همین فکر هستم که شیرزنی به استقامت کوه به استقبالمان ‌میاید و حضورمان را خوش‌آمد می‌گوید، او را که معرفی ‌می‌کنند متوجه ‌می‌شوم مادر شهید روزعلی اسدی است که بعد از 27 سال به وصال فرزندش نائل شده، ولی جای پدر خالی است چون او، چند سال بعد از شهادت فرزند به دیدار معبود شتافت.

*رضایت از شهادت فرزند

مادر شهید روزعلی اسدی از صبح که به سپاه آمده و بدون خستگی به همه زائران فرزند شهیدش و همرزم گرامیش شهید حمید شاهمرادی خوش آمد می‌گوید.

در کنار تابوت شهید، چند دقیقه در کنار مادر می‌نشینم و با او هم صحبت می‌شوم، با لهجه شیرین گتوندی خاطراتی از فرزند شهیدش می‌گوید و گاهی نیز لبخند بر لب می‌آورد که نشان از راضی بودن او، از شهادت فرزندش است.

*دعا برای بازگشت دیگر شهدای جاویدالاثر

حالا او خیالش راحت است که پیکر روزعلی را در برگرفته، برای همه مادران شهدایی که هنوز چشم انتظار بازگشت فرزندشان هستند دعا می‌کند و از خدا می‌خواهد که هر چه زود‌تر خبری از شهدای آنان نیز بیاید تا آرامش یابند.

در هنگام صحبت کوتاهش چندین بار از بچه‌های کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح به خاطر زحماتی که برای تفحص پیکر فرزند شهیدش کشیده‌اند تشکر می‌کند و زیر لب سلامتی آن‌ها را از خدا می‌خواهد.

از حاجیه خانم جزایری می‌خواهم برایمان دعا کند و بعد از آن، مادر و فرزند شهید را تنها می‌گذارم تا حرف‌های ناگفته را با هم بگویند.


نام منبع: فارس 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/13 11:13:11
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شبی که عمامه امام امت، بالش زیر سرم شد

شبی که عمامه امام امت، بالش زیر سرم شد
شبی در حین انجام وظیفه از فرط خستگی خوابم برد وقتی چشمانم را باز کردم دیدم عمامه امام امت بالش زیر سر من شده است. 

خبرگزاری دفاع مقدس: شهید رحمت الله انصاری در آغاز جنگ تحمیلی و آغاز قائله کردستان جزو اولین سری برادران اعزامی سپاه به منطقه بود و چنان رشادتی در صحنه نبرد از خود نشان داد که جایگاه خاص در بین برادران رزمنده پیداکرد.

روح سرشار از ایمان و شیفتگی به انقلاب اسلامی و عشق به امام عزیز زمانی در وی بیشتر شعله ور شد که در زمره پاسداران و محافظان بیت امام (ره) منصوب گشت و هر روز که سیمای پیامبرگونه امام راحل را می دید چون پرنده ای سبک بال شوق پرواز در سر می پرورانید و دلبستگی اش به دنیا و ظواهر آن در وی رو به نابودی می رفت.حوادث و اتفاقات و برخوردهای رهبر کبیر انقلاب را با عشق و علاقه بسیار تعریف می کرد که متن زیر نمونه ای از این خاطرات است.

شهید انصاری یک شب نگهبانی خود و دوستانش در بیت امام (ره ) را تعریف می کرد. گویا شبی پس از عملیات و تمرینات رزمی قرعه نگهبانی به نام ایشان افتاد. محل ماموریتشان پشت بام بیت بود. ناگهان از فرط خستگی خوابش برد و زمانی که امام روح الله برای اقامه نماز شب به پشت بام آمدند، دیدند این برادر پاسدار خوابش برده. در همان حال عمامه شان را زیر سر وی گذاشتند. لحظاتی می گذرد واو  از خواب بیدار می شود وقتی عمامه امام را زیر سرش می بیند حالت شعف خاصی به او دست می دهد و دیوانه وار فریاد می زند که امام امت با من پاسدار چنین برخوردی داشته است.

مشاهده این دست از برخوردها موجب شد تا شهید انصاری حالت معنوی وروحانی خاص در وجودش هویدا شود به گونه ای ک برای دومین بار با عشق هر چه تمامتر مجدد عازم جبهه های کردستان شد و پس از بازگشت با خدمت در نهاد ریاست جمهوری محافظت از وجود رییس جمهور وقت آیت الله خامنه ای را عهده دار شد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/12 12:37:32
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امام جمعه ی شهید

امام جمعه ی شهید
اتفاقی با این شهید عزیز آشنا شدم اما نتونستم مطلب زیادی ازش پیدا کنم فقط یه خاطره و یه عکس!

 

اما همین عکس یه دنیا حرف داره.....

«پرویز تک زارع» از بسیجیان شهرستان آبیک درباره عکسی که می بینید چنین روایت می کند:

«آن روزها من کارمند بنیاد شهید آبیک بودم. مغازه هم داشتم، برای اولین بار بود که در سال 65 به جبهه اعزام می شدم، آن هم از بسیج آبیک. حاج آقا«اسماعیل طباطبایی»، با درخواست مردم،  تازه به شهر ما آمده و امام جمعه آبیک بود. نمازهایش را همه دوست داشتند و انسجام خوبی در شهر ایجاد کرده بود.دیدن چهره بشاش و همیشه خندان او حسابی شارژمان می کرد.

 این عکس مربوط به روز اعزام من است و من از زیر قرآنی که به دست ایشان بود گذشته و عازم جبهه ها شدم، در حالی که او می گفت: دست علی به همراهتان باشد؛ اما خود که پس از ما به جبهه ها اعزام شده بود، از خداوند خواسته بود تا همانند جَد بزرگوارش به شهادت برسد، که این چنین نیز شد و تکه های پیکر مطهرش را پس از عبور تانک های دشمن از رویش، جمع آوری و به خاک سپردند، در حالی که صورتش کاملا سالم و نورانی مانده بود.

 

منبع :مشرق نیوز


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/12 12:15:20
یک شنبه 21 تیر 1394  5:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای مسلح شدن هفت رزمنده نوجوان

ماجرای مسلح شدن هفت رزمنده نوجوان
خیلی زود مقابل در ورودی اسلحه‌خانه صف کشیدیم. چند دقیقه بعد مسئول اسلحه‌خانه در را باز کرد و یکی‌یکی وارد شدیم. باورم نمی‌شد؛ آنها قصد داشتند به هر کدام از ما یک قبضه کلاشینکف قنداق تاشو تحویل دهند.      

بیشتر رزمندگان ما در سنین نوجوانی به جبهه ها می رفتند و کوچکی جثه آنها برایشان درد سرساز می شد. خاطرهای در این زمینه می خوانیم.

***

 آن روز با گشت‌زنی در پادگان سپری شد. بعد از شام داخل اتاق‌ها سرگرم صحبت بودیم که بلندگوی پادگان به صدا درآمد: همه نیروها در میدان صبحگاه به خط شوند.

به سرعت از ساختمان خارج شدیم و به ترتیب قد، خود را درون ستون‌های تشکیل شده جا کردیم. طبیعی بود که در این ترتیب، جای ما آخر صف باشد، زیرا من و چند نفر از دوستانم کوتاه‌قدترین نیروهای حاضر در پادگان بودیم. یکی از مسئولین پادگان جلوی صف ایستاده بود و به بقیه دستور می‌داد وقتی صف‌ها منظم شد، رو به نیروها کرد و گفت: جبهه رفته‌ها همگی سمت راست. بقیه سرجایشان بمانند.

با این دستور تعداد زیادی از نیروها از صف خارج شدند و در سمت راست، چندمتر آن طرف‌تر صف جدیدی را تشکیل دادند، ما نیز به سرعت صفوف به هم خورده را منظم کردیم. فرمانده مجدداً رو به ما کرد و گفت: آرپی‌جی‌زن‌ها، تیربارچی‌ها و تخریب چی‌های آموزش دیده بیایید بیرون.

چند ثانیه بعد، تعداد دیگری از صف خارج شدند. با کمی دقت متوجه شدم از جمع 150 نفری اولیه، تنها 20 نفر باقی مانده است. چند دقیقه‌ای به همین منوال منتظر ماندیم تا چند نفر از فرماندهان رده‌های پایین‌تر به سمت ما آمدند. آنها مسئولین تپه‌هایی بودند که حفاظت از انها را به عهده نیروهای همدان واگذار کرده بودند.

در آن سال‌ها هنوز تیپ «انصارالحسین (ع)‌» تشکیل نشده بود و نیروهای اعزامی از شهر همدان در قالب یک گردان رزمی سازماندهی می‌شدند. آنها به منظور تأمین نیروهای مستقر در تپه‌ها، از میان نفرات اعزامی، تعدادی را انتخاب می‌کردند. این نیروها جایگزین نفرات قبل می‌شدند.

مسئولین تپه‌ها بر حسب نیازشان، افرادی را با تخصص‌های مختلف از بین نیروهای تازه وارد انتخاب کردند، اما هیچ‌کس من و دوستان هم قدم را نخواست. این ماجرا سه شب پیاپی تکرار شد و هر شب تعدادی جهت اعزام به خط مقدم انتخاب شدند اما در پایان مراسم هر شب، من جزو نیروهایی بودم که می‌بایست در پادگان بمانم.

من که علاقه فراوانی برای حضور در خط مقدم داشتم، از شب اول تمام سعی خود را به کار بستم تا جزو نیروهای منتخب قرار گیرم. لذا از تاریکی شب استفاده می‌کردم و خود را لابه‌لای نیروهای انتخاب شده پنهان می‌کردم، اما خیلی زود لو می‌رفتم و از صف خارج می‌شدم.

سرانجام پس از سپری شدن شب سوم، اکثر نیروها به خط اعزام شدند و تنها هفت نفر در پادگان باقی ماندند؛ من و شش نفر دیگر. همگی از نظر سن و سال و همچنین جثه فیزیکی، کوچک‌ترین افراد حاضر در پادگان به حساب می‌آمدیم و هیچ‌کس برای هیچ‌کاری ما را انتخاب نمی‌کرد.

یک هفته به همین منوال گذشت. کم‌کم زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید که قرار است ما هفت نفر را به همدان برگردانند. با شنیدن این خبر همگی ناراحت شدیم. من که انتظار چنین عاقبتی را نداشتم، از شدت ناراحتی به فکر فرو رفتم و مدام صحنه‌ای را در ذهنم به تصویر می‌کشیدیم. صحنه بازگشت به همدان و مورد سرزنش قرار گرفتن توسط بچه‌های محله.

چنین اتفاقی فاجعه به حساب می‌آمد، خصوصاً اینکه از نظر سنی در مقطع حساس نوجوانی قرار داشتم و این ماجرا می‌توانست غرورم را جریحه‌دار کند. بدین سبب به فکر افتادم تا با پیدا کردن راهی، به هر شکل ممکن در پادگان بمانم. قبلاً پیرمردی را دیده بودم که مسئولیت تدارکات پادگان به عهده او بود. به دوستان پیشنهاد کردم هرچه سریع‌تر سراغ پیرمرد برویم. آنها پیشنهادم را به گرمی پذیرفتند و هفت نفری راه افتادیم. پیرمرد وقتی پای درددل‌مان نشست، لبخندی زد و پرسید: تعمیر چراغ نفتی بلدید؟

به محض تمام شدن جمله‌اش، هفت نفری با هم گفتیم: بله، بلدیم.

ما حتی لحظه‌ای فکر نکردیم که شاید قادر به این کار نباشیم.

پیرمرد که اشتیاق ما را دیده بود راه افتاد و با اشاره دست از ما خواست تا دنبالش برویم.

در گوشه‌ای از پادگان اتاقکی قرار داشت که پر بود از وسایل مستهلک و از کار افتاده. حدود چهارصد چراغ والور بی‌مصرف نیز قسمتی از انبار را اشغال کرده بود. پیرمرد در حال خارج شدن از انبار با صدای بلند گفت: ببینیم چه کار می‌کنین! این شما و این هم چراغ‌ها.

با رفتن مسئول تدارکات، آستین‌ها را بالا زده، مشغول کار شدیم. در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم بیشتر آنها قابل استفاده هستند و فقط به دلیل نقصی کوچک کنار گذاشته شده‌اند. یکی دسته نداشت یکی فتیله‌اش خراب بود و دیگری بدنه‌اش از بین رفته بود. با اوراق کردن چند چراغ توانستیم وسایل مورد نیاز را فراهم کنیم.

به طور متوسط از هر چهار تا چراغ، سه چراغ سالم بیرون می‌آمد. به اندازه‌ای شور و هیجان داشتیم که در طول ده روز، دویست چراغ نو و قابل استفاده آماده شد. شاید بهتر بود کار را به آهستگی جلو می‌بردیم تا بلکه بتوانیم مدت بیشتری در پادگان بمانیم. اما این فکر هیچگاه به ذهنمان نرسید و خیلی زود کار به اتمام رسید.

یک روز صبح حاصل زحمات ما سوار بر کامیون به سمت خط مقدم حرکت کرد. با دور شدن کامیون حامل چراغ‌ها، یک‌باره دلشوره عجیبی به جانم افتاد. ما باز هم بیکار شده بودیم و بیکاری، مساوی بود با بازگشت به همدان.

چند روزی از بیکاری مجددمان می‌گذشت که یک روز صبح، یک دستگاه تویوتا که از خط برمی‌گشت، وارد پادگان شد. راننده، ماشین را کنار یکی از ساختمان‌ها پارک کرد و به سمت ما آمد. وقتی نزدیک شد نگاهی به تک‌تک ما انداخت و گفت: برید وسایلتون رو بردارید بیایید.

با تعجب پرسیدیم: کجا؟ برای چی؟

او که دلیل اضطراب ما را می‌دانست گفت: نگران نباشید. می‌خواهیم بریم خط.

با شنیدن این حرف گویی دنیا را به ما داده‌اند، شادی‌کنان به طرف اتاق‌ها دویدیم و در چشم بر هم زدنی حاضر و آماده، عقب تویوتا نشستیم. قبل از حرکت، دو نفر دیگر هم ساک به دست کنار ما نشستند. آن دو از نیروهای سابقه‌دار جنگ به حساب می‌آمدند  و از نظر سنی، چند سالی از ما بزرگتر بودند.

ماشین از پادگان خارج و با سرعت وارد جاده اصلی شد. تا به حال از آن جاده عبور نکرده بودیم و همه چیز تازگی داشت. چند پیچ تند را پشت سر گذاشته بودیم که از یکی از آن دو نفر پرسیدم:

- برادر، این راه به کجا می‌ره؟

او هم بدون معطلی جواب داد:

- می‌ریم همدان دیگه! مگه نمی‌دانید؟

با دلهره گفتم:

- تو رو به خدا شوخی نکنید.

- شوخی ندارم. ما داریم به مرخصی می‌ریم. شما کجا می‌رید؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که هفت نفری به یکدیگر نگاه کردیم و یکی با عجله گفت:

- پیچ بعدی از ماشین می‌پریم پایین.

چند متر به پیچ بعدی مانده بود و ما ساک به دست خود را به لبه ماشین چسبانده بودیم تا با کم شدن سرعت ماشین، پایین بپریم. چیزی به پریدنمان نمانده بود که آن دو با عجله دستمان را گرفتند و با حالتی که گویی پشیمان شده‌اند، گفتند:

-بابا، شوخی کردیم، این ماشین می‌ره خط.

ما که یکبار گول آنها را خورده بودیم، با جدیت گفتیم:

- شما دروغ می‌گید، ما به هیچ وجه برنمی‌گردیم همدان.

آنها وقتی اصرار ما را دیدند، شروع به قسم خوردن کردند:

-والله، به پیر به پیغمبر، داریم می‌ریم خط مقدم.

با شنیدن این قسم باورمان شد که راست می‌گویند. آنها قبل از سوار شدن، فهمیده بودند که ما نگران برگشتن به شهر هستیم، به همین دلیل به سرشان زده بود تا با ما شوخی کنند.

عقب تویوتا، لم داده بودیم که یکباره چرخ‌های ماشین شروع به لرزیدن کرد و ما را بالا و پایین انداخت. با نگاهی به جاده متوجه شدم که جاده آسفالته به پایان رسیده است و وارد جاده خاکی شده‌ایم.

چند متر جلوتر نیز تابلوی نسبتاً بزرگی خودنمایی می‌کرد: «به قصر شیرین خوش آمدید». با دیدن این تابلو آخرین تردیدهایمان نیز از بین رفت و مطمئن شدیم راهی که پیش‌روی ماست به خط مقدم نبرد ختم می‌شود. ماشین به آرامی وارد شهر شد. از این شهر زیبا تنها نام آن باقی مانده بود شاید به تعداد انگشتان یک دست ساختمان سالم وجود داشت و مابقی ویرانه‌ای بود که دشمن بعثی برجای گذاشته بود.

بوی دلنشین دفاع و حماسه مستمان کرده بود. راننده، مقابل ساختمانی 2 طبقه توقف کرد و ما به سرعت پیاده شدیم. به محض ورود به ساختمان، متوجه شدم آنجا مقر تدارکاتی آن منطقه است. داخل یکی از اتاق‌ها پر بود از اقلام خشک غذایی و اتاقی دیگر اسلحه‌خانه بود.

یکی از مسئولین با دیدن ما دستور داد تا سریعاً مسلح شویم خیلی زود مقابل در ورودی اسلحه‌خانه صف کشیدیم.چند دقیقه بعد مسئول اسلحه‌خانه در را باز کرد و یکی‌یکی وارد شدیم. باورم نمی‌شد؛ آنها قصد داشتند به هر کدام از ما یک قبضه کلاشینکف قنداق تاشو تحویل دهند. تمام سلاح‌ها نوی نو بود. در این روزها اکثر رزمندگان از سلاح ژ3 استفاده می‌کردند و به ندرت کسی را با کلاشینکف می‌دیدی. من تا آن لحظه اسلحه کلاش ندیده بودم آن هم با قنداق کوتاه! سلاح بسیار زیبایی بود و هر کسی که ما را می‌دید با حالت خاصی سرتا پای‌مان را ورانداز می‌کرد. گویی باورشان نمی‌شد به بچه‌هایی با این سن و سال، چنین سلاحی بدهند. خود ما نیز باورمان نمی‌شد. شاید به خاطر جثه کوچکمان آن اسلحه‌‌ها را به ما هفت نفر داده بودند. به هر ترتیبی که بود، گروه هفت تفنگ‌دار تشکیل شده بود. به محض خروج از ساختمان، تمام نیروهای بسیجی‌ای که در آن اطراف بودند، دورمان حلقه زدند.

هر کس چیزی می‌گفت؛ یکی خواهش می‌کرد چند لحظه سلاحمان را قرض بگیرد و دیگری می‌خواست عکس یادگاری بگیرد و.... ما نیز محکم به سلاحمان چسبیده بودیم. حتی اجازه نمی‌دادیم کسی به آنها نزدیک شود شنیده بودم اسلحه همچون ناموس مرد است. پس می‌بایست حتی برای لحظه‌ای، چشم از ناموسم برنمی‌داشتم. شب‌ها موقع خواب نیز آن را در بغل می‌گرفتم و بندش را دور گردنم می‌انداختم. با تحویل گرفتن کلیه وسایل، به یک نظامی تمام عیار مبدل شده بودم. کلاه‌کاسکی بر سر، پوتینی به پا، قمقمه‌ای به کمر و در آخر چفیه‌ای بر گردن.

مهدی صمدی صالح

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/12 11:12:2
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چند خاطره از عظمت سردار شهید حاج خداکرم

چند خاطره از عظمت سردار شهید حاج خداکرم
یکروز بعد از تشییع جنازه برادرش ابراهیم به من گفت : فخرالسادات ، می خواهم برگردم جبهه .

دومین بچه را باردار بودم . گفتم : دو تا ابراهیم تنها گذاشته و دو تا هم تو می گذاری . چرا می خواهی این کار را بکنی ؟ تو مریضی .

مدتی رفتی . بگذار یه مدت هم دیگران بروند . گفت : هرکسی برای خودش می رود . من با خون شهیدان پیمان بسته ام . اگر بنشینم ، می گویند برادرش شهید شده و خودش نشسته کُنج خانه .
گفتم : همین جا فعالیت کن . اگر جلویت را بگیرم ، هرچه دلت بخواهد ، به من بگو . گفت : باید بروم .


زدم زیر گریه . رفت فامیلش را آورد : خاله اش ، عمه اش ، زن عمویش . گفت : به این خانم ما یه چیزی بگویید . فکر می کند که همین الان شهید می شوم ...
آنها طرف من را گرفتند . جواد گفت : پس جنگ را چه کسی اداره کند؟ ما که می خواهیم ور دل زنمان بنشینیم . گفتند : برادر زاده هایت را نمی بینی ؟.....

گفت : ابراهیم در شب آخر گفته بود مسئولیت آنها پای تو . من شهید نمی شوم .
جواد پدرش را خواست و وصیتنامه قبلی را از اوگرفت و وصیت نامه تازه اش را به او داد . نوشته بود: از مال دنیا چیزی ندارم . اگر شهید شوم ،از شما می خواهم که به راه من بروید . مبادا ساکت بنشینید و دشمن را در خانه تان تحمل کنید .
این بار از همه خداحافظی کرد و ساکی برداشت و روانه شد .
غم برادرش توی چهره اش دیده می شد . مریض حال و رنجور بود . لاغر و تکیده شده بود . با این حال خیلی عجله داشت . مثل آدمی که سالها ازخانه اش دور مانده باشد . 
گاهی فکر می کردم که اصلاً ما را نمی بیند . بچه اش را می بوسید و فوری رو بر می گرداند و از حیاط می دوید و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد .
می گفتم : ما را بی خبر نگذار . جواب نمی داد . می دانستم که نه تلفن می زند و نه نامه می نویسد . باید چشم انتظاری می کشیدیم تا دوستانش برگردند .
از آنها می پرسیدیم : از جواد خبری دارید ؟ می گفتند : حالش خوب است . این چشم به در کوچه خشک می شد تا پیدایش می شد .

 

شاید ماه دیگر نباشم

سردار ، هر ماه ده هزار تومان به شخصی که علیل بود و روی ویلچر می نشست می داد . 
در ماه آخر که به سراغش رفته بود ، بیست هزار تومان به او داده وگفته بود : شاید ماه دیگر نباشم . این قضیه را بعد از شهادتش شنیدم و آن مرد برای هر کس تعریف می کرد.
 
او آماده شده بود تا...
یک هفته قبل از شهادت ، برای شرکت در سمیناری به تهران آمده بود . حرکات عجیبی داشت .
در طی آن سه روز که در سمینار بود ، با آن همه خستگی که داشت ، به تمام فامیل و اعضای بسیج محل سرکشی کرد و از آنها حلالیت خواست . 
به یکی از بچه ها گفت : من خواب پدر و برادر شهیدم را دیده ام و پیغام داده اند که به زودی پیش آنها خواهم رفت .
وقتی هم که به زاهدان می رفت ، روی پاهای مادرش افتاد و حلالیت طلبید . همان شب که به زاهدان رسید ، دخترش خواب شهادت بابا را دید .

 

کم تر از سه دقیقه

می خندید و می گفت : آدم اگر قرار است شهید شود ، بهتر است بیش تر از سه دقیقه طول نکشد . 
همین طور هم شد . وقتی تیر گرینوف به پیشانی سردار نشست ، کمتر از سه دقیقه ، روحش پرواز کرد .

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/12 11:2:31
یک شنبه 21 تیر 1394  5:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آی ایرانی‌ها، ما آمدیم پناهنده شویم

آی ایرانی‌ها، ما آمدیم پناهنده شویم


مرور خاطرات برخی از افراد شیرینی خاصی دارد. خصوصاً چنانچه این خاطرات با سرنوشت یک سرزمین مرتبط باشد. آنچه در ادامه می‌آید یکی از خاطرات «محمد احمدیان» رزمنده دفاع مقدس است. او اکنون در گروه تفحص شهدا خدمت می‌کند.

***

خیلی کوچک بود و معلوم بود مسئولین اعزام را ذله کرده تا اجازه دادند بیاد جبهه (تجربه این کار را خودم داشتم)! تا چند وقت قبل‌تر حاج حسین به خود من گیر می‌داد که: بچه چی چی می‌خوای اومدی اینجا و .... حالا دیگه شده بودم نیروی قدیمی لشکر و باید یه جوری تلافی می‌کردم و خدا آقای کاظمی را سر راه من گذاشت تا دق نکنم.

بیچاره می‌شدی تا از خواب بیدارش کنی! مثلاً نیمه شب می‌خواستیم برای نگهبانی بیدارش کنیم، کل بچه‌های سنگر بیدار می‌شدند اما این تکون نمی خورد. خنده بازای می‌شد که نگو. همش من رو با مادرش اشتباه می‌گرفت. می‌گفتم: «پاشو نگهبانی!» می‌گفت «نمی‌خوام، خوردم.» می‌گفتم «بابا، دیر شد باید بری سر پست.» می‌گفت «چرا همش من برم نون بگیرم یک بار هم علی بره» و... پتو را از رویش می‌کشیدیم که دیگر به جاده خاکی می‌زد و جیغ می‌کشید. آخر کار هم یکی باید جورش را می‌کشید و به جای این شاهزاده‌خان نگهبانی می‌داد. بگذریم. این مقدمه بود تا به این برسم:

رفتیم کردستان، ارتفاع شهید فخاری مقابل هزار قله. چند روزی در خط مستقر بودیم اما حکایت من و آقای قصه ما هر شب ادامه داشت. تا اینکه به این نتیجه رسیدیم که او را از نگهبانی شب خلاص کنیم و به جای آن اول صبح سر پست نگهبانی برود.

نماز صبح را خواند و با سلام و صلوات اسلحه به دوش عازم میدان کارزار -ببخشید نگهبانی- شد. مثل همیشه صد بار گفتم: «حسین جون، خوابت نبره. ما بعد از خدا به اینکه تو نگهبانی دلمون خوشه. اینجا کردستانه، با جنوب خیلی فرق داره.» و بعد به خاطر اینکه تلافی حرف‌های حاج حسین را هم در آورده باشم، طوری‌ که بشنود می‌گفتم: «معلوم نیست این بچه را برای چی چی آوردند جبهه!» رفتم داخل سنگر و از بس خسته بودم خوابم برد .

با صدای شلیک اسلحه از خواب پریدم. سابقه نداشت این وقت صبح کسی این طور شلیک کند. اسلحه را برداشتم و دویدم بیرون. وای! صدا از سمت سنگر حسین می‌آمد. نزدیک سنگر شدم دیدم تیراندازی از آن سمت میدان مین، یعنی سمت عراقی‌هاست و هیچ تیری از سمت ما شلیک نمی‌شود. به خودم گفتم: «تموم شد، خدا به مادرش صبر بدهد. این هم شهید شد. یادش به خیر، دیگر کسی بیدارش نمی‌کند» و هزار فکر دیگر به سرم زد. تا اینکه وارد سنگر شدم نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. کف سنگر پتو را پهن کرده بود و رفته بود داخل کیسه خواب و خواب را تا ته آن سر کشیده بود!

بماند که با چه مصیبتی بیدارش کردیم! به اتفاق بچه‌ها آن طرف میدان مین را به رگبار بستیم، که با صدای فریاد عربی چند نفر، گفتم کسی شلیک نکند. یا اباالفضل، یا حسین بود که به گوش می‌رسید... مانده بودم این صداها چه معنی دارد؟...

آن روز 2 نفر عراقی اسیر شدند اما نکته بسیار عجیب این بود که عراقی‌ها زل زده بودند به حسین! وقتی مترجم آمد و حرف‌های عراقی‌ها را فهمیدیم مرده بودیم از خنده! عراقی‌ها آمده بودند اسیر شوند. گویا هرچه صدا زدند که «آی ایرانی‌ها، ما آمدیم پناهنده شویم!» کسی جواب نداده بود.

یکی از آنها با عبور از میدان مین به سنگر نگهبانی آمده بود و با مشاهده «حسین کاظمی» ما در آن حالت _خواب_ ترسیده بود که اگه بیدارش کند او را به رگبار ببندد یا اینکه اگه او را با این شکل و قیافه ببیند در دم سنگ‌کوب کند. این عراقی هم برگشته بود و به همراهش خبر داده بود که قصه از این قرار است و به ناچار با اسلحه به سمت آسمان شلیک می‌کردند که «ای بابا، یکی بیاد ما رو بگیره!»...

همیشه فکر می‌کنم اگر لطف خدا نبود، آن روز کدام یک از ما زنده می‌ماند؟

 

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/12 10:50:53
 
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها