0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بعد از هر نماز جماعت شکنجه ای پیش رو بود/ نگه داری غذاها زیر موزاییک

بعد از هر نماز جماعت شکنجه ای پیش رو بود/ نگه داری غذاها زیر موزاییک
همه ی روزهای سال برای اسرا همانند ماه مبارک رمضان بود؛ اما ماه رمضان هیچ تفاوتی برای عراقی ها نداشت که بخواهند کیفیت غذایی را بالا ببرند. بلکه شرایط سخت تر از روزهای عادی بود. در این ماه آب و وسایل تهویه را بر روی اسرای روزه دار قطع می کردند تا اسرا عذاب بیشتری بکشند. 
محمد رضا البرزی آزاده 8 سال دفاع مقدس، در گفت و گوی اختصاصی با خبرنگار حماسه و پایداری خبرگزاری دفاع مقدس، خاطرات ماه مبارک رمضان خود در دوران اسارتش را این چنین بازگو می کند: قبل از ورود به صحنه ی نبرد یک بسیجی بودم که از این طریق وارد جبهه جنگ شدم و سال 1365 در منطقه ی عملیاتی شلمچه و عملیات کربلای 5 در تاریخ 2/11/1365 تا 30/8/1369 به دست مزدوران به اسارت در آمدم.

از روز اول که اسیر شدم، به استخبارات بصره و بعد از آن به اردوگاه بغداد فرستادند که حدود 8 روز در آنجا به سر بردم، بعد از آن 25 روز هم در زندان اردشیر بغداد سپری شد و مجددأ به اردوگاه تکریت 11 صلاح الدین تکریت انتقال یافتم. بعد از مدتی به آسایشگاه 18 بعقوبه و بعد از مدت زمان کمی به اردوگاه 9 تبعید شدم.

ماه مبارک رمضان، شرایط سخت تر از روزهای عادی

همه ی روزهای سال برای اسرا همانند ماه مبارک رمضان بود، اما ماه رمضان هیچ تفاوتی برای عراقی ها نداشت که بخواهند  کیفیت غذا را بالا ببرند. بلکه شرایط سخت تر از روزهای عادی بود. در این ماه آب و وسایل  تهویه را بر روی اسرای روزه دار قطع می کردند تا اسرا عذاب بیشتری بکشند.

اعتراض فقط به دلیل حرمت شکنی ها  

به دستور رئیس اردوگاه اسرا اجازه نداشتند، غذایی را نگه دارند، اما اسرا آشی را که هر روز به عنوان صبحانه به آنها می دادند، که مقدار آن به 7 الی 8 قاشق بیشتر تجاوز نمی کرد را برای افطار و برنجی که مقدارش از کف دست کم تر بود و در دیگی پر از آب 4 الی 5 عدد بادمجان می انداختند و یا برای کل اردوگاه 1 کیلو بامیه، کمی  گوجه و گوشت که داخلش می ریختند و آن را به عنوان خورشت و هرچه از آب  می ماند شب به اسم آبگوشت به اسرا می دادند.

در ماه مبارک رمضان کیفیت غذاها نسبت به تمام روزهای سال کاهش پیدا می کرد. هرگاه سربازهای عراقی متوجه می شدند که اسرای ایرانی غذایی را برای افطار و سحر نگه داشتند به اردوگاه هجوم می آوردند و شروع به تفتیش اردوگاه و تنبیه اسرا می کردند.

اما بچه ها به خود اجازه نمی دادند سر چیزهای کوچکی مثل خوراک اعتراض کنند و اگر هم چیزی می گفتند عراقی ها بدتر می کردند. به این دلیل، عموما بر اثر حرمت شکنی ها و نقض حقوق، بچه ها دست به اعتراض می زدند.

اسارت، فرصتی برای بی سوادان

اوایل اسارت، در اردوگاه هیچ کتاب قرآنی نداشتیم. بعد از مدتی عراقی ها برای اثبات اینکه ایمان دارند و اصل مسلمانی برای عراقی ها است، یک جلد قرآن مجید را به عنوان هدیه به اردوگاه اسرای ایرانی دادند. حال و هوا در ماه مبارک رمضان با روزهای دیگر خیلی متفاوت تر بود؛ زیرا بچه ها از معنویت این ماه مبارک استفاده ی خاصی می کردند. در این ماه اسرا کلاس های تلاوت قرآن و احکام اجرا می کردند. بعضی از اسرا سواد قرائت قرآن را نداشتند اما بعد از مدتی توانستند قرآن را به نحو احسن تلاوت کنند.

سیاست اسرای اردوگاه تکریت

اسرای ایرانی هر کاری را که عراقی ها نسبت به آن حساس بودند را به نحو احسن انجام می دادند و قصد اسرا ناراحت کردن بعثی ها بود و این کار از سیاست بچه های اردوگاه  تکریت 11 به شمار می رفت. در اردوگاه اجازه خواندن نماز جماعت را نداشتیم و بعد از مدتی نمازی که به صورت انفردی می خواندیم  را ممنوع کردند، اما بچه های اردوگاه با سماجتی که داشتند، نماز جماعت را برپا می کردند، اما با خواندن هر وعده نماز اسرا مورد شکنجه  عراقی ها قرار می گرفتند.

خاطره ی باور نکردنی

یکی از بهترین خاطراتی که در دوران اسارت برای ما اتفاق افتاد خواندن نماز جمعه در طی تمام سال های اسارتمان بود و هرگاه این خاطره را برای کسی تعریف می کنیم کسی آن را باور نمی کند.

شب های قدر برای اسرا پر فیض ترین شب در طول سال بود، در این شب ها بچه های اردوگاه با کم ترین امکانات استفاده مفید را می بردند و کارهایی از جمله نماز شب، شب زنده داری و عبادت، از کارهای همیشگی اسرا بود.  سربازان عراقی نسبت به روزهای عادی  دقیق تر و حساس تر می شدند و در شب های قدر می دانستند، اسرا برنامه ای برای این شب ها دارند، لذا در این شب ها ساعت خاموشی می زدند و اگر کسی بیدار می ماند باید منتظر عواقب بعدی آن که شکنجه های ناجوانمردانه عراقی ها بود، می شدند.           

شکنجه های ناجوانمردانه

بیشتر اسرا در اردوگاه تکریت 11 بسیجی بودند؛ به این دلیل، کسی نبود که از الطاف خفییه دشمن بهره نبرده باشد. شکنجه هایی که در اردوگاه به اسرا می دادند، عبارت بود از ناخن کشیدن به وسیله ی انبردست، کشیدن لاله ی گوش، وصل کردن برق 3 فاز که در هر کابل آن 1000 رشته سیم نازک وجود دارد، سوزاندن بدن اسرا به وسیله  اتو، خرد کردن شیشه و اجبار اسرا به راه رفتن بر روی شیشه ها.

مخفی گاهی که عقل عراقی ها به آن قد نمی داد

4 سالی که اسیر بودم؛ در ماه مبارک رمضان کسی حق نداشت غذایی را برای افطار و یا سحر نگه دارد اما بچه های اردوگاه غذاها را در مکان های مختلف نگه داری می کردند. بعضی وقت ها غذا را به پارچه ای می بستند و آن را داخل سطلی که در آسایشگاه بود و از آن به عنوان دستشویی استفاده می کردیم، و یا اگر موزاییکی لق بود آن را برداشته و غذاها را در آنها پنهان می کردیم.

غذایی که از آسمان بر زمین افتاد

روزی یکی از اسرا غذا را با ظرف به کمرش بسته بود و در صف آمار نشست و افسر عراقی که مأمور آمار بود از کارهای اسرا با خبر بود، به تمام اسرا دستور بشین و برپا داد. ناگهان غذا از کمرش شل شد و بر زمین افتاد اما تا آن لحظه که همه در صف بودند کسی آن را ندید ولی وقتی همه ی اسرا به آسایشگاه بازگشتند، عراقی ها ظرف غذا را دیدند. بار دیگر همه ی اسرا را به حیاط باز گرداندند و همه ی بچه ها را شکنجه دادند. دقیقأ به یاد دارم که افسر عراقی گفت: این ظرف غذا از آسمان نیامده، پس برای یکی از شما است. اما با این حال نتوانستند اعترافی بگیرند.

سرباز ساده لوح

یک سرباز ساده لوح عراقی بود که شب های ماه مبارک رمضان کنار آسایشگاه کشیک می داد. وقتی ما برنجی که از ظهر برای سحر نگه می داشتیم تا به عنوان سحر بخوریم، به داخل اردوگاه می آمد و شروع به سوال و جواب می کرد. ما هم چون می دانستیم کمی ساده لوح است  در جواب می گفتیم: برنج یک غذای بهشتی است و از آسمان برایمان آمده است. او هم باور می کرد.

نگارنده : admin2 در 1392/5/17 10:12:55
جمعه 19 تیر 1394  2:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از تشییع جنازه شهدا غافل نمی شد/ قبرهای خالی با صدای سید رحیم پر می شد

از تشییع جنازه شهدا غافل نمی شد/ قبرهای خالی با صدای سید رحیم پر می شد
سید رحیم به داخل قبرهای خالی بهشت زهرا می رفت تا استغفار کند. می خواست با جایگاه ابدی خود انس بگیرد و از آن غافل نماند. 
خبرگزاری دفاع مقدس: در بخش اول گزارش شهیدان میرصانعی،  "عصمت ذوالفقاری" از سید امیر نوجوان شهیدش که از برادر بزرگ خود پیشی گرفت، سخن به میان آورد. در این بخش مادر و خواهر شهید از زندگینامه و شهادت سید رحیم می گویند.

به گفته سیده فاطمه میر صانعی، خواهر شهیدان میر صانعی وقتی سید امیر جبهه بود برادرش سید رحیم در سپاه انجام وظیفه می کرد. البته سید رحیم قبل از انقلاب هم در فعالیت های سیاسی حضور فعال داشت و در راهپیمایی ها شرکت می کرد. سید رحیم بعد از انقلاب وارد سپاه شد و آنجا بود که لباس رزم بر تن کرد به جبهه رفت.

سید رحیم با شهید ابراهیم همت هم رزم  و معاون ایشان در یکی از عملیات ها  بود. وقتی پیکرش را آوردند به گونه ای بود که به هر قسمت از بدنش که دست می زدید احساس می کردید الان از هم جدا می شود.

 

پوشیدن لباس مبدل برای کمک رسانی

مادر با غبطه خوردن به درایت سید رحیم از خاطراتش چنین می گوید: در دوران انقلاب خفقان شدیدی بر جامعه حاکم بود از این رو سید رحیم مستقیم وارد عمل نمی شد. او برای کمک رسانی به آسیب دیدگان در تظاهرات ها و  جمع آوری جنازه ها با پوشیدن لباس شخصی در کنار خیابان می ایستاد و پیراشکی می فروخت و پس از پایان درگیری ها به کمک آسیب دیدگان می رفت.

او خود را تافته جدا بافته نمی دانست از این رو زمان تشییع جنازه شهدا به بهشت زهرا می رفت تا برادران خود را بدرقه کند شاید هم با آنان پیمان می بست که دست او را هم بگیرند و روزی همه با هم بر خوان نعمت حضرت دوست ببنشینند.  سید رحیم  به داخل قبرهای خالی بهشت زهرا می رفت تا استغفار کند. می خواست با جایگاه ابدی خود انس بگیرد و از آن غافل نماند.

سید رحیم وقت رفتن به جبهه های حق علیه باطل همسر و فرزند 10 روزه اش را تنها گذاشت. با آنان وداع کرد و در وصیت نامه اش چنین نوشت: پسرم را از ده سالگی به حوزه علمیه بفرستید تا دروس حوزوی بخواند .به صحبتهای کسانی که در باره انقلاب بدگویی می کنند و غر می زنند، گوش ندهید وپاسدار خون های ریخته شهدا و انقلاب و رهبری باشید.

خواهر دلش تاب نمی آورد از یادگار برادر اینگونه می گوید: وقت شهادت برادرم تنها 40 روز از ولادت فرزند پسرش می گذشت. اما در حال حاضر محمد علی 26 سال دارد و از نظر ظاهری و رفتاری خیلی شبیه پدرش است. وقتی او را می بینیم دلتنگ پدرش می شوم. دیدن او درد دوری را التیام می بخشد. او هم اکنون دکترای فقه دارد و چه زیبا به وصیت پدرش عمل کرده است.

کرامات شهدا

مادر به کرامات شهدا اعتقاد خاص دارد. از کرامات پسر شهیدش اینگونه می گوید: یکی از خواهران شهدا بیماری سختی داشت. یک شب سید رحیم را در خواب می بیند که به او گفت می خواهی کاری کنی تا شفا بگیری؟ گفت: شما چه کسی هستید؟ نشانی قبر خودش را داد و گفت چند ردیف پایینتر از برادر شهیدتان. گفت: چه باید بکنم تا شفا بگیرم؟ گفت: یک چیزی را نذر مادرم بکنید تا شفا بگیرید. حدود 5 هفته مرتب به بهشت زهرا می آمد تا مرا ببیند. اما در آن زمان من بر اثر بیماری بستری بودم و نمی توانستم به بهشت زهرا بروم. بعد از بهبودی بیماری به بهشت زهرا رفتم که این خواهر شهید ناگهان مرا می بیند و می گوید در آسمان ها دنبال شما می گشتم . خیلی گریه کرد و جریان را برای من تعریف کرد و یک چادر نماز به من هدیه داد و الحمدلله بیماری او بهبود یافت.


خواهر یادآور می شود: مادرم با شنیدن خبر شهادت سید رحیم آرامش خاص داشت به گونه ای که همه اهل خانه و فامیل متحیر مانده بودند. دلیلش را جویا شدم و به من گفت با آن خوابی که من دیدم دیگر غصه خوردن و بی تابی چرا؟ من به وجود چنین فرزندانی افتخار می کنم.

داغ ندیدن رهبر از داغ فراق فرزند کشنده تر است

مادر برای آوردن برگی از روزنامه به داخل اتاق می رود وقتی باز می گردد خنده بر لبانش نقش بسته واینگونه می گوید که برگ این روزنامه برایم باارزش است چون عکس دیدار رهبر با مادران شهدا بر روی آن نقش بسته. می خواهم با رهبرمان دیدار داشته باشم این آرزوی من است و به امید آن روز نشسته ام.


نگارنده : admin2 در 1392/5/17 10:14:30
جمعه 19 تیر 1394  2:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بیاد مادر

بیاد مادر
خاطره ای کوتاه از شهید مهدی زین الدین

چند روزی بود تب داشتم، یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو.
 تا دید رخت خواب پهن است و خوابیدم، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم.
 گفتم: مادر! چرا بی خبر؟ 
گفت:" به دلم افتاد که باید بیام."

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/20 10:9:46
 
جمعه 19 تیر 1394  2:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دلم می خواهد از این دنیا یک پتو ببرم!

دلم می خواهد از این دنیا یک پتو ببرم!
زمانی که جسم بی سر نادرقلی را آوردند همه دیدند که بدن پاکش بی غسل و کفن با همان پتویی که آرزویش را داشت، در آرامگاه ابدی خود جای گرفت. 

خبرگزاری دفاع مقدس: زمانی که شهید نادرقلی غفوری بچه بود، یک روز همراه برادر بزرگترش برای اقامه نماز به مسجد امامزاده حسن رفت. پس از سلام نماز و خواندن تعقیبات آن به نزد امام جماعت رفت و رو به ایشان گفت: حاج آقا دلم می خواهد وقت مردن از این دنیا با خود تنها یک پتو ببرم.

امام جماعت مسجد هم با لبخند به او جواب داد : پسر جان اگر تو به همراه خودت  پتو ببری مردم با خودشان لحاف و تشک می برند. اما نادر قانع نشد و اصرار کرد که هنگام مردن با خود پتویی می برد.
 

آن روز وقتی به خانه آمد قضیه را برای مادرش  حاجیه بیگم تعریف کرد. مادر گفت: ننه جان نمی شود. امام جماعت درست می گوید. آدمی از این دنیا تنها چند متر پارچه سفید کفنی می برد، آن هم اگر قسمتش شود. در جواب مادر گفت: حالا می بینید من یک پتو با خود می برم.


سالها از آن روز گذشت نادرقلی برای دفاع از میهن همراه گروه شهید چمران به خرمشهر رفت. آرپیچی را در دست گرفت. حمله آغاز شد. نادر دو ماشین بعثی ها را از بین برد. ساعت عدد دو را نشان می داد. لحظه‌ی پر کشیدن نزدیک بود. ترکش که به سرش اصابت کرد، نادر آرام گرفت.

وقتی آرامش به گروه بازگشت همه متوجه شدند نادر نیست. همه جا را در میان شهدا و زخمی ها جست و جو کردند. ناگهان متوجه شدند بدن بی سر نادر زیر همان توپی افتاده که خود راننده اش بود. بدن بی سر را در پتو پیچیدند و برای تحویل به خانواده به تهران منتقل کردند.


زمانی که جسم بی سر نادرقلی را آوردند. بی غسل و کفن با همان پتویی که آرزویش را داشت، در آرامگاه ابدی خود جای گرفت. مادر با دیدن این صحنه در قبر یاد آن روز افتاد که به فرزند رشیدش گفته بود هیچ کس نمی تواند جز کفن سفید چیزی همراه خود ببرد. آری نادر پتوی خود را همراه برد و به همه ثابت کرد اگر خدا بخواهد همه چیز انجام می شود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/20 10:19:29
جمعه 19 تیر 1394  2:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خبرنگاری که زلالی کربلای ایران به حافظه فیلم ها می سپرد

خبرنگاری که زلالی کربلای ایران به حافظه فیلم ها می سپرد
بهروز پس از پایان نبرد نظامی در ایران خود را آماده ی حضور در نبرد با شقی ترین دشمن خدای متعال (رژیم صهیونیستی) در لبنان نمود. 

خبرگزاری دفاع مقدس: بهروز فلاحت پور به سال 1343 در خانواده ای مذهبی در تهران به دنیا آمد. او از همان اوان کودکی با وقار و مقید به انجام فرایض دینی بود.

نوجوانی بهروز با ایام مبارزه علنی ملت سرافراز ایران علیه ظلم و ستم رژیم طاغوت مصادف بود. بهروز نیز همپای دیگر همسالان علاقه مند به اسلام و انقلاب در تظاهرات و مبارزه علیه طاغوت مجاهدت می ورزید.
 
نیمه دوم عمر کوتاه ولی پر برکتش آبستن انواع حوادث بزرگ بود که سیر عادی زندگی بهروز را به سمت عمق ایستگاههای مهم و تاریخی اراده ی بشر الهی بر این کره ی خاکی می کشید و او را به سوی آسمان منتقل می ساخت.
 
یکی از این ایستگاه ها، وقوع انقلاب اسلامی در ایران و انفجار نور در این سرزمین ظلمت زده بود که حدود بیست و پنج قرن تاریکی را با روشنای نور الهی که در چهره های ملت مستضعف ایران بر این خاک سرد و وحشت زده از این همه تاریکی مطول نور می افشاند و آن همه ظلمت را از چهره ی این سرزمین مقدس می زدود.
 
وقتی بهروز شانزده ساله بود، همه ی شیاطین انسی این کره خاکی دست به دست هم دادند و توطئه شومی را علیه این ملت ستمدیده طراحی کردند و آن را به اجرا گذاشتند.
 
آنان پس از آن همه فتنه انگیزی در گوشه گوشه کشور و ایجاد جو مسموم در دانشگاه ها چون نتوانستند کمر این انقلاب را بشکنند، دیوانه ی کاخ نشین بغداد را به جان ملت ایران انداختند.
 
غیرت بهروز نگذاشت که این همه جنایت یزیدیان زمان را ببیند و دم برنیاورد. او دوشادوش جوانان غیور این سرزمین، وارد لشکر مخلص خدا شد و به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد.
 
بهروز همزمان با جبهه ادامه ی تحصیل داد و دیپلمش را اخذ کرد. او سپس به دلیل علاقه ای که نسبت به کار فرهنگی داشت و عمق هدف دشمنان اسلام از هجوم به انقلاب را می دانست به سوی هنر و رشته ی سینما جذب شد.
 
بهروز مدتی نیروی واحد تبلیغات لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود. او پس از آشنایی با سید مرتضی آوینی همراه سید در تأسیس و راه اندازی گروه روایت  فتح در سال 1365 همت گماشت.

بهروز بارها و بارها در لحظه های پر حادثه ی دفاع از این آب و خاک مقدس حضور یافت و دلاوریهای أمت سلحشور ایران را ثبت و ضبط نمود.
 
بهروز پس از پایان نبرد نظامی در ایران خود را آماده ی حضور در نبرد با شقی ترین دشمن خدای متعال (رژیم صهیونیستی) در لبنان نمود.
 
بهروز فقط خشونت، کشتار و ویرانگری جنگ را نمیدید. او در کنار ثبت مبارزه  مردان خدا با دشمن زلالی و بی آلایشی آنان را نیز به حافظه فیلمها می سپرد. او زندگی را در هر حال در جریان می دید؛ لذا در همان شرایط ازدواج کرد. تنها یادگارش دختری بود که بنا به توصیه ی خودش زهرا نام گرفت.
 
بهروز نمی توانست ببیند حرمت انسان های مستضعف آن هم محبان اهل بیت (ع) توسط شقی ترین دشمنان خدا پایمال می شود و دنیا در عین وقاحت در سکوتی مرموز فرو رفته و تنها متکبرانه و موزیانه به این حوادث می نگرد و لبخند می زند.
 
او برای دفاع از حقوق پایمال شده شیعیان مستضعف لبنان به سوی این سرزمین هجرت نمود. دوربین بهروز همیشه تلاش می کرد چیزهایی را ببیند و ثبت کند که ذهن خواب آلود بشر را از این غفلتی که در آن گرفتار آمده است بیدار کند و این را از بهروز آموخته بود.
 
سرانجام بهروز فلاحت پور در بمباران هوایی رژیم اشغالگر قدس در منطقه ی جنوب لبنان در سال 1371 به فلاح و رستگاری حقیقی دست یافت.

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/20 10:45:22
جمعه 19 تیر 1394  2:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

با اتوبوس می برمت که حالت جا بیاد ...

با اتوبوس می برمت که حالت جا بیاد ...
خاطره ای از : شهید خرازی 

افسران - با اتوبوس می برمت که حالت جا بیاد ...

 

گفت:«اتوبوس خوبه. با اتوبوس می ریم.»
می خواستیم بریم مرخصی، اصفهان.
گفتم: «با اتوبوس ؟ تو این گرما؟»
گفت:«گرما؟ پس این بسیجی ها چی کار می کنن؟ من یه دفعه با هاشون از فاو اومد شهرک، هلاک شدم. اینا چی بگن؟ 
با همون اتوبوس می برمت که حالت جا باید. بچه های لشکر هم می بینندمون، کاری داشتند می گن.»


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/20 11:23:41
جمعه 19 تیر 1394  2:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بیمارستانی که تمام کارکنان و مجروحانش شهید شدند

بیمارستانی که تمام کارکنان و مجروحانش شهید شدند
یکی از تلخ‌ترین صحنه‌ها این بود که منافقین بعد از گرفتن شهر اسلام آباد غرب، به بیمارستان امام خمینی(ره) حمله کردند و تمام کارکنان، مجروحان نظامی و شخصی را ‌کشتند و بعد پیکرهایشان را به داخل حیاط بیمارستان بردند و آتش زدند. 
 
 

 

 

به گزارش  فارس، از جنایت منافقین در غرب کشور آن هم بعد از پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران، روایات و حرف‌های بسیاری شنیدیم که فقط بخشی از آن همه جنایت است؛ رزمنده بسیجی «حسین دهنوی» از رزمندگان غرب کشور است که جنایت منافقین در اسلام‌آباد غرب را روایت می‌کند.

                                                         ***

بعد از پذیرش قطعنامه 598 در 27 تیرماه 1367 توسط امام خمینی(ره)، بعثی‌ها از جنوب و غرب کشور حمله گسترده‌ای را آغاز کردند؛ گردان ما در سرپل ذهاب با نیروهای عراقی درگیر شدند؛ بعد از پیشروی عراق، منافقین در تاریخ سوم مرداد از پادگان اشرف به سمت ایران سرازیر شدند؛ 4 مرداد 1367 منافقین به اسلام آباد غرب رسیدند و پنجم مرداد درگیری با منافقین در تنگه مرصاد ـ چارزبر صورت گرفت.

در این حملات، شاهد واقعه بودیم. در آن زمان این قدر امکانات و تجهیزات نظامی نبود که بتوانیم مقابل 30 تیپ پیاده و مکانیزه منافقین مقاومت کنیم. آنها مانند رعد و برق به شهر حمله کردند. بعد از اینکه درگیر جنگ شهری شدیم، می‌دیدم که مردم، کوچه به کوچه از دست منافقین فرار می‌کردند و این گروهک هم مردم را به رگبار می‌بست؛ تعداد زیادی از مردم در این منطقه شهید و مجروح شدند.

در این بین ما درگیر بودیم و حتی فرصت نداشتیم که پیکرهای شهیدان و مجروحان را جمع کنیم و کار رزمی خودمان را ادامه دادیم. ما می‌دیدیم که منافقین برخی از مردم را روی زمین خوابانده بودند و تیرخلاص به آنها می‌زدند.

یکی از تلخ‌ترین صحنه‌ها این بود که منافقین بعد از گرفتن شهر اسلام آباد غرب، به بیمارستان امام خمینی(ره) حمله کردند و تمام کارکنان، مجروحان نظامی و شخصی را ‌کشتند و بعد پیکرهایشان را به داخل حیاط بیمارستان بردند و آتش زدند.

علاوه بر مردم اسلا‌م آباد غرب، مردمی که در این شهر به شهادت رسیدند، از مناطق کرند غرب و سرپل ذهاب بودند که در این منطقه پناه گرفته بودند.

بعد این حملات وحشیانه، منافقین به تنگه مرصاد رسیدند و گردان مستقر تیپ انصار همدان آماده رزم با این نیروها شدند؛ عملیات تأخیری انجام شد؛ بعد هم نیروهای کمکی به منطقه رسیدند و به حول و قوه الهی، منافقین را شکست دادیم.

دو روز بعد از قتل عام مردم توسط منافقین، برای پاکسازی وارد شهر اسلام آباد غرب شدیم؛ صحنه‌های دردناک بسیاری دیدیم، چرا که آنها می‌خواستند رعب و وحشت بین مردم ایجاد کنند و افراد سرشناس را هم به شهادت می‌رساندند؛ نمونه‌ای آن صحنه‌ای بسیار دردناک بود که منافقین عمامه یک طلبه را دور گردنش آویخته بودند و او را از ساختمان سه طبقه‌ای در میدان مرکزی اسلام‌آباد، اعدام کرده بودند.

هفتم مرداد پایان عملیات مرصاد بود، روز هشتم هم کار پاکسازی منطقه را انجام دادیم و سپس مردم از نقاط مختلف برای تحویل پیکرهای شهدایشان به اسلام‌آباد آمدند.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/20 11:47:46
جمعه 19 تیر 1394  2:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه به خبرنگاری که ۳۱ سال از او خبری نیست

نامه به خبرنگاری که ۳۱ سال از او خبری نیست
برادر کاظم اخوان در نامه‌ای خطاب به برادرش نوشت: نامه نوشتن برایم سخت است، چرا که بیش از سه دهه است از سرنوشت تو هیچ اطلاعی نداریم. نه نشانی، نه نشانه‌ای و نه تصویری. حتما می‌پرسی پس چرا به تو نامه می‌نویسم.
 
 
 

به گزارش خبرگزاری فارس، سی و یک‌سال است که سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده در لبنان گذشته است. حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، محسن موسوی و تقی رستگار مقدم، افرادی بودند که توسط عاملین رژیم صهیونیستی به اسارت درآمدند. حال بعد از گذشت سه دهه از آن روز برادر کاظم اخوان(عکاس و خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران) به مناسبت روز خبرنگار یادداشتی را به خبرگزاری فارس جهت انتشار سپرده است:


 

سلام

برادر روزت مبارک باد. امسال روز خبرنگار با عید فطر تقارن پیدا کرده که آن را به فال نیک گرفته و گرامی می‌داریم با این امید که حق جویی و حق گویی خبرنگاران در روشن شدن سرنوشت تو در این روز خوب خدا تاثیر داشته باشد روز خبرنگار فرصتی است تا خیلی‌ها پیگیری سرنوشت تو را مورد توجه قرار دهند، چرا که پس از گذشت سی و یک سال  هنوز بحث‌برانگیز است؟

نامه نوشتن برایم سخت است، چرا که بیش از سه دهه است که از سرنوشت تو هیچ اطلاعی نداریم. نه نشانی، نه نشانه‌ای و نه تصویری. حتما می‌پرسی پس چرا به تو نامه می‌نویسم؟ در این سال‌ها به هر مسئولی برای روشن شدن سرنوشت تو نامه نوشتیم، پاسخی دریافت نکردیم که آخرین مورد آن 14 تیر ماه سالگرد اسارت تو به رئیس جمهور منتخب ملت ایران زمین دکتر حسن روحانی بود که حالا پس از سپری شدن هشت دوره ریاست جمهوری از زمان اسارت تو اینک رئیس جمهور کشور است البته پیرو نامه قبلی رونوشت این نامه را نیز برای ایشان ارسال خواهم کرد.

آری از زمان اسارت تو هشت دولت آمده‌اند و رفته‌اند که هر یک وعده‌هایی مبنی بر روشن شدن سرنوشت تو به ما داده‌اند و در طول این سال‌ها نگرشی به شدت ساده‌انگارانه داشتیم.

برادر! اینک دولتی جدید بر سر کار آمده. دولتی که خود را دولت تدبیر و امید نام نهاده است و ما باز به دولتی جدید دل می‌بندیم و امیدوار می‌شویم که با تدبیر این دولت گره از کار ما گشوده می شود. اما سهم ما از امید به رئیس جمهوری که دیپلماتی متبحر، حقوقدانی باسواد و آگاه از موضوعات امنیتی است چیست؟ به امید اینکه دولت یازدهم در فاع و حمایت از حقوق شهروندان ایرانی نسبت به دولتهای گذشته مسئولیت بیشتری بپذیرد.

از جناب آقای رئیس جمهور خواهیم خواست مرحمت فرمایند با کلید تدبیرشان این قفل  بسته سی و یکساله را باز کنند تا انشالله از سرنوشت تو مطلع شویم.

حال اگر این دولت هم چون دولت‌های قبلی به مسئولیت خود در قبال دفاع از حقوق شما عمل نکرد، چه باید کرد؟ اگر چه این ضرورت و مسئولیت متوجه دولت است و هدف نهایی و وظیفه اصلی آن حفاظت از مردم خود است، اما اگر مسئولان ملی ما قادر نیستند و یا نمی‌خواهند از شهروندان خود در خارج از کشور حمایت کنند وظیفه‌ای که بر عهده دولت می‌باشد در صورت عدم ایفای آن بر عهده مجلس و رسانه‌هاست که این مطالبه ملی مردم را به دولت یاد آور شوند.

برادر در بندم  نمی‌دانی در این سال‌ها بر ما چه گذشته است، شاید فکر کنی چون سال‌ها گذشته ما مثل خیلی‌ها از پیگیری سرنوشت تو خسته شداه‌ایم، نه برادر. از قدیم گفته اند: برادر که در بند خویش است نه برادر نه خویش است، البته صادقانه اعتراف کنم که ما بیش از گذشته درگیر زندگی شده ایم. خوب روزگار است دیگر اما بدان هرگز یاد تو از ذهن‌ ما فراموش نمی شود و همواره از تو به عنوان یک خبرنگار شجاع یاد می‌کنیم.

آری برادر سی و یک سال انتظار و استقامت را پشت سرگذاشتیم، می‌خواهم یک خبر بد به تو بدهم. پدر و مادرمان نتوانستند بی خبری از سرنوشت تو را تحمل کنند و پس از سال‌ها چشم انتظاری از دنیا رفتند آنها سنگ صبور ما بودند. پس بدان که در فقدانشان بر ما سختر می‌گذرد. انتظار ظاهرا کلمه ساده‌ای به نظر می‌رسد فقط باید آن را تجربه کرد تا به سختی آن پی برد.

 

نگار بی‌خبر ما؛ سرنوشت تراژیک یک خبرنگار دیگر چون تو این بار نه در لبنان بلکه در افغانستان باعث شد روزی در تقویم رسمی کشور به نام خبرنگار ثبت شود. در طول این سالها ما از خبرنگاران و همکاران تو انتظار داشتیم در مورد حقیقت سرنوشت تو روشنگری کنند اما نمی‌دانم آنها نخواسته‌اند و یا نتوانسته‌اند؟ مگر نباید بر اساس مسئولیتشان و رسالت سنگین خبرنگاری حقیقت را بازتاب دهند پس چرا چنین نیست؟ براستی در طول سه دهه گذشته نقش خبرنگاران ما در دفاع از حقوق شهروندان ایرانی در خار ج از کشور و برای تو چه بوده است؟

امیدوارم خداوند در این عید بزرگ مسلمین جهان وبه حق این روزى که جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ قرارش داده سرنوشت تو را برای ما را روشن کند.

حسن اخوان ( akhavanalaf@Yahoo.com)

رونوشت: رئیس جمهور محترم جناب آقای دکتر حسن روحانی جهت استحضار و دستور پیگیری پرونده خبرنگار و دیپلماتهای ربوده شده ایرانی در لبنان جهت روشن شدن سرنوشت خبرنگار و دیپلماتهای ربوده شده ایرانی در لبنان.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 10:7:46
جمعه 19 تیر 1394  2:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بدترین خاطره یک فرمانده از جنگ

بدترین خاطره یک فرمانده از جنگ
در عملیات، آتش به قدری سنگین شد که من زمین را گاز می‌گرفتم اما دور و برم را نگاه کردم و دیدم اگر منی که فرمانده هستم بلند نشوم، همه کپ می‌کنند و عملیات زمین می‌ماند. 
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علی رضا موحد دانش علی رغم شجاعت ها و دلاورمردی‌هایش جزو فرماندهان شهیدی است که نامش در جامعه مهجور مانده و کمتر کسی‌نام او را شنیده است. ایشان در مقطعی فرماندهی لشکر 10 سید‌الشهدا را بر عهده گرفت اما به دلایل اختلافاتی که پیش آمد از این سمت استعفا داد و سرانجام به عنوان یک بسیجی ساده در منطقه حاج عمران به تاریخ 13 مرداد 1362 مزد خوییش را از خدایش گرفت و تا ابد عند ربهم یرزقون شد.

خبرگزاری فارس به مناسبت سی‌امین سالگرد شهادت این شهید عزیز گفتگوهایی با دوستان و همرزمان و نزدیکان ایشان انجام داده که به مرور در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت. این مطلب صحبت‌های عابدین وحیدزاده از دوستان و همرزمان شهید موحد دانش است که مطالبی را عنوان کرده‌ اند که تا کنون در جایی منتشر نشده است. آقای وحید زاده علی رغم اینکه خیلی اهل مصاحبه نیستند اما با سعه صدر زحمت کشیدند و ساعاتی را با ما به گفتگو نشستند.

آنچه پیش روی شماست قسمت دوم این گفت‌وگو است.

عابدین وحیدزاده همرزم شهید علیرضا موحددانش

 *علی موحد رفاقتی و عشقی اجازه می‌داد من کنارش باشم

بعد از عملیات فتح المبین، یواش یواش، دیگر من و علی با هم حسابی رفیق شدیم. کلا چهار نفر آدم بودیم که در ماشین باهم این طرف و آن طرف می رفتیم. گاهی با هم فوتبال بازی می کردیم، توی سر و کله ی هم می زدیم و همین کنار هم بودن ها صمیمیت بین ما را بیشتر کرد. حالا من او را «علی» صدا می زدم و او به من می گفت «عابدین». از آنجا به بعد با موحد آرام آرام انس گرفتیم. خودم هم چون با عصا بودم و تردد برایم سخت بود، همیشه سعی می کردم کنار محسن وزوایی و علی باشم که ماشین داشتند. آن موقع من مسئولیت خاصی نداشتم و علی موحد همین طوری رفاقتی و عشقی اجازه می داد من همیشه کنارش باشم.

*راست شکمت را بگیر و صاف برو جلو

من در عملیات فتح المبین، شب اول با گردان حبیب جلو نرفتم و صبح فردایش من و مرتضی مسعودی (که معاون گردان بود در عملیات فتح المبین) صبح با یک راننده رفتیم به خط. منطقه‌ی عملیاتی به صورت دشت بود و ما دنبال محسن وزوایی می‌گشتیم که راه را گم کردیم. یک دفعه دیدیم از جلویمان ،یک سری عراقی دست‌ها را گذاشتند روی سرشان و آمدند بالا. حالا نه من اسلحه داشتم، نه راننده. فقط مرتضی مسعودی یک قبضه داشت. البته من هم عصایم را گرفتم طرف این ها و بندگان خدا فکر کردند اسلحه‌ای چیزی است. خلاصه این‌ها را ردیف کردیم و من نوک عصایم را به کمر این ها می‌زدم که به صف شوند. حالا ما اصلا نمی دانستیم این جا، کجا هست. جلوی عراقی ها هستیم یا پشت سرشان. پرنده هم پر نمی‌زند. مشغول این جماعت بودیم که یکهو دیدیم یک سری دیگر با دست های بالا از یک گوشه ی دیگری بیرون آمدند. عراقی ها را ردیف کردیم و به نفر اولِ ستون گفتیم، راست شکمت را بگیر و صاف برو جلو تا به ایرانی ها برسی. حالا خودمان هم نمی دانستیم کدام طرف خطِ ما است. حساب کردیم که اگر به سمت شرق بروند بالاخره به خط ایران می رسند. راستش حسابی هم ترسیده بودیم. این ها اگر نیت می کردند که ما را بگیرند و کارمان را بسازند، هیچ مشکل خاصی نداشتند. می خواستیم زودتر دکشان کنیم و فرار کنیم از این مخمصه. خلاصه این ها راه افتادند و ما هم گشتیم و محسن وزوایی را پیدا کردیم.

 

شهید علیرضا موحددانش (نفر اول از سمت چپ تصویر) شهید وزوایی نیز در عکس مشاهده می‌شود

*غنیمت من از عراق دو عصای شیک و سبک بود

بعد از روبوسی با وزوایی، جریان را برایش تعریف کردم و او قاهnt>nt> قاه زد زیر خنده. دیگز از روزی که عملیات شروع شد، من با این ها بودم و به محسن هم گفتم من برنمی گردم عقب و محسن هم گفت باشد. بعد از آن ما یکی از مقرهای عراق را گرفتیم، من رفتم دیدم  دو تا عصای قشنگ آن جا است که احتمالا برای فرمانده‌شان بود. هم خیلی نو و تمیز بود، هم شیک و خیلی سبک. عصاهای خودم  را انداختم و آنها را برداشتم و به محسن وزوایی هم گفتم این ها را من برمی‌دارم  که گفت بردار. این عصاها البته به من وفا نکردند. فکر کنم صاحب عراقی آن راضی نبود(با خنده).

*یک گونی نارنجک در کانکس ما به هوا رفت

بعد از عملیات بیت المقدس، آمدیم به عقبه، در انرژی اتمی. من بودم و حسین خالقی و علی موحد، با یکی-دو تا دیگر از بچه ها. بعد از عملیات بود و ما هم خسته و دراز کشیده بودیم. آن هایی که آن جا بوده اند این کانکس ها را به یاد دارند. یک راهروی 10-12 متری بود که کانکس های کوچکی در دو طرف راهرو، روبروی هم قرار داشتند. آن روزها، بچه ها، نارنجک هایی را که غنیمتی از منطقه جمع کرده بودند، می ریختند داخل گونی و می بردند به مقر تسلیحات گردانشان. مسئول تسلیحاتِ گردان حبیب، یک گونی از این نارنجک ها را کشان کشان آورد داخل راهرو تا ببرد به کانکس تسلیحات. کفِ راهرو، با میخ یک سری چوب نصب کرده بودند که سر این میخ ها یک جاهایی بیرون زده بود. ظاهرا یکی از این میخ ها، گیر می کند به ضامن یکی از نارنجک های داخل گونی و واویلا. من فقط یک لحظه دیدیم یک آتشی از در کانکس زد داخل و بعد همین طور ادامه پیدا کرد. کانکس یک پنجره کوچک داشت. علی موحد گفت: بچه‌ها بریزید بیرون .به حسین خالقی گفت: برو بیرون، حسین هیکل درشتی داشت، گفت: من که نمی توانم، علی گفت بیا برو بیرون، حرف بی خود نزن. حسین خالقی هم با آن هیکل نمی‌توانست برود بیرون از پنجره. خلاصه علی با زور و هل دادن ایشان را انداخت بیرون. بعد من به علی گفتم شما برو بیرون. گفت: حرف مفت نزن، برو بیرون! بعد آمد من را پرت کند از پنجره بیرون که همان موقع یک چیزی خورد به کف پای من که استخوانش را شکست اما به هر حال من با فشار علی، پریدم افتادم. علی موحد بعد از این که همه بچه ها را که پرت کرد بیرون، آخرش خودش پرید بیرون. وقتی آمدیم بیرون تازه دیدیم چه آتشی برپا شده. نارنجک تفنگی ها همین طور بالا می رفتند و این ور و آن طرف می افتادند و منفجر می شدند. گلوله ها می ترکیدند و مرمی هایشان بی هدف به هر جهتی می رفتند. خلاصه جهنمی درست شده بود. آن عصاهای خوشگل و تمیز هم همان جا داخل کانکس افتاد.

*یکی از خاطرات خیلی خیلی بد شهید موحد

حالا همه بیرون از کانکس، پنچر و داغان، هر کدام یک گوشه ای نشستیم. من هم حالم گرفته بود و هم پایم بر اثر ضربه و فشاری که علی موحد وارد کرد تا پرتم کند بیرون، شکسته بود. البته آن لحظه دردی نداشتم چون پایم بی حس بود. هیچ کسی حوصله ی حرف زدن نداشت. از آن روز به بعد دستور دادند مقر تسلیحات نباید بین نیروها باشد. علی بعدها به من گفت یکی از خاطرات خیلی خیلی بد من، آن روز بود. می‌گفت چرا این اتفاق باید می افتاد؟ این به خاطر جنگیدن بی قاعده است. چرا تا آن موقع به فکر کسی نرسیده بود که وجود کانکس تسلیحات بین نیروها چه خطراتی دارد؟!

 

فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا هنگام استراحت

*شهادت محسن مثل آوار روی سرم خراب شد

کمی بعد، محسن وزوایی یک نامه ای نوشت و داد به من. با آن من را معرفی کرد به ارتش، به عنوان نمایندی محور تحت فرماندهی خودش(محور محرم) در قرارگاه. به من گفت برو آن جا که من نرفتم چون دلم توی خط بود. از طرفی احساس کردم محسن دارد مرا این طوری سرکار می گذارد. چون من عصا داشتم و حرکت برایم سخت بود. نامه را گرفتم و با خودم گفتم من که نمی روم. ماندم در قرارگاه، پیش حاج همت. دم‌دم های صبح که نشسته بودم کنار یکی از بچه ها، دیدم پشت بی سیم غوغایی است و معلوم بود خط حسابی شلوغ است. به حاج همت گفتم من می‌خواهم بروم جلو و سوار یکی از ماشین‌ها شدم. همت گفت: شما کجا می‌روی با این وضع؟ گفتم: اگر اجازه بدهید من می‌خواهم بروم. گفت: من نمی‌گویم نرو ولی به نظرم بگذار خط تثبیت بشود، بعد برو. گفتم: باشد و نشستم یک گوشه‌ای. اما آخرش طاقت نیاوردم و سوار یک وانت شدم و آمدم لب خط  که جاده ی اهواز – خرمشهر بود. دیدم حاج احمد متوسلیان کنار یک جیپ ایستاده و مشغول صحبت با بی سیم است. رضا دستواره هم پیشش بود و فکر کنم پشت فرمان نشسته بود. سلام علیک کردم و حاج احمد گفت: با این حال و روز اومدی این جا؟ گفتم: آره. گفت: باشه. پرسیدم محسن وزوایی کجا است؟ جواب درستی بهم ندادند. یک گوشه ای ایستادم. حاج احمد بلند بلند با بی سیم حرف می زد. من احساس کردم خبری شده و به من نمی‌گویند. گوشه ایستادم .حاج احمد به دستواره گفت رضا! ماشین را روشن کن برویم جلو. حاج احمد اصلا حواسش به من نبود. دیدم کسی به کسی نیست آن جا. راه افتادم و بالاخره خودم را رساندم به گردان حبیب. علی را ندیدم اما حسین لطفی را دیدم. ایشان پایش مثل من بود و به قول خودمان شتری راه می‌رفت. تا ما را دید، تحویل گرفت و گفت: چه خبر؟ آمدیم نشستیم و این جا بود که من از پچt>t> پچ ها فهمیدم برای محسن وزوایی اتفاقی افتاده. نمی گفتند: شهید شده یا رفت عقب، می‌ گفتند محسن را بردند عقب. خیلی به هم ریختم و سریع پریدم توی یکی از این ماشن ها و آمدم عقب. رسیدم به حاج همت. سلام علیک کردم و دیدم یک جوری رویش را از من برمی گرداند. پرسیدم حاج آقا! از محسن وزوایی چه خبر؟ همت شروع کرد با یک جملات شیوایی با صحبت کردن که ما همه رفتنی هستیم و ... دیگر برایم قطعی شد که وزوایی شهید شده و دنیا روی سرم خراب شد. همت که داغان شدن مرا دید، پیشانی ام را بوسید و سعی کرد آرامم کند. یک کسی هم آمد یک کنسرو باز کرد و داد بهم که گفتم: نمی خورم. یک پرانتزی این جا باز کنم. همت خیلی بیان شیوایی داشت، خیلی شیوا! ایشان مثل حاج احمد، از اول فرمانده نبود و مسئولیت روابط عمومی و تبلیغات را داشت. مهم ترین عامل موفقیت ایشان در مقطع فرماندهی اش، قدرت بیانش بود. صحبت که می‌کرد، همه مدهوش می‌شدند. این توان هم بر می‌گشت به فرهنگی بودن ایشان. اما در فرماندهی، هیچ کس به گرد پای حاج احمد متوسلیان هم نمی‌رسید. اصلا بی‌نظیر بود. هیچ کس جرات نمی کرد روی حرفش حرفی بیاورد. خلاصه به همت گفتم: من باید بروم جلو. ایشان گفت: بروی جلو چه کار کنی؟ خودت که حجم آتش را دیدی؟ اما من خیلی حالم بد بود. احساس خفه گی می کردم و باید خودم را به بچه ها می رساندم. دوباره سوار ماشینی شدم و رفتم خط (ماشین ها دائم بین خط و قرارگاه تردد می کردند. هر لحظه که اراده می کردی، می توانستی سوار یکی شان بشوی). توی خط که از ماشین پیاده شدم، اول «ایرج عشقی» را دیدم. بلند شده بود و راست راست روی جاده راه می رفت و می زد توی سر خودش و فریاد می زد: «ای خدا! ما چقدر بدبخت و ذلیل هستیم، پسره تا سرش را آورد بالا، تیر خورد به سرش و شهید شد، آن وقت من دارم راست راست راه می روم و چیزی ام نمی شود.» دائم هم خاک های دور و برش را تیر و ترکش به هوا می پراند اما اصلا به خودش چیزی نمی خورد. واقعا انگار اجلش نرسیده بود. همه داد می زدند دیوانه! بیا پایین اما اصلا توی حال خودش نبود. بالاخره یکی از بچه ها کشیدش پایین. والا آن جا آتش به قدری سنگین بود که همه زمین گیر شده بودند. عراق پاتک کرده بود و آن طرف خاکریز جاده ی اهواز-خرمشهر، توی سینه کش دشت، تا چشم کار می کرد تانک بود و مجال نمی‌دادند کسی سرش را بیاورد بالا و هلی‌کوپترها هم از بالای سر می‌زدند. رفتم پیش علی. چشممان که به چشم هم افتاد، هیچی نگفتیم. فقط زل زدیم به هم. بعد من زدیم زیر گریه. علی هیچی نگفت. لطفی آمد و مرا نشاند و یک کنسرو باز کرد برایم. حسین خالقی خیلی دمق بود. واقعا دمق بود. با شهادت محسن، ایشان که معاونش بود، حالا عملا مسئول محور شده بود. در همین حین علی آمد و با آن بیان طنزش چیزی گفت: که کمی فضا عوض بشود و رفت. از این جا به بعد، هر کاری کردند، من دیگر عقب نرفتم. علی را هم می دیدیم که خاک و خلی مدام این طرف و آن طرف می دود.

 

شهید موحددانش بر بالین شهید غلامعلی پیچک

*فکر می‌کردم علی دارد سر کارم می‌گذارد

همین روزها بود که علی آمد سراغم و گفت: عابدین! می‌گویند محمدرضا مجروح شده و بردنش عقب. ولی من فکر می کنم شهید شده و این ها به من نمی‌گویند. بیا برو عقب، ببین چطور شده. من اول فکر کردم  علی به خاطر وضع پایم دارد مرا سرکار می‌گذارد. اما وقتی حسین لطفی هم خواست که بروم خبر بیاورم، دیدم نه! قضیه جدی است. سوار شدم رفتم معراج. رفتم داخل و پرسیدم: محمدرضا موحد دانش  را آورده‌اند این جا؟ یکی از معراجی ها گفت: شما؟ گفتم: از دوستانش هستم. گفت: کربلایی شد. سوار ماشین شدم و برگشتم خط. وقتی رسیدم به حاج علی، هیچی نگفتم. چهره من را نگاه کرد و گفت: شهید شده؟ من سرم را انداختم پایین. دیگر حرفی نزد و رفت یک گوشه، جدا از بقیه نشست و رفت تو خودش. یک ربع یا بیست دقیقه، شاید هم بیشتر در همین وضع بود. بعد بلند شد آمد بین ما. بچه‌ها شروع کردند اصرار کردن که بیا برو تهران برای تشییع جنازه. علی گفت: آن جا هستند کسانی که کار را انجام بدهند. هر چه این و آن اصرار کردند، گفت: نه. حتی به حاج احمد گفتند و ایشان هم اجازه داد که علی برود اما او زیر بار نمی رفت. آخرش حسین لطفی که خیلی با علی ایاق بود، به زور او را سوار ماشین کرد و با هم رفتند تهران و بعد از 48 ساعت دوباره برگشتند. آمد و دوباره ایستاد پای فرماندهی گردان حبیب تا روز فتح خرمشهر.

*جایی که حاج علی زمین را گاز گرفت 

مرحله ی سوم عملیات بیت المقدس، در آستانه ی ورود بچه ها به شهر، عراق شروع کرد یک آتش بسیار سنگینی ریخت. لامصب باران آتش تمام هم نمی شد. جهنمی بود فراموش نشدنی. واقعا ساعات خیلی بدی بود. بعدها که با علی موحد صحبت از خاطرات گذشته می کردیم به من گفت ببین! واقعا یکی از جاهایی که من زمین را گاز گرفتم آن جا بود.

*وقتی همه کپ می کردند، فرماندهانی مثل علی کارشان شروع می شد

یک بار هم بعد از عملیات «والفجر یک»، خودش تعریف کرد که یک جایی در عملیات، آتش به قدری سنگین شد که من زمین را گاز می‌گرفتم اما دور و برم را نگاه کردم و دیدم اگر منی که فرمانده هستم بلند نشوم، همه کپ می‌کنند و عملیات زمین می ماند. در یک لحظه تصمیم گرفتم و بلند شدم و راه افتادم که همه پشت سرم بلند شدند. یعنی تازه وقتی همه کپ می کردند، فرماندهانی مثل علی کارشان شروع می شد. برای این است که می‌گویند کسانی باید به عنوان مدیران جامعه انتخاب شوند که «فرمانده بحران» باشند. من این حرف را از سه نفر شنیدم. یکی از خدابیامرز «داوود کریمی»، یکی از «علی موحد» و یکی هم از «حسن بهمنی». در زمان صلح و خوشی همه می‌گویند ما فرمانده هستیم اما اگر جنگی شود چه کسی پای کار است؟

*در این وضعیت کسی برود جلو، یا خیلی ایمان دارد یا دیوانه است

در بیت المقدس، خودم شاهد بودم. زیر باران آتش که آدم از ترس زمین را گاز می گیرد نقل و نبات پخش نمی کنند، درجه و امتیاز هم که نمی دهند. اصلا در آن مخمصه، فکر آدم طرف این چیزها نمی رود. همه مرگ را کاملا حس می کنند. در این وضعیت اگر کسی بلند شود و برود جلو، از دو حالت خارج نیست؛ یا خیلی ایمان دارد یا دیوانه است. چون جان پناه و خاکریزی وجود نداشت. تمام  منطقه دشت بود و باید می‌دویدیم. اما ماجرای «والفجر یک» را علی خودش برایم تعریف کرد.

ادامه دارد...

گفت‌وگو: محمدعلی صمدی-زهرا بختیاری

نگارنده : admin2 در 1392/5/20 21:14:33
جمعه 19 تیر 1394  2:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حاج غلامحسین خدا نگهدارت باشه

حاج غلامحسین خدا نگهدارت باشه
شیرین‌ترین لحظه حاج غلامحسین یعنی دامادی پسر ارشدش علیرضا در مسجد اتفاق افتاد و این داماد مکتبی مهمانان مجلس دامادی‌اش را به مسجد فراخواند و نتیجه این پیوند فاطمه بود که به گفته حاج غلامحسین، ۹ ماه بعد از شهادت علیرضا به دنیا آمد.
 

 

 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، حاج غلامحسین 24 ساله بود که علیرضا به دنیا آمد و 27 ساله بود که محمدرضا به دنیا آمد. حاج غلامحسین این دو امانت خدا را بزرگ کرد و به ثمر رسانید. محمدرضای 21 ساله را در 48 سالگی در اردیبهشت ماه سال 61 و علیرضای 25 ساله را در 49 سالگی در طبق اخلاص گذاشت و تقدیم انقلاب امام کرد و امانت را به صاحب امانت رساند.

شیرین ترین لحظه حاج غلامحسین یعنی دامادی پسر ارشدش علیرضا در مسجد اتفاق افتاد و این داماد مکتبی مهمانان مجلس دامادیش را به مسجد فراخواند و نتیجه این پیوند فاطمه بود که به قول حاج غلامحسین 9 ماه بعد از شهادت علیرضا به دنیا آمد. فاطمه الان 29 ساله است و حاج غلامحسین نزدیک است که 80 ساله شود.

حاج غلامحسین 6 سالی‌ست که همدم و همراهش یعنی مادر علیرضا و محمدرضا را از دست داده است. حاج علامحسین روزهای جمعه و یا پنجشنبه به زیارت عزیزانش به گلزار شهدای بهشت زهرا (س) می‌آید و ما هم چشممان به دیدار آن عزیز روشن می‌شود.

 

حاج غلامحسین موحد دانش

حاج غلامحسین موحددانش پدر بزرگوار فرمانده شهید ما علیرضا موحد دانش است. علیرضا موحد دانش وقت شهادتش یک رزمنده بسیجی بود و هیچ عنوان دهن پرکنی نداشت. او بنیانگذار و فرمانده اسبق تیپ سیدالشهداء (ع) بود. بعد از عملیات بیت‌المقدس رزمنده‌‌ها و فرمانده‌های زبده تیپ محمد رسول الله (ص) گرد شمع وجود علیرضا جمع شدند و یگانی را تشکیل دادند که تا آخرین روز دفاع مقدس اسم و رسمش پشت دشمن را می‌لرزاند و امروز سپاه حضرت سیدالشهداء(ع) میراث آن است.

 

تشییع پیکر شهید محمد رضا موحد دانش، اردیبهشت 61 / از چپ به راست شهید علیرضا موحد دانش، مادر شهید، حاج غلامحسین با لباس سفید

حاج علیرضا به خاطر نبوغ و استعداد خدادادی که داشت زودتر از زمان خودش بود. ایده و طرح‌هایی که برای سرکوب دشمن روی کاغذ می آورد همه را حیرت زده می‌کرد و بالطبع توقع داشت این ابداعات در خدمت جنگ قرار بگیرد اما عدم درک مدیریت بالای صحنه نبرد این فرمانده جوان تهرانی موجب شد که مسوولیت تیپ سیدالشهداء(ع) را قبل از عملیات والفجرمقدماتی در بهمن ماه 61 واگذار کند.

آن موقع‌ها هدف وسیله را توجیه نمی‌کرد و تربیت شده های مکتب امام(ره) حاضر نبودند به هرقیمتی رئیس باشند و از طرف دیگر اطاعت از سلسله مراتب فرماندهی در جنگ را بر خود واجب می‌دانستند.

حاج علیرضا فرماندهی تیپ سیدالشهداء(ع) را واگذار کرد اما صحنه دفاع از انقلاب را ترک نکرد. او در گره‌های عملیات‌ها با آستین خالیش از راه می‌رسید.

او که می‌رسید خبر آمدنش مثل باد در بین رزمنده های دوستدارش پخش می‌شد و همه دوست داشتند در رکاب حاج علیرضا موحد دانش به قلب دشمن بکوبند.

 

سرداران شهید لشگر10سیدالشهداء(ع)/ ایستاده از راست: نفر اول شهید داوود حیدری، دوم شهید محمد قزانی، چهارم شهید احمدساربان نژاد، پنجم شهید حمیدشاه حسینی، ششم شهید حاج کاظم رستگار، هفتم حاج غلامرضا کیانپور

آمدن حاجی برای عملیات والفجر یک در وقتی که کار خیلی سخت شده بود همه را خوشحال کرد و بیشتر از همه کاظم رستگار فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع) خوشحال شد. او برای حاج کاظم رقیب نبود بلکه رفیق عزیز بود. خیلی این دو فرمانده بی هوا(هوای نفس) بودند.

دفاع مقدسی که حاج علیرضا و یارانش میدان‌دار آن بودند 8 ساله نبود بلکه ده سال بود. حاج علیرضا در کنار شیر فرماندهان تهران احمد متوسلیاناز اوایل سال 58 لباس رزم به تن کردند و به میدان مبارزه با ضد انقلاب در جای جای ایران قدم گذاشت و کوه‌های سر به فلک کشیده شمالغرب و کردستان شاهدی بر دلاوری این یاران بی ادعای خمینی عزیز است.

حاج علیرضا شیر کوهستان بود. او قریب سه سال در کوه‌های غرب و شمالغرب با دشمن جنگیده بود و می‌دانست در این میدان چگونه باید دشمن را منکوب کرد.

 

تپه سرخه یکی از مواضع دشمن که توسط رزمندگان لشگرسیدالشهداء(ع) در عملیات والفجر2 فتح شد/ محل شهادت شهید حاج علیرضا موحد دانش/ ارتفاع پشت سر ارتفاع 2519

عملیات والفجر 2 بعد از ماه مبارک رمضان سال 62 در جبهه شمالغرب آغاز شد و در مرحله اول رزمندگان توانستند ارتفاعات منطقه عملیات را تصرف کنند. اما دشمن توانست با برتری آتش و به کارگیری تیپ های کماندوهی و نیرو مخصوص و انجام پاتک های سنگین ارتفاعات را پس بگیرد . اینجا بود که فرماندهان جنگ تیپ سیدالشهداء(ع) به فرماندهی شهید حاج کاظم رستگار را برای مقابله با دشمن به منظقه پیرانشهر و حاج عمران فراخواندند.

حاج علیرضا هم خبر دار شد که یگانی که چون جان او را عزیز می‌داشت برای عملیات فرا خوانده شده و علی رغم اینکه در عملیات والفجر یک مجروح شده بود و باید بهبودی کامل پیدا می‌کرد ساکش را بست و از تهران خودش را به پیرانشهر رساند.

کاظم رستگار که با آمدن همراه و همرزم قدیمیش قوت گرفته بود در خدمت به علیرضا اعلام آمادگی کرد و آنهایی که از نزدیک ناظر این ملاقات بودند از قربان صدقه هم رفتن این دو علمدار تیپ سیدالشهداء(ع) خاطرات بیادمانی در سینه دارند.

حاج علیرضا آمد و کار شناسایی منطقه آغاز شد و در 13 مرداد ماه 62 گردان قمربنی هاشم (ع) به فرماندهی شهید محمد قزانی و گردان حضرت علی اصغر(ع) به فرماندهی شهید داوود حیدری و گردان آرپی‌جی زن حجربن عدی و گردانی از برادران ارتشی با هدایت رزمنده جان بر کف تیپ سیدالشهداء(ع) حاج علیرضای موحد دانش به قصد تصرف قله 2519 و ارتفاع کدو حرکت کردند.

طرح حاج علیرضا این بود که ارتفاعات تپه سرخه و کله اسبی و صخره ای را بی سر و صدا دور می‌زنیم و هدف اصلی قله 2519 است. گردانها حرکت کردند و قبل از طلوع آفتاب به مواضع دشمن رسیدند و با مقاومتی که دشمن برای حفظ قله انجام داد توانستند بر قله 2519 تسلط پیدا کنند.

هوا که روشن شد دشمن با سه تیپ کماندویی با ده‌ها هلکوپتر اقدام به هلی برن نیرو روی ارتفاعات دامنه قله 2519 کرد و سه گردان درگیر در منطقه را به محاصره درآورد. حاج علیرضای موحد دانش با گردانهای زهیر به فرماندهی شهید بهمن محمدی نیا و حضرت قاسم (ع) به فرماندهی عباس قهرودی به کمک نیروهای محاصره شده رفت و نزدیک های ظهر روز 13 مردادماه 62 با تلفات زیادی که از دشمن گرفت ارتفاعات تپه سرخه، یال اسبی و تپه صخره‌ای آزاد شد. لاشه چندین هلکوپتر دشمن که برای هلی برن نیرو وارد منطقه شده بودند به چشم می‌خورد و عجیب تر اجساد دشمن بود که هیچ شباهتی به سربازان بعثی نداشتند و اکثرا هیکل‌های تنومند و چهره های سیاه داشتند که بعدا معلوم شد که سودانی بودند.

رزمنده‌های تیپ سیدالشهداء(ع) مشغول تثبیت مواضع و پدافند روی ارتفاعات شدند. ولی خبری از حاج علیرضا نبود. از پشت بیسیم اعلام می‌کردند که برادر موحد به عقب بیاید. عموم رزمنده های مستقر در خط علی موحد را نمی‌شناختند چون به عنوان یک رزمنده وارد عملیات شده بود. همه دنبال او می‌گشتند و خبری نبود. تا اینکه سه روز بعد یکی از رزمنده ها خبر آورد که پیکر پاسداری روی تپه سرخه افتاده و نشانش این است که یک دست ندارد. این خبر بود که همه را شوکه کرد.

 

روز تشییع پیکر شهید حاج علیرضا موحد دانش و حاج غلامحسین پیراهن سفید به تن دارد

بدن سردار گمنام تیپ 210 سیدالشهداء(ع) حاج علیرضا موحد دانش روز 16 مرداد در حالی پیدا شد که تیری به ران پا و تیری به سینه اش اصابت کرده بود و در کنارش سیم تلفن ارتباطی دشمن که با دندان جویده شده بود و حکایت از این می‌کرد که حاجی در لحظه آخر داغ ارتباط دشمن با نیروهایش در منطقه را به دلش گذاشته.

حاج علیرضا موحد دانش به گمنامی شهره است. نه تنها او، بلکه همه فرمانده‌هان شهید تهران گمنام بودند و گمنام رفتند: احمد متوسلیان، کاظم رستگار، محمد بروجردی، داوودکریمی، ناصرکاظمی و... .

حاج علیرضا موحد دانش شهید شد و حاج غلامحسین همانطوری که روز تشییع محمدرضا لباس سفید به تن داشت، در روز تشیع پیکر علیرضا هم  لباس سفید به تن کرد و عملا نشان داد که «ما رایت الا جمیلا» و شهادت چیزی جز زیبایی نیست.

و امروز این چهره صبور و دوست داشتنی در آستانه 80 سالگی است و تنها بازمانده پدران سرداران رشید تهران است.

روز تشییع پیکر پدر بزرگوار شهید کاظم رستگار، حاج غلامحسین عصا به دست آمده بود و حلقه یاران شهید رستگار و موحد به دور او شکل گرفت و این حقیر هم که بعد از دفن پیکر پدر فرمانده شهیدمان با لباس‌های خاکی از قبر بالا آمدم و سرم را روی زانوی این عزیز گذاشتم و ایشان هم نسبت به من محبت داشت و عرض کردم خدا شما را برای ما نگهدارد و ایشان به خنده گفت: بابا! من هم آفتاب لب بومم.

پس ای مهربان‌ترین مهربانان از تو می‌خواهیم این سند افتخار و ایستادگی را برای ما و ملت ما نگهدار و زبان حال همه همسنگران شهدا برای سلامت این عزیز  است که:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد  

وجود نازکت آزرده گزند مباد

*راوی: جعفر طهماسبی


نگارنده : admin2 در 1392/5/20 21:15:26
جمعه 19 تیر 1394  2:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت زندگی یک ماهه بعد از سی سال

روایت زندگی یک ماهه بعد از سی سال
تنها یک‌سال از ازدواج من و علیرضا می‌گذشت که شهید موحد دانش به شهادت رسید و در این مدت هم ایشان اغلب در جبهه بود. یعنی جمعاً ما یک ماه هم در کنار هم نبودیم.
 

 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علی رضا موحد دانش از فرماندهان دوران دفاع مقدس و لشکر 10 سید الشهدا بود که به عنوان یک بسیجی ساده در منطقه حاج عمران به تاریخ 13 مرداد 1362 به شهادت رسید. در مورد شهید موحد دانش متاسفانه مطالب زیادی گفته نشده و آن مقداری هم که در دسترس هست از زاویه دید هم رزمان و دوستان وی خاطراتی مطرح شده است. همسر این شهید خانم «ام سلمه مولایی» بعد از سی سال که از شهادت همسرش می‌گذرد این نخستین بار است که خاطراتش را از زندگی مشترک با شهید موحد دانش بیان می‌کند. روایت روزهایی که شاید تعدادش زیاد نباشد اما چنان برکتی داشته که هنوز به عنوان بهترین روزهای زندگی خانم مولایی محسوب می‌شود. از شهید موحد دانش دختر خانمی به نام فاطمه به یادگار مانده که افتخار داشتیم در این مصاحبه خدمت ایشان هم برسیم. 

*دختری که به ازدواج علیرضا موحددانش درآمد 

از من خواستید در مورد دورانی که با علی زندگی مشترک داشتیم برایتان صحبت کنم. باید این نکته را تاکید کنم که تنها یکسال از ازدواج ما می‌گذشت که شهید موحددانش به شهادت رسید و در این مدت هم ایشان اغلب در جبهه بود. یعنی جمعا ما یک ماه هم در کنار هم نبودیم. و با گذشت سی سال از آن روزها طبیعی است خاطرات زیادی از آن دوران شیرین در ذهنم نمانده باشد.

بنده «ام‌‌سلمه مولایی» متولد بهمن سال 1341 در محله شمیرانات، میدان اختیاریه تهران هستم. البته اصلیت ما طالقانی است. پدرم یونس علی کارمند صنایع دفاع بود و  مادرم هم خانه داری می‌کرد، البته ایشان تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود که به نسبت زمان خودش تحصیلات خوبی بود.  

خانواده ما 8 فرزند داشت، 5 پسر و 3 دختر. من فرزند 5 بودم. برادرم سیروس هم به درجه شهادت نائل آمد. توانستم در منزل پدرم دیپلمم را هم بگیرم اما میلی برای ادامه تحصیل نداشتم.  

*وضعیت سیاسی و مذهبی خانواده

خانواده ما به لحاظ اعتقادی جزو قشر مذهبی سنتی محسوب می‌شدند و علی رغم ممنوعیت‌های دوران طاغوت هر دو مقلد امام خمینی بودند ولی صدایش را جایی در نمی‌آوردند.

سیروس همان برادرم که به شهادت رسید بیشتر سرش برای برخی مسائل درد می‌کرد و کتاب‌هایی را در خانه نگه می‌داشت که ممنوع بود. او با قم هم ارتباطاتی داشت. البته ما این را بعد از شهادتش فهمیدیم چون اسمش را هم به محمد تغییر داده بود. 

ما در خانه‌های سازمانی در شهرک نوبنیاد که برای ارتش بود ساکن بودیم. به همین دلیل پدرم که به نوعی نظامی محسوب می‌شد نگران کارهای سیروس بود.

به یاد دارم که برادرم در تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد، هرچند ما خیلی متوجه کارهایش نبودیم و فقط از شب دیرآمدن‌هایش چیزهایی را حدس می‌زدیم. پدرم ازش می‌پرسید چرا دیر آمدی؟ می‌گفت: خیالتان راحت من جای بدی نمی‌روم. بعد از چند سالی به خاورشهر نقل مکان کردیم.

 

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سید الشهدا در کنار خانم مولایی همسرش

*صحبت‌های سیاسی در دوران طاغوت

پدرم گاهی از برخی مسائل مثل جریانات سال 42 حرف‌هایی می‌زد ولی تاکید داشت جایی مطرح نکنیم. به واسطه تقلید خانواده از امام به تبع ما با نام ایشان آشنا بودیم. ولی متوجه بودیم نباید جایی نام ایشان را ببریم به خصوص در مدرسه که آن هم برای ارتش و مختلط بود. آمریکایی‌های زیادی در شهرک ما ساکن بودند و جو کاملا غیر مذهبی بود. 

در مدرسه ما عده ای از دانش آموزان از قشر ثروتمند بودند و از همه لحاظ با ما فرق داشتند. آنها همیشه ما را به خاطر حجاب مان و روسری ای که سر می‌کردیم تمسخر می‌کردند. این برای ما خیلی عذاب آور بود.

آنها هر روز از بوفه مدرسه ساندویچ می‌خریدند اما ما همان نان و پنیر ساده را از خانه می آوردیم. خوب پدر من با حقوق کمی که می‌گرفت و تعداد زیاد اعضای خانواده توان دادن پول تو جیبی زیاد را به ما نداشت و این تفاوت ها به خوبی حس می‌شد.

درآمد ماهیانه پدرم به عنوان یک کارمند ساده که آن زمان به افزارمند معروف بودند 1500 تومان بود در حالی که ایشان تا 12 شب کار می‌کرد.

پدرم تمایلی برای ورود به فعالیت‌های سیاسی نداشت و معتقد بود همین که بتواند شکم ما را سیر کند کفایت می‌کند. به برادرانم هم سفارش می‌کرد و می‌گفت: من خودم چند مرتبه دیدم که ماموران رژیم می‌ریزند در خانه کسی و بی رحمانه دستگیرش می‌کنند.

*پرده گوش برادرم بر اثر سیلی معلمش پاره شد

من خودم به لحاظ شخصیتی می‌توانم بگویم نه آرام بودم و نه خیلی شیطان. گاهی با پسرهای کلاس همدست می‌شدیم برای اینکه به قول معروف حال معلممان را بگیریم. خوب فرقی که آنها بین ما و فرزندان ثروتمندان می‌گذاشتند برای ما اذیت‌کننده بود. مثلا ما را کتک می‌زدند و آنها را اصلا. یکبار در حیاط برادرم را که یکسال از من کوچکتر بود دیدم متوجه شدم از گوشش خون می آید، ماجرا را که پرسیدم گفت: معلمم زده تو گوشم. آنقدر محکم زده بود که پرده گوشش پاره شد. 

همانطور که گفتم تفاوت‌ها زیاد بود. هیچ وقت در کنار دانش‌آموزان پولدار نمی‌نشستیم، آنها همیشه ردیف جلو بودند و ما عقب بودیم. اینها همیشه برای ما حسرت بود که چرا باید این تفاوت‌ها باشد.

*فضای سیاسی در مدرسه

در جامعه فضای خفقان آلود کاملا مشخص بود. مثلا معلم‌هایی را به مدارس می‌آوردند که سیاسی نباشند، آقایان کرواتی و خانم‌های بی حجابی که مطیع شاه بودند انتخاب می‌شدند. زمانی که رفتیم خاور شهر در مدرسه آنجا چند معلم داشتیم که به محض زدن حرف‌هایی علیه رژیم اخراج شده بودند.

یک معلم آمار داشتیم که خودش حرفی نمی‌زد ولی اگر بحثی پیش می‌آمد حرف‌ها و مواضع بچه‌ها را می‌شنید. مثلا می‌گفت الان بحث آزاد است اما خودش بی‌طرف بود و وارد نمی‌شد. گاهی یکسری از دانش‌آموزان به دفتر شکایت می‌کردند که این آقا جو کلاس را شلوغ می‌کند و به جای درس دادن بحث راه می‌اندازد ولی خب به صورت جدی برخوردی نکردند.

ما مدیران خیلی سرسختی داشتیم که یکدفعه می‌آمدند در را باز می‌کردند که ببینند معلم چه می‌گوید. داشتیم کسانی که بروند و خبر دهند و همه چیز را بگویند ولی باز هم در را باز می‌کردند تا ببینند مطالب درسی مطرح می‌شود یا غیردرسی.

*مادرم می‌گفت اگر در همین خط بمانید من را دعا می‌کنید

پدرم بیشتر وقتش صرف کار کردن می‌شد و امرار معاش. مادرم تربیت ما را به عهده داشت و به شدت به مسائل دینی ما اهمیت می‌داد. مثلا ممکنه خیلی از بچه ها در اوایل سالهای تکلیفشان نماز را درست نخوانند یا برای نماز صبح بیدار نشوند، برای ما هم صبح بیدار شدن سخت بود ولی مادرم برای نماز صبح بیدارمان می‌کرد و می‌گفت: یک زمانی اگر در این خط باشید من را دعا می‌کنید که نمازهایتان قضا نشده است. و ما هیچ وقت نماز و روزه‌مان قضا نمی‌شد و همه اعضای خانه روزه می‌گرفتیم و نماز می‌خواندییم. البته ما همه چیزمان را از هر دو بزرگوار داریم یعنی هم پدر و هم مادر. لقمه حلال پدرم یک دنیا ارزش دارد، ایشان به رعایت حلال و حرام به شدت مقید بود و همیشه به ما می‌گفت: از دست هر کسی چیزی نخورید.

 

خانم مولایی همسر شهید علیرضا موحددانش

*تاثیر پذیری از محیطی که بوی اسلام نداشت

من یک دختر نوجوان بودم و در آن سن طبیعی است که تحت تاثیر محیطم قرار بگیرم. خوب در آن دوره اوضاع به لحاظ دینی بسیار خراب بود و من هم دوست داشتم مثل بعضی از دوستان که حجاب نداشتند لباس بپوشم برای همین مادرم دائم تذکر می‌داد که رو سری‌ات را بکش جلو. البته بعد از پایان دوران ابتدایی صحبت‌های برادرم سیروس که از رعایت حجاب و اینکه اگر خودمان را نپوشانیم گناه کرده ایم بسیار برایم قابل قبول بود و از همان موقع دیگر چادر و مقنعه را لحظه ای جلوی نامحرم از سرم بر نداشتم. خیلی از مسائلی که باعث آگاه شدنم شد را مدیون سیروس هستم او خود نوارهای آقای حجازی را گوش می‌داد و مطالعه داشت و ما را هم روشن می‌کرد و می‌گفت راه و چاه چیست.

*17 شهریور 57 و آهی که از نهاد سیروس برخواست

اوایل انقلاب پدرم اجازه نمی داد ما در تظاهرات شرکت کنیم ولی برادرهایم می‌رفتند و شب‌ها دیر می‌آمدند، ایشان با برادرهایم مخالفت می‌کرد اما آنها می‌گفتند ما راه‌مان را انتخاب کردیم و می‌رفتند و شب‌ها ماشین پیدا نمی‌کردند و مجبور بودند پیاده از خیابان شهدا تا خاورشهر بیایند. ما هم دوست داشتیم برویم ولی پدرم نمی‌گذاشت.

حتی روز 17 شهریور به خاطر مخالفت‌های پدر سیروس نرسیده بود در تظاهرات شرکت کند و همیشه می‌گفت: من نرسیدم و لیاقت نداشتم، هر چیزی سعادت می‌خواهد. البته وقتی پدرم از خانه رفت آنها سریع خودشان را رساندند ولی همه چیز تمام شده بود. ما معمولا خبرها را از طریق همسایه‌ها می‌فهمیدیم.

*پدرم تلویزیون را قفل می‌کرد و کلید را با خود می‌برد

از زمانی که خیلی بچه بودم یک رادیوی کوچک داشتیم که قصه‌های شب را گوش می‌دادیم. یک نفر هم به پدرم بدهکار بود که به جای بدهی‌اش به پدرم یک تلویزیون قدیمی کمدی داد. خب برنامه های رادیو و تلویزیون آن زمان چیزی نبود که به درد بخورد. حتی خیلی‌ها اصلا اجازه نمی دادند وارد خانه شان شود. پدرم‌ هم که از این موضوع خبر داشت صبح‌ها که می‌رفت در تلویزیون را قفل می‌کرد و کلیدش را با خود می‌برد، فقط خودش اخبار را می‌دید و نمی‌گذاشت ما آهنگ و موسیقی و فیلم ببینیم. یک همسایه طبقه پایین داشتیم و می‌رفتیم پایین سریال «مراد برقی» را که آن سالها خیلی معروف بود می‌دیدیم. پدرم هم می‌گفت: این ها اشکال ندارد نگاه کنید و حتی خودش سریال‌های خانوادگی را روشن می‌کرد و با هم نگاه می‌کردیم و بعد خاموش می‌کرد. تلویزیون‌مان سیاه و سفید بود.

 

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا بعد از مجروحیت و قطع دست

*شاه رفت!

فرار شاه را از تلویزیون دیدم. همه خوشحال بودیم که چنین رژیمی از بین رفت. از بابت رفتنش ذوق می‌کردیم. پدرم می‌گفت: اگر امام بیاید دیگر غصه‌ای نداریم و اگر نیاید معلوم نیست چه می‌شود. ایشان چپی ها و توده ای ها و کمونیست ها را می شناخت و می ترسید آنها قدرت را به دست بگیرند. او جنگ جهانی و آن گرسنگی‌ها را دیده بود، می‌گفت: اگر اینها بیایند وضع ما تغییر نمی‌کند.

در خانه راجع به مصدق و شهید مدرس گاهی صحبت می‌کرد. از قدیمی‌ها و شرایط زندگی خیل سخت می‌گفت که نان نداشتیم بخوریم، چادرها را از سر می‌کشیدند و کسی جرات نداشت بیاید در خیابان. رضا شاه چه کرده و زمان جنگ بر سر یک لقمه نان چه می‌کردند.

*امام آمد!

12 بهمن 57 روز ورود حضرت امام ما با خانواده تا قسمتی از مسیر بهشت زهرا را با اتوبوس رفتیم و بقیه راه را پیاده طی کردیم برای استقبال از ایشان. البته پدر و مادرم نیامدند. آن روز ما به دلیل ازدحام جمعیت موفق نشدیم ایشان را ببینیم. بعد از مراسم هم پیاده برگشتیم. پدرم که از طریق تلویزیون ورود امام را دیده بود می‌گفت یکدفعه وسط سخنرانی ایشان برنامه قطع شد که این موضوع خیلی او را نگران کرده بود.

*مادرم می‌گفت دختر باید خیاطی بلد باشد

به سن نوجوانی که رسیدم کتاب‌های شهید مطهری را می‌خواندم، کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی را هم مطالعه کرده بودم. در جمع دوستان صحبت می‌شد و عقاید شهید مطهری و شریعتی را می‌گفتیم. برادر بزرگم در این مجالس‌ها شرکت می‌کرد و بعد از شهادت برادرم سیروس، برادر بزرگترم بیشتر با ما صحبت می‌کرد. پدرم یک مقدار برای بیرون رفتن ما سخت‌گیر بود. در شهرک کانون انجمن اسلامی راه انداخته بودند که برادرم مسئولش بود، به همین دلیل پدر اینجا را اجازه می‌داد و ما می‌رفتیم و بحث‌ها آنجا می‌شد، آن زمان دبیرستانی بودم و از طریق برادرم با مسائل روز آشنا می‌شدم.

البته مقداری از وقت آزادم را مادرم توصیه می‌کرد خیاطی هم بکنم، ایشان می‌گفت دختر باید خیاطی یاد بگیرد که من هم استعداد نداشتم و هیچ وقت نیاموختم. یاد نگرفتم.

*برپایی انجمن‌های اسلامی

بعد از پیروزی انقلاب همانطور که گفتم پاتوق ما انجمن اسلامی در شهرک خاورشهر بود. پایین مسجد شهرک سالن داشت و فیلم پخش می‌کردند. یکسری مستند بود و یکسری هم فیلم‌های سیاسی مثل گوزن پخش می‌کردند. بچه‌ها را اردو به کوه می‌بردند و کلاس قرآن داشتیم، فضا دیگر، فضای مذهبی بود.

*قرار شد اگر درس نخواندیم شوهر کنیم

بعد از انقلاب و تاسیس سپاه و آشنایی با خیلی از مسائل دوست داشتم همسرم یک انسان انقلابی و سپاهی باشد. پدرم هم می‌گفت: اگر می‌خواهید درس بخوانید اشکالی ندارد، ادامه دهید وگرنه اگر یک خواستگار خوب آمد شوهر کنید. وقتی هم کسی می‌آمد خواستگاری پدرم اصلا چیزی نمی‌گفت و می‌گذاشت در اختیار خودمان. الان که فکر می کنم باید بگویم دخترهای آن زمان به فکر شکل و قیافه نبودند. هم‌دور‌ه‌های خودم فکر این نبودند که تیپ و شکل همسرشان فلان مدل باشد. شاید از لحاظ مالی دوست داشتیم پولدار باشد چون در خانواده‌ای زندگی کرده بودیم که از لحاظ مالی ضعیف بودند، دوست داشتیم با کسی ازدواج کنیم که از لحاظ مالی تامین بشویم. ولی یکی از ملاک‌های مهم برای خودم مذهبی بودن بود.

دوست داشتم شوهرم سپاهی باشد چون بچه‌های سپاه آن زمان مخلص بودند. سیروس سال 58 وارد سپاه شد و سال 59 شهید شد. شهادت هم برادرم رویم خیلی تاثیر داشت.

*اولین شهید شهرک خاور شهر برادرم بود

سیروس حدود چهار ماه بود که وارد سپاه شد و جنگ هم آغاز شد. یک روز آمد خانه خداحافظی کرد و گفت: من می‌خواهم بروم جنگ و مشخص نیست کجا بفرستنمان، اگر شد نامه‌ای برایتان می‌فرستم و اطلاع می‌دهم اما اینقدر زود به شهادت رسید که فرصت نامه نگاری پیش نیامد. او در 8 بهمن سال 59 در سر پل ذهاب شهید شد.

*وقتی مادر نیست خانه جای ماندن ندارد

سیروس واقعا خلقش با همه ما فرق داشت. علاقه شدیدی هم به مادرم داشت، یعنی می‌آمد مادرم در خانه نبود می‌زد بیرون می‌گفت: مامان نیست نمی‌شود خانه ماند و از در می‌آمد اول مادرم را صدا می‌زد. خیلی وابستگی شدید داشت و پدرم حتی گاهی اعتراض می‌کرد و می‌گفت: من پدرم نیستم؟ فقط مامان! برادرم می‌گفت: شما سرور هستید. احترام خاصی به پدر و مادرم می‌گذاشت. قبل از رفتنش برای مادرم صحبت کرد و گفت: هر چند لیاقت ندارم شهید شوم ولی آنجا جلو حلوا خیرات نمی‌کنند و شاید تیری به من خورد، رفتنم با خودم است ولی برگشتنم با خدا، شما باید همه این چیزها را تحمل کنید. مادرم گریه می‌کرد ولی پدرم خوددار بود. مادرم می‌گفت: تو از الان این چیزها را به ما می‌گویی که چه شود؟ سیروس می‌گفت: چون هیچ چیز معلوم نیست. پدر و مادرم پذیرفتند ولی فکر نمی‌کردند اینقدر زود شهید شود. و واقعا برای خانواده و به خصوص مادرم شوک بزرگی بود.

*دایی یکدفعه گفت: سیروس شهید شد!

وقتی سیروس شهید شد همسایه ها اول متوجه شده بودند. خواهر بزرگترم گفت: من رفتم بیرون احساس کردم اتفاقی افتاده است، همسایه‌ها طور خاصی حرف می‌زدند من را می‌دیدند پچ پچ می‌کردند. فکر می‌کنم یک اتفاقی افتاده. نزدیک غروب بود که دایی بزرگم صادق‌علی آمد خانه ما، خیلی گرفته بود و گفت: سلام خواهر. مادرم که دید تنهاست پرسید چرا بچه‌ها را نیاوردی؟ گفت: من می‌خواهم بروم مسجد گفتم: بیایم یک سری هم به شما بزنم. بعد نشست و بلافاصله شروع کرد به گریه کردن. گفتیم: دایی چه شده؟! با گریه بلند ناگهان گفت: سیروس شهید شد. همه مبهوت شدیم و مادرم هم بیهوش شد، ایشان ناراحتی قلبی داشت. پدرم گفت: بابا این چه طرز خبر دادن است؟! تو از کجا خبر داری؟ ایشان گفت: همه می‌دانند و از من خواستند به شما بگویم. مادرم را به هوش آوردیم و شروع کرد به گریه کردن. شهدا را میدان ارک تشییع می‌کردند.آن زمان اوایل جنگ بود و چون زیاد شهید نداشتیم هر کس که به شهادت می‌رسید نامش را در روزنامه می‌زدند. روزنامه را آوردند و ما دیدیم که اسم برادرم را نوشته‌اند.

جنازه‌اش 15 روز بعد در میدان ارک به همراه 9 شهید دیگر تشییع شد. البته سر خاک رفتیم ولی آنجا اجازه ندادند جنازه را ببینیم و گفتند: شلوغ است و فقط سر خاک در تابوت را باز کردیم و دیدیمش.

*پیری پدر بعد از شهادت پسر

شهادت سیروس برای خانواده خیلی سخت بود به خصوص وقتی ناراحتی پدر و مادرمان را می دیدیم. مادرم خیلی بی‌قراری می‌کرد و گاهی با خودش روضه می‌خواند و در تنهایی گریه می‌کرد، ایشان سعی می‌کرد جلوی ما گریه نکند. سیروس شهید آن شهرک بود و ما آمادگی نداشتیم برای همین به ما خیلی سخت گذشت. پدرم اصلا خورد شد، انگار یک گرد پیری روی او آمد و بیشتر آسیب دید و پیر شد. مادرم شب های جمعه قورمه سبزی غذای مورد علاقه سیروس را درست می کرد و خیرات می داد.

 *از خانه ما برو بیرون

دو روز بعد از شهادت برادرم یکی از آشناها که همیشه بر علیه انقلاب و جنگ حرف می‌زد وقتی خانه‌مان پایش را گذاشت مادرم گفت: برو بیرون، حالا آمدی که چه؟ وقتی در جمع بودیم عده ای به پدرم می‌گفتند: چرا گذاشتی بچه‌ات برود و کشته شود. پدرم می‌گفت فرزند من نرود چه کسی از اسلام دفاع کند؟!


نگارنده : admin2 در 1392/5/17 10:10:56
جمعه 19 تیر 1394  2:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روزی که حاج همت بابا شد+عکس

روزی که حاج همت بابا شد+عکس
حاجی که وارد اتاق شد، سریع رفت وضو گرفت، دو رکعت نماز خواند و سجده شکر مفصلی هم کرد. بعد آمد پیش من، بچه را در آغوش گرفت.
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، به فاصله‌ کوتاه از خاتمه عملیات رمضان بود که فرمانده جوان تیپ محمدرسول الله(ص) خبر خوشی را از پشت جبهه دریافت کرد؛ شهید «محمدابراهیم همت» برای اولین بار پدر شده بود. روایت همسر شهید همت پیرامون این واقعه به نقل از «ماه همراه بچه‌هاست» در ادامه می‌آید:

 

کمی پس از عملیات رمضان بود که اولین بچه‌مان به دنیا آمد؛ اسم او را محمدمهدی گذاشتیم، صبح روزی که مهدی داشت، متولد می‌شد؛ حاجی که در راه عزیمت از خوزستان به سمت تهران بود، از قم تماس گرفت و جویای حال ما شد؛ من در شهرضا بودم؛ با آن که به خاطر وضع حمل حال مناسبی نداشتم، از مادر حاجی خواستم تا به او حرفی نزند.

نمی‌خواستم سبب نگرانی حاجی بشود؛ همان روز، محمدمهدی به دنیا آمد و در تماس بعدی حاجی، خبر تولد بچه را به او دادند.

سپیده صبح بود که او خودش را به شهرضا رساند و از سلامتی من و مهدی خوشحال شد؛ من در بستر دراز کشیده بودم و مهدی کنارم خوابیده بود. حاجی که وارد اتاق شد، سریع رفت وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و سجده شکر مفصلی هم کرد. بعد آمد پیش من، بچه را در آغوش گرفت؛ از او پرسیدم: «این دیگر چه سری داشت؟» با خنده گفت: «اول شکر نعمت‌اش را به جا آوردم، حالا هم از خود نعمت بهره می‌برم» و صورت مهدی را بوسید. مهدی بدنی ضعیف و لاغر داشت، به طوری که در زنده ماندنش تردید داشتیم.

یکی دو روز بعد از آمدن حاجی، مهدی دچار کسالت شد؛ نگران شدم؛ به انتظار آمدن حاجی از مراسم سخنرانی و برنامه‌هایی که آن روز درگیر آن شده بود، نشستم؛ آمدنش به درازا کشید؛ وقتی هم آمد بسیار خسته بود؛ حال حرف زدن نداشت؛ می‌گفت: «پنج و شش جا سخنرانی داشته است».

بلافاصله مهدی را برداشتیم و روانه درمانگاه شدیم؛ زمانی که مهدی را روی دست گرفته بود، نگاهی به چهره‌اش انداخت و به من گفت: «به نظر تو خدا این بچه را برای ما نگه می‌دارد یا نه؟» این جمله را که می‌گفت، بغض گلویش را گرفته بود؛ به درمانگاه رسیدیم. دکتر، حال مهدی را مناسب تشخیص داد؛ هر دو خوشحال به خانه بازگشتیم و همان روز عصر حاجی بار دیگر راهی جنوب شد.

چهل روز از تولد مهدی می‌گذشت، دوری از حاجی برایم سخت شده بود؛ وقتی برای سرکشی به ما آمد، به او گفتم: «نبودن تو را خودم تحمل می‌کنم اما دلم می‌خواهد لااقل تا زمانی که زنده هستی، سایه پدر بالای سر بچه باشد». حاجی همان موقع تصمیم گرفت من و مهدی را در سفر بعدی با خود ببرد. این بار نیز مقصد ما خوزستان بود؛ یک راست به سمت اهواز رفتیم؛ روزهای آخر آذرماه بود و هوا بسیار سرد؛ از طرفی هم شهر دائم در معرض حملات هوایی و موشکی دشمن بود؛ عموی حاجی همراه با خانواده‌اش در اهواز سکونت داشتند؛ این شد که رفتیم و چند روزی را در منزل آنها سپری کردیم.


نگارنده : admin2 در 1392/5/17 10:9:25
 
 
 
جمعه 19 تیر 1394  2:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.
چند نفر رفتند معبر بازکنن ، یکیشون 15 ساله بود. 

چندقدم که رفت برگشت ، گفتند ترسیده!
پوتین ها شو داد به یکی ازبچه ها و گفت: تازه از گردان گرفتم ؟! حیفه ! بیت الماله
و پابرهنه رفت ...............................................................................


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/16 13:2:17
 
 
جمعه 19 تیر 1394  2:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

التماس به شهدا...

التماس به شهدا...
یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛ یعنی راستش، شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم. گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد. 

همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه، که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود، رد می شدیم. ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند. ایستادم. نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می روم.

فقط گفتم: بیا تا بگویم. دست خودم نبود انگار مرا می بردند. پاهایم جلوتر می رفتند. به پشت بوته که رسیدیم، جا خوردم. صحنه خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به «سبحان الله» چرخید. همراهم که متوجه حالتم شد، سریع جلو امد، او هم در جا میخکوب شد.

شخصی که لباس بسیجی به تن داشت، به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود. پانزده سال بود که خوابیده بودند. ادم یاد اصحاب کهف می افتاد، ولی اینها«اصحاب رمل»بودند. اصحاب فکه، اصحاب قتلگاه، اصحاب والفجر و اصحاب روح الله.

بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود، تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش. بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود. ارام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.

ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم.

بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم

راوی : شهید مجید پازوکی

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/16 12:50:14
جمعه 19 تیر 1394  2:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انگار دارم خفه می‌شوم، باید زودتر به آزادی برسم

انگار دارم خفه می‌شوم، باید زودتر به آزادی برسم
  یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می‌کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می‌کنی. شیشه شکست و دستم زخمی شد. او با دیدن من ناراحت شد و آمد و با پارچه‌ای دستم را بست و گفت: مادر چرا این کار را کردی؟ گفتم: چون… 
 
 
تابناک: شهید محمدرضا زاده علی از روستا برخاسته بود و صمیمیت و مهربانی روستایی اش را با خود به جبهه آورد تا کنار رزمندگان اسلام با دشمن متجاوز بجنگد. پس از فتح خرمشهر دیگر طاقت نداشت و در تشییع شهدا ناراحت و افسرده بود و می گفت: پس کی نوبت من فرا می رسد؟
ماه مبارک رمضان که بوی عملیات به مشامش رسید سراسیمه خود را به صف رزمندگان رسانید و باز هم شد گل سرسبد گردان. در ۲۶ تیر ۱۳۶۱ بیست ساله بود که در عملیات رمضان پرواز کرد و چه زیبا در ماه خدا به مهمانی خدا راه یافت.
 
 
 
سالها پیکرش مطهرش زینت دشت های سوزان جنوب بود تا آنکه در دوم آبان ماه ۱۳۷۵ بار دیگر نام و یادش و تابوتی که در بر دارنده استخوان های معطرش بود زادگاهش را صفایی کربلایی بخشید و از آن روز مزار پاکش در شهرک شهید محمد منتظری دزفول زیارتگاه یاران و دوستانش شد.
خاطرات شهید محمدرضا زاده علی از زبان مادر صبور و فداکارش شنیدنی است. مادری که در تشییع فرزند شهیدش صلوات می فرستاد و می گفت: «عزیزم شهادتت مبارک».
 
مادر! تو را به خدا به کسی نگو
یک روز محمدرضا از من پرسید: مادرجان! آیا نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شوی؟ پاسخ دادم: عزیزم! به قدری کارهای روز مره سنگین هستند که وقتی به خواب رفتم تا صبح بیدار نمی‌شوم. نمی‌دانستم منظورش چیست. آن روز گذشت تا آنکه یک شب خواهر کوچکش مریض بود و نیمه شب بیدار شد٬ موقعی که من برای پرستاری از او بیدار شدم دیدم که انگار کسی در اتاق است. رفتم و سرک کشیدم و دیدم محمدرضا مشغول نماز و عبادت است. او مرا ندید. من هم چیزی نگفتم. بعد از چند روز که با هم گرم صحبت شده بودیم به او گفتم: آره مثل خودت که شبها بیدار می‌شوی و نماز شب می‌خوانی. با شنیدن این حرف رنگش عوض شد و گفت: مادر! تو را به خدا به کسی نگویی که من نماز شب می‌خوانم. به او قول دادم و تا زنده بود این ماجرا را به هیچ کس نگفتم.
 
مگر من بهتر از دیگر برادران رزمنده ام هستم
به مرخصی که می‌آمد، می‌گفت: مادر ! اگر دوست داری من خوشحال باشم یک قطعه نان در هوای آزاد برایم بگذار تا خشک شود. من هم همیشه این کار را می‌کردم و یک قطعه نان خشک برایش کنار می‌گذاشتم.
یک بار به او گفتم: محمد رضا ! من از این کار ناراحتم. آخر مگر ما غذا نداریم که تو نان خشک بخوری؟ او گفت: مادرم! مگر من بهتر از دیگر برادران رزمنده ام هستم که در جبهه جنگ و در رویارویی با دشمن غذایشان این تکه نان و مقداری آب است؟ من با این کارم می‌خواهم که آنها را فراموش نکنم.
 
مادر! در این دنیا جایم تنگ است
 
محمدرضا همیشه روزهای پنج شنبه روزه بود و در دعاهایش دستهایش را بالا می‌برد و می‌گفت: خدایا هر چه زودتر رو سفیدم کن و شهادت را نصیبم کن.
یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می‌کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می‌کنی. شیشه شکست و دستم زخمی شد. او با دیدن من ناراحت شد و آمد و با پارچه‌ای دستم را بست و گفت: مادر چرا این کار را کردی؟ گفتم: چون دوست ندارم مرا ترک کنی. گفت: مادر! در این دنیا جایم تنگ است. انگار دارم خفه می‌شوم. باید هر چه زودتر به آزادی برسم.
 
همیشه اشعاری ورد زبانش بود از جمله اینکه «من قفسم تنگ است ـ مردنم بهتر از ننگ است»
او به من می گفت: آیا دوست داری در بستر بیماری بمیرم یا در راه خدایی که مرا آفریده است جانم را فدا کنم؟
عاقبت هم از این قفس پرکشید و مرا تنها گذاشت.
 پ

بخشی از وصیتنامه شهید محمدرضا زاده علی:
پس از انتخاب راه، تنهاترین آرزوی من شهادت و یا بهتر است بگویم کشته شدن در راه خداست و اکنون از تو ای برادر و ای خواهر که ندای این بنده خدا را می‌شنوی، از تو استدعا و تمنا دارم برای شهدا و این بنده حقیر دعاکن که خدا گناهان مرا ببخشد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/16 12:34:55
جمعه 19 تیر 1394  2:55 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها