0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت زندگی یک ماهه بعد از سی سال

روایت زندگی یک ماهه بعد از سی سال
تنها یک‌سال از ازدواج من و علیرضا می‌گذشت که شهید موحد دانش به شهادت رسید و در این مدت هم ایشان اغلب در جبهه بود. یعنی جمعاً ما یک ماه هم در کنار هم نبودیم. 
 

 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علی رضا موحد دانش از فرماندهان دوران دفاع مقدس و لشکر 10 سید الشهدا بود که به عنوان یک بسیجی ساده در منطقه حاج عمران به تاریخ 13 مرداد 1362 به شهادت رسید. در مورد شهید موحد دانش متاسفانه مطالب زیادی گفته نشده و آن مقداری هم که در دسترس هست از زاویه دید هم رزمان و دوستان وی خاطراتی مطرح شده است. همسر این شهید خانم «ام سلمه مولایی» بعد از سی سال که از شهادت همسرش می‌گذرد این نخستین بار است که خاطراتش را از زندگی مشترک با شهید موحد دانش بیان می‌کند. روایت روزهایی که شاید تعدادش زیاد نباشد اما چنان برکتی داشته که هنوز به عنوان بهترین روزهای زندگی خانم مولایی محسوب می‌شود. از شهید موحد دانش دختر خانمی به نام فاطمه به یادگار مانده که افتخار داشتیم در این مصاحبه خدمت ایشان هم برسیم. 

*دختری که به ازدواج علیرضا موحددانش درآمد 

از من خواستید در مورد دورانی که با علی زندگی مشترک داشتیم برایتان صحبت کنم. باید این نکته را تاکید کنم که تنها یکسال از ازدواج ما می‌گذشت که شهید موحددانش به شهادت رسید و در این مدت هم ایشان اغلب در جبهه بود. یعنی جمعا ما یک ماه هم در کنار هم نبودیم. و با گذشت سی سال از آن روزها طبیعی است خاطرات زیادی از آن دوران شیرین در ذهنم نمانده باشد.

بنده «ام‌‌سلمه مولایی» متولد بهمن سال 1341 در محله شمیرانات، میدان اختیاریه تهران هستم. البته اصلیت ما طالقانی است. پدرم یونس علی کارمند صنایع دفاع بود و  مادرم هم خانه داری می‌کرد، البته ایشان تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود که به نسبت زمان خودش تحصیلات خوبی بود.  

خانواده ما 8 فرزند داشت، 5 پسر و 3 دختر. من فرزند 5 بودم. برادرم سیروس هم به درجه شهادت نائل آمد. توانستم در منزل پدرم دیپلمم را هم بگیرم اما میلی برای ادامه تحصیل نداشتم.  

*وضعیت سیاسی و مذهبی خانواده

خانواده ما به لحاظ اعتقادی جزو قشر مذهبی سنتی محسوب می‌شدند و علی رغم ممنوعیت‌های دوران طاغوت هر دو مقلد امام خمینی بودند ولی صدایش را جایی در نمی‌آوردند.

سیروس همان برادرم که به شهادت رسید بیشتر سرش برای برخی مسائل درد می‌کرد و کتاب‌هایی را در خانه نگه می‌داشت که ممنوع بود. او با قم هم ارتباطاتی داشت. البته ما این را بعد از شهادتش فهمیدیم چون اسمش را هم به محمد تغییر داده بود. 

ما در خانه‌های سازمانی در شهرک نوبنیاد که برای ارتش بود ساکن بودیم. به همین دلیل پدرم که به نوعی نظامی محسوب می‌شد نگران کارهای سیروس بود.

به یاد دارم که برادرم در تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد، هرچند ما خیلی متوجه کارهایش نبودیم و فقط از شب دیرآمدن‌هایش چیزهایی را حدس می‌زدیم. پدرم ازش می‌پرسید چرا دیر آمدی؟ می‌گفت: خیالتان راحت من جای بدی نمی‌روم. بعد از چند سالی به خاورشهر نقل مکان کردیم.

 

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سید الشهدا در کنار خانم مولایی همسرش

*صحبت‌های سیاسی در دوران طاغوت

پدرم گاهی از برخی مسائل مثل جریانات سال 42 حرف‌هایی می‌زد ولی تاکید داشت جایی مطرح نکنیم. به واسطه تقلید خانواده از امام به تبع ما با نام ایشان آشنا بودیم. ولی متوجه بودیم نباید جایی نام ایشان را ببریم به خصوص در مدرسه که آن هم برای ارتش و مختلط بود. آمریکایی‌های زیادی در شهرک ما ساکن بودند و جو کاملا غیر مذهبی بود. 

در مدرسه ما عده ای از دانش آموزان از قشر ثروتمند بودند و از همه لحاظ با ما فرق داشتند. آنها همیشه ما را به خاطر حجاب مان و روسری ای که سر می‌کردیم تمسخر می‌کردند. این برای ما خیلی عذاب آور بود.

آنها هر روز از بوفه مدرسه ساندویچ می‌خریدند اما ما همان نان و پنیر ساده را از خانه می آوردیم. خوب پدر من با حقوق کمی که می‌گرفت و تعداد زیاد اعضای خانواده توان دادن پول تو جیبی زیاد را به ما نداشت و این تفاوت ها به خوبی حس می‌شد.

درآمد ماهیانه پدرم به عنوان یک کارمند ساده که آن زمان به افزارمند معروف بودند 1500 تومان بود در حالی که ایشان تا 12 شب کار می‌کرد.

پدرم تمایلی برای ورود به فعالیت‌های سیاسی نداشت و معتقد بود همین که بتواند شکم ما را سیر کند کفایت می‌کند. به برادرانم هم سفارش می‌کرد و می‌گفت: من خودم چند مرتبه دیدم که ماموران رژیم می‌ریزند در خانه کسی و بی رحمانه دستگیرش می‌کنند.

*پرده گوش برادرم بر اثر سیلی معلمش پاره شد

من خودم به لحاظ شخصیتی می‌توانم بگویم نه آرام بودم و نه خیلی شیطان. گاهی با پسرهای کلاس همدست می‌شدیم برای اینکه به قول معروف حال معلممان را بگیریم. خوب فرقی که آنها بین ما و فرزندان ثروتمندان می‌گذاشتند برای ما اذیت‌کننده بود. مثلا ما را کتک می‌زدند و آنها را اصلا. یکبار در حیاط برادرم را که یکسال از من کوچکتر بود دیدم متوجه شدم از گوشش خون می آید، ماجرا را که پرسیدم گفت: معلمم زده تو گوشم. آنقدر محکم زده بود که پرده گوشش پاره شد. 

همانطور که گفتم تفاوت‌ها زیاد بود. هیچ وقت در کنار دانش‌آموزان پولدار نمی‌نشستیم، آنها همیشه ردیف جلو بودند و ما عقب بودیم. اینها همیشه برای ما حسرت بود که چرا باید این تفاوت‌ها باشد.

*فضای سیاسی در مدرسه

در جامعه فضای خفقان آلود کاملا مشخص بود. مثلا معلم‌هایی را به مدارس می‌آوردند که سیاسی نباشند، آقایان کرواتی و خانم‌های بی حجابی که مطیع شاه بودند انتخاب می‌شدند. زمانی که رفتیم خاور شهر در مدرسه آنجا چند معلم داشتیم که به محض زدن حرف‌هایی علیه رژیم اخراج شده بودند.

یک معلم آمار داشتیم که خودش حرفی نمی‌زد ولی اگر بحثی پیش می‌آمد حرف‌ها و مواضع بچه‌ها را می‌شنید. مثلا می‌گفت الان بحث آزاد است اما خودش بی‌طرف بود و وارد نمی‌شد. گاهی یکسری از دانش‌آموزان به دفتر شکایت می‌کردند که این آقا جو کلاس را شلوغ می‌کند و به جای درس دادن بحث راه می‌اندازد ولی خب به صورت جدی برخوردی نکردند.

ما مدیران خیلی سرسختی داشتیم که یکدفعه می‌آمدند در را باز می‌کردند که ببینند معلم چه می‌گوید. داشتیم کسانی که بروند و خبر دهند و همه چیز را بگویند ولی باز هم در را باز می‌کردند تا ببینند مطالب درسی مطرح می‌شود یا غیردرسی.

*مادرم می‌گفت اگر در همین خط بمانید من را دعا می‌کنید

پدرم بیشتر وقتش صرف کار کردن می‌شد و امرار معاش. مادرم تربیت ما را به عهده داشت و به شدت به مسائل دینی ما اهمیت می‌داد. مثلا ممکنه خیلی از بچه ها در اوایل سالهای تکلیفشان نماز را درست نخوانند یا برای نماز صبح بیدار نشوند، برای ما هم صبح بیدار شدن سخت بود ولی مادرم برای نماز صبح بیدارمان می‌کرد و می‌گفت: یک زمانی اگر در این خط باشید من را دعا می‌کنید که نمازهایتان قضا نشده است. و ما هیچ وقت نماز و روزه‌مان قضا نمی‌شد و همه اعضای خانه روزه می‌گرفتیم و نماز می‌خواندییم. البته ما همه چیزمان را از هر دو بزرگوار داریم یعنی هم پدر و هم مادر. لقمه حلال پدرم یک دنیا ارزش دارد، ایشان به رعایت حلال و حرام به شدت مقید بود و همیشه به ما می‌گفت: از دست هر کسی چیزی نخورید.

 

خانم مولایی همسر شهید علیرضا موحددانش

*تاثیر پذیری از محیطی که بوی اسلام نداشت

من یک دختر نوجوان بودم و در آن سن طبیعی است که تحت تاثیر محیطم قرار بگیرم. خوب در آن دوره اوضاع به لحاظ دینی بسیار خراب بود و من هم دوست داشتم مثل بعضی از دوستان که حجاب نداشتند لباس بپوشم برای همین مادرم دائم تذکر می‌داد که رو سری‌ات را بکش جلو. البته بعد از پایان دوران ابتدایی صحبت‌های برادرم سیروس که از رعایت حجاب و اینکه اگر خودمان را نپوشانیم گناه کرده ایم بسیار برایم قابل قبول بود و از همان موقع دیگر چادر و مقنعه را لحظه ای جلوی نامحرم از سرم بر نداشتم. خیلی از مسائلی که باعث آگاه شدنم شد را مدیون سیروس هستم او خود نوارهای آقای حجازی را گوش می‌داد و مطالعه داشت و ما را هم روشن می‌کرد و می‌گفت راه و چاه چیست.

*17 شهریور 57 و آهی که از نهاد سیروس برخواست

اوایل انقلاب پدرم اجازه نمی داد ما در تظاهرات شرکت کنیم ولی برادرهایم می‌رفتند و شب‌ها دیر می‌آمدند، ایشان با برادرهایم مخالفت می‌کرد اما آنها می‌گفتند ما راه‌مان را انتخاب کردیم و می‌رفتند و شب‌ها ماشین پیدا نمی‌کردند و مجبور بودند پیاده از خیابان شهدا تا خاورشهر بیایند. ما هم دوست داشتیم برویم ولی پدرم نمی‌گذاشت.

حتی روز 17 شهریور به خاطر مخالفت‌های پدر سیروس نرسیده بود در تظاهرات شرکت کند و همیشه می‌گفت: من نرسیدم و لیاقت نداشتم، هر چیزی سعادت می‌خواهد. البته وقتی پدرم از خانه رفت آنها سریع خودشان را رساندند ولی همه چیز تمام شده بود. ما معمولا خبرها را از طریق همسایه‌ها می‌فهمیدیم.

*پدرم تلویزیون را قفل می‌کرد و کلید را با خود می‌برد

از زمانی که خیلی بچه بودم یک رادیوی کوچک داشتیم که قصه‌های شب را گوش می‌دادیم. یک نفر هم به پدرم بدهکار بود که به جای بدهی‌اش به پدرم یک تلویزیون قدیمی کمدی داد. خب برنامه های رادیو و تلویزیون آن زمان چیزی نبود که به درد بخورد. حتی خیلی‌ها اصلا اجازه نمی دادند وارد خانه شان شود. پدرم‌ هم که از این موضوع خبر داشت صبح‌ها که می‌رفت در تلویزیون را قفل می‌کرد و کلیدش را با خود می‌برد، فقط خودش اخبار را می‌دید و نمی‌گذاشت ما آهنگ و موسیقی و فیلم ببینیم. یک همسایه طبقه پایین داشتیم و می‌رفتیم پایین سریال «مراد برقی» را که آن سالها خیلی معروف بود می‌دیدیم. پدرم هم می‌گفت: این ها اشکال ندارد نگاه کنید و حتی خودش سریال‌های خانوادگی را روشن می‌کرد و با هم نگاه می‌کردیم و بعد خاموش می‌کرد. تلویزیون‌مان سیاه و سفید بود.

 

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا بعد از مجروحیت و قطع دست

*شاه رفت!

فرار شاه را از تلویزیون دیدم. همه خوشحال بودیم که چنین رژیمی از بین رفت. از بابت رفتنش ذوق می‌کردیم. پدرم می‌گفت: اگر امام بیاید دیگر غصه‌ای نداریم و اگر نیاید معلوم نیست چه می‌شود. ایشان چپی ها و توده ای ها و کمونیست ها را می شناخت و می ترسید آنها قدرت را به دست بگیرند. او جنگ جهانی و آن گرسنگی‌ها را دیده بود، می‌گفت: اگر اینها بیایند وضع ما تغییر نمی‌کند.

در خانه راجع به مصدق و شهید مدرس گاهی صحبت می‌کرد. از قدیمی‌ها و شرایط زندگی خیل سخت می‌گفت که نان نداشتیم بخوریم، چادرها را از سر می‌کشیدند و کسی جرات نداشت بیاید در خیابان. رضا شاه چه کرده و زمان جنگ بر سر یک لقمه نان چه می‌کردند.

*امام آمد!

12 بهمن 57 روز ورود حضرت امام ما با خانواده تا قسمتی از مسیر بهشت زهرا را با اتوبوس رفتیم و بقیه راه را پیاده طی کردیم برای استقبال از ایشان. البته پدر و مادرم نیامدند. آن روز ما به دلیل ازدحام جمعیت موفق نشدیم ایشان را ببینیم. بعد از مراسم هم پیاده برگشتیم. پدرم که از طریق تلویزیون ورود امام را دیده بود می‌گفت یکدفعه وسط سخنرانی ایشان برنامه قطع شد که این موضوع خیلی او را نگران کرده بود.

*مادرم می‌گفت دختر باید خیاطی بلد باشد

به سن نوجوانی که رسیدم کتاب‌های شهید مطهری را می‌خواندم، کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی را هم مطالعه کرده بودم. در جمع دوستان صحبت می‌شد و عقاید شهید مطهری و شریعتی را می‌گفتیم. برادر بزرگم در این مجالس‌ها شرکت می‌کرد و بعد از شهادت برادرم سیروس، برادر بزرگترم بیشتر با ما صحبت می‌کرد. پدرم یک مقدار برای بیرون رفتن ما سخت‌گیر بود. در شهرک کانون انجمن اسلامی راه انداخته بودند که برادرم مسئولش بود، به همین دلیل پدر اینجا را اجازه می‌داد و ما می‌رفتیم و بحث‌ها آنجا می‌شد، آن زمان دبیرستانی بودم و از طریق برادرم با مسائل روز آشنا می‌شدم.

البته مقداری از وقت آزادم را مادرم توصیه می‌کرد خیاطی هم بکنم، ایشان می‌گفت دختر باید خیاطی یاد بگیرد که من هم استعداد نداشتم و هیچ وقت نیاموختم. یاد نگرفتم.

*برپایی انجمن‌های اسلامی

بعد از پیروزی انقلاب همانطور که گفتم پاتوق ما انجمن اسلامی در شهرک خاورشهر بود. پایین مسجد شهرک سالن داشت و فیلم پخش می‌کردند. یکسری مستند بود و یکسری هم فیلم‌های سیاسی مثل گوزن پخش می‌کردند. بچه‌ها را اردو به کوه می‌بردند و کلاس قرآن داشتیم، فضا دیگر، فضای مذهبی بود.

*قرار شد اگر درس نخواندیم شوهر کنیم

بعد از انقلاب و تاسیس سپاه و آشنایی با خیلی از مسائل دوست داشتم همسرم یک انسان انقلابی و سپاهی باشد. پدرم هم می‌گفت: اگر می‌خواهید درس بخوانید اشکالی ندارد، ادامه دهید وگرنه اگر یک خواستگار خوب آمد شوهر کنید. وقتی هم کسی می‌آمد خواستگاری پدرم اصلا چیزی نمی‌گفت و می‌گذاشت در اختیار خودمان. الان که فکر می کنم باید بگویم دخترهای آن زمان به فکر شکل و قیافه نبودند. هم‌دور‌ه‌های خودم فکر این نبودند که تیپ و شکل همسرشان فلان مدل باشد. شاید از لحاظ مالی دوست داشتیم پولدار باشد چون در خانواده‌ای زندگی کرده بودیم که از لحاظ مالی ضعیف بودند، دوست داشتیم با کسی ازدواج کنیم که از لحاظ مالی تامین بشویم. ولی یکی از ملاک‌های مهم برای خودم مذهبی بودن بود.

دوست داشتم شوهرم سپاهی باشد چون بچه‌های سپاه آن زمان مخلص بودند. سیروس سال 58 وارد سپاه شد و سال 59 شهید شد. شهادت هم برادرم رویم خیلی تاثیر داشت.

*اولین شهید شهرک خاور شهر برادرم بود

سیروس حدود چهار ماه بود که وارد سپاه شد و جنگ هم آغاز شد. یک روز آمد خانه خداحافظی کرد و گفت: من می‌خواهم بروم جنگ و مشخص نیست کجا بفرستنمان، اگر شد نامه‌ای برایتان می‌فرستم و اطلاع می‌دهم اما اینقدر زود به شهادت رسید که فرصت نامه نگاری پیش نیامد. او در 8 بهمن سال 59 در سر پل ذهاب شهید شد.

*وقتی مادر نیست خانه جای ماندن ندارد

سیروس واقعا خلقش با همه ما فرق داشت. علاقه شدیدی هم به مادرم داشت، یعنی می‌آمد مادرم در خانه نبود می‌زد بیرون می‌گفت: مامان نیست نمی‌شود خانه ماند و از در می‌آمد اول مادرم را صدا می‌زد. خیلی وابستگی شدید داشت و پدرم حتی گاهی اعتراض می‌کرد و می‌گفت: من پدرم نیستم؟ فقط مامان! برادرم می‌گفت: شما سرور هستید. احترام خاصی به پدر و مادرم می‌گذاشت. قبل از رفتنش برای مادرم صحبت کرد و گفت: هر چند لیاقت ندارم شهید شوم ولی آنجا جلو حلوا خیرات نمی‌کنند و شاید تیری به من خورد، رفتنم با خودم است ولی برگشتنم با خدا، شما باید همه این چیزها را تحمل کنید. مادرم گریه می‌کرد ولی پدرم خوددار بود. مادرم می‌گفت: تو از الان این چیزها را به ما می‌گویی که چه شود؟ سیروس می‌گفت: چون هیچ چیز معلوم نیست. پدر و مادرم پذیرفتند ولی فکر نمی‌کردند اینقدر زود شهید شود. و واقعا برای خانواده و به خصوص مادرم شوک بزرگی بود.

*دایی یکدفعه گفت: سیروس شهید شد!

وقتی سیروس شهید شد همسایه ها اول متوجه شده بودند. خواهر بزرگترم گفت: من رفتم بیرون احساس کردم اتفاقی افتاده است، همسایه‌ها طور خاصی حرف می‌زدند من را می‌دیدند پچ پچ می‌کردند. فکر می‌کنم یک اتفاقی افتاده. نزدیک غروب بود که دایی بزرگم صادق‌علی آمد خانه ما، خیلی گرفته بود و گفت: سلام خواهر. مادرم که دید تنهاست پرسید چرا بچه‌ها را نیاوردی؟ گفت: من می‌خواهم بروم مسجد گفتم: بیایم یک سری هم به شما بزنم. بعد نشست و بلافاصله شروع کرد به گریه کردن. گفتیم: دایی چه شده؟! با گریه بلند ناگهان گفت: سیروس شهید شد. همه مبهوت شدیم و مادرم هم بیهوش شد، ایشان ناراحتی قلبی داشت. پدرم گفت: بابا این چه طرز خبر دادن است؟! تو از کجا خبر داری؟ ایشان گفت: همه می‌دانند و از من خواستند به شما بگویم. مادرم را به هوش آوردیم و شروع کرد به گریه کردن. شهدا را میدان ارک تشییع می‌کردند.آن زمان اوایل جنگ بود و چون زیاد شهید نداشتیم هر کس که به شهادت می‌رسید نامش را در روزنامه می‌زدند. روزنامه را آوردند و ما دیدیم که اسم برادرم را نوشته‌اند.

جنازه‌اش 15 روز بعد در میدان ارک به همراه 9 شهید دیگر تشییع شد. البته سر خاک رفتیم ولی آنجا اجازه ندادند جنازه را ببینیم و گفتند: شلوغ است و فقط سر خاک در تابوت را باز کردیم و دیدیمش.

*پیری پدر بعد از شهادت پسر

شهادت سیروس برای خانواده خیلی سخت بود به خصوص وقتی ناراحتی پدر و مادرمان را می دیدیم. مادرم خیلی بی‌قراری می‌کرد و گاهی با خودش روضه می‌خواند و در تنهایی گریه می‌کرد، ایشان سعی می‌کرد جلوی ما گریه نکند. سیروس شهید آن شهرک بود و ما آمادگی نداشتیم برای همین به ما خیلی سخت گذشت. پدرم اصلا خورد شد، انگار یک گرد پیری روی او آمد و بیشتر آسیب دید و پیر شد. مادرم شب های جمعه قورمه سبزی غذای مورد علاقه سیروس را درست می کرد و خیرات می داد.

 *از خانه ما برو بیرون

دو روز بعد از شهادت برادرم یکی از آشناها که همیشه بر علیه انقلاب و جنگ حرف می‌زد وقتی خانه‌مان پایش را گذاشت مادرم گفت: برو بیرون، حالا آمدی که چه؟ وقتی در جمع بودیم عده ای به پدرم می‌گفتند: چرا گذاشتی بچه‌ات برود و کشته شود. پدرم می‌گفت فرزند من نرود چه کسی از اسلام دفاع کند؟!

ادامه دارد...

گفتگو: محمد علی صمدی-زهرا بختیاری


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/16 11:52:55
جمعه 19 تیر 1394  2:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مادر ارمنی که 27 سال پرستار فرزند شهیدش بود+عکس

مادر ارمنی که 27 سال پرستار فرزند شهیدش بود+عکس
مادر جانباز شهید «روبرت آودیسیان» می‌گوید: 27 سال پرستار پسرم بودم و فقط می‌خواستم سلامتی‌اش را به دست بیاورد؛ احساس می‌کردم بعد از شهادت او زنده نمی‌مانم، اما خداوند کمکم کرد.
 
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، یک هفته از خداحافظی «روبرت آودیسیان» با زمین خاکی می‌گذرد. جانبازی که مانند صدها جانباز دیگر، سال‌ها در شلوغی شهرمان دردهایش را فریاد می‌کشید و ما در بی‌خبری بودیم و این فریادها را نمی‌شنیدیم تا اینکه خبر شهادتش بر صفحه رسانه‌ها نشست اما بازهم این جانباز غریبانه در آرامستان ارمنی‌ها به خاک سپرده شد.

او برای وطن‌مان رفته بود و امروز ما ماندیم با حرف‌هایی که از دل مادر داغدیده برمی‌آید. گفت‌وگوی فارس با «مارتان درگالستانیان» مادر شهید «روبرت آودیسیان» را در ادامه می‌خوانیم.

* متولد کجا هستید و چه زمانی ازدواج کردید؟

من متولد تهران هستم. در سال 1343 با «آرام آودیسیان» ازدواج کردم و بعد از ازدواج به یکی از روستاهای شهر گنبد رفتیم؛ چون منزل همسرم در آنجا بود؛ آنجا آب و برق و امکانات نداشتیم و بچه‌هایم را هم با سختی بزرگ کردم.

* شغل همسرتان چه بود؟

همسرم در ابتدا روی زمین‌های کشاورزی زراعت می‌کرد؛ آن موقع بودجه نداشتیم که با خانواده به تهران بیاییم و زندگی کنیم؛ بعد هم وارد کار نجاری شد.

کودکی روبرت اودیسیان

* روبرت فرزند چندم بود و چه سالی به دنیا آمد؟

او اولین فرزندم بود که 14 اردیبهشت 1345 در بیمارستان سوم شعبان تهران و در منزل پدرم به دنیا آمد؛ اما شوهرم شناسنامه او را از گنبد گرفت.

* شما خانه‌دار بودید؟

بله.

* چند فرزند دارید؟

یک دختر و دو پسر دارم. دخترم ازدواج کرده و در گنبد زندگی می‌کند. پسرم آلبرت در امریکا است و روبرت هم که شهید شده است.

* در دوران انقلاب اسلامی، گنبد بودید؟

آن موقع مقطعی در تهران هم بودیم. وقتی که انقلاب شد در منزل پدرم در وحیدیه بودم. در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردیم. بعد هم که انقلاب اسلامی پیروز شد، مردم شیرینی پخش می‌کردند. ما هم خوشحال بودیم.

* همسرتان هم تهران می‌آمدند؟

خیر، همسرم گنبد را دوست داشت و کمتر به تهران می‌آمد.

* در وحیدیه با کسی در ارتباط بودید؟

همسایه‌های کوچه‌مان همه فارس بودند. خیلی باهم خوب بودیم. یادم هست در دوران جنگ هم پسر همسایه‌ منزل پدرم شهید شده بود.

* چه شد که روبرت خواست به جبهه برود؟

باید می‌رفت سربازی. 18 ساله شده بود. گفت همه جوان‌ها می‌روند من هم می‌خواهم بروم. اول خودش را معرفی کرده بود و بعد آمد و گفت: «می‌خواهم بروم جبهه» به او گفتم: «من چطور تحمل کنم دوری تو را؟» بعد پیش خودم گفتم که وظیفه‌اش است که برود و مخالفتی نکردم چون خیلی از جوان‌ها می‌رفتند. بعد برای دلگرمی من می‌گفت: «من قوی‌ام، می‌روم جنگ و پدر عراقی‌ها را درمی‌آورم».

* در بین هموطنان ارامنه، شهید و جانباز می‌شناسید؟

بله، در اقوام داریم که یکی از جانبازها چند وقت پیش به رحمت خدا رفت؛ در آرامستان ارامنه که در جاده خاوران است، تعداد زیادی شهید جنگ تحمیلی داریم که برای آنها مراسم می‌گیریم.

* فکر می‌کردید که یک روز برای روبرت اتفاقی بیفتد که تا آخر عمرش از او پرستاری کنید؟

در آن دوران این اتفاقات برای خیلی‌ها می‌افتاد؛ قسمت آدم هر چی باشد، همان می‌شود.

* در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شهدای زیادی در تهران تشییع می‌شد، شما هم در این مراسم‌ها شرکت می‌کردید؟

وقتی شهدا را می‌آوردند ما هم در خیابان به استقبال آنها می‌رفتیم.

* روبرت چند وقت در جبهه بود؟

یک سال. پسرم در دوران جنگ در خط مقدم مبارزه می‌کرد.

نفر نیمه ایستاده روبرت اودیسیان

* روبرت در این مدت که رفت و آمد می‌کرد، از دوستان و خاطرات جبهه برای شما حرفی می‌زد؟

گاهی از دوستانش تعریف می‌کرد، اما بیشتر حرف‌هایش را به برادرش آلبرت می‌زد و نمی‌خواست من ناراحت شوم.

* چه کسی خبر مجروحیت روبرت را به شما داد؟

آن زمان در گنبد بودم، کسی نمی‌دانست ما کجا هستیم و بالاخره از طریق خلیفه‌گری این موضوع را به ما اطلاع دادند؛ حتی فامیلی او را اشتباهاً آونسیان نوشته بودند بعد که فهمیدم او مجروح شده است، خودم را به تهران رساندم.

* بعد از شنیدن خبر مجروحیت روبرت، فکر می‌کردید او را زنده ببینید؟

وقتی اولین بار پسرم را دیدم، تمام صورت و بدنش باندپیچی بود و امید نداشتم زنده بماند؛ حتی او را نشناختم؛ پسرم ضربه مغزی شده بود؛ بعد از مدتی که باندهای روی صورتش را باز کردند، تا یک ماه ماسه‌هایی که از زیر پوستش بیرون می‌آمد را پاک می‌کردم. دقیقاً دو ماه شب و روز روی صندلی نشستم و مراقب روبرت بودم.

در بیمارستان مصطفی خمینی که بودیم، مجروحان را به آنجا می‌آوردند؛ چشم، پا و دست نداشتند؛ با دیدن این مجروحان عذاب می‌کشیدم؛ وقتی مجروحان دیگر را می‌دیدم که وضعیت‌شان خیلی سخت‌تر از روبرت بود، خدا را شکر می‌کردم.

تمام بدن و حتی سینه، گردن و پاهای روبرت ترکش خورده بود؛ یک چشم او را تخلیه کرده بودند؛ آسیب ترکش‌ها به تارهای صوتی‌ باعث شده بود که او به آرامی صحبت کند. عصب دست روبرت هم آسیب دیده بود و بعد از چند سال درمان تقریباً خوب شد، اما توانایی نداشت که بتواند کاری با آن انجام دهد.

بعد از مدتی که تقریباً حال پسرم بهتر شد، او را به آلمان اعزام کردند و برای او چشم مصنوعی گذاشتند؛ پسرم یک سال در آنجا ماند؛ در آلمان دوستان ارمنی پیدا کرده بود و او را کمک می‌کردند. بعد از یک سال نتوانست در آنجا طاقت بیاورد و به ایران بازگشت.

* روبرت از نحوه مجروحیتش برای شما تعریف می‌کرد؟

یادش نمی‌آمد، گاهی اوقات که روزهای جبهه رفتنش را یاد می‌کردیم، آن موقع می‌فهمید که چه شده بود. دوستانش می‌گفتند در عملیات «والفجر هشت» بدون ترس و با شجاعت جلو می‌رفت و عراقی‌ها را می‌کشت؛ او می‌گفت: «می‌روم و همه این دشمنان را می‌کشم».

* در طول این سال‌ها خودتان از روبرت مراقبت می‌کردید؟

بله، دائماً باید در کنارش می‌ماندم، توانایی سر کار رفتن هم نداشت؛ جانباز اعصاب و روان بود؛ گاهی که با او حرف می‌زدیم عصبی می‌شد.

* در طول 27 سال که پرستار فرزندتان بودید،خسته می‌شدید؟

نه، چون فقط سلامتی او برایم مهم بود. گاهی به من می‌گفت: «مامان ببخشید خیلی شما را اذیت می‌کنم» من هم می‌گفتم: «تو خوب باشی خوشحال شوی، خوشحالی من است، اذیت نمی‌شوم». گاهی وقت ها مرا می‌بوسید و می‌گفت: «خیلی زحمت مرا کشیدید».

* روحیات روبرت چطور بود؟

اعصاب روبرت ضعیف بود، به همین خاطر زیاد صحبت نمی‌کرد. اگر از او سؤال می‌پرسیدیم جواب می‌داد. اضافه بر آن حرف نمی‌زد. در طول این سال‌ها افسرده بود. یک وقت اگر از او سؤالی می‌کردم، عصبانی می‌شد. وقتی به روبرت می‌گفتم: «میوه و... می‌خوری؟» با عصبانیت می‌گفت: «خب اگر بخواهم بخورم بهت می‌گویم دیگر». اخلاقش مانند بچه‌ها بود. یک روز هم گفت: «مثل بچه‌ها شدم، مامان ببخش من را»، گفتم «اشکالی ندارد».

* سرگرمی او چه بود؟

معمولاً در خانه بود و تلویزیون تماشا می‌کرد؛ اخبار گوش می‌داد، بیشتر به اخبار علمی توجه داشت و فیلم‌های جنگی نگاه می‌کرد. یک وقت‌هایی که روبرت فیلم‌های جنگی نگاه می‌کرد، به او می‌گفتم: «بس کن نگاه نکن، فیلمی را نگاه کن که در آن آرامش باشد» او گفت: «دیدن همین فیلم‌ها مرا آرام می‌کند». گاهی که احساس می‌کردم حوصله‌اش در خانه سر می‌رود، به او می‌گفتم برو پیاده‌روی و شنا برایت خوب است؛ اما نمی‌رفت.

* روبرت چقدر درس خوانده بود؟

او تا سوم راهنمایی در مدرسه گنبد درس خوانده بود.

* بعد از مجروحیت ادامه تحصیل داد؟

نه، به دلیل ناراحتی عصبی توانایی مطالعه نداشت.

شهید روبرت اودیسیان

* در میهمانی‌ها هم حضور پیدا می‌کرد؟

نه، همه‌اش خانه بود. یک وقت‌هایی گنبد می‌رفتیم. او را تنها نمی‌گذاشتم و با خودم می‌بردم. او اصرار داشت که من به مسافرت بروم و فقط در خانه نمانم؛ یک دفعه با دوستان به ترکیه رفتیم؛ در طول این سال‌ها تنها مسافرتم بود.

* در برنامه‌هایی که برای جانبازان و خانواده شهدا برگزار می‌شد، حضور پیدا می‌کردید؟

اگر کسی از کرج به تهران می‌رفت، من هم می‌رفتم؛ وگرنه برایم سخت بود این مسیر را طی کنم.

* معمولاً چه چیزی روبرت را خوشحال می‌کرد؟

هیچ چیز.

* مدام دارو مصرف می‌کرد؟

دائماً دارو مصرف می‌کرد، گاهی اوقات که خسته می‌شد، می‌گفت: « نمی‌خواهم دارو بخورم».

* روبرت چه غذایی دوست داشت؟

کتلت دوست داشت. همین اواخر یکبار گفت: «مامان می‌خواهم خودم کتلت درست کنم»، گفتم «باشه درست کن»، بلند شد و کتلت خوشمزه‌ای درست کرد. خورشت قیمه هم خیلی دوست داشت.

* از چه زمانی بیماری‌اش تشدید پیدا کرد؟

از 9 ماه گذشته بیماری‌اش بیشتر شد؛ درد کمر و پا و سر درد او خیلی زیاد شد. پاهایش را در آب نمک می‌گذاشتم، ماساژ می‌دادم. وقتی او را به حمام می‌بردم، می‌گفت آب داغ روی بدنم بریز خیلی درد دارم.

چند ماه اخیر دردش خیلی زیاد بود. مرفین به او تزریق می‌کردیم. قرص می‌خورد، فقط چند دقیقه دردش کمتر می‌شد. دیگر هیچ دارویی درد او را تسکین نمی‌داد. با درد کشیدن‌های او خودم هم درد می‌کشیدم. آن قدر حالم بد می‌شد که کارم به درمانگاه می‌کشید و به من سرم تزریق می‌کردند، اما پیش روبرت وانمود می‌کردم که حالم خوب است.

این اواخر شب‌ها از شدت درد نمی‌توانست بخوابد و حتی دراز بکشد. گاهی شب‌ها تا صبح می‌نشست. وقتی شدت درد زیاد می‌شد، با آقای رضایی‌پور ـ از دوستان قدیمی‌مان ـ تماس می‌گرفتیم تا بیاید و آمپول مسکن به او تزریق کند.

* روبرت می‌توانست کارهای شخصی‌اش را خودش انجام دهد؟

اوایل بله، اما این اواخر من کارهای او را انجام می‌دادم. حمام می‌بردم و...

* مراحل درمان اخیر روبرت از چه زمانی شروع شد؟

ترکش‌هایی که در بدن روبرت بود، باعث شد تا تبدیل به غده سرطانی بدخیم شود؛ 9 ماه در بیمارستان بستری بود؛ 6 دوره شیمی‌درمانی شد که در مرحله هفتم به کما رفت. نزدیک به 2 میلیون تومان دارو خریدیم و به بیمارستان ساسان بردیم که با پول قرضی بود.

* دعای شما در تنهایی و خلوتتان با خدا چه بود؟

این بود که پسرم و تمام جانبازان و بیماران سلامتی خودشان را به دست بیاوردند؛ روبرت نیز همیشه برای سلامتی خودش و جانبازان و بیماران دعا می‌کرد.

* چه آرزوهایی برای روبرت داشتید؟

آرزو داشتم روبرت مانند تمام جوان‌ها ازدواج کند، بچه‌دار شود. اما هیچ‌وقت این آرزوهایم برآورده نشد. روبرت مخالف ازدواج بود و می‌گفت: «اگر کسی بخواهد با من ازدواج کند، بیشتر از اینکه همسرم باشد پرستارم می‌شود و من نمی‌خواهم در حق یک زن این ظلم را کنم».

* تا بحال بهشت زهرا (س) رفتید؟

معمولاً با دوستانم می‌روم. به قطعه شهدای بهشت زهرا هم رفتیم. یک بار که با روبرت رفته بودیم، او حالش بد شد.

* معمولاً روبرت چه چیزی برای شما هدیه می‌گرفت؟

من عطر دوست داشتم، برایم عطر می‌گرفت.

* آخرین هدیه‌ای که شما برای روبرت گرفتید، چه بود؟

امسال برای آخرین بار برایش در اردیبهشت ماه جشن تولد گرفتم؛ هدیه من همان کیک تولد بود با یک عدد شمع. به او گفتم: «تو الان یک ساله شدی، برایت یک عدد شمع گرفتم» که می‌خندید.

آخرین جشن تولد روبرت اودیسیان

* آخرین جمله‌ای که از روبرت شنیدید، چه بود؟

آخرین جمله روبرت این بود که «من برای تو هیچ کاری نکردم». بعد از آن چند روز آخر که پسرم در بیمارستان بود، من شب تا صبح در کنارش بودم؛ دستش را روی دست من گذاشته بود و یه دلیل وجود دستگاهی که از دهانش به داخل مری وصل بود، او نمی‌توانست صحبت کند.

* موقع شهادت روبرت شما هم در بیمارستان بودید؟

غروب رفتم به دیدنش در بیمارستان ساسان. با او حرف می‌زدم او صحبت‌هایم را می‌فهمید اما نمی‌توانست حرف بزند؛ تا اینکه نیمه شب هفتم مرداد ماه در بیمارستان به شهادت رسید

* چند واژه را مطرح می‌کنم، کوتاه پیرامون آن توضیح بفرمایید.

جانباز: از آنها چی بگویم! همیشه آرزو دارم سالم باشند و سالم زندگی کنند؛ آنها راضی‌اند که زنده‌اند.

شهادت: افتخاری است که نصیب خوبان می‌شود.

ایثار و گذشت: خیلی خوب است. اگر درون ما خوب باشد، می‌توانیم گذشت داشته باشیم.

مادر: فدایی فرزند.

ایران: سرزمین پرافتخار من. خوشحالم که پسرم در راه ایران و سرزمین شهید شد.

دفاع مقدس: وقتی جنگی رخ می‌دهد همه باید تلاش کنند. جنگ ما که با تمام جنگ‌های دنیا فرق می‌کرد، جنگ ما مقدس بود.

شهدا: افتخار ما هستند.

عاشورا: در ماه محرم با همسایه‌ها در مراسم‌ها شرکت می‌کنیم. روز عاشورا همیشه خوب و دوست‌داشتنی است. یکی از دوستان مسلمانم همیشه مراسم می‌گیرد و من به منزلشان می‌روم.

روبرت: احساس می‌کردم بعد از شهادت او زنده نمی‌مانم، اما خداوند کمک کرد.

* وضعیت امرار و معاش شما چطور است؟

بعد از فوت همسرم از 12 سال گذشته از گنبد به تهران آمدم؛ درآمدم از حقوق بازنشستگی همسرم و حقوق جانبازی پسرم است؛ به دلیل گرانی اجاره منزل در تهران، حدود 5 سال است که در مهرشهر مستأجر هستم؛ صاحبخانه‌ام زن خوبی است و فقط 100 هزار تومان اجاره می‌گیرد.

* می‌توان گفت روبرت مسلمان بود

علیرضا رضایی‌پور که از 30 سال گذشته با شهید «روبرت اودیسیان» دوستی دارد، می‌گوید: روبرت فوق‌العاده خوش‌فکر و خوش‌بین بود، به مرگ فکر نمی‌کرد. بیشتر دوست داشت شاد زندگی کند؛ اطرافیانش را شاد ببیند؛ گله‌مندی از روزگار نداشت؛ هیچ وقت نخواست از طریق جانبازی‌اش خودش را مطرح کند؛ بیمار بود اما سعی می‌کرد نشان ندهد بیمار است اما وقتی فشارهای عصبی بر او تحمیل می‌شد، او را از پای درمی‌آورد.

او برای وطنش جنگیده بود و او از کسی توقع نداشت. چون با مسلمان‌ها زیاد ارتباط داشت، می‌توان گفت مسلمان بود؛ با من راحت برخورد می‌کرد.

تعصبی روی مسأله مسیحی یا مسلمان بودن نداشت، به هر دو دین احترام می‌گذاشت. گاهی اوقات که گذرمان به امامزاده یا مسجد می‌افتاد، با ما می‌آمد و خیلی احترام می‌گذاشت.

بعد از شدت گرفتن بیماری‌اش خواهرم در شهرستان سمنان نذر کرده بود که اگر حال روبرت خوب شود، برای هدیه به مسجد قوری یا استکان بگیرد، وقتی این موضوع را روبرت گفتم خیلی خوشحال شد و گفت: «حتماً این کار را خواهم کرد و برای زیارت محل دعا هم خواهم رفت».

روبرت امیدوار بود که حالش خوب شود؛ 4 مرداد وقتی گزارش پزشکی روبرت را دیدم احساس کردم دیگر خوب نمی‌شود. کبد، کلیه، روده‌ها و خونش دچار مشکل شده بود که دیگر امید نداشتم به زنده ماندنش. تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند و متأسفانه در ایامی که روبرت در بیمارستان و حتی در مراسم خاکسپاری‌اش بنیاد شهید و خلیفه‌گری (مسئولین دفاع از حقوق ارامنه در ایران) کوتاهی کردند.

او برای مادرش احترام فوق‌العاده‌ای قائل بود و این اواخر نگران مادرش بود و می‌گفت: «بعد از من او را تنها نگذارید».

گفت‌وگو از عالم ملکی


نگارنده : admin2 در 1392/5/15 15:9:34
جمعه 19 تیر 1394  2:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از مرد ریش حنایی گردان تخریب

روایتی از مرد ریش حنایی گردان تخریب
حسین، آلبومی از عکس‌های برادر شهیدش را در قفسه مغازه نگهداری می‌کند، دست چپش را به پشت سر دراز می‌کند و می‌گوید: هر عکس محسن یک خاطره و یک لبخند است.
 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» 

خبرگزاری فارس، حسین دین شعاری؛ برادر شهید محسن دین شعاری فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله(ص)، اکنون از پیشکسوتان بازار تهران است و حجره عرضه پوشاک دارد. وی با لهجه آذری در گفتگو با خبرنگارخبرگزاری فارس روایتی از جانبازی برادر فرمانده و شهید خود را بازگو کرد.

 

* عزیز کرده خانواده

تازه از تبریز به تهران آمده بودیم که برادر بزرگم، حاج اصغر آقا من و برادرهایم را به کارخانه بافندگی برد. خانواده ما 13 نفره بود و 8 برادر و 3 خواهر بودیم که دوستانه و صمیمی در کنار هم درس می‌خواندیم و هم کار می‌کردیم. پدرم مداح بود و من به ذوق راه پدر و شوق اهل بیت مداحی می‌کردم. محسن فرزند آخر خانواده و عزیز کرده اهل خانه بود اما از بُعد معنوی از همه ما بزرگ‌تر بود.

 

 

* سرباز امام

شهید محسن دین شعاری جزء اولین سربازانی بود که به فرمان امام خمینی(ره) به پادگان‌ها برگشتند و خودشان را معرفی کردند. او همواره فریضه مقدس امر به معروف و نهی از منکر را انجام می‌داد و برای سربازان پادگان به خصوص آن‌هایی که در انجام فرائض تعلل می‌کردند برنامه شناخت ایدئولوژی گذاشته بود. 

حدود 5/1 سال در سال‌های 57 و 1358 خدمت مقدس سربازی را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خیل سبزپوشان سپاه پاسداران پیوست. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهه‌های نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت. در عملیات‌های طریق‌القدس و کربلای 1 یادآور دلاوری‌ها و رشادت‌های خالصانه او در راه دفاع از میهن است.

 

*از نوجوانی کربلایی بود

برادر شهید با بیان اینکه محسن متولد خونگاه تهران است می‌گوید: محسن پنجم مرداد ماه 1338 متولد شد و پس از انقلاب و در اوایل جنگ فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله (ص) شد و زمانی که قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیت‌هایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیل‌وار جان خویش را در حین خنثی‌سازی مین ضد تانک در قربانگاه ارتفاعات دوپازای سردشت فدای معبود ساخت و نام خویش را برای همیشه در قلب تاریخ زنده نگه داشت. 

محسن از نوجوانی به اهل بیت (ع) علاقه زیادی داشت، 14 ساله بود که هیئت شهدای کربلا را ایجاد کرد و با سن کمش مسئولیت اجرایی آن را به عهده گرفت. سال 57 با اوج گیری مبارزات و افزایش چشمگیر شهدا از شهریور ماه به پزشکی قانونی رفت. حدود شش ماه در جابه‌جایی کسانی که در درگیری‌های خیابانی به شهادت رسیده بودند، کمک می‌کرد.

 

*او کلنگ خورده!

حسین، آلبومی از عکس‌های برادر شهیدش در قفسه مغازه نگهداری می‌کند، دست چپش را به پشت سر دراز می‌کند و می‌گوید: هر عکس محسن یک خاطره و یک لبخند است.

آلبوم را ورق می‌زند، عکس‌ها همراه یک یادداشت چیده شده‌اند و صاحب عکس با لبخندی در گوشه لب سخنی فراتر از توضیحات آلبوم برای گفتن دارد، به عکسی می‌رسد که امام خامنه‌ای در جمع رزمندگان لشکر 27 رسول ا... به یادگار گرفته‌اند، با اشاره دست عکس یکی از رزمنده‌ها را که محاسنی بلند و همان لبخند آشنای تصاویر قبلی را داشت نشان می‌دهد و با ذوقی در صدا و شکفتن لبخندی روی لب، اشک در چشمانش حلقه می‌زند و می‌گوید: او جانباز نیست، کلنگ خورده! محسن در جبهه خیلی مجروح می‌شد، یک بار همان طور که خم شده بود تا از تیررس ترکش‌ها در امان باشد، از کمر به پایین مورد اصابت قرار گرفته بود. به مجروحیت‌های عجیب و غریب محسن عادت کرده بودیم اما آن رو عصر پنجشنبه که با عصا به خانه آمده بود، در پاسخ چه شده است اهالی خانه گفت: «این دفعه ترکش کلنگی خورده‌ام!» همه خندیدند و گفتند: ترکش کلنگی دیگر چیست؟ تیر خوردی؟ ترکش خوردی؟ گفت: چطوری بگویم؟ می‌گویم ترکش کلنگی خوردم! گفتیم: همه رقم شنیده بودیم؛ تیر کالیبر 50، کالیبر 45، ترکش خمپاره 60، 80 اما ترکش کلنگی نشنیده بودیم.

 

*عکس یادگاری با رییس جمهور

آن روز این عکس را درآورد و تعریف کرد: «در عملیات والفجر 8 آقای خامنه‌ای به قرارگاه ما آمدند. بعد از عملیات اعلام کردند فرماندهان جمع شوند، با ریاست جمهوری دیدار داریم، ایشان می‌خواهند از بچه‌ها تقدیر و تشکر کنند. شب جمعه ماه رمضان، کادر لشکر، افطار مهمان رئیس جمهور بود و با ایشان صحبت‌های دوستانه و خودمانی داشتیم. نماز جماعت را که خواندیم و در کنار ایشان افطار کردیم. آقای خامنه‌ای گفتند: آماده شوید با هم عکس یادگاری بگیریم. بچه‌ها جمع شدند. ایشان گفتند: اول جانبازها بیایند. با بچه‌های جانباز کنار آقا رفتیم، یکی از دوستانم بلافاصله گفت: آقا، این برادر جانباز نیست، کلنگ خورده میگه جانبازم! آقا گفتند: کلنگ برای خدا خورده؟ گفت: بله، شب بود، رفته بود کانال بکند. ایشان گفتند: پس جانباز است، بیا کنار من!» و محسن کنار آقا ایستاد و عکس ماندگار گرفت. از آن جراحت به بعد زانوی او دیگر 90 درجه خم نمی‌شد.

 

 

 

*پل صدام

وی واقعه مجروحیت برادر این‌گونه شروع می‌کند: در عملیات والفجر 8 نیروهای لشکر 27 روی جاده‌ای تا 200 متری پلی معروف به «پل صدام» پیشروی کردند که آب زیر آن پل از خور عبدالله می‌آمد و به سمت کارخانه نمک می‌رفت. بعد منطقه را به تیپ امام حسن (ع) خوزستان واگذار کردند. عراقی‌ها خیلی مقاومت می‌کردند که پل را از دست ندهند، چون برای پدافند جای خوبی بود. آن‌ها شب پاتک زدند که تا فردا ظهر آن شب ادامه داشت. دشمن خط را شکست و در حال پیشروی بود، سمت چپ و راست نیروهای باتلاق بود و نمی‌توانستند کاری کنند، سنگر و جان پناهی به رای تردد در محل نداشتند. محمد کوثری، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) به محسن گفته بود: «2 کیلومتر عقب تر روی همان جاده کانال بزنید. مین‌های ضد تانک با قدرت انفجار بالا کار گذاشته‌ایم.»

 

*آسفالت جاده؛ 50 متر روی هوا!

این برادر شهید روایت می‌کند: هم‌رزم‌های محسن گفتند نیروهای تیپ عقب نشینی کرده بودند اما این باعث نشد که روحیه گردان تخریب ضعیف شد، دشمن هم در حال پیشروی بود اما محسن سریع مین‌ها را به هم وصل می‌کرد، انفجار عظیمی رخ داد که آسفالت جاده در حدود یک مترمربع به عمق یک متر و نیم گود شد و تکه‌های آسفالت حدود 50 متر به هوا رفت. کار محسن و گردان تخریب همراه با ابتکار و خلاقیت بود اما جواب نداد. رژیم بعث هم به سمت گردان پیش می‌آمد، باید کانال حفر می‌شد تا لشکر از داخل آن حرکت کنند چرا که عبور از روی جاده تلفات زیادی داشت.

 

*یک کامیون لوله پولیکا بخر

وی به نقل از کوثری بیان کرد: «شهید دین شعاری به من گفت: برو اهواز، یک کامیون» لوله پولیکا بخر تهیه کردم و برگشتم، 12 لوله شش متری را از پودر آذر پر کردیم؛ پودر آذر مواد منفجره‌ای شبیه به گندم است. همراه فرمانده و چند نفر از گردان تخریب وسایل را به خط بردیم، لوله‌ها را به هم وصل کردیم و روی زمین قرار دادیم. فتیله 50 سانتی متر بود و توانستیم 100 متر از محل انهدام دور شویم، در محل انفجار آزمایشی زمین حدود نیم متری گودبرداری شد، پیش بینی می‌کردیم که با دو یا سه انفجار به اندازه کافی کانال گود شود، نوع خاک و بستر زمین متفاوت بود و باعث شد که در منطقه مورد نظر بیش از 10 سانتی متر تخریب ایجاد نشود.

 

*با کلنگ بکنید

دین شعاری ادامه می‌دهد: نوری که از این انفجار به وجود آمد منظره را روشن کرد و عراق 4 ساعت بر سر رزمندگان گلوله‌های توپ، تانک و خمپاره بارید. پناهگاهی هم نبود، کوثری به بچه‌های گردان تخریب گفت: باید کاری کنیم، بروید با کلنگ بکنید، بالاخره باید کاری کنیم، اگر هم بخواهید خودم بروم...؟ با این حرف رفتند و شروع به کندن با کلنگ کردند.

لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بیشتر تهرانی و دانشجو یا دانش آموز بودند و در بین آن‌ها کمتر می‌شد کشاورز یا حتی کارگر دید، دست‌هایشان بر اثر کلنگ زدن اول می‌زد.

 

*کلنگ نشکست!

وی تعریف می‌کند: ناگهان کلنگی در بین سوسوی ستارگان بالا رفت و بر زانوی حاجی فرود آمد. هم زمان با صدای فریاد آخ! حاج محسن، صداها در هم پیچید که وای! فرمانده گردان را زدی! بلایی به سرت می‌آورند که کارت به کرم الکاتبین می‌افتد! حاجی وقتی ترس رزمنده را دید، بدون آه و ناله، چفیه‌اش را از گردن باز کرد و بر زانویش بست و شب در بیمارستان صحرایی اروندکنار پانسمان شد. وقتی صبح آمد، فردی که کلنگ زده بود، با دیدن حاجی زیر گریه زد و محسن او را در آغوش گرفت و بر سرش دسی کشید، او را بوسید وبا لبخند گفت: «بابا! چیزی نشده، کلنگ از آسمان افتاد و نشکست!»

 

*تیر و رکش می‌خوریم، کانال نمی‌کنیم!

به گفته برادر شهید، چون حاجی روحیه و تکیه گاه گردان محسوب می‌شد، عقب نرفت و پای لنگ کلنگ خورده در خط ماند. محسن لنگان اما بی عصا راه می‌رفت و بچه‌ها می‌گفتند: «حاضریم تیر و ترکش بخوریم اما کانال نکنیم! دین شعاری یک کلنگ به پایش زده تا مجروح شود و بگوید شرعاً نمی‌تواند کاری کند.» حاج محمد تعریف می‌کرد وقتی کانال به نتیجه نرسید به محسن گفتم: حالا که این اتفاق افتاد باید تا آخر عملیات در منطقه بمانی. تصور دوکوهه رفتن را از ذهنت پاک کن چون من نمی فرستمت. او هم با لبخند همیشگی‌اش پاسخ داد: من که هستم اما یادت باشد که من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام، حالا هرچه می‌خواهی، بگو.

 

*کانال به دست پدر شهدا به سرانجام رسید

وی اظهار می‌کند: برادرم دیگر نمی‌دانست چه کار کند، کوثری مسئولیت منطقه را به او داده بود و گفته بود بالاخره باید خودت قضیه راحل کنی و تا پایان کار جلو بروی. محسن هم پاسخ داده بود: «بابا چی کار کنم نمی شه» تا اینکه «هادی عبادیان» مسئول لجستیک به یاد پدر شهید معصومی و دو پدر از شهدای دیگر لشکر که مقنی بودند افتاد و یک نفر را به همدان فرستاد و این سه پدر شهید باجان و دل قبول کردند و 18 نفر دیگر هم همراه خود کرده بودند.

 

*تونل را عمیق حفر کردند

دین شعاری در ادامه می‌گوید: به گفته فرمانده لشکر، شب اول هماهنگ شد تا مقنی‌ها جلو بروند. از آن‌ها خواستیم تا کانال را 50 تا 70 متر عقب تر از پیشانی دفاعی خودمان بزنند تا حالت پوششی هم داشته باشد. به خوبی می‌دانستند که در خط، آتش بر سرشان می‌ریزد، اما احداث تونل را آغاز کردند، طبق اصول کاری خودشان تونل را عمیق حفر کردند طوری که صبح داخل تونل ایستادیم محور روبه رو دیده نمی‌شد. به آن‌ها گفتم ارتفاع نباید از یک متر و 10 سانتی‌متر بیشتر باشد. این‌گونه کانال زده شد و شهید دین شعاری همراه گردان تخریب جلوی آن را مین گذاری کردند تا مانع هجوم عراقی‌ها بشود.

 

*شهادت، هنرمندان خدا

وی از آخرین روزهای حیات دنیوی فرمانده تخریب می‌گوید: چند هفته قبل از شهادت حاج محسن، با برادرم به مزار پاک پدر و مادرمان رفته بود، محسن حال و هوای دیگری داشت از او خواست که با هم بر سر مزار شهدا نیز بروند، وقتی وارد قطعه شهدا شدند. برادرم تعریف می‌کند: حاجی انگار دنبال چیزی می‌گشت علت سرگردانی‌اش را پرسیدم گفت می‌خواهم مزار شهید نوری در قطعه 29 را پیدا کنم پس از کمی جستجو مزار شهید علیرضا نوری را پیدا کردیم در کنار مزار او یک قبر خالی بود حاج محسن با دیدن آن آرام نشست، دستش را بر روی مزار خالی گذاشت و گفت مرا اینجا دفن کنید، با تعجب پرسیدم، اشتباه نمی‌کنی اما محسن آرام گفت اینجا قبر من است، بعد از شهادت حاجی با اینکه ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمی‌دانم برنامه‌ها چطور ردیف شده بود که بچه‌های تخریب هماهنگ کردند و محسن را در همان جایی که پیش‌بینی کرده بود به خاک سپردند، محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود.

*سامیه امینی


نگارنده : admin2 در 1392/5/15 15:8:28
جمعه 19 تیر 1394  2:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقطه شروع

نقطه شروع
خاطره ای کوتاه از شهید حسن شفیع زاده 
 
تدارکات، یک تلویزیون بهش داد، قبول نکرد مسئول تدارکات، تلویزیون را پشت ماشینش گذاشت شفیع زاده هم تلویزیون رو از ماشین برداشت و گذاشت رو زمین گفتم چرا این هدیه راقبول نمیکنی؟ گفت :"میدونی، ناخالص بودن عمل، نقطه شروعی داره، من نخواستم این عمل نقطه شروعی در زندگی من باشه میخوام ذره‌ای ناخالصی در عملم نباشه ...

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/15 12:25:9
جمعه 19 تیر 1394  2:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات جانباز بحرینی از دفاع مقدس

خاطرات جانباز بحرینی از دفاع مقدس
قُصَی شیخ علی العُرَیبی جانباز بحرینی در جریان جنگ تحمیلی ایران مجروح می‌شود. او از خاطرات خود از شهادت سرباز عراقی که عضو سپاه ایران بود می‌گوید. العریبی یکی از بسیجیان حاضر در جنگ ۳۳ روزه لبنان نیز بوده است. 
قُصَی شیخ علی العُرَیبی از جانبازان بحرینی هشت سال جنگ تحمیلی است. او که به صورت داوطلبانه و جوششی با چند بحرینی دیگر برای شرکت در جنگ اسلام در برابر کفر شرکت کرده است دو سال و چهار ماه در جبهه حضور داشته و سه بار هم در جنگ مجروح شده است. این جانباز 25 درصد هشت سال دفاع مقدس، در جنگ 33 روزه لبنان نیز شرکت داشته و در گروه‌های مقاومت بیداری اسلامی بحرین نیز نقش فعال داشته است. او که به خاطر پرونده سنگینش در دولت آل خلیفه فعلا نمی‌تواند به کشورش بازگردد، اکنون ساکن قم است. گفتگوی تفصیلی او با تسنیم، روایت روحیه مبارز و مقاومت خستگی ناپذیرش در مقابل عوامل ظلم و استکبار در جهان است. در میانه گفتگو هر جا که صحبت از یاران شهیدش در دفاع مقدس می‌کند، اشک می‌ریزد و مصاحبه را به خاطر این بغض‌های نهفته قطع و بعد از چند دقیقه ادامه می‌دهد. 

 
چطور در جنگ تحمیلی ایران و دفاع مقدس شرکت کردید؟ 
 
در زمان دفاع مقدس، که جمهوری اسلامی ایران هشت سال با عراق در حال جنگ بود، ما بحرینی‌ها، گروهی را بسیج کردیم و به ایران آمدیم. سن بچه‌های گروه از سیزده چهارده سال بود تا بیست سال. از بحرین به ایران آمدیم و به جبهه‌ها اعزام شدیم. از نظر ما جنگ حق علیه باطل بود. 
 
مگر جنگ بین ایران و عراق نبود؟ چرا شما بحرینی‌ها هم شرکت کردید؟ 
 
خیر، ما می‌گوییم جنگ اسلام علیه کفر؛ چون صدّام در آن زمان نماینده‌ کفر و استکبار جهانی بود و ضد جمهوری اسلامی ایران. ما هم مقلد حضرت امام خمینی بودیم و وظیفه‌مان اطاعت از علمای بزرگ است. امام زمان(عج) می فرمایند: "من کان سائلا لنفسه، علی العوام ان یقلدوا". ما مقلد امام خمینی بودیم و پیرو حرف ایشان. به جبهه‌ها اعزام شدیم و از گروه بحرینی ما هشت نفر شهید شدند که در گلزار شهدای قم دفن هستند. 
 
چه مدت در جبهه بودید؟ چه نوع مجروحیت‌هایی دارید؟ 
 
دو سال قبل از اتمام جنگ به جبهه رفتم. در عملیات فاو و عملیات کربلای5 هم شرکت داشتم. دو سال و چهار ماه در جبهه بودم، سه بار هم مجروح شدم. پایم تیر خورد، به مغزم ضربه خورد. ترکش‌های کوچکی هم در بدنم دارم. مجروحیت ناشی از موج انفجار هم دارم. زمانی که ترکش به سرم خورد، بیهوش شدم؛ حتی برخی فکر کرده بودند که شهید شده‌ام. مرا به بیمارستان بردند، تقریبا دو هفته بیهوش بودم. تا خداوند دوباره به من فرصت حیات داد. الان در بنیاد شهید ایران پرونده دارم و جانباز 25 درصد محسوب می‌شوم. 
 
مجروحیتتان مربوط به چه عملیاتی می‌شود؟ 
 
این مجروحیت در یک عملیات اطلاعاتی و غیر نظامی بود. در نزدیکی حورالعظیم و حوالی عملیات کربلای 5 رخ داد. 
 
در جبهه همیشه همراه سردار شهید اسماعیل دقایقی بودم/در جبهه عکاسی هم می‌کردم 
 
با کدام فرماندهان ایرانی همرزم بودید؟ 
 
شهید بزرگوار اسماعیل دقایقی با من دوست بودند و من همیشه همراه ایشان بودم. شهید دقایقی واقعا یکی از ملائک خدا در بین ما بود. در عملیات کربلای5  با هم بودیم که شهید شد. هنوز بیست دقیقه هم از عملیات نگذشته بود که ایشان شهید شد. بمباران عراق خیلی زیاد بود، مثل باران می‌آمد طوری که در همان بیست دقیقه اول حدود 60 شهید از جمله شهید دقایقی را دادیم. به خاطر کمک‌های استکبار جهانی، عربستان و کویت بهترین اسلحه‌ها را در اختیار عراق گذاشته بودند. در آن زمان اکثر کشورها با عراق بودند اما خدا با جمهوری اسلامی و مومنان بود. شهید حسین نعیمی رحمه الله علیه نیز از دوستانم بود. 
 
دوستانتان در جنگ ایرانی بودند؟ 
 
بعضی ایرانی و بعضی غیر ایرانی، فکر می‌کنم شهید حسین قایقی عراقی بود. از مجاهدین عراقی بود که از عراق فرار کرد و به ایران آمد و پناهنده شد. ایشان از مخلصان بود و در همین عملیات مجروح شد و در عملیات مرصاد شهید شد. 
 
از خاطراتتان در جبهه بگویید. 
 
آن زمان همیشه دوربین دست من بود و در جبهه‌ها عکاسی می‌کردم. شهید محمد عالی از بحرین از خط خاکریز برگشت و به من گفت: از من با دوربینت عکس بگیر. الان شهید می‌شوم. مطابق خواسته‌اش سریع از او عکس گرفتم. هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که شهید شد. عکسش را هم در قم دارم. 
 
در جنگ 33 روزه لبنان به عنوان یک بسیجی شرکت داشتم 
 
در چه عملیاتی این اتفاق افتاد؟ 

 
در کربلای پنج؛ در این عملیات سه بحرینی شهید شدند. شهید شیخ ابراهیم ماده، که از قهرمان ترین افراد گروه ما بود هم در عملیات کربلای پنج مجروح شد. دستش ترکش خورد و خون زیادی از او رفت. حتی ما به او گفتیم برگرد و برو بیمارستان. اما او قبول نکرد. فقط پیش من آمد و چفیه‌ای به من داد و گفت بالای دستم ببند. گفت من به خاطر مجروحیت دستم دیگر نمی‌توانم بجنگم. اما می‌توانم مهمات را به بسیج منتقل کنم. به همین خاطر خداوند او را انتخاب کرد و در این عملیات یک بار مجروح و بار دیگر شهید شد. 
 
چند عکس از دفاع مقدس دارید؟ 
 
زیاد، نزدیک به 1400 عکس داشتم. خیلی‌ از آن‌ها را از من گرفتند. سازمان اطلاعات بحرین، بعضی عکس ها را از من می‌دزدید. در سال 1991، وقتی به بحرین رفتم مرا دستگیر کردند. بعد از آزادی کویت، در بحرین عفو سیاسی خوردیم. خیلی اذیتم کردند. اطلاعات بحرین روی پرونده من نوشته بودند مزدور خمینی. 
 
همچنان در بحرین فعالیت انقلابی دارید؟ 
 
بله؛ بعضی از دوستان و برادران من در زندان بحرین هستند، دولت آل خلیفه به من تهمت زدند که به چند نفر آموزش سلاح داده ام. 
 
خود شما کجا آموزش دیدید؟ 
 
لبنان و ایران.در سپاه پاسداران و در حزب الله به لبنان. در جنگ 33 روزه لبنان هم شرکت داشتم. در آن زمان هم یک بسیجی بودم. 
 
120 شهید بیداری اسلامی برای جمعیت زیر یک میلیون بحرین زیاد است 
 
الان اوضاع بحرین چگونه است؟ 
 
قیام ملت بحرین ادامه دارد و چند روز پیش دولت آل خلیفه با وهابی‌ها، به شهری حمله کردند و یک مسجد دیگر را هم خراب کردند که متعلق به شیعیان بود. ملت الان اصرار دارند که به فعالیت‌های انقلابی ادامه دهند. به خیابان ها بیشتر می‌آیند. به رغم این گلوله‌های وهابی‌های سعودی و بحرین الان فعالیت جدیدی دارند به نام عصیان مدنی، ضد دولت بحرین. که در حال شروع است و ان شاالله قوی تر هم خواهد شد. 
 
فقط مساجد شیعیان را خراب می‌کنند؟ 
 
مساجد شیعیان و حسینیه‌ها. علاوه بر آن قرآن‌ها را پاره می‌کنند و آتش می‌زنند. به قول حضرت امام خمینی مسجد سنگر است. ما اکثر اوقات بعد از نماز جلسات تعلیمی قرآن مثل احکام و سخنرانی در مساجد داریم. مثلا درباره این که ما باید انقلابی شویم مثل امام حسین(ع). داستان‌های امام حسین را نقل می‌کنیم و استفاده از این‌ها باعث می شود که مجاهد در راه امام حسین(ع) نیز بشویم. به همین خاطر احساس می‌کنند که ما برای آن‌ها خطر محسوب می‌شویم. 
 
برخورد آل خلیفه با برنامه‌های شیعیان چگونه است؟ 
 
بعضی اوقات آل خلیفه و وهابی‌ها به ما حمله می‌کنند. در این بیداری اسلامی بیشتر از  120 نفر شهید شدند و این برای ملت بحرین زیاد است. چون جمعیت ملت بحرین کم است. جمعیت ما به یک میلیون هم نمی‌رسد. کسانی هم که تابعیت سیاسی گرفتند زیادند و بر ضد ما هستند. بیشتر این تابعین هم وهابی‌‌ هستند. از سیستان و بلوچستان و گروهک ریگی نیز میانشان حضور دارند که شیعیان را می‌کشند. بعد از این که در بحرین بیداری اسلامی اتفاق افتاده است، آل خلیفه و وهابی‌ها، درِ تابعیت را برای دیگر کشورها گشودند. از ایران، عربستان و ... تابعیت زیاد داده‌اند. انگیزه‌شان هم از این کار آن بود که نسبت جمعیت شیعیان به وهابی‌ها کم شود. الان ما در بحرین شده‌ایم 50 درصد جمعیت، آل خلیفه و وهابی‌ها هم 50 درصد دیگر را تشکیل داده‌اند. 
 
اهل تسنن بحرین هم این روحیه ظلم ستیزی شما را دارند؟ 
 
اهل تسنن به جز وهابی‌ها، با ما خیلی دوست هستند. خیلی از آن‌ها هم به خاطر فعالیت سیاسی زندان هستند. اتحاد بین شیعه و سنی در بحرین با فتنه‌هایی که آل خلیفه در خارج ایجاد می‌کند خیلی سخت شده است. سنی‌های وهابی به سنی‌های معمولی حرف‌هایی را تزریق می‌کنند ولی جواب نمی‌گیرند. ما خدا با شیعیان و مومنان در جهان است. 


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/15 12:13:7
جمعه 19 تیر 1394  2:56 AM
تشکرات از این پست
ma23hasan
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید نادری، رحمت الله علیه....

شهید نادری، رحمت الله علیه....
حاج قاسم و چند نفر از بچّه‌ها از سه‌راه حسینیه می‌گذشتند. با دیدن سه‌راه حسینیه و چند تانک عراقی که موقع آزادی سه‌راه، بچّه‌های گردان عاشورا منهدم کرده بودند، همه یاد حسین نادری افتادند و شروع کردند به یادآوری خاطرات او.
 
 
همین که اسم حسین را آوردند، حاج قاسم گفت: «شهید نادری رحمت‌الله‌علیه... رحمت‌الله‌علیه... رحمت‌الله‌علیه»
خبر از آینده 
بین مسئولین شهر اختلافاتي به‌وجود آمده بود كه حسين از آن ناراحت بود. یک شب همه‌ی مسئولین شهر در خانه‌ی فرمانده‌ سپاه جمع شده بودند.
حسین بلند شد و به بچّه‌های سپاه که یک طرف اتاق نشسته بودند، اشاره و شروع كرد به صحبت كردن:
:«من قسم مي‌خورم که همه‌ی این بچّه‌ها شهید می‌شن؛ من هم شهید می‌شم؛ ولی از شما می‌خوام دست از اختلافات بردارید.»
بعد از صحبت‌های حسین، امام جمعه گریه می‌کرد و می‌گفت: «خاک بر سر ما. یک عمر توی حوزه زحمت کشیدیم، حالا یک جوان با قاطعیت می‌گه من شهید می‌شم؛ خبر از آینده می‌ده و ما رو نصیحت می‌کنه که دست از اختلاف برداریم.»
کجا برم؟!
یکی از بچّه‌ها مزاح کرد و گفت: «حسین، ما روز‌ها باید هم‌راه بچّه‌ها بدویم و تا نیمه شب بیدار باشیم و تمرين كنيم، شب‌ها هم صدای گریه‌ی تو نمی‌ذاره بخوابیم...»
بعد از این جریان، حسین با مجروحیت شدیدش از سنگر بیرون می‌رفت و نماز شب می‌خواند.
چند شب که هوا خیلی سرد شد، همان کسی که به نماز خواندن و گریه کردنش ایراد گرفته بود، می‌رفت در زمین‌های اطراف، او را پیدا می‌کرد و می‌گفت:« حسین آقا! نزدیک اذان صبحه...»
یک‌روز حسین با جدّيت به‌ او گفت: «تو شب‌ها مي‌آيي و مزاحم من می‌شی!»
:« خوب بدنت ضعیفه، توی این سرما مريض می‌شی...»
حسین با ناراحتی گفت: توی سنگر که هستم، شما ناراحت می‌شید و می‌گید نمی‌ذارم بخوابید.
توی نمازخانه هم که می‌رم، یا یک عدّه از بچّه‌ها اون‌جا خوابیدن و استراحت می‌کنن، یا تعدادی دارند مناجات می‌کنن که من نمی‌خوام مزاحم‌شون بشم. این‌جا هم که می‌یام...»
نگرانی
خبر پذیرش قطعنامه همه جا پخش شده بود.
 کنار (‌شهید‌) ستوده نشسته بود و دو نفری داشتند گریه می‌کردند. علی‌رضا رفت جلوتر و گفت: «چرا دارید گریه می‌کنید؟ امام صلاح دونستن جنگ تموم بشه؛ ما هم مطیع امام هستیم.»
حسین آن‌قدر گریه کرده بود که حتی نمی‌توانست حرف بزند. 
 این حرف را که شنید، بر سر علی‌رضا فریاد زد و گفت: «من غلط می‌کنم اگر در این مورد اظهار نظر کنم. من از این ناراحتم که سفره‌ای رو که خدا پهن کرده بود و سربازان اسلام ازش استفاده
 می‌کردند، داره جمع می‌شه. گریه‌ی من به‌خاطر این نیست که جنگ تموم شده، چون من تکلیفم رو انجام دادم. ولی از این نگرانم که چرا خدا من رو نپذیرفته.»
دعای مستجاب
مجید پیک فرمانده گردان بود؛ پیک حسین.
 وقتی حسین شهید شد، زار زار گریه می‌کرد و آرام و قرار نداشت.
علی‌رضا رفت بالای سرش، دل‌داری‌اش داد و گفت: «درسته که حسین شهید شده، ولی حیف بود که آخر جنگ اجرش رو از خدا نگیره و شهید نشه.»
سرش را بالا گرفت و همان‌طور که اشک می‌ریخت، گفت: «علی‌رضا! تو چه می‌فهمی چی شده؟ 
حسین برای من پدر بود. بعد از حسین من چه‌طوری برم دانشگاه؟
کی به من سر می‌زنه و مخارج تحصیلم رو می‌ده؟»
با چشم اشک آلود رو کرد به آسمان و گفت: «خدایا! روح من رو سریعاً با فرمانده‌ عزیزم محشور کن.»
* چند ماه بعد، دعای مجید مستجاب شد و بی‌تابی‌اش بعد از شهادت حسین به آرامشی ابدی تبدیل شد.
گریزی به زندگی شهید حسین نادری
حسین نادری در بیستم فروردین ماه 1347، در شهرستان سیرجان، در فضایی آمیخته به عشق اهل بیتِ عصمت و طهارت علیهم‌السّلام، و در خانواده‌ای متوسّط متولد شد و رشد کرد.
دوران دبستان را در مدرسه‌ی سعدی سیرجان سپری کرد و پس از طی دوره‌ی راه‌نمایی، به دبیرستان امام خمینی رحمت‌الله علیه سیرجان رفت و تحصیلات خود را در رشته‌ی علوم تجربی ادامه داد.
او در این دوره هم‌کاریِ بسیار زیادی را با اتّحادیه‌ی انجمن‌های اسلامیِ دانش‌آموزان به‌عمل آورد و در کنار تحصیلِ علم، مدارجِ تقوی و کمال را طی نمود.
حسین در پانزده سالگی برای اوّلین بار به‌صورت بسیجی به جبهه پا گذاشت و در گردان‌های رزمی سازمان‌دهی شد و وارد سازمان ادوات گردید.
تدبّر، شجاعت و قدرت بالای تصمیم‌گیری، در کنار تعبّد و اخلاص، از حسین نادری فرمانده‌ای ساخت که به سرعت فرمانده گروهان ضد‌زره، جانشین گردان ضد‌زره‌، فرمانده گردان ضد‌زره و جانشین تیپ ادوات شد و سپس به‌عنوان فرمانده گردان 416 عاشورای لشکر 41 ثارالله انجام وظیفه نمود.
از حسین نادری که در هجده سالگی به سِمَتِ فرماندهی گردان منصوب شد، به‌عنوان جوان‌ترین فرمانده گردان در نیروی زمینی سپاه یاد می‌شود. 
تقدیر الهی بر این بود که حسین در سن 21 سالگی و در سپیده‌دم روز یک‌شنبه، دوّم مرداد ماه 1367 در عملیات بیت‌المقدّس هفت به شهادت برسد و سرزمین مقدّس شلمچه را شاهدی بگیرد بر حیاتِ پاک و شهادتِ مظلومانه‌اش؛ نسأل الله منازل الشهداء
برگرفته از کتاب فرمانده جوان نوشته ی احمد ایزدی

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/15 11:12:33
 
یک شنبه 21 تیر 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اجازه نمي‌داد حرف امام(ره) قضا شود

اجازه نمي‌داد حرف امام(ره) قضا شود
  فرازي از زندگي شهيد كوروش جهانگيري از زبان برادر و همرزمان 
مقام معظم رهبري فرمود‌ه‌اند: «شهيد، چيز عظيم و حقيقت شگفت‌آوري است. ما چون به مشاهده شهدا عادت كرده‌ايم و گذشت‌ها و ايثارها و عظمت‌ها و وصايا و راهي كه آنها را به شهادت رساند، زياد ديده‌ايم، عظمت اين حقيقت نوراني و بهشتي براي ما مخفي مي‌ماند» اين سخن رهبري شرح حال زمانه‌ماست كه با وجود بيش از چندین هزار شهيد دفاع مقدس و هزاران شهيد در ساير حوادث انقلاب اسلامي، گاه گفتن از شهدا و مسير طي شده توسط آنها را ساده مي‌انگاريم. در حالي كه داستان زندگي هر شهيدي حركت يك انسان به سوي تكاملي است كه او را در خط سرخ حسيني و جزو ياران سيدالشهدا(ع) قرار مي‌دهد. اين بار نيز زندگي شهيد داريوش جهانگيري از شهداي مظلومي را مد نظر قرار داده‌ايم كه با وجود قرار داشتن در شهر كوچك مسجد سليمان و نيز درگذشت والدينش، ‌شايد نام و نشاني از او نخواهيم يافت جز خاطراتي محو در ذهن همرزمان و برادر بزرگترش...

بسيجي فعال

خدارحم جهانگيري، برادر بزرگ‌تر كوروش است كه روند زندگي اين شهيد از كودكي‌اش را با او مرور كرديم. متأسفانه به دليل آنكه خدارحم بسياري از خاطرات گذشته را فراموش كرده، ‌صرفنظر از تاريخ تولد كوروش كه متولد 1346 است، مطلب زيادي از كودكي‌هايش به دست نياورديم اما همين قدر يادش هست كه وقتي با برادر كوچك‌تر بر سر مسئله‌اي بحث مي‌كرد، پاسخ كوروش سكوت بود و سر به زيري، شهيد جهانگيري با خاطراتي از محجوبيت خود در دل خانواده‌اي مذهبي در يكي از كوچه‌هاي شهر كوچك مسجد سليمان رشد يافت و بعد از انقلاب، ‌هنگامي كه به سنين نوجواني رسيد، ‌جذب فعاليت‌هاي بسيج شد. خدا رحم در اين خصوص مي‌گويد: سه برادر بوديم كه بين ما جهانگير مذهبي‌تر بود. رسيدگي ‌اكيدش به واجبات ديني، يكي از خصوصيات بارز جهانگير به شمار مي‌رفت كه او را متمايز مي‌كرد. اين پسر عاشق امام و انقلاب بود، اغلب اوقاتش را در پايگاه بسيج مي‌گذراند و به محض اينكه از نظر سني توانايي حضور در جبهه‌ها را يافت، راهي جنگ شد.

ديدار در مسجد
بررسي روند زندگي اغلب شهدا ما را به مساجد محله‌شان مي‌رساند. مكاني مقدس كه سنگر مستحكم انقلاب اسلامي از بدو آغاز نهضت بوده و در دوره جنگ نيز بخش اعظم اعزام‌ها از آنجا صورت مي‌گرفت. علي جاني، ‌همشهري و همرزم شهيد كوروش جهانگيري هم سابقه اولين ديدارش با او را به مسجد محله مي‌رساند و مي‌گويد: با شهيد جهانگيري در مسجد آشنا شديم. از آن دست بسيجي‌هاي فعال پايگاه بود كه هميشه در آنجا حضور داشت. از همان مسجد به منطقه اعزام شديم. در كل آن زمان خيلي از بچه‌هايي كه پايشان به جبهه و جنگ كشيده شد از پايگاه‌هاي بسيج مساجد ساماندهي مي‌شدند. چراكه مسجد محل تجمع بچه‌هاي مذهبي و انقلابي بود و با وجود حضور پايگاه‌هاي بسيج در مساجد، اين اماكن شبكه‌اي از جذب، ساماندهي و گاه آموزش رزمندگان را ايجاد مي‌كردند و يكي از مراكز عمده پشتيباني از جبهه‌ها محسوب مي‌شدند.
جمشيد رضايي ميرقاعد،برادر شهيد داريوش رضايي نيز از ديگر همشهريان و همرزمان شهيد جهانگيري است كه خاطرات جالبي از حضور كوروش در مساجد شهر مسجد سليمان دارد: هرچند با شهيد جهانگيري در گروهان فجر از گردان سلمان آشنا شدم، ولي خوب يادم مي‌آيد كه هروقت به مرخصي مي‌آمديم، كوروش بيشتر از آنكه در خانه باشد به مسجد محله مي‌رفت و وقتش را در آنجا سپري مي‌كرد، البته پيش از ديدار با بچه‌هاي بسيج و حضور در محيط مقدس مسجد، اين كار او دلايل امنيتي هم داشت و با توجه به فاصله كم مسجد سليمان به مناطق جنگي، ‌كوروش و باقي بچه‌هاي بسيج براي حفظ امنيت شهر فعاليت‌چشمگيري انجام مي‌دادند. آن روزها كوروش و بچه‌بسيجي‌هاي مسجد سليماني براي خود حال و هوايي تماشايي داشتند.

شهيد و نماز شب

راز و نياز شهدا يكي از خاطراتي است كه غالبا از آنها در ذهن اطرافيانشان نقش مي‌بندد، هرچند شايد اين نوع رفتارها در مراحل بعدي زندگي‌شان و حتي در روزهاي پاياني عمرشان رقم خورده باشد، ولي همواره شهدا در صحنه‌هايي ديده مي‌شدند كه خود را منحصرا در عبادت معبودشان قرار مي‌دادند، رضايي در مورد خصوصيات بارز اخلاقي شهيد جهانگيري مي‌‌گويد: خيلي از شهدايي كه مي‌شناختم اهل نماز شب بودند. مثل كوروش كه علاوه بر واجبات، به مستحباتي مثل نماز شب نيز توجه زيادي داشت. خصوصيات اخلاقي اين شهيد همانند حجب، حيا، وقار و متانت همواره يكي از مسائلي است كه به محض شنيدن نامش به ذهنم خطور مي‌كند. خداكرم جهانگيري برادر شهيد هم در اين خصوص مي‌گويد: خيلي وقت‌ها شاهد بودم برادرم در گرماي سخت تابستان استان خوزستان، روزه‌هايش را مي‌‌گرفت، در حالي كه زير تابش مستقيم آفتاب و گرماي سخت اينجا خيلي از افراد بزرگسال به سختي روزه مي‌گرفتند، كوروش با وجود سن كم مقيد به انجام مستحبات ماه رمضان هم بود. فقط خدا مي‌داند به اين افراد چه نيرويي اعطا كرده بود كه اين طور خاطرات زيبا از خود به يادگار مي‌‌گذاشتند.

هيجان يا بصيرت

يكي از نكاتي كه در گفت‌وگو با دو همرزم شهيد جهانگيري مطرح كرديم، انگيزه‌هاي حضور وي در جبهه‌ها بود. رضايي درخصوص اين سؤال كه آيا نوجواناني چون شهيد جهانگيري با فكر و بصيرت پاي در ميادين جنگ مي‌گذاشتند يا از سر هيجاني كه برخي معتقد به آن هستند، چنين راهي را طي مي‌كردند؟ پاسخ مي‌دهد: از نكات بارز اخلاقي شهيد جهانگيري دنبال كردن صحبت‌هاي امام(ره)‌ به صورت جدي بود. او هميشه آن بخش از سخنان ايشان كه در خصوص رزمندگان و جبهه‌هاي جنگ بود را ياد مي‌كرد و سرلوحه خودش قرار مي‌داد. شهيد جهانگيري پيش از آنكه به شهادت برسد، چند بار ديگر نيز در جبهه‌هاي جنگ حضور يافته بود. شايد برخي بگويند كه اين جوانان با سن كم و بعضاً با تحصيلات مقطع راهنمايي يا دبيرستان، ‌بصيرت لازم براي حضور در جنگ را نداشتند، ولي همان طور كه امام(ره)‌ مي‌فرمايند جبهه‌ها خود دانشگاه بودند و خيلي از بچه‌هاي به ظاهر كم سن و سال با بهره‌گيري از چنين فضايي به درجاتي از بصيرت و آگاهي دست مي‌يافتند كه همين الان تصورش براي ما كه با آن بچه‌ها در ارتباط بوديم مشكل است. شهيد جهانگيري نمونه‌اي از همين افراد است. او نيز چون ساير رزمندگان راه امام، كلام ايشان، سيره و روششان را سرلوحه امور قرار داده بود و با حركت در مسير ولايت فقيه، از كوچك‌ترين لغزشي برخوردار نشد. خدا رحمتش كند شهيد حاتمي معاون گردان‌سلمان را، يك‌بار كه به همراه او و تعدادي از بچه‌ها به ميدان ميني برخورد كرده بوديم، وقت را غنيمت شمرد و گفت: شاخص ما پيروي از كلام رهبري است تا چون معبري ما را از دل خطرات عبور دهد. همان طور كه در عبور از اين ميدان اگر پايمان بلغزد و از معبر خارج شويم امكان آسيب‌مان مي‌رود، پيروي از خط ولي فقيه نيز رشته محكمي براي عبور از خطرات است. با چنين برداشتي ما حتي اجازه نمي‌داديم حرف امام قضا شود و به محض پخش شدن سخنان ايشان همه رزمنده‌ها كلمه به كلمه‌اش را گوش داده و حتي الامكان انجام مي‌دادند.

علي جاني ديگر همرزم شهيد جهانگيري،در اين خصوص مي‌گويد: شهيد جهانگيري و باقي بچه‌هاي رزمنده از بصيرتي برخوردار بودند كه اكنون كمتر نظير آن را مي‌توان يافت. اگر كسي مي‌گويد اين بچه‌ها بر اثر هيجانات به جبهه‌ مي‌رفتند، بايد بگوييم هر هيجاني بعد از بار اولي كه يك نفر در جبهه حضور مي‌يافت از بين مي‌رفت و با وجود انبوه گلوله باران دشمن، مگر مي‌شد شخصي تنها از سر هوي و هوس به جبهه‌ها جنگ قدم مي‌گذاشت. همين شهيد جهانگيري چندين بار در جبهه‌ها حاضر شد تا اينكه شهادت را با فكر و آگاهي‌اش پذيرا شد. شهيد كوروش جهانگيري در دوم ارديبهشت سال 1365 در مراحل تكميلي عمليات والفجر هشت و در جزيره فاو آسماني شد. 

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/15 10:53:0
یک شنبه 21 تیر 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنازه‌هایی که نحوه جنگیدن را در اسراییل عوض کرد

جنازه‌هایی که نحوه جنگیدن را در اسراییل عوض کرد
اسراییل در هنگام حمله به داخل لبنان متوجه دو جبهه شد که هیچ کدام مناسب ورود تانک نبودند. ناهمواری های زمین در جنوب امتیاز ایده الی برای جنگ های چریکی است چرا که منطقه صعب العبور بوده و امکان رشد نیز ندارند.
 

 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، در اواخر سال 2000 انتفاضه دوم شکل گرفت و «مرکاوا» به سرعت برای پشتیبانی عملیات‌های ارتش اسراییل در کرانه باختری و غزه، وارد عمل شد. اما تاکتیک های مبارزان در سطح بالایی بود در حالیکه برخی اسراییلی ها جز این فکر می‌کردند، بنابراین مجبور به عقب نشینی کردند.

رژیم اشغالگر تحرکات رزمنده های فلسطینی را در کوچه های اردوگاه های پناهندگان نتوانست زیر نظر بگیرد، هرچند تجهیزات مهم و مدرنی چون تانک مرکاوا در اختیار داشت. اساسا در چنین جغرافیایی چنین قدرت مانوری نمی‌توان داشت!

تانک با بچه ای که سنگ یا کوکتل مولوتف در دست دارد چه می تواند بکند؟

السترکروک کارشناس امور خاورمیانه: «به کارگیری مکرر تانک ها در تجمعات غیر نظامی احساسات خصمانه ی قدرتمندی را به وجود می آورد. تانک ها مردم را دور می کند اما آن ها را عصبانی هم می کند و تمایلات شان را برای جسنجوی راه های مقاومت قوت می بخشد.

در سال 2006 حزب الله با استفاده از تجربیات گذشته فلسطینیان در انهدام تانک مرکاوا توانست انهدام عنصری را که همچنان نماد قدرت تکنولوژی اسراییل به شمار می آید آغاز نماید. مانند سال 1982 اسراییلی ها مقرر کردند که مرکاوا در نوک پیکان حمله شان قرار گیرد و همچون اتفاقی که در 1982 رخ داد، مرکاوا ابزار اصلی جنگ برق آسای اسراییل بود با این اعتبار که ارتش اسراییل در تمام نبردهای خود از مرکاوا با سرعت و قاطعیت و با اندک ترین خسارات ممکن، بهره برده است.

اسراییل در هنگام حمله به داخل لبنان متوجه دو جبهه شد که هیچ کدام مناسب ورود تانک نبودند. ناهمواری های زمین در جنوب امتیاز ایده الی برای جنگ های چریکی است. چرا که منطقه صعب العبور است و در آن درختان بسیاری وجود داشته و امکان رشد نیز ندارند. این خصیصه برای کسانی که منطقه را می شناسند و به خوبی بدان آشنایی دارند ایده ال و برای کسانی که بدان آشنایی ندارند و به این جا حمله می آورند بسیار سخت و غیر قابل تحمل است.»

اسراییلی ها در ابتدای جنگ 33 روزه از منطقه مرزی «المطه» گذشتند و از طریق این دشت که به دشت «خیام» می رسد، به پیشروی ادامه دادند. رزمندگان حزب الله که در ارتفاعات و روستاهای اطراف پنهان شده بودند شروع کردند به شلیک موشک های ضد تانک به تانک های اسراییلی که به آرامی در حال پیشروی بودند. حزب الله مدرن ترین موشک های ضد تانک از نوع «ام.تس» و «کورنت» را به کار گرفت. این موشک های ساخت روسیه علی رغم ضخیم بودن زره تانک مرکاوا قدرت نفوذ به آن را دارند. پس از وارد شدن خسارت به چند تانک و متحمل شدن تلفات انسانی اسراییلی ها برای پیشروی به منطقه ای به نام «وادی الحجیر» پناه بردند.

«وادی الحجیر» دره‌ای تنگ و پیچ در پیچ همچون مار دارد. تانک های اسراییلی در این دره کوچک محاصره شدند و حزب الله بسیاری از آن ها را منهدم کرد. این مساله اسراییلی ها را در موضع سختی قرار داد و آنان را مجبور به عقب نشینی کرد.

 

اسراییل زمانی به خود آمد که پس از سی و سه روز جنگ اتباعش همچنان مورد حمله حزب الله واقع می شدند و اسراییل در تحقق اهدافش یعنی انهدام حزب الله و بازگرداندن دو سربازش که در ابتدای جنگ اخیر بر آن ها اصرار داشت شکست خورده بود. به این ترتیب حزب الله اعلام کرد که پیروز شده است.

سید حسن نصرالله در جشن پیروزی جنگ 33 روزه: امروز، مقاومت بیش از بیست هزار موشک در اختیار دارد. »

و در اسراییل احساس افسردگی بر مردم چیره شد …

و سوالات جدی در مورد سطح آمادگی و توان ارتش مطرح شد. و دولت کمیته ای را به منظور تحقیق و بررسی مطالعاتی در مورد کوتاهی اسراییل در جنگ 2006 تشکیل داد. اسراییلی ها می گویند که 270 تانک مرکاوا در جنگ شرکت داشته که از میان آن 49 تانک توسط حزب الله هدف قرار گرفت.

ارابه پروردگار (تانک مرکاوا)، دیگر هم تراز نام و آوازه ساخت ادعایی اش نبود. صرف نظر از قدرت تکنیکی و نظامی، مرکاوا به عنوان تانک اصلی قدرت اسراییل و نماد اراده این رژیم برای حفظ برتری نظامی اش در نبردهای زمینی بود. البته این اسراییلی ها بودند که توانستند با تبلیغ این قدرت و نمایش فیلم هایی از توانمندی های مرکاوا در سایت های اینترنتی چنین ذهنیتی را ایجاد کنند.

اما مقاومت نیز هوش و ذکاوت تبلیغاتی خود را به اشغالگران نمایاند. تلویزیون المنار نسخه اختصاصی فیلم های اسراییلی را نمایش داد. اما پیام حزب الله از مرکاوا کاملا تفاوت داشت.

در خلال جنگ 2006 در لبنان اسراییل تلویزیون المنار را هدف قرار داد تا از پخش برنامه های آن جلوگیری کند چون می‌دانست ساکنان سرزمین‌های اشغالی به این شبکه تلویزیونی تا حد زیادی اطمینان دارند و مسئولان این رژیم می‌خواستند خیلی از اخبار از دید آنها پوشیده بماند.

علی رغم مخالفت حزب‌الله با ورود خبرنگاران به جمع رزمندگانش اما علی شعیب کسی بود که در حین جنگ همراه یگانی از رزمندگان حزب‌الله نیز بوده است.

«علی شعیب» خبرنگار تلویزیون المنار بعد از جنگ به روستای «نبطیه» رفته و از ساختمانی گزارش تهیه کرده که پیش از حمله هوایی اسراییل در جنگ 2006 در آن کار می‌کرد و خاطراتی دارد که اینگونه روایت می‌کند: «مقاومت، موشکی به هیچ تانک اسراییلی شلیک نمی‌کرد مگر آن که مطمئن می‌شد که موشکش تانک را نابود خواهد کرد.»

«شیخ نبیل قاووق» رئیس شورای اجرایی حزب الله: موضوع انهدام تانک مرکاوا مربوط به اراده ی جنگی ابتکار و نوآوری در میدان نبرد است. حتی خیلی از اسراییلی ها معتقدند ذکاوت رزمندگان حزب الله بود که علی رغم سلاحی اندک موجب اثبات برتری آنان شده است.»

«ران آدالیست تحلیلگر سیاسی رژیم صهیونیستی: مشکل هنگامی آغاز می‌شود که در میدان جنگ، تانک مرکاوا با شخصی که آماده شهادت است مواجه می‌شود. این مساله بزرگی است و تنها به طراحی تانکی چون مرکاوا مربوط نمی‌شود.»

 

اسراییل، سالهای طولانی در اثنای اشغال 18 ساله جنوب لبنان، نبرد با حزب الله را بررسی کرده بود اما در مورد مرکاوا اسراییلی ها همچنان در حال تولید سلاحی بودند که در دهه هفتاد و در نبرد وسیع تانک‌ها میان کشورها مورد استفاده قرار می‌گرفت. اسراییلی ها عادت داشتند که به تانک ها اعتماد کنند چون همواره روی برتری آنها تبلیغ کرده بودند. اما بعد از جنگ لبنان، دیگر موضوع به این صورت نبود. دشمن امروز اسراییل دیگر مانند ارتش سوریه و مصر نیست، بلکه یکی از جنبش های مقاومت چریکی است.

جنگ چریکی، میان یک نیروی کوچک و دشمنی کلاسیک و پر قدرت واقع می‌شود مانند آنچه که در ویتنام، افغانستان و عراق امروزی جریان دارد. گرچه حزب الله نتوانست تمام ارتش اسراییل را منهدم کند اما با هدف قرار دادن مرکاوا در جنوب لبنان قدرت و روحیه اسراییل را سرنگون کرد.

دکتر عبدالوهاب المیسری کارشناس امور اسراییل: «جنبش های مقاومت در جهان وقتی دشمن را شکست می‌دهند آنان را دچار خستگی و درماندگی می‌کنند. مهمتر از همه این است که اگر ملاحظه کنید خواهید دید که تکنولوژی هر چقدر هم پیشرفت کند همچنان عامل بشری قادر به خرد کردن و شکست آن است. جنگیدن در سرزمین خود، امتیازی است که حزب الله از آن برخوردار است رزمندگان حزب الله دارای هدفی هستند که به عقیده تحلیلگران، اسراییل فاقد این امتیاز است.»

حسام الدین سویلم سرتیپ بازنشسته و کارشناس نظامی: «می‌شود گفت اسراییلی ها برای دفاع از به اصطلاح سرزمین خود انگیزه دارند اما وقتی در «لبنان» یا «سینا» یا «جولان» می‌جنگند، چون سرزمین شان نیست، از چه باید دفاع کنند؟ هر کاری کند موضوع اساسا قابل قبول و اثبات نیست. به هر شکل گریزی از این مساله ندارد. نبرد بنت جبیل نمونه ای از این مساله است.»

السترکروک کارشناس امور خاورمیانه: «نیروهای اسراییلی در روی زمین انگیزه انجام هیچ کاری را نداشتند تا در مقابل آن احساس وظیفه اخلاقی داشته باشند.» 

ران آدالیست تحلیلگر سیاسی رژیم صهیونیستی: «اکنون ما می دانیم که برخی از اسراییلی ها، نمی دانستند هدف چیست و برای چه می‌جنگند؟! »

این مبهم بودن اهداف اسراییل رخنه‌ای در اعتقادات ارتش اسراییل و در ادامه به کارگیری «مرکاوا» ایجاد کرد. با توجه به درس‌های جنگ لبنان، اسراییل در تاکتیک های نظامی خود تجدید نظر کرد زیرا امروزه روشش در جنگ برق آسا در میادین جنگ دیگر قدیمی شده است. سربازان فعلی به شکلی در تمرین شرکت می کنند که در آن کمتر به تانک‌ها تکیه شده و بیشتر روی نیروهای پیاده حساب می شود. این تمرین در منطقه ای ناهموار انجام شد که شبیه به جنوب لبنان است. شرایط دیگر منطقه ای نیز الگو برداری شده است. این روستا شبیه به یک روستای عربی است که ارتش اسراییل آن را به تمرین های نظامی اختصاص داده است. علائم تمرین این سربازان با جنگ‌های خیابانی و در شرایطی مشابه به یک روستا در «غزه» و «کرانه باختری» و «لبنان» است.

عامیر رابابور نویسنده نظامی روزنامه معاریو: «پس از گذشت سه دهه از پژوهش، بهره برداری و پیشرفته سازی، طرح «مرکاوا» اکنون به یک تقاطع رسیده است. در اسراییل بین خودمان چنین رواج پیدا کرده است که آیا باید ساخت «مرکاوا» را ادامه دهیم یا نه!!؟ ما برای ساخت مرکاوا مالیات بسیاری می پردازیم. تحلیلگران از نظامی ارزیابی می کنند که از دهه هفتاد شش و نیم میلیارد دلار برای ساخت مرکاوا و تداوم ارتقاء آن پرداخته شده است.»

 

«یوری میلیشتاین» یکی از منتقدین اندیشه ای است که مبنای تولید «مرکاوا» است. او معتقد است که پرداخت این اعتبار، هیچ توجیهی ندارد و می‌گوید: «ایالات متحده تانک‌های «آبرام» را به ما پیشنهاد داده است اما وزیر دفاع و «اسراییل تال» این پیشنهاد را نپذیرفتند و ترجیح دادند از همان تانک «مرکاوا» بهره بگیرند. هواداران «مرکاوا» نمی خواهند اسراییل به هیچ عاملی تکیه کند حتی اگر آن عامل یکی از قدرتمند ترین هم پیمانانش یعنی ایالات متحده باشد. اینان می‌گویند مرکاوا همچنان جزو اصلی زرادخانه نظامی اسراییل است.»

ران آدالیست تحلیلگر سیاسی رژیم صهیونیستی: «این تانک فرزند خودمان است. چرا اسراییل باید آن را نابود کند؟! در ورای مجادلاتی که در مورد هزینه ها و سیاست های پروژه مرکاوا مطرح می‌شود مسایل دیگری نیز به میان می‌آید و سوالاتی در مورد اهمیت توانمندی های تانک اصلی اسراییل مطرح می‌شود که به جای تامین امنیت بلند مدت اسراییل توسط «مرکاوا» این تنها اسراییل است که از این تانک پشتیبانی می‌کند.»

السترکروک کارشناس اسراییلی امور خاورمیانه: «مادامی که وجود تانک‌ها در مناطقی از «کرانه باختری» همچون «جنین» لازم هستند، حملات به طور مداوم انجام خواهد شد و اسراییل هم در نهایت از عملیات خارج شده و خواهد گفت: که موفقیت محقق شده است. یعنی مثلا ده تروریست در جنین بودند که ما شش تن را کشتیم و چهار تن دیگر مانده اند. زمانی که به جنین رفته و با مردم صحبت کنیم، آنان خواهند گفت: پیش از عملیات ده تروریست در جنین بودند که اسراییلی ها به این جا آمدند و آنان را کشتند و اکنون بیست تروریست در جنین وجود دارد.»

دکتر روفن بداتسور کارشناس اسراییلی مسائل نظامی: «وظیفه یک تانک این نیست که در مقابل بشریت بکار گرفته شود ولی مانعی برای بکارگیری تانک علیه جنگجویان آشوب گر وجود ندارد. وقتی از تانک استفاده نادرست شد باید با استفاده از تانک مخالفت کرد. و راه موفقیت این است.»

مرکاوا به نمادی برای اسراییل تبدیل شده است که بحث در مورد آینده آن، اشاره به دشوار شدن گزینه هایی دارد که جامعه اسراییل در آینده با آن رو به رو خواهد شد.

حلمی موسی کارشناس روزنامه السفیر در امور اسراییل: «من معتقد نیستم که اگر کسی بگوید «مرکاوا» نماد اسراییل است اشتباه می‌کند. اسراییل به عنوان یک حکومت، اراده کرد تا همچون «مرکاوا» خود را در طول زمان بسازد و ارتقاء ببخشد و از خود در این سطح محافظت کند و تمام ابزارهای آرامش خود را فراهم آورد. این تانک مانند دیواریست که اسراییلی ها در پیرامون کرانه باختری بنا می‌کنند تا زمان لازم برای تامین امنیت خود را کوتاه تر کند. مشکل اسراییل این جاست که تحمیل سلطه نظامی نمی تواند به تنهایی موجب تحقق آزادی‌اش شود. همچنان که او عملا جلو تحقق هرگونه صلحی را سد می‌کند.»

پاتریک رایت مولف کتاب «تانک»: «در این چارچوب، انتقاد دیگری نیز به «مرکاوا» وارد است پیرامون ابزار بکار گرفته شده در مذاکرات و مباحثات صلح است اگر انرژی ای که صرف ساخت این پدیده ی تکنولوژیک یا حتی قسمتی از آن شد صرف تحقق صلح می‌شد، معتقدم می توانست در جای خود مفید واقع شود. از گذشته، اسراییل به طور مداوم روش‌های جنگی خود را پیشرفته تر می‌کند و سلاح های خود را مدرن تر می سازد، با این اعتقاد که این تسلیحات موجب افزایش قدرت نظامی‌اش خواهد شد. ارابه پروردگار یا مرکاوا در تحقق چنین موضوعی شکست خورد.»

در انتهای این مطلب باید یکبار دیگر به این نکته توجه کرد که «مرکاوا» بزرگترین قدرت زرهی در جهان؛ پیشرفته ترین تکنولوژی و همه چیز امن و امان است در اذهان صهیونیست‌ها. اما این اسطوره!! در جنوب توسط مقاومت تبدیل شد به جنازه هایی روی دست سربازان اسراییل.


نگارنده : admin2 در 1392/5/15 9:6:0
یک شنبه 21 تیر 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مرگ موشی که بلای جان عراقی‌ها شد

مرگ موشی که بلای جان عراقی‌ها شد
در منطقه سوسنگرد خانمی بود که وقتی عراقی‌ها غذا خواسته بودند، در غذایشان مرگ موش ریخته و عراقی‌ها را به هلاکت رسانده بود؛ او می‌خواست این گونه از خودش و بچه‌هایش دفاع کند. 
وقتی رژیم بعثی عراق با هجوم ددمنشانه خود شهرها و روستاهای مرزی را مورد تهاجم قرار داد، مردم غیور این مناطق با شجاعت و با هر وسیله ممکن در برابر متجاوزان ایستادگی کردند. روایتی از دلاورمردی‌های این عزیزان را در ادامه می‌خوانیم.

به خاطرم هست که عراق 29 آبان سال 59 حمله‌ی مجددش را به سوسنگرد آغاز کرد. ما با تعدادی از بچه‌ها به اهواز آمده بودیم. در سپاه بودیم که خبر رسید، عراق حمله کرده است. در آن زمان گردان‌ها به صورت منسجم نبودند و وقتی حمله‌ای انجام می‌گرفت، همه‌ی واحدهایی که فرمانده‌شان مشخص بود، به منطقه می‌رفتند ما هم با تعدادی از بچه‌ها خواستیم به منطقه برویم؛ ‌ابتدا به حمیدیه رفتیم.

فرمانده‌ی سپاه حمیدیه شهید علی هاشمی بود. ایشان با گروهش که عشایر آن منطقه بودند، پای کار بودند. ما شب به آن جا رفتیم و در آن جا ماندیم. فردای آن روز منطقه پر از دود و آتش بود و ما به سمت سوسنگرد حرکت کردیم، ولی هیچ سازمانی نداشتیم. به ما گفته بودند: «شهید چمران با سپاه در جلو در حال حمله هستند». ما هم پیاده حدود شش کیلومتر راه رفتیم تا وارد سوسنگرد شدیم و وقتی وارد سوسنگرد شدیم، هنوز عراقی‌ها در شهر بودند و حدود 150 نفر از رزمندگان ما شهید شده بودند؛ به هر حال شهر آزاد شده بود.

مردمی که در اطراف شهر بودند، وقتی می‌شنیدند شهر آزاد شده، به سمت شهر بر می‌گشتند و وسایل‌شان را با فرغون به سمت شهر می‌آوردند. وقتی جلوتر رفتیم، کانالی بود که عراقی‌ها با وضع فجیعی داخل این کانال‌ها افتاده بودند و سگ و گربه‌ها روی جنازه‌هایشان بودند. بعضی اسرا هم در زیر پیشخوان مغازه‌ها خود را قایم کرده بودند. کرکره‌های مغازه‌ها پوکیده بودند.

به ما می‌گفتند: «خانه‌ها را بگردید که عراقی‌ها در داخل خانه‌های مردم نباشند.» ما خانه‌ها را می‌گشتیم و در چهارراهی که داشتیم می‌رفتیم، سه عراقی را دیدیم که کشته شده و روی زمین افتاده بودند و گربه‌ها مغزشان را می‌خوردند. گروه تعاون (شناسایی و انتقال شهداء) که آمدند آنها را در همان جا دفن کردند.

به میدانی رسیدیم که در آن جا خانه‌ی پیرزن و پیرمردی بود که باورشان نمی‌شد عراقی‌ها رفته‌اند. در خانه‌ای دیگر؛ خانمی بود که وقتی عراقی‌ها غذا خواسته بودند، در غذایشان مرگ موش ریخته و عراقی‌ها را به هلاکت رسانده بود و از خودش و بچه‌هایش دفاع کرده بود. این‌ها جلوه‌هایی از مقاومت و ایثار بود که مردم ما از خود نشان دادند.

وقتی شهر آزاد شد، عراق تا پنج کیلومتری غرب رودخانه‌ی نیسان عقب‌نشینی کرد و در آن جا مستقر شد و شروع به کوبیدن شهر کرد. آن چنان می‌کوبید که برای مردم، زندگی کردن خیلی مشکل شده بود و کم‌کم مسئولان دستور دادند که شهر تخلیه شود و شهر به صورت شهر جنگی در آمد و ما نیز کنار رودخانه سنگر زدیم.

عراقی‌ها آن طرف رودخانه‌، نزدیک بردیه مستقر شده بودند و روزانه چندین نفر تلفات می‌دادند. در همان زمان به ذهن یکی از بچه‌ها رسید که در آن جا خندق حفر کنیم و ما در عرض یک هفته، خندق کندیم و خانه‌ها را به یکدیگر متصل کردیم. در داخل خیابان‌ها به هیچ عنوان امکان تردد نبود؛‌ به همین دلیل، عرض خیابان را خندق کندیم و نیز برای عبور از رودخانه پلی نبود؛‌ زیرا عراقی‌ها پل را منفجر کرده بودند. در آن موقع تعدادی از بچه‌های کازرون روی رودخانه‌ی نیسان، پل چوبی زده بودند و برای شناسایی به آن طرف رودخانه می‌رفتند آن شب‌ها شب‌های عجیبی بود و آرامش نداشتیم.

راوی: سردار محمدباقر نیکخواه

نگارنده : admin2 در 1392/5/14 19:28:53
یک شنبه 21 تیر 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تازه دامادی که از لبنان دفاع کرد

تازه دامادی که از لبنان دفاع کرد
رفیق احمد در این میان فرصت را مغتنم شمرد و خاطرات روزهای جنگ را برای میهمانان بازگو کند. او گفت: به محض این که اسرائیلی‌ها حمله را شروع کردند، من و فرزندم که تازه داماد است یونیفرم نظامی به تن کردیم و به دفاع از میهن خودمان برخاستیم. 
بچه‌ها پس از یک ساعت پیاده‌روی به روستای آزاد شده «رمیش» رسیدند. حاجی گفت ارتش سرگرد آنتوان لحد، در زمان اشغال جنوب لبنان در این روستا دفاتر استخدام مزدور محلی دایر کرده بود. این ارتش به نمایندگی از سوی اشغالگران اسرائیلی، نقش ژاندارم منطقه اشغالی را برعهده داشتند، تا بار سنگینی را از دوش اسرائیلی‌ها بردارند. این روستا روزگاری منطقه قاچاق اسلحه و کالا و مرکز همه شرارت‌ها بوده است.

یاسر از همراهانش پرسید پایگاه‌های یاد شده اسرائیلی‌ها که نشان ما دادید چه سرنوشتی در جنگ 33 روزه داشتند؟

حاجی گفت: چند بار موشک باران شدند.

یاسر: ولی به نظر می‌رسد استحکامات قوی در آن ایجاد کرده‌اند.

حاجی: حمله همیشه برای کشتن نیروهای دشمن نیست، گاهی برای از کار انداختن قدرت ماشین جنگی دشمن صورت می‌گیرد.

یاسر: اطلاع دارید چند نظامی اسرائیلی در این پایگاه‌ها کشته شد؟

حاجی: رزمندگان مقاومت چند بار از پیشروی نظامیان اسرائیلی‌ها به عمق خاک لبنان جلوگیری به عمل آوردند. آن‌ها را زمین‌گیر کردند.

هر اندازه بچه‌ها بیشتر در این منطقه پرسه می‌زدند و به خطوط مرزی نزدیک‌تر می‌شدند، حس کنجکاوی نیروهای حافظ صلح وابسته به سازمان ملل متحد افزایش می‌یافت. گاهی به بچه‌ها نزدیک می‌شدند و خسته نباشید می‌گفتند و راهشان را ادامه می‌دادند. گاهی هم نیروهای گشتی ارتش لبنان تحرکات آن‌ها را تحت نظر می‌گرفتند و یا به آن‌ها هشدار می‌دادند که به سیم خاردار مرزی نزدیک نشوند. همه چیز با سلام و احوال‌پرسی و خسته نباشید تمام می‌شد.

آن‌گاه سید و حاجی از یک جاده صعب‌العبور به طرف یکی از پایگاه‌های پیشین رزمندگان مقاومت اسلامی بالا رفتند و خاطرات گذشته خودت را بازگو کردند. یکی گفت من چند ماه در این پایگاه خدمت کردم، و دیگری گفت که چند سال از جوانیش را در راه دفاع از میهن در این پایگاه سپری کرده است. سید سپس از بالای این مرتفع به جنگل کوچکی اشاره کرد و گفت: در جنگ 33 روزه ستون تانک‌های اسرائیلی‌ها در این جنگل زمین‌گیر شد و نتوانست پیشروی کند. تعدادی از رزمندگان در مسیر پیشروی اسرائیلی‌ها کمین کرده بودند و با موشک «گرانیت» ستون تانک‌ها را هدف‌گیری کردند. اسرائیلی‌ها خیلی ترسو بودند، با وجودی که تانک‌های آنها بسیار پیشرفته و ضد موشک بود ولی با اولین حمله رزمندگان مقاومت از حرکت باز ایستادند. یا عقب‌نشینی را ترجیح دادند. چند بار کوشیدند با کمک نیروی هوایی وارد جنگل شوند و خود را پشت درختان پنهان کنند، ولی بچه‌ها به آنها مهلت نمی‌دادند. مثل اینکه تابلوی ورود ممنوع در برابرشان قرار داشت، و مقررات ورود ممنوع را با دقت رعایت می‌کردند. این یک واقعیت است که اسرائیلی‌ها با انواع سلاح‌های پیشرفته مجهز هستند ولی انگیزه جنگیدن را ندارند. از هر جنبنده‌ای در جنوب لبنان وحشت داشتند.

*در خانه بخشدار یارون

سرنشینان خودروی لانر کروز، در آستانه اذان ظهر وارد روستای مقاوم یارون شدند، و یک راست به خانه رفیق احمد بخشدار روستا رفتند. یارون مانند روستاهای عیتا الشعب، عیترون، مارون الرأس و شهر بنت جبیل در نزدیک مرز فلسطین اشغالی قرار دارند، و در جریان جنگ 33 روزه سال 2006 در برابر یورش نظامیان صهیونیست، مقاومت سرسختانه از خود نشان دادند. رفیق احمد از ورود ناگهانی بچه‌ها و یاسر غافلگیر نشد. زیرا بچه‌ها همیشه به خانه او میروند و درباره اوضاع منطقه و آغاز بازسازی خانه‌های ویران شده و بازگشت آوارگان جنگی به بحث و تبادل نظر می‌پردازند. ولی رفیق احمد این بار احساس کرد یک غریبه همراه بچه‌ها آمده است. حاجی به او گفت راحت باش. مشکلی نیست. رفیق احمد در پاسخ گفت نهار حاضر است، سفره را پهن کنم؟ بچه‌ها و یاسر ترجیح دادند ابتدا نماز بخوانند و بعد سر سفره بنشینند.

آن روز همسر رفیق احمد نهار چرب و نرمی تهیه کرده بود. مثل اینکه می‌دانست که میهمانان ناخوانده‌ای سر ظهر از راه می‌رسند و گرسنه هستند. نهار یک نوع چلوگوشت بود که لبنانی‌ها آن را «کبسه» می‌نامند. بعد از حرف نهار نوبت چای و قهوه و میوه رسید. رفیق احمد در این میان فرصت را مغتنم شمرد و شروع کرد خاطرات روزهای جنگ را برای میهمانان بازگو کند.

رفیق احمد گفت: به محض این که اسرائیلی‌ها حمله را شروع کردند، من و فرزندم که تازه داماد است یونیفرم نظامی به تن کردیم و به دفاع از میهن و جان و ناموس خودمان برخاستیم. من در یک محور می‌جنگیدم و فرزندم در محور دیگری می‌جنگید. همسر فرزندم از پدرم که نیمه فلج است مراقبت می‌کرد. برادران رزمنده که از میزان عشق و علاقه‌ای که به پدرم دارم توصیه کردند از پدرم عیادت نکنم تا نکند روحیه‌ام تضعیف شود. خودشان مسئولیت مراقبت از او را به عهده گرفتند. در طول جنگ فرزندم از من دستور می‌گرفت. او در خطوط مقدم جبهه قرار داشت، و از فاصله دور مراقب او بودم. هرگاه از او می‌خواستم پیشروی کند، به صفوف دشمن یورش می‌برد، و با شیوه تن به تن با آنها می‌جنگید. زمانی که گلوله باران روستا شدت یافت، از او خواستم عقب‌نشینی کند. زیرا اسرائیلی‌ها همه خانه‌های مسکونی و تپه‌های اطراف یارون را زیر آتش توپخانه و بمباران هوایی قرار داده بودند. خانه‌ها فرو می‌ریختند. روز ششم جنگ دو دستگاه بلدوزر اسرائیلی سیم خاردار مرزی را پشت سر گذاشتند و به مسافت یک کیلومتر در خاک لبنان پیشروی کردند. رانندگان بلدوزرها با کمک نظامیان پیاده گستاخی پیشروی در خاک کشورمان را یافته بودند. ولی هنگامی که یک گلوله ضد زره به یکی از بلدوزرها اصابت کرد، همه نظامیان اسرائیلی پا به فرار گذاشتند، بلدوزرها را رها کرده و به آن طرف سیم خاردار متواری شدند.

بخشدار یارون تمایل نداشت شاهکارهای شخصی‌اش را برای میهمانان بازگو کند. ولی حاجی به نمایندگی از طرف رفیق گفت: ربیع فرزند توفیق همراه تعدادی رزمنده در یکی از ارتفاعات مشرف به درهای مستقر شده بودند. زیرا پیش‌بینی کرده بودند که تانک‌های اسرائیلی برای پیشروی در خاک لبنان از این دره استفاده کنند. روزی ربیع بوسیله بیسیم با مرکز فرماندهی مقاومت تماس گرفت و از پیشروی ستون تانک‌های اسرائیل خبر داد. اسرائیلی‌ها با گلوله‌های تانک خانه‌های یارون را یکی پس از دیگری ویران می‌کردند. ربیع در این صحنه از سنگری به سنگر دیگر جابجا میشد و با مهاجمان مردانه می‌جنگید. به او دستور عقب‌نشینی دادند ولی او مخالفت کرد. ربیع دستورات پیشروی را اجرا می‌کرد، اما هیچ‌وقت حاضر نبود دستور عقب‌نشینی را به مورد اجرا بگذارد. او داوطلبانه در سنگرش مقاومت کرد و با موشک گرانیت تانک‌های اسرائیلی‌ها را شکار می‌کرد.

رفیق کلام حاجی را قطع کرد و گفت فرزندم فرقی با سایر جوانان ندارد. مگر فرزندم با صالح فرزند حاج رضوان چه فرقی می‌کند؟ صالح پنج سال از عمرش را برای تحصیل در دانشگاه‌های آمریکا سپری کرده است. هنگامی که در سال 1997 از کالیفورنیا بازگشت، بی‌درنگ به مقاومت پیوست، و در روستای یارون استقرار یافت. در جریان جنگ 33 روزه با مهاجمان جنگید و به درجه شهادت نایل آمد و در همین روستا به خاک سپرده شد.

آنگاه یاسر سرگذشت ربیع فرزند رفیق احمد را از پدرش جویا شد. پدر گفت در روزهای آخر جنگ با فرزندم بوسیله بی‌سیم صحبت می‌کردم که ناگهان صدای او قطع شد. در آن لحظه بدنم خشک شد. دنیا در چشمم تاریک شد. همان‌گونه که مسئولیت تعدادی از رزمندگان را به عهده داشتم، مسئولیت فرزندم نیز به عهده‌ام بود. شک کردم که نکند شهید شده است. گاهی مادرش تماس می‌گرفت تا از فرزندش با خبر شود. چند روزی که صدای فرزندش را نشنید، ناگهان فریاد کشید که ربیع شهید شده است. همسر ربیع نیز به دنبال فریاد همسرم فریاد کشید که ربیع شهید شده، مرده است. همسرم باورش شده بود که از این پس ربیع را نخواهد دید، کوشیدم او را مطمئن کنم که ربیع هنوز زنده است. ولی موفق نشدم. پس از گذشت چند روزی فرزندم تماس گرفت و گفت که شرایط طوری بود که امکان تماس وجود نداشت. از او خواستم هر طور شده با مادرش تماس بگیرد و زنده بودن خود را به اطلاع او برساند. زیرا مادرش و همسرش دارند از غصه دق می‌کنند! هنگامی که مادر صدای ربیع را شنید نفس راحتی کشید و برای پیروزی او دست دعا به سوی آسمان بلند کرد.

یاسر از رفیق احمد تقاضا کرد فرزندش ربیع را احضار کند تا با او آشنا شود. رفیق احمد استکان چای را روی میز گذاشت و گوشی موبایل را برداشت و با فرزندش چند کلمه عربی صحبت کرد. پس از گذشت حدود ربع ساعت، زنگ خانه به صدا درآمد و ربیع داخل شد. یک جوان رشید، شجاع اما بسیار خجالتی و فروتن به نظر رسید. سرش را پایین انداخت و کنار پدرش نشست. ابتدا با میهمانان دست داد و روبوسی کرد. ربیع خودش را معرفی نکرد ولی طرز صحبت بچه‌ها با او نشان می‌داد که آدم مهمی است. یکی از بچه‌ها با شوخی به او گفت ربیع من نذر کرده‌ام قبل از مرگ در مسجد الاقصی نماز بخوانم. ربیع لبخندی زد و با اطمینان گفت انشاءالله! انشاءالله. آنگاه بچه‌ها با ربیع خدا‌حافظی کردند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. مثل اینکه کوهی را در آغوش گرفته‌اند.

در خانه یک زن مسیحی در مارون الرأس

حاج عباس در روزهای جنگ وظیفه داشت غذای رزمنده‌ها را تأمین کند و به زخمی‌ها رسیدگی کند. سه فرزند داشت که همگی رزمنده بودند. یکی از آنها از ناحیه صورت مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته بود. صورت او مدام خونریزی می‌کرد. نه داروی درست و حسابی و نه پزشک وجود داشت و نه کسی می‌توانست او را به نزدیک‌ترین مرکز درمانی منتقل کند. اسرائیلی‌ها آمبولانس‌ها را در جاده‌ها بمباران می‌کردند. بیمارستان‌ها را هدف حمله‌های هوایی قرار می‌دادند. زخم صورت فرزند حاج عباس چرکین شده بود. پدر از هم‌رزمان فرزندش خواسته بود آیینه در اختیار او قرار ندهند تا صورتش را در آیینه نبیند. آمپول بیهوشی هم در اختیار نداشتند. آمپول مسکن در گوشه صورت او تزریق می‌کردند و به او می‌گفتند که این آمپول بیهوشی است. فرزند حاج عباس پس از چند دقیقه از تزریق آمپول مسکن به خواب عمیقی فرو می‌رفت. زمانی که درمان یافت جنگ متوقف شده بود، ولی او به جبهه بازگشت.

یاسر از حاج عباس پرسید در شرایط جنگی چگونه غذا برای رزمندگان تهیه می‌کرد؟ حاج عباس پاسخ داد: لبنیات و انواع کنسرو در اختیار داشتیم. از این نظر مشکلی نداشتیم. ولی با کمبود نان مواجه بودیم. برای تهیه نان بسته‌بندی شده، به جستجوی خانه‌ها و مغازه‌های ویران شده می‌پرداختیم و نیازهای خود را تأمین می‌کردیم.

روستائیان که به مناطق امن پناه برده بودند، درب خانه‌ها و مغازه‌های خود را در برابر رزمندگان باز گذاشته بودند تا در صورت لزوم نیازشان را تأمین کنند. هرگاه رزمندگان اجناسی را از مغازها بر می‌داشتند، مقدار و نام آن را روی کاغذ قید می‌کردند تا حساب آن مغازه‌داران را پس از توقف جنگ تسویه کنند. این روش در تاریخ جنگ‌های حزب الله و رژیم صهیونیستی یک سنت شده بود.

حاج عباس در بیان خاطرات شیرین خود از روزهای جنگ می‌افزاید: روزی که گلوله باران و بمباران روستای مارون الرأس شدت یافت، ناچار شدم به ستاد عملیات مقاومت که در تونل مستحکم قرار داشت پناه ببرم. جز صدای انفجاز بمب و موشک صدای دیگری شنیده نمی‌شد. اسرائیلی‌ها همه جا را بمباران می‌کردند. رزمندگان برای استراحت و تهیه غذا به خانه مسیحیان روستا پناه بردند. رزمندگان طبق معمول در این خانه‌ها یادداشت‌هایی برجای گذاشتند و به صاحبان خانه‌ها توصیه کردند پس از بازگشت به خانه حاج عباس مراجعه نمایند. خودروی شخصی‌ام را کنار یک ساختمان سه طبقه متوقف کرده بودم. زمانی که به سراغ آن رفتم دیدم که یک موشک در نزدیکی خودروام به زمین اصابت کرده و خودرو را به بام ساختمان سه طبقه پرت کرده است. موشک به قدری سنگین بود که حفره عمیقی هم ایجاد کرده بود. پس از توقف جنگ یک بانوی مسیحی به سراغ من آمد و از من به شدت گله کرد. او گفت: حاجی عباس عیب نیست اینجوری با من برخورد می‌کنید؟ مگر من غریبه هستم؟ این یادداشت‌ها که نوشته‌اید چیه؟ من افتخار می‌کنم که جوانان‌تان به خانه‌ام آمده‌اند. قدم جوانان‌تان خانه‌ام را مشرّف کرده‌اند، برکت بخشیدند. عرق جوانان‌تان را آب مقدس می‌دانیم!!

حاج عباس اضافه کرد: سخنان این بانوی مسیحی زبانم را بند آورد. لال شدم. نتوانستم به او پاسخ دهم. فقط از او ستایش و تشکر به عمل آوردم.

زمان نزدیک ظهر شده بود که بچه‌ها پیشنهاد کردند ازکوچه‌ها و خیابان‌های مارون الرأس دیدن کنند. در ماه اوت و هنگام ظهر روستائیان از خانه‌شان بیرون نمی‌آیند. خیابان‌ها تقریباً خالی از جمعیت است. بچه‌ها از خودرو پیاده می‌شوند و به پیاده‌روی می‌پردازند. به خانه‌ای نزدیک می‌شوند که اسرائیلی‌ها در زمان جنگ آن را پایگاه عملیاتی خود قرار داده بودند. حاج زهیر صاحب خانه بیرون می‌آید و به بچه‌ها سلام و خوش آمد می‌گوید. بچه‌ها را می‌شناسد. می‌داند که خانه‌اش زیارتگاه بازدید کنندگان از خطوط مقدم جبهه شده است. بچه‌ها را به خانه دعوت می‌کند، ولی بچه‌ها از او تشکر می‌کنند و به راهشان ادامه می‌دهند. حاج زهیر به بچه‌ها می‌پیوندد و رویدادهای لحظه به لحظه جنگ را شرح می‌دهد. او می‌گوید هنگامی که از ستاد عملیات مقاومت به بچه‌ها دستور دادند روستای مارون الرأس را از لوث وجود اشغالگران پاکسازی کنند، محسن عاملی مسئولیت اجرای این دستور را به عهده گرفت. او بی‌درنگ از سنگر خود از روی تپه پایین آمد و به طرف این خانه حرکت کرد. در خانه را محکم کوبید. هنگامی که افسر اسرائیلی در خانه را باز کرد، محسن عاملی با چند گلوله او را زمین زد و پای راستش را روی کله افسر اسرائیلی قرار داد. به وسیله بی‌سیم به مسئول خود چنین گفت: «کله افسر اسرائیلی زیر پای من است». به محسن عاملی دستور داده شد پاکسازی خانه را ادامه دهد. ولی مراقب باشد که دشمن از سه طرف او را محاصره کرده است. در این شرایط نظامیان اسرائیلی مثل موش درون اطاقها و دستشوئی پنهان شده بودند. هنگامی که رزمندگان به خانه حاج زهیر حمله می‌کردند و نظامیان اشغالگر را یکی پس از دیگری شکار می‌کردند، یک گلوله به سینه محسن عاملی اصابت کرد و بی‌درنگ به شهادت رسید.

اشباح تونل‌های عیترون

بچه‌ها پس از بازدید از روستای مارون الرأس تصمیم گرفتند از تونل‌های روستای عیترون دیدن کنند. این روستا نیز همچون سایر روستاهای جنوب لبنان فقط، چند کیلومتر با سیم خاردار مرز فلسطین اشغالی فاصله دارد. فادی رحال یکی از رزمندگانی است که در جریان جنگ 33 روزه در تونل‌های این روستا سنگر گرفته بود، و چند نظامی اسرائیلی را به هلاکت رسانده بود. او از یاسر و بچه‌های همراه او به گرمی استقبال کرد و تونل‌های رزمندگان مقاومت را به آنان نشان داد. جنبش مقاومت اسلامی لبنان با استفاده از تجربیات جنگ ویتنام، زیر روستاهای مرزی جنوب لبنان تونل‌های طولانی ساخته و آنها را به یکدیگر مرتبط کرده است. این تونل‌ها به آب و برق مجهز شده است و مواد غذایی و مهمات به اندازه کافی در آنها جاسازی شده است. فادی رحال در تشریح اهداف احداث این تونل‌ها گفت: مردم جنوب لبنان آگاهند که اسرائیلی‌ها به راحتی از سر آنها دست بر نمی‌دارند. به هر بهانه‌ای که شده هر چند مدت یکبار به لبنان حمله می‌کنند. مقاومت اسلامی برای دفع تجاوز اسرائیلی‌ها ناچار است خود را به انواع اسلحه مجهز کند و هر طور شده از سرزمین خود و جان و مال مردم دفاع کند. به همین دلیل این تونل‌ها را احداث کرده تا اسرائیلی‌ها را از حمله مجدد به سرزمین لبنان توبه کار کند.

بچه‌ها از فادی رحال که او را حاجی فادی می‌نامیدند خواستند رویدادهای لحظه به لحظه مقاومت و شهادت در جنوب لبنان در جریان جنگ ژوئیه سال 2006 تشریح کند. او گفت: زمانی که حزب الله دو نظامی اسرائیلی را در مرز فلسطین اشغالی به اسارت گرفت تا آنها را با اسیران لبنانی در بند رژیم صهیونیستی مبادله کند، اسرائیل تصمیم گرفت به لبنان حمله کند، از ستاد فرماندهی مقاومت به من دستور داده شد هر چه سریعتر خود را به جنوب برسانم و به بچه‌های مستقر در جبهه بپیوندم. در بیروت رزمنده‌های یگان خود را نیز فراخواندم و به آنها گفتم: برادران تا اسرائیلی‌ها پل‌های ارتباطی جنوب را بمباران نکرده‌اند بشتابید. هر چه زودتر خودتان را به جبهه برسانید، زیرا اسرائیلی‌ها هر وقت به لبنان حمله می‌کردند ابتدا پل‌ها، جاده‌ها و نیروگاه‌های تولید برق را بمباران می‌کردند. زمانی که به قرارگاه خود رسیدم جنگ آغاز شده بود. در جنوب فرمانده عملیات با من تماس گرفت و از من خواست به قرارگاه عیترون منتقل شوم. در پی دریافت این مکالمه احساس کردم مأموریت یگان من تغییر کرده و باید در خط مقدم جبهه و در برابر سیم خاردار مرزی مستقر شویم. روز اول جنگ اوضاع در روستای عیترون آرام بود، ولی گلوله باران منطقه از روز دوم آغاز شد. همانگونه که پیش‌بینی می‌کردم، اسرائیل در روز اول جنگ حمله‌های هوائی را آغاز کرد و تأسیسات و ساختار لبنان را هدف قرار داد. روز دوم بچه‌های دیده بانی خبر دادند که دشمن ده‌ها تانک و توپخانه و بلدوزر پشت سیم خاردار مستقر کرده و قصد پیشروی در سرزمین لبنان را دارد. در همین حال گلوله باران روستا آغاز شده بود.

فادی رحال می‌افزاید: شب چهارشنبه مثل همیشه، مراسم دعای توسل برگزار کردیم. در تونل فقط چهار نفر بودیم. دریچه‌های تونل به قدری محکم و نامرئی بود که هیچ صدایی از بیرون به داخل آن نفوذ نمی‌کرد. نزدیک صبح و هنگامی که یکی از نگهبانان پست خود را تعویض میکرد فریاد کشید دشمن به ما نزدیک شده است. اطرافمان را محاصره کرده است. نظامیان اسرائیلی از لابلای درختان باغهای اطراف به روستای عیترون نزدیک شده‌اند. دریچه تونل را کمی باز کردم و صدای انفجارهای مهیبی شنیدم. اسرائیلی‌ها لابلای سنگها و شیارها سنگر گرفته بودند، چند نارنجک دستی بسوی آنان پرتاب کردم. دود و غبار غلیظی از زمین برخاست. لحظه‌ای بعد صدای اسرائیلی‌ها را شنیدم که به زبان عبری صحبت می‌کردند. پایین آمدم و به برادران گفتم که اسرائیلی‌ها بالای سرمان سنگر گرفته‌اند. بشتابید... دست به کار شوید. یکی از دریچه‌های تونل خراب شده بود. از دریچه دوم خارج شوید.

نگارنده : admin2 در 1392/5/14 19:27:35
یک شنبه 21 تیر 1394  5:01 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آخرین لحظات زندگی یک شهید به روایت خواهرش

آخرین لحظات زندگی یک شهید به روایت خواهرش
شیرین جافر می‌گوید: برادرم سرش را روی پاهایم گذاشت؛ روی سر و صورتش دست کشیدم؛ دقایقی گذشت و به من گفت: «تو خیلی خسته‌ای» و بعد سرش از روی پاهایم به زمین افتاد. 
بارها واقعه کربلا را مرور کردیم که خواهری چشم به گودال قتلگاه دوخته و می‌بیند شهادت برادرش را؛ برادری که عاشقانه دوستش داشت؛ این دوران هم زینب‌ها می‌بینند چگونه برادرشان شهید می‌شوند و گاهی برادری روی پاهای خواهرش به شهادت می‌رسد. شیرین جافر خواهر جانباز شهید «مرتضی جافر» است که با دلی سوخته روایت می‌کند شهادت برادرش را.

                                                               ***

مرتضی برادر سومم بود و در دبیرستان «هدف» درس می‌خواند، یک روز آمد و گفت: «من نمی‌خواهم درس بخوانم، برای درس خواندن همیشه وقت است، می‌خواهم به جبهه بروم» مرتضی رفت، خودش را معرفی کرد؛ قبل از آخرین اعزامش به منزل‌مان آمد و گفت: «شیرین، ببینم پوتین‌های من رو هم مثل پوتین‌های ابراهیم (همسرم) برق می‌اندازی؟» پوتین‌های مرتضی را طوری واکس زدم که انگار همین الان خریده است؛ او را به «سومار» منتقل کردند.

او در حمله دشمن، دو پای خود را از دست داد؛ مرتضی را از سومار به کرمانشاه و از آنجا به تهران منتقل کرده بودند؛ وقتی بیمارستان رسیدیم، مرتضی را که دیدم از سر تا به زانویش دست کشیدم، دیگر جرأت نکردم تا پایین‌تر دست بکشم؛ چون به من الهام شده بود، پاهایش قطع شده است.

بعد از آن پشت ویترین کفش‌فروشی‌ها می‌رفتم و با خودم گفتم: «مرتضی دیگر آرزوی کفش در دلش می‌ماند. اگر بخواهد ازدواج کند، می‌گویند داماد بی‌پا بیاید پای سفره عقد!». بعد از جانبازی مرتضی تا وقتی که به شهادت رسید، خجالت می‌کشیدم که به پاهایم نگاه کنم یا آن را بشویم چون برادرم پا نداشت و من پا داشتم.

روز یازدهم دی 1391 ساعت 7 صبح از خانه‌مان به سمت منزل برادرم راه رفتم، وقتی به آنجا رسیدم، مرتضی در کنار مادرم خوابیده بود؛ او را صدا زدم و برادرم علی یک لیوان آب آناناس به او داد؛ دیدیم مرتضی به خودش می‌پیچید، گفتم: «داداش چی شده؟» گفت: «سردم شده»؛ به او گفتم: «بگذار بخوابانمت» سرش را روی بالش گذاشت؛ گفتم «مگر من مرده‌ام سرت را روی پایم بگذار تا تو را ماساژ بدهم».

سرش را روی پاهایم گذاشت؛ روی سر و صورتش دست کشیدم؛ دقایقی گذشت و به من گفت: «تو خیلی خسته‌ای» و بعد سرش از روی پاهایم به زمین افتاد، دوباره سرش را بلند کردم و روی پاهایم گذاشتم؛ او سه بار چشم‌هایش را باز کرد؛ به دفعات مرا نگاه کرد و لبخندی زد.

با اورژانس تماس گرفتیم؛ ساعت هشت صبح آمدند و وقتی دکترها چراغ قوه را داخل چشم مرتضی انداختند، گفتند: «او نیم ساعت پیش تمام کرده است». یعنی لبخندهای مرتضی بعد از شهادتش بود که می‌خواست مرا آرام کند.

به گزارش توانا، جانباز شیمیایی و قطع دو پا «مرتضی جافَر» متولد 23 مرداد 1346 در محله امیریه تهران است که سال 1361 در منطقه «سومار» به درجه جانبازی رسید و در حالی که یازده روز از زمستان 91 سپری می‌شد، بعد از 30 سال تحمل رنج جانبازی به کاروان شهدا پیوست.

نگارنده : admin2 در 1392/5/14 19:26:38
 
یک شنبه 21 تیر 1394  5:02 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه یک شهید از عملیات کربلای۴

نامه یک شهید از عملیات کربلای۴
نامه ی زیبای یک شهید دوران دفاع مقدس که برای در خواست کمک به مجله زن روز نوشته شده بود 
 
به نام خداوند بخشنده و مهربان.

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می‌کنم که در تمام مراحل زندگی‌تان موفق و مؤید و سلامت باشید …


اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است. جریان را برایتان بازگو می‌کنم:

من پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده‌ای مرفه و ثروتمند، زندگی می‌کنم. اما چه ثروتی که می‌خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می‌کنند. تازه وقتی هم به خانه می‌آیند از بس خسته و کوفته هستند که زود می‌روند و می‌خوابند. اصلاً در طول روز یک‌بار از خود سوال نمی‌کنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می‌کند؟ با چه کسی رفت و آمد می‌کند؟

اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیت‌ها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی‌توجهی‌ها عادت کرده‌ام و از اینکه آن‌ها اصلاً به من کاری ندارند که کجا می‌روم و چه می‌پوشم و یا کجا می‌گردم تعجب نمی‌کنم بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خاله‌ام را که در خانواده‌ای متوسط زندگی می‌کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند. (البته لازم به تذکر است که دختر خاله‌ام هم سن خود من است). بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی‌کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست‌تر است. تنها کارهای دختر خاله‌ام را در یک جمله خلاصه می‌کنم: «درخواست از من برای انجام بزرگ‌ترین گناه کبیره».

می‌دانم که حتماً منظور من را فهمیده‌اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همان‌طور که گفتم پدر و مادرم حدود ۱۷ ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر می‌برند یعنی از ۶ صبح تا ۱۱ شب، من هم از ۷ صبح تا ۱ بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود ۱۰ ساعت از روز را با دختر خاله‌ام در خانه تنها هستم؛ و همان‌طور که گفتم دختر خاله‌ام یک لحظه من را تنها نمی‌گذارد، دائماً در سرم فکر گناه را می‌اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می‌کند. البته من پسری نیستم که تسلیم حرف‌های او شوم، همیشه سعی می‌کنم از او خودم را دور کنم ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می‌شود و او را درون قعر جهنم پرتاب می‌کند و برای همین است که من از او احتراز می‌کنم ولی او دست از سر من برنمی‌دارد.

تو را به خدا کمکم کنید. چه طور جواب این حرف‌های چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس دوباره به آسمان برگردد. خواهران عزیز کمکم کنید. من چه طور می‌توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می‌گویم دست از سرم بردار، گوشش بدهکار نیست. هر چه به او می‌گویم، شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می‌دهی، اصلاً گوش نمی‌کند. می‌ترسم آخر و عاقبت کاری دست من بدهد. دوست ندارم که تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقت‌ها من را تهدید هم می‌کند. البته فکر می‌کنم همه این بدبختی‌ها به خاطر این است که من یک مقداری زیبا هستم. فکر می‌کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتماً این مشکل سرم نمی‌آمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست می‌کنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کردم و زشت‌ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی‌افتادم که نمی‌گذارد من تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا که من تسلیم خواهش‌های او نشده‌ام ولی می‌ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. خواهران خوبم کمکم کنید، نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چه طور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم این همه آزار ندهد؟ چه طور او را مانند یک دختر مسلمان بکنم و چه طور می‌توانم طرز فکر و رفتار و عقیده‌اش را تغییر دهم؟ ضمناً فکر نمی‌کنم که در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده‌ای داشته باشد چون آن‌ها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند، تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهند، چون رفتار آن‌ها هم در بیرون از خانه، دست کمی از رفتار دختر خاله‌ام در خانه ندارد. امیدوارم که هر چه زودتر من را کمک کنید. خواهران گرامی جواب نامه‌ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلاً تشکر و سپاس‌گذاری می‌کنم.

با تشکر مجدد برادرتان امین . . . ۳۰/۹/۶۵ ۳۰/۳ بعد از ظهر


پاسخ مجله زن روز به این جوان روشن ضمیر متن زیر بود:

برادر گرامی

سلام علیکم

حتماً موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده‌تان می‌تواند برای شما مؤثر باشد.

موفق باشید.

اما نامه مجله زن روز وقتی ارسال شد که روح ملکوتی امین به عالم بالا پرواز کرده بود و مدیر دبیرستانی که امین در آن تحصیل می‌کرد در پاسخ مجله زن روز نوشت:

بسمه تعالی

مجله محترم زن روز:


با سلام، برادر امین . . . . در تاریخ ۵/۱۰/۶۵ در 
عملیات کربلای ۴ به شهادت رسیده‌اند. نامه شهید ضمیمه می‌شود.

با تشکر رئیس دبیرستان شهید . . . . ۱۶/۱۰/۶۵

و این هم آخرین نامه این مجاهد فی سبیل‌الله در صحنه‌های جهاد اکبر و جهاد اصغر


بسم رب الشهداء و الصدیقین تاریخ : ۱/۱۰/۶۵

خدمت خواهران عزیز و گرامی‌ام در مجله زن روز:


سلام، سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می‌فرستم. مدت‌هاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده‌ام. البته مطمئن هستم که شما نامه‌ام را جواب خواهید داد ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم که دیگر در این دنیای فانی نباشم.

حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه‌ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده‌ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می‌کند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: «امین، برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن».

من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نورعلیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان می‌دهم تا اگر خوشبختانه من شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد، این را برایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.

البته من نمی‌دانم حالا که نامه من را مطالعه می‌کنید، اصلاً یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشته‌ام یا اینکه کثرت نامه‌های رسیده به شما، موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است. به هر شکل همان‌طور که در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدم‌های درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده‌ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید، فکر کرد من هم زود تسلیم می‌شوم ولی او کور خوانده است. من مدت‌ها با شیطان مبارزه کرده‌ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده‌ام. ولی فکر می‌کنید که من تا کی می‌توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم و برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطانی که در جلوی پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم.

من می‌روم اما بگذار این دختر فاسد بماند، من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره‌ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می‌کنم.

من می‌روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می‌کنند بمانند و به افکار غرب‌زده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.

من تا حالا به جبهه نرفته‌ام و نمی‌دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مسخ کننده شهادت به ما هم بنوشاند. این تنها آرزوی من است.

پدر و مادرم هیچ‌وقت برای من پدر و مادرهای درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه‌های شب در حال کار در بیمارستان‌ها و یا مطب خصوصی و یا در مجلس‌های فساد انگیزی بودند که من از رفتن به آن‌ها همیشه تنفر داشته‌ام. هیچ‌وقت من محبت واقعی پدر و مادر را احساس نکردم چون اصلاً آن‌ها را درست و حسابی ندیده‌ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند. با این همه همان‌طور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده‌ام من را به آن تشویق می‌کرد، آلوده نشدم.

قلبم با شنیدن کلمه شهادت، تند تر می‌زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می‌کشد.

ضمناً از طرف من خواهش می‌کنم که به روان شناس مجله بگویید که در نوشته‌هایتان حتماً این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه را درست کنید و آن وقت به امید خدا آن را رها کنید، بلکه به آن‌ها بگویید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند. امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایم می‌افتد. البته من نمی‌دانم که این موضوع را خانم روان شناس باید بگوید یا کس دیگری. به هر صورت خودتان این پیام من را به هر کسی که مناسب می‌دانید، برسانید تا او در مجله چاپ کند.

همان‌طور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می‌فرستند و اگر خداوند ما را لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم من اگر نامه‌ای از شما دریافت کرده بودم، حتماً جوابش را می‌دهم.

البته امیدوارم برنگردم چون آن وقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی‌گیرم. برای من حتماً دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می‌کنم که همه انسان‌های خفته مخصوصاً پدر و مادر و خواهر خوانده‌ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا.

والسلام علی عباد الله الصالحین برادرتان امین . . . ۱/۱۰/۶۵


منبع : باتا

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/14 12:30:4
یک شنبه 21 تیر 1394  5:02 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لحظه سبز رفتن

لحظه سبز رفتن
خاطره ای از شهيد اكبر آقابابايي 
عصر جمعه، حاجي را به اتاق عمل بردند، قبل از رسيدن دکتر، کنار هم نشستيم و حاجي مثل هميشه دعاي «سمات» را خواند.
او را از زير قرآن رد کردم، پرستارهاي انگليسي با تعجب به ما نگاه مي‌کردند، در آخرين لحظه گفت:«سوره والعصر را بخوان تا گريه نکني». زهرا دختر کوچکمان پشت در اتاق عمل ايستاد و با مشت به شيشه می زد. او مدام مي‌گفت:«بابايم را کجا مي‌بريد؟».پرستارها نيز با او گريه مي‌کردند، بعد از يک ساعت عمل به پايان رسيد، صورت حاجي خون‌آلود بود. 
زهرا دوباره شروع به گريه نمود. اکبر براي يک لحظه با تمام وجود داروهاي خواب‌آوري که به او داده بودند، چشمانش را گشود و گفت:«جانم! عزيز بابا».
دکتر قبل از عمل گفته بود، شش تا هفت ماه بيشتر زنده نمي‌ماند. پرستارها هم اين موضوع را مي‌دانستند، و با مشاهده گريه‌هاي زهرا و نگاه هاي بي‌قرار اکبر براي او، يک باره شروع به گريه کردن نمودند. 
کمي‌ که گذشت، مي‌گفت: حساب کن، چقدر از شش ماه مانده؟!مدتي بعد همزمان با ماه محرم به ايران بازگشتيم. حاجی اعتقاد داشت، شفايش را بايد از اباعبدالله بگيرد. در راه برگشت، گفت:سه ماه که در لندن گذشته است، سه ماهش هم در ايران مي‌گذرد».روزهاي آخر حال عجيبي داشت. مي‌گفت:«من عاشق شهادتم» و بالاخره در حالي که زيارت مولاي خويش را قرائت مي‌کرد، به آسمانی ها پيوست.

راوي:همسر شهيد
منبع:وب سایت شهید گمنام

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/14 11:52:0
یک شنبه 21 تیر 1394  5:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مخالفت یک فرمانده با روزه‌داری رزمنده‌اش

مخالفت یک فرمانده با روزه‌داری رزمنده‌اش
در میان رزمنده‌ها یک رزمنده 15 یا 16 ساله هم بود که قصد کرد روزه بگیرد اما فرمانده‌اش مخالفت کرد. آن رزمنده با بیان دلایلی فرمانده را راضی کرد که می‌تواند در این هوای گرم روز بگیرد. در یکی از روزهای بسیار گرم پادگان دو کوهه که آن جوان روز گرفته بود، رفتم و او را در کنار منبع آب خنک دیدم که ... 

جملات بالا بخشی از خاطرات «نصرت‌الله مولایی» فرمانده گردان «امداد انتقال لشکر 27 محمدر سول الله (ص)» در دوران دفاع مقدس است.

وی در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس «فرهنگ حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)،درباره روزه‌داری یک رزمنده نوجوان در هوای گرم پادگان دو کوهه می‌گوید:معمولا به دلیل آنکه به مدت 10 روز در یک موقعیت ساکن نبودیم از نظر شرعی نمی‌شد روزه گرفت و اگر بنا بود تا مدت 10 روز در محلی موضع بگیریم پیش از آن فرمانده اعلام می‌کرد. در آن صورت بود که رزمندگان روزه می‌گرفتند.

در یکی از ماه‌های مبارک رمضان سردار «مجتبی عسگری» که فرمانده ما بود و اکنون نیز مسئول سازمان حفظ آثار سپاه محمد (ص) است اعلام کرد: قرار است به مدت 10 روز در پادگان دوکوهه ساکن باشیم تا رزمندگانی که قصد روزه‌داری دارند،روزه بگیرند. در بین رزمندگان یک جوان 15 و 16 ساله بود که می‌خواست روزه بگیرد اما سردار عسگری با روزه گرفتن آن مخالفت کرد و گفت:« من خودم تورا با خودرو به جایی منتقل می‌کنم تا از حد ترخص خارج شویم و بتوانی روزه‌ات را بخوری. اما آن جوان رزمنده گفت: من می‌خواهم همانگونه که در جبهه‌ با دشمن می‌جنگم، در ماه رمضان نیز با روزه‌داری با نفسم مقابله کنم. چطور ممکن است بدون مبارزه با نفس در جبهه نبرد ایستادگی کنم؟حرف‌های این جوان باعث شد تا سردار عسگری با روزه داری‌اش موافقت کند.

در یکی از روزهای گرم که دمای هوا حدود 45 یا 50 درجه سانتیگراد بود این جوان رزمنده را دیدم که چند جعبه مهمات را روی هم زیر منبع آب موجود در پادگان دوکوهه قرار داده است و برای آنکه بتواند بدنش را خنک نگه دارد لباسش را درآورده و روی جعبه مهمات‌ها خوابیده است به گونه‌ای که شکمش با پوسته منبع آب در تماس باشد. 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/14 10:39:49
یک شنبه 21 تیر 1394  5:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات بارانی یک مادر شهید

خاطرات بارانی یک مادر شهید
در شهر که قدم می‌زنی حال و هوای تازه‌ای پیدا می‌کنی.این را بیشتر تهرانی‌ها می‌گویند؛به خصوص آنهایی که دلسوخته‌تر هستند،دلسوخته‌هایی که یادگار دوران دفاع‌مقدس را با خود حمل می‌کنند و سینه‌ای پر از خاطره و عشق دارند.
 

این روزها نقش عشق بر سینه شهر خودنمایی بیشتری دارد و سر هر کوچه می توان نگاه شهیدی را بر اعمال خود نظاره گر بود.

مادران شهید این روزها عکس فرزندانشان را تنها در آلبوم خانه نگهداری نمی کنند بلکه هر روز که از منزل خارج می شوند به شهیدشان سلام می کنند.

جوانی می گفت: من هر روز که از خانه خارج می شوم به شهیدی که عکسش را می بینم قول می دهم تا برگشتنم به خانه، شرمنده اش نشوم.

اما مادر شهیدی هم هست که با دیدن عکس شهیدش بر سرکوچه خاطراتش بارانی می شود. او هنوز یاد جوانش که حتی فرصت نشد دخترش را بعد از تولد ببیند در ذهن دارد و اشک را گریزی برای پوشاندن غمش باقی نمی گذارد.

او اما غصه دار نیست که غمش،غم عاشقی است و عاشقی نعمتی نیست که به هر کسی بدهند. او می گوید: من خودم فرزندم را راهی جبهه کردم و او عزیزتر از علی اکبر حسین (ع) نبود.

این روزها عکس شهدا بر سر تمام کوچه ها نصب شده است.

به گفته دکتر پیرهادی رئیس سازمان بسیج شهرداری تهران 36 هزار عکس شهید بر سر کوچه ها نصب شده است.

وی افزود: ترویج گفتمان دفاع مقدس وظیفه ای همگانی است و می بایست نهادینه شود.هر فرد یا نهادی براساس وظایف خود باید در این زمینه کارکرد داشته باشد و اگر بخواهیم کارکرد بسیج را در این زمینه بررسی کنیم،باید بگوییم این نهاد مردمی و انقلابی باید سهم بیشتری در این راستا داشته باشد. نتیجه این کارکردها زنده نگه داشتن باورهایی است که هزاران نفر برای حفظ این باورها جان خود را نثار کرده اند؛بنابراین حفظ یاد،نام و اندیشه های شهدا در راستای حفظ گفتمان دفاع مقدس لازم است.

وی اظهار کرد:نباید تصور کرد مقوله ایثار و شهادت تنها در زمان جنگ تحمیلی کاربرد داشت بلکه بنابر مقتضیات و هر زمانی کارکردهایی دارد. از سوی دیگر، قانون نیز ظرفیت های لازم را برای نهادینه کردن گفتمان دفاع مقدس پیش بینی کرده است. موفقیت به کارگیری ظرفیت های قانونی نیز در این راستا، در گرو تقویت روش ها است.(ایسنا)


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/14 10:20:3
یک شنبه 21 تیر 1394  5:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها