0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

می دونی چرا روی ماشین ها، چادر می کشند ؟

می دونی چرا روی ماشین ها، چادر می کشند ؟
کلامی از شهیده فاطمه جعفریان 
زمان شاه بود . داشتیم در خیابون قدم می زدیم . خانم بی حجاب داشت جلومان راه می رفت . فاطمه رفت جلو و بدون هیچ مقدمه ای ازش پرسید : « ببخشید خانم ، اسم شما چیه ؟ » خانم با تعجب جواب داد : زهرا،چطور مگه چیه ؟»فاطمه خندید و گفت هم اسمیم »،

بعد گفت : «می دونی چرا روی ماشینا، چادر می کشند ؟»خانم که هاج و واج مانده بود گفت:«لابد چون صاحبشون می خوان سرما و گرما و گرد و غبار و اینجور چیزا به ماشینشون آسیب نزنه ».فاطمه گفت:«آفرین! من و تو هم بنده های خدا هستیم و خدا بخاطر علاقه اش به ما، پوششی بهمون داده تا با اون از نگاه های نکبت بار بعضیا، حفظ شویم و آسیبی نبینیم . خصوصا هم نام حضرت فاطمه سلام الله علیها هم هستیم … بعدها که اون خانم رو دیدم محجبه شده بود .»

برگرفته از کفش های به جا مانده در ساحل ، ص۱۷


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/22 11:10:46
 
جمعه 19 تیر 1394  2:24 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای خواندنی مقاومت حماسه آمیز شهید احمد کاظمی در عملیات رمضان

ماجرای خواندنی مقاومت حماسه آمیز شهید احمد کاظمی در عملیات رمضان
یادمان شهدای عملیات رمضان (معروف به پاسگاه زید)
 

به منظور ارج نهادن بر ایثار و فداکاری ملت شجاع و رزمندگان دلاور اسلام و همچنین زنده نگه داشتن یاد و خاطره تمامی شهیدان گرانقدر ۸ سال دفاع مقدس و عملیات رمضان و بخصوص شهیدان حسین خرازی، رضا حبیب الهی، مصطفی ردانی پور، احمد کاظمی گزارش مستند زیر توسط راوی قرارگاه فتح در صحنه عملیات تهیه شده است که پیرامون احداث شبانه خاکریز جنوبی منطقه در مرحله پنجم عملیات که از ۱۰ کیلومتر خاکریز، ۱۰۰ متر آن به روز کشیده شده است و شهید احمد کاظمی با تمام توان تلاش می کند تا ۱۰۰ متر مذکور خاکریز را کامل کند و این در حالی است که در زیر دید و تیر مستقیم انواع سلاحهای دشمن قرار دارد.


این گزارش، نمونه کوچکی از ایثار و فداکاری رزمندگان اسلام است که ۸ سال نه با رژیم بعثی عراق (روایت اسناد) بلکه با تمام دنیای مبارزه نمودند.

شرح ماجرا:

با شروع عملیات، نیروهای تأمین کننده دستگاه‌های مهندسی همراه نخستین گروه تک ور شروع به پیش روی کردند و با نفوذ تا عمق مواضع دشمن، لودر و بولدوزرها را هم پشت سر خودشان به دل دشمن بردند. با یک تأخیر یک و نیم ساعته، مقاومت دشمن از هر دو جناح در هم شکسته شد و نیروها به محل مورد نظر رسیدند.

آن‌ها احداث خاک ریزها را از محل مثلثی‌ها در عمق ۱۰ کیلومتری منطقه دشمن به سمت مواضع خودی شروع کردند.

خاک ریز احداث شده در شمال منطقه (یعنی خاک ریز سمت راست) با دقت و سرعت پایان یافت. حاج رضا حبیب الهی خودش مستقیماً از جلوترین نقطه ای که نیروهای خودی حضور داشتند بر عملیات مهندسی نظارت می کرد.

اما در جناح چپ منطقه عملیاتی کار گره خورد. در این جناح به دلیل مقاومت شدید دشمن و وجود تیربارهای فراوان، تیم‌های عملیاتی به سختی توانستند نفوذ کنند و تانک‌های متعدد دشمن که در این منطقه بودند، کار را به نحو دیگری رقم زد و در مجموع مقاومت نیروهای عراقی، آتش تیربارها و تیر مستقیم تانک اجازه نداد تا کارها طبق طراحی قبلی پیش برود.

نیروهای خودی کار خود را متوقف نکردند و به آن ادامه دادند ولی بر اثر اوضاع به وجود آمده، عملیات احداث خاک ریز طبق برنامه پیش نرفت و به صورت کامل تمام نشد.

قرار بود خاک ریز احداثی در منطقه دشمن و خاکریز ایجاد شده از منطقه خودی در نهایت و در وسط به هم وصل شوند که عملیات به طور کامل صورت نگرفت و حدود یک صدمتر در وسط بین دو خاک ریز باز مانده بود که عملیات احداث به سبب روشنایی صبح و فشار مضاعف دشمن و ، متوقف شد. نیروها و تجهیزات خود را چندین برابر کرد.

دشمن اگر موفق می شد که مانع اتصال این خاکریز شود، می توانست با زرهی به مواضع نیروهای خودی نفوذ کند و کار را پایان دهد و یا چون نیروها از این جناح آسیب پذیر بودند، مانع رفت و آمد و تدارک آن‌ها در جلو باشد. دشمن برای این کار، بیش از ده دستگاه تانک آورده و در فاصله حدود یک کیلومتری در مقابل این شکاف قرار داده بود.

تانک‌ها و تیربارها به نوبت به این حد فاصل یک صد متری تیر مستقیم می زدند تا به هرصورتی که شده مانع اتصال خاک ریزها باشند. علاوه بر آن، چند گروه توپخانه و کاتیوشا نیز منطقه مورد نظر را هدف گرفته بودند.

ولوله عجیبی آن محدوده را فراگرفته بود؛ نیروهای خودی و مسئولان عملیاتی تیپ ۸ نجف و قرارگاه فتح همه جمع شده بودند و می خواستند به هر نحوی که شده دو خاک ریز را به هم وصل کنند و به این مسئله خاتمه بدهند.

شهید حبیب الهی هم از سمت راست فارغ شده و به یاری آمد، ولی چشمان سرخ شده او که به پیاله خون شبیه بودند، نشان از خستگی و بی خوابی زیاد وی می دادند که توان او را گرفته و جسمش را فرسوده کرده بود به نحوی که هنگام راه رفتن تلوتلو می خورد و حتی حرف زدنش هم طبیعی نبود. غیر از ایشان، »ردانی پور« فرمانده قرارگاه فتح و »خرازی« فرمانده تیپ ۴۱ امام حسین(ع) نیز آمده بودند.


«احمد کاظمی» فرمانده تیپ ۸ نجف که شب سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشته بود، و در این محور علاوه بر شکستن خط دشمن و پیشروی تا عمق ۱۰ کیلومتری منطقه دشمن مسئولیت تامین چپ منطقه عملیات نیز به عهده وی بود، لذا در تلاش بود که این صد متر خاکریز را به هم وصل کند.

برادر کاظمی چند نفر راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از میان بچه‌های تیپ را انتخاب کرد. او به راننده نفربرها مأموریت داده بود تا در حدفاصل یک صدمتر باقی مانده خاکریز، در مقابل دید دشمن به چپ و راست بروند و گرد و خاک به پا کنند تا دشمن نتواند این رخنه را به خوبی تشخیص داده و دستگاه‌های مهندسی را هدف قرار دهد.

 علاوه بر این در دو طرف خاکریز چند دستگاه تانک و توپ ۶۰۱ و چندین قبضه تیربار مستقر کرده بود تا پاسخ آتش دشمن را بدهند خودش هم بلندگویی دست گرفته و بدون ترس در وسط این یک صد متر به چپ و راست حرکت می کرد ، در حالی که گاهی دعای فرج می خواند و گاهی به دستگاه‌ها دستور می داد خاک کنند.

 او علی الدوام قدم می زد و دعا می خواند، می گفت: «نفربر خاک کن، لودر بیل بزن، بیلتو بالا بیاور، بالاتر، بارک الله لودر! آفرین لودرچی! نفربر خاک کن، نفربر خاک کن تانکها شلیک کنند دیده بان به توپخانه بگو جواب آتش دشمن را بدهند تیرچی‌ها شلیک کنند اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن العسکری.»

تمامی این کارها در جلو دید دشمن صورت می گرفت. نفربرها، لودرها فرمانده تیپ و نیروهای رزمنده همه و همه در زیر آتش شدید و دید تیرمستقیم دشمن این فعالیت‌ها را انجام می دادند؛ همه سینه به سینه تانک‌های دشمن جسورانه در فکر ادامه کار و تکمیل خاک ریز بودند، صحنه غریبی بود، تصویر کاملی از شوق و خدمت به اسلام و ایثار و اوج فداکاری بود. …

در این حین راننده لودر از فرط خستگی از حال رفت و به پایین افتاد. بچه‌ها فوراً دور و برش را گرفتند، آبی به صورتش زدند. شهید ردانی پور نیز که در آن جا حضور داشت سریعاً به بالینش رفت و او را تشویق کرد و از زحمات او قدردانی نمود، احمد کاظمی فرمانده تیپ ۸ نجف سر و صورتش را بوسید و چون نیرویی برای جایگزینی وی وجود نداشت ناچار دوباره برخواست و کار را ادامه داد.

چند دقیقه بعد یک گلوله توپ به کنار دستگاه لودر خورده و آن را به آتش کشید. راننده لودر نیز زخمی شده و به عقب منتقل شد.

در همین لحظات چند دستگاه مهندسی با راننده از راه رسیدند و با وجود شهید شدن چند نفر، خاکریزها به هم وصل شد و نزدیکی‌های ظهر کار تمام شد.

در حقیقت خاک ریزی را که تقریباً ده کیلومتر بود، در طول هشت ساعت شب احداث کرده بودند. در طول روز که دشمن به مقابله برخواسته بود، یک صد متر باقی مانده را حدوداً در طول پنج ساعت ایجاد کردند.

ظهر که مسئولان عملیات تیپ‌ها و تیم‌های مهندسی برای ارائه گزارش به قرارگاه آمدند، همگی با چشم‌های سرخ شده، لباس‌های خاک آلود و تنی خسته بر سر سفره نشستند …

حبیب الهی که به قرارگاه آمد چشمانش مثل هلو شده بود، قرمز و باد کرده، انگار می خواست از حدقه در بیاید ! شاید دو روز بود که نخوابیده بود. از بس که گرد و خاک و دود بر روی مژه‌هایش نشسته بود، مژه‌هایش به هم چسبیده بودند.

لباس‌ها و صورتش پر از گرد و خاک و دود و باروت بود، اصلاً قیافه غیرطبیعی داشت، انگار از وسط آتش در آمده بود! منظره عجیبی پیدا کرده بود. هر کس که حاج رضا را می دید، مات می ماند که این آدم چه قیافه ای پیدا کرده است.

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/22 10:36:10
جمعه 19 تیر 1394  2:24 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بوی عشق

بوی عشق
خاطره ای از سرلشکر شهید حاج احمد کاظمی 

بسم رب الشهدا و الصدیقین
احمد وقتی از یاران شهید خود سخن می گوید
بی تاب می شود وگریه می کند.
آن کلاه پشمی را که کلی خاک بر آن نشسته،می کشد روی پیشانی تا ابروها
و بعد از ته دل آهی می کشد که دل را آتش می زند.به چشم های او نگاه می کنی بوی عشق می دهد.
می دانید بوی عشق چیست؟


بوی عشق،
بوی بدن های سوخته در معبر مین 
عملیات رمضان است.
.....
برگرفته از کتاب " احمـــد" 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/22 10:29:32
جمعه 19 تیر 1394  2:24 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از هشت روز اسارت در ناو آمریکایی‌

روایتی از هشت روز اسارت در ناو آمریکایی‌
تفنگداران‌ ویژه آمریکایی با هیکل‌های بزرگ و سلاح‌های مدرن دورتادور شناور ایستاده و همه به طرف من نشانه روی کرده بودند. مردد بودم که طناب را رها کنم یا نه، که در یک لحظه متوجه شدم موهای سرم در دست یک غول آمریکایی است. 
آمریکای جهانخوار در طول جنگ تحمیلی عراق علیه ایران؛ با حضور همه جانبه خود کمک های زیادی به عراق می‌کرد که یکی از این نقاط خلیج فارس بود. روایت زیر بیان دخالت آمریکا در خلیج فارس است.

***

برای انجام ماموریت محوله به مدت یک ماه از تهران به منطقه دریایی بوشهر رفته بودم. از طرف فرمانده مربوطه ماموریتی به گروه ما ابلاغ شد که در پی آن، شب شانزدهم مهرماه برای گشت‌زنی در منطقه آبهای خلیج فارس در شناورهای خود مستقر شدیم و از بوشهر به طرف جزیره فارسی حرکت کردیم.

پس از طی مسافتی و بعد از پشت سر گذاشتن امواج پرخروش دریا، حدود ساعت 4 بعد‌از ظهر به جزیره فارسی رسیدیم. در آنجا پس از اینکه نسبت به ماموریت محوله کاملا توجیه شدیم، سلاح‌های سازمانی و مهمات هر شناور تحویل شد. پس از خداحافظی با یکدیگر، 5 شناور تندرو به طرف منطقه ماموریتی به حرکت درآمدند.

هوا به تدریج رو به تاریکی می‌رفت، خورشید خودش را پشت افق آبهای گرم خلیج فارس پنهان می‌کرد. امواج دریا هر لحظه سهمناک‌تر می‌گشت. شناورهای ما سینه دریا را می‌شکافت و به پیش می‌رفت. ساعت 7شب بود که وضو گرفتیم و نماز مغرب و عشا را داخل شناورهای خود، در دل دریا اقامه کردیم. آن شب ما حال عجیبی داشتیم.

نماز که به پایان رسید با خضوع و خشوع خاصی با خالق خویش راز و نیاز کردیم. دلیرمردان دریا‌دل، آماده انجام ماموریت محوله بودند.

در حال گشت‌ زدن چند هدف را در منطقه مشاهده کردیم که برایمان تازگی داشتند و احساس می‌شد این هدفها برای انحراف ما در منطقه است. پس از شناسایی کامل هدف‌ها، مشخص شد که هدفها کاذب هستند. در همین حین چند هواپیما از بالای سر ما گذشتند. ما احتمال دادیم که متعلق به کشورهای منطقه باشند و برای شناسایی و عکسبرداری از منطقه به پرواز درآمده‌اند. چون حکمی برای مقابله با این هواپیما نداشتیم، حرکتی از خود نشان ندادیم.

پس از عبور این پرنده‌های آهنین، حضور چند هلیکوپتر را در نزدیکی خود احساس کردیم. دقایقی نگذشته بود که هلیکوپترها را به وضوح با چشم غیرمسلح هم دیدیم و از آنجا که مشخصات پرنده‌های امریکایی را می‌دانستیم، مطمئن شدیم که آنها مربوط به ارتش آمریکاست، اما چون نمی‌خواستیم آغاز‌کننده درگیری باشیم و همچنین ماموریت ما حفاظت و گشت‌زنی در آبهای خودمان بود، هیچ‌گونه عکس‌العملی از خود نشان ندادیم.

اما ناگهان هلی‌کوپتر‌های آمریکایی بالای سر شناورهای ما ظاهر شدند و ددمنشانه یکی از شناورها را مورد هدف موشک قرار دادند، بلافاصله بچه‌ها به حالت دفاعی درآمدند و به طرف آنان شروع به تیراندازی کردند.

ساعت 5/9 شب بود. از هلی‌کوپتر‌ها آتش می‌بارید. اولین هلی‌کوپتری که یکی از شناورهای ما را مورد هجوم قرار داد، به صورت دایره از منطقه درگیری خارج شد. چون کاملا غافلگیر شده بودیم، تصمیم گرفتیم به صورت تاکتیکی از منطقه خارج شویم. هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که یکی از برادران فورا موشک استینگر را برداشت و به طرف هلی‌کوپتر دوم که بالای شناور ما بود، نشانه رفت.

نام مقدس «یا فاطمة‌الزهرا (س)» از زبان برادری که موشک را شلیک می‌کرد، در منطقه طنین‌افکن شد و هلی‌کوپتر آمریکایی منفجر گشت. تکه‌های گداخته هلی‌کوپتر در کنار ما بر روی آب افتاد. در همین دقایق کوتاه، دو فروند از شناورهای ما موفق شدند خود را از منطقه درگیری نجات بدهند.

با منفجر شدن هلی‌کوپتر آمریکایی، منطقه مثل روز روشن شد، و پس از آن چند هلی‌کوپتر دیگر آمدند و خفاش‌گونه دو شناور دیگر را مورد تهاجم وحشیانه خود قرار دادند. البته زدن هلی کوپتر توسط دریادلان اسلام و آمدن چند هلی‌کوپتر دیگر و حمله وحشیانه آنها چند دقیقه‌ای بیش طول نکشید.

شناور ما هم که مورد اصابت موشک هلی‌کوپتر‌های آمریکایی قرار گرفته بود، آتش گرفت و ما به داخل آب پریدیم. یکی دیگر از شناورهای موتورش آتش گرفته بود و برادران داخل آن در حال دفاع بودند، هلی‌کوپتری بالای سرشان آمد و آنها را به رگبار‌ بست و سرنشینان آن شناور پس از یک درگیری نابرابر با دژخیمان آمریکایی به فیض شهادت نائل آمدند.

در داخل آب و در آن فضا احساس کردم که توانم از دست رفته است؛ ولی ذکر و یاد خدا نیروی عجیبی در من به وجود می‌آورد. وقتی که می‌خواستم شنا بکنم، متوجه شدم که پای راستم حرکت نمی‌کند. در آن لحظه بود که دریافتم پایم با گلوله‌های خفاشان آمریکایی مجروح شده است. دستم را به صورتم کشیدم، حس کردم که پوست صورتم کنده شده و در کف دستم جمع شد. متوجه شدم بدنم سوخته است. در طول 90 دقیقه‌ای که در آب بودیم، هلی کوپتر‌های آمریکایی بالای سر بچه‌ها حرکت می‌کردند و آنها را یکی، یکی به کالیبر می‌بستند. در سمت راستم، صدای برادری را که طلب کمک می‌کرد، شنیدم، اما یکباره هلی‌کوپتری به او نزدیک شد و صدایش دیگر شنیده نشد. در آن لحظات سخت و دشوار به خود ناامیدی را ندادم، چرا که ناامیدی خود گناه است.

چون لباس‌ها باعث سنگینی من در آب می‌شد، فورا لباسهایم را از تن بیرون آوردم و برای اینکه بتوانم از گلوله‌های هلی‌کوپتر‌ها در امان باشم، جلیقه نجات را هم از تنم درآورده و بر روی آب رها ساختم. هنگامی که حس می‌کردم هلی‌کوپتر به طرف من می‌آید به زیر آب می‌رفتم و پس از عبور آن دوباره به سطح آب می‌آمدم.

در آن لحظات یکی از برادران فریاد می‌زد: برادران، برادران، به طرف بویه بیایید. چون جریان آب برخلاف جهت بویه بود، هرچقدر تلاش می‌کردیم، آب ما را پایین می‌برد. کم کم توانم رو به تحلیل رفت و چون پایم تیر خورده بود، مرتب به زیر آب می‌رفتم و به بالا برمی‌گشتم. دیگر رمقم تمام شده بود که به یکباره دیدم شناوری به طرف من می‌آید. احتمال دادم که شناور خودی باشد، خوشحال شدم، به سمتش شنا کردم. اما ناگهان متوجه شدم آمریکایی است.

تفنگداران‌ ویژه آمریکایی با هیکل‌های بزرگ و سلاح‌های مدرن دورتادور شناور ایستاده و همه به طرف من نشانه روی کرده بودند. طنابی را که انداخته بودند، گرفتم. آنها مرا به طرف شناور کشیدند. مردد بودم که طناب را رها کنم یا نه، که در یک لحظه متوجه شدم موهای سرم در دست یک غول آمریکایی است.

آمریکایی انسان‌نما، چنان محکم سر مرا به لبه شناور کوبید که بینی‌ام شکست. حس کردم که الان سرم را جدا می‌کنند، لذا با یک فشار خودم را داخل آب انداختم. آمریکایی‌ها اسلحه‌هایشان را به طرفم نشانه گرفتند و دوباره طناب انداختند. با خود گفتم: شاید با اسیر شدن بتوانم زنده بمانم تا پرده از جنایت این جنایتکاران بردارم. طناب را گرفتم. مرا به داخل شناور انداختند و با دستبند‌های مخصوص دستها و پاهایم را بستند.

دقایقی بعد بچه‌ها را یکی یکی از آب گرفتند و به کف شناور انداختند، اما چون کیسه‌ای بر روی سرمان بود، نمی‌توانستیم یکدیگر را ببینیم. از شدت درد جراحات بدن فریاد می‌زدم که ناجوانمردانه با قنداق تفنگ به پشتم زده شد.

برای اینکه از کتک‌های آنان در امان باشم، با تحمل درد، سکوت اختیار کردم. این شناور که حدس می‌زدم ناوچه باشد، نیم ساعتی در حرکت بود نزدیک شناوری دیگر پهلو گرفت.

همانطور که با صورت در کف شناور افتاده بودم، یکی از آمریکایی‌ها پاهایم را گرفت و از زمین بلند کرد و بعد مثل یک جسم بی جان، به طرف بالا، که شناور بزرگ بود، پرتاب کرد.

افراد داخل شناور بزرگتر، گویی عقده بیشتری داشتند، از این رو با تمام وجودشان ما را می‌زدند. پس از اینکه آمریکایی‌ها از زدن ما خسته شدند، ما را به اتاقی بردند. شخص نسبتا جوانی که فارسی هم بلد بود، جلو آمد و از من مشخصات فردی خواست.

گفتم: «رضا کریمی» هستم.

وقتی که مشخصات را نوشت، با من کاری نداشت. اما برادران دیگر را اذیت کرده بود. پس از اینکه همه را چک کردند و مشخصاتی را نوشتند، ما را با بدنی مجروح سوار هلی‌کوپتر کردند. نمی‌دانم ما را در چه وضعیتی قرار داده بودند که باد شدیدی به بدن مجروحمان می‌خورد و از شدت باد لباس‌هایی که بر تنمان بود، پاره می‌شد. حس می‌کردم که ما را زیر هلی‌کوپتر بسته‌اند. پس از یک ساعت و نیم پرواز، هلی‌کوپتر بالای ناو آمریکایی قرار گرفت. من طوری قرار داشتم که از بالا ناو را می‌دیدم. سربازان مسلح دور تا دور ناو ایستاده بودند.

هلی‌کوپتر روی سطح ناو فرود آمد. سپس ما را داخل راهرو ناو بردند و حدود 30 دقیقه با همان بدن مجروح و مصدوم از ضرب و شتم جانیان آمریکایی، در آنجا نگه داشتند. سربازان می‌آمدند و تند تند از ما عکس می‌گرفتند. به دلیل خونی که از ما رفته بود، احساس تشنگی می‌کردیم. از آنها آب می‌خواستیم.

پس از یک انتظار سخت و دردناک، ما را به زیرزمین ناو بردند. در آنجا یک راهرو باریکی بود که چند تخت را در خود جای داده بود. ما را روی تخت‌ها انداختند و به صورت خیلی سطحی، جراحاتمان را پانسمان کردند. هنوز دقایقی از پانسمان جراحات نگذشته بود که فردی نقاب بر صورت به طوری که فقط چشمانش دیده می‌شد وارد اتاق شد. دوباره بازجویی از ما شروع شد.

اسمت چیست؟ چند تا شناور بودید؟از کجا و برای چه آمده‌اید؟

می‌دانستم اگر از دادن جواب خودداری کنم، اذیت خواهند کرد و شاید با دادن شکنجه‌های سخت‌تر از ما حرف بکشند. بنابراین، حرفهایی را سر هم کردم و به آنها تحویل دادم. از نوع سلاح‌ها که پرسید، خودم را به بدحالی زدم و به خودم پیچیدم و گفتم: نمی‌دانم.

فردای آن روز مجددا همان بازجو آمد و سوالات روز قبل را از من پرسید. می‌خواست بداند در صحبت‌های من تناقضی وجود دارد یا خیر؟ که با لطف خدا، همان حرفها دوباره به خاطرم آمد و به او جواب دادم. در ناو، پایم را که گلوله خورده بود عمل کردند و بدنم را که سوخته بود، موقتا درمان کردند.

دوباره محاکمه و بازچویی شروع شد. این بار مرد میانسالی که فارسی صحبت می‌کرد به سراغم آمد و برای اینکه مرا فریب دهد، با خوشرویی برخورد کرد و به من گفت:

«نام و نام خانوادگی؟ ...

نام همسر؟ ...

تعداد فرزندان؟...

کجا بودی؟...

من با تو دوست هستم. حرفهایی که بین من و تو زده می‌شود، من می‌دانم و تو و خدا، اگر با من حرف بزنی، با هم دوست هستیم. والا من دیگر از عاقبت تو خبری ندارم؛ تو باید یکسری مطالب را به من ارائه بدهی.

این فرد احتمالا از سوی سازمان سیا بود. چون پس از انجام کار پزشکی، ما را پیش این فرد می‌بردند. ابتدا پیشنهاد پول داد و گفت: اگر مشکلی داری، برایت حل می‌کنم.

گفتم: فعلا خوب هستم و هیچ مشکلی ندارم.

او فکر کرد که می‌خواهم با او همکاری کنم.

گفت: شما فعلا استراحت کنید، بعدا می‌آیم.

مرحله چهارم بازجویی شروع شد. این بار بیوگرافی کاملی می‌خواستند.

گفتم: سرباز هستم، یکی از دوستانم گفت بیا برویم در دریا گشت بزنیم که من هم به عنوان کمک قایقران با او آمدم. چند هلی‌کوپتر آمدند و ما را به رگبار بستند. بعد، شما ما را از آب گرفتید و من اصلا از این حرفهایی که شما می‌زنید، اطلاعی ندارم.

پرسید: چرا به جنگ آمده‌ای؟

گفتم: اهل جنگ نیستم، من سرباز هستم، باید فقط خدمت کنم تا مشکلاتم حل شود.

بازجو پرسید: مسئول گروه شما کیست؟ مهدوی را می‌شناسی؟

این مطلب به ذهنم آمد که اینها مهدوی را می‌شناسند. باید طوری سخن بگویم که ذهنیت آنها را از بین ببرم. گفتم: مسئول ما یک فرد قد بلندی است! برادر مظفری که قد بلندی داشت و در جمع ما هم بود به ذهنم آمد.

بازجو گفت: نه، آن قد بلند را که زیاد هم سوخته و چاق است نمی‌گویم!

سپس بازجوی آمریکایی راجع به مظفری پرسید که چه کاره است؟ در جوابش گفتم: اصلا او را ندیده‌ام، من فقط رفیقم را می‌شناسم.

بازجو فورا پرسید: در بین اینهاست؟

گفتم: نه، در داخل قایق کنار من بود. نمی‌دانم حالا زنده است یا نه.

با جواب‌های من تقریبا متقاعد شد و پرسید: دوست داری به ایران بروی؟

گفتم: خوب خانواده‌ام در ایران است. معلوم است که دلم می‌خواهد به ایران بروم!

بازجو گفت: ما شما را به ایران می‌فرستیم. اول باید از نظر پزشکی آماده بشوید و مشکلی نداشته باشید. ما شما را به ایران خواهیم فرستاد.

بعد، ما را از آنجا حرکت دادند و با هلی‌کوپتر به همان ناو اولی بردند. دکتر‌هایی که در آنجا بودند، ما را معاینه کردند تا اینکه چند نفر ساک به دست آمدند. از نشانی که روی سینه‌هایشان نصب شده بود، فهمیدم که از صلیب سرخ‌اند.

در همین حین، مترجمی را که همراه افراد صلیب سرخ بود، به نظرم آشنا آمد. به دقت به او نگریستم. درست حدس زده بودم، همان بازجویی بود که روزهای اول نقاب بر چهره داشت و از ما بازجویی می‌کرد. وقتی که به چشم‌های او خیره شدم، احساس کرد که او را شناخته‌ام. لذا زیاد طرف من نمی‌آمد. به هر حال او افراد صلیب سرخی را به ما معرفی کرد و از ما خواست همه مشخصات و درخواستمان را به اینها بگوییم. مجددا مشخصات خود را برای آنان بیان و اعلام کردیم که خواستار اعزام به جمهوری اسلامی ایران هستیم. افراد صلیب سرخ جهانی به ما پیشنهاد کردند: هر جایی که مایل باشید می‌توانیم شما را به آنجا بفرستیم. ما قاطعانه به آنها گفتیم: هرگز حاضر نیستیم جای دیگری جز ایران برویم.

صبح روز بعد، مجددا از تمام بدنمان که جراحت برداشته بود، عکس گرفتند و چشمهایمان را بستند و در حالی که پنبه در گوش‌های ما گذاشته بودند، به مدت یک ساعت ما را زیر آفتاب بر روی ناو نگه داشتند. سپس ما را بر روی برانکارد بستند و داخل هلی‌کوپتر گذاشتند تا جهت تحویل ما به کشور عمان حرکت کنند.

هلی‌کوپتر از روی ناو آمریکا پرواز کرد و پس از یک ساعت پرواز فرود آمد. به ذهنم آمد که اینجا باید یک پایگاه نظامی در یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس باشد. چرا که نسبت به مختصاتی که از منطقه در ذهن داشتم، از ناو تا عمان مسافت زیاد است و در نتیجه هلی‌کوپتر نمی‌تواند یکسره پرواز کند. حدسم صحیح بود.

از داخل هلی‌کوپتر با چشمان بسته، سریعا ما را به داخل هواپیمای C-130 انتقال دادند. پس از اینکه هواپیما مسافتی را طی کرد، در فرودگاه عمان به زمین نشست. نمایندگان صلیب سرخ عمان، داخل هواپیما آمدند و پس از خوش‌آمد‌گویی، ما را از هواپیما خارج و به داخل آمبولانس بردند. نظامیان از داخل هواپیما پیاده نشدند و زمانی که ما را داخل آمبولانس گذاشتند، مجددا هواپیما آماده رفتن شد.

آمبولانس به طرف اورژانس مستقر در فرودگاه مسقط (پایتخت عمان) حرکت کرد. در آنجا دکترها فورا بالای سر ما آمدند و پانسمان را عوض کردند و فوریت‌های پزشکی را انجام دادند. دکتر‌های عمانی از این قضیه اظهار تاسف کرده و خوشحال بودند که ما به ایران برمی‌گردیم. سفیر جمهوری اسلامی در آنجا به ملاقاتمان آمد. ما کلا دو ساعت در داخل فرودگاه عمان بودیم.

نمایندگان ایرانی برای تحویل ما آمدند و ما را به داخل هواپیما بردند. در تمام لحظات توسط عمانی ها از ما فیلمبرداری می‌شد که بچه‌ها در همان لحظه سوار شدن بر هواپیما، شعار «الموت لامریکا» سر دادند. در این لحظات شور و شوق عجیبی در بچه‌ها بوجود آمده بود، دلتنگ برادرانی بودیم که چند روز پیش کنارمان بودند و دیگر، مسافر هفت آسمان آبی شده بودند.

هواپیما سرزمین عمان را ترک گفت. یک ساعت پرواز کردیم تا هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاه بندر عباس به زمین نشست. پس از اینکه استاندار بندر عباس به ملاقات ما آمد و سوخت گیری تمام شد، هواپیما به طرف تهران پرواز کرد.

اشک شوق در چشمان ما حلقه زد، پس از هشت روز اسارت در چنگال دژخیمان آمریکایی به وطن اسلامی‌مان بازگشتیم و در فرودگاه مورد استقبال شخصیت‌های مملکت قرار گرفتیم.

راوی: رضا کریمی

نگارنده : admin2 در 1392/5/22 8:39:32
جمعه 19 تیر 1394  2:25 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رادیوی دردسرساز حاج آقا ابوترابی

رادیوی دردسرساز حاج آقا ابوترابی
یکی از آزادگان در خاطرات خود گفت:‌ بعثی‌ها برای اینکه در آخرین لحظات بتوانند از من اعتراف بگیرند که رادیو متعلق به حاج آقا ابوترابی بوده، به هر روشی دست زدند. 
با همه محدودیت های اسرا در دوران اسارت؛ اسرای ایرانی برای اطلاع از اخبار از روش‌های مختلفی استفاده می‌کردند و در این راه جان خود را نیز به خطر می‌انداختند. با هم مطلبی در این زمینه می‌خوانیم.

***

ما رادیویی در اردوگاه داشتیم که تنها وسیله خبرگیری و اطلاع از اوضاع و احوال جمهوری اسلامی ایران بود، ولی سرانجام عراقی‌ها رادیو را کشف کردند و به دنبال صاحب یا فرد استفاده کننده بر آمدند.

در آن شرایط اگر کسی گیر می‌افتاد و متهم به جرمی! می‌شد، رفتنش بازگشت نداشت و هر کس چنین اتهامی به گردنش می‌افتاد، باید با زندگی خداحافظی می‌کرد؛ چون عراقی‌ها در آن بحبوحه دنبال چنین مواردی می‌گشتند تا با دستاویزهای ناچیز و پوچ و بهانه‌هایی بی‌دلیل، بچه‌ها را محکوم و بعد، نابود سازند.

در آن موقعیت، خواه ناخواه یک نفر باید فدایی می‌شد تا بقیه را نجات دهد، و بنابراین بنده مسئولیت آن رادیو را به عهده گرفتم. مرا به زندان انداختند و فشار و اذیت و آزار شروع شد. در ابتدا من گفتم که رادیو را فقط برای بازی کردن با خود داشتم و وانمود می‌کردم که استفاده خبری از آن در کار نبوده. اما فشار عراقی‌ها و حساسیت‌شان بسیار زیاد بود و من دلیل آن همه کنجکاویشان را نمی‌دانستم؛ تا اینکه یک نفر از نیروهای ساواک عراق گفت: پسرم! ما چیزی از تو نمی‌خواهیم، هر چه هم بخواهی به تو می‌دهیم، ماشین در اختیارت می‌گذاریم، موتور و ... فقط تو یک چیز را بگو!

پرسیدم: از من چه می‌خواهید؟

گفت: فقط بگو این رادیو متعلق به سید علی ابوترابی است، تا هر چه می‌خواهی به تو بدهیم.

فهمیدم مسئله مربوط به جان حاج آقاست و مسئله او هم، مسئله جان کلیه اسراست. چون اگر حساب کنیم از اسرای اول جنگ که الان بازگشته‌اند نباید حتی یک نفر زنده مانده باشد، زیرا حاج آقا کسی بود که همه را از همان ابتدا هدایت کرد و روش‌ها و ترفندهای دشمن را شناساند و اشتباهات بچه‌ها را متذکر شد تا بهانه به دست بعثیان نیفتد. او بود که جلوی خیانت بعضی از ایرانی‌ها را گرفت و افرادی که خود فروخته بودند را آگاه کرد. چون بارها شده بود که برادرانی را که حتی کارت صلیب سرخ را هم داشتند، با علامت‌هایی که مشخص شده بود، شب هنگام آنها را شناسایی کرده و با خود می‌بردند؛ به خاطر اینکه آنها سپاهی بودند یا نقشی در هدایت و آگاهی اسرا داشتند و هنوز هم بعد از ده سال خبری از آنان نیست. اما با راهنمایی‌های آقای ابوترابی و به کمک برادران این مسائل هم به تدریج حل شد.

با توجه به نقش حساس حاج آقا در سرنوشت اسرا بود که من تصمیم گرفتم مسئولیت رادیو را فقط و فقط خودم به گردن بگیرم و بنابراین با پیشنهاد عراقی‌ها از در مخالفت در آمدم.

با این کار، مرحله بعدی خشونت‌های آنان شروع شد. ابتدا با مشت و لگد، به جانم افتادند و بعد با چوب‌های کاج، و چون به نتیجه نرسیدند، سیم‌های بکسل که مخصوص این کار بریده بودند را آوردند و به شکنجه پرداختند و آنقدر ادامه دادند تا بیهوش شدم و این روش چند بار تکرار شد و در هر مرتبه نحوه شکنجه تغییر می‌کرد.

یک بار رفتند و دو نفر از برادرانی که مرا می‌شناختند را از آسایشگاه بیرون کشیدند و آوردند و گفتند: «روی فرد مورد شکنجه آب بریزید!» و با این دستور می‌خواستند به اردوگاه بفهمانند که چه بر سر من آورده‌اند. آن دو برادر از آب ریختن امتناع کردند و حتی اصرار خودم را نیز نادیده گرفتند و به همین دلیل، آنها هم جلوی من شکنجه شدند و من مجبور شدم خودم سطل آب را بردارم و بر روی خودم بریزم. باز هم در برابر آن دو، مرا شکنجه کردند و بعد که دیدند اثری ندارد، آن برادران را به آسایشگاه باز گرداندند و سپس آتش آوردند و من را بلند کردند و بر روی آتش گذاشتند ...

در آن لحظات با خودم می‌گفتم: «اگر خداوند، شهادت در جبهه را نصیبم نکرد، انشاءالله که در اسارت بکند و حالا پس از دوازده ماه اسارت به این مقام برسم، هر چند لیاقت این را ندارم که به آن درجات برسم».

با آن شکنجه نیز به نتیجه نرسیدند. به ناچار رفتند و از هر گوشه آسایشگاه، پنج نفر از بچه‌ها را آوردند و در مقابل من به شکنجه کردن آنان پرداختند، اما باز هم چیزی عایدشان نشد.

روز به روز، روش‌های شکنجه عوض می‌شد. چوب‌هایی به نام چوب خیزران آوردند که وقتی به بدن اصابت می‌کرد، گوشت بدن را می‌کند و با خود می‌برد. عراقی‌ها بی‌رحمانه با این وسایل به جان اسرا می‌افتادند ولی کمترین نتیجه‌ای نمی‌گرفتند.

بعد از چوب خیزران، نوبت وسیله شکنجه دیگری بود که عبارت از دستگاهی برقی می‌شد که با وصل کردن به بدن افراد، شوک الکتریکی وارد می‌کردند. این دستگاه وقتی به گوشت بدن وصل می‌شد درد کمتری داشت ولی وقتی به زیر بغل اتصال می‌دادند دردش شدیدتر بود و چون هیچگاه کسی لب به همراهی نمی‌گشود، طبیعتاً شکنجه به مرحله بعدی می‌رسید که در این مرحله دستگاه را به بیضه‌ها وصل می‌کردند و شوک می‌دادند که آدم جیغ می‌کشید و تحمل را از دست می‌داد.

آنها در همین حال می‌گفتند: «اگر نگویی، تو را با برق خشک می‌کنیم!» و مسلم بود که کسی چیزی نمی‌گفت؛ بنابراین در آخر کار، بدن نیمه جان اسیر به آسایشگاه فرستاده می‌شد.

شب اول در حین شکنجه، پنج نفر مترجم برای من عوض کردند. این مترجم‌ها چون با دیدن نحوه شکنجه دیدن من، طاقت نمی‌آوردند؛ به گریه می‌افتادند و مزدوران عراقی مجبور بودند آنان را تعویض کنند و کسی را بیاورند که جرأت داشته باشد.

عاقبت از خود من پرسیدند که چه کسی را برای ترجمه بیاوریم؟ من یکی از برادرانی که با حاج آقا ابوترابی رابطه‌ای نزدیک داشت و در آسایشگاه ایشان بود را در نظر آوردم و برای اینکه بتوانم توسط او با حاج آقا تماس بگیرم، نام او را بردم و گفتم:

- برادر کریم را بیاورید!

«کریم نیسی» از بچه‌های خوزستان بود و همان لحظه‌ای که او را آوردند، یک سیلی به صورت من نواخت. با خود گفتم: خدایا! چرا این هم مرا می‌زند؟!

کریم رو به عراقی‌ها گفت: «شما بروید بیرون!، من خودم از او بازجویی می‌کنم و از او اقرار می‌گیرم».

عراقی‌ها رفتند و من و او ماندیم که ناگهان پرید و سر و صورت مرا بوسید و گفت: «اردوگاه به تو بستگی دارد، تو باید جان حاج آقا را حفظ کنی! ...»

گفتم: «پس چرا مرا زدی؟!»

گفت: «این تنها راهی بود که بتوانم مدتی با تو تنها باشم و صحبت کنم تا به اردوگاه خبر برسانم. چون هیچ راهی نیست که از وضعیت تو باخبر باشیم. درهای آسایشگاه را به روی همه بچه‌ها بسته‌اند ...»

بعد از این قضیه، این برادر باز هم به سراغ من می‌آمد و در تمامی مسائل یاریم می‌داد. عراقی‌ها هم می‌گفتند: «باید بگویی رادیو متعلق به چه کسی است، تا بچه‌های اردوگاه را آزاد کنیم.»

کار به جایی رسید که ساواکی‌های استخبارات بغداد آمدند. ابتدا مرا بردند و در اتاقی روی مبل نشاندند و گفتند:

اینها اشتباه کرده‌اند که شما را شکنجه داده‌اند. شما صاحب رادیو را معرفی، و خودت را راحت کن!

در این موقع دیگر وضعیت جسمی به گونه‌ای بود که دکترهای عراقی گفته بودند: «فایده‌ای ندارد، این دارد می‌میرد.»

دیگر کل اردوگاه نیز از من قطع امید کرده بودند.

عراقی‌ها برای اینکه در آخرین لحظات بتوانند از من اعتراف بگیرند که رادیو متعلق به حاج آقا ابوترابی بوده، به هر روشی دست زدند.

من هم گفتم:

- شما اشتباه می‌کنید، من اصلاً کسی را به اسم ابوترابی نمی‌شناسم.

آنها رفتند و آقای ابوترابی را آوردند و گفتند:

این شخص در اردوگاه قبلی هم با تو بوده، تو او را نمی‌شناسی؟!

گفتم: «نه، من نمی‌شناسم». و سرانجام مجبور شدم به حاج‌آقا توهین کنم. البته قبلاً ایشان به همه بچه‌ها توصیه کرده بودند که هر وقت مجبور بودید، به هر کسی که گفتند، توهین کنید.

پس از این برنامه، باز شکنجه را شروع کردند و این کار ادامه داشت تا یک روز گفتند: «تو باید به قرآن قسم بخوری!» من بالاجبار گفتم:

- من غسل ندارم، تا غسل نکنم نمی‌توانم قسم بخورم.

با این حرف، مرا به داخل اردوگاه باز گرداندند و دو نفر از برادران اسیر را آوردند تا مرا حمام کنند. از این موقع بود که عزای اردوگاه شروع شد. زیرا این دو برادر با دیدن وضعیت بدنی من و اطلاع دادن به سایر اسرا همه را متأثر کرده بودند.

نکته‌ای را در مورد زندان قابل ذکر می‌دانم و آن اینکه داخل اردوگاه زندان وجود داشت، اما برای بازجوئی ما را به طبقه دوم اردوگاه یعنی پیش خودشان می‌بردند. در هر نوبت رفتن برای بازجوئی و شکنجه، زمان بازگشتن معلوم نبود.

یکبار در زیر شکنجه‌ها بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، خود را در اتاق مسئول اردوگاه خودمان دیدم. بعدازظهر بود؛ پرسیدم:

- «من از کی اینجا هستم؟»

گفتند: «از صبح تا حالا!» سپس تعدادی قرص به من دادند و گفتند: «تنها کاری که می‌تواند جان تو را از شر اینها رهایی بدهد و بچه‌ها را از زندانی بودن در آسایشگاه نجات دهد، این است که خودمان هم تو را بزنیم تا عراقی‌ها کمتر اذیت کنند و حساسیت‌شان در مورد تو و اردوگاه کاسته شود.»

گفتم: «هر جور خودتان صلاح می‌دانید».

گفتند: «اگر راستش را بخواهی، باید بگوییم که دکترها گفته‌اند کار تو تمام است و ماندنی نیستی؛ اگر حرفی داری، بگو!»

من چیزی برای گفتن نداشتم. فقط سلام فرستادم و گفتم: «به سید عزیز (آقای ابوترابی) بگویید زمانی که به ایران بازگشتی، سلام مرا به امام برسان!»

سپس قرص‌ها را خوردم، که عراقی‌ها آمدند. برادرها گفتند:

- «ببرید او را بکشید! اگر او مجرم است چرا مجازاتش نمی‌کنید؟»

آنها قصدشان این بود که اردوگاه آزاد شود و مرا هم از شکنجه‌ها نجات بدهند و این چیزی بود که حاج آقا ابوترابی از آنان خواسته بود. به همین جهت وقتی عراقی‌ها به پشت در و پنجره نزدیک می‌شدند، این برادران (که یکی از آنان به نام سید احمد سیدان، هنگام ورود به ایران با ما بود) شروع به زدن می‌کردند و داد و فریاد می‌کشیدند که: «ما خودمان تو را می‌کشیم یا اینکه باید اعتراف کنی».

عراقی‌ها از پشت پنجره می‌گفتند «ولش کنید، دارد می‌میرد.» ولی بچه‌ها ظاهراً محل نمی‌گذاشتند. یکی از عراقی‌ها گفت: «ولش می کنید، یا اینکه پنجره را بکنیم؟» مسئول اردوگاه گفت:

- «به شرطی او را رها می‌کنیم که او را ببرید و اگر می‌خواهید بکشید، بکشید یا هر کاری می‌خواهید، انجام دهید. چرا اردوگاه را آزاد نمی‌کنید؟ چرا بچه‌ها را در آسایشگاهها زندانی کرده‌اید؟ ...»

بعد بچه‌ها مرا رها کردند و رفتند. در آن موقع به بچه‌ها در آسایشگاه‌ها آب خوردن هم نمی‌دانند و بچه‌ها آنقدر در عذاب بودند که حاج آقا احساس کرده بود اسرا نفله می‌شوند و شاید کسی پیدا شود که طاقت نیاورد و به خاطر یک لقمه نان و یا یک لیوان آب، مسائل را بازگو کند و قضیه را لو بدهد.

برای همین دستور این گونه رفتار با من را داده بود و حتی به افراد مستقر در آشپزخانه گفته بود اگر آمدند و برای او غذا خواستند، ندهید.

به هر حال بعد از اینکه برادران مرا رها کردند و رفتند، دکتر ایرانی بالای سر من آمد و گفت: «من حتی یک قرص هم به او نمی‌دهم، او باعث شد کلیه بچه‌ها زیر فشار قرار بگیرند. اگر قرص از بهداری برای او بیاورید، من دیگر اینجا کار نمی‌کنم».

عراقی‌ها مجبور شدند دکتر خودشان را بیاورند که او هم گفت:

- «کارش تمام است و ماندنی نیست».

- این خبر به آسایشگاه‌ها رسیده بود و در تمامی آسایشگاهها دعای توسل برقرار شده بود و بچه‌ها از فاطمه زهرا (س) می‌خواستند که مرا نجات دهد.

بعد از آن، من را از اطاق مسئول آسایشگاه به طبقه بالا بردند که اگر برای من اتفاقی افتاد، بین بچه‌ها نباشم.

فردا صبح بود که صدای برادران به گوشم رسید و فهمیدم اردوگاه آزاد شده است. احساس کردم خودم هم آزاد شده‌ام و این بزرگترین کاری بود که توانستم انجام بدهم.

با آزاد شدن بچه‌ها و بی‌نتیجه ماندن روش‌ها و ترفندهای عراقی‌ها، مرحله دیگری از مسئله رادیو و من آغاز شد. سربازان عراقی گفتند: «تک تک اسرا را می‌آوریم و جلوی تو آنها را می‌کشیم تا همه چیز را بگویی.»

برادران: «رجبعلی امینی»، «عباس جمالی» و «کریم نیسی» را آوردند و جلوی من شکنجه کردند ولی به جائی نرسیدند. در عوض آنها در این ضمن مرا دیدند و خبر وضعیت مرا به اردوگاه رساندند. عراقی‌ها باز به من تکلیف کردند که: «باید قسم بخوری!»

همه اردوگاه به خاطر من ناراحت بودند. توسط دو تن از برادران به نام‌های: «روح‌الله» (که اسرا همیشه او را دعا می‌کردند) و «حسن رجائی» (که مرا حمام کرد) با حاج آقا ابوترابی تماس گرفته شد و ایشان گفته بود: «شما فقط سلامتی امام را از خدا بخواه و دست روی قرآن بگذار و هر چه خودت دوست داری بگو، نه آن چیزی که عراقی‌ها می‌خواهند».

بالاخره عراقی‌ها قرآن آوردند .

گفتم:

- «به شرطی به قرآن قسم می‌خورم که به دنبال آن، قسم حضرت عباس هم بخورم ...»

به محض اینکه اسم حضرت عباس را آوردم، آنها از جا پریدند و گفتند:

- «نه، نه ... این اسم را به زبان نیاور! ...»

آنها از آن حضرت خیلی می‌ترسیدند و زمانی که ما در زیر شکنجه‌ها دیگر طاقت نمی‌آوردیم، با گفتن «یا اباالفضل (ع)» برای چند لحظه با ما کاری نداشتند. حاج‌آقا ابوترابی هم همین توصیه را کرده بود؛ چون بر روی سید عزیز ما شکنجه‌ای نبود که انجام نداده باشند و هر شش ماه او را به سلول‌های بغداد می‌بردند و پس از آزار و اذیت باز می‌گرداندند.

این بار نیز او را به بغداد برده و گفته بودند باید امضا کنی که رادیو متعلق به من بوده است. حاج آقا گفته بود: «من از این رادیو خبری نداشتم و مال من نبوده».

پس از آن، از بغداد به سراغ من آمدند و نامه‌ای را دادند و گفتند امضا کن! من سواد نداشتم و امضا نکردم. بردند و شکنجه‌ام کردند و باز گفتند باید امضا کنی! من دیدم حاج آقا امضا کرده، چون امضای ایشان را می‌شناختم. فکر کردم شاید او احساس کرده که من دارم به شهادت می‌رسم و خواسته است خودش به گردن بگیرد.

مترجم گفت: «او به گردن نگرفته، تو امضا کن!» و به این ترتیب من کاغذها را امضا کردم. بعداً عراقی‌ها هر دفعه می‌گفتند: «این حکم اعدام توست».

آزاده :حسنعلی یزدانی

نگارنده : admin2 در 1392/5/22 8:38:37
جمعه 19 تیر 1394  2:25 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راز انگشت و انگشتری یک شهید

راز انگشت و انگشتری یک شهید
یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چندروزی می شد اظراف منطقه کانی مانگا در غرب کشور کار می کردیم و مشغول تفحص پیکر شهدای عملیات «والفجر4» بودیم. 

اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدی داخل یکی از سنگرها شدیم ، سریع رفتیم جلو . همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود .

خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم ، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملاً سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت بود ، این انگشت سالم و گوشتی مانده بود .
 


کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌های روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روی عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم» .

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 10:10:50
 
جمعه 19 تیر 1394  2:33 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهادت با شناسنامه دیگری+تصویر

شهادت با شناسنامه دیگری+تصویر
در زمانی که در این بندر مشغول کار بودندشناسنامه ای باهویت(اسدالله دارابی کریانی) پیدا می کند وتلاش زیاد او برای یافتن صاحب شناسنامه بی فایده بود. 
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، شهید رستم فتحی درخانواده ای مذهبی در شهرستان ملکشاهی دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش در دیانت و بذل و بخشش در میان طوایف مختلف شهرستان ملکشاهی معروف و شهره خاص و عام بود.

وی2 برادر به نام های موسی و عیسی داشت که دلیری های زیادی در جبهه ها خلق کردند؛با این که سن زیادی نداشت اما قیافه او چیز دیگری را نشان می داد بلند قامت و استوار و دلیر همچون نامش .

درملکشاهی که در آن ایام از نقاط بسیار محروم ودور افتاده بود مطابق با رویه مرسوم،جوانان برای کار و کسب درآمد به بندرمی رفتند؛ لذا وی برای امرار معاش وگذران زندگی خانواده خود مجبور به ترک شهر و دیارخویش شده ودرسال 1356 به همراه دیگر همشهری های خود به بندر امام خمینی(ره)(شاهپور سابق) می روند.

در زمانی که در این بندر مشغول کار بودندشناسنامه ای باهویت(اسدالله دارابی کریانی) پیدا می کند وتلاش زیاد او برای یافتن صاحب شناسنامه بی فایده بود.

لیکن به رسم امانت و به امید روزی که صاحب آن پیدا شود شناسنامه را پیش خود نگه داری می کند، اما گذشت زمان این موضوع را به باد فراموشی می سپارد و یا گویی قرار است تقدیر،این شناسنامه را با زندگی او عجین سازد.

تصویر شناسنامه پیدا شده به نام اسدالله دارابی کریانی

بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی او نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم برای دفاع از سرزمین مادری و پاسداری از اسلام و انقلاب برای نام نویسی به جبهه رفته اما به دلیل نداشتن شناسنامه از پذیرش وی خوداری می شود.

درهمین زمان است که به یاد شناسنامه ای که سالها قبل در بندر پیدا کرده بود می افتد و با آن شناسنامه به همراه برادرانش(موسی فتحی که او نیز به درجه شهید نائل می شود و عیسی فتحی که بعد ها به درجه جانبازی نائل می شود) در بسیج ثبت نام نموده و عازم جبهه های حق علیه باطل می شود.

او و2 برادرش از کسانی بودند که در همان اوایل جنگ در جبهه حضور یافتند؛پس از دلیرمردیها و رشادت های فراوان در ایام حضور خود در جبهه های حق علیه باطل سرانجام در هشتم تیرماه سال 1361هجری شمسی که به همراه دیگر همرزمانش برای شناسایی منطقه رفته بودند ،خودرو آنها با مین ضد تانک برخورد کردهوی و برادردیگرش موسی فتحی و جمعی دیگرازهمرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل می شوند.

از راست،شهید اسدالله دارابی کریانی(رستم فتحی) و شهید موسی فتحی

پس از شهادت سنگ قبر وی با نام شناسنامه پیدا شده ی سال های دور ( اسد الله دارابی کریانی ) منقش گردیده و دیگر از رستم نامی هم باقی نمی ماند تا نقش نگین سنگ مزارش باشد.

منبع: ایلام فردا


نگارنده : admin2 در 1392/5/21 8:45:59
جمعه 19 تیر 1394  2:33 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت اسارت لشکری به نقل از خود شهید / هنگام خداحافظی چشمان همسرم اشکبار بود

روایت اسارت لشکری به نقل از خود شهید / هنگام خداحافظی چشمان همسرم اشکبار بود
سروان احمد کتاب گفت: حسین کی برمی گردی؟ نمی دانم چرا بی اختیار گفتم: هیچ وقت! 

خبر گزاری دفاع مقدس: حسین لشکری، 20 اسفند 1331 در قریه ضیاء آباد از توابع استان قزوین به دنیا آمد. دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین عزیمت کرد در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد همان زمان در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام شد با درجه گروهبان سومی حضور داشت و در آنجا با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا شد. از آن پس شور و شوقی فراوان به حرفه خلبانی در خود احساس کرد. پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی در آمد.

سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران برای تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. لشکری پس از دریافت نشان خلبانی با درجه ستوان دومی به ایران بازگشته به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف5 مشغول خدمت شد. ابتدا به پایگاه دوم شکاری تبریز سپس با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پایگاه های مرزی جنوب و غرب کشور برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی اعزام و مجددا به پایگاه دزفول منتقل شد.

گونه های فرزند چهار ماه ام را بوسیدم و او را به مادرش سپردم

شهریور ماه 1359 بود و فصل چیدن انگور، سراسر دشت ضیاء آباد تا جایی که چشم انداز من بود تاک های انگور خود نمایی می کرد. آن روز هم مانند چند روز گذشته به مزرعه رفته بودم و در چیدن انگور به او کمک می کردم ولی نمی دانم چرا آرامش روزهای دیگر را نداشتم لذا با همسرم در تهران تماس گرفتم، حدسم درست بود، تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایم رسیده بود. بلافاصله از خانواده خداحافظی کردم و خود را به تهران رساندم. متوجه شدم بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول به حالت آماده باش قرار گرفته است و تمام کارکنانی که در مرخصی بودند احضار شده اند.

از آنجا که فرزندم علی اکبر چهارماهه بود و هوای دزفول بسیار گرم، از همسرم خواستم در تهران نزد خانواده اش بماند. گونه های علی اکبر را بوسیدم و او را در آغوش مادرش گذاشتم. همسرم زود بیا، من و علی اکبر برگردان دزفول! خیلی دلتنگ می شویم. در حالی که آماده بیرون رفتن از خانه بودم اگر خدا بخواهد 15 روز دیگر بر می گردم.

موقع خدا حافظی چشمان همسرم اشکبار بود

ندایی در وجودم گفت شاید هیچ وقت دیگر آنها را نبینی. دوباره برگشتم و علی اکبر را لمس کردم و سعی کردم چهره معصوم او را برای همیشه درخاطرم ثبت کنم. جلو در خانه لحظاتی درنگ کردم. احساس خاصی داشتم و ندایی از درون به من می گفت وصیتم را راجع به همسرم و زندگیم و هر آنچه قلبم گواهی می داد برای او بر زبان بیاورم ولی جوان بودن همسرم و این که فقط یک سال و چهار ماه از زندگی مشترکمان می گذشت، مرا از این کار منع می کرد. توکل به خدا کردم و مجددا نزد همسرم بازگشتم و گفتم:

خواهش می کنم که خوب به حرف های من گوش کن!

همسرم که از بازگشت مجدد من تعجب کرده بود، گفتاتفاقی افتاده؟

هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته ولی همه حرف هایی که میزنم جنبه آگاهی دارد نباید نگران من بشی! اگر من اسیر و یا شهید شدم...

مگه کجا می خوای بری؟

گفتم اگر ... . اگر هر زمانی برایم اتفاقی افتاد، دوست دارم شجاعانه مسئله را تحمل کنی!

همسرم با شنیدن این حرف من نتوانست جلوی اشک های خود را بگیرد.خواهر همسرم که در آنجا حضور داشت، در حالی که علی اکبر را از بغل مادرش می گرفت، گفت: حسین آقا شما چقدر سنگدلی! این حرف ها را به یک زن جوان نمی زنند. شاید درست می گفت. ولی به نظر خودم کار درستی بود. به هر حال موقع خدا حافظی چشمان همسرم اشکبار بود.

به فرمانده ام پیشنهاد انجام ماموریت دادم

روز26 شهریور 1359 بسیار سخت و پر اضطراب گذشت. در اخبار شنیدم صدام حسین طی نطقی در جلسه مجمع عراق به صورت یکجانبه قرار داد 1975 الجزایر را ملغی اعلام کرده و نامه را جلو تلویزیون پاره کرده است. او اخطار کرده بود که ایران حق کشتیرانی در اروند رود را ندارد آن روز عراق در مناطق مهران و قصر شیرین و همچنین پاسگاه های بازرگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دو برج و فکه عملیات نظامی انجام داده بود. در مقابل، خلبانان پایگاه بر روی نیروهای متجاوز آنها آتش ریختند و تا اندازه ای توانستند جلو تجاوز آنها را بگیرند. معمولا ماموریت های تدافعی را بیشتر به خلبانان قدیمی و با تجربه می دادند و من همان روز به فرمانده ام پیشنهاد انجام ماموریت دادم و قرار شد فردا برای جوابگویی به تجاوزات عراق، تانک ها و توپخانه ها دشمن را که در منطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنیم.

خانه بدون حضور همسرم و فرزندم خیلی دلتنگ و کسل کننده بود

ساعت 8 شب از دفتر عملیات به خانه برگشتم، خانه بدون حضور همسرم و فرزندم خیلی دلتنگ و کسل کننده بود. شام مختصری درست کردم و خوردم. برای انجام ماموریت فردا بهتر دیدم به رختخواب بروم. ولی هرچه سعی کردم خوابم نبرد. تاریخچه مختصری از وضعیت جغرافیای سیاسی عراق را در اختیار داشتم. برای این که بهتر با موقعیت این کشور آشنا بشوم آن را برداشتم و شروع به مطالعه کردم.

فرمانده عملیات پیشنهاد مرا نپذیرفت

صبح روز 27/6/1359، با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و پس از ادای فریضه نماز لباس پوشیده، به گردان پرواز رفتم. جناب سرگرد و رتوان قبل از من در گردان آماده بود. پس از احترام نظامی و احوالپرسی به اتفاق، برگه ماموریت را باز کردیم و برای هماهنگی عملیاتی به اتاق مخصوص توجیه رفتیم. من پیشنهاد کردم هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پایین پرواز کنیم و با فاصله از دور هدف را رد کرده، دور بزنیم و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنیم. با توجه به اینکه سرگرد ورتوان فرمانده عملیات بود، پیشنهاد مرا نپذیرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پایی و با سرعتی حدود 900 کیلومتر در ساعت عملیات را آغاز کنیم.

پس از توجیه به اتاق چتر و کلاه رفتیم. هنگامی که لباس «جی سوت» را می پوشیدم سروان احمد کتاب گفت: حسین کی برمی گردی؟ نمی دانم چرا بی اختیار گفتم: هیچ وقت!

مطمئنی؟!

نمیدونم.

هواپیمای من مسلح به راکت بود و سرگروه(لیدر) من جناب ورتوان  بمب میزد. پس از این که کاملا هواپیما را از نظر فنی بازدید کردیم، برگ صحت هواپیما را امضا کرده، به مسئول نگهداری پرواز دادیم و او برایمان آرزوی موفقیت کرد. هواپیماها روشن شد و لحظه ای بعد هر دو هواپیما سینه آسمان را می شکافتند.

ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان تعادلش را از دست داد

آن روز، ما دومین دسته پروازی بودیم که در خاک عراق عملیات می کردیم. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار و حساس کرده بود لذا به محض اینکه مرز را رد کردیم، پس از چند ثانیه متوجه شدم از سمت چپ سر گروهم، گلوله ها بالا می آیند. قبل از پرواز مشخصات هدف را به دستگاه ناوبری داده بودم. در یک لحظه متوجه شدم نشان دهنده، مختصات محل هدف را مشخص کرده است. به سر گروه گفتم: روی هدف رسیدیم آماده می شوم برای شیرجه. گرد وخاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را برای ما مسجل کرده بود. کمی جلوتر در پناه تپه ای چند تانک و نفر بر استتار شده، به چشم می خورد. روز قبل همین تانکها و توپخانه پاسگاه مرزی ما را گلوله باران می کردند. از لیدر اجازه زدن هدف را گرفتم. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگ را رد کرده، هدف ها را هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده، هدف ها را منهدم کنیم. بلافاصله زاویه مخصوص پرتاپ راکت را به هواپیما دادم و نشان دهنده مخصوص را بر روی هدف میزان کردم. در یک لحظه ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان تعادلش را از دست داد. نمی دانستم چه به سر هواپیما آمده، سعی کردم برخودم مسلط باشم و هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کنم. به هر نحو توسط پدال ها، سکان افقی هواپیما را به طرف هدف هدایت کردم.

در یک لحظه 76 راکد بر روی هدف ریخته شد

در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغ های هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکدها را رها کردم. در یک لحظه 76 راکد بر روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش در زیر پایم ایجاد کرد. از این که هدف را با موفقیت زده بودم اظهار رضایت کردم ولی همه چیز از نظر پروازی برایم تمام شده بود. با وضعیتی که هواپیما داشت مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاک خودمان نیستم. در حالیکه دست چپم بر روی دسته گاز موتور هواپیما بود دست راستم را بردم برای دسته پرش.

دماغ هواپیما در حال شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگتر می شد. تصمیم نهایی را گرفته و با گفتن شهادتین دسته پرش را کشیدم. از این لحظه به بعد دیگر هیچ چیز یادم نیست.وقتی چشمم را باز کردم همه چیز در نظرم تیره و تار بود و قابل رویت نبود. پس از گذشت  دو الی سه ثانیه خون به مغزم بازگشت و توانستم بهتر ببینم مقابل خودم در فاصله 10 متری سربازان مسلح عراقی را دیدم که بصورت نیم دایره مرا محاصره کرده بودم به خود نگاهی انداختم، روی زمین نشسته و پاهایم دراز شده بود متجه شدم در خاک دشمنم و اسیر شدم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 9:40:7
جمعه 19 تیر 1394  2:33 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چگونه اجازه دفن خواهران يزدان‌خواه صادر شد؟

چگونه اجازه دفن خواهران يزدان‌خواه صادر شد؟
شهيد حاج حسين بصير از جانشينی گروهان، مسئوليتش را در لشکر ۲۵ کربلا شروع کرد تا به فرماندهی تيپ يکم رسيد و در عمليات کربلای ۱۰ به قائم مقامی لشکر منصوب شد و سرانجام حاج بصير منتظر در شامگاه دوم ارديبهشت سال ۱۳۶۶ در عمليات کربلای ۱۰ از قله‌های ماووت عراق به اوج آسمان پر کشيد.
 

به گزارش خبرنگار دفاعی - امنیتی باشگاه خبرنگاران، سردار رشيد اسلام شهيد حاج حسين بصير قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا در شب شام غريبان سال ۱۳۲۲ در شهرستان فريدون‌کنار ديده به جهان گشود. از همان کودکی علاقه خاصی به مسائل مذهبی داشت و طی سال‌های قبل از پيروزی انقلاب اسلامی مشاغل گوناگونی را تجربه کرد. در همين سال‌ها همگام با روحانيت به رهبری حضرت امام(ره) به پا خاست و در رسوايی جنايت‌های رژيم منفور پهلوی نقش ارزنده‌ای ايفا كرد.
 
خاطرات شهيد حاج حسين بصير به روايت ياران و خويشان 
 
مولود عاشورا 
 

با آن كه پا به ماه بودم ولی با پای برهنه به همراه زن‌های ديگر به دنبال دسته سينه زنی شام غريبان (سال ۱۳۲۲ ه.ش) دل به عزاداری سپردم. مقداری از راه را كه پشت سر گذاشتم، درد شديدی احساس كردم، پيرزنی كه در كنارم بود موضوع را فهميد و در گوشم گفت: «دخترم! تو الان بايد در خانه‌ات باشي نه اين جا! زودتر برو خانه‌ات كه وقتش رسيده.» 

 
من كه از خجالت، عرق روی پيشانی‌ام جمع شده بود، راه خانه را در پيش گرفتم و به خانه آمدم و همان شب بود كه خداوند، حسين را به ما عطا كرد.(سيده سكينه بيگم مهدی‌زاده)
 
حسين جان! 
 

وقتی به دنيا آمد، ننه (مادرشوهرم) گفت: «اين بچه نامش را همراه خودش آورد؛ حسين جان!» 
 
منظورش اين بود كه وقتي طفلی در شب شام غريبان به دنيا آمد، بايد نامش را بگذاريم حسين. آن كلمه «جان» هم به خاطر اين بود كه ننه خيلي حسين را دوست داشت.(سيده سكينه بيگم مهدی‌زاده)
 
چكمه 
 

بين راه مدرسه و روستا رودخانه‌ای بود كه پل نداشت و بچه‌ها بايد از آب عبور می‌كردند. 
 
يك روز حسين به پدرش گفت: «اگر مي‌خواهی به مدرسه بروم، بايد برايم چكمه بخری.» پدرش هم برايش خريد. از آن به بعد هنگام رفت و آمد از مدرسه، او بچه‌هايی را كه چكمه نداشتند، به دوش می‌گرفت و از رودخانه عبور می‌داد. 

 
نوای قرآن 
 

بين منزل ما و منزل عمه آقا مرتضی جباری (داماد شهيد بصير) فاصله‌ای نبود. عمه هر روز قرآن و دعا می‌خواند، به طوری كه صدايش تا خانه ما می‌آمد. حسين آن موقع حدود دو سالش بود، می‌رفت دم منزل آن‌ها می‌نشست و به صدای او گوش می‌داد، تا اين كه يك روز عمه آمد و گفت: «حسين را بفرست پيش من.» 
 
من هم صبح‌ها حسين را می‌فرستادم پيشش، او قرآن می‌خواند و حسين می‌نشست و گوش می‌كرد.(سيده سكينه بيگم مهدی‌زاده)
 
پرچم سياه 
 

رژيم گذشته در ايام محرم هيچ اقدامی برای سياه پوش كردن شهر انجام نمی‌داد. 

يادم می‌آيد يك سال محرم، كه حاج حسين در مسجد ولی‌عصر (عج) برنامه مداحی داشت، در شب تاسوعا با حالت عصبانيت عليه شاه و اطرافيانش چيزهايی گفت و اين مسئله را بيشتر مطرح كرد كه: «اين چه حكومتي است؟ اين چه دولتي است كه در ايام محرم حاضر نيست يك پرچم سياه در سطح شهر بزند؟ مگر ايام عزاداری امام حسین(ع) نيست؟ مگر مردم عزادار نيستند؟ چرا اين‌ها اين قدر بی‌تفاوت هستند؟» 
 
بعد از اين سخنرانی به همراه دوستان مشغول نصب پرچم سياه در سطح شهر شدند.(غلامحسين ماره‌یی)
 
حماسه انقلابی 

در درگيری‌های سال 1357 رژيم اجازه تدفين شهيدان، طوبي و خديجه يزدان‌خواه را نمی‌داد. 


يادم می‌آيد روز تشييع اين دو خواهر نيروهای ژاندارمری در مقابل مزار شهدا مسجد سجاد (ع) مستقر شدند واجازه دفن نمی‌دادند، همان موقع حاج بصير از ميان جمع مردم بلند شد و با خشم و غضب عليه رژيم صحبت كرد و باعث شد مردم به هيجان آمده، با شعارهای حماسي و انقلابی اين حركت رژيم را پاسخ گفته و جنازه را بدون هيچ درگيری و آسيبی دفن نمايند.(حاج حسن زكريايی)

 
نوع دوستی
 

با هجوم شوروی سابق به خاك افغانستان در اوايل انقلاب، حس نوع دوستي و غيرت اسلامي حاج بصير به جوش آمد و برای دفاع از مردم مظلوم افغانستان به اين كشور هجرت كرد.

 در مدت سه ماهی كه در افغانستان اقامت داشت در نامه‌ای به من اين‌گونه نوشت: از آن وقت كه خودم و انقلاب اسلامي را شناختم و در خط امام(ره) گام برداشتم عاشق كار در راه خدا شدم. 

همين كه آمدند و به من گفتند كه به افغانستان می‌روی يا نه؟ من ديوانه‌وار گفتم: «اگر سعادت مرا ياري كند، چرا نروم؟ می‌روم تا دست بيگانگان از هجوم به خاك افغانستان قطع شود، شايد من هم سهمی در دفاع از اين ملت مظلوم و بی‌گناه كه دشمن گاه و بی‌گاه بمب برسرشان می‌ريزد، داشته باشم.» (اكبر بصير- برادر شهيد)

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 8:21:36
جمعه 19 تیر 1394  2:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خواب یک شهید لحظاتی قبل از شهادت درباره امام خامنه ای

خواب یک شهید لحظاتی قبل از شهادت درباره امام خامنه ای
راه افتادیم . حدود بیست سی قدم فاصله گرفته بودیم که دیدم مجدداً صدایی می آید. به علی گفتم: باز مرا صدا می زند. علی گفت: تو خیالاتی شدی

 

<div data-collapsed="302" style="height: 302px;" class="media_row ">
افسران - خواب یک شهید لحظاتی قبل از شهادت درباره امام خامنه ای

(راوی شهید بابانظر از عملیات کربلای5)

شریفی گفت: به آقای قاآنی(جانشین فعلی حاج قاسم و فرمانده لشکر21 امام رضا در زمان جنگ) و نجفی و بقیه گفتم. من دیشب خواب دیدم صدام رو گرفتم و با یک بنز آخرین سیستم به تهران بردم و خدمت آقای خامنه ای تحویلش دادم. وقتی خواستم برگردم آقای خامنه پرسید ماشین را کجا میبری. گفتم که خودم غنیمت گرفته ام. مگر نه این است که در صدر اسلام هرکس هرکه را میکشت ،اسبش را می گرفت. ایشان با لبخند به من گفت شریفی، این را بگذار باشد، این مال بیت المال است. ماشین بهتری به تو می دهیم.
.
راه افتادیم . حدود بیست سی قدم فاصله گرفته بودیم که دیدم مجدداً صدایی می آید. به علی گفتم: باز مرا صدا می زند.
علی گفت: تو خیالاتی شدی
خوب گوش کردم. دیدم بیسیم چی حاجی شریفی فریاد می زند: حاجی، حاجی ...
برگشتم و پرسیدم: چرا دنبال ما آمدی؟
گفت: حاجی شهید شد.
دیگر نفهمیدم چه شد و راه را چطوری آمدم. فقط اینقدر می دانم که وقتی رسیدم، دیدم حاج شریفی را داخل پتویی پیچیده اند. این مرد واقعاً مثل خورشید می درخشید.
مردی که همه بچه های خراسان او را می شناسند و لقب چریک پیر را در جبهه داشت. هیچ رزمنده ای نیست که شریفی را نشناسد و از شجاعت ها، مردانگی ها و دلاوری های او صحبت نکند.

(نقل از کتاب بابا نظر صفحه 380)

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 10:49:50
جمعه 19 تیر 1394  2:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای پشه‌هایی که خواب از سر رزمنده‌ها می‌برد

ماجرای پشه‌هایی که خواب از سر رزمنده‌ها می‌برد
مجبور بودیم که در هوای گرم، داخل سنگر را آتش بزنیم تا بتوانیم نیم ساعت از دست پشه‌ها راحت بخوابیم. از آن موقع پوتین‌ها را به پا می‌کردیم، شلوارمان را هم روی پوتین‌ها می‌آوردیم و کش رویشان می‌انداختیم و داخل کیسه می‌رفتیم. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، در طول جنگ تحمیلی در کنار مبارزه با نیروها و ادوات جنگی؛ کنار آمدن با شرایط بد آب و هوایی نیز از دغدغه‌های رزمندگان بود؛ به شکلی که این مقاومت به یک مشکل مهم تبدیل می شد. روایت زیر نمونه‌ای از رویارویی نیروها با وضعیت اقلیمی منطقه جنوب است.

***

 اوایل سال 1360 با قطار به سوی جنوب حرکت کردیم. وقتی به اهواز رسیدیم، مأموران انتظامی (شهربانی سابق) در سالن‌های قطار روحیه بچه‌ها را تضعیف می‌کردند. درجه‌داری پیش آمد و گفت: سفارش می‌کنم همین امروز برگردید، عراقی‌ها سلاح‌های پیشرفته‌ای دارند که شما با دست خالی کاری ازتان ساخته نیست. من یقه او را گرفتم و گفتم: مرد حسابی چرا حرف دشمن را می‌زنی؟ تو باید روحیه ما را تقویت کنی، نه این که مأیوس کنی تا دشمن بیاید و کشور را بگیرد.

فرمانده ما حاج عباس زنگی آبادی بود. به اهواز که رسیدیم، قدری استراحت کردیم و بعد به پادگان حمیدیه اعزام شدیم. برادران ارتشی هم آن‌جا بودند. این پادگان، در گذشته استادیوم ورزشی بود. مقر اصلی ما آنجا شد و کرخه هم خط پدافندی‌مان. بچه‌های چمران سمت چپ ما بودند و عقب‌تر، خاکریز کوچکی زده بودند و ما را هم راهنمایی می‌کردند.

از حمیدیه که حرکت می‌کردیم، تانک‌‌ها و نفربرهای منهدم شده، یا در گل فرورفته، زیاد بود. کار شهید چمران و بچه‌هایش این بود که آب را باز کنند تا عراقی‌ها را مجبور به عقب‌نشینی از حمیدیه کنند، گروهی را برای کانال کندن تشکیل دادیم. شب‌های خیلی سختی بود. به دشمن نزدیک بودیم و می‌بایست خیلی آرام کار کنیم، چون گشت عراقی آنجا را کنترل می‌کرد، ثانیاً هوا هم بسیار گرم بود. ولی می‌بایست سختی‌ها را تحمل کنیم.

پشه‌های بسیار زیاد پر از میکروب که هر وقت سه نمونه بودند: پشه‌های خاکستری، سفید بلند و یک نوع ریز خاکی، که از همه جا داخل لباس می‌شدند. به هر حال کاری با من کردند که بعد از 21 سال که از عمرم می‌گذشت و هیچ‌وقت از درد گریه نکرده بودم، به گریه افتادم. بعضی بچه‌ها بدنشان عفونت کرده بود و به اهواز اعزام شدند. دستهایم باد کرده بود و نمی‌توانستم حرکتشان بدهم.

چند بار دکتر رفتم و داخل مقر حمیدیه استراحت کردم. آنجا هم پشه زیاد بود، اما نه با نامردی پشه‌های خط. آنجا اطاق 15 نفره‌ای بود که کولر گازی هم داشت. ولی ما 50 نفر، داخل همان‌ اطاق‌ها می‌خوابیدیم. پماد ضد پشه می‌زدیم، ولی پشه‌ها آن را می‌خوردند. ناچار شدیم شب‌ها بالای منبع آبی که ارتفاعش 12 متر بود، رویم و همراه حاج عباس زنگی آبادی و جواد رزم حسینی، بخوابیم.

گلوله‌ها هم از بالای سرمان رد می‌شد. پشت این مقر، توپخانه‌ ارتش قرار داشت که جای نسبتاً خوبی بود. آن موقع امکانات نبود و برای غذای ظرف کافی نداشتیم. ما یک گروه 5 نفره بودیم، یک روز با بعضی از دوستان (شهید منصور ایرانمنش) داخل روستایی رفتیم و میان آشغال‌ها قابلمه‌ای پیدا کردیم که مچاله شده بود. من صافکاری بلد بودم، قابلمه را آوردم و خوب صاف کردم و بعد آن را با شن و تاید ساییدم. یک ظرف بسیار تمیزی از کار درآمد. از آن به بعد هر وقت غذا می‌دادند، غذای 5، 6 نفر را می‌‌گرفتیم و نوش جان می‌کردیم. بعد از غذا آن را می‌شستیم و داخلش چای می‌ریختیم و می‌خوردیم. کم‌کم مورد اعتراض ظرف نداشته‌ها قرار گرفتیم.

این قابلمه دشمن پیدا کرد، ما هم سخت مواظبش بودیم و هر شب زیر پتوی خودمان نگهش می‌داشتیم.

یک روز می‌خواستند ماشین پر از مهمات را به کسی بدهند تا به خط ببرد و راهنمایشان باشد. من قبول کردم و گفتم همراهشان می‌روم و در خط می‌مانم. حدود 8 نفر روی مهمات سوار شدند و حرکت کردیم. جاده آسفالت و زیر دید عراقی‌ها بود. از جاده که پایین رفتیم، گلوله‌های دشمن پشت سر هم نزدیک ماشین به زمین می‌خورد.

بچه‌ها خودشان را از ماشین پرت کردند و گفتند ما پیاده می‌آییم. حدود 4 ساعت راه بود، آن هم زیر آتش دشمن. راننده گفت: دیگر نمی‌توانم بروم. همه تکه‌تکه می‌شویم، من که خیلی داغ بودم و هنوز مزه خمپاره را نچشیده بودم به راننده گفتم: یا برو یا من ماشین را می‌گیرم و می‌روم. او هم مجبور به قبول شد. البته حق با او بود.

عقلش می‌رسید که چه خبر است، حرکت کرد و با سرعت زیاد می‌رفت. من هم بالای ماشین، او را تشویق می‌کردم. گلوله‌ها جلو و عقب و دو طرف ماشین به زمین می‌خورد. پس از 20 دقیقه به خط رسیدیم. بچه‌های خط می‌خندیدند و می‌گفتند: شما دیوانه‌ها را تماشا می‌کردیم. بچه‌های پیاده هم نزدیک غروب، خاک‌آلود و خسته از راه رسیدند. آقای رحیمی مسئول خط بود.

چند روز در خط ماندیم. هر شب خاکریز را جلوتر می‌زدیم و بچه‌ها به عراقی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. اینجا هم پشه زیاد بود، یک روز فکری به ذهنمان رسید. با دوست رفسنجانی‌ام به اهواز رفتیم و یک خیاط پیدا کردیم که دو کیسه ضد پشه برایمان دوخت. مجبور بودیم که در هوای گرم، داخل سنگر را آتش بزنیم تا بتوانیم نیم ساعت از دست پشه‌ها راحت بخوابیم. از آن موقع پوتین‌ها را به پا می‌کردیم، شلوارمان را هم روی پوتین‌ها می‌آوردیم و کش رویشان می‌انداختیم و داخل کیسه می‌رفتیم و ساعتی راحت می‌خوابیدیم.

اما یکدفعه این بی‌رحم‌ها از سوراخ ریز کیسه وارد شدند و شروع کردند صورت ما را نیش زدن.

شب بعد پماد به بدن خود مالیدیم و چوپ داخل کیسه بردیم و دو طرف گردنمان می‌زدیم که کیسه بالا بیاید و اینها نتوانند صورت ما را بزنند.

شب سوم، عراق چنان‌ آتشی ریخت که هر چه خواستیم زیپ کیسه را باز کنیم، باز نشد. مجبور شدیم کیسه را پاره کنیم و از آن بیرون بیاییم. این هم لطف خدا بود که نمی‌خواست کسی در خط اول با این همه دشمن بخوابد و از همه چیز غافل شود. از آن به بعد بالای خاک‌ریز می‌رفتیم. یکی نگهبانی می‌داد و دیگری هم نشسته، می‌خوابید. کسی که نگهبانی می‌داد، پشه‌ها را می‌کشت.

متوجه شدیم که گشت‌های عراقی هر شب تا نزدیک خاک‌ریز ما می‌آیند. یک شب ساعت 10-12 مقداری کمک مردمی رسید. کمپوت آلوزردی را داخل کلمن یخ قرار دادیم که بعد آن را بخوریم. دوستم محمود که اهل رفسنجان بود، گفت: دیشب خواب دیدم که نتوانستیم آلوزرد را بخوریم.

گفتم اینها که کنار ما داخل سنگر هستند چطور این خواب را دیدی؟ گفت: همین که گفتم. نمی‌توانیم آن‌ها را بخوریم! من سریع رفتم و آلوزردها را آوردم. خداوند رحمت کند شهید بهشتی را. اولین شب جمعه شهادت ایشان بود از رادیو دعای کمیل تهران را گوش می‌کردیم. در حالی که دست من داخل کلمن بود، نور زیادی سراسر جبهه عراقی‌ها را روشن کرد و خمپاره‌ای داخل سنگر روباز ما شد و کلمن را تکه‌تکه کرد خودمان هم پرت شدیم، تا خواستیم از جا بلند شویم، دومین خمپاره داخل سنگر آمد و زخمی شدیم.

دوستی داشتیم که راننده آمبولانس بود، وقتی خبر شد، سریع آمد و ما را بلند کرد. در اثر شدت آتش چند بار زمین خوردم، بالاخره یک یا علی گفتم و خودم را داخل آمبولانس رساندم. دوستم محمود را هم آوردند.

این مطلب را هم عرض کنم (بچه‌ها گفتند: پس از رفتن شما ناگهان متوجه شدیم که یک گروهان عراقی به ما نزدیک می‌شود بچه‌ها به طرف آن‌ها تیراندازی کردند و حدود 20 نفرشان را کشتند، بقیه هم فرار کردند.

راننده آمبولانس راه را گم کرد و به میدان‌های مین پاکسازی شده رفت. الحمدالله به سلامت از آنجا رد شدیم و به حمیدیه رسیدیم. حال من خیلی بد بود، به طوری که نفسم قطع می‌شد. گویی آخرین نفس‌ها را می‌کشیدم، به اورژانس که رسیدیم، اکسیژن به من وصل کردند. پس از آن هر دو نفر ما را به بیمارستان اهواز اعزام نمودند. در آنجا خیلی سریع با قیچی پهلویم را سوراخ کردند، خون زیادی از پهلویم بیرون ریخت و نفسم برگشت. معلوم شد در اثر موج خمپاره از داخل خونریزی کرده بودم.

لوله و کیسه بزرگی به من وصل کرده بودند. فردای آن روز اتوبوسی که صندلی‌هایش را برداشته بودند، آوردند. (این اتوبوس مخصوص زخمی‌هایی بود که نمی‌توانستند، حرکت کنند) در حال بیرون آمدن از بیمارستان بودیم که گلوله‌های توپ عراقی وسط شهر جلوی بیمارستان به زمین خورد و آنهایی که ما را حمل می‌کردند، برانکارد را روی زمین گذاشتند و فرار کردند.

ما که با این همه لوله و کیسه وصل شده نمی‌توانستیم تکان بخوریم، اطراف‌مان مرتب گلوله می‌خورد و نمی‌توانستیم تکان بخوریم. بنده خدایی از راه رسید و شروع به سر و صدا کرد و چند نفر را جمع کرد و ما را داخل ماشین گذاشتند. پرسید که اینها کجا باید بروند؟ گفتند: فرودگاه. سوار ماشین شد و ما را از آن معرکه نجات داد. عصر آن روز ما را به تهران منتقل کردند.

من 48 ساعت بود که دستشویی نرفته‌ بودم و اجازه حرکت کردن هم نداشتم. هر چه پرستارها خلوت می‌کردند، نمی‌توانستیم دستشویی کنم. خلاصه کار به جایی رسید که گریه می‌کردم، با همین حال مرا به اطاق عمل بردند. روز بعد، از شدت ناراحتی احساس می‌کردم دارم می‌میرم. پرستارها هم نگران بودند.

چاره‌ای ندیدم جز این که بگویم هیچ ناراحتی ندارم. آن‌ها هم با خاطر جمعی رفتند. مجروح دیگری که پایش از مچ قطع شده بود، در اطاق من بود. به او گفتم: تو برو توالت را پیدا کن، به خصوص اگر فرنگی باشد، بهتر است. او هم این کار را کرد و من لوله و شیشه‌ها را بغل کردم و خودم را سریع به توالت رساندم. داخل شدم و در را از داخل قفل کردم.

پرستارها فهمیدند و پشت در، سروصدا می‌کردند و می‌گفتند: با این وضع مرگت حتمی است. در را باز کردم و پرستارها با تخت متحرک مرا به اطاق برگرداندند.

چند روز بعد متوجه شدم که منافقین به بهانه سر زدن به زخمی‌های جنگ به بیمارستان می‌آمدند. و مجروح‌هایی را که حالشان خوب نبود و نمی‌توانستند حرکت کنند، شهید می‌کردند. به خصوص اگر می‌فهمیدند که مسئولیتی هم دارد.

یک روز سراغ من آمدند، ولی با سروصدای من فرار کردند. نامردها این کار غیر انسانی را تا آخر جنگ به شکل‌های مختلف ادامه می‌دادند و بعضی فرماندهان ما را شهید کردند.

حاج حمید شفیعی

نگارنده : admin2 در 1392/5/21 8:10:45
جمعه 19 تیر 1394  2:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عکس هنری در جبهه...

عکس هنری در جبهه...
بسیار جالب... 


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 11:51:46
جمعه 19 تیر 1394  2:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سر ده روز و سر چهار ساعت!

سر ده روز و سر چهار ساعت!
روی دیوار زیرزمین نوشته بود: « شهید سیدجواد خوش قلب طوسی. » جلوش هم تاریخ زده بود « خرداد 65 » 

داشتیم میوه می‌خوردیم. منیره؛ خواهر کوچکش گفت: « جواد! تو که اینجا نوشته بودی خرداد شهید می‌شی. پس چرا نشدی؟! الان که تیره »
کریم گفت: « داداش جواد تجدید آورده. قراره شهریور دوباره امتحان بده. ایشااله قبول می‌شه. »
شهریور بود. امتحان داد. قبول هم شد.
دوستانش می گفتند: « یکی از رزمنده ها، ‌نقاش بود. عکس بچه ها را می کشید. » یک روز نشست به کشیدن عکس محمد جواد. کارش را که تمام کرد گفت: « ده روز دیگه شهید می شه. »



محمد جواد سرش را بالا و پایین کرد. ما باور نکردیم. خندیدیم.
از روزی که حرف آن رزمنده را شنیده بود، رفتارش خیلی فرق کرده بود. تا این که یک روز گفت: « بوی شهادت می یاد. اگر خدا بخواد چهار ساعت دیگه. »
بو کشیدیم. باور نکردیم. خندیدیم.

سر ده روز و سر چهار ساعت. این بار دیگر باور کردیم. 
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 11:2:50
جمعه 19 تیر 1394  2:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دختری که مژده شهادتش را از شهید بهشتی گرفت

دختری که مژده شهادتش را از شهید بهشتی گرفت
درخشان‌ترین و فروزان‌ترین ستاره آسمان فرهنگ رهایی، مشعل پرفروغ فرهنگ شهادت است، لبخند زنان و مردان آسمانی به وعده های الهی است. 
تکریم و تعظیم شهیدان، تلاشی مقدس است در برافراشتن پرچم‌های سرخ استقلال و آزادی بشریت، از یوغ ذلت و اسارت و گام بلندی است در راستای احیای ارزش‌های مکتب توحید و عدالت؛ زیرا که، "شهادت، مرگ در راه ارزش‌هاست" و هر شهید، مشعلی است که در بلندای عزت و سرافرازی یک ملت، جاودانه می‌درخشد.

در دنیای پرفتنه امروز که عصر انفجار اطلاعات لقب گرفته است و در زمانه‌ای که مرزهای جغرافیایی، معنا و مفهوم پیشین خود را در ساختار جدیدی از معرفت و تحول مبنایی در حیات بشری، رفته رفته از دست می‌دهند و اقتدار ملی هر کشور در بعد فرهنگی آن جلوه و ظهور می‌یابد، پاسداری از ارزش‌های فرهنگی، رویکردی واقع‌بینانه و استراتژیک خواهد بود.

چنین است که هر ندایی از رهایی و هر پرچمی از آزادگی در گستره گیتی، مورد هجوم توفان‌‌های زهرآگین اتحادیه جهانی زر و زور و تزویر قرار می‌گیرد.
در این میان، رسالت همه آنانی که به عدالت، آزادی و رهایی می‌اندیشند و به آرمان بزرگ پیامبران ایمان دارند، آن است که از فرهنگ ایستادگی و وارستگی در این تهاجم بی‌حساب با هر وسیله ممکن صیانت و پاسداری کنند.

اینگونه است که دختری 14 ساله مشعل شهادت را که خداوند در جان برگزیدگانش برمی‌افروزد به دست می گیردتا ازتاریکی شانه‌های زندگی بگریزد. شهید طاهره هاشمی در 6 بهمن سال 60 در درگیری‌های شهر آمل به شهادت رسید. برای شناخت زوایای مختلف زندگانی و ویژگی های اخلاقی شهید «طاهره هاشمی» با خانم سیده معصومه هاشمی خواهر این شهید گرانقدر گفت و گویی انجام دادیم که در ذیل می‌خوانید.

درباره نحوه شهادت طاهره هاشمی توضیح دهید.

در بهمن سال 60 اتحادیه کمونیست ها به علت سردی هوا در جنگلهای آمل پناه گرفته بودند و قصد عملیات پارتیزانی علیه نظام جمهوری اسلامی را داشتند و تصمیم می گیرند به شهر آمل حمله کنند و این شهر را که در فاصله 180 کیلومتری شهر تهران است را به تصرف در بیآورند تااز آنجا بتوانند با جنگهای پارتیزانی که می کنند سایر شهرهای شمال را به خیال واهی خودشان به تصرف در بیاورند.

باحمله کمونیست تمام مردم از زن و مرد و پیر و جوان دختر و پسر بیرون آمدند و با چنگ و دندان توانستند از شهرشان دفاع کنند.

شهادت خواهرم اصلا اتفاقی نبود بلکه این بزرگوار از ابتدای روز فعالیت داشت و شروع به جمع آوری وسایلی از قبیل پنبه ، گاز استریل ، مواد غذایی که مردم و رزمندگان نیاز داشتند مشغول بود.

بعد از ظهر روز شهادتش از مادرم اجازه می گیرد تا برای کمک رسانی و خرید نان به بسیجیان و انقلابیان از خانه خارج شود در حینی که این مسیر را می رفتند گرفتار درگیری منافقین می شود و با اصابت دو تا تیر با حفظ کامل حجاب و عفاف به درجه شهادت می رسد.

درباره ابعاد زندگی شخصیت شهید طاهره هاشمی توضیح دهید.

شهید طاهره با وجود سن کمش یک شخصیت چند بعدی داشت. ساده زیستی، قناعت و بی اعتنایی به مادیات در زندگی از مشخصات بارز طاهره بود که در نوع پوشش وی نمایان بود همچنین کمک و مهر ورزی به نیازمندان از دیگر خصوصیات شخصیتی وی بود.

خصوصیات اخلاقی وی چگونه بود؟

خواهرم خصوصیات اخلاقی بارزی داشت، کاری را که انجام می داد با اخلاص نیت و برای رضای خدا و در جهت کسب رضایت والدین بود.

بعد اعتقادی شهید هاشمی چگونه بود؟

شهید طاهره روحیه ی عبادی و عرفانی داشت، سعی می کرد از نظر عبادی خودش را به تکامل برساند از این رو در خط مشی بنیانگذارانقلاب اسلامی بودند و برنامه ای که حضرت امام اعلام کرده بودند به نام خود سازی و زیرشاخه های آن از قبیل روزه گرفتن ، نماز خواندن و سایر مواردرا با دقت دنبال می کرد.

به خواندن نماز اول وقت تاکید داشت. شدیدا به حجاب مقید بود بطوریکه در سن 14 سالگی تمام واجبات حتی مستحبات را به طور کامل انجام می داد.

در روزهای دوشنبه و پنج شنبه که حضرت امام برای روزه گرفتن اعلام کرده بودند روزه می گرفتند و حتی خیلی از اوقات متوجه نمی شدیم روزه است و در زمان افطار می دیدیم که طاهره با نان و پنیر افطار می کند.

باتوجه به اینکه شهید طاهره هاشمی از خودش طرحهایی را به یادگار گذاشته اند در این مورد توضیح دهید.

این بانوی شهید در طراحی و گرافیک و خطاطی فعال بود و طراحی های بسیاری از وی به یادگار مانده است. او زمانی که بیکار می شد طراحی می کرد و جالب اینجا بود که تمام طرحهایی که ازش به جا مانده در رابطه با انقلاب و حفظ انقلاب است.

طرحهایی مانند 17 شهریور، 22 بهمن ، دهه فجر و امام بود همچنین در مورد طرحهای طاهره این است که در زمان کوتاهتر از 5 دقیقه عکس امام را طراحی می کرد.

شهید طاهره در ارتباط با دوستان و همکلاسیهایشان چگونه بود؟

خواهرم دختری بسیار ساکت و آرام و مهربان بود و همیشه لبخند روی لبهایش بود. در مدرسه ای که ما با هم تحصیل می کردیم وی اول دبیرستان بود و من چهارم دبیرستان و در همان سال هم به شهادت رسید.

در سال 60 که اوج فعالیتهای گروهکها در کشور بود. خواهرم با همان اخلاق خوب و خوشرویی که داشت توانست خیلی از بچه های بی طرف و کمونیست و منافق را با بحثهایی که می کرد با آرامش و محبت و مهربانی که داشت جذب کند.

حتی کسانی که حجاب نداشتند با آنها بحث می کرد و آنها را به سمت حجاب و اسلام و نماز دعوت می کرد ، بطوریکه در زمان حیاتش توانسته بود خیلی ها رو جذب اسلام کند و هم بعد از شهادتش خیلی از دوستانش که تا آن زمان اهل اسلام نبودند به سمت اسلام جذب شدند.

خط فکری شهید طاهره هاشمی در چه مسیری بود؟

بسیاراهل مطالعه بود ، از نظر فکری در خط رهبری بود. کتابهای استاد مطهری را مطالعه می کرد و برای اینکه از نظر فکری به غنا برسد در کلاسهایی از مرحوم علی دشتی که مترجم نهج البلاغه بودند و کلاسهای اصول عقاید شرکت می کرد.

وی مقید بود در همه جلسات شرکت و نکته برداری از این جلسات می کرد و از همین بحثها و نکته ها در کلاسها استفاده و بعدها در مباحثه با منافقین و کمونیستها و جذب آنها به سمت دین بکار می برد.

رابطه اش با اعضای خانواده چگونه بود؟

وی به پدر و مادر و خواهران و برادرانش بسیار احترام می گذاشت. حتی قبل از انقلاب با برادران و خواهران بزرگترش که در فعالیتهای انقلاب یعنی سالهای 57 شرکت داشتند ، همکاری می کرد و این مبارزات را حتی بعد از انقلاب هم متوقف نکردبلکه شکل گسترده تری به خود گرفت و برای حفظ نظام انقلاب اسلامی تلاش می کرد و نهایتا به مقام والای شهادت می رسند.

در مورد خوابی که وی درباره دکتر شهید بهشتی دید توضیح دهید؟

طاهره به شهید دکتر بهشتی علاقه فراوانی داشتند و پس بازگشتشان از مزار شهید بهشتی و 72 تن از یارانشان را در خواب دید که با هم بر سر سفره ای نشسته اند و طاهره یک کناری ایستاده ، شهید بهشتی طاهره را بر سر سفره دعوت می کند.

وقتی طاهره این خواب را برای خانواده تعریف کرد همه به شوخی گرفتند، در حالیکه ایشان از قبل مژده شهادت را از شهید بهشتی شنیده بود.

فعالیتهای خواهرم آگاهانه بود و خودش این راه را انتخاب کرده بود و با آگاهی در این راه قدم نهاد و می دانسته انتهای این راه با آن اخلاق و تکاملی که داشت راهی جز شهادت نیست.

سخن آخر در مورد شهید طاهره هاشمی بیان کنید

نتیجه ای که از زندگی شهید طاهره می توان گرفت این است که وی در مدت 14 سال خود نشان داد که آنچه مهم است فعالیت برای حفظ اسلام و انقلاب و ارزشهای اسلامی می باشد و امیدوارم همه ما بتوانیم ادامه دهنده راه شهدا باشیم و فرزندانمان را طوری تربیت کنیم که در آن دنیا شرمنده شهدا نباشیم.

نگارنده : admin2 در 1392/5/22 8:35:38
جمعه 19 تیر 1394  2:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مادر شهیدی که از پذیرش مدال ایثار از سوی رئیس جمهور خودداری کرد

مادر شهیدی که از پذیرش مدال ایثار از سوی رئیس جمهور خودداری کرد
مادرم به مسئولان بنیاد شهید پیغام داد که شهیدانش را در راه خدا اهداء کرده است و حاضر نیست که اجر معنوی‌اش را با دریافت مدال ایثار و عناوین پر زرق و برق آن عوض کند.

 

خانواده مرادی ‌خانواده ای نام آشنا در شهرستان سوادکوه هستند که از رهگذر تقدیم سه شهید به نظام اسلامی، نام آنها بر تارک تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس می درخشد. بر آن شدیم تا به منظور آشنایی بیشتر با سیره ی عملی این سه شهید گرانقدر، گفت و گویی را با مادر شهیدان، ترتیب دهیم اما به واسطه آنکه روح بلند این شیرزن قهرمان پرور نیز به همسر و فرزندان شهیدش پیوسته است، پای صحبت یکی از بازماندگان این خانواده ایثارگر می نشینیم.

***

* لطفاً خودتان را برای مخاطبین ما معرفی کنید و ما را بیشتر با خانواده تان آشنا کنید؟

حوریه مرادی فرزند شهید محمدحسن و خواهر شهیدان مصطفی و علی اکبر مرادی هستم. پدرم که از یک خانواده متدین بود در سن هفت سالگی، گرد یتیمی را بر چهره خود دید. بنابراین تحت تربیت مادری مومن، پرورش یافت. در سن 19 سالگی با مادرم که فرزند یک روحانی بود، ازدواج کرد و ثمره این ازدواج 6 پسر و 3 دختر بود.

 

در ابتدای زندگی مشترک، شغل پدرم کشاورزی و دامداری بود تا این که پس از مدتی در راه آهن شیرگاه مشغول به کار شد. به واسطه پیشینه مذهبی و روحیه ظلم ستیزی و عدالت خواهی که بر خانواده ما حاکم بود، نفرت از دستگاه پهلوی به نوعی در ما نهادینه شده بود تا جایی که علی رغم مخالفت ها و موانعی که رژیم برای برگزاری برنامه های مذهبی ایجاد می کرد، خانواده ما نقش اصلی و محوری در برگزاری مراسم و مناسبت های مذهبی شیرگاه به عهده داشتند.

 

* آن طور که شنیدیم شهید مصطفی فعالیت های انقلابی زیادی داشت، از او بگویید و بفرمایید چطور عازم کردستان شد؟

فعالیت های انقلابی و مبارزاتی مصطفی از همان سنین نوجوانی شکل گرفته بود ؛ به عنوان مثال از همان سنین در منزل عمامه ای بر روی سرش می گذاشت و برای افراد فامیل و خانواده سخنرانی می کرد و از شاه و رژیم منحوس، اعلام بیزاری و انزجار می کرد. وقتی وارد دبیرستان شد به طور مخفیانه علیه رژیم مبارزه می کرد.

آگاهی و شناخت عمیقی که نسبت به مسائل سیاسی روز و فساد رژیم پهلوی داشت، اطرافیانش را متعجب می کرد ؛ اما ما این آگاهی را مرهون همنشینی با آیت اله صالحی مازندرانی که شوهرخاله و پسر عموی مادرم بود، می دانستیم. در واقع مصطفی توسط حاج آقا صالحی مازندرانی با اهداف امام و انقلاب آشنا شد و از سال 52 یعنی همان زمانی که آیت ا... صالحی در قم دستگیر و زندانی شد، مبارزات و فعالیت هایش را علنی تر کرد و در بسیاری از تظاهرات و راهپیمایی هایی که در قم و تهران تشکیل می شد، شرکت می کرد. نوارهای امام را به منزل می آورد و در بین دوستان و آشنایان، توزیع می کرد.

مصطفی علاقه ی زیادی به طلبگی و کسب دانش حوزوی داشت ؛ اما به خاطر شرایط سخت و مخالفتی که در گذشته وجود داشت، قادر به این کار نشد.

به ناچار وارد سپاه دانش رحیم آباد گرگان شد و پس از مدتی با توجه به دستور امام مبنی بر ترک پادگان او نیز آن جا را ترک کرد و به شیرگاه بازگشت. از خصوصیات بارز مصطفی، جاذبه و محبوبیتی بود که در بین اطرافیان داشت و با همین جذبه و قدرت مدیریتی که داشت، دیگران را به فعالیت و مبارزه علیه رژیم تشویق می کرد. تا جایی که گروهی از آشنایان را بسیج و سازماندهی کرد و همراه با آن ها در تظاهرات 17 شهریور میدان شهداء شرکت کرد.

به امام علاقه ی زیادی داشت. زمانی که ایشان در فرانسه بودند، می گفت اگر موقعیت و پول اش را داشته باشم به آن جا می روم تا جزو محافظان و جان بر کفان شان قرار گیرم. از این رو وقتی امام به ایران آمد، همه ی تلاش اش را کرد تا به این افتخار دست پیدا کند.

 

* از نحوه شهادت شان بگویید؟

با تشکیل سپاه به عضویت آن در آمد و همان طور که اشاره کردم جزو محافظان حضرت امام قرار گرفت. وقتی این خبر به ما رسید، مادرم راهی قم شد و از او خواست تا به شیرگاه بر گردد و در آموزش و پرورش مشغول به کار شود ؛ اما او نپذیرفت و گفت انقلاب نوپای ما نیاز به نیروهای نظامی دارد تا از آن صیانت و پاسداری شود. با تشدید غائله کردستان او هم برای مبارزه و دفاع به آن منطقه رفت و در همان جا به دست نیروهای کومله به شهادت رسید.

وقتی می خواست به کردستان برود از ما خواست تا بعد از شهادتش ناراحتی نکنیم تا دشمن شاد نشود. پیکر پاکش،همزمان با روز کارگر در 11 اردیبهشت 59 توسط مردم شهید پرور قائمشهر تشییع شد. یادم می آید در همان روز مردم قائمشهر با تأسی از سخنرانی کوبنده ای که آقای فخرالدین حجازی به مناسبت روز کارگر ایراد داشتند، تهییج شده و تمام تصاویر و پوسترهای تبلیغاتی گروهک ها و منافقین را در سطح شهر جمع آوری کردند و از بین بردند.

 

* از علی اکبر بگویید؟

علی اکبر کلاس اول راهنمایی بود که عضو بسیج شد. پس از مدتی او هم تصمیم گرفت که به جبهه برود. از این رو از پدرم خواست مانع رفتنش نشود. او هم با موافقت کامل، رضایت نامه اش را امضاء کرد و گفت: من جلوی سرباز امام زمان را نمی گیرم و مانع اش نمی شوم. علی اکبر 4 سال در جبهه جنوب بود و در این مدت خیلی کم به مرخصی می آمد. او شخصیت رازدار و به قول معروف، توداری داشت.

هیچ گاه از جبهه و جنگ پیش ما صحبت نمی کرد. تا جایی که پس از شهادت اش، متوجه شدیم که او پاسدار رسمی سپاه بود و در واحد اطلاعات عملیات در مناطق جزیره مجنون و هورالعظیم فعالیت می کرد و سرانجام در همان منطقه هور العظیم در ماه مبارک رمضان در شبِ آخرین جمعه ماه مبارک آن سال به شهادت رسید.

 

* برخورد و عکس العمل مادرتان پس از شنیدن خبر شهادت برادران تان چه بود؟

از زمان شهادت مصطفی چیز زیادی در یادم نمانده ؛ اما وقتی خبر شهادت علی اکبر را برای مان آوردند دقیقاً یادم است که مادرم با صبر و تحمل قابل تأملی گفت: سر و صدا نکنید. موقع اذان است، بروید نمازتان را بخوانید و آماده باشید. میهمانان کم کم به اینجا خواهند آمد ما باید آماده پذیرایی از آن ها باشیم.

 

* از نحوه اعزام پدرتان بگویید؟

پدرم پس از شهادت مصطفی و با شروع جنگ، چندین بار به جبهه رفت. وقتی به منطقه اعزام شد به واسطه سن و سالش از او خواستند تا در آشپزخانه مشغول به کار شود ؛ اما او قبول نکرد و گفت دوست دارم مانند فرزندانم در خط مقدم بجنگم. حتی یک بار هم وقتی در جبهه غرب بود، به علت بیماری به شیرگاه برگشت. وقتی حالش بهتر شد گفت: من هنوز اسلحه ام را تحویل نداده ام، باید به منطقه بروم و به وظیفه ام عمل کنم. چهل روز پس از شهادت علی اکبر هم قصد رفتن کرد.

آخری باری که می خواست به جبهه برود،پای مادرم شکست. مادرم گفت: من بیمار هستم،علی اکبر هم که شهید شده ما برای کار کشاورزی به کمک شما نیاز داریم.بمان و به شالیزارها رسیدگی کن.کشاورزی و تولید محصول نیز نوعی جهاد است که خاری می شود در چشم دشمنان، اما پدرم نپذیرفت و روزی که مادرم در خانه نبود، بدون خداحافظی راهی شد و از آن جا برای مادرم نامه ای نوشت و در آن از مادرم به خاطر این که بدون خداحافظی رفته، عذرخواهی و طلب بخشش کرد. پدرم سرانجام در ادامه عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسید و به دیدار دو برادرم شتافت و پیکر هر سه شان در گلزار شهدای چالی در کنار هم به خاک سپرده شد.

* پیرامون موضوع مدال شجاعت و چگونگی اهدا آن به خانواده تان، توضیحاتی بفرمایید؟

در سفر رئیس جمهور، دکتر احمدی نژاد به استان مازندران،نام خانواده ما به واسطه تقدیم سه شهید، در لیست خانواده های ایثارگری جای گرفت که قرار بود از سوی ریاست جمهوری مورد تقدیر قرار بگیرند.

به همین منظور از مادر مرحومه ام دعوت شد تا به منظور دریافت مدال شجاعت در این مراسم حضور پیدا کند؛ اما مادرم که آن روزها از شرایط جسمانی مناسبی برخوردار نبود و از بیماری رنج می برد، بیماری اش را بهانه کرد و به مسئولان بنیاد شهید پیغام داد که حاضر نیست در مراسم حاضر شود؛ چرا که اعتقاد داشت که شهیدانش را در راه خدا اهدا کرده است و حاضر نیست اجر معنوی اش را با تمام دنیا و عناوین پر زرق و برق آن عوض کند به همین دلیل در مراسم حاضر نشد. مدتی بعد در دیداری که با حضور مسئولان بنیاد شهید در منزل ما انجام شد، این لوح و مدال توسط رئیس بنیاد شهید وقت کشور به مادرم اهدا شد.


نگارنده : admin2 در 1392/5/22 8:34:38
جمعه 19 تیر 1394  2:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها