0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سر ده روز و سر چهار ساعت!
جمعه 19 تیر 1394  2:34 AM

سر ده روز و سر چهار ساعت!
روی دیوار زیرزمین نوشته بود: « شهید سیدجواد خوش قلب طوسی. » جلوش هم تاریخ زده بود « خرداد 65 » 

داشتیم میوه می‌خوردیم. منیره؛ خواهر کوچکش گفت: « جواد! تو که اینجا نوشته بودی خرداد شهید می‌شی. پس چرا نشدی؟! الان که تیره »
کریم گفت: « داداش جواد تجدید آورده. قراره شهریور دوباره امتحان بده. ایشااله قبول می‌شه. »
شهریور بود. امتحان داد. قبول هم شد.
دوستانش می گفتند: « یکی از رزمنده ها، ‌نقاش بود. عکس بچه ها را می کشید. » یک روز نشست به کشیدن عکس محمد جواد. کارش را که تمام کرد گفت: « ده روز دیگه شهید می شه. »



محمد جواد سرش را بالا و پایین کرد. ما باور نکردیم. خندیدیم.
از روزی که حرف آن رزمنده را شنیده بود، رفتارش خیلی فرق کرده بود. تا این که یک روز گفت: « بوی شهادت می یاد. اگر خدا بخواد چهار ساعت دیگه. »
بو کشیدیم. باور نکردیم. خندیدیم.

سر ده روز و سر چهار ساعت. این بار دیگر باور کردیم. 
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/21 11:2:50
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها