0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

رزمندگان در دوران دفاع مقدس در کسب علم و دانش کوشا بودند و کلاس‌های درس حتی درون سنگر‌ها برپا می‌شد.  

  
هر بار که صفحات هشت سال دوران دفاع مقدس را ورق می‌زنیم، بر دلاورمردی و رشادت رزمندگان ایران اسلامی می‌بالیم؛ آنان که رفتند تا ایران اسلامی بماند و آنان که ماندند تا چراغ این راه همچنان روشن بماند.

در میان آنان که رفتند ۴ هزار و ۹۰۰ شهید فرهنگی و ۳۶ هزار شهید دانش‌آموز است؛ آنان که حتی در منطقه جنگی، از یاد دادن دریغ نکردند و از یاد گرفتن غفلت ننمودند.

تصاویر زیر در موزه آموزش و پرورش اصفهان با عنوان امتحان دادن و درس خواندن رزمندگان، در معرض تماشای علاقه‌مندان قرار دارد.

درس خواندن در جبهه +عکس

 

درس خواندن در جبهه +عکس

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/28 11:23:32
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

افتخارم این بود که من خبر آزادی اکبر را دادم

افتخارم این بود که من خبر آزادی اکبر را دادم
زخم پر از نمک پاداش گریه برای امام حسین (ع)

 



گفت و گو با همسر شهید سید اکبر علم الهدی:

خبرگزاری دفاع مقدس: از کودکی همدیگر را می شناختیم. پسر همسایه بود. سال 1359 که  سید اکبر به اسارت درآمد من 9 ساله بودم. این ها را معصومه ابراهیم پور همسر سید اکبر علم الهدی شیخ الاسلامی در مصاحبه با خبرگزاری دفاع مقدس می گوید و خاطراتش را این چنین ورق می زند.

سید اکبر عضو رسمی کمیته بود. با بچه های اطلاعات عملیات به نفت شهر سومار برای شناسایی رفت. در این مدت در نامه ها به صورت تلگرافی و رمزی صحبت می کردند.

 

 

قاصد خوش خبر

رادیو را روشن کردم و سرگرم کارهایم شدم. کم کم هوا تاریک می شد که رادیو اسامی آزادگان را اعلام کرد. یکی یکی اسم ها را می خواند، گوش هایم را تیز کردم و در عین ناباوری، اسم سید اکبر علم الهدی را شنیدم. یک دفعه از خوشحالی جیغ کشیدم که مامان، مامان، اکبرآقا آزاده شد. مامان گفت: نه، اشتباه می کنی. گفتم: مامان، خودم شنیدم، با گوشهای خودم.

یک ساعت بعد به خانه اکبرآقا رفتیم. خبر آزادی اکبر را به خانواده اش دادم، گفتم: به خدا من خودم شنیدم. گفتند: از این خبرها زیاد به ما دادند. باور نکردند. گفتم: من فردا به بهشت زهرا می روم.

فردای آن روز به بهشت زهرا رفتم. اتوبوس ها که می آمدند، من یکی یکی بالا می پریدم، سئوال می کردم، سید اکبر شیخ الاسلام را می شناسید؟ چند اتوبوس گذشت. در همین حین که سوال می کردم، یکی سرش را از اتوبوس بیرون آورد و گفت: "سید اکبر آمده، اصفهان، تو قرنطینه است".با شور و شعف خاصی خبر را به خانواده دادم.

جشنی که برایم دوباره تداعی شد

28 مرداد سال 1369 بود که همه محل دست در دست هم، کوچه را آب و جارو کردند، نقل و شیرینی پخش می شد، انگار قرار بر برپای یک جشن عروسی بود. هیچ کس احساس غریبی نمی کرد. من اما در جمع حال دیگری داشتم، چرا که قاصد خوش خبر برای خانواده و محل بودم و احساس غرور می کردم از اینکه خبر آزادی سید اکبر را داده ام. این لحظه ها هیچ گاه از یاد من نمی رود و تکرار نشدنی است. یک بار دیگر همان شلوغی، نقل پاشی، قربانی کردن گوسفند تداعی شد و آن زمانی بود که جشن واقعی برای اکبر برگزار شد، جشن شهادتش.

خانم، شما عروس من می شوید؟

این تقدیر بود که روزها را ورق می زد تا اینکه پانزده روز بعد از جشن آزادی مادرم خبر خواستگاری اکبر را به من داد. همان روزها خواب دیدم که رهبر معظم انقلاب در یک حیاط روی یک تخت نشسته اند. حضرت آقا گفتند: خانم، شما عروس من می شوید؟ خجالت کشیدم و گفتم: چرا این حرف را می زنید؟ تا این را گفتم، از خواب پریدم. موضوع را به مادرم گفتم. این تقدیر الهی بود که خود را بر سر سفره عقد، در کنار سید اکبر ببینم.

 

آغاز روزهای سخت

سالهای اول سید در خواب حرف می زد و داد و بیداد می کرد. فکر می کردم این ها از علائم اسارت است. سید اکبر در دوران جنگ شیمیایی شده بود، کم کم وقتی پیش رفت، دست هایش از کار افتاد. بدنش شروع به ترشح موادی کرد که ملافه را رنگی می کرد، هیچ کس حرفهایم را باور نمی کرد، اما دکتر محمد حسن باستان حق، رئیس بیمارستان شریعتی در مدت مریضی سید اکبر از لحاظ پزشکی به ما کمک می کردند.

دل می خواهد که بشنوی

روی دست سید اکبر جای یک زخم عمیق بود. همیشه برایم سوال بود که چه اتفاقی برایش افتاده است. از حرف زدن طفره می رفت. یک بار که می خواست وضو بگیرد، گفتم: "سید اکبر، نمی خواهی بگویی داستان این زخم چیست؟" گفت: "اگر بگویم طاقت میاوری؟" گفتم: تو بگو، من طاقتش را دارم.

گفت: در اسارت، روز عاشورا عزادار امام حسین (ع) بودم و گریه می کردم. سرباز عراقی علت را پرسید. گفتم: پدر بزرگم فوت کرده است. اما یک ایرانی منافق که آنجا بود خبر رسانده بود که شیخ الاسلام دروغ می گوید، امروز، روز عاشوراست و او به خاطر امام حسین (ع) گریه می کند، علاوه  بر اینکه او سید هم هست. عراقی ها او را می برند، دستش را برش می زنند و آن را با نمک پر می کنند و می دوزند و می گویند: تا تو باشی که ما را سر کار نگذاری.

 من، کنیز توام

مراقبت از سید اکبر به ظاهر سخت بود، اما من لذت می بردم. روزهای آخر سید اکبر از مهمانی آمدن خجالت می کشید، می گفت: از اینکه شما در دهان من چیزی بگذارید من خجالت می کشم. گفتم: سید این حرف را نزن. من افتخار می کنم که کنار شما هستم و لذت می برم. از اینکه کنیزی همسرم را می کردم احساس افتخار به من دست می داد.

اما بچه ها با همه بچگی شان تمام لحظه های پدررا غصه می خوردند

18 آبان سال 70 بود که خداوند فاطمه السادات را به ما داد و در سال 74، جمع ما با حضور ساجده السادات، چهار نفره شد.

 

 

سید بچه هایش را خیلی دوست داشت. به بهانه های کوچک آن ها را بیرون می برد. همه وسایل بازی را در اتاق، رو به روی تخت خود قرار داده بود که آنها بازی کنند و خودش لذت ببرد. اما بچه ها با همه بچگی شان تمام لحظه های پدر را غصه می خوردند.

سکوت هایی که حرف ها برای گفتن داشت

 سید اکبر از سال 74 تکلم خود را از دست داد، اما با همه سکوتش با من و بچه هایم حرف می زد. یک روز آقایی تماس گرفت و گفت: قرار است که امروز به دیدن حاج اکبر بیایند. وقتی آمدند متوجه شدم که از طرف حضرت آقا هستند. یک انگشتر شرف الشمس به حاجی دادند و گفتند: این از طرف آقا است و هنگام رفتن، شال سید اکبر را هم برای آقا از او گرفتند و بردند.

یک میهمان ویژه

زنگ تلفن به صدا درآمد  گفتند: قرار است حاج آقا محمد تقی بهلول میهمان خانه شما شود. حاج آقا محمد تقی بهلول وقتی سید اکبر را دیدند، اولین کلام را چنین آغاز کرد: انالله و انا الیه الراجعون و سپس خم شدند و پاهای سید اکبر را بوسیدند. سید اکبر با تمام سکوتش فریاد، خجالت سر می داد. حاج آقا بهلول گفتند: من چیزی را می بینم که شما نمی بینید.

روزهای آخر با هم بودن

سید اکبر در روزهای آخر خوابی دیده بود که شاه خراسان، امام رضا (ع) او را شفا می دهد و در این خواب نام دوستانش را برده بود که من تک تک آن هایی که زنده بودند را برای دیدار با سید اکبر دعوت کردم. فقط یکی از این بزرگواران برای دعا و شفای سید اکبر به مسجد جمکران رفته بودند که متاسفانه دیدار آن دو میسر نشد.

روز آخر وقتی سید اکبر را از خواب بیدار کردم، گفت: بگذار بخوابم، خوابم می آید. در همین حین ادامه داد، لامپ ها را خاموش کردید؟ من و بچه ها تعجب کردیم. گفتم: "اکبر جان، تو خوبی؟ هوا که روشن است". احساس کردم که برایش مشکلی پیش آمده است، برای اینکه ما متوجه نشویم، گفت: آره، آره. هوا روشن است، من اشتباه کردم.

من اما فهمیدم که موضوع از چه قرار است. آن روز سید اکبر تمام روز را تا غروب خوابید. نگران شدم و یکی از دوستانش را خبر کردم و سریع با اورژانس تماس گرفتم. بعد از ویزیت  دکتر بود که یکی یکی دوستانش به دیدار او می آمدند. من تعجب کردم. پیش خودم گفتم: این عزیزان برای عیادت می آمدند، اما نه به این صورت.

رفتم کنارش و صورتم را روی دستش که باد کرده بود گذاشتم. به چشم هایش خیره شدم که احساس کردم می خواهد چیزی بگوید. لب خوانی کردم که می گفت: چقدر گریه می کنی؟ به خدا حال من خوب می شود. فقط بگذارید بخوابم. فردا صبح حال خوب مرا می بینید. وقتی این جملات را از سید می شنیدم آرام می گرفتم.

نذری که با هم ادا کردیم

رانندگی بلد نبودم. ولی چون نذر کرده بودیم که 40 شب به جمکران برویم، مجبور بودم که پشت اتومبیل بنشینم، چرا که تازه دست های سید اکبر از کار افتاده بود. او کلاج و ترمز می گرفت و من رانندگی می کردم. خاطرات آن شب ها را هیچ وقت نمی توانم از یاد ببرم. چرا که دقیقاً شب سه شنبه شب، درست همان لحظاتی که ما در شب های جمکران دعای توسل می خواندیم، سید اکبر از دنیا رفت.

من فردا خوب می شوم، قول می دهم

من باورم نمی شد که سید از دنیا برود. فکر می کردم مثل همیشه حالش بد شده است. در محله دکتری داشتیم که او را صدا کردم. یک آمپول "ب.کمپلکس" به او تزریق کرد که بدن سید اکبر آن را پس زد. دکتر رو به من کرد و گفت: چیزی نیست، برویم بیمارستان.

زمانی که دکتر اورژانس بالای سر سید اکبر حاضر شد، گفت: سید تمام کرده است. گفتم: نه آقا! اشتباه می کنید؛ سید اکبر حالش خوب است. خودش به من گفت که حالش خوب می شود.

گریه می کردم که اکبر را نبرند، بغض گلویم را گرفته بود، نمی دانستم چکار باید بکنم. فقط می گفتم: خودش به من گفت که حالش خوب می شود. داخل اتاق رفتم، نذر حضرت عباس کردم که تا صبح حالش خوب شود، هنوز امیدوار بودم. اما سید اکبر برای همیشه تنهایم گذاشت.

این سفر، سفری نبود که تو را همراه خودم ببرم

بعد از رفتن سید اکبر، همیشه فکر می کردم، اشتباه شده است، نمرده است. اما گذشت زمان مرا به این باور رساند که سید اکبر رفته است. یک شب هم خواب دیدم که رو به سید گفتم: خیلی بی معرفتی، من همه جا کنارت بودم. به من گفتی خدا تو را برای من انتخاب کرد، اما حالا رفتی و من را تنها گذاشتی. اما حاجی روبرویم در حال خطاطی کردن بود، خندید. گفتم: سید اکبر با تو هستم، با تو حرف می زنم. اما همان طور آرام مثل همیشه گفت: اینجوری نگو. گفتم: تو من را با خودت نبردی، چطور انتظار داری من جوابت را بدهم. گفت: به خدا این سفر، سفری نبود که تو را همراه خودم ببرم. گفتم: اکبر آقا یک سوال دارم، نکیر و منکر چی شد؟ چرا که همیشه وقتی با اکبر خلوت می کردیم در رابطه با مرگ و نکیر و منکر حرف می زدیم. گفت: خیلی راحت بود.

هنوزم دلتنگ می شوم، بغض گلویم را می گیرد، گریه می کنم، بی تابی می کنم، ولی دیگر سید اکبر نیست که آرامم کند. خصوصاً این روزها که بچه هایم بزرگتر شده اند، بیشتر نبود حاجی را احساس می کنم.

همیشه  سید اکبر کنارم هست، به من توجه می کند و همین یعنی آرامش.

سید اکبر در 1339 پا بر زمین هستی نهاد، 1359/6/31 به اسارت رفت، سال 1369/5/28  طعم آزادی را دوباره چشید و 1379/4/28 آسمانی شد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/29 9:15:51
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بابام رو تو ندیدی ...؟

 
بابام رو تو ندیدی ...؟
گنجشک ناز و زیبا، که میپری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی بابام رو تو ندیدی 
دیدمش از این جا رفت اون بالا بالاها رفت 








شادی روح همه باباهای شهید صلوات
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/29 10:29:48

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:54 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی کوتاه از پدر و مادر شهید محمود مقصوديان

خاطراتی کوتاه از پدر و مادر شهید محمود مقصوديان
ابتدا اين دو بزرگوار به ديدن شهید رفتند وقتي به نزد من آمدن سعی كردند مانع از دیدنم شوند 

 خاطره ای از پدر شهید
بعد از مطلع شدن از شهادت پسرم گفتم بروم تا فرزندم را ببینم به اتفاق دو تن از بستگانم (شهید ذوالفقارمهرانی و کاظم مهرانی) به معراج شهدا رفتیم. ابتدا اين دو بزرگوار به ديدن شهید رفتند وقتي به نزد من آمدن سعی كردند مانع از دیدنم شوند، گفتم: هرچه باشد راضی ام به رضای خدا، می خواهم بوس های بر رویش بزنم و بگويم فرزندم تو باعث سربلندی من شدی. وقتی بر سر پیکرش رسیدم و پرچم سه رنگ ایران اسلامی را برداشتم متوجه شدم ایشان بر اثر نزدیکی اصابت خمپاره سوخته، همان وقت به این فکر بودم که چگونه مادرش را قانع نمایم که فرزندت... وقتی به خانه رسیدم و ماجرا را گفتم مادر شهید دو رکعت نماز شکر به جا آورد و این مطلب را بیان داشت که ما از حضرت زینب (سلام الله علیها) بالاتر که نيستيم.

خاطره ای از مادر شهيد
برای دیدن فرزندم به پادگان آموزشی امام حسن (علیه السلام) رفتیم بعد از دیدار گفتم: پسرم مقداری خوراکی برایت آورد هام اما محمود از ما نپذيرفت. علت را كه پرسيدم گفت: من چطور م یتوانم اینها را با خود ببرم در حالی كه برای خيلی از اين رزمند هها ملاقات کننده ای نیامده است. وقتی با اصرار زیاد ما مواجه شد به شرط اينكه به ساير رزمنده ها بدهد، از ما پذيرفت. 


درباره شهید

شهيد محمود مقصوديان در هفتم دي ماه 1342 شمسي در خيابان هاشمي تهران در خانواده اي متدين ديده به جهان گشود. در عرصه علم تا پايان مقطع راهنمايي تحصيل كرد. ايشان اهل ورزش بود و به فوتبال علاق ه ويژه ای داشت. پدر محمود در خيابان هاشمي تهران به حرفه صافكاري و نقاشي اتومبيل اشتغال داشت. ايشان از مبارزان انقلابي عليه رژيم طاغوت بود و با روحانيت مبارز از جمله آيت الله طالقاني (رحمه الله علیه) و آي تالله مهدوي كني ارتباط نزديك داشت. همچنين در كنار حاج آقاي عرفاني امام جماعت مسجد حضرت سيدالشهدا (علیه السلام) تهران در فعاليت هاي مذهبي و انقلابي حضور موثري داشت.

محمود پس از پايان مقطع راهنمايي تحصيلي در مسجد و هيئت محل سكونت، فعاليت چشمگيري داشت. البته فعالي تهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي شهيد، پس از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز گرديد.

به جهت عشق و علاق هاي كه به امام امت داشت به عضويت بسيج درآمد و در اين مدرسه عشق، كوشش فراواني كرد. روحيه بسيجي اش بسيار بالا بود و در مراسم مذهبي به ويژه جشن نيمه شعبان در خيابان دامپزشكي تهران با ساير دوستان حزب اللهي و بسيج ي چادر زده و مقدمات برپايي جشن را مهيا ميك‌ردند. جواني قانع و متواضع بود، در مواجهه با دیگران همواره تبسمی بر لب داشت، لبريز از صبر و بردباري بوده و كمتر كسي عصبانيت ايشان را مي ديد.

با آغاز جنگ تحميلي، او نيز با گذراندن آموز شهاي لازم به جبه ههاي جنگ حق عليه باطل شتافت و به مقابله با دشمن بعثي پرداخت. نخستين اعزام ايشانخرداد سال 1361 با عضويت بسيجي بود. دوره 45 روزه آموزشي را در پادگان 21 حمزه سپري كرد. پس از آموزش به اهواز و پادگان حميد رفت. در ادامه جهت حضور در عمليات مسلم بن عقيل به غرب كشور اعزام شد و تيربارچي یكي از گروهان هاي گردان سلمان شد.


در نهايت در دوازدهم مهر ماه سال 1361 بر اثر اصابت تركش خمپاره به سرش مجروح و سپس به مقام رفيع شهادت نائل آمد. پدر و مادر شهيد مي گويند خاك واسط هاي است كه رابطه بين عبد و معبود را برقرار ميك‌ند. با اين وصف بود كه در مراسم خا كسپاري، پدر و مادر شهيد، با دستانشان فرزند برومند خود را که همان امانتي الهي بود به رسم امانت به خاك سپردند.
دلم خواهد که در سنگر بمیرم     اگر باشد قرار آخر بمیرم
برای یاری قرآن بمیرم
امید کشور ما را نگه دار     خدایا رهبر ما را نگه دار

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

20 لیتر نفت برای سه خانواده!

20 لیتر نفت برای سه خانواده!
وقتی نوبت توزیع نفت به خانواده خودمان رسید 20لیتر نفت به ماداد. به او گفتم ما سه خانواده هستیم، گفت: اشکالی ندارد با مهربانی کنار هم این 20 لیتر را مصرف کنید. 

شهید "مجید لواف" سال 61 فارغ التحصیل دانشگاه شهادت شد. دیپلم خود را در زمان طاغوت گرفت به مادرو پدرش گفت من در زمان حکومت پهلوی به خدمت نمی روم و نرفت.

"فاطمه حیدری" مادر شهید از مسئولیت پذیری و رعایت حقوق دیگران توسط فرزند شهیدش اینگونه می گوید: در آن دوران مسئولیت توزیع نفت در محله را بر عهده گرفت، خدا می داند که با چه دقتی نفت را در میان مردم توزیع می کرد. قرار بر این بود که به هر خانواده 20 لیتر نفت داده شود تا با آن خانه خود را گرم کنند.

آن موقع ما سه خانواده در یک خانه زندگی می کردیم وقتی که نوبت توزیع نفت به خانواده خودمان رسید فقط 20 لیتر نفت به ما داد. به او گفتم ما سه خانواده هستیم. گفت: اشکالی نداردبا مهربانی کنار هم این 20 لیتر را مصرف کنید.

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/27 10:16:20
 
جمعه 12 تیر 1394  8:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی از شهید ذوالفقارمهرانی از زبان همسر شهید

خاطراتی از شهید ذوالفقارمهرانی از زبان همسر شهید
روزی یکی از اقوام رو به شهید ذوالفقار كرد و سؤال كرد، علت شما برای رفتن به جبهه و جنگ چیست؟ چرا شما وارد این جنگ شدید؟ 


شهید هم در پاسخ خطاب به ایشان گفتند: دفاع و حفاظت از دین خدا را نباید فدای توجیهاتی همچون همسر، فرزند، اموال و دارایی نمود، در حال حاضر دین خدا از جانب دشمنان به مخاطره افتاده است و ما باید آماده جانفشانی و ایثار باشیم.

همسر ايشان در فراز ديگری ار خاطرات خود می گويند:
کشور ما در ایام جنگ و دفاع مقدس گاهی اوقات با کمبودهایی مواجه می شد. از جمله در برهه ای، مردم با کمبود روغن نباتی مواجه بودند، این وضعیت در زندگی ما نیز مشهود بود. روزی شهید ذوالفقار به منزل آمد و گفت: خانم، از شما یک خواهشی دارم و دوست دارم جواب منفی نشنوم. گفتم: چه خواست های داری ؟ گفت: یک نفر در محله ما در اعتراض به نبود روغن به انقلاب و نظام بد و بیراه می گوید می خواهم آن یک حلب روغنی را که داریم به او بدهم تا او دست از این رفتار خود بردارد. من هم موافقت كردم و به این ترتیب روغن را از من گرفت و تحویل آن فرد داد.

چند روزی از تیرماه سال 1360 می گذشت. در روستای مهران بودیم و قصد داشتیم یک هفته ای را جهت استفاده از آب و هوا و تفریح در آنجا بمانیم، اما فردای روز اقامت ما، در حالیکه هنوز ساعتی از صبح نگذشته بود، ذوالفقار از طریق رادیو از حادثه دلخراش و جنایت کارانه منافقین کوردل در بمب گذاری و انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یاران انقلاب چند روزی از تیرماه سال 1360 می گذشت. در روستای مهران بودیم و قصد داشتیم یک هفته ای را جهت استفاده از آب و هوا و تفریح در آنجا بمانیم، اما فردای روز اقامت ما، در حالیکه هنوز ساعتی از صبح نگذشته بود، ذوالفقار از طریق رادیو از حادثه دلخراش و جنایت کارانه منافقین کوردل در بمب گذاری و انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یاران انقلابمطلع شد، لحظه ای نگذشته بود که وسایل خود را جمع کرد، لباس هایش را پوشید و آماده حرکت گردید. پرسیدم: چه اتفاقی افتاده که این همه عجله میکنی؟ گفت: دفتر حزب جمهوری اسلامی را بمب گذاری و منفجر کرده اند. می خواهم به تهران بروم تا ببینم چه خبر است و چه کمکی می توانم بکنم. با هم به کرج آمدیم. همينك‌ه قصد رفتن به تهران را كرد، گفتم: من هم می خواهم به تهران بیایم. گفت با وجود دو بچه خیلی سخت است و نگهداری و همراهی بچه ها در این وضعیت مشکل است. من گفتم: نگهداری بچه ها با خودم. خلاصه ايشان به تنهايی راهی تهران شدند. پس از رفتن او من هم با بچ ههای سه و پنج ساله ام، به تهران و محل انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و از آنجا به بهشت زهرا (سلام الله علیها) رفتم و در مراسم شرکت کردم. پس از آن بلافاصله به خانه رفته و مشغول آماده کردن شام شدم. پیش از آمدن ذوالفقار غذا آماده بود. وقتی ذوالفقار آمد شروع به تعریف حادثه و صحن ههای آوار و شهدای انفجار کرد. در حالیکه ایشان ماجرا را شرح می داد من نیز در شرح وضعیت فوق او را همراهی می کردم. ذوالفقار گفت: این جزئیات ماجرا را شما از کجا م یدانی؟ من هم جریان رفتنم به تهران و حضور در محل انفجار و بهشت زهرا (سلام الله علیها) را به ايشان توضیح دادم. درابتدا باورش برای او سخت بود که من چگونه با دو فرزند خردسال خودم را به تهران رسانده و در مراسم شرکت کردم، اما با شنیدن ماجرا گفت: دیگر خیالم از آینده تو و فرزندانم راحت شد، شما پس از من می توانید زندگی را مديريت کرده و فرزندان ما را هم ب ه خوبی نگهداری نما ييد.

درباره شهید 

شهید ذوالفقار مهرانی در دوم مرداد ماه سال 1333 شمسی در روستای مهران دیده به جهان گشود و روشنی بخش دل پدر و مادر و خانواده اش شد. شاید کسی تصور نمی کرد این نوزاد در آینده، همسفر قافله عشق و شهادت شده و همچون ارباب به خون خفته خود حضرت سید الشهدا (علیه السلام) در مسیر اعتلای دین خدا و اطاعت از ولی امر خود مستانه جام شیرین شهادت را سر کشیده و جاودانه گردد. اما این وعده قطعی حضرت باری تعالی است که مجاهدان و رزمندگان و مدافعان حریم دین خدا را به بهشت جاویدانی که انبیا و اوصیاي الهی در آن منزل گزیده اند، بشارت داده است. این شهید بزرگوار، سرافرازانه جان خود را در طبق اخلاص قرار داده و عزت و سربلندی اسلام عزیز را بر زندگی خود ترجیح داد.

آب و هوای پاک روستا و صفا و صمیمیت روستاییان متدین و مذهبی، محلی مناسب برای رشد و نمو توأم با ایمان و اعتقاد را برای این فرزند خردسال خانواده مهرانی فراهم نمود و علاوه بر آن، برخورداری از خانواده ای مقید به رعایت مبانی دینی و محب اهل بیت (علیهم السلام)، زمینه ساز آینده ای درخشان برای این شهید والامقام گردید.

شهید ذوالفقار تا کلاس دوم راهنمایی تحصیل کرد. در سال 1355 به سنت نبوی عمل نمود و در کمال سادگی زندگی آرامی را در کنار همسرش آغاز نمود. حاصل این پیوند الهی، دو فرزندی است که خداوند نصیب آنها کرد تا وارث خون پاک پدر باشند.

اخلاق و منش انسانی این شهید زبانزد آشنایان و خانواده بوده و بصیرت و آگاهی از حوادث و رویدادهای زمان و پ یگیری مسائل جامعه از ایشان فردی متعهد و تکلیف مدار ساخته بود،این پیشینه و زمینه باعث شد تا ندای ولی امر خود را با گوش جان شنیده و لبیک گویان به سوی عرصه جهاد و شهادت بشتابد. همواره نسبت به مقام و جایگاه دوست شهیدش محمود مقصودیان غبطه م یخورد و خود را جا مانده از قافله شهدا می پنداشت. نخستین بار خا کهای گرم و تفتیده جنوب کشور در بهار سال 1361 پذیرای قدوم این مجاهد راه حق بود.

این فصل از تاریخ نصیب او شد تا در زمره فاتحان خرمشهر دوشادوش رزمندگان اسلام، آزادی خونین شهر را بانگ زنند. اما پس از این مرحله سه ماهه، مرحله دوم اعزام فرارسید وعاشقان خمینی (رضوان الله تعالی علیه) به ندای حسین زمان خود لبیک گفتند و این بار شهید ذوالفقار به آرزوی دیرین و مقدس خود نايل آمد و همسفر یاران شهید خود گشت.

فکه سرزمینی است که به بركت خون های پاک و مطهر فرزندان آسمانی حضرت روح الله در تاریخ ایران اهمیت یافت. فکه درسال 1361 شاهد اصابت ترکش و پرواز ملکوتی شهید ذوالفقار بود و همیشه به خود می بالد که قدمگاه دلاوران، رزمندگان و مردانی چون او بوده است. 

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  8:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روايت اسارت در زندان‌های بعثی از زبان اولين بانوي آزاده ايراني

 
روايت اسارت در زندان‌های بعثی از زبان اولين بانوي آزاده ايراني
اگرچه معمار زمان خشت روي خشت سن و سالش گذاشته، اما هم چنان چابک و پردغدغه، کار مي کند و مي آموزد و مي آموزاند. فاطمه ناهيدي نخستين بانوي آزاده ايراني است که با مدرک مامايي به خط مقدم جبهه رفت و در مهر ماه ۵۹ اسير شد.
 

 

 

 

فاطمه ناهيدي نخستين بانوي آزاده ايراني است که با مدرک مامايي به خط مقدم جبهه رفت و در مهر ماه ۵۹ اسير شد. بعد از چند سال اسارت (بهمن ۶۲) به ايران بازگشت و اميدوارانه به آموختن پرداخت و حالا با مدرک دکترا، سال هاست که دانشجو پرورش مي دهد. او عضو هيئت علمي دانشکده علوم پزشکي دانشگاه بهشتي است و حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. گفتني هاي او با روزنامه خراسان را با هم مي خوانيم.

 

از دوران اسارت و فضاي اردوگاه ها برايمان بگوييد.

ما خانم ها از همان اول گوش به حرف عراقي ها نمي کرديم و چوبش را هم مي خورديم. ما فکر مي کرديم نبايد به عراقي ها رو بدهيم. احساس مي کرديم بايد يک طوري برخورد کنيم که اين ها هم ازسوي ما احساس امنيت و آسايش نداشته باشند و ما را به عنوان اسراي خاطي و آشوب گر بشناسند. يادم هست يک بار جشن ملي عراقي ها بود و براي ما نوشابه آوردند. به مترجم گفتم بگو براي همه بردند؟ گفت نه اين فقط مخصوص شما ست. گفتم ما نيازي به نوشابه نداريم. گفتيم يا براي همه يا براي هيچ کس.فرمانده عصباني شد و گفت اين ها لياقت ندارند. بعدها نظر بچه ها به شکلي به ما رسيد. آن ها به ما گفتند که چقدر حرکت جالبي کرديد. برايشان مهم بود که جلوي عراقي ها مي ايستيم. وقتي که ما در مقابل آنها مقاومت مي کرديم آن ها احساس غرور مي کردند. حتي در زندان هم همين اتحاد بود. 

يکي از خاطراتي که برايم خيلي جالب بود اين بود که وقتي مي خواستيم اعتصاب غذا کنيم، عراقي ها ريختند داخل سلول و شروع کردند به زدن. ما هميشه دفاع را با هم هماهنگ مي کرديم. مثلاً يکي مي  گفت من ناخن بلند مي کنم که اگر عراقي ها آمدند چنگ شان بزنم. ديگري کار ديگري را به گردن مي گرفت و هم زمان حمله کرديم به عراقي ها. يکي از بچه ها کابل برق را از دست عراقي کشيد و شروع کرد به زدن عراقي هايي که درجه دار بودند. آن ها هم مجبور شدند از داخل سلول بروند بيرون. چون برايشان خيلي بد بود که از ۴ زن ايراني کتک خورده اند. ما هم تا قبل از اين که در را ببندند ابزار جرم را انداختيم بيرون.بعدا يکي از افسران خودي برايمان تعريف کرد که يکي از همين هايي که کتک خورده بود جلوي سلول يکي از افسرها رفته و گفته بود اگر همه زن هاي ايراني اين طوري هستند، دلم به حال شما مردهاي ايراني مي سوزد.

دل تان بيشتر از همه براي چه کسي تنگ شده بود و احساس تان در لحظه آزادي چه بود؟

خب خوشحال بودم. اما از همه بيشتر دلتنگ برادرم علي بودم من بچه بزرگ خانواده بودم و علي از خودم کوچک تر بود و ما همه مسائل مبارزاتي را با هم درميان مي گذاشتيم.اول وآخر همه نامه هايم علي بود. زماني که آزاد شديم 3 روز در سرخه حصار تهران قرنطينه شديم. آن زمان وزير بهداشت دکتر دستجردي بود. پدرم از ايشان اجازه گرفته بود که تلفني با من حرف بزند. تا ارتباط تلفني برقرار شد پدرم با گريه حالم را پرسيد و من گفتم علي چطور است؟ پدرم گفت تو بيا از علي هم برايت مي گويم. با خود فکر کردم شايد علي جانباز شده باشد. توي برف ها راه مي رفتم با خود فکر مي کردم اگر او جانباز شده باشد نکند ايمانش از بين برود. من حاضرم او را نبينم ولي او هميشه با صلابت و با ايمان باشد.

خيلي جالب بود که زماني هم که من اسير شدم دوستان برادرم در جبهه مي گفتند يک بار ديديم که علي رفته يک گوشه نشسته است و گريه مي کند.از او پرسيده بودند چرا گريه مي کني؟ او هم گفته بود به آسمان ها نگاه کردم و ياد خواهرم افتادم. نمي دانم کجاست. اما حاضرم اورا نبينم ولي ايمانش از دست نرود. قرنطينه تمام شد و من به خانه برگشتم اما وقتي آمدم علي شهيد شده بود.زماني که از اردوگاه بيرون مي آمدم، از پشت سيم هاي خار دار، همه بچه هايي که پشت پنجره آسايشگاه ايستاده بودند را ديدم و هنوز هم که هنوز است وقتي چشمانم را مي بندم آن ها را مي بينم. هيچ وقت نمي توانستم احساس شادي کنم. چون احساس مي کردم يک تعدادي از بچه هايمان آنجا اسير هستند. شادي من موقعي بود که همه آزاد شدند.

چه کسي خبر اسارت تان را به خانواده تان داد؟ خبر داريد مادر، پدر، خواهر و برادرتان چه حالي شدند؟

وقتي من اسير شدم هيچ کس نمي دانست. يکي از بچه هايي که در خرمشهر بود چون آمبولانس ما را ديده بود که از بين رفته است فکر مي کرد ما هم در آن آمبولانس بوده ايم و از بين رفته ايم. به خانواده ام گفته بودند که شهيد شده ام. آخرين فردي که من را ديده بود عمويم بود. در پايگاه وحدت دزفول با هم ملاقات کرديم و شب را در منزل ايشان گذرانديم. بعد من رفتم سمت خرمشهر و آنجا اسير شدم. مقرر شده بود از تنومه ما را تحويل سازمان امنيت شان دهند. به سازمان امنيت تحويل داده شديم و اگر حرف هايمان شبيه هم نبود حکم اعدام مان صادر مي شد. يکي از سربازان عراقي به اسم محمد به ما نزديک شد. به قول خودش از نيروهاي مردمي و خيلي مسلمان بود. هميشه با حالتي دلسوزانه از ما مراقبت مي کرد. 

مي گفت: هرچيزي خواستيد به من بگوييد. خودش هم دنبال کارهايمان مي رفت. انگار خواهر و مادر خودش آنجا اسير شده باشند.از آنجا به عنوان زنداني سياسي ما را تحويل سازمان امنيت بغداد دادند. روزي که من را تنها برده بودند سازمان امنيت تنومه براي بازجويي خانم آباد و خانم آزموده از محمد پرسيده بودند که او را کجا بردند؟ او هم جواب داده بود جايي که اگر درست جواب دهد بر مي گردد و اگر درست جواب ندهد ديگر بر نمي گردد. حالا من نمي دانم درست جواب دادم يا ندادم. در هر حال به بغداد برگردانده شدم. ما را با بچه ها به همان سازمان امنيت بردند و از آنجا تحويل وزارت اطلاعات شان دادند. از آن لحظه ما ديگر اسير عراق نبوديم. زنداني سياسي شده بوديم و ما را بردند جايي که زنداني هاي سياسي را نگهداري مي کنند. گفتند شما آمديد مستقيم با صدام بجنگيد، پس زنداني سياسي هستيد. در نتيجه نمي توانستيم هيچ گونه ارتباطي با خانواده داشته باشيم. نه نامه اي نه تلفني و نه هيچ پيامي. وقتي يک اسير در اردوگاه است، صليب سرخ به اوسر مي زند، مي تواند نامه بنويسد و حقوقي دارد. ولي حضور ما در آنجا به اين معنا بود که صليب سرخ هم نمي توانست ما را ببيند. ما در واقع مفقودالاثر بوديم. تا ۲ سال ما ۴ نفر مفقود الاثر بوديم. خانواده هيچ اطلاعي از ما نداشت اما ما به روش هاي مختلف توانستيم ارتباطي با بچه هايي که آنجا بودند برقرار کنيم.

يک نمونه اش را برايمان بگوييد. چگونه در اين شرايط سخت که حتي نفس کشيدن دشوار بود با زنداني هاي ديگر ارتباط برقرار مي کرديد؟

مثلا ما زماني را در زندان الرشيد عراق گذرانديم. زندان الرشيد زنداني امنيتي بود که 5 طبقه زير زمين داشت و بچه هايي که آنجا بودند گفتند شهيد صدر را در همان طبقات زير زمين شهيد کردند. هرچقدر به سمت طبقات پايين تر مي رفتي شکنجه ها شديدتر مي شد. نماي بيروني اين زندان از يک طرف مخابرات عراق بود. از يک طرف بانک جانفيدنگ بود که يک بانک بين المللي به حساب مي آمد. 

از يک طرف يک هتل بزرگ و از طرف ديگر هم يک ساختمان اداري بسيار مجلل بود و هيچ کس نمي دانست بين اين چهار ساختمان چه خبر است. کسي نمي دانست آن داخل، سازمان جاسوسي عراق است. اين را خود عراقي ها که در مقطعي با ما بودند گفتند. آن ها خودشان مي گفتند که اصلاً باورشان نمي شود چنين چيزي وجود داشته باشد. در نتيجه در چنين محيطي هيچ گونه ارتباطي با خانواده نداشتيم و خانواده هم تصورش اين بود که ما شهيد شده ايم و منتظر بودند جنازه هايمان بيايد. چون جنازه اي درکار نبود نسبت به اين مسئله کمي شک داشتند. شکنجه گاه الرشيد زنداني بود که دور تا دورش را با ظاهرسازي پوشانده بودند تا کسي نفهمد آن جا چه خبراست. 

ساختمان بزرگي بود در بغداد. چند طبقه داشت. يک طبقه اداري بود و طبقه دوم و سوم سلول ها بود. 5 طبقه زير زمين هم شکنجه گاه بود. رنگ ديوار سلول هاي طبقه اول کرم روشن و بزرگ تر بود. طبقه دوم سلول هاي سرخ داشت و در دو طرف راهرو سلول وجود داشت. سلول ها کوچک و فوق العاده تاريک بود. نور زيادي نداشت. روي ديوار هم چيزي نمي شد حک کرد. فقط يک بار ما را از سلول خودمان بردند توي يک سلول ديگر. آنجا فضايي بود که چراغ داخلش روشن بود و جلوي چراغ را توري کشيده بودند که کسي به برق دسترسي پيدا نکند. کرکره هاي آهني به پنجره هاي 40، 50 سانتي بالاي سلول ها زده بودند که نور راه پيدا نکند. فقط گاهي وقتي آفتاب مي شد نوري با يک شعاع کم را مي ديديم. روزي که مي خواستند پنجره سلول مان را توري بکشند ما را بردند توي يک سلول ديگر. مثل اين که قبلا در آن جا تغييراتي انجام شده بود. آنجا توانستم يک تکه سراميک نوک تيز پيدا کنم. بعد به بچه ها گفتم دانه به دانه با اين سراميک نوک تيز اسمتان را روي سراميک هاي ديوار حک کنيد.

يک چيزي در حدود شايد 7، 8 ساعت داخل سلول بوديم. اين هم لطف خدا بود که منتقل شويم. شروع کرديم به حک کردن اسم مان. عراقي ها هم فکر نمي کردند ما در آن سلول امکان انجام کاري داشته باشيم. آن تکه سراميک هم از دست شان در رفته بود. من اسم خودم را حک کردم و شماره منزل را نوشتم. بقيه بچه ها هم همين طور. بعد نوشتيم 4 اسير ايراني. مي دانستيم که اگر بعد از ما ايراني هاي ديگري را به عنوان اسير به آن سلول بياورند آن ها اسامي ما را به خاطر مي سپارند و به صليب سرخ مي دهند و اسامي ما به اين شکل پخش شد و همه متوجه شدند که چهار دختر ايراني در عراق هستند و به اين ترتيب صليب سرخ از وجود ما با خبر شد.بچه ها که به ايران نامه مي نوشتند اسم ما را هم به نوعي در نامه هايشان مي آوردند. مثلا مي نوشتند به خواهرم بگوييد فاطمه سالم است و شماره تلفن شان هم عوض شده است! هلال احمر ايران نامه ها را مي خواند و بعد به خانه ها تلفن مي زد که مثلا شما چنين فردي را در خانواده داريد؟ يکي از همين نامه ها که اسم من هم در آن آمده بود باعث شد که هلال احمر به خانه ما تلفن بزند و به اين شکل خانواده ام متوجه شدند که خبر از عراق مي آيد و حدس زدند که من شهيد نشده ام. 

اين تنها چيزي بود که خانواده ام از من فهميده بودند تا اين که بعد از ۲ سال ما تصميم گرفتيم اعتصاب غذا کنيم. 20 فروردين تولد مادرم بود و من هر سال برايشان هديه مي بردم. ۲ سال بود که هديه براي مادرم نداده بودم. آن سال با خدا راز و نياز مي کردم و به خدا مي گفتم کمکم کن که امسال هديه اي به مادرم بدهم. به هر شکلي که هست. از قبل از عيد توي ذهنم بود که ما بالاخره بايد يک حرکتي کنيم. نبايد اين جا باشيم. حالا درست است که اسيريم ولي به نا حق اين جا هستيم. ما بايد يک حرکتي کنيم. برکتش دست خداوند است. موضوع را با بچه ها در ميان گذاشتم و گفتم ما وظيفه مان اين است که براي آزادي خودمان کاري کنيم. اما اگر نشد فردا در مقابل خداوند مسئول نيستيم که در مقابل ظالم سکوت کرده ايم. تصميم گرفتيم اعتصاب غذا کنيم. 

قبل از اين اعتصاب غذا فرآيندي را طي کرديم. ابتدا مي خواستيم با مسئول زندان صحبت کنيم. در مي زديم، درگيري و کتک کاري شد، دست و سر و صورت مان خوني شد و سختي هاي بسيار کشيديم. يادم هست روي در و ديوار با خون نوشتم ا... اکبر و لااله الا ا...! خلاصه درگيري هاي زيادي داشتيم تا اين که بالاخره آنها تسليم شدند و ما را نزد مسئول زندان بردند. البته مسئول کل هم نبود. گفتيم تصميم داريم اعتصاب غذا کنيم. بايد از اينجا برويم و اينجا جاي ما نيست. در واقع از طريق مورسي که خودمان ابداع کرده بوديم، توانستيم با سلول هاي کناري ارتباط برقرار کنيم و فهميديم که يک اسير حق و حقوق بسيار گسترده اي دارد. حق نامه نوشتن دارد، حق ارتباط با خانواده دارد و ... اما ما اين ها را نمي دانستيم. علم به اين مسئله و قوانين باعث شد حرکت خيلي بزرگي انجام دهيم.

19 روز اعتصاب غذا کرديم. بعد از 19 روز از هم جدايمان کردند تا اين که مجبور شدند ما را تحويل بيمارستان دهند. اين اتفاقي بود که حتي صليب سرخ هم از آن خبر نداشت و شايد خيلي راحت مي شد سر ما را زير آب کنند. اما از طرفي هم برايشان با ارزش بوديم. آنها فکر مي کردند وقتي جنگ تمام شود مي توانند يک دختر را بدهند و ۱۰ تا افسر را پس بگيرند. اين بود که ما را منتقل کردند به بيمارستان شان، يک ماه در بيمارستان بستري بوديم و بعد از آن منتقل شديم به اردوگاه. اين بار ما را تحويل وزارت دفاع دادند. از آن لحظه ديگر به طور رسمي شديم يک اسير و دو سال هم در اردوگاه هاي متعدد بوديم.

گفتيد از طريق مورسي که خودتان ابداع کرده بوديد با سلول هاي ديگرارتباط داشتيد. اين مورس چگونه کار مي کرد؟

اول به ديوار مي زديم بعد انگار داريم سرود مي خوانيم سر و صدا مي کرديم. البته اجازه نداشتيم. ولي يک سر و صدايي مي کرديم و تا اين ها مي آمدند ساکت مي شديم. مي گفتند صدا نبايد باشد.

زياد قانون شکني مي کرديم. برخورد هاي بدي هم با ما مي شد ولي بايد حرکتي مي کرديم. بچه ها مي گفتند وقتي در مي زنيم بياييد زير در که صداي هم را بشنويم. اولا اينها فارسي بلد نبودند. يکي از بچه ها که عربي بلد بود، مي گفت ما اينجا آب مان ناجور است، امکانات بهداشتي، شانه، ناخن گير و... نداريم. بچه ها هم با صداي بلند با هم حرف مي زدند انگار که دارند دعوا مي کنند تا صدايشان برود بيرون. بالاي هر سلول يک دريچه کوچک بود. دريچه که باز مي شد تازه ارتباط مان برقرار مي شد. براي همين ناچار بوديم کاري کنيم که آن ها بيايند وپنجره را باز کنند. گاهي هم در مي زديم تا سرباز بيايد. 

به محض اين که مي گفت چه مي خواهي ما شروع مي کرديم به کوبيدن به ديوارها. همه کوچک ترين صدا را دنبال مي کردند تا ببينند چه خبر است. طوري ارتباط برقرار مي کرديم که عراقي ها نفهمند ما داريم با رمز اطلاعات مي دهيم. بعد سلول هاي کناري اين کار را مي کردند. در سلول هاي کناري ما 6 دکتر بودند . سلول چپ ما 4 مهندس بودند. سلول هاي ديگر هم از طريق اين ها از همه چيز با خبر مي شدند. يک روز در سلول، ياد اين افتادم که در کتابي که قبلاً خوانده بودم آمده بود بچه هايي که در زندان هستند از طريق زدن به ديوار با هم مي توانند صحبت کنند. در واقع با رمز با هم حرف مي زدند. به بچه ها گفتم بياييد به حروف الفبا عدد بدهيم. مثلاً الف 1، ب 2 و تا 32 حرفي که داريم را عدد گذاري کنيم و از اين طريق با بچه هاي سلول هاي ديگر حرف بزنيم. فقط بايد به يک شکلي بچه ها را متوجه کنيم که داستان از چه قرار است. ترتيب حروف را با هم بررسي کرديم و بعد از عدد گذاري مشت زديم به ديوار. مشت که زديم به ديوار يعني شما هم بياييد زير در. زير در يک شکاف باريک داشت. بسيار باريک. 

گوش مان را بايد مي گذاشتيم آنجا تا صداها را بشنويم. بعد آن ها مي آمدند و شروع مي کرديم به صحبت. آن روز گفتم که ما مي توانيم رمز داشته باشيم و بچه هايي که عربي بلد بودند شروع مي کردند به زدن حرف هاي متفرقه. بچه ها فهميدند که ما مي خواهيم يک زبان رمز داشته باشيم در نتيجه آنها هم يک مقدار حساس شدند. حالا بايد حروف الفبا را با هم بررسي مي کرديم. 

يک بار زديم به سيم آخر و به اسم اين که داريم سرود مي خوانيم شروع کرديم زديم به ديوار ها که يعني گوش به زنگ باشيد.با صداي بلند شروع کرديم به خواندن الف، ب، پ، ت و ...! سرباز عراقي آمد که چه خبرتان است؟ ساکت. گفتيم داريم شعر مي خوانيم. اشکالي دارد؟ او فورا ما را ساکت کرد ولي در اين فاصله که او از محل استقرار خودش بيايد تا برسد به ما، خيلي اطلاعات را داده بوديم. آن ها هم در اين فاصله با قرص ترتيب حروف الفبا را روي ديوار نوشتند و ما با هم در اين زبان مشترک هماهنگ شديم و به اين ترتيب اين مورس ابداع شد. 

طوري شد که ما براي آخرين حرف حروف الفبا 32 ضربه به ديوار مي زديم. ابتدا همين روش را داشتيم. اما کمي بعد ديديم کار بسيار دشوار است. اين بار آمديم گفتيم براي حرف 32 سه مشت و بعد دو ضربه بزنيم. به اين شکل تعداد ضربات کمتر شد. اول خيلي سخت بود. مثلا براي گفتن يک سلام کلي وقت مي گذاشتيم اما بعد به اين زبان عادت کرديم و تند و تند ضرباتي که به ديوار کوبيده مي شد را به جمله تبديل مي کرديم.

يکي از بهترين راه هايي که مي شود بحث اسارت را به اخبار و بخش هاي مهم رسانه ها کشاند تا مردم درباره آن مطالبه عمومي داشته باشند، چيست؟ چطور مي شود اين بحث اسارت را تبيين کرد؟

سوال خيلي ساده اي نيست. چرا که بايد خيلي روي آن کار شود. حرکت فرهنگي گسترده اي را مي طلبد. ولي يکي از راه هايي که به نوعي فرهنگ اسارت را تبيين مي کند، برخوردها و رفتارهاي خود بچه هاي آزاده است. چگونه رفتار کنند و چگونه رفتار نکنند. ممکن است من حرکتي کنم که 4 جوان نپسندند. بايد نسل جوان را به خود جذب و اعتمادشان را جلب کنيم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/27 8:41:10

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  8:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنایتی که دکتر بعثی با اسیر ایرانی کرد

جنایتی که دکتر بعثی با اسیر ایرانی کرد
با رفتن پرستارها، دکتر به سربازان عراقی دستور داد تا دستهای آن برادر مجروح را بگیرند. بعد با خونسردی کامل، آمپول‌ هوا را در رگ آن برادر تزریق کرد. یک دقیقه بعد، بدن برادر مجروح به شدت به لرزه در آمد. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، رژیم بعث عراق در طول جنگ تحمیلی در کنار جنایت‌های جنگی در دوران اسارت هم از هیچ اقدامی در جهت آزار و اذیت اسرای ایرانی فرو گذار نمی‌کردند و به بدترین شکل به شکنجه آنها می‌پرداختند. آزاده دفاع مقدس «عبدالرضا نصیرپور» یکی از این جنایت‌ها را بازگو می‌کند.

                                      ***

مرحله اول عملیات رمضان با موفقیت تمام شده بود و قرار بود که بچه‌های گردان ما در مرحله دوم وارد عمل بشوند. شب بیست و پنجم تیرماه سال 1361، در خط دوم مستقر شدیم و بعد از بیست و چهار ساعت، به منطقه عملیاتی و خط مقدم اعزام شدیم. در خط دوم، فرمانده گردان درباره حساسیت مأموریت محول شده و نحوه مانور گردان برای ما صحبت کرده و گفته بود: «این مرحله عملیات باید هر چه زودتر شروع شد؛ چون امکان دارد برای تعدادی از گردانهای عمل کننده، مسئله به وجود آید».

ساعت 10 شب بود که به سمت اهداف از پیش تعیین شده حرکت کردیم. بعد از چند ساعت پیاده‌روی، بدون اینکه با نیروهای دشمن درگیر شویم یا به نیروهای خودی برخوریم، به دشتی باز رسیدیم که مثل کف دست صاف بود. هواپیماهای عراقی با منورهای خوشه‌ای، منطقه را مثل روز روشن کرده بوند و از آسمان منطقه دل نمی‌کندند.

هوا گرگ و میش بود که رسیدیم به خاکریزی که قبلا آشیانه تانک بود. دیدیم صدای شنی تانک می‌آید. با عقب تماس گرفتیم و گفتیم: «اینجا صدای تانک می‌آید. اینها خودی هستند یا عراقی؟» گفتند: «عراق در آن منطقه اصلاً واحد زرهی ندارد؛ شما به پیشروی خود ادامه دهید».

در همان آشیانه تانک تیمم کردیم و با تجهیزات کامل، نماز صبح را اقامه کردیم و مجددا به پیشروی خود ادامه دادیم. هوا که کمی روشن شد، دیدیم تعداد بی‌شماری تانک و زره‌پوش در اطراف ما هستند. پیش خود گفتم: «از عقب که گفتند عراقی‌ها توی منطقه واحد زرهی ندارند، حتما اینها تانک‌های خودی هستند که برای پشتیبانی ما آمده‌اند».

چند صد متر دیگر جلو رفتیم. یکدفعه تانک‌ها و نفربرهای زرهی دشمن، ما را به حالت نعل اسبی محاصره کردند و زیر آتش گرفتند. وقتی وضعیت خودمان را به عقب گزارش کردیم، گفتند: «هر چه زودتر عقب‌نشینی کنید».

بچه‌ها تصمیم داشتند همانجا بمانند و مبارزه کنند؛ اما دستور فرماندهی، عقب‌نشینی بود و ما با صید آن را انجام می‌دادیم. مسئول گروهان گفت: «برادران تیربارچی و آرپی‌جی زن همین جا بمانند و سر تانک‌های عراقی را گرم کنند تا بقیه عقب بروند».

ما هم در کنار بچه‌ها پشت همان خاکریز موضع گرفتیم و گروهی از بچه‌ها رفتند عقب. نوبت ما شده بود برویم عقب که چند دستگاه تانک و نفربر زرهی دشمن آمدند پشت ما را بستند و حلقه محاصره کامل شد. بعد از حدود یک ساعت مبارزه و مقاومت، مهمات ما تمام شد و به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم.

عراقی‌ها ما را پشت خط دوم روی زمین نشاندند. آن وقت یک ستون 20 ـ 30 نفره را آوردند پیش ما. ناگهان یکی از افسران عراقی، ستون بچه‌ها را بست به رگبار. در این ماجرای تلخ، تعدادی از بچه‌ها شهید و تعدادی هم مجروح شدند. بچه‌های خودی دست و پای مجروحان را گرفتند و آوردند پیش ما.

در کنار هم منتظر سرنوشت بودیم که آتش توپخانه نیروهای خودی، منطقه را زیر آتش گرفت. نیروهای دشمن با انفجار هر گلوله توپ، ما را رها می‌کردند و می‌پریدند توی سنگرهایشان. اصلا ما را فراموش کرده بودند. تعدادی از ماشین‌ها، تانک‌ها و نفربرهای زرهی دشمن براثر حجم و دقت آتش توپخانه خودی منهدم و به آتش کشیده شدند. تعدادی از تانک‌ها و نفربرهای عراقی نیز با دیدن این صحنه، اقدام به عقب‌نشینی کردند.

آتش توپخانه خودی که کمی سبک شد، عراقی‌ها از سنگرهایشان بیرون آمدند و عده‌ای از برادران را با زدن تیر خلاص، به شهادت رساندند. سربازان عراقی هر اسیری را که دوست داشتند، می‌زدند و شهید می‌کردند و هیچ کس هم نبود جلو این نامردها را بگیرد.

تا ساعت چهار ـ پنج بعد از ظهر، ما را در آن گرمای طاقت‌فرسا بدون آب و غذا نگه داشتند. ساعت حوالی پنج بعد از ظهر بود که یکی دو دستگاه ماشین آوردند. اول آنهایی را که سالم بودند، سپس مجروحانی را که وضع‌شان نسبتا بهتر بود، سوار کردند و بعد، بقیه مجروحان را بردند پشت خاکریز و با زدن تیرخلاص، همه آنها را به شهادت رساندند.

یکی از برادران که بعد از ما اسیر شده بود، می‌گفت: «من خودم دیدم که عراقی‌ها با تانک روی شهدا و مجروحان ما رفتند و بعدش هم آنها را یکجا جمع کردند و با ریختن بنزین، همه آنها را سوزاندند.»

ما را سوار ماشین کردند و راه افتادیم. ناگهان باد شدیدی وزید و چون خاک منطقه رملی بود، توفان شن شروع شد. همین طور که ماشین آهسته آهسته حرکت می‌کرد، ما می‌دیدیم که لایه‌ای از شن روی شهدا را می‌گیرد و از دیده‌ها پنهان می‌کند.

در بین راه، از شلمچه تا بصره، پر  بود از تجهیرات و ادوات جنگی، تانکها، نفربرها و ... تجهیزات زرهی دشمن به حدی زیاد بود که نمی‌شد شمارش کرد. از شلمچه تا خود بصره، عراقی‌ها خطوط دفاعی تشکیل داده بودند. هر جا را که نگاه می‌کردیم، پر بود از نیروهای عراقی؛ در حالی که در خط ما چندان امکاناتی وجود نداشت. سنگین‌ترین سلاح ما ـ که جزء نیروهای عمل کننده بودیم ـ آرپی جی 7 بود؛ آن هم به تعداد محدود و مهمات کم.

چون جراحات وارد بر من و تعدادی از دوستان خیلی زیاد بود، ما را به بیمارستان شهر بصره بردند و بستری کردند. در اتاق ما برادری بود که تمام بدنش تیر خورده بود؛ درست مثل آبکش. این طور که خودش می‌گفت، عراقی‌ها او را به رگبار بسته بودند. این برادر به جهت زخمهای زیادی که داشت، لخت و برهنه روی تخت کناری من دراز کشیده بود و دست و پایش را با دستبندهای مخصوص، به تخت بسته بودند.

یک روز ظهر که توی حالت خواب و بیداری بودم، دیدم یک دکتر، دو پرستار زن و دو سرباز عراقی وارد اتاق شدند و رفتند سر تخت آن برادر. دکتر عراقی به زبان عربی به پرستارها گفت که دست‌های آن برادر مجروح را بگیرند. آنها هم گرفتن. بعد یک آمپول هوا به طرف دست آن برادر مجروح برد. در همین حین، یکی از پرستاران زن، دست دکتر عراقی را گرفت و شروع کرد به داد و بیداد.

دکتر با دست دیگرش ضربه‌ای به آن پرستار زد و او را پرت کرد گوشه اتاق. پرستار دوم هم با دیدن این صحنه ـ در حالی که جیغ می‌زد ـ از اتاق خارج شد. چهره دکتر را که نگاه کردم، خیلی سرد بود؛ مثل یک مرده متحرک. انگار اصلا احساس و عاطفه در وجودش نبود!

با رفتن پرستارها، دکتر به سربازان عراقی دستور داد تا دست‌های آن برادر مجروح را بگیرند. بعد با خونسردی کامل، آمپول‌ هوا را در رگ آن برادر تزریق کرد. یک دقیقه بعد، بدن برادر مجروح به شدت به لرزه درآمد. دو سرباز عراقی برای اینکه برادر مجروح تکان نخورد، هیکل‌های درشت و سنگین خود را انداختند روی او و دقایقی بعد، آن برادر مجروح، در دیار غربت، به شهادت رسید.

هنوز ساعتی نگذشته بود که همان دو سرباز عراقی پارچه آوردند و آن برادر شهید را در آن پیچیدند و از اتاق خارج شدند.

آن روز، بعد از دیدن آن صحنه دلخراش و تأسف بار فهمیدم که با چه جور آدمهایی طرف حساب هستیم؛ کسانی که از انسانیت  و عاطفه بویی نبرده‌اند.

چند روز بعد، بدون اینکه به جراحتم رسیدگی کنند، من و چند مجروح دیگر را به پادگانی در حومه بصره منتقل کردند. در پادگان از نظر آب و غذا و جا شدیدا مشکل داشتیم. بچه‌های آنجا می‌گفتند: «الان سه ـ چهار روز است که به ما آب و غذا نداده‌اند. هر وقت دوست داشته باشند، توی آفتابه‌ای که با آن توالت می‌روند، برایمان آب گرم می‌آورند...

ما بیست ـ سی مجروح بودیم که همه ما را در یک اتاق جا داده بودند. اجازه نمی‌دادند به توالت برویم. به همین جهت، بچه‌ها سر جاهایشان ادرار یا مدفوع می‌کردند. هوای آلوده داخل اتاق ـ آن هم در گرمای بی حد و حساب تیرماه ـ غیرقابل تحمل شده بود.

تمام این مسائل در حالی بود که همه ما مجروح بودیم و زخمهایمان عفونی شده بود. صبح روز بعد که گروهی از خبرنگاران و عکاسان خارجی برای تهیه فیلم و گزارش وارد اردوگاه شدند، عراقی‌ها همه ما را بیرون آوردند و در فاصله سه متر از همدیگر روی زمین نشاندند و برای اینکه به خبرنگاران نشان بدهند که رفتار اسلامی! دارند، با پارچ و لیوان بلوری، به بچه‌ها آب دادند و سیگار تعارف می‌کردند.

در مدتی که در پادگان بصره زندانی بودیم، در سردرگمی و بلاتکلیفی خاصی به سر می‌بردیم؛ چرا که هرگز درباره مسئله اسارت فکر نکرده بودیم. بعضی از بچه‌ها می‌گفتند: «غصه نخورید؛ امروز ـ فردا بچه‌ها بصره را می‌گیرند و ما را آزاد می‌کنند.» چند روز بعد، ما را با اتوبوس بردند سازمان امنیت عراق در بغداد. بیست و چهار ساعت آنجا بودیم. صبح روز بعد، ما را با اتوبوس در شهر بغداد گرداندند و سپس به اردوگاه موصل اتقال دادند.

اردوگاه موصل دارای چهار اردوگاه بود که موصل دو از همه آنها بزگتر بود. هر چهار اردوگاه از نظر ساختمانی شبیه به هم بودند؛ اما از نظر وسعت کمی تفاوت داشتند. ساختمام تمام اردوگاه‌ها دو طبقه بود و در هر طبقه، ده ـ پانزده اسایشگاه وجود داشت.

در ماههای اول اسارت، تشکیلات منظم و منسجمی نداشتیم؛ اما به مرور زمان، تمام کارهایمان را حتی‌المقدور تشکیلاتی کردیم. در رأس امور، یک نفر به عنوان مسئول قرار داشت. مسئول اردوگاه ـ که بچه‌ها انتخابش می‌‌کردند. دارای چند نفر معاون و زیر دست بود که مسئولیتهای فرهنگی، ورزشی و کلاسهای درسی را عهده‌دار بودند.

روزی که ما وارد اردگاه موصل دور شدیم، حاج آقا ابوترابی را به اردوگاه موصل سه منتقل کردند. ایشان هم قبل از رفتن خود، «حاج آقا احدی» را به عنوان مسئول اردوگاه به بچه‌ها معرفی کردند. هر آسایشگاه هم یک مسئول داشت که مستقیما با مسئول اردوگاه در تماس بود.

به این ترتیب، تمام سیاست‌هایی که در اردگاه اعمال می‌شد، نتیجه مشاوره مسئولان آسایشگاه‌ها و واحدها با مسئول اردوگاه بود. این هماهنگی و وحدت کلام، در پیشبرد حرفهایمان بسیار موثر و مفید واقع می‌شد.مسئول آسایشگاه ما یکی از بچه‌های مشهد بود به نام «حسن درودگر». «آقای مظلومی» مسئول واحد فرهنگی بودند. البته این تشکیلات ما کاملاً محرمانه و بدون اطلاع عراقی‌ها کار می‌کرد .

عراقی‌ها احساس می‌کردند ما دارای تشکیلات منظمی هستیم؛ اما مسئولان تشکیلات را شناسایی نکرده بودند. در واحد فرهنگی، افراد خاصی کار می‌کردند و کلاس‌های قرآن، احکام، نهج‌البلاغه، منطق، زبان انگلیسی، زبان فرانسه، زبان عربی و درس‌های دوره دبیرستان را راه‌اندازی کرده بودند.

در ضمن همین کلاس‌ها، تعدادی از برادران بی‌سواد، از نعمت سواد بهره‌مند شدند و تا سطح سوم راهنمایی بالا آمدند. تعدادی از برادران، حافظ کل قرآن و تعدادی حافظ چند جز آن شدند. تعداد دیگری از برادران هم بعد از آزادی به راحتی به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی تکلم می‌کردند.

بچه‌ها به کلاس‌های ورزشی علاقه خاصی داشتند؛ خصوصاً ورزش‌های رزمی. عراقی‌ها هم نسبت به برنامه‌های ورزشی حساسیت نشان می‌دادند و آن را زمینه‌ساز آمادگی بچه‌ها برای فرار می‌دانستند. به همین جهت، اگر کسی را در حین ورزش می‌گرفتند، به سلول انفرادی می‌فرستادند و شدیداً مورد شکنجه و آزار قرار می‌دادند. ما هم به همین خاطر سعی می‌کردیم دُم به تله ندهیم.

هر روز در هر آسایشگاه، برنامه ورزشی خاصی برقرار بود. روزهای فرد، کلاس کاراته، جودو و کونگ‌فو داشتیم. روزهای زوج هم جنگ سرنیزه و دفاع شخصی که بچه‌ها با استفاده از چوب و دیگر وسایل، آموزش می‌دیدند. وقت کلاس، یکی - دو نفر را به عنوان نگهبان، جلو در و پنجره آسایشگاه می‌گذاشتیم تا اگر عراقی‌ها آمدند، ما را خبر کنند. یک روز سرکلاس ورزش بودیم که عراقی‌‌ها نگهبان ما را غافلگیر کردند و یکدفعه ریختند توی آسایشگاه عرق از سرورویمان می‌ریخت. درجه‌دار عراقی پرسید: «داشتید چه کار می‌کردید؟»

یکی از بچه‌‌ها گفت: «داشتیم میخ می‌کوبیدیم.»درجه‌دار عراقی گفت: «پس چرا این‌قدر عرق کرده‌اید؟ مگر همه با هم میخ می‌کوبیدید؟»یکی دیگر از بچه‌ها که خیلی چرب‌زبان بود، جواب داد: «آخر ما اهل تهران هستیم. آنجا هوا خیلی خنک است. ما هم چون به هوای اینجا  عادت نداریم، عرق کرده‌ایم و...»هر طور که بود، سروته قضیه را هم آورد.

در اردوگاه ما یک برادر ارتشی بود که هنگام عقب‌آمدن، از روی تانک افتاد و لنگش شکست و دیگر توانایی حرکت یا ایستادن روی پا را نداشت. هر وقت می‌خواست جایی برود - توالت یا حمام- دو نفر از بچه‌ها او را می‌بردند و می‌آوردند. این برادر سید بود و ساکن مشهد. یک روز صبح بعد از نماز، هر کسی رفت سراغ کاری. بعضی رفتند سر کلاس و بعضی به کارهای خدماتی اردوگاه مشغول شدند. بعضی شروع به مطالعه کردند و بعضی هم خوابیدند.

در همین حین، یک دفعه وضع اردوگاه به هم ریخت و همه به سمت آسایشگاه سید هجوم بردند. من هم همراه با بچه‌ها رفتم داخل آسایشگاه. آنچه می‌دیدم، غیر قابل باور بود. سید روی پاهایش ایستاده بود و در حالی که گریه می‌کرد، این طرف و آن طرف می‌رفت و نام مقدس حضرت مهدی (عج) را به زبان می‌آورد. بچه‌ها با دیدن این صحنه یکدفعه ریختند سر سید و تمام لباس‌هایش را تکه‌تکه کردند و بردند. سید شفا گرفته بود. چند روز بعد، با اصرار زیاد، از او خواستم قضیه رابرایم توضیح بدهد. سید هم بعد از کلی طفره رفتن، گفت: «همه بچه‌ها رفته بودند بیرون آسایشگاه. چند نفری هم خواب بودند. احتیاج داشتم حتماً بروم بیرون؛ اما خجالت کشیدم از کسی بخواهم به من کمک کند. خیلی دلم گرفت. پیش خود گفتم: تاکی باید این بچه‌ها زحمت مرا بکشند؟ چقدر مزاحمشان بشوم؟ آن چند نفری هم که همیشه مرا کمک می‌کردند، خوابیده بودند.

از ته دل، آقا امام زمان را صدا کردم. یکدفعه احساس کردم دو تا دست زیر بغل‌‌هایم را گرفتند و بلند کردند. این طرف و آن طرفم را نگاه کردم، کسی نبود؛ اما من سرپا ایستاده بودم. فکر می‌کردم خواب و خیال است. برای اطمینان، چند قدم راه رفتم. از شدت تعجب، چشم‌هایم را مالیدم تا اگر خواب هستم، بیدار شوم؛ اما واقعیت داشت؛ شفا گرفته بودم.

همان روز، دکتر عراقی که قبلاً سید را معاینه کرده و گفته بود که استخوان لگنت بدجوری شکسته است و تا آخر عمر فلج خواهی ماند، وارد اردوگاه شد. وقتی خبر شفا گرفتن سید را شنید، رفت دیدن او. وقتی از آسایشگاه سید بیرون آمد، به بچه‌ها گفت: «اگر می‌شود، یک تکه از آن پارچه تبرکی را به من بدهید.»

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:5:35
جمعه 12 تیر 1394  8:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نیروگاهی که با آب انار راه انداخته شد

نیروگاهی که با آب انار راه انداخته شد
باطری رادیوی‌مان تمام شده بود. از این مسئله بسیار نگران شده بودیم؛ از اینکه مدتی بود از اخبار و اطلاعات درون ایران هیچ خبری نداشتیم. تا اینکه یک روز یکی از بچه‌ها در حال مطالعه روزنامه به مطلبی برخورد کرد که از میوه‌ها و پوست آنها می‌توان «الکتریسیته» تهیه کرد. 
آزادگان در اسارتگاه بعث عراق زیر شکنجه ها علاوه بر مقاومت به کارهای خاصی دست می زدند؛ از بخیه زدن زخمهای مجروحان با کمترین امکانات تا شیرینی پزی و گلدوزی و سایر کارهای هنری. یکی از همین کارها مربوط می شود به ساخت نیروگاهی از آب انار که روایت آن را به نقل از خلبان آزاده تیمسار «محمدیوسف احمدبیگی» در ادامه می خوانیم.

باطری رادیوی مان تمام شده بود. از این مسئله بسیار نگران شده بودیم. از اینکه مدتی بود از اخبار و اطلاعات درون ایران هیچ خبری نداشتیم، بچه ها کسل و ناراحت شده بودند، تا اینکه یک روز یکی از بچه ها در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان «بغداد ابزرور» به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست آنها می توان «الکتریسیته» تهیه کرد. موضوع را مورد بررسی قرار دادیم و تصمیم گرفتیم این کار را انجام دهیم.

ابتدا خواستیم از پوست «پرتقال» الکتریسیته لازم را به دست آوریم که جواب منفی بود. در آن زمان تعدادی «انار» به ما داده بودند. مقداری از آن ها را دانه کرده و به صورت سرکه درآوردیم. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردیم، لامپ کوچکی هم به دست آوردیم و به دو سه قطب ها وصل کردیم.

ناگهان لامپ روشن شد! اما استفاده از این باطری کار بسیار مشکلی بود، چرا که باید در نگهداری و پنهان کردن وسایل مربوطه که زیاد هم بزرگ بودند، دقت فراوانی می کردیم و این کار با آن محیط کوچک، مشکلات زیادی برایمان داشت.

رفته رفته و با مطالعات بیشتر آن را کوچک کردیم تا حدی که به اندازه ی یک باطری ماشین درآمده بود. حالا دیگر از دانه انار هم به پوستش رسیده بودیم. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردیم و برای مدتی آن را نگه می داشتیم تا حالت اسیدی به خود بگیرد. سپس از آن برق می گرفتیم.

جالب این که خداوند انگار چشم و گوش نگهبان ها را بسته و احمق شان کرده بود. وقتی می پرسیدند که با این پوست های انار چه کار می کنید؟ می گفتیم: «با آن ها لباس رنگ می کنیم.» چند تا زیر پیراهن هم رنگ کرده بودیم. لذا آنها باور کرده بودند. جواب دیگرمان این بود که چون شما به ما مداد نمی دهید، ما از این محلول رنگی به عنوان مرکب استفاده می کنیم.

وقتی نیروگاه «آب اناری» درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستیم از رادیو استفاده کنیم. علاوه بر اخبار، سخنرانی ها را هم گوش می دادیم، ولی کاغذ کافی برای نوشتن نداشتیم. برای نوشتن از حاشیه سفید روزنامه ها و کاغذهای پاکت سیمان استفاده می کردیم.

ما ابتدا پاکت های سیمان را می شستیم، سپس خشک کرده، صحافی می کردیم و در نهایت آن ها را به صورت دفترچه درمی آوردیم. ولی نگهداری این دفترچه ها برایمان کار دشواری بود، زیرا هر وقت بازدید می کردند، آنها را پیدا کرده با خود می بردند.

روزی تصمیم گرفتیم کتابخانه درست کنیم و این دفترچه ها را در معرض دید نگهبان ها قرار دهیم تا شاید گمان کنند، چیز مهمی نیست و زیاد حساسیت به خرج ندهند. اتفاقاً این کار موثر افتاد. محتوای دفترچه ها اخبار و سخنرانی نبود؛ بلکه تفسیر قرآن بود که از رادیو یادداشت کرده بودیم و در دسترس همگان قرار می دادیم.

وقتی از ما سوال می کردند که «این دفترچه ها چیست؟» می گفتیم: «اینها معانی قرآن است که ترجمه می کنیم و در اختیار برادران مان قرار می دهیم. تا خود را سرگرم کنند. شما که به ما نوشت افزار نمی دهید، لذا ما مجبوریم از این کاغذها استفاده کنیم». از آن روز به بعد آنها  چیزی نمی گفتند و کاری با دفترچه های ما نداشتند.

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:4:20
 
 
جمعه 12 تیر 1394  8:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای آخرین عملیات شهید شیرودی

ماجرای آخرین عملیات شهید شیرودی
هلی‌کوپتر شیرودی رسید بالای سرمان. دوری زد و چراغش را روشن کرد. تشکر کردم، با تکان دادن دست و ایستادم به تماشایش. او هم دست برام تکان داد، چراغشرا روشن و خاموش کرد، و رفت. 
شهید شیرودی از مبرزترین خلبانان هوانیروز بود که در طول جنگ تحمیلی عملیات‌های بزرگی علیه رژیم بعثی عراق انجام داد و در همین راه نیز به شهادت رسید. مطلبی در این زمینه می خوانیم. 

***

«بچه‌ها، سلام یه خبر خوش»؛ شیرودی بود. صداش می‌لرزید از خوشحالی هیجان‌زده بود. چهره‌اش برق می‌زد از شادی. همه‌مان دست از غذا کشیدیم، چشم دوختیم به دهانش. مثل همیشه نمی‌خواست منتظرمان بگذارد. آمد نشست کنارمان.

«عملیات بازی دراز تأیید شد باید آماده شیم برا حمله».

از خیلی وقت پیش انتظار این خبر را می‌کشیدیم. همهمه شد تو غذاخوری همه سر تکان می‌دادند. خوشحال بودند.

کسی گفت: «خدا رو شکر، بالاخره نوبت ما هم شد».

سروان حامد لقمه‌اش را داد پایین گفت: «من باید جزو اولیها باشم تو این پرواز».

آرزوی همه همین بود همهمه پیچید تو غذاخوری.

«من هم می‌خوام تو اولین پرواز باشم».

«پس من چی؟»

«من که خیلی وقته منتظر چنین وقتی‌ام».

صدای شیرودی همه را آرام کرد: «این که جای بحث نداره همه‌مون تو این عملیات هستیم، فوقش یکی زودتر، یکی دیرتر. فرقی نمی‌کنه که».

رو کرد به من، و گفت: «فرهاد جان! تو خلبان هلی‌کوپتر کمکی هستی. بعد از غذا بیا پیشم، برا توجیه».

خوشحال بودم، خوشحالتر شدم. دیگر میل به غذا نداشتم. لقمه‌های بعد را تندتر خوردم. منتظر شدم شیرودی هم غذاش را تمام کند.

نزدیکای ده شب زدیم از غذاخوری بیرون. احمد پیشگاه هادیان با چند تا پوشه زیر بغل و دو سه تا نقشه عملیاتی آمد طرفمان. با هم رفتیم اتاق عملیات. نقشه را پهن کردیم روی میز. خطوط خودی و دشمن مشخص شده بودند، با علامت‌هایی.

شیرودی گفت: به من «فرهاد جان! عملیات سنگینی منتظرمونه. باید خیلی مواظب باشیم، بخصوص تو، که تو هر «سورتی» باید با چند تا کبرا همراه بشی».

جای هیچ سؤالی نبود. چشم دوختم به نقشه. هدفها را با خطهای قرمز مشخص کرده بودند.

«این بار باید بیشتر از همیشه چشم و گوشتونو باز کنی. البته من به کارت ایمان دارم. اگر هم اصرار می‌کنم، برای اینه که منطقه کوهستانیه. اگه خدای نکرده هلی‌کوپتری آسیب ببینه، جایی نیس واسه نشستن. تو باید تو کمترین زمان خودتو برسونی بش».

به نقشه نگاه می‌کردم، و بعد به شیرودی: «چشم، اکبر جان دیگه چی؟»

لبخند زد: «دیگه این که، خیالم راحت بود، راحت‌تر شد حالا».

تمام پایگاه شور و حال دیگری پیدا کرده بود. همه‌مان منتظر شروع عملیات بودیم. تیمهای فنی با عجله می‌رفتند و می‌آمدند. هلی‌کوپترها را آماده می‌کردند برای عملیات. هر کس هر جا شیرودی را می‌دید، با اصرار ازش می‌خواست او را تو پرواز اول جا بدهد. بین بچه‌ها خیال من از همه راحت‌تر بود. من خلبان تنها هلی‌کوپتر دویست و ششی بودم که طبق برنامه، رسکیوی آن عملیات را بش داده بودند، یعنی نجات بچه‌های دیگر یا هلی‌کوپترهاشان.

داشتم صبحانه می‌خوردم. احمد صدام زد، رفتم از غذاخوری بیرون، سریع. شیرودی نشسته بود پشت فرمان پاترول. اشاره کرد عجله کنم، با دست. رفتم سوار شدم. رفتیم از پایگاه بیرون، رفتیم تو جاده «دانه خوش».

پرسیدم: «چه خبر؟»

شیرودی گفت: «می‌ریم شناسایی».

«از کجا؟»

هادیان گفت: «شیارهای بازی دراز».

نزدیکای بازی دراز شیرودی رفت پاترول را پارک کرد جلوی ژاندارمری. پیاده شدیم. برج دیده‌بانی بالاتر از پاسگاه بود. پیاده رفتیم سمت برج. مسئول برج احترام نظامی داد. هماهنگ کردیم رفتیم بالای برج، ایستادیم به بررسی شیارهای آن دور و بر. بعضیهاشان اصلاً مناسب پرواز نبودند.

صدای سوت خمپاره آمد. خیز رفتیم افتادیم زمین. زیر پامان لرزید از انفجارها، چند ثانیه بعد ترکشها و تکه سنگها باز بالا سرمان کمانه کردند خوردند به اطراف.

هادیان گفت، با خنده «این همه پذیرایی‌شون. باز هم بگو به فکر ما نیستند».

خندیدیم، و بلند شدیم خودمان را تکاندیم و چند تا شیار را برای پروازمان شناسایی کردیم، به هر ترتیبی بود.

برگشتیم پایگاه. آمدم پیاده شوم، که دستی آمد نشست رو شانه‌ام. شیرودی بود.

«آخرین توجیه، ساعت نه امشب، تو اتاق توجیه. یادت نره. به بقیه بچه‌ها هم بگو».

سر تکان دادم رفتم پیش بچه‌ها، برای رساندن پیام.

از ساعت هشت و نیم شب همه منتظر شروع توجیه بودیم. شیرودی را می‌شناختیمش. می‌دانستیم طرح خوبی‌ست. کسی نمی‌توانست به طرحهاش ایراد بگیرد. همیشه هم موفق بود. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه آمد تو اتاق بریفینگ. نقشه‌ها را پهن کردیم جلومان، گوش سپردیم به حرفهاش. تاکتیک‌های پیشنهادیش حرف نداشت. همه قبولش داشتیم.

به پیچ و خم کارهامان که آشنا شدیم، صلوات فرستادیم، بلند شدیم رفتیم تو نمازخانه، برای خواندن دعای توسل. تو چهره تک تک بچه‌ها شوق پرواز موج می‌زد.

زنگ بیداری زدند، ساعت چهار صبح بعد از نماز باز رفتیم اتاق توجیه. منتظر آمدن شیرودی بودیم. دل‌تون دلمان نبود لحظه‌شماری می‌کردیم همه‌مان. می‌توانستم حدس بزنم تو دلشان چه می‌گذرد. همه‌شان آرزو می‌کردند اسمشان تو لیست اولین پرواز باشد.

شیرودی پیداش شد، پوشه به دست. بازش کرد و گفت: «با عرض معذرت از آنهایی که تو سورتی اول منظور نشدن، پیش از همه اسم خلبانهای سورتی اول را می‌خونم. بقیه هم آماده باشن برا سورتیهای بعدی.»

و اسمها را خواند. آنهایی که اسمشان تو لیست بود، بلند می‌شدند می‌رفتند خودشان را آماده می‌کردند، با خوشحالی زیاد. من از قبل آماده بودم. از زیر قرآن گذشتیم رفتیم سر وقت هلی‌کوپترهامان. صدای بالهاشان پیچید تو پایگاه. با دست اجازه خواستیم برای پرواز، و بلند شدیم، همه با هم.

نگاه به هلی‌کوپترهای کبرا کردم. سینه آسمان را می‌شکافتند می‌رفتند سمت هدف. فاصله‌ام باشان کم بود. این طور تصمیم گرفته شده بود.

رسیدیم به منطقه درگیری، بعد از مدتی توپخانه خودی کار می‌کرد، به شدت و با آتش زیاد. این را از گرد و خاک و دود سنگرهای دشمن فهمیدیم. رفتیم جلوتر. من راحت‌تر از بقیه همه جا را می‌دیدم، به خاطر آخرین هلی‌کوپتر بودنم. سنگرهای اجتماعی و مقر توپخانه و تانکهاشان آنجا بودند، زیر بال هلی‌کوپترهامان، زیر پاهامان. طرفشان پیکه رفتیم با هلی‌کوپترهامان.

موشکهامان رها شدند رفتند طرف نقطه‌هایی سیاه، سنگرهای اجتماعی آنها. با چشم غیرمسلح هم می‌توانستم ببینمشان. تبریک گفتم به خلبانهای کبرا، با پیامی رادیویی، توپخانه هم رفت هوا. فرامین را فشار دادم رفتم پایین. تانکهای خودی مثل باد می‌آمدند طرف دشمن. نیروهای پیاده هم دست تکان می‌دادند می‌رفتند جلو، با خاموش شدن سنگرهای اجتماعی روبروشان.

هیجانزده شده بودم، از دیدن پیشروی بچه‌ها و آتش‌بازیها. گوشم به رادیو بود، برای کمک به کسی، اگر کمک بخواهد. کسی صدام نزد. همه، همه مهماتشان را ریختند روی هدفهاشان و برگشتیم با هم به پایگاه، برای لودگیری، به دستور لیدر تیم، شیرودی.

همه منتظرمان بودند آ‌مدند استقبالمان. پامان که رسید زمین، ریختند سرمان. تیمهای فنی رفتند سراغ هلی‌کوپترها .منتظر شدیم برای سوختگیری‌ و لودگیری.

تیم دوم رفت برای پرواز. خواستم برم همراهشان. رفتم، حتی طرف هلی‌کوپترم. کسی دستم را گرفت گفت: «تو این سورتی نه».

شیرودی بود.

«چرا؟»

«خسته شدی. برو استراحت. وقت هست حالا، تو سورتیهای بعد».

«کی می‌ره پس به جای من؟»

اشاره کرد به هلی‌کوپتر دویست و چهاردهی، پشت سرم. داشت بلند می‌شد

گفتم: «خیلی باید منتظر بمونم؟»

«زیاد نه».

«چقدر یعنی؟»

«تا سورتی سوم».

فکر کردم خودش هم می‌ماند دلم خوش به این بود که هیچ نگفتم بعد دیدم نیست دیدم دوید رفت طرف هلی‌کوپترش داد زدم: «کجا؟»

«می‌آم الان».

«فقط من باید می‌موندم؟»

«تا خستگیتو در کنی، اومده‌‌م».

صداش به زور می‌آمد از تو صدای هلی‌کوپترها. دست تکان داد برام یا برامان. فقط من آنجا نبودم.

گفتم، تو دلم، به خودم: «گولت زد باز».

و سرم را خاراندم: «هیچ فکرشو می‌کردی؟»

قدمهام را هم شمردم: «ولی این بار بار آخرشه».

از خودم پرسیدم: «مطمئنی؟»

به آسمان نگاه کردم به هلی‌کوپترها، که می‌رفتند. گفتم: «زیاد مطمئن نیستم. همیشه گولم می‌زنه، اگه بشه بش گفت گول زدن، ولی این بار ...»

با هر صدایی چشمها می‌چرخید تو آسمان و دنبال چیزی می‌گشت یا چیزهایی. یافتیم بالاخره دنبال آن چیزها که دنبالش می‌گشتیم. صدای هلی‌کوپترها پیچید تو فضای «سرپل». هراس داشتم از آمدنشان یا کم آمدنشان. شمردمشان.

«یک، دو، سه ...»

هر پنج‌تاشان آرام نشستند زمین. دستهام را کردم سایه‌بان چشمهام، ایستادم به انتظار، در مسیری که هلی‌کوپترها آمده بودند. چیزی پیدا نبود. ترس تو دلم چنگ انداخت. باز هلی‌کوپترها را شمردم. اشتباه نمی‌کردم. یکیشان هنوز برنگشته بود.

دویدم، با عجله، طرف هلی‌کوپترها در یکیشان باز شد و خلبانهای هلی‌کوپتر ششم آمدند ازش بیرون. خوشحال شدم از دیدنشان. هنوز اما چیزی درونم را می‌آشفت. رفتم طرفشان. دستهاشان را فشردم، به گرمی، و گفتم: «چی شده مگه، که با بچه‌ها برگشتید، بی‌هلی‌کوپترتون؟»

چیزی نفهمیدند میان آن همه صدای هلی‌کوپترها. خودم هم صدای خودم را نشنیدم رفتیم از هلی‌کوپترها فاصله گرفتیم. پرسیدم آن چیزی را که پیشتر پرسیدم.

گفتند: «وقتی داشتیم ...»

«... مهماتها رو خالی می‌کردیم ...»

«اومدن سر وقتمون».

شکر کردیم خدا را، از این که سالم برگشته بودند.

شیرودی بم اشاره کرد بروم طرف هلی‌کوپترم. گفتم: «چشم» و رفتم. آماده پرواز بود هلی‌کوپترم. خلبانهای تیم سوم هم.

شیرودی تو هر دو مرحله همراه بقیه آمده بود. فکر کردم شاید این بار نیاید همراهمان، اما وقتی رفتم تو کابین، دیدم دوید رفت طرف هلی‌کوپتری، پرید بالا، در را بست. باز هم اشتباه کرده بودم. و خوشحال بودم از این که اشتباه کرده‌ام.

مرحله سوم عملیات شروع شد. رفتیم رسیدیم به منطقه درگیری. نیروهای خودی داشتند اسرا را می‌فرستادند عقب، دسته دسته. تعدادشان خیلی زیاد بود. رفتیم جلوتر. از توپخانه و پدافند دشمن خبری نبود. حدسم درست بود همه‌شان پا گذاشته بودند به فرار، با دیدنِ آمدنِ ما، از دور.

خبرهای خوشحال کننده‌ای می‌رسید به همه‌مان از منطقه. پنج هزار کشته و زخمی و بیست و پنج هزار اسیر. دو هزار تانک و نفربر هم سوخته بودند تو آتش.

نیروهای پیاده داشتند دست و پاشان را جمع می‌کردند برای بازسازی استحکامات و روبرویی با پاتک احتمالی دشمن تیپ اعلام کرده بود فعلاً احتیاجی به هلی‌کوپتر ندارد.

ساعت سه صبح آمدند سر وقتم، با اتومبیل عملیات. خیلی سریع آماده شدم. رفتم خودم را رساندم به پایگاه. ساعت هفت صبح همه‌مان تو اتاق توجیه بودیم.

شیرودی از قرارگاه تیپ آمده بود پایگاه. می‌توانستم حدس بزنم چه.

شده‌ست. دشمن پاتک زده بود.

«خیلی شدید هم، تو بازی دراز.»

شیرودی گفت.

ما باز باید وارد عمل می‌شدیم، هوانیروز یعنی، با هلی‌کوپترهامان. وقت زیادی هم ...

«نداریم. برای همین این وقت صبح فرستادم دنبالتون.»

اولین تیم پرواز آماده شد، فوری، وزدیم به راه، تو آسمان.

دشمن با تمام قوا پاتک زده بود، همه جا را گرفته بود زیر آتش. ما را هم که دیدند، بی کار ننشستند. پدافندشان شروع کرد به آتش. بچه‌ها نزدیک شدند به همه‌شان با شجاعت و تاکتیکهای مخصوص خودشان، و آتش کردند با هرچه موشک که داشتند. غوغایی به پاشد از آتش. تو اولین حمله خیلی موفق بودیم.

دشمن این‌بار با آتش شدیدتری آمد به استقبالمان. خیلی به مواضعشان نزدیک شده بودیم. توپ زمانی شلیک می کردند طرفمان. یکی از گلوله‌ها، با فاصله کمی، منفجر شد بالای هلی‌کوپترم. تکان شدیدی خورد. کنترل از دستم درآمد. سرم سیاهی رفت. همه تصویرهای جلوی چشمم در هم آمیخت.

آسمان و زمین دوخته شد به هم. صدایی پیچید تو گوشم. هلی‌کوپترم داشت می‌رفت طرف زمین با سرعت.نمی‌دانم چقدر گذشت که به خودم آمدم. فرمان را گرفتم محکم. فکر نمی‌کردم جواب بدهد. فکر می کردم همه چیزش به هم ریخته ست و سقوطم حتمی‌ست، اما جواب داد. خوشحال شدم. با شیرودی تماس گرفتم. موقعیتم را هم بش گفتم.

«می‌تونی ادامه بدی؟»

نگاه به دستگاه کنترل کردم. سالم به نظر می‌رسیدند.

«سعی خودمو می‌کنم.»

«پس برگرد پایگاه. نمونی یه وقت اینجا»

نمی‌توانستم‌،نمی‌خواستم، اما مجبور بودم. برگشتم رفتم سمت پایگاه هلی‌کوپترهای دیگر هم داشتند بر می‌گشتند پایگاه، برای لودگیری و مهمات. خلبان یکیشان شیرودی بود.

یکی از چراغهای خطر موتور هلی کوپتر روشن شد، میان راه. نگاه به منطقه زیر پام کردم از تیررس دور بودیم. با شیرودی تماس گرفتم گفتم چه باید کرد. گفت فرود بیایم بهتر است.

«نگران نباش. تو مرحله بعد با یه تیم فنی برمی‌گردیم سر وقتت. کار داریم هنوز باهات.»

به آرامشم واداشت، با حرفهایی که زد. ازم خواست از کنار هلی‌کوپترم جنب نخوردم.

ده کوچکی بود زیرپام. آمدم نشستم کنارش. بارها از آنجا گذشته بودم و حالا مجبور بودم آنجا باشم، با فرودی اضطراری. اهالی آمدند دیدنمان. دیده بوسی کردند. بمان خندیدند، دلگرمیمان دادند. وقتی فهمیدند هلی‌کوپترمان آسیب دیده رفتند برامان نان و کره و ماست و چای آوردند، نشستند به خوردن، تا دست از تعارف برداریم، بنشینیم به بی ادعا خوردن. خودمانی شدیم با همه‌شان تو همان دقیقه‌های اول.

یک ساعت بعد صدای چند تا هلی‌کوپتر آمد از سمت سرپل. آمدند رسیدند بالای سرمان. هلی کوپتر نجات جدا شد از بقیه، آمد نشست کنار هلی‌کوپتر ما. خلبانش سروان بادکوبود.

رفتم ازش پرسیدم:«چه خبر؟»

«شیرودی فعلاً منو گذاشته هلی‌کوپتر نجات، جای تو. تیم فنی هم تو راهه. حتم تا چند دقیقه دیگه پیداش می‌شه.»

هلی‌کوپتر شیرودی رسید بالای سرمان. دوری زد و چراغش را روشن کرد. تشکر کردم، با تکان دادن دست و ایستادم به تماشایش. او هم دست برام تکان داد، چراغشرا روشن و خاموش کرد، و رفت.

سروان بادکو هم از زمین بلند شد رفت دنبال شیرودی، طرف منطقه درگیری.

با چشم بدرقه‌شان می‌کردم و دلم باشان بود. دلم از خدا سلامتیشان را می‌خواست. دلشوره هم البته داشتم. نمی‌دانم چرا. رفتم تو کابینه، سعی کردم باشان تماس بگیرم. نمی‌شد. جامان بد بود. نمی‌شد تماس گرفت، با آن همه کوهی که جلومان بود. از تیم فنی هم خبری نشد. مجبور بودم همان‌جا بمانم، کنار هلی‌کوپترم.

لحظه‌ها به کندی می‌گذشت.

صدایی آمد. هلی‌کوپترها بودند. داشتند برمی‌گشتند پایگاه.

شمردشان: «یک،دو..»

هر سه تاشان کبرا بودند. همه‌شان با هلی‌کوپتر نجات از بالای سرم رد شدند رفتند. منتظر کبرای چهارم بودم. دلشوره‌ام بیشتر شد. از چهارمین کبرا خبری نشد. گلوم شروع کرد به سوختن. نمی‌دانم چرا خشک شده بود، با آن همه آبی که خورده بودم. دلم نمی‌خواست حدس بزنم چه شده‌ست. حس عجیبی داغم کرده بود. مورمورم هم حتی شد.

ماشین تیم فنی از راه رسید. رفتم ازشان چیزهایی را که باید می‌پرسیدم پرسیدم. چیزی نمی‌دانستند. آنها هم با پرواز تیم عملیات از پایگاه زده بودند بیرون. رفتند سراغ کار خودشان، انجام تعمیرات.

هرچه وقت می‌گذشت، انگار نمی‌گذشت. دستم از همه جا کوتاه بود. نمی‌دانستم چه باید بکنم یا چه نکنم. سرم چرخید به سمت صدایی که می‌آمد. هلی‌کوپتر دویست و چهارده ریسکو بود.

تیم فنی هنوز داشت کار می کرد.

«زودتر. تو را به جان هرکس که دوست دارید زودتر. نمی‌بینید؟ مگه؟»

«چی شده؟ چرا این‌قدر هولی؟»

«نمی‌دونم. از این بپرسید. همه‌ش تقصیر اینه. اینه که پدرمو درآورده.»

می‌زدم با دست روی سینه‌ام، روی قلبم.

«اینه که کار داده دست همه، دست من، دست تو، دست اون.»

به آسمان اشاره کردم. هلی کوپتر شیرودی منظورم بود. هلی‌کوپتر نجات داشت می‌آمد طرفمان. دویدم رفتم تو کابین، تماس با رادیو گرفتم. خلبان صدام را گرفت. پرسیدم: «چی شده؟»

«هیچی»

«یعنی چی هیچی؟ مگه می‌شه؟»

«حالا که شده»

«بم دروغ نگو، آشنا. حرفتو بزن.»

«چیزی مگه قرار بوده بشه؟»

«حرفو عوض نکن. این دل صحاب‌مرده یه خبرهایی بم‌داده. فقط می‌خوام...»

«می‌خوای چی؟»

«می‌خوام از زبون یه دل دیگه بشنوم.»

«که چی بشه؟»

«که بفهمم...»

نتوانستم بگویم چه باید بفهمم. چیزی چنبره زد تو گلوم.

«پس چرا ساکت شدی؟»

«نباید بشم؟»

«من چی؟»

«چی می‌خوای بگی؟»

«همونو که دلت گواهی داده و نذاشت الآن حرف بزنی.»

«نذار دلم گواهیهای بد بده. حرفو عوض کن. تورو خدا حرفو عوض کن.»

«این دفعه دیگه نمی‌تونم. حرفی ندارم حرفمو عوض کنم»

«پس سلام منو به اکبر برسون.»

«باشه.»

و صدای هق زدن آمد، از پشت بی‌سیم. گفت: «مثل این که باید سلام خیلیها را برسونم به اکبر. چه کار سختی!»

«آره خیلی سخته. می‌فهممت.»

تماس قطع شد. نتوانستم خودم را نگه دارم. چیزی در درونم شکست. در آغوش کسی که نمی‌دانستم کیست گریه می‌کردم، با صدای بلند.

گردآوری: علیرضا پوربزرگ وافی

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:2:54
جمعه 12 تیر 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای کاشتن آرم جمهوری اسلامی ایران در باغچه اسارتگاه عراقی‌ها

ماجرای کاشتن آرم جمهوری اسلامی ایران در باغچه اسارتگاه عراقی‌ها
روزها یکی پس از دیگری سپری شد و گل‌ها و سبزی‌ها به سرعت در حال رشد و نمو بودند تا این که صبح یکی از روزهای زیبای تابستان که بچه‌ها برای هواخوری به بیرون از اسارتگاه رفته بودند با صحنه عجیبی روبرو شدند. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، آزاده بودند و اسارت هم نتوانسته بود آنها را به بند بکشد؛ بندگی را در اسارت به ظهور ‌کشیدند و نگهبانان اسارتگاه را به اسارت ‌بردند؛ سرهنگ آزاده «حسین یاسینی» یکی از همین آزاده‌هاست؛ روایت او از آخرین روزهای اسارت در ادامه می‌آید: 

                                                           ***

با قبول تمام پیشنهادات دولت جمهوری اسلامی ایران مبنی بر بازگرداندن اسرا و همچنین قبول قرارداد الجزایر از طرف رژیم بعث عراق، شور و شوق وصف ناشدنی در اردوگاه به وجود آمد. اسرا هر روز و هر ساعت، اخبار منتشره از تلویزیون و روزنامه‌ها دنبال می‌کردند و بی‌صبرانه در انتظار مراجعت به آغوش گرم ملت عزیز ایران بودند. من نیز یکی از اسرای اردوگاه 19 تکریت بودم که باید تا چند روز دیگر به همراه دیگران به خاک میهن اسلامی بازمی‌گشتم.

در یکی از روزها که به اتفاق دوستم شیبانی، در گوشه‌ای از حیاط نشسته و مشغول صحبت بودیم با یکدیگر قرار گذاشتیم تا در واپسین روزهای اسارت یک یادگاری از خود در اردوگاه به جای بگذاریم. لذا تصمیم گرفتیم مقداری از تخم گل‌ها و سبزی‌هایی که در اختیار داشتیم را در باغچه اسارتگاه بکاریم تا بعد از بازگشت ما، سربازان عراقی از آنها استفاده کنند و به یاد ما باشند!

همان روز جریان را با سایر بچه‌ها در میان گذاشتیم اما هیچ یک از آنها حاضر به همکاری با ما نشدند. حتی چند نفر ما را شدیداً انتقاد کردند. یکی از بچه‌ها که به شدت به این کار ما مخالف بود، می‌گفت: «بابا دست مریزاد، در طول دوران اسارت همه نوع شکنجه و آزار و اذیت دشمن را تحمل کردیم اما تن به ذلت‌شان ندادیم، حالا شما می‌خواهید این کار را انجام بدهید!».

پاسخ بقیه اسرا همین بود اما من و شیبانی دست بردار نبودم. آن روز مقدمات کار را فراهم کرده و دست به کار شدیم اما برای شروع کار می‌بایست از جناب سروان فلاح‌دوست که در طراحی از ذوق و سلیقه سرشاری برخوردار بود، کمک می‌گرفتیم؛ خوشبختانه او هم موافقت کرد.

روزهای اول، بچه‌ها با نگاه خشم‌آلودی نظاره‌گر ما بودند. مرتب هم به من و دوستم طعنه می‌زدند به طوری که این مسئله تعجب نگهبانان اردوگاه را نیز برانگیخته بود اما هیچ‌کدام از ما گوش‌مان به این حرف‌ها بدهکار نبود و همچنان به کار خود ادامه می‌دادیم.

هر روز صبح هنگامی که در آسایشگاه‌ها به روی اسرا باز شد، من و یکی از دوستانم به نام سرهنگ سلاجقه کنار باغچه می‌رفتیم و حسابی آن را آبیاری می‌کردیم. بعد همان‌جا کنار باغچه می‌نشستیم تا ساعت راحت‌باش تمام شود. یکی از روزها که ساعت راحت‌باش تمام شده بود و به طرف آسایشگاه حرکت می‌کردیم، در بین راه نزد یکی از نگهبان‌ها به نام «احمد سارق‌الحجر» رفتم و گفتم: «ببین، من و دوستانم همه این زحمت‌ها را برای شما می‌کشیم. این گل‌ها و سبزی‌ها هم برای شماست اما چون شب‌ها در آسایشگاه قفل است ما نمی‌توانیم آنها را آبیاری کنیم. از این به بعد، شب‌ها شما آنها را آب بدهید».

نگهبان همان طور که در محوطه قدم می‌زد سری به علامت رضایت تکان داد و ظاهراً بدون هیچ گونه اعتراضی قبول کرد. بعد هم هر شب یک نفر را به عنوان مسئول آبیاری باغچه تعیین کرد.

روزها یکی پس از دیگری سپری شد و گل‌ها و سبزی‌ها به سرعت در حال رشد و نمو بودند تا این که صبح یک از روزهای زیبای تابستان که بچه‌ها برای هواخوری به بیرون از اسارتگاه رفته بودند با صحنه عجیبی روبرو شدند. تعداد زیادی از گل‌های زرد و سفید شیپوری شکفته شده و سبزی‌ها هم سطح باغچه را کاملاً سبز کرده بودند اما آن چیزی که تعجب بچه‌ها را برانگیخته بود، آرم مقدس جمهوری اسلامی بود که در میان باغچه خودنمایی می‌کرد.

بچه‌ها با مشاهده این صحنه بسیار خوشحال شدند. عده‌ای از آنها نزد من و دوستم آمدند و به خاطر این کار از ما تشکر کردند اما بعضی دیگر از اینکه جریان را از ابتدا برایشان نگفته بودیم اظهار نارضایتی می‌کردند.

خوشبختانه در طول آن چند روز، سربازان بعثی متوجه موضوع نشدند و همچنان به آبیاری گل‌ها ادامه دادند تا این که زمان آزادی فرا رسید. در راه بازگشت به ایران هنگامی که داخل اتوبوس نشسته بودیم، ناگهان به یاد باغچه و یادگاری که برای سربازان بعثی به جای گذاشته بودیم افتادم. در همان لحظه به یکی از بچه‌ها که کنارم نشسته بود رو کردم و گفتم: «خدا می‌داند که فرمانده اردوگاه با مشاهده آرم مقدس جمهوری اسلامی، چه بلایی بر سر نگهبان‌ها خواهد آورد».

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:1:43
جمعه 12 تیر 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آزادگانی که دو بار به اسارت رفتند

آزادگانی که دو بار به اسارت رفتند
برای پیاده شدن در خاک وطن، لحظه‌شماری می‌کردیم. از اتوبوس پیاده شدیم، ولی همه مات و مبهوت ماندیم؛ خدایا! این‌جا کجاست؟! چه‌قدر شبیه اردوگاه است. پس محل تبادل اسرا کجاست؟ 
شب آخر دل‌گیرترین شب اردوگاه بود. از وقتی که خبر آزادی را دادند، همه به تکاپو افتادند و برای خودشان پیشانی‌بند و سربند «یا زهرا(س)» و یا «سیدالشهدا(ع)» درست کردند. هرکس پشت لباس و روی سینه‌اش، شعاری نوشته بود. انگار که می‌خواستیم برویم عملیات. مثل شب عملیات بود. همه زیارت عاشورا خواندیم، ولی نه دیگر با آن ترس و مخفیانه. یک زیارت عاشورای خاص. صبح که شد، چند تا اتوبوس آمد و سوار اتوبوس شدیم.

خداحافظ اسارت؛ خداحافظ ای کنج‌های خلوت مناجات؛ خداحافظ ای رنج و غربت. این همه سال، با در و دیوارهای اردوگاه و با رنج و مشقت اسارت، انس گرفته بودیم. انگار این رهایی برای ما سخت بود.

دل‌شوره و دل‌تنگی هوار شده بود توی دل‌ها. هر کس در ذهنش دنیایی خاص را تصور می‌کرد. شکل کوچه‌های شهر و روستا، پیر شدن آدم‌ها؛ آن‌هایی که معلوم نبود هنوز زنده باشند و... خدایا! بر سر خانواده ما چه گذشته؟ آیا پدر و مادر و خواهرانم زنده‌اند؟ این‌ها فکرهایی بود که در آخرین لحظات اسارت، ذهن‌مان را مشغول کرده بود. چه‌قدر سخت است آن لحظاتی که قرار است با پدر و مادرت روبه‌رو بشوی. چه‌قدر موهای‌شان سفید شده! وقتی می‌رفتی، برادرت ده سال داشت، اما امروز برای خودش مردی شده. شاید زن و فرزند هم داشته باشد و تو شده‌ای عمو. همه تغییر کرده‌اند. حتی شهر و روستا. فکر‌های غریبی بود که همه‌مان را نگران می‌کرد.

پر شده بودیم از سرخوشی، از این‌که این سال‌های سخت را تحمل کردیم، اما ذرّه‌ای به دشمن باج ندادیم. با همه مشقت‌ها و رنج‌های اسارت تا مرز مرگ رفتیم، ولی تحت هیچ شرایطی تسلیم نشدیم و به آرمان‌ها پشت نکردیم. در تمام سال‌های اسارت، به هر شکلی که از دست‌شان برمی‌آمد، به ما ظلم کردند. ظلمی که هیچ‌گاه از ذهن ما پاک نخواهد شد. ما که جزو مفقودین بودیم، هیچ‌گاه امیدی به آزادی نداشتیم‌، اما سرنوشت جور دیگری رقم خورد.

شیشه‌های اتوبوس را پوشانده بودند. تا جایی را نبینیم؛ اما یکی، دو ساعتی که گذشت، سخت‌گیری عراقی‌ها هم از بین رفت و چند تا از بچه‌ها هر طور بود، یک گوشه از چشم‌بند را کنار زده بودند. نزدیک مرز ایران که رسیدیم، یک بسیجی پرید جلوی اتوبوس و عکس صدام را از شیشه اتوبوس کند و پاره کرد و ریخت زیر پایش و لگد کرد. اتوبوس در دم ترمز را کشید. سربازهای عراقی اسلحه کشیدند و دست روی ماشه، آماده شلیک شدند؛ اما مگر جرأت داشتند شلیک کنند؟ راننده، یک نظامی عراقی بود که می‌گفت: حرکت نمی‌کند. یکی از بچه‌ها با سرباز عراقی دست به یقه شد. دو اتوبوس اسیر، با ده‌ها سرباز تفنگ به‌دست، در خلوت‌ترین نقطه خارج از شهر که نمی‌دانستیم کجاست.

همه را از اتوبوس پیاده کردند و چشم‌ها را دوباره بستند. مدتی که گذشت، اتوبوس به راه افتاد. دقیقه‌ها به‌سختی سپری می‌شد و در شمارش معکوس، هر دقیقه، یک قرن به‌نظر می‌رسید.

خدایا! پس این مرز خسروی کجاست؟ هرچه جلوتر می‌رفتیم، انگار ایران از ما دورتر می‌شد. ساعت‌ها یکی پس از دیگری می‌گذشت، اما راه انگار تمامی نداشت. صبح زود سوار اتوبوس شده بودیم و حالا از ظهر هم گذشته؛ خدایا پس چرا نمی‌رسیم؟! کم‌کم، هوای خنک ریخت داخل اتوبوس. پس دیگر شب شده بود. نماز را در راه خواندیم؛ مثل اولین روز اسارت، بدون وضو، بدون آب و بدون مهر. عراقی‌ها کلمه‌ای با ما حرف نمی‌زدند. نمی‌دانم چه‌قدر از شب گذشته بود که اتوبوس نگه داشت. دلم پر شده بود از شوق. خدایا! تا دقایقی دیگر بر خاک پاک ایران بوسه خواهم زد. صدای تکبیر و صلوات در فضای اتوبوس طنین‌انداز شد. در دم نام و چهره همه شهدا از ذهنم گذشت.

برای پیاده شدن در خاک وطن، لحظه‌شماری می‌کردیم. از اتوبوس پیاده شدیم، ولی همه مات و مبهوت ماندیم؛ خدایا! این‌جا کجاست؟! چه‌قدر شبیه اردوگاه است. پس محل تبادل اسرا کجاست؟ ما کجا هستیم؟!

اول فکر کردیم که شاید مسیر طولانی بوده و شب را در آن‌جا استراحت می‌کنیم و فردا به‌‌سمت مرز خسروی راهی می‌شویم، اما روی ورودی اردوگاه نوشته بود، « الرمادیه، الرقم 9». پریشان و دل‌واپس شدیم که چرا اردوگاه رمادیه؟! این‌جا که در عمق خاک عراق است. پس این همه وقت که اتوبوس حرکت می‌کرد، دور خودمان می‌چرخیدیم؟ به‌یاد پاره شدن عکس صدام دیوانه افتادم. حتماً عکس صدام در واپسین لحظه‌های آزادی، ما را به اردوگاه الرمادی بازگرداند.

داخل محوطه، متوجه شدیم که فقط دو اتوبوس اسیر هستیم؛ کم‌تر از هفتادوپنج نفر. پس بقیه کجا هستند؟ یعنی با ما چه خواهند کرد؟ سرنوشت ما چه خواهد شد؟ سربازان عراقی کلمه‌ای حرف نمی‌زدند. آن‌ها نیز از این همه راه، خسته و کوفته و بی‌زار شده بودند. بی‌حوصلگی در چهره‌شان موج می‌زد. وارد آسایشگاه که شدیم، جمع زیادی اسیر را دیدیم و مات‌مان برد. زل زدیم به اسرای داخل آسایشگاه که همه نشسته بودند. این یعنی از قبل، این‌جا حضور داشتند. در چهره آن‌ها هیچ نشانی از شوق آزادی وجود نداشت. سلام کردیم و پراکنده شدیم. هر یک، کنجی کز کردیم.

پرسیدیم این‌جا کجاست؟ شما این‌جا چه می‌کنید؟ چرا هنوز مانده‌اید؟ پس کی آزاد می‌شوید؟ پر از پرسش‌ بودیم. گفتم: شما را به‌خدا یک نفر نیست به ما بگوید این‌جا چه خبر است؟ یکی که انگار ارشدشان بود، گفت: از هر اردوگاه صد نفر، کم‌تر یا بیش‌تر، می‌آورند این‌جا؛ حالا قرعه به‌نام شما افتاده است؛ مثل ما که از اردوگاه هفت پرت شدیم این‌جا. ایستادم و گفتم: یعنی چه؟ ما را فردا از این‌جا نمی‌برند؟ ارشد آسایشگاه گفت: دل‌تان را خوش نکنید؛ مگر بی‌کارند که این همه راه بیاورند و صبح هم ببرند؟ نه، اصلا فکرش را هم نکنید. آوردن‌تان این‌جا که نگه‌تان دارند. همه افسرده شدیم. سخت‌ترین لحظات اسارت بود. یعنی با ما چه خواهند کرد؟ سرنوشت ما چه خواهد شد؟ باید می‌پذیرفتیم که ماندگار شده‌ایم. بچه‌هایی که در آن‌جا بودند، گفتند: شما دیگر مهمان ما هستید. بعضی‌شان از قدیمی‌ترین اسیران جنگ بودند. کسانی که اولین روزهای جنگ، در کردستان اسیر شده بودند. سخت‌ترین شب اسارت بود. با خودمان فکر می‌کردیم اگر سرنوشت ما این‌گونه است، هرچه خدا بخواهد، تسلیم اراده خداوند متعال هستیم.

نویسنده: غلامعلی نسائی

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:0:41
جمعه 12 تیر 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مشکلات عملیات فتح المبین

مشکلات عملیات فتح المبین
اولین پرواز فرمانده سپاه با اف5 

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، محسن رضایی یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در طول 8 سال دفاع مقدس می باشد که ارتباط مستمر وی با فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(ره) یکی از خصوصیات بارز او و همرزمانش می باشد، متن زیر ذکر خاطره ای است از وی که در پیچیدگی های عملیات فتح المبین اتفاق افتاده است.

طرح عملیات فتح المبین را انجام داده بودیم، نیروها در منطقه مستقر شده بودند، اما فرماندهان نظرات متفاوتی داشتند، در یکی از جبهه های عملیات که بین شوش و ارتفاعات رادار واقع بود، دشمن پیش دستی کرد و نیروهایش را در رودخانه کرخه مستقر کرد که باعث از دست رفتن تسلط نیروهای ما بر منطقه شد.

مشکل در واقع این بود که سر شیارهایی که قرار بود ما نیروهایمان را از طریق آن بفرستیم و به خط دشمن بزنیم و حتی علامت گذاری کرده بودیم، دشمن این شیارها را گرفته بود، لذا ما مانند انسان کوری شده بودیم که قادر به دیدن منطقه نبود، چون شیارها بر اساس طرح مانور عملیاتی تعیین شده بودند، زمانی که آن شیارها وصل می شد کل آن جبهه قفل می شد، لذا یک سوالی مطرح شد و آن اینکه با توجه به این مشکل ما عملیات فتح المبین را انجام بدهیم یا خیر.

چند روز مانده به عملیات دشمن که پیش دستی کرده بود به ساحل کرخه رسید، قرارگاه لشر 77 با 3 تیپ از سپاه، به فرماندهی شهید بقایی در آن منطقه مستقر شد. شرایط به گونه ای شد که حضور نیروهای ما نتیجه ای را به همراه نداشت و ما تحلیل انجام دادن یا ندادن عملیات با توجه به شرایط جدید را نداشتیم.

فرماندهان دو نظر متفاوت داشتند؛ دسته اول بر لغو عملیات تاکید داشتند و می گفتند: ما دو بازو داریم که یکی از شمال به جنوب است و دیگری از شرق به سمت غرب است، حالا که این بازوی شرق به غرب خنثی شده است ما با یک بازو به تنهایی نمی توانیم وزنه به این بزرگی را بلند کنیم، پس باید عملیات لغو شود و عملیات به هیچ وجه نباید شکل بگیرد.

دسته دوم؛ موافقان انجام عملیات بودند و می گفتند: اگر ما این عملیات را انجام ندهیم و به تاخیر بیندازیم از کجا معلوم است که دشمن نیاید و بازوی دوم ما را نیز بگیرد و دیگر هیچ وقت نتوانیم عملیات انجام بدهیم در نتیجه باید عملیات را انجام دهیم حتی اگر شده با یک بازو و با احتمال شکست این فرصت را نباید از دست بدهیم؛ احتمال دارد تاخیر عملیات به یک ماه دیگر باعث شود عراق در منطقه های دیگر پیش دستی کند و  قسمت شمال را هم بگیرد.

جلسه با صیاد شیرازی

من و برادر صیاد شیرازی جلسه طولانی با هم گذاشتیم، پس از جلسه فرماندهان را احضار کردیم و یک جلسه هم با فرماندهان گذاشتیم و در نهایت نتوانستیم به تصمیم برسیم که این عملیات را انجام بدهیم یا خیر.

اولین تجربه پرواز با اف 5

یکی از دوستان گفتند که بهتر است برادر محسن رضایی بروند خدمت امام(ره) و با ایشان مشورت کنند، خواستیم که این کار را انجام بدهیم کمی که فکر کردیم متوجه شدیم اگر بخواهیم برویم و مشورت کنیم، اگر این مشورت منجر به انجام دادن عملیات بشود باید یک ساعته خدمت امام برسیم و برای عملیات برگردیم و گرنه احتمال از دست رفتن بازوی دوم می رفت، به این دلیل که ما محاسباتی داشتیم و طبق آن ما به نور ماه نیاز داشتیم که در آن تاریخ و آن شب باید این کار را انجام می دادیم. با این حساب نمی توانستیم وقت را تلف کنیم، برای جلوگیری از اتلاف وقت می بایست با هواپیمایی جنگی به تهران می رفتیم، من نیز تا قبل از آن تجربه پرواز نداشتم، شهید حق شناس یک جنگنده اف5 آموزشی آماده کردند، نکات مهم پرواز را در یک آموزش سرپایی 6-5 دقیقه ای به من گفتند که مثلا فرمان کجا هست و کارش چیست، اتفاقی اگر افتاد شما چکار کنید و...  و بنده در کابین  دوم نشستم و ایشان هم در جایگاه خلبانی و ما هم لباس های سنگین خلبانی را پوشیده بودیم که حدود ده کیلو بر وزنمان اضافه شده بود.

 داشتم خودم را برای یک پرواز سخت آماده می کردم، هواپیما روی باند قرار گرفت و سرعت گرفت و به انتهایی باند رسید و به اصطلاح خلبان ها جی کشید (گریز از مرکز)؛ یعنی هواپیما به صورت مستقیم در آمد، در چنین شرایطی کسانی که این شرایط را تمرین نکرده باشند  فشار خیلی سنگینی را باید تجربه کنند، لحظات سختی بود، احساس می کردم کسی به نیرومندی رستم در حال فشار دادن من به کابین است، ما خودمان را محکم گرفتیم که آقای حق شناس شروع کردند به صحبت کردند که آقا محسن حالتان چطور است و...  آمدم حرف بزنم، دیدم که اصلا این فک من باز نمی شود که بخواهم حرف بزنم! فشار اصلا اجازه نمی داد دهانم را باز کنم، فکر کردم حالا ما فرمانده سپاه هستیم و اگر نتوانیم حرف بزنیم خیلی بد می شود، به هر زحمتی بود توانستیم جواب خلبان را بدهیم و ایشان خیلی متعجب شده بودند که ما چطور توانستیم صحبت کنیم.

هدایت جنگنده اف 5 توسط محسن رضایی

بعد از چند دقیقه که از دزفول و سد دز گذشتیم، شهید حق شناس فرمان را رها کردند و گفتند شما هواپیما را کنترل کنید! به ایشان گفتم برادر عزیزم ما باید زود خدمت امام(ره) برسیم و برگردیم، تصمیم بگیریم، شما آموزش ما را موکول کنید به زمانی مناسب، قبول نکردند و فرمان را رها کردند و همین که کمی فرمان را تکان میدادم هواپیما بالا و پایین می شد!  حدود 20 دقیقه بعد به تهران رسیدیم و خدمت امام رسیدم، مشکل را مطرح کردم و گفتم: دوستانمان گفته اند اگر امام (ره) راهنمایی هم نمی کند لااقل برایمان استخاره ای بکنند، که حضرت امام(ره) فرمودند: شما نیازی به استخاره ندارید، بروید و همه کارهایتان را انجام بدهید و زمانی که به بن بست رسیدید از خدا طلب خیر بکنید، زمانی که من خواستم به امام(ره) بگم که ما به بن بست رسیدیم احساس کردم که ممکن است در این گفته امام(ره) حکمتی باشد که ما برگردیم و جلساتمان را ادامه دهیم.

جواب امام به فرمانده سپاه

زمانی که من گزارش جبهه را به امام(ره) ارائه کردم ایشان تاملی کردند و فرمودند: شما پیروز هستید، بر خدا توکل کنید پیروزی از آن شماست.

هر چقدر صبر کردم که شاید امام صحبت دیگری داشته باشد خبری نشد! متوجه شدم چیزی نمی گویند، لذا ما بلند شدیم دستشان را بوسیدیم و به جبهه برگشتیم و در دزفول فرماندهان جمع شده بودند که پیام امام را بشنوند، که گفتم: تنها چیزی که امام فرمودند: این بود که شما بر خدا توکل کنید. فرماندهان گفتند استخاره چه شده است؟ جواب دادم استخاره هم نگرفتند.

تصمیم عملیات فتح المبین

بعد از آن اتفاق ما تا نماز صبح نشستیم و تصمیم گرفتیم که باید عملیات انجام بشود و نتیجه آن عملیات فتح المبین شد که ما 12هزار اسیر گرفتیم، 2700 کیلومتر مربع از سرزمین های ایران اسلامی را آزاد شد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/26 11:4:30
جمعه 12 تیر 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یک سیر استخوان و چند لیتر خون

یک سیر استخوان و چند لیتر خون
حسین در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد:«ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم». بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد.

 

 
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، حسین اسکندلو به سال 1341 در جنوب تهران متولد شد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انفلاب اسلامی پیوست و زمانی که در اردیبهشت 1365 در منطقه ی عملیاتی «فکه»، بال در بال ملائک گشود، فرماندهی گردان حضرت علی اصغر (از «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)») را بر عهده داشتن چه خواهید خواند، خاطره ای است از آن شهید بزرگوار که توسط یکی از همرزمانش، جناب «باقریان» روایت شده :


شهید «حاج حسین اسکندرلو» فرمانده ی گردان حضرت علی اصغر(علیه السلام) 
(نفری که دست روی سینه گذاشته) - شهید «حاج عباس کریمی قهرودی» هم 
در تصویر دیده می شود(نفری که می خندد)

 
بعد از عملیات «خیبر»، در بین یگان های تابعه ی «سپاه منطقه ی 10 تهران» اعتراضاتی نسبت به استراتژی رزمی سپاه در جبهه ی جنوب شکل گرفت که فرماندهی سپاه را تحت فشارهایی قرار داد. کانون این اعتراضات «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)» بود. «حسین اسکندرلو» یکی از نفرات اصلی این ماجرا بود. مدتی قبل از عملیات «بدر»، امام خمینی، رزمندگان را به کنار گذاشتن اعتراضات و تبعیت از فرماندهی کل سپاه امر کردند. 
یادم می آید، بعد از اعلام نظر حضرت امام، روزی در مقر «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)»، بعد از نماز ظهر، برای صرف نهار، به غذا خوری رفته بودیم. بچه ها، دیس های غذا را بر می داشتند و می رفتند داخل صفِ دریافت غذا. «حسین اسکندلو» و [...] جلوی من بودند. این دو نفر خیلی با هم رفیق بودند. [...] داشت به حسین حرف هایی می زد که من هم آن ها را شنیدم و متوجه شدم موضوع صحب همان اعتراضات است. [...] به حسین سرکوفت می زد که چرا ملجرا را پی گیری نمی کند و می گفت چی شده حسین؟ چرا دیگه صدات درنمیاد؟ الان باید پای قضیه وایسیم؟ نباید پشت بچه ها را خالی کنی. نکنه ترسیدی؟ وجود نداری؟ پس اون جیگرت کجا رفته؟ از چی می ترسی پسر؟ آخرش مگه غیر از اینه که فرماندهی رو ازت می گیرن؟ پس اون همه ادعاهات چی شد و ... 
این بنده ی خدا یک ریز حرف های سنگین بارِ حسین می کرد و ایشان هم لام تا کام حرفی نمی زد. غذاهایمان را گرفتیم و رفتیم سر میزها. من هم که ماجرا برایم جالب شده بود، پشت سر حسین و [...] رفتم و کنار آن ها نشستم. [...] و حسین، روبروی هم نشستند و [...] همین طور حرف های سرزنش آمیز می زد که یک دفعه حسین بلند شد. ایشان آدم بسیار با اخلاقی بود اما لحن صحبت هایشان  داش مشتی بود و خیلی که می خواست به کسی عتاب و خطاب کند، از عبارت «ازگل» استفاده می کرد. حسین اول دستش را گذاشت زیر چانه ی رفیقش و سرش را بالا آورد و بعد با همان لهجه ی جنوب شهری و  تحکم آمیز در حالی که با دستش، به سینه ی او می زد، گفت: « ازگل! امام گفته تمومش کنید! من هم خفه شدم! تو هم خفه شو! تمام» بعد در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم». بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد. [...] هم دیگر حرفی نزد. این ماجرا در ذهن من ماند تا سال 1365 که در جریان عملیات، حسین و گردانش جلو رفتند و خبر دادند که حسین را زدند. آمبولانسی فرستادیم برای انتقال حسین به عقبه. آمبولانس، حسین را برداشت و راه افتاد اما در میانه ی راه، گلوله خورد و منفجر شد. اوضاع که کمی آرام تر شد. بچه ها رفتند سراغ آمبولانس تا بقایای جنازه ها را جمع کنند. وقتی دیدم بچه های تعاون، از «حسین اسکندلو»، تنها یکی - دو مشت خاکستر را توانسته اند جمع کنند. یاد همان حرفی افتادم که حسین در سال 63 به آن رفیقش زد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم».

روحمان با یادش شاد

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  8:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهامت مثال زدنی شهید چمران در پاوه

شهامت مثال زدنی شهید چمران در پاوه
شقاوت های باورنکردنی دشمن در کردستان 

خبرگزاری دفاع مقدس: مسأله ی کردستان از جمله مشکلاتی بوده که همواره پس از سلسله ی قاجار ذهن حاکمان وقت کشور را درگیر خود نمود. ماجرای خود مختاری خواهی در کردستان از همان اوائل دوره ی پهلوی اول آغاز شد. رضاخان با تبعید عده ای به دیگر نقاط کشور سعی در آرام نگاه داشتن این بخش حساس نمود؛ ولی این راه حل تنها نوعی مسکن قلمداد می شد، نه درمان قطعی برای این بیماری که ویروس آن از طریق سرویس های اطلاعاتی بریتانیا در منطقه پخش شده بود.

 
این ویروس خطرناک که نامش تجزیه ی کشورهای اسلامی بود از اوائل قرن بیستم در مجاورت کشورمان در عراق، عربستان، سوریه و فلسطین به صورت گسترده ای شیوع یافته بود و به سرعت ممالک اسلامی تجزیه می شدند. ایران هم به دلیل آنکه به تازگی با کشف نفت مورد توجه بیگانگان قرار گرفته بود، به لقمه ی خوبی برای بریتانیا تبدیل شده بود.
 
در عهد قاجار انگلیسی ها سه تجربه ی ارزشمند را درباره ایران کسب کرده بودند. اول آنکه می توانند از طریق تهدید مستقیم حکومت مرکزی به برخی از اهداف برسند. دوم آنکه حمله ی روسها به ایران با جداسازی بخش زیادی از اراضی کشور همراه بوده و حکومت امکان باز پس گیری اراضی اشغالی را ندارد. سومین تجربه هم مربوط می شد به این موضوع که اگر یک حکومت مرکزی مقتدر که با سیاستهای آنان همراه باشد در کشور استقرار یابد، بسیار آسانتر به اهداف خود در ایران می رسند. بر همین اساس از اقدامات رضاخان چه پیش و چه پس از تصاحب قدرت مطلقه در ایران حمایت نمودند.
 
آنان تا پایان حکومت سلسله ی پهلوی در ایران از حفظ تمامیت ارضی مناطق کردنشین حمایت می کردند و شاه را در سرکوب عوامل تجزیه طلب یاری می دادند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی این روند تغییر کرد و دوباره به تقویت تجزیه طلبان پرداختند تا مگر به خیال باطل خود اسلام و انقلاب را تضعیف نمایند.
 
دو روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، گروهک های مسلح وابسته به احزاب کومله و دموکرات که خود را حامی مردم ستمدیده ی کردستان معرفی می نمودند، به پادگان نقده حمله و آن را محاصره کردند. هنوز یک هفته از چشیدن طعم پیروزی علیه استبداد خاندان وابسته ی پهلوی نگذشته بود که ماجرای مشابهی در مهاباد، سنندج و بانه نیز تکرار شد. در سال 1358 با توسعه ی درگیری ها در مناطق کردنشین مریوان و پاوه نیز می رفت تا به سرنوشت دیگر مناطق گرفتار شوند.
 
وقتی در بیستم تیرماه 1358 پاسداران بومی مریوان توسط ضد انقلاب به فجیع ترین وجه ممکن به شهادت رسیدند، دکتر چمران این دانشمند و مجاهد وارسته عازم منطقه شد و موضوع را با مذاکره آرام کرد. اوج جنایات ضد انقلاب در کردستان در شهر مظلوم و کوچک پاوه رقم خورد.
 
هرکسی که به نوعی طرفدار نظام نوپای جمهوری اسلامی محسوب می شد به شدت مضروب و یا به قتل رسید. خانه های بسیاری از مردم غارت شد و عده ی زیادی از غیر نظامیان بی دفاع به شهادت رسیدند.
 
دکتر چمران این بار هم برای مذاکره و پیدا نمودن راه حلی مسالمت آمیز وارد پاوه شد؛ اما هنگامی که شهر را در خطر سقوط کامل دید، تمام نیروهای موجود نظامی در شهر را سازماندهی نمود؛ فرماندهی را به دست گرفت و آماده ی مقاومت در پاوه شد.
 
دو مرکز مقاومت در منطقه وجود داشت. یکی در تپه ای که پاسگاه ژاندارمری بر آن مشرف بود و دیگری خانه ی پاسداران که در داخل شهر علیه ضد انقلاب مقاومت می کردند. دکتر چمران با اجرای عملیات تأخیری توانست طوری برنامه ریزی کند تا هلی کوپترها آب، آذوقه و مهمات را بتوانند در منطقه پیاده کنند.
 
از غروب همان روز بیست و پنجم مرداد ماه 1358 نبردهای خونین در نزدیکی مقر ژاندارمری آغاز شد. به خانه ی پاسداران نیز آماده باش ابلاغ شد و شهر کاملاً چهره ی جنگی به خود گرفت. دکتر چمران هم از وقتی دیده بود که هدف نهایی ضد انقلاب تجزیه طلبی است، مصمم شده بود که قاطعانه در مقابل آنان بایستد، ولو به قیمت جانش تمام شود. او می دید اگر بخواهد لحظه ای در مقابل نیروهای ضد انقلاب کوتاه بیاید، بخشی از کشور از دست خواهد رفت و دیگر نمی توان سرزمین های از دست داده را باز پس ستاند.
 
دشمن تا نزدیک مقر ژاندارمری پیش آمده بود و نیروهای آن مقر مدام در درگیری ها شهید و مجروح می شدند. صدای انواع و اقسام سلاح ها لحظه ای قطع نمی شد. دشمن برای تضعیف روحیه ی نیروهای مدافع شهر هر لحظه جنایتی تازه مرتکب می شد. آنان گاه مجروحی را سر می بریدند؛ گاهی خانه ای را با سلاح سنگین مورد هدف قرار می دادند و گاه با بلندگو اعلام می کردند که ما تنها با چمران و طرفداران جمهوری اسلامی کار داریم و بقیه در امانند؛ ولی عملاً در کشتار و جنایت مردم غیر نظامی را سپر خود نموده بودند.
 
دشمن با شقاوتی دور از باور غیر نظامیان را هدف می گرفت و سعی می کرد وانمود کند که همه ی این جنایات را نیروهای دولتی مرتکب شده اند.
 
هر لحظه از تعداد نیروهای خودی کاسته می شد و شهر می رفت تا با حمله ی برق آسای دشمن همان اول صبح سقوط کند. دکتر چمران مصمم شد که بار دیگر همانند صحنه های خون و خطر در لبنان، به دل حادثه بزند و شهادت را در آغوش بگیرد؛ ولی می خواست ضرب شصتی به ضد انقلاب نشان دهد تا هرگز قدرت مجاهدان راه حق و مبارزان صراط خدا را از یاد مبرند و هربار با یادآوری آن به شدت بر خود بلرزند.
 
نیروهای اندک مدافع شهر هم قسم می شوند که تا آخرین قطره ی خون در شهر بمانند و از پاوه دفاع کنند. این نیروهای قلیل ولی با اراده هایی آهنین و توکلی بس بزرگ به خداوند متعال جانانه پیمان خون بستند تا پاوه را کربلای خویش سازند.
 
نبرد در شهر و ارتفاعات آن شدت می گیرد. هر لحظه حلقه ی محاصره تنگ تر می شود و ظاهراً دیگر امیدی به حفظ شهر باقی نمی ماند.
 
در همان اول صبح بانگ تکبیر نیروهای مدافع شهر در هر نقطه ای طنین انداز می شود. نیروهای مدافع جانی تازه می گیرند و با همان تعداد اندک به سوی دشمن یورش می برند. وقتی دکتر چمران علت را پرسیده بود به او گفتند: حضرت امام خمینی (ره) پیام مهمی به دولت و نیروهای مسلح کشور دادند و تمام ظرفیتهای کشور را جهت سرکوبی دشمنان اسلام به منطقه فرا خواندند.
 
با این پیام صریح و قاطعانه ی حضرت امام خمینی (ره) سیل نیرو و امکانات وارد منطقه شد و کمتر از ده روز کل مناطق کردنشین از پاوه و روانسر تا سردشت تحت کنترل رزمندگان مقتدر اسلام درآمد.
 
بدین ترتیب، حماسه ی خونین پاوه که مقاومت صد نفری در برابر ده هزار نفری هم نام گرفت، رقم خورد و نام دکتر چمران به عنوان پهلوان و میدان دار اصلی این کارزار پر از حماسه در اذهان همه ی ملت سرافراز این سرزمین باقی ماند.
 
از آن پس کردستان با فراز و نشیبهای گوناگونی روبرو بوده است؛ ولی مقاومت و پایداری مردم غیور کرد به همراه حضور سیل ملت رزم آور این سرزمین در منطقه مانع تحقق خواسته های شوم دشمنان قسم خورده ی اسلام و انقلاب شد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/26 10:31:9
جمعه 12 تیر 1394  8:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها