0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چیزی که امکان نداشت

چیزی که امکان نداشت
خاطره ای از پدر موشکی ایران، شهید حسن طهرانی مقدم


رفته بودیم برای بازدید از موشک های فوق پیشرفته ی روسی. وقتی بازدیدمون تموم شد،حسن رو کرد به کارشناس موشکی روسیه و گفت:"اگه می شه فن آوری این موشک رو در اختیار ما قرار بدید!"ژنرال ها و کارشناسان روسی خندیدند و گفتند:"امکان نداره این فن آوری فقط در اختیار کشور ماست."حسن خیلی جدی و محکم گقت:"ولی ما خودمون این موشک رو می سازیم"و دوباره صدای خنده ی اونا بلند شد.وقتی برگشتیم ایران،خیلی تلاش کردیم نمونه شو بسازیم،ولی نشد.وقتی از ساخت موشک ناامید شدیم ،حسن راهی مشهد الرضا شد.خودش تعریف می کرد،"به امام رضا متوسل شد و سه روز توی حرم موندم.روز سوم بود که عنایت امام رضا رو حس کردم 

 

حلقه ی مفقوده کار به ذهنم خطور کرد .وقتی زیارتم تموم شد دفترچه نقاشی دخترم رو برداشتم و طرحی رو که به ذهنم رسیده بود کشیدم تا وقتی رسیدم تهران عملی ش کنم."وقتی حسن از مشهد برگشت،سریع دست به کار شدیم و موشک رو ساختیم که به مراتب از مدل روسی،بهتر و پیشرفته تر بود.

 

 

نام منبع: فرهنگ نیوز

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/30 11:49:50
 
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از مکافات عمل غافل مشو

 
از مکافات عمل غافل مشو
خاطره ای کوتاه از شهید نواب صفوی 

عامل بازداشت شهید نواب صفوی می گوید: هنگامی که شهید نواب صفوی را دستگیر کردم که او تازه وضو گرفته و به نماز ایستاده بود، به ایشان حتی اجازه ندادم انگشتری که داخل حوض افتاده بود را بردارد .

به خاطر انجام این ماموریت 20هزار تومان پاداش گرفتم ولی ناگزیر شدم این مبلغ را برای هزینه بیماری فرزندم خرج کنم!!

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/30 11:48:6

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید منصور قربانی ، شفایافته امام رئوف

شهید منصور قربانی ، شفایافته امام رئوف
شهدا امامزادگان عشقند و مزارشان قبله گاه اهل یقین خواهد بود 
حاج یونس می گفت منصور رو امام رضا(ع) شفاش داده. جریان این بود ، زمانی که منصور حدود سه یا چهار ساله بوده بیماری سختی می گیره تا جایی که توان راه رفتن نداشته،قبل از انقلاب که شهر آبادان دکتر و متخصص های خوبی هم اونجا بود. یه تیم پزشکی از انگلیس آبادان حضور داشتند و حاج یونس هم منصور رو واسه مداوا پیش دکترای متخصص انگلیسی میبره اما بعد از مدتی آب پاکی رو میرزن روی دستان پدر و میگن درد پسرت لاعلاج هست ، حاج یونس هم بچه رو برمیداره و همرا با مادرش میره پابوس امام رضا(ع) که شفای منصور و از طبیب دل ها بگیره.
 
یکی از چند شبی که مشهد بودند مادر منصور خواب می بینه که امام رضا(ع) میاد بالا سرش بهش میگه منصور رو شفا دادیم اما این امانت ما نزد شما تا سن ۱۸ سالگی. مادر منصور حراسون از خواب میپره و خواب رو واسه حاج یونس تعریف میکنن. صبح که میشه میبنن منصور رو پاهای خودش ایستاده و داره بازی میکنه. 
لذا علت عدم موافقت حاج یونس نسبت به حضور ش در جبهه علاقمندی اونسبت به منصور بود. میگفت او امانت امام رضاست. 
آقا منصور بالاخره کار خودش رو می کنه و قاپ پدر و می دزده و میره جبهه. اولین عملیاتی که شرکت می کنه آخرای جنگ ، اسفند ماه سال۶۶ عملیات والفجر 10 بود که تو همون عملیات در بلندای خرمال تپه ریشن به شهادت می رسه.
جالب بودهمون بار اولی که میره شهادت رو میگره. بچه های گردان امام مهدی (عج) همگی میگفتن منصور توی این عملیات شهید میشه حتی فرمانده گروهانش،آقا ناصر ورامینی هم خبر شهید شدن منصور رو میده .البته ناصرورامینی هم توی همون عملیت شهید میشه...
چند سالی از شهادت منصور گذشت؛ حوالی سال 72 بود که حاج یونس یه مبلغی رو به کسی که نیاز به پول داشت قرض میده قرار میشه سه ماهه پول رو بهش پس بده.
اما سه ماه میشه شش ماه، شش ماه میشه یکسال ولی خبری از پس دادن پول نمیشه تا اینکه خود حاج یونس میره سراغ بدهکار و طلب پولش رو میکنه وبدهکار هم انکار می کنه که حاجی یه روز بهش قرض داده. میگه حاجی برو سند و شاهد بیار که تو به من پول دادی اگه سند آوردی پولت رو پس میدم و با یه مشت محکم به سینه حاج یونس میزن و اونو هل می ده و چند تا حرف رکیک هم میزنه.
حاج یونس می گفت خیلی دلم گرفت از زمین بلند شدم،با چشمای گریان رفتم سمت گلزار شهداء بالا سر قبر منصور ایستادم گفتم آقا منصور نگفتم نرو جبهه، نگفتم منو تنها نزار، دیدی باباتو زدن و جلو مردم حرمتشو شکوندن. مگه شما شهید نشدی . مگه خدا نگفته شما زنده هستید و شاهد بر امورید. پس کجایی ؟بلندشو پدر پیرت رو دریاب. 
حاج یونس می گفت گریه هام رو کردم و با منصور درد دلام و کردم و سبک شدم اومدم سمت خونه از این ماجرا هیچی هم به پسرام نگفتم. اگه می گفتم میرفتن در خونه طرف چیزی ازش نمیذاشتن. 
صبح روز بعد بود که درب خونه محکم به صدا در اومد، بچه ها خواستن در و باز کنن گفتم بزارید خودم باز می کنم، رفتم جلو در، همون مرد رو دیدم گفتم چی میخوای مرد حسابی بدهیت رو که پس ندادی و انکارش کردی، کتکم هم که زدی و حرمتم رو شکوندی حالا اومدی چیکار؟؟بدهکار با دستای لرزون دست کرد تو جیبش مقداری پول در آورد و گفت: بیا حاجی طلبت رو بگیر ولی تورا بخدا به پسرت بگو دست از سرم برداره. حاجی منو ببخش یه خواهشی هم ازت دارم به پسرت بگو پولتو دادم تا دست از سر من برداره!دیروز غروب اومده و سر راهم رو گرفته.. که اگه طلب پدرم رو ندی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
حاج یونس تعجب میکنه میگه خدایا من که چیزی به پسرام نگفتم، یکی یکی صدای پسراش زد، سعید، ناصر،فرید بیاین، پسرا اومدن دم در حاج یونس گفت کدومشون بود؟
گفت: اینا نبودن اون پسرت قد بلندبود. لباس بسیجی و یه چفیه هم گردنش بود. 
آقا سعیدپسر بزرگتر حاج یونس که گوشی دستش اومده بود رفت قاب عکس منصور رو آورد جلو در و مرد تا عکس رو دید گفت حاجی خودشه بخدا دیونم کرده اومده جلو خونمون از ماشین پیادم کرده، میگه فکر نکن حاج یونس پسر نداره برو بدهیتو با بابام بپرداز.وگرنه... 
حاج یونس میگه آدم حسابی این پسر من چند ساله که شهید شده؛ طرف دوباره قسم روی قسم که بخدا خودش بود،حتی خودش رو هم معرفی کرد گفت بابام اومده شکایتت رو بمن کرده من منصورم.. میگه خود خودشه ...حاج یونس تا این رو میشنو ه عکس منصور رو میگره تو بغل و از گریه. 
خدا رحمتش کنه این خاطره رو هم که تعریف میکرد گریه امونش نمیداد...

برگرفته از روایت یادگار هشت سال دفاع مقدس - سیدرضا متولی

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/30 10:39:48
 
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

با کهنگی زمان، اسارت را باور کردم

با کهنگی زمان، اسارت را باور کردم
خانه به دوشی در اسارت 

خبرگزاری دفاع مقدس: محمد جواد فاضلی از آزادگان سرزمین ماست که گذشت زمان بسیاری از موارد را به او ثابت کرده است. زمانی که جنگ آغاز شد محمد جواد هنوز روزهای بهاری عمر را تجربه نکرده بود. دست تقدیر دوران خوش بهارعمر جواد را در اسارت عراق قرار داد.

محمدجواد فاضلی از آن دوران برایمان نقل می کند:

در ابتدای جنگ در آبادان زندگی می کردم. سال 59 که جنگ شروع شد، 19 ساله بودم. در آن زمان من در هیئت 7 نفره تقسیم اراضی را انجام می دادیم. برادر من در ستاد مسئول بود که در خواست اسلحه داد و بعد از تحویل اسلحه، این ستاد تبدیل به یک ارگان نظامی شد.

در آنجا وظیفه  ما سر زدن و تحویل اسلحه  به روستاهای اروند رود بود تا بدین صورت از منطقه خود حفاظت و نگهبانی کنند. چند ماه در این کار مشغول خدمت بودم که  در نهایت این ارگان به شادگان (روبروی دارخوین) منتقل شد.  در آن زمان من هنوز به خدمت سربازی نرفته بودم، بعد از گذشت چندماه از حضورم در شادگان برای خدمت سربازی به ارتش رفتم. چون نیروی داوطلب بودم، بعد از گذراندن دوران آموزشی، به جنوب ومنطقه عملیاتی  بیت المقدس  منتقل شدم.

آن روز از جاده خرمشهر- اهواز اسرای عراقی را دیدم.  آن لحظه  و نه هیچ گاه دیگر فکر نمی کردم که یک روز خود به اسارت در بیایم. فردای آن روز عملیاتی بین شهر خرمشهر و شلمچه  در منطقه ای به نام "خَین" انجام شد. قرار بر پاکساز ی منطقه بود، اما شب به همه دستور عقب گرد دادند. چون ما خیلی پیشروی کرده بودیم، متوجه این دستور نشدیم. همراه تعدادی از دوستان در خین، به هوای اینکه خاک خودی است، ماندیم.

شروع ماجرای اسارت

نزدیک های صبح بود که ما را محاصره کرده اند. مهمات  را در طول شب استفاده کرده بودیم و چیزی نداشتیم. آن موقع من فکر کردم که می توانم خودم را پنهان کنم. پس خود را به پشت علفزار رساندم و در یک گودالی مخفی شدم، اما عراقی ها به واسطه استفاده از سگ، از مخفیگاه من مطلع شدند و این چنین بود که ماجرای اسارت من شروع شد.

 دهانی که آلوده نشد

ما را به آن طرف خین بردند. در آنجا چشم های ما را بستند و جیب های ما را خالی کردند. در جیب من یک قرآن کوچک که آن زمان به آن قرآن 11 سوره می گفتند بود. سرباز عراقی قرآن را از جیب من در آورد، ابتدای این قرآن هم عکس امام راحل چاپ شده بود. گفت: این چیه؟ گفتم: قرآن. سریع گفت: این عکس چیه؟ جواب دادم: این قرآن، من که آن را چاپ نکرده ام.

من عرب زبان بودم، ولی عربی صحبت نکردم. رو به من کرد و گفت: روی عکس آب دهان بینداز. گفتم: متوجه نمی شوم شما چه می گویید. چند بار حرفش را تکرار کرد، اما من گفتم متوجه نمی شوم که شما چه می گویید. سرباز عراقی با عمل نشان داد و گفت: می گویم این طور کن. اما من دیگر نمی توانستم انکار کنم که متوجه نمی شوم، پس گفتم: نه! نه! خمینی، سید، سید.

خانه به دوشی در اسارت

بعد از آن ما را به پادگان " تنومه"  بردند. این پادگان توسط توپ خانه ایرانی زده می شد، به همین دلیل سریع پادگان را تخلیه کردند. ما را به یک سالن بزرگ در بین تنومه و بصره بردند، در آنجا بود که بازجویی های رسمی شروع شد و بسته نظامی هر فرد نوشته می شد. به شدت ما را کتک می زدند. مثلاً من که ریش بلندی داشتم، ریش من را سوزاندند. بعد از آن ما را نیمه شب به بصره منتقل کردند، و از نخلستانی عبور کردیم. چشم هایمان را بسته بودند، با این حال من از زیر چشم بند نگاه کردم دیدم روی تابلوی بزرگ نوشته است " استخبارات البصره".

قد بلندی داشتم و چون ریشم بلند بود، فکر می کردند، مسئولیت مهمی دارم، در حالی که من یک رزمنده ساده بودم. بعد از چند روز دوباره به همان سالن های بزرگ بین تنومه و بصره منتقل کردند؛ سپس ما را به وزارت دفاع در بغداد منتقل کردند، در واقع همه‌ی اسرا  را به این محل منتقل می کردند و اسرا در این محل بازجویی می شدند. این بازجویی 8 تا 10 روز طول می کشید.

سال 1361 برای اولین بار به اردوگاه الانبار، در شهرستان رمادیه که مرز بین اردن و سوریه است.

ابتدا همه دوستان باور نمی کردند که به اسارت درآمده باشند. در حالت خوف و رجا بودیم و از خود سوال می کردیم، ما زنده می مانیم یا نه؟ تکلیفمان را نمی دانستیم. برخی از سربازهای عراقی که خوب بودند به ما گفتند: شما را بعد از بازجویی به پادگان منتقل می کنند، شما ناراحت نباشید، در آنجا دوستانتان می بینید. به ما گفتند: بعد از مدتی صلیب سرخ نام شما را ثبت خواهد کرد و در ادامه می توانید با خانواده تان ارتباط داشته باشید.

با کهنگی زمان اسارت را باور کردم

کم کم با کهنه شدن زمان، به این باور رسیدیم که اسیر شده ایم. در سال 62، 150 نفر از اسرا را به اردوگاه موصل 4 منتقل کردند که من در بین این نفرات بودم. من اردوگاه های مختلفی از جمله اردوگاه موصل 1،3،4 را تجربه کردیم.

روزها در اردوگاه محلی راحت نمی گذشت. از کمترین امکانات هم بهره ای نداشت. تابستان های گرم، و زمستان های سردی داشت. حتی موکت نداشت و زمین هم سیمانی بود. راحت تر بگویم، در حد یک پادگان معمولی هم نبود. در کل این سالها، روزها برایمان یکنواخت تکرار می شد. هر روز صبح غذایی به نام آش شوربا داشتیم، یا نانی به ما می دادند به نام "صمون". غروب نشده درهای  آسایشگاه را می بستند و این برای ما سخت بود. در این دوران استرس و فشار زیادی را تحمل کردیم.

دیدار با حاج آقا ابوترابی، لحظه شیرین اسارت

از جمله خبرهای خوبی که در این دوران به ما می رسید، خبر پیروزی بچه ها در عملیات ها بود  و خبر دیگری که بچه ها را بسیار خوشحال کرد، خبر محکومیت عراق در سازمان ملل بود. سخت ترین صحنه هم برای ما، رحلت امام خمینی (ره) بود.

یکی از شیرین ترین خاطرات من، روزی بود که حاج آقا ابوترابی به اردوگاه ما آمدند. اولین باری که این بزرگوار را دیدم، در موصل سه بودم.

عراقی ها ازآزادی ما بیشتر خوشحال بودند

سال 1367 که قطعنامه صادر شد، اسرا تا سال 1369 بلاتکلیف بودند تا اینکه تبادل اسرا مطرح شد. من جزء دومین گروه از اسرای آزادی بودم و این آزادی از اسارت بر اساس شماره ای بود که صلیب سرخ به ما داده بود.  شماره من هم در صلیب سرخ 40 96 ثبت شده بود.

بعد از الانبار ما را به موصل منتقل کردند و از آنجا به سمت مرز ایران، منظریه حرکت کردیم. در این زمان عراقی ها از تبادل اسرا بیشتر از ما خوشحال بودند، اما برای بچه های ما عادی بود، حتی تا مرز ایران باور نیم کریدم که در حال برگشت به خانه هستیم.

دیدن ماه در آسمان پس از اسارت

همه ما دوست داشتیم اولین کسی را که می بینیم حضرت امام (ره) باشد، اما متاسفانه، امام رحلت کرده بودند و ما برای دیدن حضرت آقا لحظه شماری می کردیم. بعد از رسیدن به ایران ابتدا برای دیدن مقام معظم رهبری به تهران رفتیم. بعد از گذشت چند روز با هماهنگی هایی که صورتگرفت، 4 یا 5 نفر بودیم که به ملاقات خصوصی حضرت آقا رفتیم. دیدار خوب و فراموش نشدنی بود. بعد از این دیدار بود که با هواپیما به اهواز برگشتیم. خانواده و اقوام و می توان بگویم همه خوشحال بودند. خاطره جالب من از این دیدارها این بود که من برادر خودم را نمی شناختم.

 گذشت زمان همه چیز را عوض میکند. کودکی به دنیا می آید، خیلی ها از این دنیا کوچ می کنند، و خیلی ها تغییر می کنند. گذشت زمان همه چیز را به من ثابت کرد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/30 9:56:17
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت اسیر عراقی از مردم روستایی که همه شهید شدند

 
روایت اسیر عراقی از مردم روستایی که همه شهید شدند
دقیقاً هفته‌های اول جنگ بود؛ چند روستای سوسنگرد توسط واحدهای لشکر نهم عراق، به فرماندهی سرهنگ طالع داودی، به اشغال کامل درآمد. در یکی از روستاهای اشغال شده که قسمتی از آن ویران شده بود، هنوز عده‌ای از سکنه حضور داشتند. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، اگر سال‌ها از جنایت‌های رژیم بعث عراق بیان شود، باز هم ناگفته‌هایی بسیاری است که شنیدنش دل هر آزادی‌خواهی را به درد می‌آورد؛ نمونه‌ای از آن مردم روستایی است که تمام مردمش با شلیک گلوله مستقیم تانک تکه‌تکه شدند آن هم به دستور افسر عراقی. روایت یکی از اسرای عراقی از این واقعه در ادامه می‌آید.

                                                         ***

در این جنگ ناخواسته به اندازه هزار سال بزرگ شدم، در بیست و پنج سالگی به جنگ رفتم. جنگ با تمام نکبتی که برای ما دارد، تجربه و پختگی انسان را به طور معجزه آسایی بالا می‌برد. آنچه می‌گویم برای شما، افسانه نیست. جنگ برای کسانی افسانه و داستان است که بوی باروت به شامه آنها آشنا نیست. بوی باروت، مرد ساز است و زخم گلوله در تن انسان بیش از صد نشان و مدال ارزش دارد؛ اما همه این ارزش‌ها برای رزمندگان اسلام است، زخمی که بتواند شفیع باشد در روز موعود.

زخمی که برای خدا در پوست و گوشت آدم جا باز کرده باشد، نشانه جاودانگی است؛ اما من این سعادت را نداشتم و آن قدر در تنگنا بودم که تنها آرزویم تمام شدن جنگ بود یا اسیر شدن به دست نیروی با ایمان شما، من کشور شما را یک کشور اسلامی می‌دانم و احساس غرور می‌کنم که بگویم در ایران اسلامی بودم و احساس غربت نمی‌کردم.

اصلاً دلم نمی‌خواست در این جنگ، کوچک‌ترین آسیبی ببینم و این ننگ را تا ابد برای خودم حفظ کنم و مردن من در جهت تحقق امیال شیطانی و حیوانی شخص صدام حسین باشد.

حیات، حقی است که خداوند به من عطا فرموده و باید در راه او صرف کنم؛ نه در راه جنگ‌افروزی که بساط شیاطین را می‌خواهد رونق ببخشد. متأسفانه روزهای بسیار سختی را در جبهه‌ها گذراندم، بعضی از این روزها شاهد حوادثی بوده‌ام که هرگز قادر به فراموش کردن‌شان نیستم و به عنوان یک مسلمان مادامی که زنده‌ام یک گوشه از قلبم در سوگ عزیزان شما افسرده است.

شاید شما نام سرهنگ طالع داودی را شنیده باشید. او فرمانده لشکر نهم عراق است؛ من در واحد تانک تیپ 10 این لشکر خدمت می‌کردم و فرمانده یگان تانک بودم. این سرهنگ یکی از مهره‌های مزدور و کثیف شخص صدام حسین بود. او جنایات بی‌شماری را در ایران مرتکب شده است به خصوص در اوایل جنگ.

خودم ناظر یکی از این جنایات هولناک بودم دیگری را یک افسر برایم تعریف کرده است، او از دوستان من است. دو درجه از من بالاتر بود و خوشبختانه او هم اسیر شد و زنده ماند.

دقیقاً هفته‌های اول جنگ بود؛ چند روستای سوسنگرد (ما این شهر را خفاجیه می‌نامیم) توسط واحدهای این لشکر، یعنی لشکر نهم، به فرماندهی سرهنگ طالع داودی، به اشغال کامل درآمد. در یکی از روستاهای اشغال شده که قسمتی از آن ویران شده بود، هنوز عده‌ای از سکنه بودند. وقتی به این روستا رسیدیم و مستقر شدیم، با سکنه کاری نداشتیم زیرا بسیاری از آنها مسن و از کار افتاده بودند و جوان در آنجا نبود. بیشتر پیرزن‌ها و پیرمردها و تعداد زیادی، بیش از معمول، کودک بودند.

سکنه این روستا بسیار وحشت‌زده بودند؛ حضور ما آنها را ترسانده بود، بسیار کم احتمال می‌دادیم که خطری از جانب این سکنه تهدیدمان کند و لذا کاری به کارشان نداشتیم. این وضع تا روزی که سرهنگ طالع داودی به این روستا نیامده بود ادامه داشت؛ اما روزی که سرهنگ طالع داودی وارد روستا شد و اهالی روستا را دید، دستور داد همه آنها در میدان روستا جمع شوند، همه از مرد و زن، کوچک و بزرگ، حتی یک نفر هم غایب نبود. حدود 45 نفر از پیرزن، پیرمرد، کودک و حتی مادرانی با طفل شیرخوار در بغل، در میدان نیمه ویران جمع شدند.

سرهنگ طالع داودی دستور داد همه آنها همان جا که هستند، بنشینند روی زمین. آنها با ترس و لرز نشستند. سرهنگ گفت: «جمع‌تر بشوید»؛ شدند. چند تایی همدیگر را بغل کرده بودند. پیش خودم فکر کردم حتماً سرهنگ می‌خواهد برای آنها خطابه‌ای بگوید؛ ولی عجب ساده بودم. افراد خودی دور تا دور میدان را خلوت کرده بودند. یک تانک در دهانه ورودی میدان قرار داشت و سرهنگ هم در کنار آن ایستاده بود.

می دانید چه شد؟ سرهنگ طالع داودی فرمان آتش صادر کرد و این جمع روستایی غیرنظامی و بی‌گناه و بی‌پناه با تیر مستقیم تانک تکه تکه شدند. روز غم‌انگیزی بود و منظره‌ای وحشتناک. گرد و غبار و دود زیادی به هوا بلند شد و تکه‌های بدن آنها هر کدام به طرفی پرتاب شد و خون، میدان را سرخ کرد.

منظره جان کندن چندتایی از آنها هنوز در نظرم زنده است. آن روز گریه کردم، دور از چشم سایر نظامیان. مگر می‌شد کسی را یافت که ناظر این جنایت هولناک باشد و احساس شادی کند؟ خدا لعنت کند سرهنگ طالع داودی را.

نگارنده : admin2 در 1392/5/29 17:18:1

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره خواندنی یک زن عشایر از شهید کشوری

 
خاطره خواندنی یک زن عشایر از شهید کشوری
هلی کوپتر احمد برایم پرنده ای آشنا بود ، به گونه ای که هرو قت از آسمان محل سکونتمان به طرف جبهه می رفت ، برایش دعا می کردم و می گفتم " نام خدا "(ماشاالله) این هلی کوپتر احمد است ، خدا نگهدارش باشد. 
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا حماسه جاوید دفاع مقدس سرشار از خاطراتی است که حافظه تاریخ را پر از غرور و افتخار کرده است.

در این راستا بلاشک انتقال مفاهیم پرمغز دفاع مقدس ، مرهون راویانی است که با فصاحت و بلاغت خود ، چراغ تابناک مهر و مجاهدت را برافروخته و بیرق آزادی و ظفر را بر بام ایران اسلامی به اهتزاز درآورده اند.

 در این بین اما ، خانم « صنم امیدی » که پیر زنی عشایر و پرکار از دیار شجاعان،شهرستان ملکشاهی است ، همچون سادگی اش ، خاطره ای را از شهید « احمد کشوری » روایت می کند که ابعاد دیگری از اخلاق و نوعدوستی را در عرصه کارزار دفاع مقدس به رخ می کشاند.

وی می گوید :

به واسطه شغل دامداری در منطقه مهران سکونت داشتیم .

جنگ و شرایط بسیار بدی که بر ما تحمیل شده بود، باعث گردید، تا در غارها زندگی کنیم و همین امر سبب بیماری دخترم که شش ماه داشت ، شده بود.

 دسترسی به بیمارستان و مراکز بهداشتی در آن شرایط ، برایمان امکانپذیر نبود؛ از اینرو ،هر لحظه که می گذشت ، بچه ام را یک قدم به مرگ نزدیکتر می کرد.

 کلافه شده بودم و از اینکه کاری از دستم بر نمی آمد ناراحت بودم و با ناراحتی دخترم ذره ذره آب می شدم.

 با وخیم شدن حال دخترم ، از سر ناچاری به اتفاق شوهرم عازم مقر توپخانه ارتش که همسایه ما بود شدیم، اما در جواب گفتند که اینجا توپخانه است و دوا و دکتر وجود ندارد.

 ناامید ، در حین برگشت ، هلی کوپتری که برای بازدید و شناسائی به جبهه آمده بود ، کنار مقر توپخانه زمین نشست.

خوب که دقت کردیم ، سه نفر از هلی کوپتر پیاده شدند؛ بعدا که برایمان گفتند ، استاندار وقت ایلام بود و شهید شیرودی و شهید احمد کشوری.

وقتی نزدیک آمدند ، تعجب کردند و گفتند که شما وسط خط مقدم جبهه چه می کنید؟ گفتیم که اینجا محل زندگی ماست و نمی توانیم آنرا ترک کنیم.

 وقتیکه بچه را در آن وضعیت دیدند و از نیت حضور ما آگاه شدند ، استاندار که اسمش را نمی دانم گفت :« حاضرید که شما را بفرستم بیمارستان؟»

وقتی اعلام آمادگی کردیم،مارا به احمدکشوری سپرد تا به درمانگاه شهر ارکواز ملکشاهی برساند.

 استاندار و شهید شیرودی در مقر توپخانه مشغول شدندومابه اتفاق احمد کشوری به طرف بهداری پرواز کردیم .

اولین بار بود که ما سوار هلی کوپتر شده بودیم و از این رو برایمان لذت خاصی داشت.

 دیدن زمین از بلندای آسمان ، حس پرواز را به ما می داد؛ مخصوصا مناطقی را که در آن زندگی می کردیم و اینک برای اولین بار تصویری متفاوت را از آنها می دیدم.

یک لحظه غمهایم را فراموش کرده بودم ؛ وقتی کشوری متوجه ذوق زدگی ما شده بود و این مساله را خوب فهمیده بود، با لبخندی به ما گفت : دارید لذت می برید؟ما هم به نشانه تایید سری تکان دادیم.

 تپه ماهورها ، پستی و بلندیها و آبادیها را پشت سر گذاشتیم و یک لحظه متوجه شدیم که مسیر را اشتباه می رود.

وقتی احمد کشوری متوجه صحبتهای ما شد ، گفت : چیزی شده ؟

 گفتم : این مسیری که می روید ، به سمت ایلام است و شهر ارکواز را جا گذاشتیم .

 گفت : من مسیررا نمی دانم و با شوخ طبعی خاصی به شوهرم گفت : اگر می خواهید برگردیم ، بیا و این شاسی قرمز رنگ را فشار بده .

 شوهرم که بسیار ساده و صمیمی بود باورش شد؛ رفت و شاسی را فشار داد و هلی کوپتر چرخید و در نیمه راه به سمت شهر ارکواز برگشتیم.

 با زمین نشستن هلی کوپتر در ارکواز ، احمد کشوری، سریع به طرف بچه آمد و او را بغل گرفت و قبل از اینکه ما پیاده شویم او را به اورژانس برد.

 وقتی داخل رفتیم ، دیدیم که ،کشوری قنداقه بچه را روی تخت درمانگاه باز کرده و برای دکتر که مشغول معاینه بود صحبت می کرد.

پس از پذیرش و رسیدگی اولیه ، بر اساس رای دکتر ، لازم شد که دخترم برای مدت بیشتری تحت مراقبت پزشکی قرار بگیرد.

حالا ما مانده بودیم و زندگی بسیار سختی که باید من و شوهرم به لطف خدا آنرا اداره می کردیم ؛چرا که مابقی خانواده بدون سرپرست،در غار، و دنبال گله در کوه و بیابان آواره بودند ومن ونوزادم در بیمارستان.

فاصله ارکواز تا منطقه جنگی « گِردَل » هم نسبتا زیاد بود و ماشین به راحتی در آن رفت و آمد نداشت؛ از طرفی شوهرم هرچه سریعتر باید خودش را به بچه ها می رساند.

 اینجا بود که احمد کشوری پای پیاده ، درسطح شهر ارکواز ، به دنبال ماشینی می گشت تا شوهرم را راهی منزل کند.

بعد از تلاش فراوان ، او را با وانت نیسانی که برای رزمندگان در منطقه « گِردَل » نان و آذوقه می برد ، همراه کرد و خود به دنبال ادامه ماموریتش به آسمان پرواز کرد.

 با گذشت تقریبا دو هفته از ماندن در بیمارستان و پیگیریهای پزشکی به جمع خانواده برگشتم .

 از آن به بعد ، هلی کوپتر احمد برایم پرنده ای آشنا بود ، به گونه ای که هرو قت از آسمان محل سکونتمان به طرف جبهه می رفت ، برایش دعا می کردم و می گفتم " نام خدا "(ماشاالله) این هلی کوپتر احمد است ، خدا نگهدارش باشد.

 این حالت به گونه ای بود که ارتباط عاطفی عمیقی با صدا و دیدن هلی کوپترش برایم ایجاد شده بود .

 مدتی به همین شکل گذشت .

 در یکی از روزها دو هلی کوپتر که به طرف جبهه می رفتند ، از بالای سرمان گذشتند احمد کشوری بود و یکی دیگر.

 طبق معمول با سلام و صلوات بدرقه شان کردم و گفتم که این هلی کوپتر احمد است که به من وبچه ام در آن شرایط سخت و ماموریت کاری ، لطف کرده است .

دقایقی که گذشت ، طبق معمول منتظر برگشتشان بودم؛ اما در عین ناباوری دیدم که تنها یکی از هلی کوپترها برگشت .

 خوب که دقت کردم ، دیدم هلی کوپتری که برنگشته ، هلی کوپتر احمد است.

 انگار زمین و زمان دور سرم می چرخید.

 دعا می کردم که اتفاقی نیفتاده باشد؛ مهر مادر و فرزندی اش به دلم نشسته بود و نمی توانستم به راحتی بپذیرم که اتفاقی برایش افتاده باشد.

 در میان این واگویه های تلخ ، اوقاتی را سپری کردم که هیچوقت فراموش نمی کنم؛ تا اینکه خبر رسید که هلی کوپتر احمد کشوری را زده اند و خودش نیز شهید شده است.

 برایم خبر بسیار تلخ و شکننده ای بود؛ به فاصله ده تا پانزده روز از شهادت احمد ، دخترم نیز فوت کرد و او هم به آسمان پر کشید.

پس از طی گذشت مدتی خبر تلخ دیگری مرا آزرده خاطر کرد و آنهم چیزی نبود جز خبر شهادت علی اکبر شیرودی.

به هر حال آن ایام گذشت ، اما چیزی که هیچوقت آنرا فراموش نمی کنم ، ایثار و فداکاری و مهر ورزی شهید احمد کشوری است که در آسمان دلم جای گرفته است .

 به همین خاطر هر جمعه برایش فاتحه می خوانم و از خدا برایش طلب مغفرت و عزت بیشتر می کنم و تا زنده ام چشمانم را در آسمان به دنبالش می چرخانم.

منبع:ایلام فردا

نگارنده : admin2 در 1392/5/29 17:2:3

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه‌ای که هیچ وقت به فرمانده نرسید+تصاویر

 
نامه‌ای که هیچ وقت به فرمانده نرسید+تصاویر
زمانی که شهید حسن اقارب‌پرست در خطوط نبرد علیه دشمن بعثی بود، همسرش نامه‌ای برای او نوشت و این نامه هیچ گاه به دست شهید نرسید زیرا قبل از ارسال نامه خبر شهادت به خانواده داده شد.
 
 
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، سرلشکر شهید «حسن اقارب‌پرست» در اردیبهشت 1325 در شهر اصفهان به دنیا آمد؛‌ او در سال 1343 دیپلمش را در رشته ریاضی گرفت و سپس وارد دانشکده افسری ارتش شد. حسن در سال 1350 با بهترین یار زندگی‌اش آشنا شد و با او پیوند مقدس ازدواج بست که حاصل این ازدواج 4 پسر بود.

با پیروزی انقلاب حیاتی دوباره به رگ‌های اقارب‌پرست جاری شد و به سالم‌سازی ارتش جمهوری اسلامی ایران پرداخت؛ در ادامه جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران راهی جبهه‌های نبرد شد و سرانجام در 25 مهر ماه 1363 در جزایر مجنون بر اثر اصابت خمپاره بر پیکرش، به شهادت رسید.

نوشته‌هایی که پیش روی شماست، متن نامه خانم کلاهدوز - همسر شهید حسن اقارب‌پرست- که برای همسرش در خطوط نبرد علیه دشمن بعثی نوشته شده است. این نامه که برای اولین بار منتشر می‌شود هیچ گاه به دست شهید نرسید زیرا قبل از ارسال نامه خبر شهادت به خانواده داده شد.

بسمه تعالی

هو القدیر

ربنا اتنا فی ‌الدنیا حسنه و فی‌الاخره حسنه و قنا عذاب‌النار و جعلنا من الذین لا خوف علیهم و لا هم یحزنون و اجعلنی من الذین صبروا و علی ربهم یتوکلون.

خداوندا در این پر پیچ و خم راه

ندارم من نوایی غیر الله

مرا یا رب تو درس عشق آموز

چراغ فکرتم یا رب برافروز

کلامت جان من مخمور دارد

دل از حسان و لطفت نور دارد

تو عصیان مرا بخشایش آور

وجودم را بیاور در سجودت

مپرس از من چه داری بنده من

بزیر افتد سر شرمنده من

قبولم کن زخیل پاک بنیان

بدارم از صف خلوت‌نشینان

فسرده جان من را تازه گردان

بفردایم بلند آوازه گردان

نمی‌خواهم کنم یادت فراموش

تو ای جان مرا هم فکر و هم هوش

من از عهد بلایت را شکستم

ولی با توبه باز آن عهد بستم

شفایم ده تو از درد جدایی

که غیر از تو مرا نبود خدایی

زجام وصل خود پیمانه‌ام ده

شراب خاص از خمخانه‌ام ده

هدایت کن مرا سوی سعادت

رسان عبدت تو در کوی شهادت

مبین مسکن گدا و ناتوان است

ببین او را ترا از بندگان است

 

سلام مرا بعد از این مناجات بپذیر. عزیز دلم، شوهر خوبم ان شاء الله که حالت خوب و سرحال هستی. بعد از حرف زدن با خدا و این شعر را با محبوب خود خواندن. عزیزم باز نیاز پیدا کردم که حرف‌هایی را که از دور و بر شنیدم برایت بنویسم. یکی اینکه زن‌ها در جنگ‌ها شرکت می‌کردند.

زنی به نام ام‌سلمه در جنگ‌ها همیشه همراه پیغمبر بوده و در یکی از جنگ‌ها وقتی حضرت صف‌ها را مرتب می‌کردند رسیدند به ام سلمه، دیدند خنجری در دست دارد. فرمودند ام سلمه این خنجر چیست، گفت: یا رسول الله این را در دست گرفتم اگر در سر راه به دشمنی برخورد کردم آن را در شکمش فرو برم حضرت او را تحسین کردند. در صورتی که کار او پرستاری از مجروحین بوده.

دیگر اینکه حسن جان حال اینکه حرف‌های مرا بخوانی داری یا نه؟ در هر صورت: سه چشم است که در قیامت عذاب خدا را نمی‌بیند:

1- چشمی که در سنگر بیدار بماند و پاسداری کند از اسلام.

2- چشمی که در نیمه شب بیدار شود با خدا حرف بزند و از خوف خدا گریه کند.

3- چشمی که از نامحرم از صحنه حرام چشم بپوشد و نگاه نکند.

که این سه چشم به یاری خداوند و با اراده قوی خودت در تو پیدا می‌شود. خوش به سعادتت و خوش به حالت. آخرین صحبت هدایت کننده‌ای که شنیدم. اینکه انسان تا میل نداشته باشد دنبال کاری نمی‌رود و کاری انجام نمی‌دهد(...) تا میل نباشد کشش هم نیست.

 

 

میل در انسان هست که دنبال کاری می‌رود. اگر گرسنگی حس نکند میل به غذا نداشته باشد دنبال غذا و پول و درآمد برای خوراک نمی‌رود. تا میل نباشد حوری با چهار بچه و آن همه زحمت مسافر، بلند نمی‌شود به هوای گرم اهواز به آنجا بیاید، میل هست. میل به صحبت‌های حسن آقا، میل به نفس حسن آقا، میل به فرمان‌های حسن آقا، میل به رهبری‌های حسن آقا، میل به نگاه‌های حسن آقا، میل به شب انتظاری‌های حسن آقا، میل به وجود حسن آقا.

بله از خودمان بیرون برویم اگر میل نباشد کاری صورت نمی‌گیرد. حسن آقا خوشا به حال آن کسی که نسیم توبه به میل بخورد. خداوند می‌فرماید او محبوب ما می‌شود. امیدواریم که این سعادت قسمت تو و من بشود که خداوند ما را عاشق خود قرار دهد و قبولمان کند و اجازه بدهد که ما عاشق او بشویم و از گناهانی که باعث این کار می‌شود به بزرگی و کرم و لطف و مهربانی و محبت خودش ما را بیامرزد و ببخشد.

حسن آقا از اینکه وقت عزیزت را می‌گیرم ببخشید. موضوع دیگر اینکه خوبست انسان همیشه حق بگوید و اگر حقی مال دیگری است نه اینکه برای خود آن حق را بداند بلکه برود و به آن شخص بگوید که این حق شماست و اینقدر فروتن باشد.

 

 

باز استفاده می‌کنیم که این حق شما است ک همین باید شما را دوست داشته باشم. اول اینکه چون شوهر من هستی و دوم اینکه چون بسیار خوبی و سوم اینکه چون معشوق منی.

حسن جان قربانت شوم از خداوند می‌خواهم که به تو و بقیه رزمندگان قوت کامل و ایستادگی بدهد تا با این دشمن خوار به خوبی بجنگید. حسن جان وضع روحی من امسال خیلی خوب است و (...) از این موضوع خیلی خوشحالم و خوشحالی دیگرم رسیدن به زندگی است.

عزیز دلم هر کاری می‌کنم که جای خالی ترا در قلبم مقداری پرکنم نمی‌شود بیشتر و بدتر می‌شود. هر کاری می‌کنم جای وجودت را خالی می‌بینم و بیشتر نیاز به وجودت در منزل حس می‌کنم (...) عزیزم، محبوب من، چه امتحانی را خدا در دنیا برای من بنده گنهکارش انتخاب کرده. نمی‌دانم چه مصلحتی می‌داند که من بعد از دو ماه زندگی با تو تا به حال به مدل‌های مختلف در فراقت سوختم، کاش یک ماه لااقل در فراق خدا می‌سوختم چقدر وضعم عالی می‌شد برایم دعا کن از خدا می‌خواهم همیشه سالم و موفق و بنده خاص خدا باشی.

خداوند حفظت کند

همسر تو حوری


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/29 11:56:52

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

احترام به سادات

 
احترام به سادات
خاطراتی کوتاه از طلبه و دانشجوی شهید اسماعیل هادیان 
احترام به سادات

می خواستیم برای عملیات کربلای 5 به شلمچه بریم. چهار نفری سوار لندکروز شدیم. بین راه یه سید از کوچ نشین های عشایر رو کنار جاده دیدیم که منتظر ماشین بود. اسماعیل گفت: سید بیا جای من بشین، من میرم عقب می شینم. سید هم فوری همین کار رو کرد. بعد از اینکه سید نشست، راننده گفت آقا سید از این به بعد اگه کسی بهت تعارف کرد سریع قبول نکن و یه کم مقاومت کن. سید هم گفت اشکال نداره، اینطوری بهتره، اگه دوستتون از ته قلب این کار رو کرده باشه الان اذیت نمیشه و براش مهم نیست. اگه از ته دل نباشه هم توبه میکنه که دیگه از این تعارف های الکی نکنه.

*****

 قبل عملیات کربلای 5 بود. یه شب دیدم کلی جنازه ی عراقی روی هم تلنبار کرده بودن، طوری که آدم واقعا وحشت میکرد. صبح داشتم نماز صبح میخوندم. دیدم اسماعیل اومد و شروع به نماز خوندن کرد. تو حالت سجده بود که دیدم موهاش خیلی براق شده. به سرش دست کشیدم و دیدم سرش خیس بود. تازه متوجه شدم توی اون هوا، نزدیک اون همه جنازه، با اون آب سرد، قبل نماز صبح غسل کرده بود.

از خاطرات دکتر مراد سوری


گر مرد رهی، میان خون باید رفت

من و اسماعیل همباز ی و همکلاس بودیم. در دوران بچگی بسیار فرز بود. ریزنقش بود و در بازیها کسی حریفش نمی شد.

در دوران دانشجویی و جوانی و بعد هم جبهه بسیار رشد پیدا کرده و اهل معنویت شده بود.

یکبار که تازه وارد شفیع خانی 1 شده بودیم اسماعیل رو دیدم. اونها قبل از ما اونجا بودند. من طلبه بودم وایشون دانشجوی پزشکی. اونجا نماز جماعتی برگزار می کردیم و بین نماز مغرب و عشاء بنده کمی صحبت می کردم. شهید اسماعیل هم بود. اسماعیل وقار عجیبی داشت و این وقارش آدم رو می گرفت. خیلی متواضع بود. ولی اینقدر ابهت داشت و معنویتش بالا بود که وقتی با ایشون مواجه میشدم احساس حقارت می کردم.

اون موقع که بین نماز می خواستم صحبت کنم پیش خودم می گفتم اگه هادیان نباشه من راحت صحبت می کنم. وقتی ایشون حضور داشت جلسه سنگین می شد و حرف زدن رو برای من مشکل می کرد. اون هم سرش رو پایین می انداخت ولی من سنگینی وجودش رو احساس می کردم.

زمانی رسید که می خواستند ما رو ببرندکردستان که شهر ماووت2 رو فتح کنیم. فرمانده ما سیروس لرستانی بود. اسماعیل جزو گردان ما یعنی گردان محبین نبود. روز جداییمون ما خداحافظی کردیم و رفتیم. مدتی رو در سقز بودیم . بعد به منطقه اعزام شدیم. فردای عملیات بود که شنیدیم چند تن از بچه ها شهید شدند. پرسیدیم چه کسایی شهید شدند؟ اسم بچه ها رو گفتند فهمیدیم اسماعیل هم جزء شهدا بوده.

گفتیم اسماعیل روکه توی شفیع خانی جا گذاشتیم. گفتند اسماعیل که فهمیده قراره عملیات بشه دنبال ما اومده و توی همون عملیات هم شهید شد

حجت الاسلام والمسلمین حاج رضا مبلغی

1-پادگان شهيد شفيع خاني در حوالي انديمشك  محل استراحت و اردوگاه رزمندگان اسلام بوده

2-شهر ماووت عراق در جنوب غرب بانه و در20 کیلومتری مرز ایران واقع شده است.عملیات گسترده كربلای 10 در 25 فروردین سال 66 در جبهه شمالی ماووت و‌ با رمز یا صاحب‌‌الزمان (عج) آغاز شد و آزاد‌سازی 250 كیلومتر از خاك عراق و ارتفاعات نزدیك شهر ماووت از دستاوردهای عملیات كربلای 10 بود.

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/29 11:4:2

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زوج‌های انقلابی برای گردش کجا می‌رفتند

همسر شهید «محمدرضا ملکی» می‌گوید: مرسوم بود که زوج‌های انقلابی در دوران نامزدی و عقد، بیشتر به اماکن مذهبی، نماز جمعه و مراسم دعا می‌رفتند، ما هم اولین جایی که باهم رفتیم نماز جمعه بود.
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت(باشگاه توانا)، شهید «محمدرضا ملکی» از راویان صحنه جنگ بود که بعد از عملیات کربلای 4 به شهادت رسید؛ او هم مانند تمام مردهای خوب دنیا به همسر و خانواده‌اش علاقه داشت و هر کاری که از دستش برمی‌آمد برای خوشحال کردن‌شان انجام می‌داد.

ام‌البنین عسگری همسر شهید ملکی در ادامه نحوه آشنایی برای ازدواج و اولین گردشی که در دوران عقد باهم رفته بودند را روایت می‌کند.

                                                                ***

من با محمد از طریق برادرم، حمید عسگری و پسر عمویم آقای مسعود عسگری آشنا شدم. این دو نفر من را برای ازدواج به او معرفی کردند. خانواده ما هم با توجه به آشنایی که از محمد پیدا کرده بودند، به این وصلت با کمال میل رضایت داد. من، محمد را تا آن زمان ندیده بودم و نظر خاصی درباره او نداشتم. اولین دیدار ما زمانی بود که برای خواستگاری همراه خانواده به خانه ما آمد. آن روز، روز سرنوشت‌سازی برای من بود.

شهید محمدرضا ملکی

 زنگ خانه به صدا درآمد، در حیاط گشوده شد و چند نفر مرد و زن همراه با جوانی بیست ساله وارد شدند. سر به زیر بود. یک پیراهن سفید یقه سه سانتی و یک دست کت و شلوار مشکی به تن کرده بود. محاسنی کم و موهای پرپشت داشت که خیلی تمیز و مرتب شانه شده بود. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدم، او را دیدم که خیلی مسلط روی زمین نشسته و چشم به زمین دوخته است. بعد از صحبت‌های مرسوم بزرگان فامیل، نوبت ما شد که حرف‌هایمان را بزنیم. به اتاقی دیگر رفتیم. من زیاد تمایل به شروع صحبت نداشتم، به خاطر همین، او بسم‌الله گفت و با همان صلابت و آرامش همیشگی‌اش سر صحبت را باز کرد: «من سرباز امام هستم و اختیارم در دست اوست و هر وقت که امر کنند، در مورد هر کاری، من گوش به فرمان ایشان هستم و شما اگر می‌خواهید با من زندگی کنید، باید این را بدانید که با یک سرباز ازدواج کرده‌اید».

علیرضا و مرضیه ملکی بر سر مزار پدرشان

این سخنان، سرفصل آشنایی من با محمد بود و زندگی معرفتی و انقلابی ما از همین جا آغاز شد. بعد از صحبت‌های محمد، من ناخودآگاه در قالب قامت او، تمام آرزوهای معنوی و الهی خود را متجلی و منعکس دیدم. گویی تمام آنچه را که از خداوند می‌خواستم، یک جا به دست آورده بودم. مردی را مقابل خود نشسته می‌دیدم که می‌توانستم برای تمام عمر به او اعتماد و تکیه کنم. من همیشه در اوقات خلوت خود، از خدا می‌خواستم که اگر در آینده با مردی پیمان ازدواج بستم، او برای من یک معلم و راهنما باشد و در مسیر زندگی دنیوی و اخروی، از من دستگیری کند. چون اکثر اوقات، احساس می‌کردم آن گونه که دل خواهم هست که مورد رضای خداوند باشد، رشد نکرده‌ام. به همین دلیل، آرزو داشتم که خداوند راهنمایی معتمد و مهربان بر سر راهم قرار دهد و با دیدن او واقعاً، احساس کردم که به آرزویم رسیده‌ام. سکوت و محبت‌های محمد جوابی برای تمام سؤالات بی‌جواب زندگی‌ام بود. بعد از آن جلسه، سریع موافقت خود را اعلام کردم و بله گفتم.

* اولین گردش من و محمد

مرسوم بود که زوج‌های انقلابی در دوران نامزدی و عقد، بیشتر به اماکن مذهبی، نماز جمعه و مراسم دعا می‌رفتند، ما هم اولین جایی که با هم رفتیم نماز جمعه بود. محمد در مسیر بازگشت از نماز جمعه، خیلی از روحیات و مرام حضرت زینب(س) برای من صحبت کرد و از صبر وتحمل حضرت زینب (س) در مقابل تهمت‌ها و توهین‌های آل یزید و آل زیاد، برای من سخن گفت و خیلی روی صراحت لهجه و استدلال قوی آن حضرت در مقابل دشمنان تأکید داشت. او می‌گفت: « اگر حضرت زینب نبود، کربلا در همان کربلا می‌ماند. این حضرت زینب(س) بود که پیام عاشورا را تا عمق کاخ‌های کوفه و شام برد خط اسلام واقعی را از اسلام بدلی جدا کرد. ایشان با استدلال قوی و لهجه صریح خود دشمن را در مقر حکومت و قدرتش منکوب و سرکوب کرد و یزید و موالیانش را وادار به عذر خواهی کرد و قیام امام حسین(ع) را از نظر فکری به پیروزی رساند».

 

محمد از همان ابتدا، مسیر شهادت و حسینی شدن را انتخاب کرده بود؛ از همین رو، لازم می‌دید که من هم به عنوان همسرش، مرام و مسلک حضرت زینب کبری (س) را پیشه و الگوی خود قرار دهم.

 

 

همسر شهید ملکی بر سر مزار

 آن زمان زیاد ملتفت مفهوم حرف‌های او نمی‌شدم، ولی وقتی خبر شهادتش را برای من آوردند، متوجه منظورش شدم.


نگارنده : admin2 در 1392/5/27 16:49:20
 
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بزرگترین جرم سیاسی که در اسارت مرتکب شدیم

بزرگترین جرم سیاسی که در اسارت مرتکب شدیم
در دوران اسارت، هر چند روز یک بار، روزنامه‌های عربی، انگلیسی و فارسی منافقین را می‌آوردند و بین سوله‌ها توزیع می‌کردند. در صفحه اول، تمام روزنامه‌ها عکس صدام بود. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، دوران اسارت برای هر فردی که در بند آن قرار گرفته باشد بسیار سخت و عذاب‌آور است؛ به خصوص آنکه در جنگ نابرابری رخ داده باشد. آزاده دفاع مقدس «مهرداد عاشوریان» روایتی از این دوران را بازگو می‌کند. 

                                                             ***

بعد از ساعت‌ها حرکت در جاده‌های خاکی و آسفالت، ماشین‌ها در یک پادگان توقف کردند. همه ما را از ماشین‌ها پیاده کرده، بر روی شن‌های داغ منطقه نشاندند. چشمهای‌مان را که باز کردند، دیدیم چندین سطل آب، در 100 متری ما روی زمین گذاشته‌اند. دقایقی بعد، تعدادی لیوان خالی توسط یک پسر بچه بین ما پخش کردند و گفتند: «سر بکشید» چند فیلمبردار عراقی، در اطراف ما مشغول فیلمبرداری و عکس انداختن بودند و به اصطلاح می‌خواستند به مردم دنیا بگویند ما با اسرای ایرانی مدارا می‌کنیم و به آنها آب می‌دهیم!!!

بعد از یکی دو ساعت، ما را گرسنه و تشنه، با چشم‌ها، دست‌ها و پاهای بسته بردند پای ایفاها. در کنار هر ماشین، چند نفر از عراقی‌ها ایستاده بودند و دست و پای ما را می‌گرفتند و مثل گوسفند پرت می‌کردند داخل ایفاها. بعد از یکی دو ساعت معطلی، ماشین‌ها‌ به راه افتادند.

بعد از ساعت‌ها حرکت، ماشین‌ها توقف کردند و ما را از ماشین پرت کردند، دیدیم در یک پادگان نظامی هستیم. البته بعداً فهمیدیم که آنجا اردوگاه «شماره 18» عراق، یعنی اردوگاه «بعقوبه» است. سی چهل نفر از نیروهای عراقی در حالی که به کابل، چوب و شیلنگ مسلح بودند، در مقابل هم در دو ستون ایستاده بودند و در انتظار ورود ما بودند. ما باید از میان این دو ستون رد می‌شدیم و خودمان را به آن سوی اردوگاه می‌رساندیم.

بچه‌ها از همان جلو - به ترتیب - شروع به حرکت کردند. هر که سریع‌تر می‌دوید، کمتر کتک می‌خورد. وقتی نوبت من شد، به سرعت از میان نیروهای عراقی - که بیشتر به گرگهای درنده شباهت داشتند - رد شدم و کلی کتک خوردم. یک ضربه کامل هم به پیشانیم خورد که منجر به شکستن پیشانیم شد.

خون تمام صورتم را فرا گرفت، قسمتی از زیر پیراهنم را پاره کرده، با آن، پیشانیم را بستم تا شاید از خونریزی بیش از حد آن جلوگیری کنم. اردوگاه بعقوبه دارای پنج سوله بزرگ بود. در هر سوله، هزار نفر را جا دادند و در سوله‌ها را بر رویمان بستند؛ بدون اینکه آب یا غذا به ما بدهند.

ساعت هفت شب بود که تقاضای آب و غذا کردیم، اما عراقی‌ها با کابل و چوب، جواب ما را دادند. مسئله اسارت از یک طرف و تشنگی و گرسنگی از طرف دیگر، نگذاشت آن شب، خواب به چشمان ما را پیدا کند.

صبح روز بعد، همه ما را برای آمارگیری، از سوله بیرون بردند. از ساعت هشت صبح تا دوازده ظهر، ما را در زیر آفتاب گرم و سوزان منطقه نگه داشتند و پس از سرشماری، فرستادندمان داخل سوله. ساعت دو بعدازظهر بود که برایمان مقداری نان ساندویچی آوردند و پرت کردند داخل سوله. این جوری به هر کس نان می‌رسید، رسیده بود و به کس هم که نمی‌رسید، باید شب را با شکم خالی به صبح می‌رساند.

من نیز جزء گروه دوم بودم. روز بعد نیز به همین منوال، نان تقسیم کردند و من هم دو تا نان گیرم آمد. رفتم داخل بخورم که یکی از برادران مجروح شده از ناحیه پا را دیدم که رمق راه رفتن نداشت. یکی از نان‌ها را به او دادم و دیگری را خودم برداشتم. بعد از خوردن نان، آن برادر مجروح از من خواست که او را ببرم جلو در سوله تا کمی هوا بخورد. من داشتم این کار را می‌کردم و هنوز به در نرسیده بودم که در سوله باز شد و عراقی‌های کابل به دست ریختند توی سوله.

ما دو نفر هم که جلوتر از بقیه بودیم، پس از خوردن یک کتک مفصل، از معرکه بیرون آمدیم. آن برادر مجروح با ناله و فریاد از خدا می‌خواست هرچه زودتر، جان او را بگیرد تا از این همه سختی و شکنجه رها شود. قدری دلداریش دادم و هر طور که بود، آرامش کردم.

ساعت آمار که فرا رسید، همه ما را بردند بیرون. بعد از گرفتن آمار، ما را به گروههای پنجاه نفری تقسیم کردند و برای هر گروه هم یک نفر را به عنوان سرگروه معین کردند. از آن روز به بعد، سر گروهها می‌رفتند. سهمیه نان و اّب گروه خود را می‌گرفتند و بین برادران گروه تقسیم می‌کردند. از آن روز به بعد، وضعیت تقسیم غذا بهتر شد. گرچه یک نان برای یک نفر خیلی کم بود، اما از هیچ چیز بهتر بود.

اردوگاه بعقوبه از نظر جغرافیایی در کنار مرز ترکیه بود. دور تا دور اردوگاه را با سیم خاردارهای انبوه پوشانده بودند. ارتفاع این سیم‌های خاردار حدوداً به سه متر می‌رسید. روی این سیم‌های خاردار، تعداد زیادی قوطی نصب کرده بودند تا اگر کسی به آنها برخورد کرد، ایجاد سر و صدا کند و نگهبانان متوجه شوند.

همه سوله‌ها رو به جنوب بودند و به همین جهت، در طول روز، از نور کافی برخوردار نبودیم. شبها هم 10 لامپ مهتابی را که داخل سوله نصب کرده بودند، روشن می‌کردند که نور آنها هم به نسبت وسعت محیط سوله خیلی کم بود.

هر روز معمولاً در پنج نوبت آمار می‌گرفتند؛ ساعت 5 صبح، ده صبح، ساعت 12، ساعت 4 بعدازظهر و ساعت هشت شب. گاهی اوقات هم به دلخواه افسر شب و برای آزار و اذیت، نیمه شبها برپا می‌زدند و آمار می‌گرفتند. هرکس هم که به صدای سوت آمار بیدار نمی‌شد، او را با ضربات سنگین و متعدد کابل بیدار می‌کردند.

در هر نوبت آن که آمار می‌گرفتند، ما را در گروههای 50 تایی می‌نشاندند روی زمین و سرشماری می‌کردند. در سر آمار که بودیم، باید به احترام افسران عراقی بلند می‌شدیم و پا به زمین می‌کوبیدیم. اگر صدای پایمان خوشایند افسر اردوگاه بود، دستور می‌داد بنشینیم و در غیر این صورت، صد بار «بشین، پاشو» می‌داد.

موقع نشستن باید سرهایمان را پایین می‌انداختیم و اجازه نداشتیم به افسر آمارگیر نگاه کنیم. هر کس هم سهواً یا عمداً سرش را بالا می‌آورد، توسط سربازهای نگهبان، یک ضربه پوتین به سرش می‌خورد و نقش زمین می‌شد. عراقی‌ها همیشه می‌گفتند: «شما اسیر هستید، ذلیل هستید و باید همیشه سرهایتان را پایین بیندازید».

هر روز فقط یک بار اجازه داشتیم برویم توالت؛ آن هم درصف و به نوبت. اگر نگهبان عراقی می‌دید که صف قدری بی‌نظم است، در سوله را می‌بست و به هیچ کس اجازه توالت رفتن نمی‌داد. هر کس هم که برای استفاده از توالت از سوله خارج می‌شد، باید ظرف مدت دو تا سه دقیقه می‌رفت توالت و برمی‌گشت.

در غیر این صورت، توسط عراقی‌ها مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت و با سر و صورت خون‌آلود وارد سوله می‌شد. تعدادی از سربازان عراقی بودند که عقده زدن داشتند و از زدن اسرا خوششان می‌آمد. این تیپ افراد می‌گفتند: «هرکس می‌خواهد برود توالت، بایستی یک سیلی و یک ضربه کابل بخورد تا اجازه بدهیم خارج از وقت برود توالت».

برادرانی که مبتلا به اسهال بودند، معمولاً این شرط را می‌پذیرفتند و پس از تحمل یک سیلی آبدار و یک ضربه سنگین کابل در کف دست، می‌رفتند توالت؛ چرا که غیر از این چاره‌ای نداشتند. البته بعد از مدتی بچه‌ها دیدند اگر در روز بخواهند برای توالت رفتن، چندین نوبت کتک بخورند، از بین می‌روند. به همین جهت، در داخل پلاستیک یا قوطی، کار خود را انجام می‌دادند و روز بعد، آن را بیرون می‌انداختند.

وضعیت بچه‌ها در اردوگاه، از نظر امکانات بهداشتی زیر صفر بود و مسئولان عراقی هم هیچ گونه توجهی به وضعیت ما نداشتند. در شش ماه اول اسارت، عراقی‌ها هیچ گونه لباس و پوشاکی به ما ندادند. هر وقت هم درخواست لباس می‌کردیم، می‌گفتند: «هنوز اسم شما را به صلیب سرخ نداده‌ایم تا برای شما سهمیه لباس بفرستند.» در این مدت، ما فقط همان یک دست لباس‌های زیر را داشتیم که از بس روی زمین آسفالت شده سوله دراز کشیده بودیم، آنها هم پوسیده بود. البته باز هم خدا را شکر می‌کردیم؛ چرا که تعدادی از بچه‌ها - تا 6 ماه - از داشتن همان دو تکه لباس هم محروم بودند.

در همان روزهای اول اسارت، پوتین‌های ما را گرفته بودند و تا شش ماه پابرهنه بودیم. آن قدر پابرهنه روی آسفالت و شنهای داغ منطقه راه رفته بودیم که پاهایمان چندین و چند بار تأ‌ول زد و ترکید. اگرهم راه نمی‌رفتیم، امکان داشت فلج بشویم. مگر انسان تا چند مدت می‌تواند یک جا بدون حرکت بنشیند. ما نیز از روی ناچاری قدم می‌زدیم تا روز بر ما زودتر بگذرد.

سوله‌هایی که ما درآنها - به اصطلاح - زندگی می‌کردیم، هم محل استراحت بود، هم نمازخانه، هم خوابگاه، هم غذاخوری و هم توالت. به جهت اینکه اردوگاه فاقد حمام بود، با مشکلات بسیار مواجه بودیم؛ از جمله نظافت موهای سر و صورت.

محیط اردوگاه غرق در گرد و غبار بود و موهای سر و صورت‌مان خیلی زیاد کثیف می‌شد و شروع می‌کرد به خارش و ما را شدیداً اذیت می‌کرد. سوله‌های ما به قدری کثیف و آلوده بود که شبها کرمها و موجودات موذی، در هنگام خواب، داخل گوش و بینی ما می‌رفتند و خواب را بر چشمان خسته ما حرام می‌کردند.

به علت نبودن حمام و عدم امکان رعایت مسائلی بهداشتی، بیماری گال و اسهال در بین برادران خیلی رایج بود و اکثر برادران به این دو بیماری مبتلا شده بودند. هرماه یک بار، با یک سطح آب یخ اجازه داشتیم - به اصطلاح - حمام کنیم؛ آن هم‌ در هوای آزاد. معمولاً هر کس در چنین شرایطی حمام می‌رفت، تا چند روز مریض می‌شد و در نهایت به بیماری کلیه مبتلا می‌شد.

هر روز که کف سوله را نظافت می‌کردیم، به جهت بسته بودن محیط سوله، به قدری گردوخاک می‌شد که ما قادر نبودیم همدیگر را ببینیم. تنفس واقعاً برایمان مشکل می‌شد و همین مسئله، باعث رواج بیماری سل در اردوگاه بود.

کسانی که سل می‌گرفتند آن قدر ضعیف و نحیف می‌شدند که در آستانه مرگ قرار می‌گرفتند. از بین برادران سوله ما، صدنفر به این بیماری خطرناک و مهلک مبتلا شده بودند. عراقی‌ها که اصلاً به فکر درمان و اعزام بیماران به بیمارستان‌ نبودند، تنها کاری که می‌کردند، این بود که اشخاص بیمار را از جمع جدا می‌کردند و به جای دیگری منتقل می‌کردند تا بیماری آنها به دیگران سرایت نکند.

آن هم به این علت بود که می‌خواستند ما را زنده نگه دارند تا با اسرایشان مبادله کنند و گرنه اصلاً به فکر سلامت و حفظ جان ما نبودند. هر روز دوران اسارت برای ما شکنجه و اذیت و آزار بود؛ چه زمستان، چه تابستان. هرفصلی مشکلات و سختی‌های خاص خودش را داشت. در سرمای طاقت‌فرسای زمستان، به دلیل نداشتن لباس کافی و وسایل گرم‌کننده، اکثر قریب به اتفاق بچه‌ها به بیماری سرماخوردگی و درد کلیه مبتلا می‌شدند.

6 ماه بعد از اسارت، به هر نفر، یک لباس یکسره مثل لباس‌های مکانیک‌ها و دو پتو دارند که یکی زیرانداز بود و دیگری روانداز. در ماههای پرسوز و سرمای زمستان، برای سوله به آن بزرگی حتی یک چراغ «والور» هم نداده بودند؛ چه برسد به بخاری. هوای آن منطقه به قدری سرد بود که شب‌ها از شدت سرما مشکل خوابمان می‌برد. حمام کردن و لباس شستن ما در زمستان هم عالمی داشت.

خیلی‌ها بودند که به علت سرمای هوا و سردی آب در زمستان و پاییز، اصلاً خود را نمی‌شستند. هروقت که می‌خواستیم لباسمان را بشوییم، به علت اینکه هر نفر فقط یک دست لباس داشت، یک نفر از دوستان، در زیر پتو، بدون لباس می‌ماند تا نفر بعد، لباسش را بشوید و برگردد داخل سوله و ...

در فصل تابستان نیز مثل زمستان مشکلات بسیاری داشتیم. عمده‌ترین مشکل ما مسئله کمبود آب و گرم بودن آب خوراکی بود که باعث بیماری اسهال می‌شد. داخل سوله هم هوا به قدری گرم می‌شد که بدنمان خیس عرق می‌شد و کلافه می‌شدیم. به علت گرمای بیش از حد، سوله می‌شد مرکز مگسها، سوسکها، موشها و سایر حشرات موذی که هرکدام به نحوی زندگی در اسارت را برایمان تلخ‌تر می‌کردند.

عراقی‌ها معمولاً‌ مسئولان سوله‌ها را از کسانی انتخاب می‌کردند که اولاً به عنوان یک نیروی جاسوس برای‌شان کار کند و ثانیاً عرب زبان باشد تا بهتر با هم صحبت کنند و خواسته‌های خود را عنوان کنند. ما هر وقت می‌خواستیم در مورد کمبود آب و غذا یا نبودن امکانات اولیه زندگی با مسئولان اردوگاه صحبت کنیم، باید اول از مسئول سوله که از خودمان بود و توسط عراقی‌ها انتخاب شده بود، اجازه می‌گرفتیم.

کسانی که به عنوان مسئول سوله و مترجم انتخاب می‌شدند، معمولاً افراد خودخواه، رفاه‌طلب و ضعیف ‌النفسی بودند که بیشتر، فکر خودشان بودند تا ما و سعی می‌کردند طوری با عراقی‌ها حرف بزنند که دل آنها را به دست آوردند و برای خودشان چیزهایی از قبیل سیگار، یخ، دارو، لباس و ... بگیرند.

به همین جهت، ما هرچه از وضعیت اردوگاه شکایت می‌کردیم، آنها حرف‌های ما را تحریف کرده، برای عراقی‌ها ترجمه می‌کردند تا بتوانند منافع خود را حفظ کنند. این افراد وطن‌فروش و خائن، علاوه بر این کارها هر کاری که ما در سوله‌ها می‌کردیم، به عراقی‌ها گزارش می‌دادند و عراقی‌ها هم عکس‌العمل نشان می‌دادند.

هرچند روز یک بار، روزنامه‌های عربی، انگلیسی و فارسی منافقین را می‌آوردند و بین سوله‌ها توزیع می‌کردند. در صفحه اول، تمام روزنامه‌ها عکس صدام را چاپ می‌کردند. یک روز تعدادی از بچه‌ها بعد از مطالعه روزنامه، آن را انداخته بودند داخل سطل آشغال. یکی از همین افراد خائن،این مسئله را به عراقی‌ها گزارش داد.

عراقی‌ها هم که در زباله‌دانی انداختن روزنامه‌ای را که عکس صدام دارد، جرم سیاسی تلقی می‌کردند، ریختند توی سوله و آن چند نفر را که این کار را کرده بودند، بیرون بردند و بعد از کلی کتک زدن، آنها را در زندان اسارتگاه حبس کردند و موقع تبادل اسرا نیز آنان را نگه داشتند و همراه ما آزاد نکردند.

نگارنده : admin2 در 1392/5/27 16:50:13
 
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مردی که رویاهای سیاسی صدام را بر باد داد

هدفمان پالایشگاه «الدوره» در محدوده شهر بغداد بود؛ جایی که صدام بیشترین تبلیغات را در مورد امنیت فضای آن، تحت پوشش شبکه دفاعی خود، انجام می‌‌داد. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، شهید عباس دوران از جمله خلبانان نیروی هوایی است که در دوران دفاع مقدس صحنه های شگرفی در دفاع از کشورمان آفرید. روایت زیر بیان یکی دیگر از این حماسه سازی‌هاست. 

***

از عملیات «ثامن‌الائمه» آذر 60 تا بیت‌المقدس و فتح خرمشهر (اردیبهشت و خرداد 61) فشار نظامی بر عراق چنان شدت گرفت که ارتش این کشور را با حجم عظیمی از ادوات منهدم و نفرات تلف شده، مواجه ساخت.

جایگاه سیاسی دولت عراق نیز در منطقه و جهان به شدت متزلزل شد و بدین ترتیب، رئیس این رژیم مجبور شد دولت‌های عرب و به خصوص همسایگانش را با انواع تهدیدات، به همکاری‌های سیاسی، اقتصادی و تسلیحاتی وادارد و به سرعت به کسب موقعیت سیاسی جدید بپردازد.

تصمیم برگزاری اجلاس سران «غیرمتعهد» در اوایل شهریور 61 در بغداد، که از حمایت جدی رهبران مرتجع عرب و کشورهای غربی و بعضی دول نزدیک به بلوک شرق نیز برخوردار بود، می‌توانست شکست‌های نظامی ـ سیاسی مکرر عراق را در آن چند ماه، جبران کند و به روشنی مشخص بود که صدام، بعد از شکست استراتژی نظامی‌اش در جبهه‌های نبرد، قصد جبهه‌سازی علیه جمهوری اسلامی در صحنه بین‌الملل و باج‌خواهی دارد. جمهوری اسلامی ایران که عضو فعال «غیرمتعهد‌ها»ست، با صدور بیانیه شدید‌اللحنی اعلام کرد که:

«در حالی که نیروهای عراق، بخش‌هایی از خاک ایران را در اشغال خود دارند، تهران هیچ هیئتی به این اجلاس نخواهد فرستاد و اصولا بغداد، محل امنی برای برگزاری کنفرانس سران غیرمتعهد نیست.»

همزمان با اتخاذ تدابیر لازم از طرف رهبران جمهوری اسلامی برای اثبات ناامنی شهر بغداد و متقاعد ساختن هیئت رئیسه کنفرانس به انتقال محل اجلاس، رژیم عراق طی بیانیه هایی رسمی بر امنیت کامل فضای شهر بغداد و محافظت دائمی آن به وسیله شبکه‌ای دفاعی متشکل از هواپیماهای رهگیر، انواع موشک‌ها و توپخانه ضد هوایی، پوشش گسترده راداری و هواپیماهای گشت، تأکید می‌ورزید.

اراده سیاسی جمهوری اسلامی بر این قرار گرفته بود که اجلاس سران «غیرمتعهد‌ها در بغداد برگزار نشود.

برای تحقق این اراده و ناامن ساختن شهر بغداد، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، بهترین و مطمئن‌ترین وسیله بود. اهداف مورد نظر جهت بمباران، به گونه‌ای انتخاب شدند که آثار حاصل از حملات هوایی، از دید خبرنگاران رسانه‌های گروهی جهان (مستقر در پایتخت عراق)، پوشیده نماند.

از این رو، علی رغم وجود نقاط حساس و حیاتی زیاد در داخل بغداد و درحاشیه این شهر، همچون؛ «پایگاه هوایی الرشید»، «نیروگاه هسته‌ای تموز»، «ایستگاه ماهواره مخابراتی بعقوبه»، «المجلس الوطنی»، «کاخ صدام»‌ و پادگان‌های نظامی مختلف، برای این منظور، پالایشگاه «الدوره» انتخاب شد که با توسعه شهر بغداد در سالهای اخیر، در داخل محدوده شهر قرار گرفته است.

بمباران پالایشگاه مهم «الدوره» می‌توانست اولا: به علت نزدیکی‌اش به پایگاه هوایی«الرشید» ناتوانی نیروی هوایی عراق را در تأمین فضای بغداد، به اثبات برساند و ثانیاً با ایجاد اختلال در تأمین سوخت شهر بغداد و نیز ایجاد و دود و آتش قابل رؤیت برای خبرنگاران خارجی، توان هر نوع پرده‌پوشی را از رژیم عراق بگیرد.

در این عملیات غرور‌آفرین، برای کاهش میزان ضایعات احتمالی و دستیابی هرچه بیشتر به اهداف و تضمین انجام هرچه کاملتر مأموریت، شش تن از برجسته‌ترین خلبانان از بین تعدادی از داوطلبان یک پایگاه هوایی، انتخاب شدند.

سه فروند هواپیمای «اف 4» نیز برای شرکت در این مأموریت در نظر گرفته شد که دو فروند از آنها نقش اصلی اجرای مأموریت را برعهده داشتند و هواپیمای سوم، صرفا برای ادامه عملیات، درصورت بروز هر گونه اشکال، پیش‌بینی شده بود.

سحرگاه روز سی‌ام تیرماه بود. از آنجا که در جریان مأموریت آن روزمان بودم، زودتر از خواب برخاستم. پس از ادای نماز و استغاثه به درگاه ایزد منان و آرزوی توفیق در مأموریتی که پیش رو داشتیم، در حالی که شهر هنوز جنب و جوش عادی روزانه خود را نیافته بود، منزل را به سوی پایگاه ترک گفتم.

روز غریبی بود. وقتی وارد پایگاه شدم، همه چیز، حال و هوایی دیگر داشت. سرهنگ خلبان «شهید عباس دوران» را دیدم که او نیز همانند من برای انجام مأموریت، آمادگی کامل داشت. در این مأموریت دو گروه پروازی ما را یاری می‌دادند. هدفمان پالایشگاه «الدوره» در محدوده شهر بغداد بود؛ جایی که صدام بیشترین تبلیغات را در مورد امنیت فضای آن، تحت پوشش شبکه دفاعی خود، انجام می‌داد.

هماهنگی‌های لازم قبلا صورت گرفته بود. بدون از دست دادن فرصت، به اتاق چتر و کلاه و پس از برداشتن تجهیزات مورد نیاز، اتاق را به سمت هواپیما ترک کردیم. در طول مسیر تا محل استقرار هواپیما، سکوت عجیبی حکمفرما بود.

تا آن زمان، عملیات‌های زیادی انجام داده بودم اما نمی‌دانم چرا این بار، با دیگر مأموریتهایم فرق داشت! شاید بدان خاطر که موفقیت یا شکست ما در این مأموریت، از بعد سیاسی برای جمهوری اسلامی و دفاع مقدسمان، جنبه حیاتی داشت.

در همین فکر بودم که اتومبیل درمحل استقرار هواپیمای مورد نظر توقف کرد. سه نفر از خدمه پروازی به استقبال ما آمدند و پس از احوالپرسی و آرزوی توفیق برای دسته پروازی، آمادگی هواپیما را جهت انجام مأموریت اعلام داشتند. عباس، به منظور بازدید به دور هواپیما چرخی زد و تمامی تجهیزات، از قبیل بمب‌ها، فیوزها، و سیستم نویز هواپیما را بررسی کرد و پس از حصول اطمینان، سوار هواپیما شدیم.

از آنجا که در این مأموریت حساس و سرنوشت‌ساز می‌بایست سکوت رادیویی را کاملا رعایت می‌کردم، با برج مراقبت‌ تماسی نداشتیم. قبلاً از پست فرماندهی شماره پرواز را دریافت کرده بودیم و توسط عوامل برج مراقبت با اعلام علامتهای لازم، کنترل می‌شدیم.

سرانجام هواپیما در طول باند پرواز با حداکثر سرعت به حرکت درآمد و لحظه‌ای بعد، خود را در دل آسمان یافتیم. دقایقی بعد، دو فروند هواپیمای دیگر نیز باند پرواز را ترک گفته و به ما ملحق شدند. چیزی نگذشت که به صورت یک دسته پروازی با رهبری «سرهنگ خلبان شهید عباس دوران» (که یکی از برجسته‌ترین خلبانان نیروی هوایی بود) درموقعیت‌های مناسب در کنار هم قرار گرفتیم.

شهید عباس دوران، انسان والایی بود؛ شوخ طبع و با روحیه. قبلا هم با او به مأموریت رفته بودم اما این بار، او را جدی‌تر و مصمم‌تر از گذشته می‌دیدم. او کمتر حرف می‌زد اما به هنگام لزوم، جدی و کلامش قاطع بود.

روز قبل که جهت هماهنگی و کارهای مقدماتی پرواز به منظور تعیین مسیر و هدف از روی نقشه و تعیین تجهیزات لازم به اتاق توجیه (بریفینگ) رفته بودیم، به من گفت: «اگر خدای ناکرده برای هواپیما سانحه‌ای پیش آمد، سعی کن از صندلی پران خودت استفاده کنی؛ اما ابداً حق نداری دکمه صندلی پران مرا برای ترک هواپیما بزنی.»

چیزی از شروع پرواز ما نگذشته بود که به مرز رسیدیم. در همین حال، به منظور فریب‌دادن، هواپیمای سوم با انجام یک پرواز انحرافی برفراز نوارمرزی، از دسته پروازی جدا شد و به پایگاه بازگشت. برای مخفی ماندن از رادارهای دشمن، ارتفاع را کم کردیم و به محض ورود به خاک عراق، آرایشمان را تغییر دادیم.

تمامی رادارهای دشمن، ما را در دید خود داشتند و آژیر وضعیت قرمز در بغداد به صدا درآمده بود. در یک لحظه متوجه موشکی شدم که به طرف هواپیمای ما شلیک شد اما خوشبختانه به هواپیما اصابت نکرد. عباس از طریق رادیو اعلام کرد مواظب هواپیماهای دشمن باشیم تا خطری از بالا ما را تهدید نکند.

در طول مسیر، تکان‌های خفیفی را که حاکی از شلیک ضد هوایی دشمن بود احساس کردیم. از این رو، هواپیما را از مسیر اصلی که با سدی از آتش مسدود شده بود و در آن صبح زود، به وضوح دیده می‌شد، کمی انحراف دادیم و به مرکز شهر بغداد رسیدیم. تا اینجا، مهمترین قسمت مأموریت ما که عبور از دیوار دفاعی و شبکه آتش ضد هوایی دشمن و ورود به محدوده بغداد بود، انجام شده بود.

هنوز همه درخواب راحت بودند که غرش سهمگین هواپیماهای ما سکوت بغداد را در هم شکست . از دور، در ضلع جنوبی شهر، دکلها و تأسیسات پالایشگاه «الدوره» نمایان شد.

اینک به هدف رسیده بودیم. با ایجاد سرعت، سمت، ارتفاع و زاویه مناسب و با یک شیرجه، تمامی بمبهایمان را بر روی هدف رها کردیم. پرده سیاهی از دود و آتش، شهر را در خود پیچید. سریعا گردش به راست کردیم و در همین حال، صدای انفجار مهیبی که ناشی از برخورد موشک به هواپیما بود، مرا به خود آورد. از طریق رادیو به عباس گفتم:

«ما مورد اصابت قرار گرفته‌ایم.» تمامی نشان دهنده‌ها وضعیت اضطراری را نشان می‌دادند. دود غلیظ ناشی از آتش بال و بدنه، وارد کابین شد. چند مایلی از شهر دور نشده بودیم که هواپیما به کلی، تعادل خود را از دست داد. صدای خلبان دیگر دسته پروازی که از رادیو شنیده می‌شد از وضعیت بعد هواپیما خبر می‌داد.

سریعا حالت پرش به خود گرفته، از عباس خواستم برای خروج از هواپیما آماده باشد. او که اعلام آمادگی مرا برای بیرون پریدن از هواپیما شنید، زودتر از من دکمه مربوط به صندلی پران مرا فشرد و من دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، در حالی که از سر و صورتم خون جاری بود و دنده و کتفم به شدت آسیب دیده بود، خود را در وزارت دفاع عراق، در محاصره نیروهای امنیتی رژیم بعث یافتم. قبل از هرچیز، از وضعیت همکارم جویا شدم. در پاسخ به من گفتند که او از هواپیما خارج نشد. بی‌اطلاعی از سرنوشت عباس، به شدت نگرانم کرده بود. پس از بهبود نسبی، بازجویی‌های روزانه از من آغاز شد...

در پاسخ به بسیاری از سؤالهایشان، اظهار بی‌اطلاعی می‌کردم و روزی نبود که از کتک و شکنجه آنها بی‌نصیب باشم. در بازجویی‌ها و ضمن سؤالات آنها دریافتم که عباس، هواپیمای در حال سقوط را به یکی دیگر از تأسیسات مهم عراق کوبیده و به افتخار شهادت نایل آمده است و متوجه شدم که این حرکت او، هراس عجیبی در دل عراقی‌ها ایجاد کرده است.

رادیو جمهوری اسلامی ایران در برنامه‌ای که صدایش در عراق شنیده می‌شد، از شخصیت والای شهید عباس دوران، تجلیل به عمل آورده بود و همین موضوع، باعث شد عراقی ها فشارهای زیادی را بر من تحمیل کنند تا درباره شخصیت و خصوصیات او، اطلاعات بیشتری به دست آورند که تلاششان را بی‌نتیجه گذاشتم. تنها شانس من این بود که از طرف صلیب سرخ، ثبت نام شده بودم.

دود سیاهی که در بامداد سی‌ام تیرماه 61، از«الدوره» بر می‌خاست، رؤیاهای سیاسی صدام را برآشفته و ترفندهای تبلیغاتی وی را در مقابل چشمان وحشت زده خبرنگاران خارجی مستقر در هلتهای بغداد، نقش بر آب ساخت.

تشکیل اجلاس سران غیرمتعهد در بغداد، به علت عدم امنیت این شهر، منتفی اعلام گردید و با لغو اجلاس بغداد، قدرت تاکتیکی و نقش استراتژی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، به عنوان اهرم فشاری در تحقق اراده سیاسی و حاکمیت ملی و حفظ اعتبار نظام ما، در اذهان عمومی منطقه و جهان، مورد تأکید مجدد قرار گرفت.

سرگرد خلبان آزاده، منصور کاظمیان

نگارنده : admin2 در 1392/5/27 16:51:24
 
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

6 ماه اسير عراقي ها بودم و پس از تحمل شكنجه هاي بسيار به همراه دو نفر ديگر از اسرا به ايران فرار كردم. 

 

 

 

سيدرضا موسوي در گفت و گو با خبرنگار فارس در كرمانشاه اظهار داشت: 6 ماه و 10 روز اسير بودم و عراقي ها اسراي ايراني را به نيروهاي نظامي خود نشان مي دادند.

موسوي ادامه داد: در مدت اسارت عراقي ها ما را بسيار شكنجه دادند و سختي هاي زيادي كشيديم و چند بار قصد داشتيم فرار كنيم كه هر بار به مشكلي برخورد مي كرديم.

وي با اشاره به وضعيت بهداشتي نامناسب در دوران اسارت، عنوان كرد: محل اسارت ما يك پادگان نظامي بود و در قسمت جنوبي اتاق يك پنجره وجود داشت كه ارتفاع زيادي نداشت و همين موضوع موجب شد نقشه اي براي فرار طراحي كنيم.

اين آزاده خاطرنشان كرد: 30 روز تلاش كرديم تا بين نرده هاي پنجره فاصله ايجاد كنيم و با دقت خاصي اين كار را انجام داديم تا اينكه عراقي ها پس از اعتصاب غذاي اسراي ايراني، پنجره را با پارچه ضخيم بستند و همين موضوع ديد عراقي ها را كم مي كرد.

موسوي گفت: چند سوراخ ريز در اين پارچه ايجاد كرديم و حوزه ديد ما وضعيت مناسبي پيدا كرد و از 12 نفري كه در آن اتاق بوديم، 10 نفر براي فرار اعلام آمادگي كردند و دو نفر ديگر به دليل وجود تركش هايي در بدنشان قادر به همراهي ما نبودند.

وي تصريح كرد: هنگام فرار فقط سه نفر از ما حاضر به فرار شديم. ساعت حدود سه بامداد بود كه اقدام به فرار كرديم و برنامه ما اين بود كه نفر اول از پنجره بيرون رود و نفر بعد تا رسيدن او به زير يك ماشين ثابت مخابراتي كه چند متر با پنجره فاصله داشت، صبر كند و سپس نفر سوم هم همين كار را انجام دهد.

موسوي با اشاره به اينكه در زمان هواخوري، نقاط مناسب براي استتار را شناسايي كرده بوديم، گفت: در آخرين نقطه پادگان هر سه نفر به هم رسيديم و از روي ديوار به داخل ساختمان مجاور پريديم كه در اين هنگام، عراقي ها به سر و صداها شك كردند و با چراغ قوه اطراف را ديد مي زدند كه ما خودمان را از ديد آن ها پنهان كرديم.

اين آزاده افزود: پس از استرس بسيار زياد از آن محل خارج شديم و مسير خود را از طريق خيابان ادامه داديم و شروع به دويدن كرديم.

وي ادامه داد: در مسيري كه مي دويديم به يك كيوسك نگهباني رسيديم كه ناگهان فهميديم نگهبان قصد بيرون آمدن دارد. نگهبان هنگام بيرون آمدن با چراغ داخل كيوسك برخورد كرد و آتش كيوسك را در بر گرفت و در اين فرصت ما به سرعت دور شديم.

موسوي عنوان كرد: بعدها كه ساير اسرا آزاد شدند فهميديم عراقي ها ساعت 9 صبح افراد را به صورت گروه هاي سه نفري براي رفتن به دستشويي بيرون برده و متوجه كم شدن سه نفر شده بودند.

وي با اشاره به شكنجه اسرا توسط عراقي ها براي گرفتن اطلاعات فراري ها اعلام كرد: با فرار ما سه نفر، بال گردهاي عراقي از بالا اعلاميه هايي پايين مي ريختند كه فرار ما را اعلام مي كرد و در اين اعلاميه ها عكس ما با تعيين جايزه يك هزار دينار براي دست گيري ما وجود داشت.

موسوي تصريح كرد: راديو عراق از فرار سه جاسوس ايراني خبر داده بود و ما چند شبانه روز پياده راه رفتيم تا اينكه يكديگر را گم كرديم.

وي ابراز داشت: هفت شبانه روز طول كشيد تا من به مرز ايران رسيدم و نفر ديگر 11 شبانه روز و نفر سوم 18 شبانه روز را سپري كرده تا به مرز ايران رسيده بودند و هر كدام ماجراهايي را تجربه كرديم.

موسوي گفت: وقتي به مرز ايران رسيدم توسط ضدانقلاب دوباره اسير شدم و شكنجه هاي زيادي به من دادند، اما ماجرا را براي آن ها عنوان نكردم و گفتم مشكلات خانوادگي در ايران داشته ام و براي رهايي از آن ها به عراق فرار كردم، اما در عراق هم نتوانستم بمانم و الان تصميم گرفته ام به ايران بازگردم.

وي با بيان اتفاقات رخ داده در زمان اسارت در دست ضدانقلاب، ادامه داد: افراد ضدانقلاب بالاخره حرفم را باور كردند و راهي ايران شدم و هيچ پولي نداشتم.

موسوي عنوان كرد: با سختي هاي زياد به شهرم رسيدم و يك هفته در خانه ما شادي و پاي كوبي برقرار شد، سپس اطلاعات مناسب و مطلوبي در اختيار نيروهاي خودي گذاشتم.

 

 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

نوحه‌های اوایل انقلاب بیشتر با اسم او گره خورده است: «ممّد نبودی ببینی»، «ای لشکر صاحب زمان ...»، «با نوای کاروان» و خیلی دیگر از اشعاری که آن موقع خوانده می‌شد
 
 




هنوز هم به‌مناسبت‌های مختلف زمزمه می‌شود، اسم صادق آهنگران را به ذهن می‌آورد. انگار اسم صادق آهنگران با نوحه‌های انقلابی گره خورده است.

او بعد از اتمام جنگ با رویه جدیدتری وارد عرصه هنر مداحی شد. در سال‌های اخیر همان شعرها را با همان مضامین در قالب و شکل جدیدی ارائه می‌دهد که انگار به مذاق مخاطب امروزی خوش‌تر می‌آید و مخاطبان خود را هم دارد. مضمون بیشتر اشعاری که می‌خواند مقاومت، زنده نگه داشتن یاد روزهای حماسی یک ملت و مدح اهل بیت علیهم السّلام است، همان مؤلفه‌هایی که امام(رحمه الله علیه) بارها تأکید کرده بودند. آهنگران در طی این بیست و چهار سال که از رحلت امام امت می‌گذرد، اشعار مختلفی را در سوگ پیر جماران اجرا کرده است.  گفت‌وگو با مداح روزهای اول انقلاب، مطمئناً مي‌تواند جذاب باشد.

 

سوال: آقای آهنگران، چه شد که وارد حوزه مداحی شدید؟

من از بچگی وارد این حوزه شدم. زمانی که به مسجد محل می‌رفتم و می‌آمدم در مراسم‌های مسجد مانند دعاهای مابین نماز شرکت می‌کردم. فضای داخلی خانه ما هم فضایی مذهبی بود و همین سبب می‌شد تا من خواه ناخواه وارد این فضا شوم و از این صدا در راه دین استفاده کنم. از همان سنین کودکی علاقه به ورود به حوزه مداحی داشتم. از کلاس دوم دبستان تصاویری در ذهن دارم که چطور ادعیه و سرودها را می‌خواندم، و این عشق ماند تا اینکه در مسیر دین قرار گرفت.

 

سوال: شعرهایی را که می‌خواندید بیشتر از چه شاعری انتخاب می‌کردید؟

در اول جنگ شعری با مطلع «ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود / لاله‌های سرخ پرپرگشته ایران درود» خواندم که شهرت ما هم از همین شعر شروع شد. این شعری از حبیب‌الله معلمی بود که من برای اولین بار با این لحن خواندم. همین شعر زمینه‌ای ایجاد کرد تا بعداً هم از شعرهای ایشان استفاده کنم و در جاهای مختلف جبهه، جلوی رزمنده‌ها، محضر امام(رحمه الله علیه) و... بخوانم. با حبیب‌الله معلمی از قبل آشنا و دوست بودم. بیشتر از 95 درصد شعرهایی که من در مداحی‌ها از آن استفاده می‌کردم، همین شعرهای معلمی بود. بیشتر نوحه‌هایی که در رحلت امام(رحمه الله علیه) خواندم از همین شاعر بود. نوحه‌هایی مثل «ای لشکر صاحب الزمان، آماده باش، آماده باش!» نیز برای همین معلمی بود. در نوحه بیشتر از شعرهای معلمی استفاده می‌کردم، اما در غزل و مثنوی شاعران مختلفی بودند مانند علی‌رضا قزوه و... که اجرا می‌کردم. سبک کار معلمی متفاوت بود و بیشتر نوحه و سرود می‌گفت.

 

سوال: خیلی از شعرهایی که اجرا کردید، اوایل انقلاب و در زمان حیات امام(رحمه الله علیه) بود. خود حضرت امام(رحمه الله علیه) در مورد اشعاری که می‌خواندید و یا نحوه اجرایی که داشتید، نظر خاصی داده بودند؟

حضرت امام(رحمه الله علیه) به همه‌چیز دقت داشتند، یکی از ویژگی‌های ایشان این بود که به شعرهایی که می‌خواندم توجه می‌کردند. این امر هم برای من مشوق بود و هم باعث ایجاد حس غرور می‌شد که امام یک امت به شعرها و نوحه‌هایی که می‌خوانم دقت دارند. این نکته را بارها آقای انصاری که در بیت امام(رحمه الله علیه) بودند، به من گفته بودند. خب، آن سالها که اجرا می‌کردیم، جمعیت زیادی به مجلس ما می‌آمدند؛ به‌طوری که گاه بلندگو قطع می‌شد. همین حضور جمعیت اهمیت شیوه اجرا را بالا می‌برد. امام(رحمه الله علیه) هم به همین خاطر به شعرها و نحوه اجراها دقت می‌کردند و گاه تذکراتی هم از بیت ایشان به ما ابلاغ می‌شد که خیلی راه‌گشا بود و سبب شد که ما تا الآن این خط را دنبال کنیم. در نکته ‌بینی امام (رحمه الله علیهخاطره‌ای به یاد دارم، زمانی شعری را برای سوسنگرد خواندم که الآن محتوای آن را یادم نمی‌آید. فقط خاطرم هست که حماسی نبود و در آن تشویق برای مقاومت دیده نمی‌شد. بیشتر حالت عزاداری برای کشتگان و شهر بود. حضرت امام(رحمه الله علیه) وقتی این را شنیدند گفته بودند: به فلانی بگویید اشعار حماسی بخوانند. یک‌ بار دیگر شعری از محمدعلی مردانی را برای شهر دزفول خواندم که در آن زمان موشک‌ باران شده بود و تلفات زیادی به جای گذاشته بود. مرحوم مردانی هم مقصر نبودند، به ایشان گفتم که شعری می‌خواهم که مظلومیت مردم را نشان دهد، صحنه‌های شهادت و خراب شدن خانه‌ها را معلوم کند، نگفتم که حماسی باشد.مرحوم مردانی هم شعری با این ابیات «ای عزیزان بار دیگر شد به‌پا غوغای محشر/  آسمان گردیده نیلی گشته عاشورا مکرر» را آورد و ما هم اجرا کردیم. اجرا در مسجد جامع دزفول بود و از طریق تلویزیون هم پخش شد. تمامی موارد یک نوحه به‌ خوبی اجرا شد، ملودی داشت، شعر خوبی بود از نظر شاعرانگی و ساختار، اما مؤلفه حماسی در آن رعایت نشده بودبه‌محض اینکه پخش آن از طریق رسانه به اتمام رسید، حضرت امام(رحمه الله علیه) پیغام دادند: به ایشان بگویید شعر حماسی بخوانند. امام(رحمه الله علیه) حتی به مرثیه‌ها و صحبت‌های قبل از شعرها نیز توجه می‌کردند. یادم هست یک ‌بار بعد از اینکه این اتفاقات افتاد، خواستم شعری را در نماز جمعه تهران بخوانم. شعری که انتخاب شد برگرفته از کلام حضرت امام(رحمه الله علیه) با عنوان «راه قدس از کربلا می‌گذرد» بود، اما قبل از اینکه شعر را به اجرا درآورم، مرثیه‌ای به‌مدت دو دقیقه برای جنگ‌زده‌ها و ویرانی شهرها و خانه‌های‌شان خواندم؛ بعد شروع کردم شعر «بهر آزادی قدس از کربلا باید گذشت» را خواندم، بعد به شیراز رفتم. در خدمت امام جمعه شهر شیراز بودم که دیدم از دفتر حضرت امام(رحمه الله علیه) تماس گرفتند و گفتند امام(رحمه الله علیه) تأکید دارند شعر حماسی خوانده شود. من در وهله اول تعجب کردم و گفتم شعر که برگرفته از کلام امام(ره) بود و کاملاً روح حماسه در آن رعایت شده بود. بعد که دقت کردم دیدم منظور ایشان همان دو دقیقه مرثیه‌ای است که برای مردم جنگ‌زده خوانده‌ام.

همین اتفاق سبب شد که به تهران و بیت امام(رحمه الله علیه) بروم و قضیه را جویا شوم. وقتی به جماران رسیدم با دوستان که ملاقات می‌کردم، ناگهان حاج احمد آقا را دیدم و قضیه را جویا شدم. مرحوم حاج احمد آقا گفتند: در آن زمان که شما شروع به خواندن کردید، امام(رحمه الله علیه) داشتند با همان رادیوی کوچکی که همیشه داشتند، گوش می‌دادند. به‌ محض اینکه مرثیه را خواندید، امام(رحمه الله علیه) اشاره‌ای به من کردند و گفتند: مردم ما مردم حماسه و جنگ‌اند. همان موقع از دفتر به آقای مرتضایی‌فر در نماز جمعه، که چندی پیش به رحمت خدا رفته‌اند، اطلاع دادند که به من منتقل کنند. ایشان بزرگواری به خرج داده بودند و چون من تازه اجرایم به اتمام رسیده بود و نخواستند ذوق من را کور کنند، به من چیزی نگفتند. بعد که رفتم شیراز پیگیری کردند و اطلاع دادند. بعد از این رهنمودها و فرمایشات حضرت امام(رحمه الله علیه) بود که شعرهای «ای لشکر صاحب زمان» و «خمینی رهبر ایمان» را خواندم.

خاطرم هست روزی برای دیدار با امام(رحمه الله علیه) به جماران رفته بودم. آن روز قرار بود مردم عادی به‌خصوص بانوان به دیدار امام(رحمه الله علیه) بیایند. در راهرویی که منتهی به حسینیه جماران می‌شد، ایستاده بودیم که ناگهان امام(رحمه الله علیه) آمدند. به ایشان گفتیم: آقا، به ما توصیه‌ای بکنید! ایشان فرمودند: خوب بجنگید و خوب پیش روید!

همین روحیه حماسه و مقاومت را بعد از امام(رحمه الله علیه) در شخص مقام معظم رهبری دیدم. من حضرت آقا را قبل از اینکه رهبری امت را به‌عهده بگیرند می‌شناختم. خوب، ایشان اهل کارهای فرهنگی بودند و ما چند سفر هم داشتیم. حضرت آقا عین امام(رحمه الله علیه) به مسائل فرهنگی توجه می‌کردند و حتی جزئی‌تر مسائل را برای ما تقسیم‌بندی می‌کردند و می‌گفتند. مثلاً فرموده‌اند: در مداحی‌ها دقت کنید و شعرها را تقسیم‌بندی کنید؛ بخشی از شعرتان مربوط به مسائل امروز باشد و... .

 

سوال: شما به‌عنوان یک مداح یکی از تریبون‌های فرهنگی انقلاب شناخته می‌شوید. بارها خود امام(رحمه الله علیه) و حضرت آقا بر مسائل فرهنگی کشور و انقلاب تأکید داشتند. ما در سال‌های اخیر شاهد فعالیت سیاسیون انقلابی در عرصه بین‌الملل برای بیان و رساندن پیام انقلاب هستیم، به نظر شما نقش اهالی فرهنگ ما در این حوزه خالی نیست؟

صدا و سیما مکرر بیانات و رهنمودهای امام(رحمه الله علیه) را در قالب وصیت‌نامه و... نشان می‌دهند. در این قضیه خیلی از سیاسیون در پی مسائل نفسانی و فشار استکبار سبب شده است تا گمان کنند که مسیر عوض شده و این صحبت‌ها و تأکیداتی که امام(رحمه الله علیه) داشتند، دیگر ضرورت ندارد اجرا شود و ادامه یابد، اما به‌لطف خداوند کسی بعد از ایشان آمده که بعد از امام با وجود تمام این حرف‌ها و حدیث‌ها راه ایشان را ادامه می‌دهد و سازش نمی‌پذیرد. رهنمودها و تدبیر ایشان بود که سبب شد ما از مسیر کلی منحرف نشویم. خوب، مردم هم با شرکت در روزهایی که نماد مقاومت و انقلاب است، مانند 22 بهمن و روز قدس که یادگار امام است، پشتیبانی خود را نشان دادند.

این قضیه را هنرمندان و شاید سازمان‌های فرهنگی ما آن‌طور که باید انجام دهند، پیگیری نکرده‌اند. اگر راهی مانده به‌برکت امام و رهبری و مردم است که باید به دیگران منتقل شود. کارهای انجام شده از سوی سازمان‌ها و نهادها در خور و اندازه وسعت شخصیت امام و انقلابی که به‌رهبری ایشان به پیروزی رسید، نبود. موج بیداری اسلامی در کشورهای همسایه تأثیراتی است که حرف و اعتقاد امام(رحمه الله علیه) بر مردم این کشور گذاشته است. با توجه به همین امر باید خیلی بیشتر از آنچه تاکنون بوده است، فعالیت کنیم. حالا نمی‌دانم سازمان‌ها درگیر کمبود بودجه بوده‌اند یا کم‌کاری خود هنرمندان بوده است، در هر صورت شخصیت امام آن‌طور که باید در گذر آثار هنری به تصویر کشیده نشده است، مثلاً در همین حوزه شعر، باید بعد از چند سال از رحلت امام چندین دفتر شعری در این رابطه داشته باشیم، اما وقتی می‌خواهیم نوحه‌ای بخوانیم باید به شعرا بگوییم که شعری بگویند یا در اشعار قبلی تمرکز کنیم. حتی خود بنیادی که امور امام را به‌عهده دارد، به‌جز پخش سخنرانی‌های ایشان کار خاصی نکرده باشد. البته در این میان هم کارهایی انجام شده است، مثلاً شعر «یاد امام و شهدا» که حاج سعید حدادیان آن را اجرا کرده است، یک نمونه موفق از کار فرهنگی در این حوزه است که نتیجه خوبی را هم به‌دنبال داشته است.

 

سوال: فرمودید رویّه امام(رحمه الله علیه) تأکید بر حفظ روحیه پایداری در حوزه‌های مختلف اعم از فرهنگ است، شیوه کار حضرت آقا در این زمینه به‌چه‌نحوی است؟

 

وقتی می‌گوییم که «خامنه‌ای خمینی دیگر است» واقعاً صدق می‌کند. فعالیت‌های حضرت آقا را که می‌بینم، عین کارهایی است که امام انجام می‌دادند. بعد از رهبری ایشان انگار وصیت‌نامه امام(رحمه الله علیه) دارد به‌صورت کامل اجرا می‌شود. انگار حضرت آقا وصیت‌نامه امام(رحمه الله علیهرا نصب العین خود کرده‌اند و هر روز آن را مرور می‌کنند. اگر فرمایشات ایشان نبود، الآن زمزمه سازش با دیگران بلندتر شنیده می‌شد. همه به این امر اذعان دارند که این حضرت آقا بود که مسیر امام را حفظ کردند و از راه اصیل انقلاب دور نشدند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/28 9:16:7
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مادر افقی می روم عمودی می آیم. یک وقت به خود می آیی که سعیدت را شکلات پیچ می آورند. مادر با این کلام سعید می خندید، اما او با شوخ طبعی خبر ازشهادت می داد. 

خبرگزاری دفاع مقدس: شهدا تافته جدا بافته نبودند. با توجه به این نکته به راحتی می توان از رفتارها و کردارهای این گلگون کفنان عاشق درس زندگی گرفت.

شهید سعید لواف، علاوه بر شجاعت و جسارت از نظر شوخ طبعی زبانزد خاص و عام بود. این نوجوان 17ساله، سال 62 به جمع سبکبالان عاشق پیوست.

همواره قبل از شهادت به مادر خود "فاطمه حیدری" می گفت: مادر افقی می روم عمودی می آیم. یک وقت به خود می آیی که سعیدت را شکلات پیچ می آورند. مادر با این کلام سعید می خندید، اما او با شوخ طبعی خبر از شهادت می داد.

همواره محبت خود را با عملکردی هر چند کوچک به خانواده به ویژه مادر ابراز می کرد. سعید از مناطق مختلف عملیاتی برای مادر خود عکس می فرستاد تا دلتنگش نشود.
 
نامه هایش را که می خواندی احساس می کردی زبان حال کودک خردسال است. در تمامی نامه ها کلام مامانم رازیاد تکرار می کرد. مادر برایش می نوشت تو بزرگ شده ای چرا اینقدر مامان، مامان می گویی؟ اما جوابی نمی گرفت.
 
شاید می خواست حسرت مامان شنیدن از زبانش به دل مادر نماند و مادرش سیراب این کلام شود

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/28 10:32:53
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

همین تفنگى که روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد...

...به‌هرحال، لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگى که این‌جا توى فیلم دیدید روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. کسى یک وقت به من هدیه کرده بود. کلاشینفک مخصوصى است که بر خلاف کلاشینکفهاى دیگر، یک خشاب پنجاه تایى دارد. 

غرض؛ حالا یادم نیست کلاشینکفِ خودم همراهم بود، یا آن‌جا، گرفتم. همان شبِ اوّل رفتیم به عملیات. شاید دو، سه ساعت طول کشید و این در حالى بود که من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازى کنم. عملیات جنگى اصلاً بلد نبودم. غرض؛ این، یک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکیل گروههایى که به اصطلاحِ آن روزها، براى شکار تانک مى‌رفتند. تانکهاى دشمن تا «دوبه‌هردان» آمده بودند و حدود هفده، هیجده یا پانزده، شانزده کیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره‌هایشان تا اهواز مى‌آمد. خمپاره‌ى 120 یا کمتر از 120 هم تا اهواز مى‌آمد.  

به‌هرحال، این تربیت و آموزشهاى جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهایى را معیّن کرد براى تمرین. خود ایشان، انصافاً به کارهاى چریکى وارد بود. در قضایاى قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. به‌خلاف ما که هیچ سابقه نداشتیم، ایشان سابقه‌ى نظامىِ حسابى داشت و از لحاظ جسمانى هم، از من قویتر و کار کشته‌تر و زبده‌تر بود. لذا، وقتى صحبت شد که «کى فرمانده‌ى این عملیات باشد؟» بى‌تردید، همه نظر دادیم که مرحوم چمران، فرمانده‌ى این تشکیلات شود. ما هم جزو ابواب جمع آن تشکیلات شدیم.

مصاحبه توسط تهیه کنندگان مجموعه روایت فتح 11/6/72

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/28 10:34:33
 
 
جمعه 12 تیر 1394  7:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها