0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پرواز انقلابی

پرواز انقلابی
تیمسار خلبان حبیب صادق پور: قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده گردان « F-۱۴» در یک مانور هوایی به مناسبت روز ۲۴ اسفند شرکت داشت. 
من به عنوان فرمانده گردان هماهنگیهای لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم.
فرمانده دسته اول من بودم و عباس هم در دسته من پرواز می کرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار می شد. از شروع پرواز چند دقیقه ای می گذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: ـ من در وضع عادی نیستم. نمی توانم دسته را همراهی کنم. مضطربانه پرسیدم: ـ چه مشکلی پیش آمده؟ 
گفت: ـ سیستم هیدرولیک هواپیما از کار افتاده است. می خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کنم.
من فقط گفتم: ـ شنیدم تمام. در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری کرد و در جهت مخالف دسته های پروازی، به سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیماها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم.



یک پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که با توجه به اینکه سیستم هیدرولیک در جنگنده «F-۱۴» دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نکرده است. فرمانده پایگاه مرا تحت فشار قرار داد که درباره اعلام «وضع اضطراری» عباس اظهار نظر کنم. من پاسخ دادم که وقتی هواپیما در هوا دچار اشکال یا نقص فنی می شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است؛ بنابراین او باید تصمیم بگیرد که فرود بیاید یا به پرواز خود ادامه دهد.
البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه ای که عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم. حال اینکه او می توانست با استفاده از سیستم دوم به راحتی پرواز را تا پایان ادامه دهد.
 سپس به طور کتبی و رسماً به مسئولین اعلام کردم که تصمیم بابایی مبنی بر فرود، در آن لحظه کاملاً منطقی بوده و سرپیچی از فرمان محسوب نمی شود. چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عملیات، عباس را دیدم. او در حالی که به من ادای احترام می کرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت؛ ولی در عمق چشمانش خواندم که می گفت: «متشکرم.» بعدها حدسم به یقین تبدیل شد و دانستم که عباس در آن روز نمی خواست رژه انجام شود و در حقیقت عمل او در آن روز یک حرکت انقلابی و پروازش یک پرواز انقلابی بود. 

منبع : خط سرخ

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/9 10:2:38
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی از احترام شهید به والدین

خاطراتی از احترام شهید به والدین
 شهید مجید شهریاری به روایت برادرش
 

هر شهید نماد و اسوه ای بزرگ و افتخاری برای همه است. اسم بردن از هر شهید، اونهایی که اهل دل هستن رو یاد یک چیز میاره، اما قصه شهید مجید شهریاری با بقیه فرق داره، چون تا واژه فیزیک و یا هسته‌ای رو می‌شنوی، ناخودآگاه به یاد شهید شهریاری می‌افتی و غمگین از غم شهادتش، افتخار می‌کنی که همشهری این شهید بزرگوار هستی.

به گزارش خبرگزاری بسیج از زنجان، برگزاری کنگره ملی ترور بهانه‌ای شد، تا بار دیگر به یاد شهید بزرگوار مجید شهریاری بیافتم، فیزیک دان و دانشمند هسته‌ای که در آذر سال 1389 ندای حق را لبیک گفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

دکتر مجید شهریاری متولد سال 1345 در زنجان بود، آن بزرگوار تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در زنجان گذراند و در سال 1363 با کسب رتبه دو در آزمون ورودی دانشگاه صنعتی امیرکبیر در رشته الکترونیک تحصیلات خود را در مقطع دانشگاهی آغاز کرد.

این شهید بزرگوار در سال 67 موفق به کسب رتبه نخست در آزمون کارشناسی ارشد مهندسی هسته‌ای در دانشگاه صنعتی شریف شد و در سال 77 نیز دکتری خود را در رشته علوم و تکنولوژی فناوری هسته‌ای از دانشگاه امیرکبیر دریافت کرد.

ایشان که پس از پایان دوران تحصیل خود به عنوان هیئت علمی در دانشگاه‌های امیرکبیر و دانشگاه شهید بهشتی فعالیت داشتند، چاپ 10 مقاله علمی پژوهشی در مجلات علمی بین المللی ، ارائه سخنرانی در 21 کنفرانس بین المللی ، راهنمایی و مشاوره 20 دانشجوی کارشناسی ارشد و راهنمایی 3 دانشجوی دکتری و بالاخره اجرای  5طرح پژوهشی با امتیازی بالا را در کارنامه فعالیت خود دارند.

این شهید بزرگوار متاهل بوده و دو فرزند به نام‌های محسن و زهرا بودند، و همسر ایشان خانم بهجت قاسمی نیز عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی هستند.

آنچه در زیر ارائه می‌شود، گفت‌وگوی خبرنگار بسیج با برادر شهید دکتر مجید شهریاری است که به بیان ویژگی‌های اخلاقی آن بزرگوار پرداخته است.

*شهید شهریاری اسوه اخلاق

فرید شهریاری ( برادر شهید مجید شهریاری) با گرامیداشت یاد و خاطره شهدای ترور می‌افزاید: برادرم اسوه اخلاق بودند و همیشه در خانواده از ایشان به نیکی یاد می‌شود.

وی با بیان اینکه شهید شهریاری همواره در انجام امور و فرائض دینی پیشگام بودند، تصریح کرد: آن بزرگوار همواره نماز شب خود را اقامه می‌کردند و هیچگاه دیده نشده بود که نماز‌های واجب ایشان قضا و یا در پایان خوانده شود.

شهریاری همچنین به سجایای اخلاقی شهید شهریاری اشاره داشت و افزود: برادرم همواره متواضع و فروتن بودند و هیچگاه داشتن تحصیلات عالیه موجب، غرور آن بزرگوار نشد و فروتنی یکی از ویژگی‌های بارز اخلاقی ایشان بود.

 

*شهید شهریاری و بوسه بر دستان مادر

وی در ادامه با اشاره به اینکه شهید شهریاری همواره به پدر مادر و خود احترام ویژه‌ای قائل بودند، تصریح کرد: سال‌ها پیش زمانی که پدرم در قید حیات بودند به علت ناراحتی کلیوی دچار بودند، شهید شهریاری با وجود مشغله بسیاری کاری و تحصیلی از ایشان پرستاری می‌کردند و با وجود اینکه در زنجان امکانات برای مداوای پدر وجود نداشت، ایشان پدر را برای درمان به تهران بردند.

شهریاری همچنین در خصوص علاقه شهید دکتر شهریاری به مادر نیز می‌افزاید: آن بزرگوار چنان علاقه‌ای به مادر داشتند که در زمان خوردن غذا ابتدا چند لقمه در دهان مادر گذشته و سپس خودشان اقدام به خوردن غذا می‌کردند.

وی خاطر نشان کرد: احترام شهید شهریاری به پدر و مادر تا حدی بود که ایشان به بهانه‌های مختلف بر دستان پدر و مادر بوسه می‌زدند.

شهریاری در ادامه با بیان اینکه شهید مجید شهریاری حافظ قرآن بودند، اضافه کرد: برادرم همواره در حفظ و قرائت قرآن کوشا بودند.

وی در ادامه با اشاره به اینکه همسر شهید شهریاری دارای مدرک دکتری فیزیک هسته‌ای است، تصریح کرد: در حال حاضر فرزند آن بزرگوار نیز در رشته فیزیک مشغول به تحصیل است.

*خاطره فرید شهریاری از برادرش

زمانی که خیلی کودک بودیم، برای روخوانی قرآن به همراه برادرم به مسجد رفتیم، واعظ مسجد اعلام کرد کسانی که تا ماه آینده سوره «الرحمن» را حفظ کنند، موستجب دریافت جایزه خواهند بود که شهید شهریاری به علت علاقه وافری که به قرآن داشتند، موفق شدند این سوره را در عرض یک هفته حفظ کنند و شاید این آغازی بود برای حفظ قرآن توسط آن بزرگوار...

*شهدا همیشه زنده‌اند و ترورها مانعی برای پیشرفت کشور نیست

برادر شهید شهریاری در پایان با تاکید بر اینکه شهدا همواره زنده هستند، اذعان داشت: دشمنان باید متوجه این امر باشند، که با ترور کاری از پیش نخواهند برد و انجام این اعمال کوردلانه مانعی برای پیشرفت کشور نخواهد بود.

وی با بیان اینکه در حال حاضر در کشور هزاران شهریاری در حال پرورش هستند، اضافه کرد: امیدوارم شاهد پیشرفت‌های کشور در همه امور باشیم تا زمانی که این انقلاب جهانی شده و به انقلاب حضرت مهدی (عج) بپیوندد.

بسیج

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/8 11:48:53
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

محمدحسين در قنوتش از خدا «تير‌آهن» خواست!

محمدحسين در قنوتش از خدا «تير‌آهن» خواست!
از‌‌ همان کودکی بیماری صرع داشت و بسیار می‌شد که آن حالت خاص به سراغش بیاید و او را اذیت کند و تا پایان عمرش هم این بیماری سخت و طاقت‌فرسا با او بود. چند بار نیز در جبهه ‌دچار حمله شده بود، ولی این بیماری هرگز نتوانست بین او و جبهه‌ها فاصله بیندازد.

 

‌گاه در میان شهدای دفاع مقدس‌ به افرادی بر‌می‌خوریم که زندگی آنان، انسان را مات و مبهوت خود می‌کند و پاکی و صداقت همراه با ایمان به راهی که داشتند‌ و صبر و تحملشان در راه رسیدن به آرمان‌هایشان، ما را وا‌می‌دارد ‌به آنان تعظیم کنیم؛ بسیجی شهید محمد حسین عنایت از آن جمله است. او که کارگر سادهٔ شهرداری بود، نتوانست در شهر بماند و بی‌خیال جبهه باشد. پس برخاست و رفت و... رفت.

هم‌اکنون مرور بخش‌هایی از زندگی او درس‌آموز خواهد بود. 

۱‌ـ محمدحسین در خانواده‌ای رنج دیده و مستضعف به دنیا آمد و از‌‌ همان آغاز، زندگی سخت و محرومیت را شناخت. پدرش کارگر بود و ‌طعم فقر را از کودکی چشیده بود. بزرگ‌تر که شد برای کمک به پدرش، در کارهای بنایی و ساختمان‌سازی ـ آن هم در گرمای شدید دزفول ـ ‌کارگری می‌کرد و از دستمزد خود، بخشی از نیازهای خانواده را بر‌طرف می‌نمود. احساس مسئولیت می‌کرد و لحظه‌ای از کمک به خانواده غافل نمی‌شد. 

شهید عنایت در میان رزمندگان پر‌شور گردان ادوات

۲ ـ محمدحسین بچه جلسه قرآنی بود. از کودکی در مجالس و حلقه‌های قرآنی مسجد آیت‌الله طالقانی و حسینیه آل علی ـ علیه‌السلام ـ محله قلعه دزفول حضور فعال داشت و پس از انقلاب هم به این راه‌‌ ادامه داد. حتی سال‌ها تا زمان شهادت، خود‌ مسئول چند جلسه از جمله جلسات قرآنی مسجد مسلم بن عقیل بود که هر روز عصر با پای پیاده و یا ‌دوچرخه، ‌به این مساجد می‌آمد. وی نوجوانان محل را گرد هم می‌آورد‌ و پس از نماز مغرب و عشا با بر‌نامه‌های قرآنی و دینی، آن‌ها را با اسلام آشنا می‌کرد. 

برخی از افراد که روی دیدن او را نداشتند، گاه دوچرخه‌اش را پنچر می‌کردند تا دیگر به آنجا نرود؛ اما او دست‌بردار نبود. چون به راه خود ایمان داشت، لحظه‌ای سست نمی‌شد و از آن نوجوانان در سال‌های جنگ تحمیلی، رزمندگانی پرورش داد که در جبهه‌ها به دفاع از انقلاب برخاستند.‌
شهید عنایت در میان نوجوانان مسجد در یکی از اردو‌ها 

۳ ـ محمدحسین ‌اهل شوخی و مزاح بود، اما از مسخره کردن دیگران و یا شوخی‌های بیرون از اخلاق و شرع بسیار گریزان بود و اگر در مجلسی می‌نشست که این گونه شوخی‌ها و یا سخنان لغو و بیهوده را می‌شنید، بسیار ناراحت می‌شد و بلافاصله تذکر می‌داد و یا جمع را ترک می‌کرد. 

از غیبت کردن نفرت داشت و دروغ را بد‌ترین گناه می‌دانست. در هر محفلی که صحبت از غیبت و تهمت به کسی به میان می‌آمد، تلاش می‌کرد با آن مقابله کند و غیبت کننده را از آن کار بر حذر دارد و با منطق و استدلال از او می‌خواست که از این کار ‌بپرهیزد. 

محمدحسین به ‌حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود؛ بنابراین، در هر جا که مسئولیتی داشت، به هیچ وجه اجازه نمی‌داد از اموال بیت‌المال برای ‌امور شخصی استفاده شود. 

۴ـ هنگامی که تصمیم به ازدواج گرفت‌،‌ در خواستگاری، دو مطلب را یادآور می‌شد؛ یکی این که صرع دارد و دیگر آن که تا جنگ هست، او هم به جبهه می‌رود. برای همین‌ بود که چندین خانواده به او پاسخ منفی دادند، ولی او باز هم صادقانه حرف خود را می‌زد. 
۵ ـ در عملیات که کار زیاد می‌شد، عادت داشت چفیه‌اش را از گردن باز کند و به کمرش ببندد. لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. از این قبضه به آن قبضه و از این جیپ به آن جیپ می‌رفت. هم به دیگران روحیه می‌داد و هم توپ ۱۰۶ یا خمپاره‌هایش را بر سر مزدوران عراقی می‌ریخت. 

۶ ـ محمدحسین کارهای تدارکاتی ‌هم انجام می‌داد و در پاسخ تقاضای بقیه که بی‌موقع و گاه نیمه شب تقاضای غذا می‌کردند به آرامی می‌گفت: ناراحت نباشید. می‌روم و فکری می‌کنم. به بیرون از چادر یا سنگر می‌رفت و چند دقیقه بعد با تعدادی کمپوت و کنسرو و نان بر‌می‌گشت. با تعجب می‌پرسیدیم: این‌ها را از کجا گیر آوردی؟ پاسخ می‌داد: کاری نداشته باشید. بیایید که آتش زدم به تدارکات. فردا دودش را می‌بینید! 

۷ ـ محمدحسین با آن همه شوخ طبعی و شور و شعفی که داشت و همه را شارژ می‌کرد، نیمه شب‌ها مقید به نماز شب بود. اگر هر شب از کنار چادر او رد می‌شدی، صدای مناجات و زمزمه‌های دعا و قرآن او را می‌شنیدی. نمازهای شب او همواره با اشک و گریه همراه بود. 
در جبهه هم که بود در اوقات فراغت، مجالس قرآنی تشکیل می‌داد و برای نیرو‌هایی که قرآن را به خوبی نمی‌خواندند، کلاس می‌گذاشت و آن‌ها را با قرآن آشنا می‌کرد. 
شهید عنایت در میان طلاب جوان و استادش مرحوم آیت الله محمد جواد مدرسیان

۸ ـ از‌‌ همان کودکی بیماری صرع داشت و بسیار می‌شد که آن حالت خاص به سراغش بیاید و او را اذیت کند و تا پایان عمرش هم این بیماری سخت و طاقت‌فرسا با او بود. چند بار نیز در جبهه ‌دچار حمله شده بود، ولی این بیماری هرگز نتوانست بین او و جبهه‌ها فاصله بیندازد.
 
۹ـ وقت نماز که می‌شد روی بلندی می‌رفت و اذان می‌گفت و صدای بلندش باعث می‌شد که تا چند صدمتر آن طرف‌تر، نوای دل‌انگیز اذان شنیده شود و بچه‌ها خود را برای نماز آماده کنند. 

نمازهای محمدحسین هم حکایت خاص داشتند. مقید بود که نماز را به جماعت بخواند. در سخت‌ترین شرایط هم این کار را ترک نمی‌کرد. حتی اگر بر اثر کوتاهی سقف سنگر نمی‌شد بایستند، نماز جماعت را نشسته می‌خواندند، یا اگر چند نفر هم که بودند، باز نماز جماعت برقرار بود. گاهی نیز ‌با پافشاری بچه‌ها، خودش امام جماعت می‌شد. 

نماز اول وقت او ترک نمی‌شد و این موضوع به بچه‌های دیگر هم سرایت کرده بود. نماز‌هایش بیشتر با خضوع و خشوع و طمأنینه و توجه همراه بود. محمد حسین شوخ و بذله گو، در نماز فرد دیگری می‌شد. پس از نماز هم تعقیبات طولانی داشت که دیدنی بودند. نماز شب‌هایش هم که حکایتی دیگر داشت!
شهید عنایت در میان رزمندگان پیش از عملیات در پادگان کرخه

سال ۱۳۶۵ بود؛ عملیات کربلای پنج. در آن زمان محمدحسین مشغول ساختن منزل مسکونی‌اش بود که وقتی شنید قرار است عملیات شود، خودش را به جبهه رسانید. زمانی که در جبهه بود، موضوع ساختمان را در لابلای حرف‌هایش گفت. می‌گفت که دارد منزل و آلونکی برای خانواده‌اش می‌سازد. یک روز سر نماز، در حال قنوت داشت با زبان فارسی دعا می‌کرد. هم‌رزمش تعجب کرد. 

وقتی در جملات محمد دقیق‌تر شد، شنید که دارد با خدا این گونه صحبت می‌کند: خدایا من برای ساختمان منزلم دو تیر‌آهن کم دارم. اگر این دو تیر آهن را به من بدهی، می‌توانم سقف را تمام کنم و با خیال آسوده و بیشتر از گذشته به جبهه بیایم! ‌این نشان‌دهنده عمق اخلاص و ایمان و صداقت او با خدا بود.‌

در ‌حدود شش سالی که با محمدحسین دوستی ‌‌داشت، چندین بار از او شنیده بود که می‌گفت: خوشا به حال شهدا! ای کاش ما هم شهید می‌شدیم! این جمله پس از عملیات‌‌‌ و هنگامی که خبر شهادت یکی از نیرو‌ها را می‌شنید، یا خود شاهد شهادت یکی از آن‌ها بود، بیشتر شنیده می‌شد. گاه ‌می‌گفت: یعنی می‌شود روزی برسد که خدا بزرگواری کند و من هم شهید بشوم؟! 
همواره می‌گفت: اگر من رفتم و شهید شدم و دوباره زنده بشوم، باز هم به جبهه می‌روم. 

می‌گفت: دوست دارم شهید گمنام شوم. دوست دارم بدنم مثل امام حسین ـ علیه‌السلام ـ  تکه تکه شود. خوشا به حال کسی که با وضو بمیرد و خدا را دیدار کند. 

اما کسی متوجه منظورش نمی‌شد تا این که به آرزویش رسید و در فروردین ۱۳۶۷ در یک غروب زیبا در منطقه عملیاتی و الفجر ۱۰ در حلبچه پس از گرفتن وضو و در حالی که آماده اقامه نماز بود، با اصابت توپ دشمن به شهادت رسید و چند روز بعد پیکرش در کنار یاران شهیدش در گلزار بهشت علی دزفول به خاک سپرده شد. 

وقتی خبر شهادت محمدحسین را به خانواده‌اش دادند، مادرش با آرامش ‌گفت: شهادت بر او مبارک باشد. من از سال‌ها پیش منتظر شهادتش بودم. مادرش حتی اجازه نداد، هیچ پارچه تسلیتی بزنند. می‌گفت: محمد حسین به آرزویش رسیده است؛ این که تسلیت ندارد. 

با تشکر از مرکز فرهنگی دفاع مقدس ـ شهرستان دزفول

نگارنده : admin2 در 1392/6/7 9:51:7
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کتیبه‌ای که راز شهادت در آن نهفته است

کتیبه‌ای که راز شهادت در آن نهفته است
برادر شهید آرامی‌گفت: مجید یکی از دوستانش را پیش مادر آورد و او گفت: من دو شب پیش خواب دیدم توی مسجد امام حسن (ع)محل ما روی یک کاشیکاری نوشته شده «شهید مجید آرامی»، بعد مجید هم این را به عنوان برگه عبور از مادر گرفت.
 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، شهادت هنر مردان خداست و کسانی می‌توانند در این وادی عظیم نقش‌آفرینی کنند که  با ارزش‌ترین بهای هستی و زندگی خود را در راه حضرت دوست قربانی کنند و این کار بزرگی است که هر کسی قادر به انجام آن نیست.

 

«شهید مجید آرامی» یکی از بزرگ مردان این عرصه است که با سن کم خود این مسیر طولانی را پیمود و جرعه نوش شهد شهادت گشت.

اسکندر آرامی برادر «شهید مجید آرامی» که خود نیز از یادگاران دفاع مقدس است ساعتی مهمان ما بود تا بیان کننده فعالیت های سیاسی و فرهنگی خود و خانواده اش باشد و‌ از برادر شهیدش بگوید. این گفتگو از نظرتان می گذرد.

* منزلمان مرکز فعالیت های سیاسی بود

 اسکندر آرامی متولد 1 دی‌ماه 1336 منطقه سی‌متری اهواز هستم و تحصیلاتم  فوق دیپلم مشاوره است. 7 برادر و 3 خواهر هستیم.

اسکندر آرامی برادر شهید مجید آرامی

شغل پدر کاسب کار و میوه‌فروش بود. مادرمان خانه‌دار و تحصیلاتش درحد خواندن و نوشتن بود. یکی از برادرهایم جانباز و سه نفر دیگرمان نیز سابقه حضور و حتی حضور توأم در جبهه را دارند و خانواده نیز نقش پشتیبانی جبهه را برعهده داشتند و به دلیل نوع فعالیت سیاسی حتی در زمان جنگ، منزل ما نقش محوری در محل و بین دوستان و همرزمان داشت.

از جمله فعالیت‌های من برگزاری کلاس‌های قرآن به شیوه آقای قرائتی درمحله حصیرآباد اهواز بین دانش‌آموزان بود که بین سنین نوجوانی صورت می‌گرفت و همان دانش‌آموزها با حضور در جبهه به شهادت رسیدند.

سال 53 آقای قرائتی در مسجدی در محل حصیرآباد برنامه‌ای اجرا کردند و اکثر شرکت‌کنندگان از نوجوانان و جوانان بودند که نتیجه خوبی داشت و او قول داد یک روحانی فعال را برای آموزش عقیدتی به آنجا بفرستد که پس از دو ماه این کار عملی شد.

به دلیل اینکه پدر اعتقادات فراوانی به مسجد داشت و ارتباط خوبی با مردم، ما جذب مسجد شدیم و اکثر بچه‌ها هنگامی که از مسجد می‌آمدند از جلوی منزل‌مان می‌گذشتند و در آنجا جمع می‌شدند و مرکز حضور و برنامه‌ریزی منزل ما بود و در زمان جنگ نیز مرکز ثقل نیروها همین جا بود و ارتباط عاطفی بین من با شاگردانم در مدرسه باعث جذب آنها شد.

بعضی وقت‌ها هنگامی که امام(ره) اعلام می‌کردند بازار باید تعطیل شود ما سعی می‌کردیم این کار را تسهیل کنیم و در بیان و سخنرانی‌ها دیدگاه‌های امام را بیان می‌کردم که چندین بار مثل دفعات 40، 70 و 30 روزه متواری شدم و حتی یکبار پدر را برای بازداشت من دستگیر کردند.

مسئولیت‌هایی مثل قائم‌مقام آموزش و پرورش خوزستان، معاون علمی فرهنگی دانشگاه علمی کاربردی را برعهده داشتم. بسیاری از دانش‌آموزان با من به جبهه می‌آمدند مثل برادرم مجید که هم شاگردم در مدرسه بود و هم با من به جبهه آمد.

اولین حضورم درجبهه به روزهای اول جنگ برمی‌گردد. در آن زمان در تشکیل سپاه حمیدیه با حضور سردار«شهیدعلی‌هاشمی»اقدام کردیم که این به چند ماه قبل از شروع جنگ مربوط می‌شد و سبب شد هنگام آغاز جنگ با آمادگی کامل حضور داشته باشیم که به دلیل تشخیص خودم و شهید علی هاشمی تصمیم بر این شد نیروهای محلی را کادرسازی و سازماندهی کنم، و هیچ بار اعزام رسمی نشدم و همیشه با سردار شهید علی هاشمی بودم.

خاطره از شهید هاشمی:

در فعالیت‌های سیاسی نیز در بخش کوت عبدالله اعلامیه‌های امام را پخش می‌کرد. یک شب زمستانی سرد درجاده کوت عبدالله می‌رفتیم و موقع برگشت که اعلامیه‌ها را داده بودیم، یک لحظه دیدیم گفت:ماشین را نگه دارید و به سوی فردی که درکنارجاده تاریک بدون هیچ امکانات نشسته بود رفت و با زبان عربی صحبت کرد و چون لباس کمی به تن داشت پولیوری که تنها یک روز بود خریداری کرده بود تن او کرد و برگشت.

*شهید آرامی عاشق اشعار عرفانی بود

 «شهید مجید آرامی» 12 اسفندماه 49 در منطقه حصیرآباد به دنیا آمد. او فرزند ششم خانواده بود. دوران کودکی پرحرارت و پرجنب و جوشی داشت و بسیار مستعد بود. او از سن 11 سالگی بلوغ خود را نشان داد یعنی بسیار کنجکاو شد و ازهمان زمان از جریانات بنی‌صدر سؤال می‌کرد.

 

شهید مجید آرامی

اشعار حافظ، مولانا می‌خواند. اشعار عرفانی را در دفتری یادداشت می‌کرد و با خود زمزمه می‌کرد و گاهی شعر می‌گفت. هنگامی که به جبهه رفت تنها 13 سال داشت که با دستکاری شناسنامه رفت. او ابتدا از شناسنامه کپی می گیرد و روی کپی کارمی‌کند و با کپی گرفته شده  و به عنوان یک نیروی 15 ساله به جبهه می‌رود بطوری که پس از شهادتش  روی سنگ قبرش 19 ساله نوشته شده چون شناسنامه‌اش 2 سال بزرگتر گرفته شده است.

 *در مرخصی به خانواده های همرزم‌اش کمک می کرد

او هر وقت ازجبهه می‌آمد هرگز استراحت نمی‌کرد. شروع به سر زدن منزل دوستان خودش می‌کرد، مثلاً برای منزل آنها یا دوستانی که شهید شده بودند نفت می‌خرید و به آنها می‌رساند و اهل تظاهرنبود و بسیاری ازاین کمک ها را ما را بعدها می‌فهمیدیم.

مجید با شهادت دوستانش بسیار نگران بود و درمراسم‌های شهدا جانانه کمک می‌کرد و این حالت برای کمک به جانبازان هم وجود داشت.

دوستی به نام ‌جلیل خیزی داشت که جانباز قطع نخاعی بود و بسیار خانواده محرومی داشتند. او هفته‌ای سه روز به فیزیوتراپی نیازداشت که مجید فاصله 7 کیلومتری را با هوای گرم پیاده با ویلچر او را می‌برد و می‌آورد و فیزیوتراپی می‌کرد.

یک روز درماه رمضان ساعت 2 عصر با ویلچر به خانه آمد و گفتم کجا بودید؟ گفت:فیزیوتراپی، چون بنیاد کمکی نمی‌کند و مجبور هستم با این شرائط برویم

*عضو لشگریان قدس اهواز بود

مجید بسیار به نماز شب و تلاوت قرآن مقید بود و به همراه پنج نفر از دوستان در لشکر قدس کلاس قرآن داشتند و شهید خشنودی‌فر برای آنها تدریس می‌کرد. او زیرنظر لشکر قدس اهواز بود که از نوجوانان و جوانان تشکیل شده بود و بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.

 هدف تشکیل این لشکر این بود تا قدس را آزاد کنند. مجید همچنین با گردان امیرالمؤمنین در کردستان در عملیات والفجر 10 حضور داشت و به شهادت رسید. او بیسیم‌چی فرمانده گردان بود.

*راز کتیبه شهادت چه بود

وقتی که مجید 13 سال داشت، مادر اجازه حضور در جبهه را به مجید نمی‌داد، مجید هم یکی از دوستانش را خدمت مادر می‌آورد و او به مادر می‌گوید: من دو شب پیش خواب دیدم توی مسجد امام حسن (ع)محل ما روی یک کاشیکاری نوشته شده «شهید مجید آرامی»، بعد مجید هم این را به عنوان برگه عبور از مادر می‌گیرد و به جبهه   می رودما نیز این کاشی را بعد از شهادت او به نام مجید در مسجد نصب کردیم. اما از آنجا که عاشق گمنامی بود این کتیبه در مسجد هم بی نشان است و هرکاری می‌کنیم باز انگار به خواست شهید پنهان می شود.

 

 

یک هفته قبل از شهادت در اسفند 66 در منزل‌، قبل از اذان ساعتی می‌خوابد که یک دفعه بیدار می‌شود و آب می‌خورد، مادر به او اعتراض می‌کند که چرا روزه‌ات را شکستی؟ جواب داد: یازده روز است که هر وقت این موقع می‌خوابم یک سیدی به خواب می‌آید و به اصرار می‌خواهد لیوان آبی را بخورم و من نمی خوردم اما امروز خوردم که  بعد در وصیت‌نامه‌اش کفاره یک روز روزه خوردنش را هم ذکر می‌کند.

 *نحوه شهادت

25 اسفند 66 دو روز قبل از شهادت درکردستان، گردان امیرالمؤمنین درحال برپا کردن چادر برای عملیات بودند که شصت پای مجید به شدت آسیب می‌بیند و دیگر نمی‌توانست کفشی بپوشد. موقعی که زرگر فرمانده‌اش قصد شناسایی داشت، او درخواست پوشیدن دمپایی و رفتن به خط مقدم را دارد که با مخالفت فرمانده‌اش روبه‌رو می‌شود.

صبح 27 اسفند وقتی که از نماز صبح برمی‌گردد سوره الرحمن را به یاد یکی از همرزمانش همراه فرمانده اش زرگر می خواند‌ و بازمی‌گوید زیارت عاشورا هم بخوانید و به فرمانده‌اش می گوید ابتدا غسل شهادت کنیم و بعد زیارت را بخوانیم. ظرف آبی را آماده می‌کند و با فرمانده خود غسل شهادت می‌کند و زیارت عاشورا را هم تلاوت می‌کنند. در وسط‌ های دعا هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران می‌کنند و ترکش به سر مجید می‌خورد واین قبل از رفتن به عملیات بوده است.

زرگردراین بمباران فکش آویزان و دست و پای او می‌شکند و دندان‌هایش کنده می‌شود و آسیب شدیدی می‌بیند به طوری که با پتو بدنش را جمع می‌کنند اما مجیددر فرازی از دعا با عبارت «آقا اگر ما آن روز هم بودیم باز هم دررکابت می‌آمدیم و می‌جنگیدیم تا شهید بشویم» می‌افتد. بالگرد می‌آید و نیروهای امداد بدن او و فرمانده اش را سوار می‌کنند و مجید آنجا و در تاریخ  26/12/1366 به شهادت می‌رسد و اوج می‌گیرد.

28اسفند ماه یکی از همکاران من در آموزش و پرورش اهواز پیش من آمد و خبر از مجید گرفت.

22 اسفند آخرین روزی بود که مجید را دیده بودم. او آن روز لباس کردی پوشید و از من خداحافظی کرد و سراغ همسرم برای خداحافظی را گرفت. همسرم را صدا کردم و گفتم اگر مجید را می‌خواهی ببینی و حلالیت بطلبی الان این کار را بکن چون او دیگر برنمی‌گردد و به شهادت می‌رسد.

28اسفند ماه یکی از همکاران من در آموزش و پرورش اهواز پیش من آمد و خبر از مجید گرفت و ما به سرد خانه رفتیم و بدن اورا دیدم.

اول، دوم و سوم فروردین عروسی دختر دایی‌ها و دخترخاله‌ام بود و همه درتدارک عروسی بودند، مانده بودم خبر شهادت را بگویم یا نه. تصمیم گرفتم به هیچ کس نگویم تا بعد از پایان مراسم‌ها، روز 6 فروردین به اتاق پدرم رفتم، سؤال کرد از مجید خبری داری؟

گفتم: بله، مجید شهید شده است. پدرم دو رکعت نماز شکر خواند.

مادر شهیدی بود که بسیار با روحیه بود او خبر شهادت را به مادرم گفت و  پیکر مجید بعد از تشیع در بهشت شهدای اهواز به خاک سپرده شد.

 گفت وگو از: محمد تاجیک


نگارنده : admin2 در 1392/6/7 9:10:16
 
 
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!

برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!
یکی از همسایه‌ها گفت: «برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!» وقتی به عبدالحسین گفتم، گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را خیلی دوست دارم اما جبهه واجب‌تره». 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، احساس وظیفه کرده بودند، کاری با حرف‌‌های دور از منطق مردم نداشتند که درباره‌شان چه فکری می‌کنند؛ چون هدفشان را با معرفت دنبال می‌کردند. شهید «عبدالحسینن برونسی» نمونه‌ای از همین افراد بود که احساس وظیفه کرد و با داشتن خانواده‌‌‌ای نسبتاً پرجمعیت به فکر مردمی که بود در مرزها امنیت نداشتند.

«معصومه سبک‌خیر» همسر این شهید در آن ایام علاوه بر دوری از مرد زندگی‌اش حرف‌های مردم را هم تحمل می‌کرد، که خاطره او را در این رابطه می‌خوانیم.

                                                              *** 

تا بعد از شهادتش هیچ وقت نفهمیدم توی جبهه مسئولیت مهمی دارد؛ خیلی از فامیل و در و همسایه هم نفهمیدند؛ گاهی که صحبت منطقه رفتن او پیش می‌آمد، بعضی از آشناها می‌گفتند: «این شوهر تو از جبهه چی می‌خواد که این قدر می‌ره؟».

یک بار توی همسایه‌ها صحبت همین حرف‌ها بود؛ یکی از زن‌ها گفت: «من که می‌گم آقای برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده که می‌ره جبهه و پیش اونا نمی‌مونه». هیچ کس تحویلش نگرفت، تا دست و پای بیشتری بزند اما ادامه داد: «آخه آدم اگه از زن و زندگیش محبت ببینه، بالاخره ملاحظه اونا را هم حتماً می‌کنه، دیگه».

حرفش به دلم سنگینی کرد؛ نمی‌دانم غرض داشت یا مرض یا هر دو را باهم؟! هر چه بود چیزی نگفتم؛ سرم را انداختم پایین و با ناراحتی آمدم خانه.

همان موقع عبدالحسین در مرخصی بود؛ حرف آن زن را به‌اش گفتم؛ فهمید که خیلی ناراحت شده‌ام؛ شاید برای طبیعی جلوه دادن موضوع، خندید و گفت: «می‌دونی من باید چه کار کنم؟» گفتم: «نه» گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم اما جبهه واجب‌تره».

خنده از لبش رفت؛ توی چشم‌هام نگاه کرد؛ پی حرفش را گرفت و گفت: «اون خانمی که این حرف رو به تو زده، لابد نمی‌دونه زن و بچه من در اینجا در امن و امان هستند؛ ولی توی مرزها خیلی‌ها هستن که خونه و همه چیزشون از بین رفته و اصلاً امنیت ندارند».

نگارنده : admin2 در 1392/6/7 9:9:1
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کرامات جبهه

کرامات جبهه
 در منطقه دربندی‌خان مجروح شدم. سه ماه و نیم نمی‌توانستم راه بروم. شبی خیلی گریه کردم، دیگر خسته شده بودم. امام زمان‌(عج) را به مادرش قسم دادم. دلم برای جبهه پر می‌زد. صبح زود همین که از خواب برخاستم 

رزمندگان ما در لحظات سخت جنگ در زیر آتش گلوله‌های دشمن بعثی از چهارده معصوم(ع)، با اخلاص استمداد می‌طلبیدند و آنان نیز از روی لطف و کرمشان دستگیری می‌کردند. و اکنون قطره ای از دریای عنایات و کرامات ائمه (ع) را مرور می کنیم . باشد که با خواندن این مقاله نورانیتی از جنس یقین بر قلبمان پدید آید و با اقتدا بر شهدای عزیز کشورمان در امور دنیا و آخرت با تکیه بر اهل بیت (ع) روح خود را با پیروزی بر مشکلات آرام سازیم و لحظات زندگی خود را فارق از روزمرگی ها عطرآگین به نور انتظار فرج گردانیم که : اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ أَنْصارِهِ وَ أَعَوانِهِ، وَالذّابّینَ عَنْهُ، وَالْمُسارِعینَ إِلَیْهِ فى قَضاءِ حَوائِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلینَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامینَ عَنْهُ، وَالسّابِقینَ إِلى إِرادَتِهِ، وَالْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ.

خدایا قرار ده مرا از یاران و کمک کارانش و دفاع کنندگان از او و شتابندگان بسوى او در برآوردن خواسته هایش و انجام دستورات و اوامرش و مدافعین از آن حضرت و پیشى گیرندگان بسوى خواسته اش و شهادت یافتگان پیش رویش
 
توسل به آقا :

در منطقه دربندی‌خان مجروح شدم. سه ماه و نیم نمی‌توانستم راه بروم. شبی خیلی گریه کردم، دیگر خسته شده بودم. امام زمان‌(عج) را به مادرش قسم دادم. دلم برای جبهه پر می‌زد. صبح زود همین که از خواب برخاستم ، سراغ عصا رفتم و شروع کردم با اعتماد راه رفتن. پاهایم سالم بود و من از شوق تا دو روز اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم. راوی: شهید محمد کمالیان
 
شهیدی که مزارش را به همه نشان داد :

شهید عبدالمطلب اکبری، که از توانایی گفتن و شنیدن بی‌بهره بود، قبل از شهادت قبرش را به همرزمانش نشان داده بود. این شهید بزرگوار چندین وصیت‌نامه نوشت که یکی از آنها در ادامه می‌آید. شهید عبدالمطلب اکبری سرانجام در تاریخ 4 اسفند 1365به شهادت رسید:

«عبدالمطلب یک پسر عمو هم به نام «غلامرضا اکبری» داشت که شهید شده.‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون کر و لالی خودش با ما حرف می‌زد، ما هم گفتیم: چی می‌گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سر و صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت. وقتی دید ما نمی‌فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت: ‌نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. گفتیم حتما شوخیش گرفته. دید همه ما داریم می‌خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌اش را پاک کرد. سپس سرش را پائین انداخت و آروم رفت... فردایش هم رفت جبهه.
شهید عبدالمطلب اکبری: یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت: «تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!

 10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.» و اما شهید عبدالمطلب اکبری در وصیت‌نامه کوتاه و گویای خود نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت: «تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!» راوی: حجت الاسلام انجوی نژاد.
رزمنده‌ای که شفا گرفت :

قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود. شب جمعه برادران درخواست کردند که برای خواندن دعای پر فیض کمیل در مسجد پادگان جمع شویم. یکی از دوستان نابینا بود و جایی را نمی‌دید. قبل از اعزام، هرچه تلاش کردند تا مانع از آمدنش به جبهه شوند موفق نشدند. می‌گفت: «می‌توانم لااقل آب برای رزمندگان بریزم». آن شب در اواسط دعا بلند شد. مدام صدا می‌زد: «یابن‌الحسن(عج)، مهدی جان کجا می‌روی؟ من نابینا هستم. من نابینای چشم بسته را از این گرفتاری و فلاکت نجات بده». در حال گریه به راه افتاد و 20 متری جلو رفت و فریاد زد: «خدا را شکر، خدا را شکر، چشمانش باز شد، بچه‌ها دورش حلقه زدند و او را غرق بوسه کردند. آن شب همگی خدا را شکر کردیم که امام زمان(عج) به مجلس‌مان عنایت نمودند.». راوی: جلال فلاحتی

کارت طواف همیشگی:

شهید بهمن (محمد جواد) دُروَلی حالات بسیار خوبی داشت؛ که از لابه لای یادداشت‌های به یادگار مانده‌اش پیداست. در گوشه‌ای از یادداشت‌های این شهید می‌خوانیم: «چند شب پیش خوابی دیدم. دو یا سه دقیقه به اذان صبح باقی مانده بود که بیدار شدم. خواب دیدم برای دومین بار به مکه مشرف شده‌ام ولی این بار با گذشته فرق می‌کند. همه را نامه زیارت می‌دادند ولی موقت می‌توانستند زیارت کنند. اما به دست من نامه‌ای دادند که چند جمله به این مفهوم نوشته شده بود: "طواف همیشگی". در همین حال یکی از شهدا را دیدم که اصرار می‌کرد کاری کنم تا به او اجازه زیارت داده شود. من هم کارت طواف همیشگی را به دستش دادم. او زیارت کرد و مجدداً کارت را به من داد! ناگاه با صدای مؤذن گردان از خواب پریدم.»

یکی از بچه‌های بسیجی گردان بلال می‌گفت: شهید بهمن درولی بعد از نماز جماعت، شیشه عطر خود را جلویم گذاشت و گفت: «این تقدیم شما!» با تعجب پرسیدم: «پس خودتان چی؟» خندید و گفت: «من دیگر به این عطر احتیاج ندارم. من با چیز دیگری معطر خواهم شد.» بعد از ظهر همان روز خمپاره‌ای در کنارش منفجر شد و بهمن با خونش معطر شد.
 
حق الناس در دستان شهید :

همراه چند نفر از عزیزان بسیجی برای دیدار از خانواده شهدای دانش‌آموز به محل خانه آنها رفتیم. پدر شهید «محمد پی‌گم‌کرده» چند سالی است که از دنیا رفته است. مادر شهید با مهربانی و صمیمیت به پیشوازمان آمد ...او ما را به خاطرات شهید میهمانی کرد و گفت: پسرم شهید شده بود و مراسم خاکسپاری او تازه تمام شده بود که یک روز زن همسایه آمد پیش من و گفت: محمد دیشب به خوابم آمد و ‌گفت: به مادرم بگویید آن امانتی مردم را که پیش من است، باز گرداند. هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید؛ زیرا پسرم نوجوان و مجرد بود؛ مال و منالی هم نداشت که به کسی بدهکار باشد. روز دوم باز همان زن آمد و همان حکایت را تعریف کرد! به او گفتم: فرزندم محمد که از کسی پول یا چیزی نگرفته است که من پس بدهم. روز سوم باز هم همین اتفاق تکرار شد. این بار رفتم جلوی تاقچه، مقابل عکس او ایستادم و گفتم: مادر چه امانتی پیش من داری که من نمی‌دانم؟ یک‌مرتبه چشمم به چند گلوله (کلاشینکف) که محمد از جبهه به عنوان یادگاری آورده بود افتاد. گفتم مادر نکند اینها را می‌گویی. گلوله‌ها را برداشتم و تحویل برادران سپاه دادم. شب بعد به خوابم آمد و گفت: «مادر دستت درد نکند راحت شدم؛ حق‌الناس بسیار مهم است حتی اگر یک گلوله باشد!»
 
 ...در اغتشاشات انتخابات ریاست جمهوری و فتنه پس از آن، کمی نگران شدم. با خود می‌گفتم نکند اتفاقی بیفتد که خون شهدا هدر رود. شب پسرم محمد به خوابم آمد دستم را گرفت و به محل با شکوهی برد. مرا از محلی عبور داد که دو طرف آن مردان تنومند و آماده و با احترام نظامی خبردار ایستاده بودند. انگار ما از آنها سان می‌دیدیم. گفتم: محمد اینها چه کسانی هستند؟ محمد خندید و گفت: «شهدا، اینجا ایستاده‌اند تا به شما اطمینان دهند که مواظب انقلاب هستند و نمی‌گذارند اتفاقی بیفتد.»

از این بیان شیوای مادر شهید به ذوق آمدم و گفتم: مادر باز تعریف کنید؛ او دو خاطره دیگر تعریف کرد: چند وقتی به خوابم نیامد طوری که ناراحت شدم و سر قبرش رفتم و گفتم: محمد من حتماً لیاقت مادر شهید بودن را ندارم، ‌چرا به خوابم نمی‌آیی؟ شب خواب دیدم پسرم محمد آمد و دست مرا گرفت و بالا برد، به ساختمانی بسیار مجلل و زیبا و با شکوه رسیدیم، گفت: مادر اینجا را برای تو آماده کرده‌‌اند. گفتم چرا؟ گفت: چون مادر شهید هستی.

...در اغتشاشات انتخابات ریاست جمهوری و فتنه پس از آن، کمی نگران شدم. با خود می‌گفتم نکند اتفاقی بیفتد که خون شهدا هدر رود. شب پسرم محمد به خوابم آمد دستم را گرفت و به محل با شکوهی برد. مرا از محلی عبور داد که دو طرف آن مردان تنومند و آماده و با احترام نظامی خبردار ایستاده بودند. انگار ما از آنها سان می‌دیدیم. گفتم: محمد اینها چه کسانی هستند؟ محمد خندید و گفت: «شهدا، اینجا ایستاده‌اند تا به شما اطمینان دهند که مواظب انقلاب هستند و نمی‌گذارند اتفاقی بیفتد.» آری شهدا زنده‌اند و مواظب این نظام و انقلاب هستند؛ همان‌گونه که مقام معظم رهبری فرمودند: «مظهر قدرت ایران شهدا هستند.». راوی/رسول قناتی، استاد دانشگاه آزاد اسلامی و دانشکده فنی مرند.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 10:44:40
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مقاومت در سلول 20

مقاومت در سلول 20
خاطره ای از شهید رجایی از سالهای زندان حضرت آیت الله خامنه ای 
آن سال که من کمیته(ضد خرابکاری ساواک) را مى گذراندم (سال 53)، واقعا جهنمى بود. در تمام کمیته، شبها تا صبح، فریاد آه و ناله بود. صبح هم تا شب همین طور، آن آیه (ثم لایموت فیها و لایحیى ) تصدیق مى شد.

افرادى که آن جا بودند، نه مرده بودند و نه زنده؛ براى این که آنها را آن قدر مى زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه مى زدند، و مقدارى رسیدگى مى کردند تا حال شخص نسبتا بهبود مى یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا مى شد.

سلولى که من بودم و از آن جا به دادگاه مى رفتم، سلول 18 بود. در سلول 20 آقاى خامنه اى زندانى بود.

من در سلول مورس زدن را یاد گرفته بودم، اکثرا با سلولهاى مجاورم، از طریق زدن مورس، اخبار را مى دادیم و مى گفتیم. اخبار را به سلول پهلویى مى دادم و آن هم مى داد به آقاى خامنه اى.

خاطرم هست که براى تحقیر، سیلى به صورت آقاى خامنه اى زده بودند. ولی ایشان هم مقاوم و محکم، بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان مى بستند و با شادى و شعف رفت و آمد مى کردند. 

منبع: کتاب جرعه نوش کوثر صفحه 97


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 9:28:40
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بچه ها من کربلا را می بینم! آقا ابا عبدالله را می بینم ...!

بچه ها من کربلا را می بینم! آقا ابا عبدالله را می بینم ...!
شهید علی اصغر خنکدار موقع وداع٬ شهید بلباسی را سخت در آغوش کشید و رها نمی کرد. با این که همه ی بچه ها مشغول خداحافظی بودند اما وداع آن دو از همه تماشایی تر بود. 

عملیات که می خواست آغاز شود، اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با این که آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود اما اصغر نا گهان از جا برخاست و شروع کرد به صحبت. در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: "بچه ها من کربلا را می بینم ... آقا ابا عبدالله را می بینم.."

از حرف هایش بهت زده بودم. جملاتش را که ادا کرد، تیری آمد و درست نشست روی پیشانیش. آرام زانو زد و افتاد توی بغلم. خشکم زده بود. دست انداختم تو موهایش. سرش را بالا گرفتم و به صورتش خیره شدم. چهره اش مثل قرص ماه می درخشید. خون موهایش را خضاب کرده بود.

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 9:7:32
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت دفاع از رودخانه کرخه

 
روایت دفاع از رودخانه کرخه

یادآور شدم اگر دشمن بتواند ازکرخه عبور کند، تمام راه‌های تهران - خوزستان را، اعم از خطوط راه‌آهن و راه آسفالته، تصرف خواهد کرد و در نتیجه‌ اندیمشک، دزفول و در پی آن انبارهای مهمات منطقه نیز به تصرف دشمن درخواهد آمد.

 

 
 

 

 


نیروی زمینی ارتش در دوران دفاع مقدس دوشادوش نیروهای سپاهی و بسیجی نقش تعیین کننده‌ای در پیروزی‌های صحنه نبرد داشتند. روایتی از دلاورمردی‌های آنان را بازگو می‌کنیم.

***

دوم مهر سال 1359 با دستور فرمانده وقت نیروی زمینی به اتفاق 20 نفر از افسران زرهی در اختیار لشکر 92 زرهی اهواز قرار گرفتیم. پس از یک جلسه معارفه، مسئولیت تیپ 2 مستقر به دزفول به من واگذار و سرهنگ «ناصر قندی» هم به عنوان معاونم انتخاب شد.

روز سوم مهرماه به اتفاق سرهنگ قندی با وانتی - که متعلق به استانداری خوزستان بود- از اهواز عازم دزفول شدیم. ساعت 11 صبح به سه راهی دهلران - اندیمشک رسیدیم. در آنجا با عقبه تیپ 2 زرهی برخوردیم. از پرسنلی که در آنجا بودند موقعیت تیپ را جویا شدیم. کسی اطلاع دقیق از اوضاع تیپ نداشت، تنها اطلاعاتی که کسب کردیم، تیپ 2 از مواضع قبلی خود واقع در «عین خوش» عقب‌نشینی کرده و در ارتفاعات «علی گره‌زرد» مستقر شده بود که البته آنجا هم از موقعیت پدافندی خوبی برخوردار نبود.

خودرو استانداری را همان جا رها کردیم و با یک دستگاه خودرو متعلق به تیپ با سرعت به طرف منطقه به راه افتادیم.

هنگامی که به قرارگاه تیپ رسیدیم، تیپ قسمت غرب رودخانه را از دست داده بود و در حال عقب‌نشینی به طرف شرق رودخانه کرخه بود که این عملیات تا ساعت 4 بعدازظهر ادامه یافت. پس از بررسی‌های انجام شده متوجه شدیم یگان‌های تکاور دشمن با اطمینانی که از پیشروی و رسیدن به اهداف مورد نظر خود داشتند اقدامی جهت تصرف «سرپل» در شرق رودخانه کرخه نکردند و ادامه عملیات پیشروی را به روز بعد موکول کردند.

بر روی رودخانه کرخه دو پل احداث شده بود که یکی از این پل‌ها معروف به «PMP» توسط لشکر 92 زرهی، و مخصوص عبور تجهیزات و ادوات زرهی بود. این دو پل در فاصله پنج کیلومتری سه راهی دهلران - اندیمشک در محلی به نام «قهوه‌خانه» احداث شده بود.

در ساحل شرقی رودخانه تعدادی مواضع پدافندی بود که از قبل تدارک دیده بودیم، ارتفاع این مواضع به اندازه‌ای بود که بدنه تانک‌ها را کاملاً از گلوله‌‌های مستقیم دشمن حفظ می‌کرد، فاصله این مواضع تا لبه رودخانه حدود 50 متر بود. ساحل غربی رودخانه دارای تپه ماهورهایی با ارتفاع و شیب‌های تند بود، ارتفاع این مواضع به حدی بود که عبور از آنها برای خودروها امکان‌پذیر نبود، در مجموع؛ این رودخانه به عنوان یک عارضه طبیعی حساس به حساب می‌آمد، به خصوص ساحل شرقی آن که یک نقطه پدافندی مناسب را شکل داده بود.

کار خود را از ساعت 4 بعدازظهر همان روز شروع کردم، به عنوان اولین اقدام کلیه فرماندهان گردانها و افسران ستاد را به پادگان سوار زرهی - که در شرق رودخانه قرار داشت- فرا خواندم. حتی تجسم آن صحنه هم برایم مشکل بود؛ تمامی پرسنل تیپ سرگردان و بلاتکلیف در اطراف پادگان پراکنده بودند و کسی در میانشان نبود تا آنها را از آن وضعیت بحرانی نجات دهد.

سرانجام با تلاش زیاد توانستم در ساعت 7 بعدازظهر با تعدادی از فرماندهان گردانها و افسران ستاد ملاقات کنم.

خود را به عنوان فرمانده تیپ معرفی کردم و جویای اوضاع و احوال تیپ شدم. فرماندهان هر یک به گونه‌ای گزارش دادند. اولین نفر سروان «بهرامی» فرمانده گردان 356 بود. او در گزارش خود گفت: «از نظر پرسنل مشکل ندارم اما از 53 دستگاه تانک سازمانی، تنها 3 دستگاه آن قادر به حرکت و تیراندازی است، آن هم در سطح محدود و بقیه تانکها از کار افتاده‌اند!»

سپس سروان «روزی طلب» فرمانده گردان 207 لب به سخن گشود و گفت: «از 53 دستگاه تانک سازمانی تنها 2 دستگاه قادر به انجام مأموریت‌ است و از نظر پرسنلی هیچ‌گونه مشکلی نداریم.»

در ادامه فرمانده گردان پیاده‌ زرهی گفت: «تعداد قابل توجهی نفربر «PMP» در سلاح‌های ضد تانک را در اختیار داریم.» همچنین سروان «دهقانی» فرمانده توپخانه گزارش داد که با داشتن 17 قبضه توپ تنها 7 قبضه آن قادر به اجرای آتش است و... .

پس از شنیدن گزارش فرماندهان و آگاهی نسبی از وضعیت تیپ، مطالبی را برای آنان بیان کردم که محور عمده صحبت‌هایم بر روی حساسیت منطقه بود. به آنان یادآور شدم اگر دشمن بتواند از کرخه عبور کند، تمام راههای تهران - خوزستان را، اعم از خطوط راه‌آهن و راه آسفالته، تصرف خواهد کرد و در نتیجه‌ اندیمشک، دزفول و در پی آن پایگاه هوایی دزفول و تمامی انبارهای مهمات منطقه نیز به تصرف دشمن درخواهد آمد.

نیروهای عراقی با اطمینان از اینکه هیچ مانع و مقاومتی در پیش روی خود ندارند، ابتدا آتش تهیه سنگین خود را به مدت یک ساعت اجرا و سپس اقدام به پیشروی کردند. ما هم به دنبال فرصت بودیم تا آنها را زمین‌گیر کنیم. لحظات به سختی می‌گذشت، دقایقی بعد خودروها و ادوات سنگین آنها از تپه‌ها سرازیر شد، زمانی که به پل «نادری» نزدیک شدند، بی‌امان با آتش پرحجم و مؤثر خود، آنها را زیر آتش گرفتیم تا اینکه مجبور به عقب‌نشینی شدند.

در آن روز، اجرای آتش تهیه و پاتک‌های پی‌درپی طی چندین مرحله توسط عراقی‌ها صورت پذیرفت ولی هر بار با مقاومت رزمندگان دلاور تیپ، متوقف شدند و تلفات و ضایعات سنگینی بر آنها وارد آمد و به ناچار تن به عقب‌نشینی دادند. این درگیری‌ها تا ساعت 7 شب ادامه داشت، پس از آن درگیری به شیوه تبادل آتش درآمد و ما هم اندکی فرصت یافتیم تا به یگان‌های تیپ سروسامانی مجدد داده، مواضع خود را مستحکم‌تر نماییم.

فردای آن روز دشمن مجدداً دست به اجرای آتش پرحجم و حمله گسترده زد و این حملات ساعات متمادی به طول انجامید.

به لطف خداوند در روز دوم نیز همچون روز قبل، نتیجه‌ای جز تلفات و ضایعات عاید نیروهای بعثی نشد. ساعت حدود 2 بعدازظهر فرصتی یافتم تا با خود خلوت کرده و افکارم را متمرکز نمایم. ناگاه چیزی از ذهنم گذشت. در آن شرایط ما فقط 8 کیلومتر از شرق رودخانه را پوشش داده بودیم. بقیه این ساحل تا ده «عبدالخوان» که حدود 15 تا 20 کیلومتر می‌شد فاقد نیروی دفاعی بود و به امان خدا رها شده بود.

در این فکر بودم، حالا که دشمن نتوانسته از دو پل موجود بر روی کرخه عبور کند، حتماً اقدام به احداث پل سوم خواهد نمود، آن هم در جایی که ما نیرو نداریم.در این افکار غوطه‌ور بودم تا شاید راه چاره‌‌ای بیابم، تنها راه منطقی، اعزام گروهی به منطقه پایین رودخانه، جایی که احتمال می‌دادم دشمن از آنجا نفوذ کند.

هنوز یک ساعتی از اعزام آنها نگذشته بود که گزارش رسید دشمن در ساحل شرقی رودخانه در حال احداث پل بوده و نیروهای ما با یگان مهندسی آنان درگیر شده‌اند.

گزارش‌های بعدی حاکی از آن بود که تیم اعزامی توانسته یگان مهندسی دشمن را به عقب براند. بدین ترتیب در آن روز با عنایت خداوند، یک بار دیگر طرح و نقشه دشمن نافرجام ماند.

روز سوم نبرد، دشمن بار دیگر آتش تهیه پرحجم و سنگین خود را بر سرمان فرو ریخت و آن گاه حمله گسترده خود را شروع کرد، اما ایثار و از خودگذشتگی رزمندگان دلیر ارتش، تمامی حملات آنها را خنثی کرد.

در این روز گزارشی از سروان «سهرابی» دریافت کردم مبنی بر اینکه یکی دیگر از تانک‌هایش از کار افتاده و قادر به تیراندازی نیست. با خارج شدن این تانک از گردونه عملیات، تعداد تانک‌های قابل استفاده به 4 دستگاه تقلیل یافت. گذشت زمان اصلاً به سود ما نبود ولی برای دشمن بسیار خوب و سود بخش بود، زیرا با از کار افتادن هریک از ادوات زرهی ما، ضعفی چشمگیر در یگان‌ها به وجود می‌آمد که این موضوع از دید دشمن پنهان نمی‌ماند.

با وجود تمام این مشکلات بچه‌های تیپ، همچنان با عزمی راسخ و مثال زدنی از مواضع خود دفاع می‌کردند. ساعت 2 بعدازظهر همان روز یکی از افسران برای ملاقات به اتاق من آمد. او معاون یکی از گردانهای پیاده بودکه تازه به همراه یک گردان تازه‌ نفس از تهران به منطقه اعزام شده بود. این ملاقات شادی زایدالوصفی را درآن شرایط سخت و حساس برای من به همراه داشت.

بی‌درنگ گردان تازه نفس را به فرماندهی همان افسر به سمت ساحل شرقی رودخانه کرخه فرستادم تا از احداث پل توسط نیروهای مهندسی دشمن جلوگیری کند. این گردان چندین بار با نیروهای مهندسی دشمن درگیر و مانع از دستیابی آنان به اهداف مورد نظرشان شد.

با روشن شدن هوا دیده‌بانها گزارش دادند تعدادی از تانکهای دشمن در حالی که پرچم سفید بر بالای برجک خود نصب کرده‌اند قصد گذشتن از پل و تسلیم خود دارند. با شنیدن این خبر اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد عدم صداقت دشمن بود.

در چند روز گذشته دشمن با به کار بردن تمام قوا و استعداد خود نتوانسته بود به خط پدافندی ما نفوذ کند و از رودخانه بگذرد. با تجربه‌ای که داشتم تصور اینکه یک ستوان از تانکهای دشمن به راحتی از نیروهای خود جدا شوند و قصد تسلیم شدن را داشته باشند برایم قابل قبول نبود. لذا به این نتیجه رسیدیم که دشمن قصد دارد با این ترفند ستون زرهی خودش را از پل عبور دهد و راه را برای نیروهای پیاده خود هموار کند.

با صدای بی‌سیم به خود آمدم. فرماندهان منتظر دستور من بودند. تانکها به پل نزدیک شده بودند و با تأنی خود را به روی پل‌می‌کشاندند با صدای بلند به تمام سلاح‌های ضد تانک دستور آتش دادم. تعدادی از نفربرها و تانک‌های دشمن مورد اصابت گلوله‌های ضدتانک قرار گرفتند و منهدم شدند و تعدادی هم موفق شدند از صحنه بگریزند.

در روزهای بعد، رفته رفته نیروهای بعثی در لاک دفاعی فرو رفتند، زیرا برایشان مسلم شد که در آن شرایط امکان عبور از رودخانه کرخه وجود ندارد کم‌کم دشمن از حمله دست کشید و تلاش خودش را بسنده به مبادله آتش توپخانه خصوصاً در شب معطوف و به همین حد بسنده کرد.

از نظرما موقعیت مناسبی بود برای تعمیر تانک‌هایی که از رده خارج شده بودند، لذا با کمک تیپ 37 زرهی توانستیم تعداد 20 دستگاه تانک را برای رویارویی با دشمن عملیاتی نماییم.

در جلسه‌ای که با حضور تیمسار ظهیرنژاد فرمانده نیروی زمینی و فرماندهان نیروی هوایی و هوانیروز در پایگاه دزفول تشکیل شد، تیمسار ظهیرنژاد از من خواستند که طی عملیاتی غرب رودخانه کرخه را به تصرف درآوردیم. ازدستور تیمسار تعجب کردم زیرا با توجه به اینکه ایشان می‌دانستند درآن شرایط ما آمادگی لازم جهت حمله را نداریم چرا این دستور را می‌دهند.

با کنجکاوی علت را جویا شدم. ایشان در پاسخ گفتند: قرار است در آینده‌ای نزدیک یگان‌هایی از تیپ 2 از پل عبور کرده و به لشکر دشمن حمله و آن را منهدم سازند. من با توجه به کمبود تجهیزات ازجمله تانک - که تعداد آنها به 20 دستگاه می‌رسید- از فرماندهان نیروی هوایی و هوانیروز خواستم که دراین عملیات با تمام توان از نیروهای ما پشتیبانی کنند و آنها هم قول همه گونه همکاری را دادند.

به منظور محفوظ ماندن خبر عملیات صبر کردم تا در ساعت 5 بعدازظهر دستور را به فرماندهان گردانها ابلاغ کنم و به آنها نیز توصیه کردم که خبر را در ساعت 8 شب به فرمانده گروهانها برسانند. سرانجام در سحرگاه روز بعد در حالی که دشمن خمار خواب سحرگاهی بود با پشتیبانی خوب و به جای هلی‌کوپترهای هوانیروز از پل عبور کردیم و در غرب رودخانه با دشمن درگیری شدیم.

با تلاش و از جان گذشتگی سربازان اسلام و به جا گذاشتن تعدادی شهید و مجروح توانستیم منطقه غرب رودخانه و دهنه پل را برای ورود رزمندگان آزاد نماییم و این خود مقدمه‌ای بود برای پیروزی‌های بعدی بود.

امیر سرتیپ زرهی امرالله شهبازی

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 8:50:19

 

پنج شنبه 11 تیر 1394  2:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید سیداحمد رحیمی در مورد ولایت فقیه چه گفت؟

شهید سیداحمد رحیمی در مورد ولایت فقیه چه گفت؟
برخورد احمد با منافقین و اعضا و هواداران این سازمان ارشادی بود. ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و با زندانیان بحث و مناظره می‌کرد. خیلی از زندانیان در همین مناظره‌ها می‌بریدند و اطلاعات خود را به احمد می‌دادند... 

سال آخر دبیرستان درس می‌خواند و قرار بود طرح نظام جامع اجرا شود. یعنی کلاس‌های درس مختلط می‌شد. احمد آن قدر به مساله محرم و نامحرم مقید بود که در سن 15 سالگی برای تدریس ریاضی به یکی از دخترهای فایلم دو شرط گذاشته بود. اول این که طرف حتما باید حجابش را رعایت کند و دوم این که مادر دختر موقع تدریش پیش آنها باشد حالا با اجرای این طرح در دبیرستان مخالف بود،‌ برای همین هم از مدرسه اخراج شد و درخانه شروع به درس خواندن کرد. درسش به قدری خوب بود که دیپلم ریاضی را با معدل 19 گرفت و همان سال علیرغم میل خودش برای تحصیل در علوم دینی به خواست پدرش در رشته پزشکی شرکت کرد و در دانشگاه تهران قبول شد.

به گزارش سرویس فرهنگ حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، سیداحمد رحیمی، سال 1338 در شهرستان بیرجند متولد شد. دوران دبستان را در مدرسه حکیم نزاری گذراند و دیپلمش را از دبیرستان طالقانی گرفت. هم زمان به خواست پدرش در مشهد شروع به آموزش زبان انگلیسی کرد. سال 1356 در آزمون سراسری دانشگاه‌ها در رشته پزشکی پذیرفته شد. رحیمی با مطالعه کتاب‌های دکتر شریعتی و شهید استاد مرتضی مطهری و نقد آثارشان و همچنین آگاهی از فعالیت‌ها و تغییر ایدئولوژی و مارکسیست شدن اعضای سازمان مجاهدین ارتباطش را با دانشجویان مذهبی بیشتر کرد و در انجمن اسلامی دانشگاه فعال شد. گاهی اعلامیه‌های حضرت امام را از تهران به بیرجند می‌برد و پخش می‌کرد.

یک‌بار سر یکی از کلاس‌های دانشگاه‌، یکی از استادان حرف‌هایی علیه حجاب می‌زد که با اجازه از استادش 10 دقیقه‌ای در دفاع از حجاب زنان صحبت می‌کند که دانشجویان دیگر با کف زدن احمد را تشویق می‌کنند و موقع خروج از کلاس همکلاس‌هایش احمد را بر دوش می‌گیرند.

در اوج مبارزات انقلاب اسلامی، دانشجویان دانشگاه‌ها نیز با مردم کوچه و خیابان همصدا شدند. یکی از روزها که دانشجویان مقابل تالار ابن سینا تجمع کرده بودند و مراقب بودند تا شناسایی نشوند رحیمی با صدایی رسا شعار می‌داد: «شب تاریک ملت روز گردد‌، خمینی عاقبت پیروز گردد» تا آن روز کسی به این صراحت از امام(ره) در دانشگاه حرف نزده بود.

سال 58 و در سالگرد روز 13 آبان‌، احمد همراه با دانشجویان پیرو خط امام در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا شرکت کرد. آن روزها برای دانشجویان کلاس‌های نهج البلاغه و بررسی آثار شهید مطهری برگزار می‌کرد و گاهی هم بیرون از محوطه لانه جاسوسی برای مردم درباره جنایات آمریکا و اوضاع سیاسی روز صحبت می‌کرد.

سال 58 با دختر خاله‌اش در مسجدی در بیرجند ازدواج کرد که حاصل ازدواجش دختری به نام آسیه است.

مدیریت و کفایت احمد باعث شده بود تاچندین بار پیشنهاد استانداری خراسان به او داده شود ولی هر بار این پیشنهاد را رد می‌کرد و می‌گفت «فعلا سنگری که از نظر من مهم است و در تثبیت نظام کمک می‌کند همین لباس سبز سپاه است که با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم.»

شهریورماه سال 1360 حکم مدیریت اطلاعات سپاه خراسان را پذیرفت. برخورد احمد با منافقین و اعضا و هواداران این سازمان ارشادی بود. ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و با زندانیان بحث و مناظره می‌کرد. خیلی از زندانیان در همین مناظره‌ها می‌بریدند و اطلاعات خود را به احمد می‌دادند. او چندین بار از طرف منافقین تهدید به ترور شد.

وی تاب ماندن در شهر را نداشت برای همین به همراه همسر و فرزندش در دی ماه سال 61 به دزفول مهاجرت کرد. در یکی از نوشته‌هایش خطاب به شهیدان چنین می‌نویسد: و ای شهیدان سوگند به نفس‌های آخرتان و سوگند به قلوب مصفا و به حق پیوسته‌تان و سوگند به آن لحظه جان دادنتان که بر صراط شما خواهیم ماند و یاد شما را و راه شما را تا ابد در گوشه دل زنده نگه خواهیم داشت و ان‌شاءالله شما را در جنت عالیه دیدار خواهیم کرد.

وی چندین بار برای شناسایی به عمق خاک عراق رفته بود. هسمرش می‌گوید: روی تمام بدنش اسم و فامیلی و گردان و شهرش و گروه خونی‌اش را نوشته بود. در جواب من هم هیچ حرفی نمی‌زد. فقط می‌گفت حکم امام این است که اگر عملیاتی لو برود و کسی چیزی بگوید در خون شهدای عملیات شریک است.

در «عملیات والفجر مقدماتی» که پایش مجروح شده بود ناله‌ای نمی‌کرد. فقط می‌خندید و می‌گفت: قسمتی از پایم تطهیر شده و امیدوارم که خداوند بزرگ هم جسم مرا تطهیر کند. کم‌تر از 20 روز بعد و در «عملیات والفجر1»در منطقه شرهانی به تاریخ روز 23 فروردین سال 62 دعایش مستجاب شد که می‌گفت «خدایا از تو می‌خواهم که در جایی به شهادت برسم که هیچ کس مرا نشناسد و فریادم را جز تو کسی نشنود و تمامی اعضا و جوارحم در راه تو پاره پاره گردد و ترکش‌ها از هر سو مرا فرا گیرد.

پیکر شهید رحیمی همان طور که خودش خواسته بود سوخته بود و همسرش فقط از جای ترکشی که به پایش خورده بود وی را شناسایی کرد.

پیکر پاک شهید رحیمی هفدهم اردیبهشت‌ماه سال 62 در گلستان شهدای بیرجند به خاک سپرده شد.

شهید رحیمی خطاب به هسمرش می‌نویسد: همسرم جهاد من در این است که با کفار بجنگم‌، جهاد تو در این است که وقتی برای تو خبر آوردند صبر کنی‌، استقامت داشته باشی و فرزندم را زینب‌وار تریبت کنی.

شهید در آخرین سخنرانی خود درباره تبعیت از امام(ره) و ولایت‌فقیه این طور گفته است:

امروز تسلیم امامیم،‌ خدا ان‌شاءالله عمر امام را تا ظهور ولی‌عصر (عج‌الله تعالی فرجه الشریف) طولانی بگرداند اما فردا ولی فقیه این کشور هر کس که باشد خبرگان کشور هر کس را که انتخاب کردند،‌در مقابلش تسلیمیم،‌ولی‌فقیه استثنا ندارد. امام استثنا نیست. ما به این دلیل در مقابل امام تسلیمیم که امام مرجع تقلید است. امام ولایت دارد و نایب ولی‌عصر (عج‌الله تعالی فرجه الشریف) است. فردا این مسئولیت به عهده هر کس که قرار گرفت،‌ سرتا پا گوش به فرمان او هستیم بنابراین برای پیمودن این راه‌، وحدت و اتحاد بر حول اسلام‌، بر حول ولی فقیه و تسلیم محض بودن در مقابل قوانینش و دستوراتش این رمز بقای ماست.

انتهای پیام 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 8:41:8
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من و مادرم کارگری می‌کردیم تا برای رزمنده‌ها کلوچه درست کنیم

من و مادرم کارگری می‌کردیم تا برای رزمنده‌ها کلوچه درست کنیم
نامه‌ای روی دیوار سنگر توجه‌ام را جلب کرد که در آن نوشته بود: «من و مادرم تصمیم گرفتیم برای اینکه از ثواب رزمندگان اسلام بهره‌مند شویم، در زمین‌های کشاورزی کارگری کنیم و با مزد حاصل از در آمد آن آرد خریداری کنیم و برای شما کلوچه درست کنیم». 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، دفاع هشت ساله ایران در مقابل هجمه‌های دشمنان، در کنار رنگ و بوی دفاع نظامی که به خود گرفته بود، یک دفاع مردمی نیز بود. مردمی که بسیج شدند، مردمی که اگر یک نان در سفره داشتند، نیمی از آن را به جبهه می‌فرستادند. حجت‌الاسلام عباس‌علی‌ سیدی از مبلغان در جنگ بود که روایتی از نمونه کمک‌های مردمی را روایت می‌کند.

جهت بازدید از سنگر رزمندگان در منطقه قصر شیرین به تک تک سنگرها وارد شدیم؛ بعد از بازدید از چند سنگر وارد سنگر کوچک شدم، در اولین نگاه نظرم به نامه‌ای که روی دیوار سنگر نصب بود، جلب شد. متن نامه با دست‌خط ساده و ابتدایی نوشته شده بود:

«برادر رزمنده، پدرم در حالی که میان روستا مشغول فعالیت بود، در سانحه‌ای از بین رفت و حالا پدر ندارم؛ حتی برادری ندارم که در جبهه‌های جنگ در کنار شما باشد؛ اما من و مادرم تصمیم گرفتیم برای اینکه از ثواب رزمندگان اسلام بهره‌مند شویم، در زمین‌های کشاورزی کارگری کنیم و با مزد حاصل از در آمد آن آرد خریداری کنیم و برای شما کلوچه درست کنیم. من و مادرم می‌خواستیم تا ما را از ثواب عمل‌تان شریک گردانید و پدر مرحومم که به رحمت خدا رفته و نتوانست در جبهه‌های جنگ حاضر شود نیز از ثواب این عمل روحش شاد شود».

بعد از قرائت نامه به فکر فرو رفتم؛ طوری که نمی‌توانستم از سنگر بیرون بروم؛ این نامه با مهر و محبتی که از صداقت و لطف فرزند عزیزمان سرشار بود، مرا مجذوب خود کرده بود.

 

نگارنده : admin2 در 1392/6/5 10:37:51
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زورخانه شیخ حسین در خط مقدم

زورخانه شیخ حسین در خط مقدم
هر روز بعد از آموزش‌ها و تمرین‌های سخت نظامی و حتی آموزش‌های آبی ـ خاکی که بسیار خسته‌کننده و انرژی‌بر بود، حدود دو ساعت مانده به مغرب صدای حسین نجابت‌جو می‌پیچید توی محوطه؛ شده بود مرشد زورخانه. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، یکی از گروه‌هایی که در طول جنگ نقش زیادی داشتند، روحانیون بودند. آنان‌ با برنامه‌های تبلیغی خود روحیه رزمندگان را بالا می‌بردند. مطلب زیر نقش آنان را بازگو می‌کند.

***

آخِر همه حاج حسین فدایی ‌اسلام، سوار شد. تا دم حرکت، قاطی بچه‌ها می‌چرخید و به قول بچه‌ها حال پخش می‌کرد. یاد روز اولی افتادم که این طلبه‌ جوان آمد گردان المهدی.

آخرهای پاییز سال شصت و پنج، قبل از این که برویم عملیات کربلای چهار، توی اردوگاه کوثر داشتیم بچه‌ها را آماده می‌کردیم که برویم عملیات. چند وقت بود که گردان روحانی نداشت. یک روز رفتم تبلیغات لشکر و گفتم برایمان روحانی بفرستند.

همیشه‌ خدا با این‌ حاج‌آقا درودی که مسئول اعزام مبلغ لشکر بود، بحث داشتیم سر روحانی‌هایی که می‌فرستاد گردان. این‌بار هم که رفتم پیشش، بهم گفت: «آخه هادی، من هر روحانی‌ای رو که برای گردان المهدی می‌فرستم، تو یا قبولشون نمی‌کنی یا می‌آیی می‌گی این رو عوضش‌کن‌ یا یه حرفی بهشون می‌زنی که خودشون سرشون رو می‌ندازند پایین و برمی‌گردند تبلیغات لشکر. خودت و بچه‌هات هزار جور سر به سر این بنده‌های خدا می‌ذارید. من آخرش هم نفهمیدم شماها با چه جور آخوندی کنار می‌آیید.»

بهش گفتم:«آقاجون، شما یه روحانی بفرست که با حال باشه، مشتی‌ باشه، با بچه‌ها بجوشه، باهاشون قاطی بشه، ما روحانی‌ای رو که خودش رو از بچه‌ها جدا کنه نمی‌خوایم.»

بنده‌ خدا راست می‌گفت. بعضیشان آمده بودند، من عذرشان را خواسته بودم و برشان گردانده بودم. آن‌ها هم برایم گزارش نوشته بودند که‌ آقا این‌ اخلاقش تند است، رفتارش اسلامی نیست، برخوردش بد است یا توقعش بالا است.

من با هرجور روحانی‌اش و کلاً با هرجور آدمی نمی‌توانستم کنار بیایم. به حاجی درودی گفتم :«آخه آقاجون، شما که خودت روحانی هستی، حرف من رو بهتر می‌فهمی. من یه روحانی می‌خوام مثل خودت که با عشق اومده باشه جبهه و از جنس همین بچه بسیجی‌ها باشه. همین.»

بعد هم قضیه‌ این روحانی آخری را که فرستاده بود گردان برایش تعریف کردم. «ما دیدیم این فقط موقع نماز جماعت‌ها از چادرش درمی‌آد، می‌آد حسینیه، نمازش رو می‌خونه و دوباره زود برمی‌گرده توی چادرش. آخرش یه روز طاقت نیاوردم و بهش گفتم: حاج‌آقا، شما برای چی اومدی گردان؟ اصلاً برای چی اومدی جبهه؟ دو سه‌تا از بچه‌ها هم حرف‌هامون رو می‌شنیدند.

نکردم هم خصوصی بهش بگم. گفت: اومده‌م برای نماز جماعت. همین جوری عصاقورت داده و رسمی. گفتم: اگه فقط نماز بود که می‌رفتیم از اندیمشک یکی رو می‌آوردیم نماز رو بخونه و برگرده. لازم نبود شما رو از دو هزار کیلومتر اون‌ورتر زحمت بدیم بیاین. بهش برخورد ول کرد و برگشت تبلیغات لشکر.

حاج‌آقا درودی خندید و گفت: «باشه به فکرتون هستم.»

چند روز بعد دیدم دو تا روحانی جوان آمدند گردان، اما نه مثل همیشه که با ماشین بیارندشان؛ پیاده آمده بودند، خیلی ساده، بی‌تکبر و خودمانی. ازتبلیغات لشکر تا گردان، پیاده حداقل نیم ساعت راه بود.

این‌کارشان به دلم نشست. رفتم استقبالشان. سلام‌علیک کردیم. یکی‌شان گفت: «ما رو حاج‌ آقا درودی فرستاده.» یک نامه‌ی معرفی هم درآورد و نشانم داد.

نامه‌شان را خواندم و گفتم:«درخدمتیم.»گفت: «حاج‌ آقا درودی گفتند مثل این‌ که شما یه شرایطی دارید.» صاف و سفت گفتم:«آره.»

گفت: «قبل از اینکه شما شرایطت رو بگی، ما هم یه شرطی برای موندنمون داریم. اگه اجازه بدید بگیم.» گفتم: «بفرمایید.»

دیگر من را نگاه نکرد. انگار که با خودش حرف بزند، زل زد به افق پشت سر من و گفت:«من روحانی گردان شما می‌شم، ولی فقط شرطش اینه که شب عملیات مثل بقیه‌ بچه‌ها اسلحه دست بگیرم و بیام جلو.» خوشحال شدم و گفتم:«آقا شرط ما هم همینه. ما شرط شاقی نداریم که. ما یه روحانی می‌خوایم که قاطی بچه‌ها بشه.» گفت:«چشم. ما در خدمتیم، هم درخدمت شما و هم بچه‌ها. حالا بفرمایید چه کار بکنیم.» چادر تبلیغات را نشانشان دادم و گفتم: «اون چادر شماست.» گفت:«ما چادر نمی‌خوایم. اون بماند برای تبلیغات، ما می‌ریم توی چادرهای بچه‌ها. هرشب می‌ریم پیش یکی از دسته‌ها.»

خوشم آمد. گفتم: «یا علی آقاجون، هرجوری که راحتید. به هرحال خوش اومدید. فقط گفته باشم که اگه می‌خواین شب عملیات بیایید جلو، سعی کنید ورزش‌ها و بدن‌سازی‌ها رو بیایید. آمادگی نظامی‌ها رو هم حتماً شرکت کنید.» بعدها فهمیدم نیازی به این توصیه‌ها نبوده؛ هردوشان اعزام مجدد بوده‌اند.

حاج‌حسین بیست و سه چهارسالش بود، اما خیلی جا افتاده‌تر نشان می‌داد. چهره‌اش راست راستی روحانی بود، اخلاقش هم همین‌طور. توی صحبت‌هایش هر وقت به امام حسین سلام می‌داد هرجور بود و هرجا بود، اشکش به پهنای صورتش سرازیر می‌شد.

از فردای روزی که آمدند گردان، دیدم توی صبحگاه ایستاده‌اند، نفر اول ستون بچه‌های گروهان ایثار.

توی ورزش صبحگاهی هم‌جلوی همه می‌دویدند. همه‌ رزم شبانه‌ها و خشم‌ها و راه‌پیمایی‌های سنگین راهم‌‌ می‌آمدند.کسی ازشان نمی‌خواست، ولی چون راست‌راستی آمده بودند جبهه، خوشان همه را می‌آمدند.

انگارمی‌خواستند با عملشان نشان بدهند که منتظر شب عملیات‌اند. روحانی‌ها بعضی‌هاشان این طوری نبودند، فکر می‌کردند این کارها خلاف‌شأن و لباسشان است، اما حاج‌حسین می‌گفت: «شأن روحانی به لباسش نیست، به کارش هست که فقط برای خدا بکند.» خودش چندتا کار توی گردان راه انداخت که هنوز خاطره‌اش و حتی هنوز اثر بعضی‌هاش توی وجود بچه‌های گردان مانده است. یکیش زورخونه‌ی گردان بود.

حسین نجابت‌جو از بچه‌های گردان بود که همه صدایش می‌کردند شیخ حسین. ازاین و اون شنیده بودیم شیخ حسین مرشد زورخانه است و باستانی کار. یک روز دم غروب آمد چادر ما. نشست و مثل آدم‌هایی که قراراست‌ کاربزرگی بکنند گفت: «اجازه می‌دید توی گردان یه حرکت تازه‌ای شروع کنیم؟»

پرسیدیم:«چه حرکتی؟» گفت :«اجازه بدید ما این‌جا یه زورخونه راه بندازیم.»

گفتم:«بابا،آخه زورخونه کار داره، گود می‌خواد، مرشد می‌خواد، میل می‌خواد، تخته‌شنا می‌خواد، کباده می‌خواد، سنگ می‌خواد. به این راحتی که نیست.» خیلی مصمم‌گفت «آقاجون، تو چی‌کار به این کارهاش داری؟ فقط اصلش رو اجازه بدید، بقیه‌ش با من و بچه‌ها.» پیش خودم گفتم فکر بدی نیست، اما هرجوری هست باید این‌کار را بدهیم دست تبلیغات گردان که حاج‌حسین فدایی‌اسلام رویش نظارت داشته باشد.

به شیخ حسین گفتم: «برو با حاج حسین صحبت کن. اگه او قبول کرد از نظر من هم بلامانع است.»

حاج حسین سریع پذیرفته بود. حتی گفته بود کمکشان هم می‌کند. از فرداش عصرها که تمرین‌ها و کلاس‌ها و کارهای روزانه تمام می‌شد، یکعده جمع می‌شدند و یک جایی وسط محوطه‌ی گردان بین چادرها و میدان صبحگاه را می‌کندند. اول با گچ یک دایره‌ی بزرگ روی زمین کشیدند بعد اندازه‌ی هفتاد هشتاد سانت کندند.

ته گودال را هر قدر که می‌شد، صاف کردند و یک برزنت بزرگ انداختند تویش. کنارش هم رو به قبله با گونی‌های پر از خاک یک جایگاه درست کردند برای مرشد. از جیب خودشان پول گذاشتند و سه نفر را فرستادند وسایل را تهیه کنند؛ علی‌رضا حاتمی، امیز یزدانیان و حاج حسن آیینه، این سه نفر رفته بودند دزفول و از یکی از باستانی کارهای دزفول که پدر شهید هم بود، چهار جفت میل خریده بودند.

بنده‌ی خدا حسابی به‌شان تخفیف داده بود. بعد هم این چهار جفت میل سنگین را از اول اردوگاه تا گردان المهدی پیاده آورده بودند. با تخته‌های جعبه‌ی مهمات هم چندتا تخته‌شنا درست کرده بودند. چند روز اول ضرب نداشتند و با قابلمه ضرب می‌گرفتند، چند روز بعد ابراهیم زینعلی ضرب آورد. هرجور بود برنامه‌ها را ردیف کردند.

اسم زورخانه را هم با رنگ نوشتند روی یک تابلوی چوبی و زدند نزدیک گود؛ زورخانه‌ی حضرت مهدی.

روز اول بچه‌ها را دعوت کردند افتتاحیه. من هم با این‌که چندان به ورزش باستانی علاقه نداشتم، آن‌قدر از کارهای این‌ها کیف کرده بودم که از همان روز اول تقریباً هر روز می‌رفتم تماشا.

زورخانه شد پاتوق عصرها. آن‌هایی که اهل ورزش باستانی بودند یا حتی تازه کارهایی‌که فقط علاقه داشتند، به جای لُنگ و شلوار زورخانه، روی همان شلوار خاکی یک چفیه می‌بستندکمرشان و پاچه‌هایشان را چندلا می‌زدند بالا و پابرهنه صف می‌کشیدند کنار گود.

باریتم سنگین و گیرای ضرب شیخ‌حسین نجابت‌جو یکی‌یکی می‌پریدند داخل گود، دولا می‌شدند و با دست زمین را می‌بوسیدند و دسته جمعی ورزش را شروع می‌کردند. هر روز بعد از آموزش‌ها و تمرین‌های سخت نظامی و حتی آموزش‌های آبی ـ خاکی که بسیار خسته کننده و انرژی‌بر بود، حدود دو ساعت مانده به مغرب صدای حسین نجابت‌جو می‌پیچید توی محوطه؛ شده بود مرشد زورخانه.

هم ضرب می‌زد و می‌خواند هم بچه‌های ورزش کار را راه‌نمایی می‌کرد که درست میل بگیرند یا چرخ چمنی بزنند یا رقص پا کنند و گرم بشوند یا درست شنا بروند.

حاج‌حسن آیینه هم که میان‌سال بود و از پیشکسوتان ورزش باستان، خیلی بچه‌ها را تشویق می‌کرد که بیایند توی گود و ورزش کنند، خودش هم خیلی جذاب و گیرا و دیدنی ورزش می‌کرد.

به قول بچه‌ها مثل پنکه‌ی مارشال می‌چرخید و همه برایش صلوات می‌فرستادند. بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند حسن صلواتی. هرجا که می‌رسید، صلوات می‌گفت و صلوات می‌فرستاد، مثل این پیرمردهایی که توی اتوبوس‌های شرکت واحد هم صلوات می‌گویند.

بچه‌ها باستانی‌کار حرفه‌ای نبودند، ولی به عشق امیرالمؤمنین هرطور بود ورزش دیدنی و قشنگی می‌کردند.

 

آن‌هایی هم که اهل ورزش نبودند، جمع می‌شدند و ورزش بچه‌های توی گود را نگاه می‌کردند، به صدای ضرب و آواز دل‌نشین شیخ حسین نجابت‌جو گوش می‌دادند، یا علی می‌گفتند، صلوات می‌فرستادند، شوخی می‌کردند و بعضی وقت‌ها یواشکی سر به سر بچه‌های توی گود می‌گذاشتند.

بیش‌تر روزها هم ورزششان می‌کشید به عزاداری. آواز زورخانه‌ای می‌شد نوحه، صفر‌علی زایا روضه می‌خواند و تویه همان گود زورخانه سینه می‌زدند تا اذان مغرب. یکی بلند می‌شد و اذان می‌گفت و بچه‌ها همان‌جا توی گود صف می‌بستند و نماز می‌خواندند. حاج حسین فدایی‌اسلام می‌ایستاد جلو و زیر آسمان خدا نماز جماعت می‌خواندند.

حتی یک عده نیمه‌شب‌ها هم می‌رفتند توی گود نماز می‌خواندند و تا سحر با خدای خودشان راز و نیاز می‌کردند. این گود شده بود رونق زندگی خیلی از بچه‌ها. خیلی‌ها باهاش خود گرفته بودند و به قول خودشان باهاش حال می کردند.

یک روز نشسته بودیم‌ کنار گود.شیخ حسین آمد و بند کرد به من که بکشدم‌توی‌ گود. حریف من‌‌‌ که نشد، گیرداد به حاج‌حسین فدایی‌اسلام. دستش‌را می‌کشید و به اصرار می‌گفت«حاجی، هرطوریه امروز باید بیای توی گود و بات بچه‌ها ورزش کنی.» ما هم پشت حرفش را گرفتیم.

بنده‌ی خدا حاج حسین درمانده بود. درمانده می‌گفت «آقا، من این کاره نیستم. من توی عمرم یه بار هم دستم به میل زورخونه نخورده. بلد نیستم.» وسط کش و قوس یک‌باره نجابت‌جود رو کرد به بچه‌ها و با آن صدای مرشدیش بلند گفت«هرکس دوست داره این حاج‌حسین لخت بشه بیاد تو گود و با ما رزمنده‌ها یه دست ورزش کنه اون صلوات قشنگه رو بفرسته.»

هنوز صلوات بلند بچه‌ها تمام نشده بود که حاج حسین پا شد و رو به بچه‌ها تواضع کرد، دست گذاشت روی چشمش، یعنی«چشم.» عبا و عمامه و پوتین‌هایش را درآورد و رفت پایین. زمین را بوسید. ازکنارگود دو تا میل برداشت و گرفت روی کولش و قاطیه بچه‌ها شروع کرد به میل گرفتن.

بچه‌ها شیطنت کرده بودند و توی این بگیر و ببند و تعارفات، یک جفت میل سنگین داده بودند دست حاج‌حسین. ورزش باستانی مخصوصاً میل گرفتن، پشت بازوی خیلی قوی می‌خواهد. اصلاً میل گرفتن قلق خاصی داردکه حاج‌حسین بنده خدا هیچ‌کدام این‌ها را نداشت و نمی‌دانست.

توی رو دربایستی جمعیتی که پشت سرهم برایش صلوات می‌فرستادند، بی‌این‌که قبلش نرمش کند، هفت‌هشت تا میل زد و ازگود آمد بیرون.بعضی از آن‌هایی که توی جریان بودند که چه بلایی سر حاج حسین آورده‌اند، توی صلواتشان با یک نگاه و خنده‌ی شیطنت‌آمیز بدرقه‌اش کردند. کتف‌های حاج حسین‌فدایی‌اسلام تا یک هفته به شدت درد می‌کرد و تکان نمی‌خورد. مرتب چرب می‌کرد و می‌بست، ولی به کسی بروز نمی‌داد.

عصرها از همه‌ی گردان‌ها می‌آمدند حتی خیلی از فرمانده‌ها. زورخانه‌ی گردان المهدی شده بود پاتوق عصرهای بچه‌ها. دیگر دور گود از جمعیت سیاهی می‌زد. یک روز شیخ حسین نجابت‌جو را صدا کردم و به‌ش گفتم«آ شیخ، از این موقعیت به این خوبی که بچه‌ها با این همه شور و شوق جمع می‌شن، بیش‌تر استفاده کن. موقعیت خیلی خوبیه‌ها.»قرار شد از فردا شیخ حسین قبل از دعای آخر ورزش از حاج‌آقا‌ فدایی‌اسلام خواهش کند که یکی دو جمله صحبت کند.

آخر ورزش شیخ حسین می‌گفت: «هرکسی که دوست داره حاج‌آقای فدایی‌اسلام دو کلمه از اهل بیت برامون حرف بزنه، بلند صلوات بفرسته.» جمعیت سیصد چهارصد نفره‌ی دور گود بعد از صلوات ساکت می‌شدند و حاج حسین حدیث می‌گفت؛ یک حدیث کوتاه و دل‌نشین. بعد از چند وقت همین حدیث‌ها شده بودند یکی از جذاب‌ترین برنامه‌های زورخانه.

وقتی داشتیم می‌رفتیم مرحله اول کربلای پنج، دم سوار شدن و توی شلوغی‌های وداع، یک دفعه صدای ضرب زورخانه به گوشم خورد. بچه‌ها جمع شدند دور گود. رفتم داد زدم سر شیخ حسین که «بابا، الان چه وقت این کارهاست.» خیلی با تواضع و انگار که بخواهد التماس کند گفت «جان مولا، اجازه بده. بچه‌ها دارن حال می‌کنن.»

بچه‌ها با همان حالت آماده‌باش با پوتین و بادگیر و فانوسقه رفته بودند وسط گود و می‌چرخیدند. صحنه‌ی خیلی جذابی بود، اما من فقط یک نگاه انداختم و زود راه افتادم که بروم. شیخ حسین دستم را گرفت و گفت «هادی، جان مولا فقط دو دقیقه وایسا این رو نیگا کن.» دیدم حبیب چیذری وسط گود است.

آن‌قدر بچه‌ها به‌ش اصرار کرده بودند که با تجهیزات رفته بود توی گود و پا گرفته بود و می‌چرخید. انگار که این آخرین ورزششان باشد، انگار داشتند با گود زورخانه هم وداع می‌کردند. حبیب که چرخش تمام شد، من را دید و انگار که بخواهد دلیل کارش را بگوید، آرام و سربه زیر گفت «این آخرین چرخ منه. دیگه فرصت نمی‌کنم توی این گود بچرخم.» بعد هم با همه خداحافظی و روبوسی کرد و رفت که نیروهایش را جمع و جور کند.

نویسنده :علیرضا اشتری

نگارنده : admin2 در 1392/6/5 10:36:37
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره اي شيرين ازپرواز با هواپيماي اف ۵

خاطره اي شيرين ازپرواز با هواپيماي اف ۵
محسن رضايي از فرماندهان دوران دفاع مقدس خاطره اي شيرين را درباره پرواز با هواپيماي اف ۵ پيش از عمليات فتح المبين نقل مي كند. 

چند روز پيش از عمليات فتح المبين با مشكلي مواجه شديم، مشكل از اين قرار بود كه دشمن با پيشدستي در يكي از جبهه هاي عمليات در منطقه شوش و ارتفاعات رادار، خود را به رودخانه كرخه رساند و يكي از مناطقي را كه در اختيار داشتيم، تصرف كرد.
بدين ترتيب يكي از بازوهاي اصلي براي انجام عمليات از دست رفت لذا ترديد داشتيم كه در چنين شرايطي عمليات را به انجام برسانيم يا نه؟
فرماندهان لشگر ۷۷ كه تركيبي از ارتش و سپاه بودند بر سر انجام اين عمليات در چنين شرايطي اختلاف نظر داشتند، موافقان لغو عمليات، معتقد بودند با يك بازو نمي توان به جنگ با دشمن رفت، مخالفان نيز مي گفتند، اگر عمليات صورت نگيرد يا به تاخير افتد، احتمال از دست رفتن بازوي ديگر نيز وجود دارد.
لذا جلساتي را با فرماندهان برگزار كرديم اما به نتيجه اي نرسيديم، بنابراين تصميم گرفتيم، براي مشورت نزد امام (ره) برويم.
گفتيم، اگر اين مشورت منجر به انجام عمليات شود، وقت چنداني وجود ندارد لذا بايد يك ساعته خدمت امام برسيم و بازگرديم والا بازوي دوم نيز از دست خواهد رفت، زيرا نور ماه يكي از ابزارهاي كار براي انجام اين عمليات بود و اگر در زمان پيش بيني شده اين كار را انجام نمي داديم، قطعا با مشكل روبرو مي شديم.
فرماندهان گفتند، برادر محسن بايد براي اين كار با هواپيماي جنگي به تهران برود، من هم كه تا آن زمان پروازي را انجام نداده بودم به همراه سرهنگ خلبان حق شناس عازم تهران شديم.
خلبان حق شناس گفت، بايد با اف ۵ آموزشي به تهران برويم لذا در مدت ۱۰ دقيقه آموزش هاي لازم را به من داد و من پس از پوشيدن لباسهاي سنگين خلباني كه ۱۰ تا ۱۲ كيلو به وزنم افزوده بود، به كابين دوم رفتم.
تازه آنجا متوجه شدم پرواز سختي درپيش داريم، هواپيماي روي باند قرار گرفت تا سرعت بگيرد و پرواز كند، وقتي حق شناس به انتهاي باند رسيد، ناگهان اوج گرفت و بلند شد، در اين حالت فشار سنگيني بر من وارد شد و احساس كردم، كسي مثل رستم در حال زدن من است.
خود را محكم نگهداشتم، حق شناس هم مشغول صحبت با من شد، آمدم حرف بزنم، ديدم فشار خلا اجازه باز شدن فكم را نمي دهند با خود فكر كردم من فرمانده سپاه هستم، اگر حرفي نزنم خيلي بد است، فكم را به سختي باز كردم و گفتم، خوبم.
حق شناس مي گفت، فكر مي كردم قادر به صحبت نباشي، پس از دو سه دقيقه وقتي از بالاي سد دز عبور كرديم، حق شناس فرمان را به من داد و گفت، حالا شما برانيد.
گفتم: برادر عزيز! بايد زود برويم خدمت امام و برگرديم، بايد هرچه سريعتر درباره عمليات تصميم گيري كنيم، آموزش را بگذار براي بعد.
گفت: نه، فرمان را رها كرد، من هم آن را گرفتم، با حركت دستهاي من هواپيما بالا و پايين مي رفت،۲۰ دقيقه اي طول كشيد تا به تهران رسيديم.
پس از اينكه خدمت امام رسيديم، ايشان را در جريان مشكل قرار داديم و درخواست استخاره كرديم، امام گفت، نيازي به استخازه نيست، فكرهايتان را بكنيد، اگر به بن بست رسيديد، طلب خير كنيد.
امام وقتي گزارش مرا شنيد، گفت، شما پيروز هستيد، به خدا توكل كنيد، هر چه صبر كردم، امام چيز ديگري بگويد، ديدم نه خبري نيست.
لذا دوباره با اف ۵ به دزفول بازگشتيم، فرماندهان همه جوياي نتيجه اين ديدار شدند و سئوال كردند، چه شد؟، گفتم، امام فقط گفتند، پيروزي از آن شماست.
آن شب را تا نزديكي نماز صبح بيدار مانديم و تصميم خود را گرفتيم، قرار شد به موقع عمليات را انجام دهيم ولو اينكه يك بازوي ما از كار افتاده باشد.
اين چنين شد كه عمليات فتح المبين به آزادسازي دو هزار و ۷۰۰ كيلومترمربع از خاك پاك ايران عزيز منجر شد و در آن ۱۲ تا ۱۳ هزار عراقي به اسارت در آمدند اما پيروزي در اين عمليات را مديون شجاعت ها و رشادت هاي فرماندهان ارتش و سپاه هستيم كه با ايثار و از خودگذشتگي هاي خود آن را رقم زدند. 

منبع : ایرنا

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/5 8:31:30
 
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات دوستان وهمرزمان شهید حسین رنجبر

خاطرات دوستان وهمرزمان شهید حسین رنجبر
یادمه چهارم محرم سال ۶۱ بود که بعد ازمدتها صبرو انتظار نوبت ما رسیده بود تا توفیق حضور در جبهه ها رو پیدا کنیم . اول رفتیم اعزام نیروی سپاه رودبار و از اونجا مستقیم مارو بردند رامسر.

 موقع رفتن و توی مینی بوس ما چهار نفر که از یک روستا و به قول خودمون هم محلی بودیم و از بچگی با هم بزرگ شده و رفیق جون جونی بودیم یک قشقرقی راه انداختیم که نگو و نپرس. شهید حسین رنجبر هم نزدیک ما نشسته بود شورش را درآوردیم و خیلی سرو صدا و شلوغ بازی راه انداختیم.تا بالاخره به رامسر رسیدیم. موقع استقرار نیروها باز هم ما ۴ نفر داخل یک چادر افتادیم و اونجا هم شروع کردیم به شلوغ بازی. دو سه روزس به همین ترتیب گذشت و دیگه علام و آدم از دست ما کلافه شده بودند، تا اینکه یک روز شهید حسین رنجبر اومد پیش ما و با کمال ادب و احترام و بارویی باز و محبت آمیز گفت: بچه ها من هم مثل شما رودباری هستم و خودتون می دونید اینجا رودباری کم نیست، شما که این کار ها رو میک نید باعث میشه که فکر کنن همه رودباری ها اینجوری هستند. شوخی و خنده وبذله گویی خوبه ولی اونهم حدو اندازه ای داره و نباید کاری کنیم که باعث آزارو اذیت دیگران بشه.

البته از اون بزرگوار گفتن بود و از ما شندن و از اون گوش در کردن. خلاصه توی اون یک هفته ای که اونجا بودیم چند بار این قضیه تکرار شد تا اینکه از ظهر روز عاشورا ما و یک تعدادی دیگر از نیروها سوار مینی بوس کردند تا ببرند کردستان.

بین راه وقتی که به لوشان رسیدیم به حدی شلوغ کردیم و دادو فریاد زدیم که شهید حسین رنجبر بلند شدو رفت دم گوش راننده یک چیزی گفت ، راننده ماشین رو زد کنار و اون وقت شهید رنجبر گفت، برادرای محترم! شما! اره شماهارو عرض می کنم بفرمایید پایین و تشریف ببرید منزلتون.

باورمون نمی شد ولی انگار قضیه جدی جدی بود. این که به منت و خواهش افتادیم و گفتیم اشتباه کردیم و قول می دیم که دیگه تکرار نکنیم. خلاصه از ما اصرار و از او انکار که راننده پا در میانی کردو گفت آقای رنجبر شما اینبار ببخشید من ضمانت اونها را می کنم.و ادامه داد: تازه مسئولیت داره.ممکنه خدای نکرده اتفاقی براشون بیافته ما باید همه این نیروها رو صحیح و سالم ببریم کردستان.

این بود که قضیه فیصله پیدا کردو ما هم تا خود سنندج دیگه آروم گرفتیم. از سنندج رفتیم مریوان و اونجا تقسیم شدیم و شهید حسین رنجبر افتاد توی گروه ضربت و دو نفر از ما رفتیم تپه راه خون و دو نفر دیگر هم رفتند طرف شرق مریوان .

دیگه از شهید حسین رنجبر اطلاعی نداشتیم تا اینکه بعد از پایان ماموریت و برگشت به رودبار که متوجه شدم اون بزرگوار به شهادت رسیده و هنوزم که هنوزه وقتی میرم سر مزارش یاد این خاطره می افتم.

راستی تا یادم نرفته بگم که از اون ۵ نفر، دو نفر دیگه به نام های مصیب سرداری و بهرامعلی اسدی به فیض عظمای شهادت رسیدند و من رو سیاه و دوست عزیز رزمنده ام نعمت احمدی لیاقت نداشتیم و هنوز داریم نفس می کشیم. یاد همه شهدای دفاع مقدس و به خصوص شهیدان رنجبر، سرداری و اسدی گرامی باد.

به نقل ازحمید رضا پورکریم

**********************************

من و شهید رنجبر از دوستان خیلی صمیمی و هم کلاسی قدیمی و تقریبا از دبستان تا دبیرستان در کنار هم بودیم. بعد از پیروزی انقلاب که شهید بزرگوار مخزن موسوی سپاه رودبار را تشکیل داد ما هم وارد بسیج شدیم و به عنوان پاسدار ذخیره عضو سپاه شدیم. من به همراه شهید رنجر و آقای میر جمال احمدپور و سهید غلامحسن صورتی و شهید پور رضا و یکسری بچه های دیگر آموزش نظامی را در سپاه رودبار و زیر نظر شهید حجت ا… بیات و آقایان اصغر صیاد شیرازی( برادر امیر شهید صیاد شیرازی) و حافظ رنجبر(بردار بزرگ شهید حسین رنجبر) گذراندیم و در اولین اعزام به جبهه و منطقه غرب کشور با هم بودیم.

شهید بزرگوار به واقع عاشق ائمه اطهار (ع) بود و شور و حال معنوی خاصی داشت و همیشه کارهای عجیب و غریبی انجام می داد.مثلا می رفت و مخفیانه پوتینهای ما را بر می داشت و واکس می زد. موقعی که در یکی از قله های اطراف سر دشت بودیم، بارها و بارها پیش می آمد که دبه های خالی آب را بر می داشت و تنهایی مسافت زیادی را میان آن سرمای سوزناک و زمین پر از برف تا ته دره می رفت و آنها را پر از آب می کرد و به پایگاه می آورد.یک بار هم در آن سرمای وحشتناک و طاقت فرسا در حالیکه با اورکت خوابیده بود ولی به خاطر اینکه یکی از بچه ها خیلی اظهار سردی می کرد، پتوی خودش را روی او انداخته بود.

شهید رنجبر همیشه خنده رو و شاد و شنگول بود. او عاشق اذان زدن بود و هر روز صبح می رفت بیرون سنگر و اذان می گفت .

شهید می گفت:پدرم هم موذن بود و به همین خاطر همیشه آخر اذان یک صلوات نثار روح پدرش می کرد.

به نقل از زکریا قاسمی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/4 12:17:3
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روزی که فرمانده سپاه به خواستگاری رفت

روزی که فرمانده سپاه به خواستگاری رفت
در این گفت‌وگوی دلهره‌آور، از سوابق دانشجویی خودم برایشان گفتم؛ از وظیفه‌ای که در جبهه به عهده‌ام گذاشته‌ شده بود. گفتم: «در حال حاضر فقط یک رزمنده ساده در جبهه هستم و تا وقتی نیاز باشد، در منطقه خواهم ماند». 


سردار محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در سال های دفاع مقدس، به نام نظامی‌اش، «عزیز جعفری» شهرت پیدا کرد؛ کتاب «کالک‌های خاکی» خاطرات شفاهی عزیز جعفری را از زمان تولد تا تابستان 1361 در بر می‌گیرد، که روایت خواندنی او از مراسم خواستگاری‌‌اش در ادامه می‌آید:

                                                              ***

طی دو روزی که مهمان خانواده مهربان بشردوست بودم، چند بار خواستم درخواست خودم را مطرح کنم؛ ولی هر دفعه در لحظه سخن گفتن درباره این موضوع، ناگهان ته دلم خالی می‌شد و جرأت بیان پیدا نمی‌کردم.

روز دوم حضورم در آنجا بالاخره دل به دریا زدم و سرِّ ضمیرم را برای پسر ارشد خانواده آشکار کردم؛ ایشان هم خیلی بزرگوارانه حرف‌هایم را با دقت و حوصله گوش داد و بعد از مشورت با پدر و مادرش در پاسخ به من گفت: «خیلی خوب، فکر می‌کنم لازم باشد اول شما و دختر خانم یکدیگر را ببینید و حرف‌هایتان را بزنید؛ اگر باهم به توافق رسیدید من به سهم خودم تلاش می‌کنم این وصلت پا بگیرد».

در ادامه این گپ و گفت صمیمانه، خود حاج آقا جلسه معارفه‌ای بین من و خواهرشان تشکیل دادند. در این جلسه من یک طرف، حاج آقا طرف دیگر و خواهرشان هم با فاصله‌ای کم، کنار ایشان روی زمین نشستیم. حاج آقا کتاب در دست گرفته بود و وانمود می‌کرد دارد مطالعه می‌کند؛ ما هم باید از این فرصت استفاده می‌کردیم و حرف‌هایمان را می‌زدیم.

یکی از ما دو نفر باید سکوت را می‌شکست و سر صحبت را باز می‌کرد؛ باید هر طور شده یخ جلسه را می‌شکستم؛ این شد که بعد از کلی مِن مِن کردن دلم را به دریا زدم و سن و سال و میزان تحصیلات طرف گفت‌وگو را پرسیدم. ایشان گفت: «نوزده سال دارم و در سال آخر دبیرستان رشته علوم تجربی تحصیل می‌کنم» گفتم: «با توجه به سن شما قاعدتاً باید درستان تا حالا تمام شده باشد، چه شده که تمام نشده؟» گفت: «قبل از انقلاب به خاطر حفظ حجابم یک سال نتوانستم ادامه تحصیل بدهم؛ برای همین هنوز دیپلمم را نگرفتم».

در ادامه این گفت‌وگوی دلهره‌خیز، من هم از سوابق دانشجویی خودم برایشان گفتم؛ از خانواده‌ام که در یزد زندگی می‌کردند و از وظیفه‌ای که در جبهه به عهده‌ام گذاشته‌ شده بود. گفتم: «من دانشجوی رشته معماری‌ام؛ اما در حال حاضر فقط یک رزمنده ساده در جبهه هستم و تا وقتی نیاز باشد، در منطقه خواهم ماند».

بعد در حالی که زیر چشمی حاج آقا بشر دوست را زیر نظر داشتم، رو به خواهرشان گفتم: «به امید خدا، اگر هم روزی جنگ تمام بشود، درسم را ادامه بدهم و مهندس معماری بشوم، اصلاً دوست ندارم داخل شهر بمانم. می‌خواهم بروم روستاها و برای مردم محروم مناطق روستایی خانه و جاده بسازم؛ اگر شما حاضر به ازدواج با من باشید باید خودتان را برای خانه به دوشی و از این روستا به آن روستا رفتن آماده کنید؛ من همسری می‌خواهم که هم سنگر من باشد».

از آنجا که ایشان هم در بسیج سپاه بابلسر فعالیت می‌کرد و هم چند بار برای کارهای سازندگی به روستاها رفته بود، روحیه جهادی خوبی داشت، شرایطم را پذیرفت و حتی مرا برای داشتن چنین ایده‌هایی تحسین کرد.

در پایان گفت‌وگوی دو نفره، هر دو احساس کردیم تفاهم اصولی وجود دارد و می‌توانیم یکدیگر را درک کنیم. بعد از آن جلسه معارفه دیگر معطل نکردم و سریع به تهران برگشتم و تلفنی به خانواده‌ام در یزد تماس گرفتم.

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/4 11:57:15
پنج شنبه 11 تیر 1394  2:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها