0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تسبیحی که پیام آور شهادت بود

تسبیحی که پیام آور شهادت بود
در خواب دیدم خانم سبزپوش نورانی به من تسبیحی دادند که نتوانستم آن را بگیرم وبعد ناخودآگاه صبح که از خواب بلند شدم فکر کردم کسی پشت در است. تسبیحی که در خواب دیده بودم را روی زمین دیدم و وقتی آن را برداشتم انگار به من الهام شد که پسرم شهید شده است.

 

 
 

شهید علی بهارلو اهل روستای«کیکاور رباط کریم» تهران در سال 1349 چشم به جهان گشود. با وجود سن کمی که داشت به جبهه های حق علیه باطل پا گذاشت.

وی در بهمن سال 1364 در عملیات والفجر 8 واقع در اروندکنار به شهادت رسید که بعد از 15 سال پیکر مطهرش به دست خانواده اش رسید.

برادر شهید بهارلو از روزهایی که با برادرش زندگی کرد و روزهایی که او مفقودالاثر بود، می گوید: خانواده ما یک خانواده فرهنگی است. پدرم بازنشسته آموزش و پرورش است، در ابتدا ما در روستای کیکاور رباط کریم زمین های زراعی داشتیم.

پدر و مادرم از اوایل انقلاب در تظاهرات ها شرکت می کردند. در زمان جنگ نیز هر دو آنها عضو بسیج فعال بودند و در زمان جنگ کمک های مردمی را برای جبهه جمع آوری می کردند البته پدرم همزمان در جبهه هم فعال بود و وقتی هم به خانه می آمد مسئولیت کمک های مردمی در پایگاه را به عهده داشت.

علی، فرزند ارشد خانواده پسر باهوش و خلاقی بود. در کارهای کشاورزی به پدرم کمک می کرد. جمع کردن محصول و فروش محصولات کشاورزی به عهده او بود و به موقع جنس ها را فروخته و آنها را تبدیل به پول می کرد.

پدرم بدون او کاری از دستش بر نمی آمد. از طرف دیگر تمام کارهای مسجد محل نیز به عهده وی بود. علی، صوت بسیار زیبا و دلنشینی داشت. همیشه بچه های محل را به امر معروف و نهی از منکر دعوت می کرد به طوری که بعدها شنیدیم کسانی را که هدایت کرده دیگر به سمت خلاف نرفتند.

در درس ها نیز همیشه ممتاز بود. تا اول راهنمایی درس خواند و در جبهه نیز اول دبیرستان را به اتمام رساند. الان هم معلم های او هنوز وقتی ما را می بینند خیلی از هوشیاری و زرنگی او در درس تعریف و تمجید می کنند. علی اردات خاصی به پدر ومادرم داشت و همیشه برای او احترام قائل بود.

علی در ماه رمضان برای سحر فلسفه خاصی داشت که باعث می شد همسایه ها بیدار شوند. صدای رادیو را زیاد می کرد تا مردم برای سحر بیدار شوند و کسی خواب نماند. همسایه ها نیز از این کار او رضایت کامل داشتند. او یک شخصیت شوخ طب داشت و با مردم خیلی صمیمی بود.

با وجود سن کمش اما ذهنی خلاق و فعال داشت

یادم می آید در آن زمان که بمباران هوایی زیاد بود ایشان چراخی را ساخته بودند که با باطری کار می کرد و آن را با بادبادک به هوا می فرستاد. همه فکر می کردند هواپیما در آسمان روستا در چرخش است. وقتی دلیل این کارش را از او پرسیدم، گفت: این کار آنها را مثل برنامه مانور آماده می کند و باعث می شود ترس آنها در مواقعی که حمله های هوایی صورت می گیرد کمتر شود. او با وجود سن کمش اما ذهنی خلاق و فعال داشت.

علی ارادت خاصی به حضرت امام (ره) داشت

یادم می آید زمانی که امام مشکل قلبی داشتند او یک روز صبح شال و کلاه به سر کرده که من دارم میرم به بیمارستانی که امام خمینی بستری هستند تا قلبم را به او بدهم پدرم به او گفت: آخه بچه قلب تو به درد امام نمی خورد او هم گفت: من نهایتا یک فرد عادی در جامعه هستم، ماندنم فایده ندارد. ولی امام به درد جامعه و نظام می خورد. خلاصه سر رفتن نرفتن با پدرم درگیر بود. پدرم آن روز به هر طریقی از رفتن او جلو گیری کرد. اما بعدها که در خبر اعلام کردند حضرت امام (ره) حالشان مساعد شده، ایشان آرامش پیدا کرده و در خانه ماندند.

علی تا 15 سال مفقودالاثر بود

آخرین باری که علی رفت برای ماموریت در عملیات اروند کنار بود. او در همان جا خیلی مظلومانه وبا افتخاربه شهادت رسید ولی تا 15 سال مفقودالاثر بود.

در آنزمان رادیو عراق یک برنامه رادیویی داشت که اسرا در آن صحبت می کردند و شب تا صبح کار خانواده هایی مثل ما گوش کردن کردن به این برنامه بود. مادرم به خاطرنگرانی های زیادی که داشت خوابی دید و گفت: در خواب دیدم خانم سبزپوش نورانی به من تسبیحی دادند که نتوانستم آن را بگیرم و بعد ناخودآگاه صبح که از خواب بلند شدم فکر کردم کسی پشت در است. تسبیحی که در خواب دیده بودم را روی زمین دیدم و وقتی آن را برداشتم انگار به من الهام شد که پسرم شهید شده است که بعد از 15 سال در سال 76 از طریق تفحص پیکر ایشان به ما تحویل داده شد.

پدر و مادرم در طول این سال ها خیلی شب نخوابی و نگرانی داشتند. اوایل گریه و زاری مخفیانه آنها زیاد بود و ازهم فاصله می گرفتند که گریه یکدیگر را نبینند. من اینها را لمس می کردم. به هر حال حق داشتند پسر ارشد خانواده که 16 سال بیشتر نداشت به جبهه رفته بود وهیچ خبری از او نداشتند یک روز می گفتند شهید شده، یک روز می گویند نه اسیر شده و یک روز هم  می گفتند نوار او در صدا و سیماست و باید بروی آن را بشنوی، هیچکدام نتیجه قابل قبولی نداشت. از طرف دیگر رفت و آمدهای مردم ومسئولین وامام جمعه به خانه ما فراوان بود.

بعد از مدتی پدر و مادرم که خودشان را کمی پیدا کردند، خود را وقف مردم کردند و هر کسی در محله و جایی مشکلی داشت به سراغ آنها می آمد. مسئولیت شورای محل و بسیج خواهران را پدر و مادرم به عهده گرفتند، تا شاید این خلا پر شود.

برادرم راهش را اینگونه انتخاب کرده بود و با توجه به اینکه وصیت کرده بود که راه من را ادامه بدهید حداقل کاری که می توانستیم در حق او داشته باشیم این بود که خود را وقف مردم کنیم و این کارها نعمت های زیادی داشت که در زندگی ما برکاتش جاری شد.


(خبرگزاری دفاع مقدس)

 

 

 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دوئل با تانک

دوئل با تانک
حدود 40 روز در عملیات حضور داشت تا اینکه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت ترکش به پهلویش مجروح شد. وقتی که او را با قایق به عقب باز می‌گرداندند تا به اهواز منتقل کنند عراق منطقه را بمباران شیمیایی شدید می‌کند. 

اگرچه بر روی خاطرات «حاج رضا تکمداش» و «ملیحه بختیاری» به دلیل کهولت سن غباری از فراموشی نشسته است اما این پدر و مادر هر جا که احساس می کردند نیاز به توضیح بیشتر در بیان خاطراتشان است حرف های یکدیگر را تکمیل می کردند. آنها درباره فرزندشان عباس تکمداش می گویند: سال 1347 در شهر همدان متولد شد و فرزند اول خانوده ای که چهار دختر و دو پسر دارد،است.

عباس تا سال اول راهنمایی درس خواند و بعد از آن به دلیل آغاز جنگ تحمیلی ترک تحصیل کرد و به عضویت بسیج مسجد محل درآمد تا بتواند به جبهه اعزام شود. دوره های آموزشی را در بسیج و در مساجد «زینبیه»، «امام حسین(ع)» و «مهدیه» گذارند. فقط 14سال داشت که در سال 1361 برای اولین بار از طرف سپاه استان همدان و همراه «ابوالفضل زارعی» پسر خاله اش به غرب کشور و منطقه عملیاتی «چنگوله» رفت. عباس در آن زمان تخریبچی بود و چهارماه در جبهه ماند.


متوجه شدیم که سر فرزندم پس از بازگشت از چنگوله در یکی از عملیات ها که عراقی ها مجبور به عقب نشینی بودند، آسیب دیده است.او برای به غنیمت گرفتن تانک دشمن به داخل کابین آن رفته بود اما در سقف تانک به سرش برخورد کرده بود و متورم شده بود. به همین دلیل مادر شهید «احمد اسکندری» که فرزندش دوست عباس بود برای آنکه ، تورم و درد سرعباس خوب شود کمی حلوا پخت و برایمان آورد تا برای تسکین درد سر عباس استفاده کنیم.

بعد از این واقعه که برای پسرمان پیش آمده بود و علاقه همسرم به عباس، او دیگر اجازه نداد به جبهه برود. حدود سه سال برای اینکه بیکار نباشد و کمک خرج پدرش هم باشد به آلومینیوم کاری مشغول شد. شد یک موتور آبی رنگ داشت که با آن سرکار می رفت. در آن مدت هر از گاهی با دوستانش برای آنکه آمادگی جسمانی خود را حفظ کند به ورزش شنا می پرداخت. در این مدت خیلی کم او را در خانه دیدیم چرا که روز ها سر کار بود و شب ها تا دیر وقت در مسجد فعالیت می کرد.


گفت باید از فرمان رهبرم اطاعت کنم


عباس حدود 18 ساله که شد علی رغم موافق نبودن پدرش بار دیگر به جبهه رفت.می گفت: «امام گفته که حضور در جبهه واجب کفایی است ، من هم از این فرمان رهبرم باید اطاعت کنم.» برای همین سال 1364 برای دومین مرتبه به جبهه اعزام شد و در عملیات «والفجر8» (فتح فاو) شرکت کرد.

خمپاره ای که عباس را آسمانی کرد

حدود 40 روز در این عملیات حضور داشت تا اینکه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت ترکش به پهلویش مجروح شد. وقتی که او را با قایق به عقب باز می گرداندند تا به اهواز منتقل کنند عراق منطقه را بمباران شیمیایی شدید می کند. این مساله باعث می شود تا او به شهادت برسد. البته اگر زنده می ماند احتمال اینکه قطع نخاع شود زیاد بود چون به گفته «حبیب عباسی» یکی از دوستانش که قایقران بود و لحظه شهادت در کنارش حضور داشت، پهلوی فرزندم به شدت مجروح شده بود.

آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشتم پیکرش را اشتباهی به مشهد بردند

روز 18 اسفندماه سال 1366خبر شهادت او را دریافت کردیم. پیش از آن پیکر او اشتباهی به مشهد رفته بود اما با توجه به پلاک وسایلش بار دیگر به همدان منتقل شد. در آن روز پیکر دو تن از دوستانش هم تشییع شد و در کنار مزار عباس به خاک سپرده شدند.



نکته قابل توجه درباره خبر شهادت عباس این بود که تقریبا آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشتم چرا که دو روز قبل از شهادتش، خواب دیدم در می زنند. رفتم در را باز کردم و دیدم یک سرباز سرکوچه و دیگری انتهای کوچه ایستاده و دیگری هم زنگ منزل مان را زده است. پرسیدم شما در زدید؟ سرباز گفت: « بله». پرسیدم کاری دارید: بی مقدمه جواب داد: «مادر، پسرت شهید شد». نگران شده بودم. به سمت یکی از اتاق های دویدم و پدر عباس را صدا زدم اما ناگهان از خواب بیدار شدم.

خواب قبل از تولد عباس

حدود یک سال قبل از تولدش در منزلمان به صدا درآمد. رفتم دیدم یک آقایی نورانی داخل منزل شد و بیرون رفت. بعد از او دو خانم آمدند. یکی از آنها پرسید:«خانم حامله ای؟» گفتم: «نه».آن زن گفت:«خدا به شما یک فرزند می دهد. اسم او را حسین بگذارید و در منزلتان روضه برگزار کنید. ماه محرم سال بعد فرزندم به دنیا آمد اما پدرش گفت نمی شود نامش حسین باشد چون اسم برادرم هم حسین است.به همین دلیل نام عباس را برایش انتخاب کردیم.از آن زمان تاکنون 45 سال است که هر سال سه روز روضه در خانه برگزار می کنیم. عباس هم اگر شهید نمی شد قصد داشت تا هر سال یک روز به روزهای روضه اضافه کند تا به 10 روز در سال برسد اما شهید شد. بعد از شهادتش موتورش را به یکی از دوستانش هدیه دادم.

پیکر شهید عباس تکمداش در گلزار شهدای شهر همدان قرار دارد.

(ایسنا)
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 9:28:45
 
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تسبیحی که پیام آور شهادت بود

تسبیحی که پیام آور شهادت بود
در خواب دیدم خانم سبزپوش نورانی به من تسبیحی دادند که نتوانستم آن را بگیرم وبعد ناخودآگاه صبح که از خواب بلند شدم فکر کردم کسی پشت در است. تسبیحی که در خواب دیده بودم را روی زمین دیدم و وقتی آن را برداشتم انگار به من الهام شد که پسرم شهید شده است.

 

 
 

شهید علی بهارلو اهل روستای«کیکاور رباط کریم» تهران در سال 1349 چشم به جهان گشود. با وجود سن کمی که داشت به جبهه های حق علیه باطل پا گذاشت.

وی در بهمن سال 1364 در عملیات والفجر 8 واقع در اروندکنار به شهادت رسید که بعد از 15 سال پیکر مطهرش به دست خانواده اش رسید.

برادر شهید بهارلو از روزهایی که با برادرش زندگی کرد و روزهایی که او مفقودالاثر بود، می گوید: خانواده ما یک خانواده فرهنگی است. پدرم بازنشسته آموزش و پرورش است، در ابتدا ما در روستای کیکاور رباط کریم زمین های زراعی داشتیم.

پدر و مادرم از اوایل انقلاب در تظاهرات ها شرکت می کردند. در زمان جنگ نیز هر دو آنها عضو بسیج فعال بودند و در زمان جنگ کمک های مردمی را برای جبهه جمع آوری می کردند البته پدرم همزمان در جبهه هم فعال بود و وقتی هم به خانه می آمد مسئولیت کمک های مردمی در پایگاه را به عهده داشت.

علی، فرزند ارشد خانواده پسر باهوش و خلاقی بود. در کارهای کشاورزی به پدرم کمک می کرد. جمع کردن محصول و فروش محصولات کشاورزی به عهده او بود و به موقع جنس ها را فروخته و آنها را تبدیل به پول می کرد.

پدرم بدون او کاری از دستش بر نمی آمد. از طرف دیگر تمام کارهای مسجد محل نیز به عهده وی بود. علی، صوت بسیار زیبا و دلنشینی داشت. همیشه بچه های محل را به امر معروف و نهی از منکر دعوت می کرد به طوری که بعدها شنیدیم کسانی را که هدایت کرده دیگر به سمت خلاف نرفتند.

در درس ها نیز همیشه ممتاز بود. تا اول راهنمایی درس خواند و در جبهه نیز اول دبیرستان را به اتمام رساند. الان هم معلم های او هنوز وقتی ما را می بینند خیلی از هوشیاری و زرنگی او در درس تعریف و تمجید می کنند. علی اردات خاصی به پدر ومادرم داشت و همیشه برای او احترام قائل بود.

علی در ماه رمضان برای سحر فلسفه خاصی داشت که باعث می شد همسایه ها بیدار شوند. صدای رادیو را زیاد می کرد تا مردم برای سحر بیدار شوند و کسی خواب نماند. همسایه ها نیز از این کار او رضایت کامل داشتند. او یک شخصیت شوخ طب داشت و با مردم خیلی صمیمی بود.

با وجود سن کمش اما ذهنی خلاق و فعال داشت

یادم می آید در آن زمان که بمباران هوایی زیاد بود ایشان چراخی را ساخته بودند که با باطری کار می کرد و آن را با بادبادک به هوا می فرستاد. همه فکر می کردند هواپیما در آسمان روستا در چرخش است. وقتی دلیل این کارش را از او پرسیدم، گفت: این کار آنها را مثل برنامه مانور آماده می کند و باعث می شود ترس آنها در مواقعی که حمله های هوایی صورت می گیرد کمتر شود. او با وجود سن کمش اما ذهنی خلاق و فعال داشت.

علی ارادت خاصی به حضرت امام (ره) داشت

یادم می آید زمانی که امام مشکل قلبی داشتند او یک روز صبح شال و کلاه به سر کرده که من دارم میرم به بیمارستانی که امام خمینی بستری هستند تا قلبم را به او بدهم پدرم به او گفت: آخه بچه قلب تو به درد امام نمی خورد او هم گفت: من نهایتا یک فرد عادی در جامعه هستم، ماندنم فایده ندارد. ولی امام به درد جامعه و نظام می خورد. خلاصه سر رفتن نرفتن با پدرم درگیر بود. پدرم آن روز به هر طریقی از رفتن او جلو گیری کرد. اما بعدها که در خبر اعلام کردند حضرت امام (ره) حالشان مساعد شده، ایشان آرامش پیدا کرده و در خانه ماندند.

علی تا 15 سال مفقودالاثر بود

آخرین باری که علی رفت برای ماموریت در عملیات اروند کنار بود. او در همان جا خیلی مظلومانه وبا افتخاربه شهادت رسید ولی تا 15 سال مفقودالاثر بود.

در آنزمان رادیو عراق یک برنامه رادیویی داشت که اسرا در آن صحبت می کردند و شب تا صبح کار خانواده هایی مثل ما گوش کردن کردن به این برنامه بود. مادرم به خاطرنگرانی های زیادی که داشت خوابی دید و گفت: در خواب دیدم خانم سبزپوش نورانی به من تسبیحی دادند که نتوانستم آن را بگیرم و بعد ناخودآگاه صبح که از خواب بلند شدم فکر کردم کسی پشت در است. تسبیحی که در خواب دیده بودم را روی زمین دیدم و وقتی آن را برداشتم انگار به من الهام شد که پسرم شهید شده است که بعد از 15 سال در سال 76 از طریق تفحص پیکر ایشان به ما تحویل داده شد.

پدر و مادرم در طول این سال ها خیلی شب نخوابی و نگرانی داشتند. اوایل گریه و زاری مخفیانه آنها زیاد بود و ازهم فاصله می گرفتند که گریه یکدیگر را نبینند. من اینها را لمس می کردم. به هر حال حق داشتند پسر ارشد خانواده که 16 سال بیشتر نداشت به جبهه رفته بود وهیچ خبری از او نداشتند یک روز می گفتند شهید شده، یک روز می گویند نه اسیر شده و یک روز هم  می گفتند نوار او در صدا و سیماست و باید بروی آن را بشنوی، هیچکدام نتیجه قابل قبولی نداشت. از طرف دیگر رفت و آمدهای مردم ومسئولین وامام جمعه به خانه ما فراوان بود.

بعد از مدتی پدر و مادرم که خودشان را کمی پیدا کردند، خود را وقف مردم کردند و هر کسی در محله و جایی مشکلی داشت به سراغ آنها می آمد. مسئولیت شورای محل و بسیج خواهران را پدر و مادرم به عهده گرفتند، تا شاید این خلا پر شود.

برادرم راهش را اینگونه انتخاب کرده بود و با توجه به اینکه وصیت کرده بود که راه من را ادامه بدهید حداقل کاری که می توانستیم در حق او داشته باشیم این بود که خود را وقف مردم کنیم و این کارها نعمت های زیادی داشت که در زندگی ما برکاتش جاری شد.


(خبرگزاری دفاع مقدس)

 

 

 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دوئل با تانک

دوئل با تانک
حدود 40 روز در عملیات حضور داشت تا اینکه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت ترکش به پهلویش مجروح شد. وقتی که او را با قایق به عقب باز می‌گرداندند تا به اهواز منتقل کنند عراق منطقه را بمباران شیمیایی شدید می‌کند. 

اگرچه بر روی خاطرات «حاج رضا تکمداش» و «ملیحه بختیاری» به دلیل کهولت سن غباری از فراموشی نشسته است اما این پدر و مادر هر جا که احساس می کردند نیاز به توضیح بیشتر در بیان خاطراتشان است حرف های یکدیگر را تکمیل می کردند. آنها درباره فرزندشان عباس تکمداش می گویند: سال 1347 در شهر همدان متولد شد و فرزند اول خانوده ای که چهار دختر و دو پسر دارد،است.

عباس تا سال اول راهنمایی درس خواند و بعد از آن به دلیل آغاز جنگ تحمیلی ترک تحصیل کرد و به عضویت بسیج مسجد محل درآمد تا بتواند به جبهه اعزام شود. دوره های آموزشی را در بسیج و در مساجد «زینبیه»، «امام حسین(ع)» و «مهدیه» گذارند. فقط 14سال داشت که در سال 1361 برای اولین بار از طرف سپاه استان همدان و همراه «ابوالفضل زارعی» پسر خاله اش به غرب کشور و منطقه عملیاتی «چنگوله» رفت. عباس در آن زمان تخریبچی بود و چهارماه در جبهه ماند.


متوجه شدیم که سر فرزندم پس از بازگشت از چنگوله در یکی از عملیات ها که عراقی ها مجبور به عقب نشینی بودند، آسیب دیده است.او برای به غنیمت گرفتن تانک دشمن به داخل کابین آن رفته بود اما در سقف تانک به سرش برخورد کرده بود و متورم شده بود. به همین دلیل مادر شهید «احمد اسکندری» که فرزندش دوست عباس بود برای آنکه ، تورم و درد سرعباس خوب شود کمی حلوا پخت و برایمان آورد تا برای تسکین درد سر عباس استفاده کنیم.

بعد از این واقعه که برای پسرمان پیش آمده بود و علاقه همسرم به عباس، او دیگر اجازه نداد به جبهه برود. حدود سه سال برای اینکه بیکار نباشد و کمک خرج پدرش هم باشد به آلومینیوم کاری مشغول شد. شد یک موتور آبی رنگ داشت که با آن سرکار می رفت. در آن مدت هر از گاهی با دوستانش برای آنکه آمادگی جسمانی خود را حفظ کند به ورزش شنا می پرداخت. در این مدت خیلی کم او را در خانه دیدیم چرا که روز ها سر کار بود و شب ها تا دیر وقت در مسجد فعالیت می کرد.


گفت باید از فرمان رهبرم اطاعت کنم


عباس حدود 18 ساله که شد علی رغم موافق نبودن پدرش بار دیگر به جبهه رفت.می گفت: «امام گفته که حضور در جبهه واجب کفایی است ، من هم از این فرمان رهبرم باید اطاعت کنم.» برای همین سال 1364 برای دومین مرتبه به جبهه اعزام شد و در عملیات «والفجر8» (فتح فاو) شرکت کرد.

خمپاره ای که عباس را آسمانی کرد

حدود 40 روز در این عملیات حضور داشت تا اینکه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت ترکش به پهلویش مجروح شد. وقتی که او را با قایق به عقب باز می گرداندند تا به اهواز منتقل کنند عراق منطقه را بمباران شیمیایی شدید می کند. این مساله باعث می شود تا او به شهادت برسد. البته اگر زنده می ماند احتمال اینکه قطع نخاع شود زیاد بود چون به گفته «حبیب عباسی» یکی از دوستانش که قایقران بود و لحظه شهادت در کنارش حضور داشت، پهلوی فرزندم به شدت مجروح شده بود.

آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشتم پیکرش را اشتباهی به مشهد بردند

روز 18 اسفندماه سال 1366خبر شهادت او را دریافت کردیم. پیش از آن پیکر او اشتباهی به مشهد رفته بود اما با توجه به پلاک وسایلش بار دیگر به همدان منتقل شد. در آن روز پیکر دو تن از دوستانش هم تشییع شد و در کنار مزار عباس به خاک سپرده شدند.



نکته قابل توجه درباره خبر شهادت عباس این بود که تقریبا آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشتم چرا که دو روز قبل از شهادتش، خواب دیدم در می زنند. رفتم در را باز کردم و دیدم یک سرباز سرکوچه و دیگری انتهای کوچه ایستاده و دیگری هم زنگ منزل مان را زده است. پرسیدم شما در زدید؟ سرباز گفت: « بله». پرسیدم کاری دارید: بی مقدمه جواب داد: «مادر، پسرت شهید شد». نگران شده بودم. به سمت یکی از اتاق های دویدم و پدر عباس را صدا زدم اما ناگهان از خواب بیدار شدم.

خواب قبل از تولد عباس

حدود یک سال قبل از تولدش در منزلمان به صدا درآمد. رفتم دیدم یک آقایی نورانی داخل منزل شد و بیرون رفت. بعد از او دو خانم آمدند. یکی از آنها پرسید:«خانم حامله ای؟» گفتم: «نه».آن زن گفت:«خدا به شما یک فرزند می دهد. اسم او را حسین بگذارید و در منزلتان روضه برگزار کنید. ماه محرم سال بعد فرزندم به دنیا آمد اما پدرش گفت نمی شود نامش حسین باشد چون اسم برادرم هم حسین است.به همین دلیل نام عباس را برایش انتخاب کردیم.از آن زمان تاکنون 45 سال است که هر سال سه روز روضه در خانه برگزار می کنیم. عباس هم اگر شهید نمی شد قصد داشت تا هر سال یک روز به روزهای روضه اضافه کند تا به 10 روز در سال برسد اما شهید شد. بعد از شهادتش موتورش را به یکی از دوستانش هدیه دادم.

پیکر شهید عباس تکمداش در گلزار شهدای شهر همدان قرار دارد.

(ایسنا)
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 9:28:45
 
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اين بچه، فرمانده‌ي گردان تخريبه

اين بچه، فرمانده‌ي گردان تخريبه
فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت مي‌كرد. وظايف را تقسيم مي‌كرد و گروه‌ها يكي يكي توجيه مي‌شدند. يك دفعه يادش آمد بايد خبري را به قرارگاه برساند. 
سرش را چرخاند؛ پسر بچه‌اي بسيجي را توي جمع ديد. گفت: «تو پاشو با اون موتور سريع برو عقب اين پيغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگويد موتورسواري بلد نيستم، ولي فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دويد سمت موتور، موتور را توي دست گرفت و شروع كرد به دويدن. صداي خنده‏ي همه‏ ي رزمنده‌ها بلند شد.

 ***

يك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوري آن جلو مانده؛ آرپي‌چي‌زن‌ها را صدا زدند.
آن‌قدر شليك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكريز رسيد، پرسيديم كجا بودي؟
گفت: «ديشب كه رفتيم جلو، خوابم برده بود. تقصير مادرمه؛ از بس به ما زور مي‌كرد سرشب بخوابيم، بد عادت شديم.»

 ***
داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسه‌اس.»
يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرمانده‌ي گردان تخريبه.»

***

كنكور كه داديم، آمد در خانه‌مان و گفت برويم. دستم را گرفت و برد. ثبت نام و بعد هم اعزام. توي منطقه، وقتي پرسيدند كجا مي‌خواهيد برويد، زود گفت: «تخريب».
با آرنج، آرام زدم به پهلويش. از چادر كه بيرون آمديم، گفتم: «ديوونه! چرا گفتي تخريب؟»
گفت: «آخه اينجا نزديك‌تره.»


منبع : http://hamblogi.ir

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/12 10:5:25
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جشن پتو!

جشن پتو!
فاو بودیم! 

بچه ها سنگر رو گذاشته بودند رو سرشون، که یوسفی گفت:" اومد! ساکت باشین!".
علیرضا، پتویی برداشت و دوید، ایستاد دم در سنگر.
یوسفی دوباره اومد و گفت:" حالا میاد".
لحظه ای گذشت. صدای پای کسی اومد که پیچید داخل راهرو سنگر. سعید برقو خاموش کرد.
سنگر، تاریک تاریک شد.
صدای پا نزدیکتر شد. کسی داخل سنگر شد. علیرضا داد زد: یا علی! و پتو رو انداخت رو سرشو کشیدش وسط سنگر.

بچه ها گفتند:" هورا! و ریختند روش. می دویدن و می پریدن روش!می گفتند:" دیگه برای کسی جشن پتو می گیری؟آقا محمدرضا!".
لحظه ای گذشت؛ اما صدای محمدرضا درنیومد.
سعید برقو روشن کرد و گفت:" بچه ی مردمو کشتید!".
و بچه ها رو یکی یکی کشید عقب. کسی که زیر پتو بود، تکونی خورد. خسروان گفت:" زنده است بچه ها".
دوباره بچه ها هورا کردند و ریختند روش.
جیغ و داد می کردند که محمدرضا داخل سنگر شد.

همه خشکشون زد. نفس ها تو گلوهامون گیر کرد. همه زل زدند به محمدرضا و نمی دونستند چی بگند و چیکار کنند؛ که محمدرضا گفت:" حاج آقا حجتی اومد تو سنگر و شما اینقدر سرو صدا می کنید. از فرمانده هم خجالت نمی کشید!؟".
حرفش تمام نشده بود که همه یه متر رفتند عقب. 
چیزی نمانده بود که همه سکته کنیم.
گیج و منگ نگاه هم می کردیم؛ که حاجی از زیر پتو اومد بیرون و از سنگر خارج شد.

منبع : http://hamblogi.ir
 

 

 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که مظلومانه به آرزویش رسید

شهیدی که مظلومانه به آرزویش رسید
در يكي از روزها كه براي تشييع جنازه همرزمش آماده شد مي‌گفت: كاش روزي فرارسد كه بگويند براي تشييع جنازه من مي‌آيند. كاش آن روز بيايد... 

شهيد علي زارع بيدكي یکی از شهدای ترور استان یزد به شمار می رود که به دست مزدوران كوموله در مسجدی در استان کردستان مظلومانه در سال 1361 به شهادت رسید.

وی در سال 1342در شهرستان مهریز به دنیا آمد، تا سن 5 سالگي به تعليم و آموزش قرآن پرداخت و سپس به مدرسه رفت، پس از مدتي به همراه برادران خود به تهران رفت و مشغول كار بنايي شد و هنگام بازگشت به پدر در كار كشاورزي كمك مي‌كرد. وي در سال 1361 به جبهه اعزام شد و مدت 3 ماه در كرمان و 3 ماه هم در كردستان از آرمانهای میهنش دفاع می کرد.

اين شهيد عزيز در خانه با اعضاي خانواده برخورد خوبي داشت و با قرآن مأنوس بود و آن را تلاوت مي‌كرد. مقيد به نماز و روزه و خمس بود و در كلاس‌هاي عقيدتي و احكام و مداحي شركت مي‌كرد تا روح خود را با تعاليم جان‌بخش دين بيارايد.

 

کاشی های مسجد یادآور خاطراتی از شهید

روزي علي از خدمت برگشته بود و در حال چسباندن كاشي‌هاي آشپزخانه بود. در روي يكي از اين كاشي‌ها نوشته شده بود «النظافه من الايمان» و او به مادر سفارش مي‌كند: سعي كن هميشه خانه را تميز نگه‌‌داري و سعي كن قلبت را نيز هميشه پاك نگه‌‌داري و بار ديگر مي‌گويد در تزكيه نفس بكوشيد تا در مقابل خداوند سربلند باشيد... .

مادرش افزود: يكي از يادگاري‌هاي پسرم چسباندن كاشي‌هاي مسجد محله‌مان است كه هر وقت به آن‌ها نگاه مي‌كنم به ياد او مي‌افتم.

 

در اندوه بهشتي

يكي از مرخصي‌هايش مصادف با شهادت شهيد بهشتي بود، او خطاب به خانواده گفت مي‌دانيد امروز يك رادمرد اسلام را با يارانش به شهادت رساندند و آن‌ها گفتند بله اين خبر ناراحت‌ كننده را شنيده‌ايم و مادر مي‌گويد: امروز در عوض 72 مادر نيز پسر آورده‌اند شايد جاي آن‌ها را پر كنند. شهيد تبسمي كرد و گفت محال است هيچ كس به پاي مقام والاي بهشتي نمي‌رسد. به راستي كه به قول امام راحل بهشتي يك امت بود و مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان بود...

 

شوخ‌طبعي در جبهه

شهيد براي مادر تعريف مي‌كند: وقتي تازه به خدمت رفته ‌بوديم وسايل ضروري نداشتيم. وقتي با دوستان مشغول خوردن هندوانه بوديم بعد از مدتي يك نفر به ما گفت براي گرفتن ناهار برويم و تازه متوجه شديم كه ظرف غذا با خود نياورديم و آن روز لذيذ‌ترين غذا را در همان پوست‌هاي هندوانه خورديم شايد آن روز بهترين روز زندگي من بود...

 

در آرزوي شهادت

در يكي از روزها كه براي تشييع جنازه همرزمش آماده شد مي‌گفت: كاش روزي فرارسد كه بگويند براي تشييع جنازه من مي‌آيند. كاش آن روز بيايد...

آري آرزوي او محقق شد و اين شيفته شهادت، به فوز عظيم دست يافت.
 


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/12 9:46:44
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آمدم گرمی پولاد گداخته در کوره جنگ را بر بدنم لمس کنم

آمدم گرمی پولاد گداخته در کوره جنگ را بر بدنم لمس کنم
شهید کیخسرو علی‌نجفی پیشنهاد ماندن در پشت جبهه را رد کرد و گفت: آمده‌ام تا گرمی پولاد گداخته را در کوره جنگ بر بدنم لمس کنم.
 

 

 

در دنیایی که ارزش‌ها رفته رفته در زیر غباری از فراموشی فرو می‌روند و ظواهر فریبنده دنیای رو به زوال در صدر جدول قرار می‌گیرد، ترویج فرهنگ شهادت و زنده‌ نگه‌داشتن یاد و خاطره شهدا بهترین راهی است که می‌تواند از انحراف جامعه و اضمحلال معنویت‌ها جلوگیری کند.

 

شهید کیخسرو علی‌نجفی سال 1346 در روستای صادق‌آباد از توابع شهرستان بیجار در خانواده‌ای متدین دیده به جهان گشود تا با تولدش روشنی‌بخش دیدگان منتظر والدینش باشد.

روزهای شیرین کودکی را هنوز سپری نکرده بوده که دست اجل او را از سایه‌سار محبت پدر محروم کرد و مادر حضانت و سرپرستی و تربیتش را عهده‌دار شد.

دوران ابتدایی را در روستای زادگاهش به عنوان شاگرد ممتاز به پایان رساند و برای ادامه تحصیل عازم شهر بیجار شد و مقطع راهنمایی را هم در تنگنا و فشار مالی و با طی فرسنگ‌ها راه از محل زادگاهش در این شهر به پایان رساند.

برای ادامه تحصیل به محض ورود به مقطع دبیرستان شد، راهی تهران شد تا در کنار برادر بزرگش هم تحصیل کند و هم با اشتغال به کار باری از دوش خانواده بردارد.

با پشتکاری قوی زندگی در غربت را آغاز کرد، روزها کار می‌کرد و شب‌ها به تحصیل می‌پرداخت.

شهید علی‌نجفی از ایمانی قوی و اراده‌ای پولادین برخوردار بود و توانست در سال 1364 دیپلم بگیرد.

این جوان با ایمان علی‌رغم کار و تحصیل همزمان از مطالعه هم غافل نبود و هر وقت فرصتی به دست می‌آورد، کتاب‌های مذهبی را مطالعه می‌کرد از این رو اطلاعات زیادی در حوزه دینی و سایر مسائل داشت.

دوران دبیرستان را که به پایان رساند اطرافیان او را تشویق به شرکت در کنکور کردند، اما او ضمن احترام به پیشنهاد آنان گفت: قصد دارم وارد دانشگاه جبهه شوم و به تفسیر غزل‌های عشق و دلدادگی بنشینم.

*قصد ماندن در پشت جبهه را ندارم

با این اندیشه خود را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اسلام‌ شهرمعرفی کرد وبرای طی دوره آموزش به کرج اعزام شد. دیانت، پاکدامنی، تقوا وصداقت کیخسرو موجب شد، بعد از اتمام آموزش‌ها مسئولین از او بخواهند در قسمت اداری سپاه به خدمت بپردازد، اما او به صراحت با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت: آمده‌ام تا گرمی پولاد گداخته را در کوره جنگ بر بدنم لمس کنم، لذا به هیچ وجه قصد ماندن در پشت جبهه را ندارم.

*قسم خورد دینش به انقلاب را با خون خود امضا کند

شهید علی‌نجفی برای رسیدن به این هدف از طریق لشگر سیدالشهدا(ع) عازم منطقه جنوب شد و در بیمارستان شهید کلانتری شهر اندیمشک به عنوان پزشک‌یار مشغول گذراندن دوره‌های آموزشی شد و در همان زمان طی نامه‌ای به برادرش از اینکه سعادت حضور در خط اول را پیدا نکرده است، شکایت کرد، اما قسم خورد که باید دینش را به انقلاب با خون امضا کند.

21  فروردین ماه سال 1366در فصل رویش دوباره زمین، در عملیات کربلای 8 در دشت "تفتیده شلمچه" در مشهد شهدای مظلوم خوزستان خون پاکش را برای دفاع از آرمان‌های انقلاب در طبق اخلاص نهاد و آسمانی شد.

وی جان را شایسته پرواز در ملکوت میدانست و ماندن در دنیا و گرفتاری به زواید آن را محرومیت از بهشت عدن الهی تلقی می‌کرد.

پرهیز از دنیا و تعلقات آن از مهم‌ترین مسائلی است، که شهید کیخسرو در وصیت‌نامه‌اش به آن تاکید کرده و از خداوند می‌خواهد بین او و دنیا انس و الفتی برقرار نکند.

*شهید در وصیت‌نامه‌اش خطاب به مادرش می‌گوید

ای مادر گرامی! ای کسی که در زندگی جوانی و وجود خود را وقف ما کردی! نمی‌توان از تو بخاطر زحمات قدردانی کنم، جز با این کار که اگر خداوند فیض شهادت را نصیبم گردانید، تورا مادر شهید سازم و خداوند ثواب آن را نصیب تو گرداند.

برادرانم را به تقوی و دوری از دنیا و اطاعات نکردن از نفس عماره و مطیع امر خدا بودن سفارش می‌کنم.

انصاف نیست خاموش باشیم و کربلای حسین در دست شیطان‌ها باشد.

وی در بخش دیگری از وصیت‌نامه خویش آورده است؛ انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) به عنوان ادامه حرکت انبیا و ایئمه اطهار و در زمان غیبت کبری به عنوان یگانه حکومتی است که در جهت تحقق آرمان‌ اسلام و زمینه‌ساز ظهور حضرت مهدی(عج) تلاش می‌کند.

وی امروز انصاف نیست، که ما دست روی دست بگذایم و ببینیم قدس شریف در دست صهیونیست‌ها و کربلای حسین در دست شیطان‌ها باشد!

*پیوسته از شهید و شهادت صحبت می‌کرد

شهید کیخسرو سعادت شرکت در دو عملیات مهم کربلای چهار و پنج را پیدا کرده بود و از اینکه لایق حضور در بارگاه اقدس الهی نشده بود، اظهار نگرانی می‌کرد، او پیوسته از شهید و شهادت صحبت می‌کرد و چون قریحه‌ای در سرودن و دستی بر قلم داشت، نوشته‌های فراوانی در زمینه جایگاه شهید و شهادت از خود به یادگار گذاشته است که با کمی تفکر و تعمل در آن‌ها به خوبی می‌توان عشق قلبی شهید به رسیدن به مقام شهادت را لمس کرد.

اشعار و متون زیبای به یادگار مانده از شهید کیخسرو را می‌توان در یک کلام "شهادت نامه" نامید.

"شهید کسی است که بندهای مادی را از دست و پای خویش برداشته و به مقام شهود رسیده است، شهید به جایگاهی رسیده است که خریدارش خداوند است و خونبهای او بهشت".

بیت‌الغزل ایثارگری و جانفشانی‌های شهدای غیور و از جان گذشته ایران اسلامی به ویژه شهدای خاموش خطه خونرگ کردستان با شهادت شهید شهید کیخسرو علی‌نجفی به پایان نمی‌رسد و این غزل برای بقا و ماندگاری همیشگی اسلام و انقلاب در تار و پود این سرزمین همواره جاری است.

گزارش از شیرین مرادی
فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/12 8:55:18
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من «علی موحدم» کُد مُد بیلمیرم

من «علی موحدم» کُد مُد بیلمیرم
شهید موحد یک عادتی که داشت پشت بی‌سیم با کد حرف نمی‌زد. یکی از بچه‌ها می‌گفت: دیدم علی پشت بی‌سیم راحت حرف می زند. گفتم: برادر چی میگی؟! با کد صحبت کن. گفت: من موحدم، کد مد هم بیلمیرم.
 

در هشت سال دفاع مقدس حوادثی رخ داده است که بسیاری از آن لحظه‌ها برای همیشه در تاریخ محبوس خواهد شد و کسی نمی‌تواند از آن با خبر شود. چرا که اغلب افرادی که در حین ماجرا حضور داشته‌اند یا شهید شدند و یا به نوعی از دنیا رفته‌اند. اما وقایع دیگری هم هست که در دل رزمندگانی است که هنوز به لطف خدا در قید حیات هستند و می‌توان در مورد جنگ از آنها پرسید. افرادی که رسالت‌شان ثبت آن دوره طلایی ملت ایران و ایثار فرزندانی است که در گمنامی به خون خود غلتیدند تا ذره ای از خاک کشورشان را به دشمن ندهند.

گفتگوی بهزاد کتیرایی با فارس :

 

 

*عملیاتی که مورد توجه قرار گرفت

موفقیت در عملیات بازی دراز به لحاظ نظامی مهم بود و این پیروزی بسیار مورد توجه امام(ره)، شهید بهشتی و دیگر مسئولین قرار گرفت. به همین خاطر برای اینکه رزمندگان را خوشحال کنند و در حقیقت خسته نباشیدی بگویند برنامه دیدار با امام تدارک دیده شد. خوب ملاقات با امام بهترین چیزی بود که می‌توانستند با آن بچه‌ها را خوشحال کنند. از جمله کسانی که آن روز آمدند دست بوس امام، شهید حاج بابا، شهید حسین طاهری، شهید علی موحددانش بودند.

*شهید حاج بابا واقعا یک اسطوره بود

بنده توفیق این را داشتم که در جبهه با عزیزان زیادی برخورد داشته باشم از جمله شهید حاج بابا. او واقعا یک فرمانده و به لحاظ نظامی فردی کار بلد و شجاع بود. انگار از هیچ چیزی نمی‌ترسد، اسلحه کلاش را می انداخت روی دوشش و با چندین عراقی می‌جنگید. یک معاون افغانی هم داشت به نام سبزه‌بین که او هم انسان جالبی بود. شهید حاج بابا حتی در تاریکی شب سرش را پایین نمی‌آورد و دلاورانه می‌جنگید. کردها بسیار به شهید حاج بابا علاقمند بودند. او واقعا یک اسطوره بود.

*عرفان واقعی خانقاهش بازی دراز است

شهید بهشتی وقتی با بچه‌های بازی دراز دیدار می‌کند و احوالات عرفانی آنان را می‌بیند جمله ای را می‌گوید که: «عرفان واقعی خانقاهش بازی دراز است» اما تعبیر خانقاه برای برخی ها اشتباه جا افتاد. منظور او خانقاه یعنی محلی برای هو کشیدن نیست. بلکه منظور معنی مجازی این مکان است که در اشعار شعرای بزرگ هم به کار رفته است. بازی دراز واقعا ارتفاعات صعب العبوری بود و بچه‌ها اگر ایمانشان نبود قدرت دیگری برای فتح آن منطقه نداشتند.

*آب خوردن با طعم قورباغه!

بعد از عملیات بازی دراز اول ما را فرستادند برای حفاظت فرودگاه. حدودا دو ماه گذشته بود و ماه رمضان را می‌گذراندیم که شنیدیم حمله بازی دراز دوم قرار است انجام شود. هدف این عملیات فتح قله‌های 1300 و 1350 بود. حمله را شروع می‌کردیم در حالی که شهید محسن وزواییفرماندهمان بود و علی موحد هم بود.

بالا رفتن از آن صخره‌ها خیلی وحشتناک بود. هوا تقریبا گرگ و میش شده بود که برخورد کردیم به یک میدان مین وسیع. دو نفر از رزمندگان که یکی اهل شمال و دیگری شهید عرب بود تخریب بلد بودند و شروع کردند معبر باز کردن. عراق به شدت آتش می‌ریخت. ناگهان حس کردم سینه‌ام سوخت و از حال رفتم. یکی دو ساعت بعد که به هوش آمدم هوا کاملا روشن شده بود و بچه‌ها هنوز درگیر بودند. مجتبی طاهری و علی نوری قرار شد من را برگردانند عقب چون امکان جنگیدن نداشتم. علی من را روی پشتش گذاشت و آورد پایین، تا شب در راه برگشت بودیم و از خستگی تصمیم گرفتی در شیاری بخوابیم. خون زیادی از من رفت و حسابی تشنه بودم. دیگر آب هم نداشتیم و حالت ناامیدی به ما دست داد. یکدفعه علی نوری پایش رفت روی چاله‌ای که پر از آب بود. داخل آب هم پر از قورباغه بود اما آنقدر عطش به ما فشار آورده بود که تا دلتان بخواهد از آن خوردیم. من آب می‌خورد بدون اینکه بدانم برای مجروحیتم ضرر دارد. جان گرفتیم و آمدیم پایین و برخورد کردیم به بچه‌های خودمان. من را سریع بردند و باندم را عوض کردند، یک آب پرتقال هم دادند و آوردنم درمانگاه پادگان ابوذر، آنجا خانم‌های امدادگر بودند به مجروحین رسیدگی می کردند. مجبور شدم برای استراحت بروم خانه. تمام محل به من حسادت می‌کردند، خوب جنگ رفتن برای خودش کلاس هم داشت.(با خنده)

 

بهزاد کتیرایی (نفر اول از سمت چپ)

 

*آقای خامنه‌ای هم روی همین تخت استراحت می‌کردند

وقتی در بیمارستان بستری بودم دو پرستار خانم بودند که واقعا از جان و دل برای رزمندگان کار می‌کردند. یکی از آنها به من گفت آقای خامنه‌ای که آن زمان رییس جمهور بودند موقعی که زخمی شدند روی همین تختی که شما هستین استراحت می کردند.

*حالی که از محافظین مقام معظم رهبری گرفتم

مدتی برای حفاظت ریاست جمهوری رفتیم پاستور. محافظ‌های مقام معظم رهبری خیلی فیلم بودند، یکدفعه کلت را می‌گرفتند روبرویت، می‌گفتیم: آقا نگیر این پره ها! از این کارشان خیلی عصبانی می‌شدم و با خودم گفتم: درستتان می‌کنم. من داشتم مقابل درب مرعشی پست می‌دادم یکبار که آقا وارد شد من با اسلحه به حالت هجومی رفتم جلو، محافظان داشتند سکته می‌کردن، رسیدم جلو آقای خامنه‌ای را گرفتم و ایشان را بوسیدم.

*تشکیل تیپ‌ سید‌الشهدا

عملیات فتح المبین آغاز شد. شهید محسن وزوایی آن زمان فرمانده گردان حبیب بود و در آن عملیات نوک حمله قرار داشت و با هر مشقتی که بود این حمله موفقیت آمیز به سرانجام رسید. پس از این عملیات گردان به تهران برگشت و در نهاد ریاست جمهوری مستقر شد. در واقع آنجا مقری دادند تا ما حفاظت پاستور را بر عهده بگیریم. نزدیک عملیات بیت‌المقدس بود که یک روز علی موحددانش و شهید محسن وزوایی وارد مقر شدند. در این جلسه بچه‌هایی مثل عابدین وحید زاده هم بودند. بعد از احوالپرسی و خوردن چایی شهید وزوایی به من گفت: می‌خواهیم تیپ سید‌الشهدا را تاسیس کنیم (البته دقیق به یاد ندارم که همان روز اسم را گفتن یا بعدا) و مشغول کادر سازی هستیم. هم ایشان و هم شهید موحد من را قبلا می‌شناختند و به همین دلیل به من هم پیشنهاد دادند همراهشان شوم. چند روز بعد با تعدادی از رزمندگان گردان 9 سپاه از جمله حسین خالقی، عابدین وحیدزاده،‌ شعبانی و سعید بیات سوار قطار شده و به نیت تشکیل تیپ رفتیم مقر لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) در دوکوهه.

حکم شهید وزوایی برای تشکیل تیپ دستش بود. این حکم توسط شهید داوود کریمی که فرمانده سپاه منطقه 10 تهران بود امضا شده و به محسن داده شده بود.

هنگام عملیات بیت‌المقدس گردان حبیب را دادند به علی موحد چون در آن مقطع تیپ تشکیل نشد و محسن وزوایی شد فرمانده محور. وزوایی باشهید حسین تقوامنش یکی از رزمندگان گردان 9 خیلی رفیق بود. حسین یک آدم کله خرابی بود که مثلا در مهمانی نشسته بودیم ناگهان یک گلدان را هدف می‌گرفت و می زد در حالی که اگر چهره‌اش را می‌دیدین می‌گفتین این از آن رزمندگان مودب و آرام است. تقوامنش و محسن وزوایی مانند برادر بودند و همه جا به هم می‌رفتند. حسین یک جیپ نو از ارتش گرفته بود و با همان آمدند خط!

مرحله اول عملیات بود و ما در ایستگاه حسینیه، 20 کیلومتری جاده اهواز-خرمشهر بودیم. بسیجی ها در مرحله اول توانسته بودند خط را بشکنند و جنازه‌ عراقی‌ها روی هم افتاده بود. محسن وزوایی اولین نفری بود که من دیدم سربند منقش به نام ائمه بسته به سرش. تا قبل از عملیات بیت‌المقدس معمولا همه به بازویشان می‌بستند.

خلاصه همانجا یک تانک عراقی دور زد، و نامرد با توپ‌های مستقیم رسام منطقه را به شدت می‌کوبید. با چشمان خودم می‌دیدم بچه‌ها تکه تکه می‌شوند روی هوا. خیلی وحشتناک بود!! یادمه یکی از بچه‌های بسیجی افتاده بود و صورتش تکه تکه شده بود، همینطور خون جاری می‌آمد. تیرها از بغل گوش ما می‌رفت و صدای آن را می‌شنیدیم. اما نمی‌توانستیم گرایش را بگیریم. من، حسین خالقی، سعید بیات و حاج احمد متوسلیان از جایی که بودیم حرکت کردیم داشتیم می‌رفتم که من همانجا تیر خوردم و توانستیم موقعیت دشمن را تشخیص دهیم. حاج احمد که بسیار تیز بود متوجه شد از کجا تیر خوردم، بی‌سیم زد به بچه‌های جهاد و بُلدرز آوردند خاکریز زدند. با این اتفاق حاج احمد متوسلیان تیپ را نجات داد. او خیلی فکرش کار می‌کرد. در عملیات بیت المقدس حاج احمد فرمانده تیپ و شهید محمد ابراهیم همت مسئول روابط عمومی بود. حاج ابراهیم جوان خوب و پاکی بود، این حرف من تنها نیست همه کسانی که او را می‌شناختند این حرف را می‌زدند. شهید وزوایی و تقوامنش با هم به شهادت رسیدند و وقتی خبر آن به فرماندهان از جمله شهید همت رسید خیلی ناراحت شد. فکر می کنم محسن شفق اولین کسی بود که رسیده بود بالای سرشان و با بی‌سیم خبر داده بود.

 

بهزاد کتیرایی ( نفر وسط در تصویر)

 

*تیر خوردن حسی شبیه کلنگ خوردن است

همانطر که گفتم من آنجا دستم تیر خورد، با یک چفیه زخم را بستم. دردش به حدی بود که احساس می‌کردم کلنگ زدن به آن. وقتی تیر خوردم یک آن عین برق گرفته ها پریدم. برگشتم عقب برای مداوا. البته من یک بار هم در کربلای 5 مجروح شدم که مشکلات فعلی هم ناشی از همان است.

*اولین فرماندهی که فرماندهی نکرد

محسن وزوایی شهید شد در حالی که هنوز تشکیل تیپ انجام نشده بود. در واقع حکم اول فرماندهی برای وزوایی بود اما ایشان فرمانده نشد. من خبر شهادت او را از طریق دوستان فهمیدم. آن روزها در بیمارستان امام رضای مشهد بستری بودم. البته ابتدا نمی‌دانستم کجا می‌برنم اما بعد که فهمیدم خوشحال شدم و گنبد مطهر امام رضا (ع) را از پنجره نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم. دو هفته ای آنجا بودم.

*امام چون خورشیدی می‌درخشید

بعد از موفقیت در بازی دراز ما را بردند دیدار امام. باور کنید حال عجیبی داشتم. از کوچه جماران که رفتم داخل دیدم یک خورشید نشسته آنجا. نور چهره‌ ایشان به قدری بود که انسان محو آن چهره روحانی می‌شد. اصلا نتوانستم به ایشان سلام کنم، نمی‌توانستم حرف بزنم. نگاه امام درست به گونه‌ای بود که انگار همه ما فرزندانشان هستیم. وقتی برای دستبوس رفتیم و دستشان را گرفتم حس کردم یک تکه ابر در دستان من است. سه چهار مرتبه دستشان را بوسیدم. واقعا امام از ته قلبش بچه‌ها را دوست داشت. وقتی امام گفتند: ای کاش من هم یک پاسدار بودم هر کسی این جمله را بشنود احساس می‌کند این صرفا یک شعار سیاسی است اما برخورد امام را که پاسدارها می‌دیدی متوجه می‌شدی این حرف قلبی حضرت امام بود.

حسین طاهری دوربین داشت و برای اینکه مرا اذیت کند به شوخی می‌گفت من عکس تو را نمی‌گیرم. (با خنده)

*گردان 9 منحل شد

بعد از عملیات بیت‌المقدس وقتی برگشتیم تهران این قدر که بچه‌ها به شهادت رسیدند گردان 9 منحل شد. بعد از انحلال گردان بچه‌ها تقسیم شدند و رفتیم پادگان تهران. سال 62 هم ازدواج کردم.

*علی موحد با نهیب گفت: شلوغش نکن!

نزدیک عملیات والفجر یک بود و من در تهران مشغول بودم. فرمانده ‌ام اجازه نمی داد بروم جبهه و می‌گفت اینجا هم کار داریم اما من دلم حسابی تنگ شده بود بدون اجازه او رفتم و درست شب عملیات رسیدم. علی موحد دانش من را که دید فکر کرد اطلاع داشتم که قرار است حمله کنیم چون خودش هم به عنوان نیروی آزاد شب عملیات‌ها می‌رسید، در حالی که اینطور نبود. رفتم پیش شهید علی اسکویی فرمانده گردان زُهیر 33 شهدا بود. اسکویی به من گفت: تو معاون گردان زهیر باش. البته این گردانی نبود که مستقیم برود جلو، باید دور می‌زد و از پشت دشمن را غافلگیر می‌کرد. منطقه‌ عملیاتی هم پیچ‌انگیزه بود. جناحین منطقه لشکر سیدالشهدا و لشکر 27 بودند و وسط هم بچه‌های عاشورا قرار بود عمل کنند که البته نتوانستند به هم ملحق شوند و یا به اصطلاح دست به دست هم دهند. موفق‌ترین تیپی که عمل کرد، سیدالشهدا بود، خود علی موحد ایستاد سر ستون گردان زهیر و ما هم پشت سرش بودیم.باید تا هوا روشن نشده بود حمله می‌کردیم. شهید موحد از مسیرهای عجیبی عبور می‌کرد. این تدبیر علی موحد بود که همه گردان را دشتبان کرد. چون اگر دشمن به ستون می‌زد همه در جا به شهادت می‌رسیدند اما او نیروها را به فاصله دو سه متری دشتبان کرد. ناگهان یک تیربارچی عراقی شروع کرد تیراندازی. کاملا احساس می‌کردی گرمای تیرهایی را که از نزدیکی سرت رد می‌شدند، همه بچه ها کپ کرده بودند. علی بدون اسلحه و بدون یک دست، مانند همیشه فقط با یک نارنجک بلند شد. من هم بلند شدم اما زانوهایم محکم نبود. علی با شجاعت رفت سمت تیربارچی، هر چی گفتیم نرو بی فایده بود. 10-15 متری که رسید دیدیم تیربارچی منفجر شد. یک بسیجی قبل از رسیدن موحد او را کشت.

شب ماندیم همانجا اما عراق همچنان می‌کوبید. ما خط را کامل گرفتیم، جلوی ما یک میدان موانع وسیعی بود. یکدفعه عراق خمپاره ای شلیک کرد که سر حاج علی را مجروح کرد و خون از صورتش سرازیر شد و نشست. من صدا زدم بیایید موحد مجروح شد. او با حالت نهیب به من گفت شلوغش نکن! سرش را بستیم و تا صبح ایستادگی کردیم. اما چون بقیه محور ها نتوانستند عمل کنند کار ما هم بی فایده بود. 

 

 

*نمازی که هیچ وقت دیگر مانندش را ندیدم

عابدین وحیدزاده که خیلی با علی موحد رفیق بود به من گفت بیا برویم مقر علی. آن شب شهید موحد برای خواندن نماز مغرب ایستاد و همین که شروع کرد بسم‌الله را گفت، مثل آدمی که زخمی باشد و درد می‌کشد شروع کرد گریه کردن. عشق علی موحد  به خدا از عشق‌های آتشین بود. آن نمازی که من از او دیدم هیچ جا ندیدم کسی بخواند. از بسم‌الله تا آخرش گریه کرد. سرش را کج کرده بود و با کمال خضوع ناله می‌کرد. روح علی اینقدر بزرگ بود که تمام تیپ را آرامش می‌داد. وقتی در خط بود همه خیالشان راحت بود.

*من موحدم، کد مد هم بیلمیرم

شهید موحد یک عادتی که داشت پشت بی‌سیم با کد حرف نمی‌زد. یکی از بچه‌ها می‌گفت: دیدم علی پشت بی سیم راحت حرف می زند. گفتم برادر چی میگی؟! با کد صحبت کن. گفت: من موحدم، کد مد هم بیلمیرم. بعد از مدتی در کرخه بودم که خبر شهادتش را شنیدم. به شدت حالم گرفته شد. شب‌ها خوابش را می‌دیدم و روزها حضورش را حس می‌کردم.

*موحددانش اولین فرمانده ای بود که عزل شد

علی موحد بعد از درگیری‌هایی که بین فرماندهان پیش آمد اولین فرمانده‌ای بود که عزلش کردند. او چون معتقد بود اگر برنامه پیش رو عملی شود نیروها از دست می‌روند از دستور تمرد کرد و خب برکنار هم شد. خودش هم شهید کاظم رستگار را برای جانشینی معرفی کرد. هر چند که می‌خواستند از نیروهای ستادی کسی را جایگزین کنند اما طبیعی بود که فردی که در ستاد است درک فرمانده ای را که در خط حضور دارد را نسبت به منطقه ندارد. لذا با معرفی شهید رستگار موافقت شد. علی آدمی بود که به هیچ وجه به کسی باج نمی‌داد و هر طور که شده روی حق می‌ایستاد. علی موحد خیلی علاقمند داشت و در واقع یک رسانه جنگ بود، هر کاری او می‌کرد می‌پیچید.

*جای سیگار کشیدن زن بگیر

یکبار در مشهد او را با خانمش دیدم. من آن زمان سیگاری بودم و علی در حال کشیدن سیگار من را دید. گفت: جای سیگار کشیدن برو زن بگیر. دخترم که به دنیا آمد در 13 رجب سال 64 ترک کردم و تا همین الان هم لب به سیگار نزدم. چون آن حرف علی موحد خیلی رویم تاثیر گذاشت.

 

گفتگو: محمد علی صمدی-زهرابختیاری


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/10 11:25:5
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من شرم می کنم در روز قیامت در پیشگاه اربابم امام حسین (ع) سر در بدن داشته باشم

من شرم می کنم در روز قیامت در پیشگاه اربابم امام حسین (ع) سر در بدن داشته باشم
شیر علی سلطانی شهادتی حسین گونه را در مناجات صبحگاهی خود طلب می کرد و سرانجام در عملیات فتح المبین با جسدی بدون سر به خاک افتاد او وصیت کرده بود پیکرش را در کتابخانه مسجد کوشک شیرازی در قبری که خود حفر کرده بود خاک کنند تا پیکرش زیر گام های طالبان علم قرار گیرد . 
 قبرش به اندازه پیکر بی سر او بود شیرعلی در حالی که تشنه بود در شامگاه بیست و هشتمین روز از اردیبهشت سال شصت و یک به شهادت رسید.


زندگی نامه 

شهید حاج شیر علی سلطانی (ذاکر اهل بیت (ع) )در سال ۱۳۲۷هجری شمسی در خانواده ای متدین در محله کوشک قوامی شیراز دیده به جهان گشود .شهید سلطانی تحصیلات خود را از همان مکتب خانه شروع نمود سپس تا کلاس ششم ابتدایی درس را ادامه داد . به علت شور علاقه بسیاری که به معارف اسلامی داشت در یکی از مدارس حوزه علمیه به تحصیل علوم دینی پرداخت .

عضویت در سپاه

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۹به خاطر علاقه اش به سپاه به عضویت این نهاد مردمی درآمد شهید سلطانی در سپاه بعنوان الگوی بارز تقوا و اخلاص وصفا و صمیمیت شناخته شد خصوصا خضوع و افتادگی او بسیار چشم گیر بود بنحویی که پاسداران و بسیجیان اورا به عنوان یک معلم اخلاقمی می نگریستند.

شهادت

شهیدسلطانی از مدتها قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود شاهد ما بر این مدعا مقبره ایست که از قبل در گوشه ایی از کتابخانه مسجد المهدی( که خود بنیان گذار همین مسجد بود) آماده ساخته بود. وشبها را در آن به راز  ونیاز و دعا با معبودش می پرداخت . مقبره ایی که درست به اندازه تن بی سرش حفر شده بود گویی که شهید از قبل می د انسته که پیکرش را بدون سر دفن خواهند نمود بالاخره در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت رسید . پیکر بی سر شهید سلطانی در روز۱۲/۱/۱۳۶۱درکتابخانه مسجد المهدی (عج)  واقعه در کوشک قوامی در مکانی که خود شهید آماده کرده بود به خاک سپردند.

                                           

                  

دو وصیتنامه جذاب از آن شهید..

۱"...اي همه ي كساني كه مرا دوست مي داريد ، از شما تقاضا دارم هنگامي كه خبر شهادت من به شما رسيد ، ناراحت نشويد و مبادا خداي ناكرده از جمهوري اسلامي انتقاد بگيريد كه همه ي جوان هاي مردم را به كشتن داد. نه، ما ذليل بوديم خدا ما را به واسطه ي اين انقلاب عزيز كرد...
اي هزاران بار جان ناقابل من فداي اسلام عزيز باد، مبادا اشكال بگيريد كه اگر بالاي سر فرزندانش مي ماند بهتر بود، نه به خدا اين حرف ها غلط محض است. من، زن و فرزندم رابه خدا مي سپارم كه خدا بهترين يار و بهترين مدد كار است و از ساحت مقدسش مي خواهيم كه آن ها را به راه راست هدايت كند. آمين يا رب العالمين.
و از شما مي خواهم به جاي اين فكر ها مشتتان را گره كرده و از ولايت فقيه كه همان اسلام راستين است و از اين انقلاب و از اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين و از خميني كبير اين پير پارسا دفاع نماييد تا خدا شما را در دوعالم ياري كند...."

۲.ای همه انسانهایی که در پی سعادت ابدی هستید اگر می خواهید از چنگال گرگهای درنده و سلطه گرنجات پیدا کنید همگی روی به اسلام این آئین نجات بخش روی آورید که فقط اسلام است که با آن می توان بشریت را از همه بد بختیها نجات بخشد به امید آن روز که بشریت آگاه گردد و اسلام عزیز روی آورد. انشالله.........   

اشعاری از شهیدسلطانی......

اي كه سرمستي زصهباي شهيد
از دل و جان بشو آواي شهيد
شمع آسا گرچه ما خود سوختيم
عالم حق را ولي افروختيم
گشته از خون ، سرخ گر دامان ما
ماند ليكن نام جاويدان ما
اي كه مي خواهيد فخر نام ما
بشنويد از جان و دل پيغام ما
تا نپيماييد راه اتحاد
بر شما راه ظفر مسدود باد
پيروي بايد ز آل الله كرد
دست هر دژخيم را كوتاه كرد
روي سلطاني به درگاه حسين
گر شهادت طالبي راه حسين

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/10 10:24:34
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خون وارد لوله شده بود اما جلوتر نمی‌رفت...

خون وارد لوله شده بود اما جلوتر نمی‌رفت...
به یاد و به نام سردار رشید اسلام حاج غلامرضا صالحی؛
 

 

در یکی از همین روزهای تلخ و دلگیر بود ـ ‌شاید پنج روز پیش از اعلام رسمی پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران ـ که دشمن در منطقه «فکه» پیشروی کرد و جلو آمد. نیمه‌ شب به همراه «غلامرضا صالحی»، گردان عمار لشکر 27 حضرت رسول(ص) را برای دفع تک دشمن به منطقه بردیم. گردان عمار، مقاومت جانانه‌ای کرد. دشمن نیز با همه توان به میدان آمده بود و به هر قیمتی نمی‌خواست عقب‌نشینی کند. اذان صبح که شد، نماز را خواندیم و با «صالحی» و چند نفر دیگر از دوستان، راه افتادیم که...

22 تیر ماه سالروز شهادت و 24 تیر ماه سالروز به خاک سپاری شیرمردی از شهر شهیدان و دیار عاشقان، نجف آباد است؛ بزرگ رزمنده ای که جبهه های غرب خود را مدیون او می دانند ولی افسوس که در غفلت و فراموشی ما گمنام مانده است.   

 شهید غلامرضا صالحی به روایت همرزمش که در لحظات آخر در کنارش بود

وقتی به لشکر 27 حضرت رسول‌(ص) آمد، غریبه‌ای بود در میان آدم‌هایی که همه با هم رفاقت قدیمی داشتند. شاید تعداد اندکی ـ آن هم دورادور ـ او را می‌شناختند. همه سال‌های جنگ را در لشکر 8 نجف اشرف و در غرب و کردستان گذرانده بود. حالا هم آمده بود به عنوان جانشین فرمانده لشکر T27 اما خیلی زود رفاقت‌ها شکل گرفت. خیلی زودتر از آن چیزی که شاید تصورش را بکنید و این خاصیت آن فضا و آن محیط دل‌انگیز بود.

در کنار سرداران شهید باقری، همت، زین الدین
 
درست بر خلاف روزگار ما و احوال این روزهای ما، در جبهه اصلا کسی غریبه نبود. همین که وارد جمع می‌شد، دیگر یک آشنای قدیمی بود و «غلامرضا صالحی» هم وقتی در سال‌های آخر جنگ به جمع رزمندگان لشکر 27 آمد، آشنای قدیمی همه ما شد. آشنای قدیمی همه ما بود. مردی با صفا و افتاده حال و در عین حال زحمت‌کش و کاربلد و دقیق.

در مانورهای عملیاتی بی‌دریغ تلاش می‌کرد. به شدت اهل مطالعه بود و بارها دیده بودم که در حال نوشتن است. در مسائل اعتقادی عمیق بود و از نگاه‌‌های سطحی ـ به ویژه از اتلاف وقت رزمندگان با امور پیش پا افتاده ـ آزرده خاطر می‌شد. در میدان نبرد شجاع بود و در عین حال خونسرد و خوش‌فکر و باتدبیر.

گشت شناسایی در سلیمانیه عراق با شهید باقری، سردار احمدی مقدم و سردار کلیشادی
 
«صالحی» بسیار کم‌ حرف بود و محجوب و مأخوذ به حیا و تودار. از احوال شخصی‌اش خیلی‌ها باخبر نبودند. کمتر کسی می‌دانست که او از مبارزان پیش از انقلاب است و از یاران خاص شهید بزرگوار «محمد منتظری».

***
روزهای آخر جنگ، روزهای تلخ و سختی بود. هر روز از مناطق گوناگون، خبرهای بدی به گوش می‌رسید. دشمن در برخی از جبهه‌ها در حال پیشروی بود و سرزمین‌هایی را که برای تصرفشان صدها و هزاران شهید داده بودیم، بازپس می‌گرفت. در چنین شرایطی همه منتظر خبر بزرگ و ناگواری بودند؛ خبری که دل‌ها گواهی می‌داد که قطعا به نفع رزمنده‌ها نیست. به نفع کسانی که پس از هشت سال دفاع جانانه از این سرزمین، جوانی‌شان را در بیابان‌های خشک و سوزان جنوب و کوه‌ها و صخره‌های سخت و سرد غرب گذرانده بودند. با این همه، هیچ‌کس نمی‌خواست واقعیت را باور کند. شاید هم واقعیت سهمگین‌تر از ظرفیت ما بود که وقتی پای آن خبر بزرگ به میان می‌آمد، خیلی زود حرف را عوض می‌کردیم. دلمان نمی‌خواست حتی به آن واقعیت فکر کنیم؛ به واقعیتی که امام(ره) از آن به «جام زهر» تعبیر کرد و چه تعبیر درستی بود.

***
در یکی از همین روزهای تلخ و دلگیر بود ـ ‌شاید پنج روز پیش از اعلام رسمی پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران ـ که دشمن در منطقه «فکه» پیشروی کرد و جلو آمد.

نمایشگاه کتاب در راستای فعالیت های اعتقادی
 
نیمه‌ شب به همراه «غلامرضا صالحی»، گردان عمار لشکر 27 حضرت رسول(ص) را برای دفع تک دشمن به منطقه بردیم. گردان عمار، مقاومت جانانه‌ای کرد. دشمن نیز با همه توان به میدان آمده بود و به هر قیمتی نمی‌خواست عقب‌نشینی کند. اذان صبح که شد، نماز را خواندیم و با «صالحی» و چند نفر دیگر از دوستان، راه افتادیم که در حوالی تنگه «برغازه» محل مناسبی را برای استقرار نیروها پیدا کنیم. در یک بلندی ایستادیم. همین که از ماشین پیاده شدیم، ناگهان گلوله توپی در جمع ما فرود آمد و هر کداممان را به گوشه‌ای پرت کرد. انفجار چنان مهیب بود که برای چند لحظه هیچ صدایی را نمی‌شنیدم و جایی را نمی‌دیدم. به خودم که آمدم، دیدم عده‌ای دور و برمان هستند و تلاش می‌کنند، آمبولانس خبر کنند. وقتی چشم چرخاندم، دیدم در میان آن جمع کوچک، وضعیت «صالحی» از همه بدتر است و مدام ناله می‌کند.

در کنار سردار مصطفی ایزدی
 
آمبولانس که رسید، سوارمان کردند و راه افتادیم. در راه بیمارستان صحرایی هنوز صدای ناله‌هایش به گوش می‌رسید. وقتی رسیدیم، امدادگرها به سرعت مشغول مداوای ما شدند و کیسه‌های خون به تک‌تکمان وصل کردند. با همه حال بدی که داشتم حواسم به «صالحی» بود. امدادگر را می‌دیدم که بالای سرش، سوزن به دست دنبال رگ می‌گشت. به سرعت این کار را کرد. صدای «صالحی» قطع شده بود. چشم دوخته بودم به کیسه خون. امدادگر هنوز بالای سرش ایستاده بود. لوله نازک و شفافی از کیسه می‌رفت به سوی بازوی «صالحی». خون وارد لوله شده بود، اما جلوتر نمی‌رفت. کسان دیگری هم آمدند بالای سر او و خیلی تلاش کردند، اما خون راه نیفتاد. صالحی رفته بود و چه خوب موقعی رفت. چهار روز دیگر خون در رگ‌های جبهه‌ها متوقف شد و اگر صالحی نرفته بود... .

* محمد جوانبخت، همرزم شهید

***

گوشه ای از زندگی نامه طلبه شهید غلامرضا صالحی قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله


روز دوم آذر ماه 1337 در دیار نجف آباد هنگامی که دانه های سفید برف گونه های سرد زمین را نوازش می داد، در یکی از چهار اتاق خانه ای گلین که نور معنویت به واسطه تدین و پرهیزکاری «علیمحمد و خورشید» همواره از آن ساطع بود،  غلامرضا چشم به جهان گشود.

شش سالش که بود مادرش نامش را در یک مدرسه علمیه نوشت و با مشقت زیاد هر ماه 15 ریال پس انداز می کرد و به مدیر مدرسه تحویل می داد. این سال گذشت و سال بعد، نامش را در یک مدرسه دولتی نوشتند. ششم سال ابتدایی را با همه کمبودهایش به پایان رساند.

در جلسات قرآنی که به تازگی توسط دایی اش در محله برگذار شده بود، شرکت می کرد و علاوه بر آموختن بیشتر قرآن و احکام با توجه به نفرت شدیدی که از رژیم داشت با مسائل سیاسی و جنایات رژیم بیشتر آشنا شد و یکی از اعضای فعال این جلسات بود که آن دوران تحولی بزرگی در زندگی اش به شمار آمد. 

در کنار شهید بزرگوار صیاد شیرازی
 
در سال آخر دبیرستان، پس از اختلافی که با معلم زبان انگلیسی پیدا کرد و او بی دلیل تجدیدش کرد از درس خواندن منصرف شد، زیرا او تا آن سال از هیچ درسی تجدید نیاورده بود این موضوع فشار روحی زیادی بر او آورد پس از آن به تحصیلات حوزوی که علاقه زیادی هم به آن داشت پرداخت و با استعداد زیادی که از خود نشان داد توجه همه اساتید را به خود جلب کرد.

به علت نبود استاد کافی در نجف آباد، تصمیم گرفت به ادامه تحصیل در قم بپردازد ولی با توجه به شهریه مختصر و هزینه های بالا تصمیم گرفت نخست مدتی نزد پدر کار کند و پس از پس انداز پول کافی به قم برد و در همین حال در مدرسه شبانه هم به ادامه تحصیل می پرداخت.

با فشار پدر و مادر و خویشان و دوستان به سربازی رفت ولی پس از چند ماه به خاطر ظلم و فساد در ارتش شاه طاقت نیاورد و گریخت.

پس از انقلاب به خدمت سربازی رفت و به کمیته انقلاب اسلامی مأمور شد. سپس مدتی در روزنامه «پیام شهید»، شهید محمد منتظری آغاز به کار کرد و پس از مدتی با گروهی که رهسپار سوریه، لیبی و الجزایر بودند همراه شد و مدتی هم برای آموزش های چریکی و نظامی به لبنان اعزام شد. 

جنگ آغاز شد؛ او و چند تن از دوستانش نخستین افرادی بودند که رهسپار شدند. پس از مدتی هم به عنوان فرمانده سپاه تعیین شد. در عملیات فتح المبین، فرمانده گروه هایی بود که مسئولیت پاکسازی تنگه رقابیه را داشتند. شهید حمید باکری هم معاونش بود. در این عملیات بر اثر ترکش گلوله تانک مجروح شد که جراحتی جزیی بود.


در کنار حاج محمد کوثری فرمانده وقت لشکر 27 محمدرسول الله(ص)

هوا تاریک شده بود. در کنار خاکریز بود که گلوله تانک در کنارش ترکید لحظه ای دود و خاک همه جا را پر کرد، خواست برخیزد پاهایش مجروح شده بود، در آنجا پانسمان کردند ولی با بالگرد به اهواز و بعد به تهران، سپس به اصفهان منتقل شد که دو ماه در بیمارستان اصفهان بستری بود. بعد هم عصا زیر بغل به جبهه برگشت.

در عملیات کربلای 1 رزمندگان توانستند شهر مهران را آزاد کنند. شادی بزرگی بود، به ویژه که پس از عملیات به حضور امام رسیدند و پس از آن هم رهسپار حج شد، 6 مرداد روز پرواز به سوی خدا. 

قرار شد به یکی از لشکرها برود استخاره برای رفتن به لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بسیار خوب آمد. در روز 18 اسفند توسط حاج محمد کوثری به عنوان قائم مقام لشکر معرفی شد.

وصيت نامه شهيد غلامرضا صالحي

فرزندانم! آخرين بار سه روز پيش شما را ديدم، هجدهم تيرماه، آن موقع كه گفتم: آماده حركت به طرف جنوب باشيد، باور كنيد كه نتوانستم به چشمان مادرتان نگاه كنم، مادر خوبي داريد؛ بزرگ است بزرگ، فرزندانم! مريم، مرضيه، هاجر، عليرضا! در اين لحظات آخر، صورتتان را مي بوسم، به شما سفارش مي كنم كه با مادرتان مهربان باشيد.

انشاءالله كه باعث افتخار اسلام و قرآن و آبروي پدر و مادرتان در دنيا و آخرت باشيد، براي شما آرزوي سعادت و خوشبختي مي كنم و هميشه دوستدار شما عزيزان هستم. همسر عزيزم! برايت از خدا آرزوي توفيق و خوشبختي در دنيا و آخرت دارم. از اينكه براي مدتي كوتاه در كنار هم بوديم و با خوب و بد ساختيم خوشحالم، ولي شادي و خرسندي ابدي وقتي است كه در بهشت برين و جهان ابدي در قرب الهي منزل كنيم. در غياب من به مسئوليت خود، تربيت و هدايت فرزندانمان بكوش و آنان را به نحوي تربيت كن و تحويل جامعه بده كه احكام و دستورات اسلام و قرآن بيان مي كند.

در کنار همرزمان؛ سردار شهید سعید سلیمانی، سردار کلیشادی و مصطفی نمازیان
 
از تو مي خواهم كه براي اداره فرزندانمان و گذراندن زندگي حتي المقدور خود را به ارگان هاي دولتي وابسته نسازي، سعي كن آنان را مستقل از برنامه هاي عمومي تربيت نمايي، به فرزندانمان بياموز كه اگر روي پاي خود بايستند و آزاد زندگي كنند باعث پاكي روح و روان و استقلال در راه و رسم زندگي طبق اصول و احكام اسلام خواهد شد. 







با اسماعیل احمدی مقدم در ارتفاعات سلیمانیه عراق



در کنار دلاورمردان غیور کرد در سلیمانیه عراق






در کنار سردار شهید مهدی باکری و سردار ایزدی



در ارتفاعات کردستان در کنار سردار محمد کوثری



و یک لبخند آسمانی...

یاد و نامش گرامی و راهش پررهرو باد.

منبع : تابناک

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/10 10:1:16
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دفتر خاطرات

دفتر خاطرات
روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد! آن روزگاران یاد باد! 




نگارنده : fatehan1 در 1392/6/9 11:16:2
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که در عید قربان به قربانگاه رفت

شهیدی که در عید قربان به قربانگاه رفت
رمز جنگ و جبهه در دست رزمنده ها مثل یک مروارید بود 
 شهید والا مقام همایون حسینی فرزند یعقوب در بهمن  1344 به دنیا آمد و بعد از 4 سال خدمت عاشقانه در 5 مرداد 1367 در عملیات مرصاد واقع در اسلام آباد غرب به درجه رفیع شهادت رسید.

مادر این شهید گرامی در گلزار شهدای پاکدشت در کنار مزار او از دلاورمردی های فرزندش می گوید:
ما بزرگ شده دماوند هستیم. پسرم از سال 63 به خدمت سربازی رفت، ولی عاشق جبهه و جنگ بود؛ چون که بچه ارشد خانواده بود خیلی در کارها کمک حال من و پدرش بود. دو پسر و چهار دختر دارم که ایشان فرزند اول بودند.

بچه های آن دوره خیلی خوب بودند. از بچگی در همه مراسمات مذهبی شرکت می کرد، البته بدون اینکه کسی از او بخواهد علاقمند بود این فعالیت ها را انجام دهد. ما چون روستایی بودیم در آن زمان زیاد در جریانات انقلابی نبودیم ولی همایون به واسطه دوستانش در جریانات انقلابی با شور و اشتیاق شرکت می کرد و همیشه در صف اول نماز جمعه بود و همگام با آنها در کارهای گروهی همکاری می کرد.

اولین نماز جمعه پاکدشت که در دانشگاه ابوریحان برگزار شد، پسر من جزء انتظامات آنجا بود. بیشتر وقت ها روزها کار می کرد و محصولات کشاورزی را به بار می نشاند و شبانه هم به بسیج می رفت. ولی از فعالیت هایی که انجام می داد، هیچ حرفی نمی زد. معمولا سرش به کار خودش بود و سعی می کرد تا آنجا که می تواند باری از دوش مردم بر دارد.

نماز و قرآن می خواند، روزه می گرفت؛ کارهای دوستانش را تا جایی که می توانست به عهده می گرفت. خیلی به من و پدرش احترام می گذاشت. اکثر زحمات کشاورزی به دوش او بود. در آن زمان تمام کارهای بسیج و مناسبت هایی که در مسجد صورت می گرفت بی کم و کاست به عهده وی بود.

یادم می آید یک بار از او پرسیدم همایون شما چه کارهایی انجام می دهید، می گفت: رزمنده ها برای دفاع از خاک و میهن مان در جبهه هستند، من هم با این هدف در جبهه شرکت می کنم. آنها رمز جنگ و جبهه را به این راحتی بازگو نمی کردند و در واقع اولین رمز پیروزی آنها بازگو نکردن مسائل سیاسی و حساس جنگ بود که باید آنها را رعایت می کردند.

بعد از شهادت وی طبق صحبت دوستان و همرزمان مشخص شد، پسرم در پشتیبانی فعالیت می کرده است. غذا، آب، مواد و وسایل جنگی جابجا می کرد، اما آخرین روز برای برگرداندن بقیه وسایل به عقب می رود که بعثی ها از پشت به او حمله می کنند و او را در خودروی حامل تجهیزات جبهه به شهادت می رسانند.

به خاطر اینکه من همیشه برای رفتن به جبهه ناراحت و دلواپس بودم، هیچ گاه از شهادت زمانی که من حضور داشتم چیزی نمی گفت. ولی با خواهر و برادرهایش خیلی حرف ها می زد؛ حتی بار آخری که رفت وصیت نامه اش را به یکی از خواهرانش داده بود.

آخرین باری که برای گرفتن بلیط به تهران رفت، روزه بود وقتی برگشت گفتم روزه ات را بخور، اما قبول نکرد. در حالی که وسایل خود را که با شوق و ذوق جمع می کرد، خنده ای کرد و گفت: مادر حلال کن. من هم گفتم: پسرم زود برگرد. خدا پشت و پناهت. پدرش او را تا راه آهن بدرقه کرد و با گریه برگشت. پسر دیگرم که تازه به سربازی رفته بود، چند روز بعد از او اعزام شد.

خانه پر از سکوت شده بود، اما امیدوار بودم که هر دوی آنها به زودی برگردند.

شهید شما خیلی حاجت می دهد

روز قبل از اینکه پیکر مطهر پسرم را با دیگر شهدای پاکدشت بیاورند، نامه همایون به دستم رسید. خیلی خوشحال شدم، خاطرم جمع بود که او شهید نشده است؛ چرا که چهار سال بود در جبهه خدمت می کرد. یک ساعت قبل از اینکه شهدا را به شهر بیاورند برای یک کار پزشکی با همسرم از توچال به شهرک حصار آمدیم.

حس کردم بوی عطر خوشی پیچیده است به حاجی گفتم این بوی عطر شهداست، همایونم را حس می کنم. نامه ای که روز گذشته از پایگاه به من داده بودند را از کیف دستی ام درآوردم، ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد؛ نامه را بو کردم هر چه زمان می گذشت حس می کردم، پسر شهیدم به من نزدیکتر می شود. در این حین چند خودرو با گروهی از بسیجی هایی که همیشه با پسرم بودند خبر شهادت پسرم را به ما دادند.

پیکر فرزندم را در آن روز که عید قربان بود برای تشیع به ما  تحویل دادند. لحظه سختی بود؛ ولی خدا را شکر می کنم که فرزندم اینگونه راهش را انتخاب کرد.

25 سال است که ایشان شهید شده، ولی هر زمانی که پنج شنبه ها به مزار او می آیم انگار تازه شهید شده است.

موضوعی که هیچ گاه فراموش نمی کنم، جمله ای است که در ابتدای وصیت نامه اش نوشته است: امام را هیچ زمانی تنها نگذارید در مراسم ها و نماز جمعه ها شرکت کنید و نسبت به مردم مستضعف بی توجه نباشید.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/9 10:17:49
 
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دهشت‌زده و تعجب‌زده

دهشت‌زده و تعجب‌زده
خاطره ای از مقام معظم رهبری در مورد شهید حجت الاسلام والمسلمین باهنر 

بنده در مشهد جلسه‌اى داشتم که بین نماز مغرب و عشاء برگزار می شد. پاى تخته مى‌ایستادم و به قدر بیست دقیقه یا نیم ساعت صحبت میکردم. مستمعین هم نود درصد جوان بودند؛ جوانها هم غالباً دانشجو و بعضاً دبیرستانى. یک شب مرحوم شهید باهنر (رحمت ا... علیه) مشهد بود، با من آمد مسجد ما. وضعیت را که دید، شگفت‌زده شد. حالا آقاى باهنر کسى بود که در تهران با مجامع جوان و دانشجوئى هم مرتبط بود.

ایشان گفت که من به عمرم اینقدر جمعیت دانشجوئى و جوان در یک مسجد ندیده‌ام. حالا توى مسجد ما مگر چقدر جوان بود؟ حداکثر مثلاً سیصد و چهل پنجاه نفر. در عین حال براى یک روحانىِ روشنفکرِ مرتبط با جوانها، مثل آقاى باهنر، که خودش هم دانشگاهى بود و دوره‌هاى دانشگاهى را دیده بود و محیطهاى دانشجوئى را می شناخت و از فعالیتهاى مذهبىِ به‌روز و متجددانه هم مطلع بود، جمع شدن حدود سیصد یا سیصد و پنجاه نفر جوان -که شاید از این تعداد، مثلاً دویست نفرش دانشجو بودند- چیز عجیبى بود و ایشان را دهشت‌زده و تعجب‌زده کرده بود: دویست تا دانشجو یک جا جمع بشوند و یک روحانى برایشان صحبت کند؟!

بیانات امام خامنه ای در دیدار با مسئولان دفاتر نهاد نمایندگی ولی‌فقیه در دانشگاه‌ها 20/4/89  


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/9 10:26:15
چهارشنبه 10 تیر 1394  3:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعلامیه هایی که با پوتین به جزیره کیش رفتند!

اعلامیه هایی که با پوتین به جزیره کیش رفتند!
پخش اعلامیه در جزیره کیش از جمله فعالیت های شهید جاویدالاثر "غلامرضا حاتمی کاسوایی" در دوران شکل گیری انقلاب بوده است. 

نهال انقلاب نیازمند آبیاری است و به برکت خون شهیدان هم اکنون از این نهال به نام درختی تنومند یاد می کنند. شهید جاویدالاثر"غلامرضا حاتمی کاسوایی" همچون دیگر برادران و خواهران دینی اش برای به ثمر نشاندن بذر انقلاب تلاش بسیار کرد. از جمله فعالیت های او می توان به پخش اعلامیه در جزیره کیش اشاره کرد.

 در دوران شکل گیری انقلاب غلامرضا برای خدمت وظیفه سربازی به این جزیره اعزام شد. "سید لیلا نورمحمدیان"، مادراین شهید می گوید: با وجود ممنوعیت حمل و نگه داشتن اعلامیه، پسرم غلامرضا  وقت رفتن اعلامیه های امام روح الله را در داخل پوتین خود جاسازی کرد و به آن جزیره برد تا دیگر سربازان عاشق از کلام امام و رهنمود هایش بهره مند شوند.

نظم و مقررات در امور سرلوحه کارش بود. این مورد را به گونه ای رعایت می کرد که پس از اتمام کشیک کاری وقتی یکی از افسران وقت به او دستور داد تا او را به محل مورد نظرش برساند، زیر بار نرفت و گفت: من وظیفه ام را انجام داده ام و الان ساعت کاری من نیست.


خبرگزاری دفاع مقدس
 

 

پنج شنبه 11 تیر 1394  2:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها