0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اخلاص در جبهه

اخلاص در جبهه
در یکی از شبهای سرد آذر ماه ۱۳۶۵ در اردوگاه کرخه در حال استراحت بودیم. چادر دسته یک گروهان روح الله, برای رفع حاجت از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم، تقریبا حدود ۲ساعت به اذان صبح باقی مانده بود. 

موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ،  درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .

فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد .  پرسید سید چکار میکنی ؟  گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ،  شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .

صبح  آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ،  فرمانده دسته ،  یعنی مراد امانی مقدم ،  به بچه ها گفت ،  آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟   بعد ادامه داد ،  دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب  بیدار می شود ،  متوجه می شود که هم  شعله ی  سماور زیاد  است هم  آب  ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .

بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .

حالا هر چه فریاد می زنم ،  که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .

این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند  سید  وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن .  ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .

این خاطره را نوشتم ،  تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ،  بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .

در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه  و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .

برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .


 – اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:25:43
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برچسبی که بر پیشانی چسبید/ پرداخت پول تیر دردناک تر از شهادت فرزندم بود

برچسبی که بر پیشانی چسبید/ پرداخت پول تیر دردناک تر از شهادت فرزندم بود
داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت: به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم. 

خبرگزاری دفاع مقدس: کوچه پس کوچه های عاشقی را پیمودیم به خیابان هرمزان (خیابانی که قبل پیروزی انقلاب به نام شاه ملعون نام گذاری شده بود) واقع در سی متری جی رسیدیم. در راه رسیدن به مقصد کوچه های متعدد را پشت سر گذاشتیم هر کدام به نام یک شهید نامگذاری شده بود. خودمان را در کوچه شهید فرجی دیدیم زنگ خانه را به صدا درآوردیم.

در باز شد صدای همهمه می آمد حس غریبی می گفت خانواده دور هم جمع شده اند تا خاطرات شهدایشان را مانند دانه تسبیح بر روی یک نخ سوار کنند و برایمان بگویند تا مبادا مطلبی ناگفته باقی بماند. به جمع خانوادگی آنها پیوستیم با مادر شهیدان رضا و حسین فرجی برزگر هم کلام شدیم تا برایمان از چگونگی پرپر شدن غنچه های زندگیش بگوید. گلشن عزیزی به کتابخانه قلبش رجوع کرد. بدون معطلی دو کتابچه از قفسه های آن بیرون آورد. هیچ غباری روی آن وجود نداشت. احساس می کردی همین حالا آن را در قفسه قرار داده است. کتابچه اول را گشود نامش رضا بود، بعد نگاهی به کتابچه دوم انداخت هر دو را محکم در دستانش فشرد. کتابچه ها را بست و به تفکیک از بر برایمان مطالب آن را خواند.

آخرین هدیه

برگ اول: صبح روز جمعه سیاه 17شهریور رضا از خواب بیدار و بر سر سفره صبحانه حاضر شد. رو به مادر سراغ خواهر کوچک خود را گرفت . دلش می خواست آخرین صبحانه زندگیش را دسته جمعی بخورد. محبوبه سه ساله از خواب بیدار شد بر روی پای رضانشست رضا لقمه می گرفت و در دهانش می گذاشت و محبوبه هم با هدیه ای که برادر از شب قبل برایش خریده بود بازی می کرد. وقت خداحافظی فرا رسید رضا لباس نو به تن کرد. گواهینامه رانندگی خود را که بوی تازگی می داد به مادر سپرد و گفت می ترسم در جیب لباسم تا بخورد و یا کثیف شود. رضا رفت و مادر پشت سرش چنین دعا کرد پروردگارا اگر بنا بر این است که فرزندم به خانه برنگردد گاز خانه بترکد تا من هم بمیرم من تاب شنیدن خبر شهادت فرزندم را ندارم. وقت ظهر بود که خبر زخمی شدن او را برای مادر آوردند. گلشن هراسان به محل کار همسر خود رفت و دسته جمعی به بیمارستان سینا رفتند.

اموالی که به سرقت رفت!

برگ دوم: در داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم. در این حین گارد ویژه با تانک به حیاط  و ماموران ساواک به داخل بیمارستان آمدند مردم که متوجه حضور آنها شده بودند خانواده قربانیان را سوار ماشین خود می کردند و با خود می بردند تا مبادا بلایی بر سرشان بیاید. از معرکه کار زار دور شدند آدرس محل سکونت را به راننده گفتند و با دلی پر غصه به خانه برگشتند. به محض ورود متوجه شدیم که کتابخانه شخصی رضا شکسته شده و به هم ریخته است. پسر عمه رضا که محرم اسرارش بود پس از شنیدن خبر شهادتش به خانه آنها رفته و نوارهای صوت امام (ره) به همراه اعلامیه و رساله امام(ره) را به مکان امن منتقل کرده بود. گلشن پس از شنیدن این خبر دلش آرام شد. سکوت اختیار کرد. به آنها خبر دادند فردا صبح می توانید جنازه فرزندتان را تحویل بگیرید . آنها پول تیر فرزند شهیدمان را می خواستند خدا می داند پرداخت این 500 تومان دردناک تر از شهادت فرزندم بود.

برچسبی که بر پیشانی چسبید!

برگ سوم: صبح روز شنبه 18 شهریور خانواده برای تحویل جنازه به بیمارستان رفتند اما متوجه شدند ساواک ساعت سه صبح جنازه ها را به مکان نامعلوم برده است. مادر تاب از کف داد. دست به آسمان بلند کرد و ازخدا خواست، تا بتواند جنازه فرزندش را به خاک بسپارد. به خانه برگشتند چند دقیقه نگذشته بود زنگ خانه به صدا درآمد. خانم همسایه پشت در بود و به گلشن خانم گفت شوهرم گفته صبر کنید اگر بتوانم جنازه را برایتان پیدامی کنم. لحظه ها سنگین و سنگین تر از قبل می گذشت دوباره در خانه به صدا در آمد خبر آوردند جنازه پیدا شد. به ما گفتند فقط یک ماشین به همراه 5 نفر از اقوام درجه یک می تواند بیاید ما هم به بهشت زهرا رفتیم.  همه جا پر از نیروی ساواک بود. تانکها آماده شلیک کردن به مادران و پدران داغدار بودند چون ما برچسب خانواده خرابکاران را بر پیشانی داشتیم.

مراسم ترحیمی که برگزار نشد

برگ چهارم: جلوی درغسالخانه شخصی آمد و رو به پدر رضا گفت آیا دل دارید جنازه فرزندتان را ببینید پدر با رضایت کامل گفت آری، داخل غسالخانه شدند. ماشینی آمد و جنازه ها را خالی کرد و رفت در غسالخانه بسته شد. پدر و پسر به دنبال گمشده خود می گشتند. رضا زیر آوار جنازه ها مانده بود. بدنش را بیرون کشیدند. شکمش پاره پاره شد بود. برانکارد آوردند و جنازه رضا به بیرون منتقل شد. 5نفری او را به خاک سپردیم . وقت ظهر به خانه رسیدیم همه اقوام دور هم جمع شده بودند تا به ما سرسلامتی بگویند وقت ناهار زنگ خانه به صدا درآمد ماموران ساواک سراغ پدر خانواده را گرفتند او به همراه پدر یکی از شهیدان منطقه به کلانتری محل رفت تعهد داد که برای رضا مراسم ترحیم برگزار نشود. اگر مراسم روضه ای هم برپا می شود کلام سیاسی در آن رد و بدل نشود.

ویژگی های ناب

گلشن خانم به اینجا که رسید فصل جدید کتاب رضا را گشود و از خصوصیات اخلاقی او اینچنین گفت:

رضا زحمتکش بود.

 به کم قناعت می کرد.

وقت شهادت تنها دو دست لباس داشت.

از اسراف به دور بود.

کا را عار نمی دانست.

همواره خرج تحصیلش را خود تامین می کرد.

در هنگام خوردن غذا ایراد نمی گرفت.

بیشتر سکوت اختیار می کرد تا کلامی بگوید.

به ورزش بوکس علاقه داشت.

وفادار به آرمان های امام(ره) بود.

در قطعه ای دفن شد که امام (ره) پس از ورودش به میهن به آنجا رفت.

بیوگرافی شهید                                                     

نام و نام خانوادگی: رضا فرجی برزگر

تاریخ تولد: 1338

تاریخ شهادت:17/6/57

محل خاکسپار: قطعه 17 بهشت زهرا

محل شهادت: میدان ژاله

گلشن خانم کتابچه رضا را بست. در قفسه قلبش گذاشت. کتابچه حسین را به دست گرفت و رو به عکس حسین برگ برگ کتاب را از بر خواند.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:40:56
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد!

عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد!
یکی از اقوام می خواست بدون صف برای گرفتن مرغ جلو برود و حق دیگران را ضایع کند اما، مجتبی جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد.     عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد! 

خبرگزاری دفاع مقدس: زندگی مدرن امروز و رفاه فعلی با سختی های دوران انقلاب و جنگ تحمیلی قابل قیاس نیست.  آرامش امروز محصول مقاومت در برابر سختی دیروز است. همان روزهایی که مردم به حق خود قانع بودند و به قولی پایشان را از گلیم خود بیشتر دراز نمی کردند.

"منصوره رجب زاده" مادر شهیدان باقری زند از عدالت مجتبی دومین فرزند شهیدش این گونه می گوید: در روزگار گذشته برای خرید هر چیزی باید صف می ایستادیم. داوود و مجتبی اجازه نمی دادند که من برای خرید بیرون از خانه بروم. همه مایحتاج را خودشان تهیه می کردند. خاطره ای دارم از همین صف ایستادن ها و عدالت مجتبی.

یک روز دختر عموی من برای گرفتن مرغ کوپنی به مغازه می رود. در آنجا متوجه می شود که مجتبی مسئول توزیع ارزاق است. همین که متوجه این موضوع می شود، می خواهد بدون صف برای گرفتن مرغ  جلو برود که مجتبی جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد. از او اصرار واز مجتبی انکار.

این عمل مجتبی به من آموخت که عدالت خواهر و برادر و اقوام نمی شناسد و همگان در برابر ترازوی عدالت خداوند با هم برابرند.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:19:51
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت جهادگري كه روی حلقه ازدواجش نوشت: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت

روایت جهادگري كه روی حلقه ازدواجش نوشت: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت
غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. 
 

بسيج : غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاء‌الله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقه‌هایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت»حک شده بود.


 

اولين گام هاي يك شهيد

شهید غلامرضا صادق زاده در سال ۱۳۳۹در شهر تهران به دنیا آمد.در تمام دوران تحصیل از شاگردان خوب کلاس بود. از همین زمان با شرکت در سخنرانی‌های مذهبی و مطالعه کتب اسلامی با اسلام بیشتر آشنا شد، تا حدی که به فرایض دینی اهمیت زیادی می‌داد و نماز و روزه خود را قبل از پا گذاشتن به سن بلوغ آغاز کرد. رفته رفته تقوا و راستگویی جزء خصایل نیک او شد، و اجازه ورود به میدان فرهنگ رژیم شاهنشاهی را از او گرفت.
غلامرضا در اوج‌گیری نهضت اسلامی مردم ایران پا به پای امت مسلمان در مبارزات علیه رژیم طاغوت و درگیری با مزدوران شاه حضور داشت.
هوش سرشارش به او کمک کرد که پس از کسب دیپلم ریاضی – فیزیک در بهار سال ۱۳۵۸بلافاصله در دانشگاه صنعتی شریف، در رشته مهندسی کامپیوتر پذیرفته شود. «غلامرضا صادق زاده» در دانشگاه و در اوج تبلیغات رنگارنگ گروه‌های وابسته، در کنار دانشجویان مسلمان باقی ماند.
در اردیبهشت سال 1359 زمانی که با همت انجمن‌های اسلامی دانشگاه ها اولین پایه‌های انقلاب فرهنگی بنا شد، غلامرضا قاطعانه و پیگیر از این حرکت مردمی دفاع کرد و بلافاصله با توجه به رهنمودهای امام امت، به ندای محرومان جامعه پاسخ گفت و به سوی روستاهای گنبد هجرت کرد تا از طریق جهاد سازندگی، دین خویش را به انقلاب و به مردم ادا کند. عشق به مستضعفان و ستمدیدگان آنچنان در غلامرضا شعله‌ور بود که برای خدمت به آنها لحظه‌ای سر از پا نمی‌شناخت، به طوری که اغلب روزها قبل از طلوع آفتاب به روستاها می‌رفت و شبها زمانی به جمع دوستان جهادی بر می‌گشت که دیگر مردم شهر در خواب بودند.

جهاد سبز ،جهاد سرخ


پس از مدتی به کمک هیئت هفت نفر تقسیم زمین گنبد رفت و به خاطر لیاقت و صداقت و قاطعیتش مسئولیت دبیر «هیئت کشت» به او سپرده شد. در این زمان او به راستی محبوب رنجدیدگان و ستمدیدگان و مورد غضب و خشم فئودال های آن منطقه بود. آنچنان پر تحرک و خستگی ناپذیر خدمت می‌کرد که به خوبی مشخص بود هجرت و دوری و زحمات شبانه‌روزی برای او به قدری لذت بخش است که حاضر نیست آن را با هیچ مسئله دیگری عوض کند، به جز یک چیز آن هم «هجرتی در هجرت» و صعودی دیگر به سوی کمال متعالی‌تر.
تحمیل جنگ به ملت مظلوم و ستم کشیده ایران، غلامرضا را واداشت تا بین دو جهاد: «جهاد سبز» و «جهاد سرخ» جهاد دوم را انتخاب کند. پس از هفده ماه خدمت خالصانه در جهاد گنبد و روستاهای آن با عده‌ای دیگر از دوستانش از شمال سبز به جنوب سرخ از آتش و خون شتافت و داوطلبانه وارد گروه تخریب شد.
در ۱۶فروردین ماه ۱۳۶۱به سعادت حضور در محضر مراد و رهبر و امام خویش دست یافت و در همان جا توسط امام عزیز در فضایی ملکوتی و روحانی با همراه و همسرش پیوندی بست که عمر آن کوتاه بود، زیرا خالصانه از مرادشان دعا برای شهادت در دنیا و شفاعت در آخرت» را طلبیده بودند ،امام چه زیبا در مورد این گونه جوانان می‌فرمودند: «هیچ کجای تاریخ جز در یک برهه جوانانی مثل جوانان ما سراغ ندارد.
غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاء‌الله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقه‌هایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت» حک شده بود.

"نورخرمشهر"


غلامرضا پس از آموزش تخریب در واحد مهندسی – رزمی ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران به عنوان تخریبچی در جبهه‌های اهواز مشغول فعالیت شد و در اولین مرحله عملیاتی که با نام طریق القدس و با رمز «یا حسین» در جبهه سوسنگرد بستان انجام گرفت، شرکت نمود. در مدتی که در جبهه فعالیت می‌کرد به علت داشتن لیاقت، زهد، و مدیریت خیلی خوب در زمینه فرماندهی، مسئولیت‌هایی را به وی محول کردند که عبارت بودند از:فرماندهی واحد تخریب تیپ ۴۶فجرو فرماندهی واحد تخریب لشگر ۵سپاه پاسداران

پس از مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس که ارتش و سپاه مشترکا می‌خواستند جاده اهواز – خرمشهر را به تصرف در آورند، برای ادامه طرح عملیات و فتح خرمشهر، نیاز شدیدی به پاکسازی میدان‌های مین دشمن – که دارای حدود ۳۰کیلومتر عرض و ۴۰۰متر طول بود – داشتند. میدان مین زیر آتش دشمن بود و این کار را بسیار مشکل می‌نمود. یکی از افسران ارتش پس از بازدید از میدان به وسیله چکمه‌های ضد مین و شناسایی توسط هلی‌کوپتر در ارتفاع کم، به این نتیجه رسیده بود که واحد تخریب ارتش کلا میدان را به هر طریقی که شده منفجر نماید، در غیر این صورت کار در این میدان خیلی مشکل خواهد بود. این طرح مدت زمان زیادی وقت می‌برد و برای سپاه و ارتش میسر نبود. باید راه‌حل دیگری ارائه می‌شد تا عملیات بیت‌المقدس بدون وقفه ادامه می‌یافت.
غلامرضا صادق زاده در جلسه مشترک سپاه و ارتش (لشگر ۲۱حمزه و لشگر ۵نصر سپاه) درباره پاکسازی این میدان طرحی دادند که همه حاضرین آن را تحسین کرده و امکانات مورد نیاز او را در حد توان در اختیارش گذاشتند. غلامرضا با توکل به خداوند متعال با نیروهای تحت فرمانش وارد عمل شده و در عرض ۳۶ساعت و بدون دادن تلفات میدان را پاکسازی کرده و زمینه را برای ادامه عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر آماده کرد.پس از فتح خرمشهر، غلامرضا مسئولیت پاکسازی میادین مین را به عهده گرفت و خرمشهر را از شر مین‌های دشمن خلاص کرد. در همین زمان بود که از سوی دوستانش به «نور خرمشهر» ملقب شد.

پيكر متلاشي و حلقه ازدواج


و بالاخره در تاریخ 6تيرماه 1364  در شب سالگرد شهادت بهشتی مظلوم و ۷۲تن از یاران انقلاب، همزمان با انفجار ۱۲۰٫۰۰۰چاشنی مین، به آرزوی خویش که پرواز به سوی معبود بود رسید و به ملکوت اعلی پر کشید، به بدنی سوخته و خونین.تنها چیزی که در پیکر پاک و متلاشی اش به چشم می‌خورد همان حلقه ازدواجش بود که عبارت حک شده بر آن راه آینده را برای بازماندگان نشان می‌داد.: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:2:34
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

220شهید در 6 دقیقه !

220شهید در 6 دقیقه !
اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد. 
عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که به ناگاه دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت همه به گمان اینکه هواپیماهای جنگی هستند و از آسمان این شهر عبور می کنند تاحدودی بی خیال از کنار موضوع عبور کردند ولی این بار قضیه کمی فرق می کرد و پنج هواپیمای بمب افکن عراق در آسمان شهر سنندج هویدا شدند. 
هیچ کس فکرش را نمی کرد که این هواپیماهای بمب افکن قصد بمباران شهر و مناطق مسکونی را دارند ولی به یکباره صدای اولین انفجار به گوش رسید و آپارتمان های میدان شهرداری سنندج به خود لرزیدند.
اولین بمب به شلوغ ترین منطقه مسکونی شهر سنندج برخورد کرد. آن روزها در این آپارتمانها که امروز نیز هنوز یادگارهای جنگ را بر پیشانی خود دارند بالغ بر 600 خانوار زندگی می کردند. 
عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که به ناگاه دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت .
اولین بمب در یک آپارتمان مسکونی و در نزدیکی یک مدرسه ابتدایی فرود آمد و هنوز صدای انفجار اول به پایان نرسیده بود که صداهای بعدی هم شروع شد. این بار محله چهارباغ و بعد خیابان انقلاب و در نهایت خیابانهای اکباتان و میدان لشکر هدف بمب افکنهای رژیم بعث عراق قرار گرفتند.
این پایان راه نبود مثل اینکه هواپیماهای بعثی قصد داشتند سنندج را به خاک و خون بکشند زیرا به شلوغ ترین محله سنندج هم رحم نکردند و با بمباران محله "پیرمحمد" باعث خلق یکی از فجیع ترین جنایتهای بشری شدند و دست آخر هم به مجتمع مسکونی لشکر واقع در پادگان سنندج یورش برده و آنجا را با خاک یکسان کردند.

سکوت و آرامش شهر شکست و 18 نقطه سنندج در فاصله کمتر از شش دقیقه توسط پنج بمب افکن رژیم بعث عراق مورد حمله ای ناجوانمردانه قرار گرفت که هنوز هم آثار آن در کوچه پس کوچه های شهر خودنمایی می کند و هنوز هم که از کوچه های شهر عبور می کنی صدای زجه مادران و گریه کودکان به گوش می رسد.
- شهید بیژن گرامی و تعدادی از هم سن و سالانش در زمین خاکی آپارتمانهای ادب مشغول بازی بودند، او که10 روز از دعوت شدنش به تیم ملی جوانان می گذشت در فکر فراهم کردن مقدمات کار برای حضور در اردوی تیم ملی بود ولی زمانی که جنازه اش را پیدا کردند به سختی قابل شناسایی بود.
- خانواده ای شش نفره در منزل خود به خون غلطیدند و امروز تنها باقی مانده آن جمع یعنی پدرشان هنوز هم وقتی اسم 28 دی ماه به گوشش می خورد اشک از چشمانش سرازیر می شود و تنها کار زندگی اش سرزدن به بهشت محمدی سنندج و دیدار با اعضای در خاک خفته خانواده اش است. 
لیلا، گلی، فاطمه، مهین، زهرا و ... دانش آموزان دبیرستان جماران سنندج تازه ساعت دوم کلاسشان شروع شده بود که با برخورد بمب به مدرسه آنها همه در خون غلطیدند و به شهادت رسیدند.
وی می گفت: صبح از خانه بیرون رفتم تا مقداری نان بخرم بعد از چند دقیقه صدای انفجار آمد به سرعت خود را به منزل رساندم ولی هرچه دنبال درب خانه گشتم نبود فقط دختر چهارساله ام را دیدم که چند متر جلوتر از خانه از شدت درد به خود می پیچید دنبال بچه های دیگر می گشتم ولی هیچ کدام را پیدا نکردم و وقتی همه آوارها را برداشتیم همه شهید شده بودند.
- لیلا، گلی، فاطمه، مهین، زهرا و ... دانش آموزان دبیرستان جماران سنندج تازه ساعت دوم کلاسشان شروع شده بود که با برخورد بمب به مدرسه آنها همه در خون غلطیدند و به شهادت رسیدند.
- جنازه روناک را وقتی که پیدا کردند سرش را روی قالی ای گذاشته بود که شاید تا چند روز آینده باید آن را تمام می کرد ولی با ناجوانمردی تمام شهید شد.

- فاطمه و هیوا در تدارک برگزاری مراسم عروسی خود بودند و زمانی که می خواستند برای خرید مراسم عروسی از خانه بیرون بروند در کوچه پیرمحمد شهر سنندج شهید شدند تا مراسم عروسی شان به عزا تبدیل شود.
- در آن روز افراد زیادی تمامی اعضای خانواده را از دست دادند و بسیاری دیگر از اعضای خانوده های سنندجی نیز هنوز از جراحات وارده در بستر بیماری اند.
در کمتر از چند دقیقه بیش از 220 نفر شهید و بالغ بر 123 نفر نیز به شدت مجروح شدند که تنها بیمارستان شهر سنندج نیز گنجایش و ظرفیت این همه میهمان ناخوانده را در آن روزها نداشت.
یکی از پرسنل بیمارستان توحید سنندج در شرح ماجرای آن روز می گوید: ما کار عادی خود را آغاز کرده بودیم که به ناگاه سیل افراد و مراجعان ما زیاد شد و شهدا و مصدومین فراوانی را به این بیمارستان انتقال دادند وضعیت به گونه ای بود که تمامی راهروهای بیمارستان مملو از افراد مجروحی بود که هر کدام با جراحتی در انتظار کمک بودند. 
آری آن روز که دانش آموزان سنندجی به مدرسه آمدند هیچ وقت فکرش را نمی کردند که امروز روز آخر و امتحان نهایی آنها باشد و هرگز دیگر همکلاسی های خود را نمی بینند. 
روز 28 دی ماه یکی از روزهای دردناک برای مردم شهری است که در زمان جنگ تحمیلی هم شهدای زیادی را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند اما این حادثه را باید جز فجیع ترین جنایتهای بشری نامید زیرا باعث مرگ کودکان و زنانی و جوانانی شد که بی گناه به شهادت رسیدند.
هرچند که هدف اصلی صدام حسین از بمباران مناطق مسکونی کشور به ویژه شهرهای استان کردستان ایجاد موج نارضایتی مردم علیه نظام بود ولی قضیه به کلی فرق کرد و مردم نه تنها علیه نظام جمهوری اسلامی شعار نداند بلکه چند ساعت بعد از تشییع پیکر پاک شهیدان 28 دی ماه به خیابانها ریختند و با شعارهای مرگ برآمریکا و مرگ بر صدام، بار دیگر سیاستهای جنگ طلبانه رژیمهای استعمارگر را محکوم کردند.
روز 28 دی ماه یکی از روزهای دردناک برای مردم شهری است که در زمان جنگ تحمیلی هم شهدای زیادی را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند اما این حادثه را باید جز فجیع ترین جنایتهای بشری نامید زیرا باعث مرگ کودکان و زنانی و جوانانی شد که بی گناه به شهادت رسیدند.

استان کردستان در جریان جنگ هشت ساله بارها این اقدامات فجیع را به چشم دید .بمباران 15 خرداد 64 شهر بانه نیز در نوع خود یک فاجعه واقعی بود که هرگز در جریان محاکمه صدام حسین به آن اشاره ای نشد. 
استان کردستان در جریان بمباران های مختلف مناطق مسکونی اش در طول هشت سال جنگ تحمیلی بالغ بر 935 شهید و بیش از 600 جانباز تقدیم انقلاب کرد.
 
هرچند که شاید امروز با گذشت زمان اندکی از زخمهای آن زمان التیام یافته باشد ولی هنوز کوچه پس کوچه های شهر سنندج صدای ضجه مادران و در خون غلطیدن جوانانش در روز 28 دی ماه را از یاد نبرده است. 
هنوز هم وقتی که گذرت به بهشت محمدی سنندج می خورد یادگارهای بمباران 28 دی ماه این شهر در قطعه شهدا خودنمایی می کنند.
روحشان شاد .

منبع:http://8sal-eftekhar.blogfa.com

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 10:8:31
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یتیمان شهدا

 
یتیمان شهدا
خاطره ای کوتاه از شهید محمد علی غفاری 

هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 11:40:15

 

 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آخرین سواری بر دوش بابا

آخرین سواری بر دوش بابا
«محمد حسین»، بر روی مرکب پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود، «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.
 
 

 

 
به گزارش مشرق، «جعفر جنگروی» به سال 1333 در «فریدن» اصفهان متولد شد و در روز 27 بهمن ماه 1364، چند روز پس از آزادسازی بندر «فاو»، در اثر اصابت موشک دور بردی که نزدیکی مقر فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بر زمین خورد، بال در بال ملائک گشود.
شهید «جعفر جنگروی»، در زمان شهادت، جانشین فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بود و با شهادتش، یکی از ارکانِ رکین لشکر مزبور، از میان رفت.
تصویری که مشاهده می کنید، در روز تشییع پیکر پاک شهید «جعفر جنگروی» برداشته شده است. «محمد حسین» پسر کوچک شهید، توسط همرزمانش، بر روی تابوت پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود،  «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.( برادر کوچک تر جعفر، با نام «علی جنگروی» به تاریخ اول مرداد ماه سال 1361، طی عملیات رمضان، خلعت شهادت پوشید. بر روی تابوتِ جعفر، تصویر هر دو برادر نصب شده است اما تصویر مشخص تر، متعلق به علی است.)
روحمان با یادش شاد
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 9:47:2
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

فرمان کشتن اسرای ایرانی توسط ژنرال عراقی
پیشنهاد کرده بودیم ما با پیش‌دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه‌هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد. 

جزیره فاو و شهر شلمچه از نقاط مهم دوران جنگ بود که همیشه مورد تاخت و تاز نیروهای ایرانی و عراقی بوده است. مطلب زیر گوشه ای از آن را از زبان جانباز و آزاده غلامحسین باقریان نقل می کند.

همان طور که سید مجتبی گفته بود در آن سکوت و آرامش، عراق مشغول آماده سازی نیروهایش بود. جزیره فاو برای عراق اهمیت زیادی داشت. زمانی که نیروهای ایرانی جزیره فاو را تصرف کردند، در واقع ارتباط عراق با بخش هایی از اروندرود و دریا قطع شد و این فاجعه عظیمی برای عراق و صدام دیکتاتور بود.

در آن زمان فشارهای خارجی و برخی از کشورهای عربی که سخاوتمندانه به صدام کمک می کردند تا دولت نوپای ایران را از پای درآورد، صدام را بر آن داشت که هرطور شده جزیره فاو را پس بگیرد.

لذا صدام و فرماندهانش همه توانشان را به کار گرفتند تا جزیره فاو را از ایران پس بگیرند. بعضی ها هم می گویند صدام دست به دامن مصر شد و ژنرال های کارکشته مصری به صدام کمک کردند تا جزیره فاو را پس بگیرد.

به هرحال عراق جزیره فاو را گرفت و اعلام کرد بعد از فاو، نوبت شلمچه است. در آن برهه جنگ ابعاد تازه ای به خود گرفت. بین سپاه و ارتش هم بر سر جبهه مهران و دهلران تنش هایی پدید آمد.

ما در آماده باش کامل به سر می بردیم و مرخصی ها به کلی لغو شده بود. واحدهای اطلاعاتی ارتش و سپاه خبر دادند که عراق درصدد حمله به شملچه است البته ما هم کم و بیش این موضوع را می دانستیم.

طی حکمی از طرف قرارگاه لشکر 28 روح الله و شخص سید مجتبی علاوه بر فرماندهی تیپ موسی بن جعفر، فرماندهی محور عملیاتی شلمچه تا فاو هم به من محول شد.

گردان های تیپ ما در خط اول قرار گرفته بودند. هرچند مسئولیت محور عملیاتی با آن وسعت، خیلی سنگین و خطرناک و دشوار بود، ولی با عشق و علاقه و ایمان و راهنمایی و همکاری فرماندهان، با شور و هیجان و توکل به خداوند این مسئولیت را پذیرفتم و با همکاری بچه های مخلص و شجاع و دلاور تیپ موسی بن جعفر، ماه ها جلوی دشمن بعثی ایستادیم.

چند عملیات گشت و شناسایی در منطقه انجام دادیم که در عملیات های بعدی خیلی مفید و موثر واقع شد.

در آخرین گشت و شناسایی واحد شناسایی و اطلاعات توسط برادر شهید حاج محمد کبیری، مطلع شدیم عراق نیروی زیادی در مقابل منطقه شلمچه مستقر کرده که تجهیزات زیادی در اختیار دارند و احتمال انجام عملیات به همین زودی ها دور از انتظار نیست.

این موضوع را اطلاعات ارتش و سپاه هم تایید کرده بودند. با توجه به این گزارش ها تقاضا کردم یک تیپ از ارتش از جنوب شرقی شلمچه مستقر شود.

گزارش من توسط قرارگاه کربلا به فرماندهان منعکس شد ولی چون ارتش دو گردان در جنوب غربی سوسنگرد مستقر کرده بود، همان دو گردان را کافی دانست و از اعزام نیروی جدید خودداری کرد.

با این اوضاع و احوال عزم خود را جزم کردیم و از هر حیث خود را برای رویارویی با حمله احتمالی عراق آماده ساختیم. شب ها خواب نداشتیم و تا صبح به سنگرها سرکشی می کردیم.

قرارگاه لشکر که قرارگاه کربلا نام گرفته بود، دقیقه به دقیقه با ما در تماس بود. گویا به همه ما الهام شده بود که عراق قصد اشغال شلمچه را دارد.

با فرماندهان گردان ها طرحی تهیه کردیم و به قرارگاه کربلا ارائه دادیم. در آن طرح پیشنهاد کرده بودیم که ما با پیش دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد.

در آن اعلامیه ها از رزمندگان خواسته شده بود که تسلیم شوند. وعده در آمد و ماشین و شغل و زندگی مرفه هم داده شده بود! عراقی ها با بلندگوهای قوی که صدایش تا نزدیک خرمشهر می رسید، متن اعلامیه ها را برای ایرانیان می خواندند و ما را دعوت به تسلیم می کردند.

بچه های ادوات محل احتمالی بلندگوها را زیر آتش گرفتند. بلافاصله متوجه شدیم آنها از محور دیگری با همان شیوه قبلی شروع به تبلیغات کردند؛ با بلندگوی قوی تر. معلوم شد که بچه ها بلندگوی اولی را زده اند.

کسی به این ترفند عراقی ها توجهی نمی کرد. در پاسخ به این تبلیغات با تمام قدرت مواضع عراقی ها را زیر آتش گرفتیم. بلندگوی سمت جنوب غربی هم از کار افتاد؛ چون دیگر صدایی از آن سمت و سو به گوش نرسید.

غروب همان روز عراق چند منور فرستاد سپس تبلیغات قبلی خود را تکرار کرد و علیه سران جمهوری اسلامی ایران شعار داد. ما هم هماهنگ با شروع تبلیغات با سلاح های سنگین مواضع آنها را نشانه می رفتیم و شلیک می کردیم.

ساعت 2 بامداد روز چهارم خرداد 1367 هوای شلمچه خنک و ملایم و دلچسب بود و ستارگان در آسمان صاف می درخشیدند و چشمک می زدند.

به یک باره منورهای دشمن در آسمان ظاهر شد و فضای منطقه نورباران شد. گلوله های سلاح سبک و سنگین همچون باران بهاری بر روی مواضع ما باریدن گرفت.

عراق با قدرت شدید آتش، به صورت گاز انبری اقدام به حمله کرد. هرچند نیروهای ما شجاعانه پاسخ آتش نیروهای عراقی را می دادند، ولی شدت آتش دشمن به قدری زیاد و پیوسته بود که امکان هرگونه عکس العملی را سلب کرده بود. فرمانده لشکر 28 روح الله سید مجتبی پیش ما بود.

در همان موقع بلند شد و گفت: «می خواهم بروم خط. گفتم: «سید جان، شما چرا بروید خط، من فرمانده محور هستم. من می روم خط. شما همین جا باشید.»

سید مجتبی هرچه اصرار کرد برود خط، من نگذاشتم. به شوخی گفتم: «به دستور خودتان اینجا من فرمانده ام و من دستور می دهم!» لبخندی شیرین بر لبان سید مجتبی نشست. آماده شدم که بروم. دیدم چند قطره اشک چشمان سید مجتبی را خیس کرد.

با یک جیپ روباز همراه بی سیم چی و راننده و دو نفر دیگر عازم خط شدیم. عراق برای هر نفر چندین گلوله توپ و خمپاره شلیک می کرد و نزدیک های صبح اقدام به زدن فسفر کرد.

بچه ها شجاعانه مقاومت می کردند ولی حجم آتش دشمن خیلی زیاد بود. فرمانده گردان محرم دستور داد از خط اول به خط دوم عقب نشینی کنند. در همان موقع جیپ ما مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. دو نفر از همراهان ما (بایرام عزیزی و رضا اصلانپور) در جا شهید شدند. گلوله دوم که به جیپ خورد، من به شدت از ناحیه شکم و کتف راست زخمی شدم، ولی همچنان سرپا بودم.

عراق از طرف نهر جاسم پیشروی کرد و جلو آمد. فرمانده گردان هم زخمی شد. عراقی ها خط اول و دوم ما را دور زدند و ما در محاصره افتادیم. لحظه به لحظه حلقه محاصره تنگ تر می شد. تعدادی از غواصان عراقی با مسلسل های سبک از نهر دوجی به نیروهای ما حمله ور شدند. نیروهای ما آنها را از پا در آوردند. دسته دیگر هجوم آورند؛ درگیری تن به تن شد. مقاومت بچه ها تا ساعت 10 صبح ادامه داشت. من بیهوش شدم و افتادم.

وقتی به هوش آمدم، خورشید وسط آسمان بود. خواستم بلند شوم و حرکت کنم، نتوانستم. زمین به دور سرم می چرخید. چشمانم سیاهی می رفت.

چند نفر عراقی متوجه من شدند و جلوی پایم تیراندازی کردند. سینه خیز خودم را عقب کشیدم. دنبال اسلحه ام بودم. باز عراقی ها شروع به تیراندازی کردند و چیزی به هم گفتند. کارت شناسایی و مدارکی را که در جیب هایم بود داخل خاک پنهان کردم. دوباره بیهوش شدم. عراقی ها در حالت بیهوشی دست هایم را بسته بودند. در همان گیرودار به هوش آمدم؛ بدین ترتیب ساعت 12 صبح روز چهارم خرداد 1367 در حال مجروحیت و بیهوشی و نیمه جان به دست دشمن اسیر شدم. پنجه های شیطان گلویم را فشرد.

در همان حالت نیمه هوشیار من را به منطقه ای به نام ادوات بردند. چند ایرانی دیگر هم آنجا اسیر بودند. همه ما را داخل گودالی که آشیانه تانک بود قرار دادند و دست های ما را بستند.

به زبان فارسی ضمن فحاشی و توهین به مقدسات ما، گفتند: «شماها سربازان ما را کشته اید، همه شما را همین جا اعدام می کنیم.» سپس جوخه آتش تشکیل دادند و اسلحه ها را به طرف ما نشانه رفتند. ما تشهد خودمان را خواندیم. بعضی از بچه ها صلوات فرستادند. برخی هم با صدای بلند امام زمان(عج) را صدا می زدند.

در همان اثنا یک نظامی عراقی که فکر می کنم درجه سرگردی داشت آمد و به فرمانده جوخه آتش پرخاش کرد و گفت: «عراقی هایی که در ایران اسیر شده اند کم نیستند. باید با این ها مبادله شوند. اگر این ها را بکشید، من علیه شما گزارش می کنم.»

فرمانده جوخه آتش که می خواست ما را اعدام کند، با اعتراض به سرگرد گفت: «عراقی هایی که در ایران اسیرند، شستشوی مغزی شده اند، آنها دیگر عراقی نیستند. اگر ایران آنها را نکشد، ما آنها را می کشیم!» بالاخره بعد از جر و بحث های زیاد از اعدام ما منصرف شدند.

یکی از ایرانیانی که عربی بلد بود، بعدا گفت وگوی آن دو نظامی عراقی را برای ما ترجمه و تعریف کرد.

سر و وضع ما خیلی ژولیده و آشفته و لباس های ما خونی و گلی شده بود. دست های ما را بسته بودند و نمی توانستیم دست و صورت مان را بشوییم. بعضی از اسرا به شدت زخمی بودند و مرتب از جای زخم شان خون می آمد، ولی کسی به دادشان نمی رسید. من چند بار بیهوش شدم. همه لباس هایم خونی بود.

همان جا دو نفر از اسرا به شهادت رسیدند. جنازه شان را داخل یک ماشین انداختند. ماشین سردخانه داشت؛ وقتی در سردخانه ماشین را باز کردند، دیدم پر از جنازه ایرانی است که بیشترشان اسرای فاو بودند. آنها را بعد از اسارت به قتل رسانده بودند. می گفتند این جنایت توسط یک ژنرال عراقی به نام «عدنان خیرالله» صورت گرفته است.

ما را همان طور دست بسته بردند داخل یک باتلاق که آب تا بالای زانو می رسید. از تشنگی همگی سرمان را کردیم داخل آب و با ولع آب خوردیم. آب بسیار گرم بود و بوی بدی می داد.

عراقی ها مرتب امر و نهی می کردند و جلوی پای ما شلیک می کردند تا ما را بترسانند و در دل ما وحشت ایجاد کنند. از داخل آب ما را به طرف عراق بردند. ماموران عراقی هم زدند داخل آن و با ما راه افتادند.

ما را بردند جلوی پتروشیمی عراق. در آنجا چند عراقی مجروح افتاده بودند و التماس می کردند که آنها را ببرند پشت جبهه، ولی با کمال تعجب مشاهده کردیم که ماموران عراقی نسبت به رفقای زخمی شان بی اعتنا هستند و آنها را به حال خود رها کرده بودند.

با خود گفتم: «این ها با نیروهای زخمی خودشان این گونه رفتار می کنند، پس با ما چه خواهند کرد!» بعدها در زندان متوجه شدم که آنها برای گرفتن پاداش و درجه و تشویق نامه، ما را با آن سرعت به قرارگاه های فرماندهانشان می برده اند. گرفتن یک تشویق نامه یا یک پاداش چند دیناری برایشان مهم تر از جان دهها همرزم و هموطن مجروحشان بود!

در قسمت بالای ساحل چندین دستگاه خودرو راهسازی و ساختمان های رادار و سکوهای پرتاب موشک در هم مچاله شده و تبدیل به تلی از خاک گردیده بود. با مشاهده این وضع هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از این بابت که می دیدم واقعا رزمندگان ما چه بلایی سر دشمن آورده اند؛ ناراحتی از این بابت که با خود گفتم: «این همه عراقی را ما کشته ایم؛ چطور این ها ما را زنده خواهند گذاشت!»

هنوز از این فکر و خیال بیرون نیامده بودم که ما را سوار یک دستگاه آیفا کردند و به طرف جنوب شرقی بردند. آنجا مقر بزرگی همانند پادگان بود. جمعیت زیادی آنجا بودند.

عده ای خبرنگار و فیلمبردار و عکاس هم بودند. عده ای مردم عادی هم بودند که شادی می کردند، می رقصیدند، هلهله می کردند و می گفتند: «شلمچه را آزاد کرده ایم!» عده زیادی از اسرای ایرانی را آنجا آورده بودند. زخمی ها را خیلی جزئی و سرسری مداوا و زخم های من را هم پانسمان کردند.

باز از این کار عراقی ها تعجب کردم و با خود گفتم: «چطور ممکن است در چند کیلومتری اینجا، آن همه جنازه عراقی در گل و لای در حال پوسیدن باشد و موش و مگس و سگ ها روی جنازه ها جولان بدهند و آن همه زخمی چشم به راه کمک باشند، آن وقت عراقی ها اینجا بی تفاوت به رقص و پایکوبی مشغول باشند!»

در آنجا عراقی ها با خشم و کینه به ما نگاه می کردند. بعضی ها انگشت سبابه را روی گلوهایشان می کشیدند و به ما اشاره می کردند که یعنی شماها را خواهیم کشت. ما از قبل اشهد خود را خوانده و برای مرگ آماده شده بودیم. یک شب آنجا ماندیم. روز بعد ما را جمع کردند. چند نفر از ماموران صلیب سرخ جهانی که آنجا بودند سریع پیش ما آمدند و زخمی های ما را پانسمان کردند.

روی لب هایم سیگار گذاشتند، گفتم سیگاری نیستم. بعضی از آنها به خوبی فارسی صحبت می کردند. ماموران عراقی هم کاری به کار آنها نداشتند.

15 نفر ما را از بقیه جدا کردند و با یک دستگاه خودرو آیفا به مقر دیگری بردند. چشمان ما باز بود ولی دست های ما را بسته بودند. هوا گرم و سوزان بود. از بس که آب کثیف و گرم خورده بودیم، دل درد گرفته بودیم.

داخل یک استانبولی بنایی که خیلی کثیف و سیاه بود، مقداری برنج خشک آوردند. همه دور استانبولی حلقه زدند. جا برای همه نبود. هر کسی با دست مقداری برنج برداشت، به هرکدام از ما یک مشت بیشتر برنج نرسید.

هوا دم کرده و گرما خیلی شدید و نفس گیر بود. چون روی نقاطی از بدن و لباس های ما خون ماسیده بود، مگس ها مرتب هجوم می آوردند. از شدت درد به خود می پیچیدم و چشمانم مرتب سیاهی می رفت.

هر لحظه شاهد صحنه های تازه بودیم. چند آیه از قرآن مجید و دعاهایی از صحیفه سجادیه را خواندم و خود و سرنوشت خود را به خداوند سپردم.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 8:29:46
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

یتیمان شهدا
خاطره ای کوتاه از شهید محمد علی غفاری 

هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 11:40:15
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

220شهید در 6 دقیقه !

220شهید در 6 دقیقه !
اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد. 
عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که به ناگاه دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت همه به گمان اینکه هواپیماهای جنگی هستند و از آسمان این شهر عبور می کنند تاحدودی بی خیال از کنار موضوع عبور کردند ولی این بار قضیه کمی فرق می کرد و پنج هواپیمای بمب افکن عراق در آسمان شهر سنندج هویدا شدند. 
هیچ کس فکرش را نمی کرد که این هواپیماهای بمب افکن قصد بمباران شهر و مناطق مسکونی را دارند ولی به یکباره صدای اولین انفجار به گوش رسید و آپارتمان های میدان شهرداری سنندج به خود لرزیدند.
اولین بمب به شلوغ ترین منطقه مسکونی شهر سنندج برخورد کرد. آن روزها در این آپارتمانها که امروز نیز هنوز یادگارهای جنگ را بر پیشانی خود دارند بالغ بر 600 خانوار زندگی می کردند. 
عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که به ناگاه دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت .
اولین بمب در یک آپارتمان مسکونی و در نزدیکی یک مدرسه ابتدایی فرود آمد و هنوز صدای انفجار اول به پایان نرسیده بود که صداهای بعدی هم شروع شد. این بار محله چهارباغ و بعد خیابان انقلاب و در نهایت خیابانهای اکباتان و میدان لشکر هدف بمب افکنهای رژیم بعث عراق قرار گرفتند.
این پایان راه نبود مثل اینکه هواپیماهای بعثی قصد داشتند سنندج را به خاک و خون بکشند زیرا به شلوغ ترین محله سنندج هم رحم نکردند و با بمباران محله "پیرمحمد" باعث خلق یکی از فجیع ترین جنایتهای بشری شدند و دست آخر هم به مجتمع مسکونی لشکر واقع در پادگان سنندج یورش برده و آنجا را با خاک یکسان کردند.

سکوت و آرامش شهر شکست و 18 نقطه سنندج در فاصله کمتر از شش دقیقه توسط پنج بمب افکن رژیم بعث عراق مورد حمله ای ناجوانمردانه قرار گرفت که هنوز هم آثار آن در کوچه پس کوچه های شهر خودنمایی می کند و هنوز هم که از کوچه های شهر عبور می کنی صدای زجه مادران و گریه کودکان به گوش می رسد.
- شهید بیژن گرامی و تعدادی از هم سن و سالانش در زمین خاکی آپارتمانهای ادب مشغول بازی بودند، او که10 روز از دعوت شدنش به تیم ملی جوانان می گذشت در فکر فراهم کردن مقدمات کار برای حضور در اردوی تیم ملی بود ولی زمانی که جنازه اش را پیدا کردند به سختی قابل شناسایی بود.
- خانواده ای شش نفره در منزل خود به خون غلطیدند و امروز تنها باقی مانده آن جمع یعنی پدرشان هنوز هم وقتی اسم 28 دی ماه به گوشش می خورد اشک از چشمانش سرازیر می شود و تنها کار زندگی اش سرزدن به بهشت محمدی سنندج و دیدار با اعضای در خاک خفته خانواده اش است. 
لیلا، گلی، فاطمه، مهین، زهرا و ... دانش آموزان دبیرستان جماران سنندج تازه ساعت دوم کلاسشان شروع شده بود که با برخورد بمب به مدرسه آنها همه در خون غلطیدند و به شهادت رسیدند.
وی می گفت: صبح از خانه بیرون رفتم تا مقداری نان بخرم بعد از چند دقیقه صدای انفجار آمد به سرعت خود را به منزل رساندم ولی هرچه دنبال درب خانه گشتم نبود فقط دختر چهارساله ام را دیدم که چند متر جلوتر از خانه از شدت درد به خود می پیچید دنبال بچه های دیگر می گشتم ولی هیچ کدام را پیدا نکردم و وقتی همه آوارها را برداشتیم همه شهید شده بودند.
- لیلا، گلی، فاطمه، مهین، زهرا و ... دانش آموزان دبیرستان جماران سنندج تازه ساعت دوم کلاسشان شروع شده بود که با برخورد بمب به مدرسه آنها همه در خون غلطیدند و به شهادت رسیدند.
- جنازه روناک را وقتی که پیدا کردند سرش را روی قالی ای گذاشته بود که شاید تا چند روز آینده باید آن را تمام می کرد ولی با ناجوانمردی تمام شهید شد.

- فاطمه و هیوا در تدارک برگزاری مراسم عروسی خود بودند و زمانی که می خواستند برای خرید مراسم عروسی از خانه بیرون بروند در کوچه پیرمحمد شهر سنندج شهید شدند تا مراسم عروسی شان به عزا تبدیل شود.
- در آن روز افراد زیادی تمامی اعضای خانواده را از دست دادند و بسیاری دیگر از اعضای خانوده های سنندجی نیز هنوز از جراحات وارده در بستر بیماری اند.
در کمتر از چند دقیقه بیش از 220 نفر شهید و بالغ بر 123 نفر نیز به شدت مجروح شدند که تنها بیمارستان شهر سنندج نیز گنجایش و ظرفیت این همه میهمان ناخوانده را در آن روزها نداشت.
یکی از پرسنل بیمارستان توحید سنندج در شرح ماجرای آن روز می گوید: ما کار عادی خود را آغاز کرده بودیم که به ناگاه سیل افراد و مراجعان ما زیاد شد و شهدا و مصدومین فراوانی را به این بیمارستان انتقال دادند وضعیت به گونه ای بود که تمامی راهروهای بیمارستان مملو از افراد مجروحی بود که هر کدام با جراحتی در انتظار کمک بودند. 
آری آن روز که دانش آموزان سنندجی به مدرسه آمدند هیچ وقت فکرش را نمی کردند که امروز روز آخر و امتحان نهایی آنها باشد و هرگز دیگر همکلاسی های خود را نمی بینند. 
روز 28 دی ماه یکی از روزهای دردناک برای مردم شهری است که در زمان جنگ تحمیلی هم شهدای زیادی را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند اما این حادثه را باید جز فجیع ترین جنایتهای بشری نامید زیرا باعث مرگ کودکان و زنانی و جوانانی شد که بی گناه به شهادت رسیدند.
هرچند که هدف اصلی صدام حسین از بمباران مناطق مسکونی کشور به ویژه شهرهای استان کردستان ایجاد موج نارضایتی مردم علیه نظام بود ولی قضیه به کلی فرق کرد و مردم نه تنها علیه نظام جمهوری اسلامی شعار نداند بلکه چند ساعت بعد از تشییع پیکر پاک شهیدان 28 دی ماه به خیابانها ریختند و با شعارهای مرگ برآمریکا و مرگ بر صدام، بار دیگر سیاستهای جنگ طلبانه رژیمهای استعمارگر را محکوم کردند.
روز 28 دی ماه یکی از روزهای دردناک برای مردم شهری است که در زمان جنگ تحمیلی هم شهدای زیادی را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند اما این حادثه را باید جز فجیع ترین جنایتهای بشری نامید زیرا باعث مرگ کودکان و زنانی و جوانانی شد که بی گناه به شهادت رسیدند.

استان کردستان در جریان جنگ هشت ساله بارها این اقدامات فجیع را به چشم دید .بمباران 15 خرداد 64 شهر بانه نیز در نوع خود یک فاجعه واقعی بود که هرگز در جریان محاکمه صدام حسین به آن اشاره ای نشد. 
استان کردستان در جریان بمباران های مختلف مناطق مسکونی اش در طول هشت سال جنگ تحمیلی بالغ بر 935 شهید و بیش از 600 جانباز تقدیم انقلاب کرد.
 
هرچند که شاید امروز با گذشت زمان اندکی از زخمهای آن زمان التیام یافته باشد ولی هنوز کوچه پس کوچه های شهر سنندج صدای ضجه مادران و در خون غلطیدن جوانانش در روز 28 دی ماه را از یاد نبرده است. 
هنوز هم وقتی که گذرت به بهشت محمدی سنندج می خورد یادگارهای بمباران 28 دی ماه این شهر در قطعه شهدا خودنمایی می کنند.
روحشان شاد .

منبع:http://8sal-eftekhar.blogfa.com

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 10:8:31
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«مجيد سوزوکي» اصفهاني‌ها که بود؟

«مجيد سوزوکي» اصفهاني‌ها که بود؟
  ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب حاج محمد احمديان که روزي فرمانده اين شهيد بوده شنيده باشند. او هميشه اين روايت دلنشين را اين‌گونه تعريف مي‌کند: 
مي‌خواهم با سند و مدرک خاطره‌اي از يک شهيد را برايتان بگويم؛ حتماً برسر مزار اين شهيد برويد، خيلي حال وهوايتان عوض مي‌شود.
اواخرجنگ، درمنطقه فاو، پدافند داشتيم. آخرهاي جنگ به آن صورت نيرو به جبهه نمي‌آمد! اغلب سنگرهاي نگهباني را تک نفره گذاشته بوديم اما حساس‌ترين نقطه يک ‌جا داشتيم توي دل خورعبدالله. . . يک جاده مي‌رفت توي آب، و اين سنگر کمين بود؛ اين‌جا را هم تک نفره گذاشته بوديم چون خيلي خطرناک بود، مدام اصرار داشتيم حداقل يک نيرو براي ما بفرستند. تا اينکه خبر دادند خوشحال باشيد برايتان نيرو فرستاديم. نزديکي‌ ظهر بود. داشتم توي خط سرکشي مي‌کردم. ديدم يک نفر دارد مي‌آيد. اما دکمه‌هاي لباسش را نبسته، بندهاي پوتينش هم باز است، گِت نکرده، اورکتش را هم انداخته روي شانه‌هاش و اسلحه کلاشش را هم مثل يک بيل کشاورزي گذاشته روي کولش.
تا به من رسيد گفت: آمُ الي کم. حقيقتش جا خوردم. گفتم خدايا، بچه‌هاي ما همه اهل نماز شب، دعاي عهد، زيارت عاشورا و. . . اين اصلاً سلام کردن هم بلد نيست. گفتم: سلام عليکم اخوي. با خودم گفتم خوب سلام کردن را يادش دادم. گفت: اخوي اين اتاق ما کجاست؟ گفتم: داداش اينجا خط اول فاو؛ ام القصره. اين طرف ايراني‌ها و آن طرف هم عراقي‌‌ها هستند. از اين خط بالاتر بروي تير مي‌خوري. در ضمن اينجا اتاق نداريم، سنگر داريم. گفت: داداش، يه جا نشان ما بده، کپه مرگمان را بذاريم. خسته‌ايم. با خودم گفتم اين بايد پيش خودم بياد تا آدمش کنم. آمد توي سنگر ما، جالب اين بود که براي نماز هم مُهر را از بالا به پايين مي‌انداخت و با پايش استُپ مي‌کرد! خيلي خودماني با خدا حرف مي‌زد. فکر مي‌کردم آدمش مي‌کنم. يک شب توي خط مي‌چرخيدم، ديدم آسمان را به رگبارگرفته! به سرعت رفتم سراغش و گفتم: بلند شو ببينم. پاشو مستقيم بزن. گفت:مگه ديوانم؟ بلند شم که تير مي‌خوره توي ملاجم. نه داداش! ما نشستيم کف اين سنگر و تير مي‌زنيم، تا عراقي‌ها بفهمند که اينجا آدم هست و جلو نيان. کُفرم در آمده بود. تک و تنها بردمش توي سنگر کمين. گفتم حالا بُِکش !
ازساعت 12تا 2 شب نگهبان بود. ساعت 2 تا 4 مهندس ميرزايي را بردم سمت سنگر کمين. نزديک سنگر که رسيديم بايد مسعود ايست مي‌داد. ديديم چيزي نمي‌گويد؛ گفتم يا ابالفضل! حتماً عراقي‌ها اسيرش کردند. صدا زدم: آقا مسعود! ديديم جواب نمي‌دهد. گفتم نکند از بس بهش سخت گرفتم رفته پناهنده شده! نزديک سنگرکه شديم، ديديم صداي خروپفش بالا رفته. با يک مکافاتي ازخواب بيدارش کرديم.
تا بيدار شد، زد زير گريه. ساعت 2 نصف شب !! گفتم: چِته؟! گفت: فردا صبح شهيد مي‌شوم. زديم زيرخنده و گفتيم: مايي که جنوب کردستان اين‌قدرجنگيديم تا حالا چنين ادعايي نداشتيم. اين تازه از راه رسيده مي‌گويد من فردا صبح شهيد مي‌شوم. گفتم: خب اگر فردا صبح شهيد شدي ما را هم دعا کن. البته با خودم فکر کردم براي اين‌که دل من را به دست بياورد اين را مي‌گويد، سنگر او با سنگر ما يکي بود. ديدم دارد گريه مي‌کند. گفتم آقا مسعود از سرشب تاحالا نخوابيدم؛ مي‌خواهم بخوابم. بالاغيرتاً يا برو بيرون گريه کن يا بگير بخواب.
رفت توي دهنه سنگر نشست به گريه کردن. ساعت چهار و ربع صبح تک عراقي‌ها شروع شد. آن‌قدر آتش دشمن سنگين بود و دود و گرد و خاک به پا شده بود که چشم نيم متري خودش را نمي‌ديد. اين آتش باران دشمن تا ساعت سه و نيم بعدازظهر طول کشيد. بعد از خوابيدن آتش، رفتم آمار بگيرم که چند تا شهيد و زخمي داديم. فکر مي‌کردم حداقل70ـ 80 تا شهيد را بايد داده باشيم. اما گفتند فقط يک نفر شهيد شده که نمي‌شناسيمش. رفتم ديدم سيد مسعود است. تيرخورده پشت سرش را سوراخ کرده. بغلش کردم و بوسيدمش. گفتم بچه تو چه کار کردي؟! من را ببخش اگر بهت حرفي زدم...
مادري بي‌خبر...!
ماجراي شهادت سيد نوجوان را حاج آقا احمديان براي تمام کساني که به جنوب و منطقه عملياتي والفجر8مي‌روند تعريف مي‌کند و توصيه مي‌کند حتماً برسر مزار اين شهيد در اصفهان برويد. ولي با همه اين احوال جالب اينجاست که مادر پير سيد مسعود روايت شهادت جگرگوشه‌اش را فقط از طريق تلويزيون شنيده و از سال 66 که مسعود به شهادت رسيده تا به حال موفق نشده با فرمانده او درباره نحوه شهادتش حرف بزند؛ در حالي ‌که قبر پسرش از تعريف‌هاي حاج احمديان هميشه ميزبان جوانان زيادي از سراسرکشور است که از جاهاي مختلف شوق زيارت اين شهيد نوجوان را دارند. يک ‌بار که براي زيارت قبور شهدا رفته بوديم به‌ طوراتفاقي مادر سيد مسعود را ديديم، انگارخود آقا مسعود دست ما را گرفته بود تا حرف‌هاي مادرش را بشنويم که حداقل از اين طريق فرمانده‌اش را خبردارکنيم.
مادر مي‌گفت: مسعود در يک نانوايي کار مي‌کرد شنيده بود که نانواها را منطقه مي‌برند البته پشت جبهه، سري اول با آنها رفته بود. سري دوم؛ درنامه نوشت من لشکر امام حسين(ع)، گردان امام حسين و خط‌شکنم. سه روز بود که رفته بود ما هم برايش نامه نوشتيم ولي ديگرخبري از نامه و جواب آن نشد. چهار روز از رفتن او به جبهه گذشته بود که خواب ديدم دو شهيد آوردند، سه نفرهم نشسته بودند. نفهميدم اينها خانم هستند يا آقا. فقط به من گفتند يکي ازاين تابوت‌ها مال شماست. يکدفعه با گريه از خواب پريدم و خواب را براي پدرش تعريف کردم. گفتم نمي‌دانم مسعود شهيد شده يا نه !
تا اينکه يک روز عصر 15يا 16 تيرماه بود. برادرش گفت: مامان رفيق مسعود که با هم جبهه رفته بودند آمده. گفتم: از او درباره مسعود پرسيدي؟ گفت: نه از ماشين پياده شد و رفت. بدنم لرزيد. وقتي پدرش از مسجد آمد. گفتم: رفيق مسعود ازجبهه آمده برو احوال‌پرسي. گفت: تو چرا نرفتي؟ انگار مي‌ترسيدم بروم. باباش رفت و وقتي آمد دستش را گذاشت روي سينه‌اش و شروع کرد به گريه کردن. گفتم: چي شد؟ گفت: مسعود شهيد شده. ديگر نفهميدم چي شد. خودم رفتم در خانه آنها گفتم: از مسعود من چه خبر؟! ديدم سرش را انداخت پايين و رفت توي اتاق و جوابم را نداد. پدرش آمد قسمش دادم به حضرت ابوالفضل(ع) که راستش را بگو ما خاک پاي حضرت زينب(س) را مي‌بوسيم؛ يعني من لياقت ندارم مادر شهيد بشوم؟! گفت: حالا که قسم دادي آقامسعود شهيد شده. گفتم: اين را زودتر مي‌گفتي. ديگر نفهميدم چطور به خانه برگشتم نه گريه‌ام گرفت و نه ناله کردم، ولي بدنم مدام مي‌لرزيد. وقتي آمدم ديدم که همه مي‌دانستند مسعود من شهيد شده الا من.
هرکس مي‌آمد مي‌گفت: اين پسر راست نگفته اگر مسعود شهيد شده بود از سپاه خودشان مي‌آمدند و خبر را مي‌آوردند يا حداقل فرمانده‌اش مي‌آمد ديدن شما. حتي از سپاه پيگير شديم بي‌اطلاع بودند تا اينکه رسما خبر شهادتش را برايمان آوردند. مادر سيد مسعود همچنين مي‌گفت: دفعه اول که رفته بود سه ماه شهرک دارخوئين در بخش تدارکات نانوايي مي‌کرد. وقتي برگشت تمام سروصورتش سوخته بود. دکتر گفت: اينها علايم شيميايي هستند. اما خودش مي‌گفت نه مال گرمي هواست!
تازه برادر بزرگش زخمي شده بود و درگير عمل او بوديم که مسعود مي‌خواست براي بار دوم راهي بشود. به همين خاطر نگران بودم. شناسنامه‌اش را قايم کردم تا نرود. يک روز با پسر برادرم آمد پيشم. پسربرادرم ‌گفت: عمه مسعود دارد دوباره راهي مي‌شود برود جبهه. چون شناسنامه‌اش پيشم بود خيالم راحت بود و جدي نگرفتم. گفتم: خب برود! مسعود زد روي شانه‌ام و گفت: ببين مادرم چيزي نمي‌گويد. بنازم به اين مادر، آفرين! با خودم گفتم دارند شوخي مي‌کنند.
کارت براي اعزام گرفته عزمش را براي رفتن جزم کرده بود تا ديدم خيلي دوست دارد برود جبهه، رفتم شناسنامه‌اش را دادم و گفتم: پشت کمد افتاده بود. نمي‌خواستم از خدا شرمنده بشوم. وقتي فردايش رفت؛ يک برگه به او داده بودند که بايد پدر و مادر و شوراي محل امضا کند. پدرش گفت: امضا نمي‌کنم. گفتم: امضا کن وگرنه مثل آن شهيدي مي‌شود که پدرومادرش راضي نبودند. بعد از شهادتش پشيمان شدند و گريه مي‌کردند. امضا کن بعد هم ببر بده شوراي محل تا امضا کنند. به دلم افتاده بود مسعودم اين بار برود ديگر برنمي‌گردد. همان هم شد، 10 تيرماه خودش رفت و 29 تيرماه جنازه‌اش را آوردند. اين مادر شهيد در خصوص روايت حاج آقا احمديان هم مي‌گفت: هميشه دوست داشتم تا از حاج آقا احمديان که مي‌گويند فرمانده‌اش بوده درباره نحوه شهادت پسرم بپرسم. ولي ازسال 66 که مسعودم شهيد شد تا حالا موفق نشدم. هيچي از شهادت پسرم نمي‌دانم. پدرش دراين بي‌خبري و چشم انتظاري از دنيا رفت و حالا من... آخر هر وقت کسي شهيد مي‌شد فرمانده‌اش مي‌آمد به ديدن خانواده شهيد و از شهادت او تعريف مي‌کرد. ولي کسي پيش من نيامد فقط از تلويزيون و ديگران که از هر شهر و دياري سرقبرش مي‌آيند حرف‌هايي نصفه و نيمه شنيدم.
دو سه ماه از شهادتش نگذشته بود که دانشجويي را ديدم سرقبرش مشغول گريه و دعاست. گفتم: با شهيد مناسبتي داري؟ گفت: نه تهراني‌ام و در دانشگاه اصفهان درس مي‌خوانم. بچه‌هاي خوابگاه خيلي از او تعريف مي‌کردند. آمدم سر قبرش دست به دعا بشوم. تا فهميد مادرمسعود هستم و بي‌خبر از نحوه شهادت پسرم، شماره حاج احمديان را به من داد ولي هيچ وقت حاجي با من حرف نزد. ما در همين‌طور که آرام اشک مي‌ريخت ادامه داد: به مسعود مي‌گفتم تو که از تاريکي مي‌ترسي چطور مي‌خواهي بروي جبهه با آن همه توپ و تانک؟ مي‌گفت: آنجا آدم‌ساز است و آدم خوب مي‌شود. آخه هر وقت به او مي‌گفتم برو فلان جا سريع مي‌گفت: شبه! تاريکه، مي‌ترسم. بهانه مي‌آورد؛ ولي همان پسر رفت جبهه. مسعود خيلي مهربان و دل‌نازک بود و البته خيلي هم حاضر جواب و شيطان بود. به همين خاطر دوست داشتم با فرمانده‌اش درمورد شهادتش حرف مي‌زدم که کمي دلم آرام بگيرد.
در پايان مادر سيد مسعود در حالي‌ که بغضش را مي‌خورد، گفت: اصلا پشيمان نيستم که مسعودم شهيد شده. در واقع ما با دعاي آنها روي پا هستيم، ما خاک پاي امامان هستيم. خيالم راحت است براي انقلاب شهيد دادم. حالا شرمنده امام زمان(عج) نيستم. تنها آرزويم هم عاقبت بخيري همه جوانان و فرج آقا امام زمان(عج) است.
مرجع : روزنامه جوان

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:52:9
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

اخلاص در جبهه
در یکی از شبهای سرد آذر ماه ۱۳۶۵ در اردوگاه کرخه در حال استراحت بودیم. چادر دسته یک گروهان روح الله, برای رفع حاجت از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم، تقریبا حدود ۲ساعت به اذان صبح باقی مانده بود. 

موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ،  درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .

فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد .  پرسید سید چکار میکنی ؟  گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ،  شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .

صبح  آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ،  فرمانده دسته ،  یعنی مراد امانی مقدم ،  به بچه ها گفت ،  آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟   بعد ادامه داد ،  دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب  بیدار می شود ،  متوجه می شود که هم  شعله ی  سماور زیاد  است هم  آب  ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .

بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .

حالا هر چه فریاد می زنم ،  که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .

این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند  سید  وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن .  ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .

این خاطره را نوشتم ،  تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ،  بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .

در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه  و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .

برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .


 – اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:25:43
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

برچسبی که بر پیشانی چسبید/ پرداخت پول تیر دردناک تر از شهادت فرزندم بود
داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت: به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم. 

خبرگزاری دفاع مقدس: کوچه پس کوچه های عاشقی را پیمودیم به خیابان هرمزان (خیابانی که قبل پیروزی انقلاب به نام شاه ملعون نام گذاری شده بود) واقع در سی متری جی رسیدیم. در راه رسیدن به مقصد کوچه های متعدد را پشت سر گذاشتیم هر کدام به نام یک شهید نامگذاری شده بود. خودمان را در کوچه شهید فرجی دیدیم زنگ خانه را به صدا درآوردیم.

در باز شد صدای همهمه می آمد حس غریبی می گفت خانواده دور هم جمع شده اند تا خاطرات شهدایشان را مانند دانه تسبیح بر روی یک نخ سوار کنند و برایمان بگویند تا مبادا مطلبی ناگفته باقی بماند. به جمع خانوادگی آنها پیوستیم با مادر شهیدان رضا و حسین فرجی برزگر هم کلام شدیم تا برایمان از چگونگی پرپر شدن غنچه های زندگیش بگوید. گلشن عزیزی به کتابخانه قلبش رجوع کرد. بدون معطلی دو کتابچه از قفسه های آن بیرون آورد. هیچ غباری روی آن وجود نداشت. احساس می کردی همین حالا آن را در قفسه قرار داده است. کتابچه اول را گشود نامش رضا بود، بعد نگاهی به کتابچه دوم انداخت هر دو را محکم در دستانش فشرد. کتابچه ها را بست و به تفکیک از بر برایمان مطالب آن را خواند.

آخرین هدیه

برگ اول: صبح روز جمعه سیاه 17شهریور رضا از خواب بیدار و بر سر سفره صبحانه حاضر شد. رو به مادر سراغ خواهر کوچک خود را گرفت . دلش می خواست آخرین صبحانه زندگیش را دسته جمعی بخورد. محبوبه سه ساله از خواب بیدار شد بر روی پای رضانشست رضا لقمه می گرفت و در دهانش می گذاشت و محبوبه هم با هدیه ای که برادر از شب قبل برایش خریده بود بازی می کرد. وقت خداحافظی فرا رسید رضا لباس نو به تن کرد. گواهینامه رانندگی خود را که بوی تازگی می داد به مادر سپرد و گفت می ترسم در جیب لباسم تا بخورد و یا کثیف شود. رضا رفت و مادر پشت سرش چنین دعا کرد پروردگارا اگر بنا بر این است که فرزندم به خانه برنگردد گاز خانه بترکد تا من هم بمیرم من تاب شنیدن خبر شهادت فرزندم را ندارم. وقت ظهر بود که خبر زخمی شدن او را برای مادر آوردند. گلشن هراسان به محل کار همسر خود رفت و دسته جمعی به بیمارستان سینا رفتند.

اموالی که به سرقت رفت!

برگ دوم: در داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم. در این حین گارد ویژه با تانک به حیاط  و ماموران ساواک به داخل بیمارستان آمدند مردم که متوجه حضور آنها شده بودند خانواده قربانیان را سوار ماشین خود می کردند و با خود می بردند تا مبادا بلایی بر سرشان بیاید. از معرکه کار زار دور شدند آدرس محل سکونت را به راننده گفتند و با دلی پر غصه به خانه برگشتند. به محض ورود متوجه شدیم که کتابخانه شخصی رضا شکسته شده و به هم ریخته است. پسر عمه رضا که محرم اسرارش بود پس از شنیدن خبر شهادتش به خانه آنها رفته و نوارهای صوت امام (ره) به همراه اعلامیه و رساله امام(ره) را به مکان امن منتقل کرده بود. گلشن پس از شنیدن این خبر دلش آرام شد. سکوت اختیار کرد. به آنها خبر دادند فردا صبح می توانید جنازه فرزندتان را تحویل بگیرید . آنها پول تیر فرزند شهیدمان را می خواستند خدا می داند پرداخت این 500 تومان دردناک تر از شهادت فرزندم بود.

برچسبی که بر پیشانی چسبید!

برگ سوم: صبح روز شنبه 18 شهریور خانواده برای تحویل جنازه به بیمارستان رفتند اما متوجه شدند ساواک ساعت سه صبح جنازه ها را به مکان نامعلوم برده است. مادر تاب از کف داد. دست به آسمان بلند کرد و ازخدا خواست، تا بتواند جنازه فرزندش را به خاک بسپارد. به خانه برگشتند چند دقیقه نگذشته بود زنگ خانه به صدا درآمد. خانم همسایه پشت در بود و به گلشن خانم گفت شوهرم گفته صبر کنید اگر بتوانم جنازه را برایتان پیدامی کنم. لحظه ها سنگین و سنگین تر از قبل می گذشت دوباره در خانه به صدا در آمد خبر آوردند جنازه پیدا شد. به ما گفتند فقط یک ماشین به همراه 5 نفر از اقوام درجه یک می تواند بیاید ما هم به بهشت زهرا رفتیم.  همه جا پر از نیروی ساواک بود. تانکها آماده شلیک کردن به مادران و پدران داغدار بودند چون ما برچسب خانواده خرابکاران را بر پیشانی داشتیم.

مراسم ترحیمی که برگزار نشد

برگ چهارم: جلوی درغسالخانه شخصی آمد و رو به پدر رضا گفت آیا دل دارید جنازه فرزندتان را ببینید پدر با رضایت کامل گفت آری، داخل غسالخانه شدند. ماشینی آمد و جنازه ها را خالی کرد و رفت در غسالخانه بسته شد. پدر و پسر به دنبال گمشده خود می گشتند. رضا زیر آوار جنازه ها مانده بود. بدنش را بیرون کشیدند. شکمش پاره پاره شد بود. برانکارد آوردند و جنازه رضا به بیرون منتقل شد. 5نفری او را به خاک سپردیم . وقت ظهر به خانه رسیدیم همه اقوام دور هم جمع شده بودند تا به ما سرسلامتی بگویند وقت ناهار زنگ خانه به صدا درآمد ماموران ساواک سراغ پدر خانواده را گرفتند او به همراه پدر یکی از شهیدان منطقه به کلانتری محل رفت تعهد داد که برای رضا مراسم ترحیم برگزار نشود. اگر مراسم روضه ای هم برپا می شود کلام سیاسی در آن رد و بدل نشود.

ویژگی های ناب

گلشن خانم به اینجا که رسید فصل جدید کتاب رضا را گشود و از خصوصیات اخلاقی او اینچنین گفت:

رضا زحمتکش بود.

 به کم قناعت می کرد.

وقت شهادت تنها دو دست لباس داشت.

از اسراف به دور بود.

کا را عار نمی دانست.

همواره خرج تحصیلش را خود تامین می کرد.

در هنگام خوردن غذا ایراد نمی گرفت.

بیشتر سکوت اختیار می کرد تا کلامی بگوید.

به ورزش بوکس علاقه داشت.

وفادار به آرمان های امام(ره) بود.

در قطعه ای دفن شد که امام (ره) پس از ورودش به میهن به آنجا رفت.

بیوگرافی شهید                                                     

نام و نام خانوادگی: رضا فرجی برزگر

تاریخ تولد: 1338

تاریخ شهادت:17/6/57

محل خاکسپار: قطعه 17 بهشت زهرا

محل شهادت: میدان ژاله

گلشن خانم کتابچه رضا را بست. در قفسه قلبش گذاشت. کتابچه حسین را به دست گرفت و رو به عکس حسین برگ برگ کتاب را از بر خواند.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:40:56
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد!
یکی از اقوام می خواست بدون صف برای گرفتن مرغ جلو برود و حق دیگران را ضایع کند اما، مجتبی جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد.     عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد! 

خبرگزاری دفاع مقدس: زندگی مدرن امروز و رفاه فعلی با سختی های دوران انقلاب و جنگ تحمیلی قابل قیاس نیست.  آرامش امروز محصول مقاومت در برابر سختی دیروز است. همان روزهایی که مردم به حق خود قانع بودند و به قولی پایشان را از گلیم خود بیشتر دراز نمی کردند.

"منصوره رجب زاده" مادر شهیدان باقری زند از عدالت مجتبی دومین فرزند شهیدش این گونه می گوید: در روزگار گذشته برای خرید هر چیزی باید صف می ایستادیم. داوود و مجتبی اجازه نمی دادند که من برای خرید بیرون از خانه بروم. همه مایحتاج را خودشان تهیه می کردند. خاطره ای دارم از همین صف ایستادن ها و عدالت مجتبی.

یک روز دختر عموی من برای گرفتن مرغ کوپنی به مغازه می رود. در آنجا متوجه می شود که مجتبی مسئول توزیع ارزاق است. همین که متوجه این موضوع می شود، می خواهد بدون صف برای گرفتن مرغ  جلو برود که مجتبی جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد. از او اصرار واز مجتبی انکار.

این عمل مجتبی به من آموخت که عدالت خواهر و برادر و اقوام نمی شناسد و همگان در برابر ترازوی عدالت خداوند با هم برابرند.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:19:51
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

روایت جهادگري كه روی حلقه ازدواجش نوشت: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت
غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. 
 

بسيج : غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاء‌الله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقه‌هایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت»حک شده بود.


 

اولين گام هاي يك شهيد

شهید غلامرضا صادق زاده در سال ۱۳۳۹در شهر تهران به دنیا آمد.در تمام دوران تحصیل از شاگردان خوب کلاس بود. از همین زمان با شرکت در سخنرانی‌های مذهبی و مطالعه کتب اسلامی با اسلام بیشتر آشنا شد، تا حدی که به فرایض دینی اهمیت زیادی می‌داد و نماز و روزه خود را قبل از پا گذاشتن به سن بلوغ آغاز کرد. رفته رفته تقوا و راستگویی جزء خصایل نیک او شد، و اجازه ورود به میدان فرهنگ رژیم شاهنشاهی را از او گرفت.
غلامرضا در اوج‌گیری نهضت اسلامی مردم ایران پا به پای امت مسلمان در مبارزات علیه رژیم طاغوت و درگیری با مزدوران شاه حضور داشت.
هوش سرشارش به او کمک کرد که پس از کسب دیپلم ریاضی – فیزیک در بهار سال ۱۳۵۸بلافاصله در دانشگاه صنعتی شریف، در رشته مهندسی کامپیوتر پذیرفته شود. «غلامرضا صادق زاده» در دانشگاه و در اوج تبلیغات رنگارنگ گروه‌های وابسته، در کنار دانشجویان مسلمان باقی ماند.
در اردیبهشت سال 1359 زمانی که با همت انجمن‌های اسلامی دانشگاه ها اولین پایه‌های انقلاب فرهنگی بنا شد، غلامرضا قاطعانه و پیگیر از این حرکت مردمی دفاع کرد و بلافاصله با توجه به رهنمودهای امام امت، به ندای محرومان جامعه پاسخ گفت و به سوی روستاهای گنبد هجرت کرد تا از طریق جهاد سازندگی، دین خویش را به انقلاب و به مردم ادا کند. عشق به مستضعفان و ستمدیدگان آنچنان در غلامرضا شعله‌ور بود که برای خدمت به آنها لحظه‌ای سر از پا نمی‌شناخت، به طوری که اغلب روزها قبل از طلوع آفتاب به روستاها می‌رفت و شبها زمانی به جمع دوستان جهادی بر می‌گشت که دیگر مردم شهر در خواب بودند.

جهاد سبز ،جهاد سرخ


پس از مدتی به کمک هیئت هفت نفر تقسیم زمین گنبد رفت و به خاطر لیاقت و صداقت و قاطعیتش مسئولیت دبیر «هیئت کشت» به او سپرده شد. در این زمان او به راستی محبوب رنجدیدگان و ستمدیدگان و مورد غضب و خشم فئودال های آن منطقه بود. آنچنان پر تحرک و خستگی ناپذیر خدمت می‌کرد که به خوبی مشخص بود هجرت و دوری و زحمات شبانه‌روزی برای او به قدری لذت بخش است که حاضر نیست آن را با هیچ مسئله دیگری عوض کند، به جز یک چیز آن هم «هجرتی در هجرت» و صعودی دیگر به سوی کمال متعالی‌تر.
تحمیل جنگ به ملت مظلوم و ستم کشیده ایران، غلامرضا را واداشت تا بین دو جهاد: «جهاد سبز» و «جهاد سرخ» جهاد دوم را انتخاب کند. پس از هفده ماه خدمت خالصانه در جهاد گنبد و روستاهای آن با عده‌ای دیگر از دوستانش از شمال سبز به جنوب سرخ از آتش و خون شتافت و داوطلبانه وارد گروه تخریب شد.
در ۱۶فروردین ماه ۱۳۶۱به سعادت حضور در محضر مراد و رهبر و امام خویش دست یافت و در همان جا توسط امام عزیز در فضایی ملکوتی و روحانی با همراه و همسرش پیوندی بست که عمر آن کوتاه بود، زیرا خالصانه از مرادشان دعا برای شهادت در دنیا و شفاعت در آخرت» را طلبیده بودند ،امام چه زیبا در مورد این گونه جوانان می‌فرمودند: «هیچ کجای تاریخ جز در یک برهه جوانانی مثل جوانان ما سراغ ندارد.
غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاء‌الله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقه‌هایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت» حک شده بود.

"نورخرمشهر"


غلامرضا پس از آموزش تخریب در واحد مهندسی – رزمی ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران به عنوان تخریبچی در جبهه‌های اهواز مشغول فعالیت شد و در اولین مرحله عملیاتی که با نام طریق القدس و با رمز «یا حسین» در جبهه سوسنگرد بستان انجام گرفت، شرکت نمود. در مدتی که در جبهه فعالیت می‌کرد به علت داشتن لیاقت، زهد، و مدیریت خیلی خوب در زمینه فرماندهی، مسئولیت‌هایی را به وی محول کردند که عبارت بودند از:فرماندهی واحد تخریب تیپ ۴۶فجرو فرماندهی واحد تخریب لشگر ۵سپاه پاسداران

پس از مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس که ارتش و سپاه مشترکا می‌خواستند جاده اهواز – خرمشهر را به تصرف در آورند، برای ادامه طرح عملیات و فتح خرمشهر، نیاز شدیدی به پاکسازی میدان‌های مین دشمن – که دارای حدود ۳۰کیلومتر عرض و ۴۰۰متر طول بود – داشتند. میدان مین زیر آتش دشمن بود و این کار را بسیار مشکل می‌نمود. یکی از افسران ارتش پس از بازدید از میدان به وسیله چکمه‌های ضد مین و شناسایی توسط هلی‌کوپتر در ارتفاع کم، به این نتیجه رسیده بود که واحد تخریب ارتش کلا میدان را به هر طریقی که شده منفجر نماید، در غیر این صورت کار در این میدان خیلی مشکل خواهد بود. این طرح مدت زمان زیادی وقت می‌برد و برای سپاه و ارتش میسر نبود. باید راه‌حل دیگری ارائه می‌شد تا عملیات بیت‌المقدس بدون وقفه ادامه می‌یافت.
غلامرضا صادق زاده در جلسه مشترک سپاه و ارتش (لشگر ۲۱حمزه و لشگر ۵نصر سپاه) درباره پاکسازی این میدان طرحی دادند که همه حاضرین آن را تحسین کرده و امکانات مورد نیاز او را در حد توان در اختیارش گذاشتند. غلامرضا با توکل به خداوند متعال با نیروهای تحت فرمانش وارد عمل شده و در عرض ۳۶ساعت و بدون دادن تلفات میدان را پاکسازی کرده و زمینه را برای ادامه عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر آماده کرد.پس از فتح خرمشهر، غلامرضا مسئولیت پاکسازی میادین مین را به عهده گرفت و خرمشهر را از شر مین‌های دشمن خلاص کرد. در همین زمان بود که از سوی دوستانش به «نور خرمشهر» ملقب شد.

پيكر متلاشي و حلقه ازدواج


و بالاخره در تاریخ 6تيرماه 1364  در شب سالگرد شهادت بهشتی مظلوم و ۷۲تن از یاران انقلاب، همزمان با انفجار ۱۲۰٫۰۰۰چاشنی مین، به آرزوی خویش که پرواز به سوی معبود بود رسید و به ملکوت اعلی پر کشید، به بدنی سوخته و خونین.تنها چیزی که در پیکر پاک و متلاشی اش به چشم می‌خورد همان حلقه ازدواجش بود که عبارت حک شده بر آن راه آینده را برای بازماندگان نشان می‌داد.: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:2:34
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  2:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها