0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سردار‌ی که 2502 روز ‌در جبهه حضور داشت‌

سردار‌ی که 2502 روز ‌در جبهه حضور داشت‌
کمیل ایمانی عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا، سردار شهیدی است که با سن 22 سال سن‌، 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد.
 
 
 
 

 

 

  تولد سردار کمیل ایمانی در 20 تیر سال 45 و شهادتش در 19 تیر 1367 است و این سردار سوادکوهی 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد و این در حالی است که تنها 22 سال سن داشت و طول دفاع مقدس هم 2 هزار و 900 روز بوده است.

شهر زیراب سوادکوه با یادمانی از این سردار متین و مودب و مهربان آذین شده است و عطر خوشبوی او در میانه تیر هر سال که سالروز تولد و شهادتش است یادآور جوانانی از این سرزمین است که جان‌شان را در طبق اخلاص گذاشتند و زندگی خود را در دفاع مقدس معنا کردند تا مسیر عزت و سرافرازی برای ما روشن و هموار شود.

«ممشی» سوادکوه؛ محل تولد یک سردار

سردار پرویز (کمیل) ایمانی در 20 تیر 1345 در روستای "ممشی" سوادکوه متولد شد.

با نگاهی به نمرات مقاطع تحصیلی هیچ تجدیدی را نمی‌بینیم و گاهی هم از شاگردان ممتاز با معدل بالاتر از 17 بود.

با پایان سال تحصیلی چهارم دبستان به شهر زیراب کوچ کردند و در جوار امامزاده عبدالحق و سپس امامزاده ابوطالب زیراب سکنی گزیدند.

در مدارس شهداد، مدرسه راهنمایی سعدی، امیر معزی، آیت الله کاشانی زیراب سوادکوه درس خواند.

سال‌های دبیرستان وی همزمان با آغاز انقلاب و جنگ تحمیلی همراه بود.

نخستین اعزام به مریوان

در آذر سال 61 برای آموزش نظامی به پادگان منجیل رفت و پس از 34 روز در نخستین اعزام با لباس بسیجی به جبهه غرب کشور در مریوان اعزام شد.

در اردیبهشت سال 62 به مدت بیش از 3 ماه به جبهه‌های حق علیه باطل در کامیاران رفت و در مهر 62 با اصابت گلوله مستقیم توسط گروهک‌ها از ناحیه پا زخمی شد و در 26 آذر 62 با تشکیل پرونده در سپاه ساری به عنوان نیروی رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد.

دامادی که بسته حنایش را باز نکرد

با آموزش تخصصی تخریب در سپاه یکم ثار الله تهران به عنوان مربی در گردان تخریب لشکر 25 کربلا انتخاب شد و در 9 آذر 62 هم زمان با میلاد رسول اکرم (ص) با لباس سبز پاسداری در مراسمی ساده در سن 19 سالگی ازدواج کرد و بنا بر گفته مادرش به احترام همرزمان شهیدش بسته حنای حنابندان خود را برای جلوگیری از شادی مضاعف باز نکرد.

در ماه‌های پایانی سال 65 به خانه سازمانی پادگان شهید بهشتی اهواز کوچ کرد و در زمستان سال 65 و قبل از عملیات کربلای چهار معاون عملیاتی و آموزشی گردان تخریب لشکر 25 کربلا شد.

فعالیت در بخش آمار سپاه ناحیه مازندران، اعزام به جبهه‌های جنوب در مقر لشکر 25 کربلا در هفت تپه، سقوط اتومبیل در گردنه‌های صعب‌العبور بانه و مجروح شدن شدید وی، شیمیایی شدن در عملیات والفجر 10 در منطقه حلبچه و فرماندهی گردان تخریب را در سنین 20 و 21 سالگی تجربه کرد.

مین ضد تانکی که قایق‌ها را منفجر کرد

درایت و خلاقیت و تعامل فکری و اقدامات موثر عملی کمیل ایمانی را که از ماه‌های پایانی سال 62 نام خود را از پرویز به کمیل تغییر داده بود، به عنوان عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا یکی از یزرگ‌ترین و عمل کننده‌ترین لشکر ویژه پیاده جنگ شد.

ابتکار عمل وی در استفاده از مین ضد تانک که فقط در خشکی عمل می‌کرد در دریا که موجب نابودی قایق‌های دشمن را فراهم آورد، از خلاقیت‌های وی محسوب می‌شود.

حضور در عملیات‌های؛ والفجر چهار، شش، هشت، 10 و قدس یک، دو، کربلای یک، دو، چهار، پنج و 10، بیت‌المقدس هفت و عملیات‌های تخریب و تک‌های ضربتی، پاتک‌ها و چندین عملیات بزرگ و کوچک در کارنامه شهید سردار کمیل ایمانی خودنمایی می‌کند.

دائم الوضو بودن فرمانده تخریب

مقالات مذهبی و سیاسی کمیل ایمانی و کتا‌ب‌های موجود در کتابخانه او از بزرگانی مانند؛ مطهری، شریعتی، قرائتی، دستغیب، رفسنجانی بیانگر مطالعات و اندیشه‌ها و باورهای این شهید است.

روبه‌رو شدن همیشگی با شهادت در گردان تخریب باعث شد تا دائم الوضو بودن و بیان ذکر خدا را دائما انجام دهد و آن را به گردان تخریب سفارش کند.

2502 روز سابقه جبهه

77 ماه با لباس پاسداری و شش ماه و 12 روز با لباس بسیجی در مناطق جنگی غرب و جنوب حضور موثر داشت و چهار بار مجروح شد که آخرین آن در عملیات بیت‌المقدس هفت پس از آنکه همه نیروها از پل گذشتند به همراه دو همرزم خود با انفجار پل که دشمن را پشت کانال‌های پر از آب و عمیق منطقه شلمچه زمین گیر کرد و در حال نوشیدن آب دور هم بودند که بر اثر اصابت خمپاره، علی‌اکبر بخشیان و محمود بکایی شهید شدند و برخورد خمپاره به ستون فقرات در ناحیه پشت و کمی بالاتر از کمر کمیل ایمانی موجب قطع نخاع شدنش شد و پس از 23 روز در 19 تیر 67 و 24 ساعت مانده به پذیرش قطعنامه 598 در سن 22 سالگی به شهادت رسید.

در هنگام شهادت دو دختر به نام‌های مطهره یک ساله و معظمه که در شکم مادرش بود، داشت.

پیکر شهید کمیل ایمانی با تشییع باشکوه مردم سوادکوه در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب بنا بر وصیتش به خاک سپرده شد.

شهیدی که تنها یکبار با خودکار قرمز نوشت

‌مادر شهید می‌گوید که کمیل همواره با خودکار آبی یا مشکی نامه می‌نوشت و می‌گفت آخرین نامه خودم را با خودکار قرمز می‌نویسم.

به شوخی می‌گفت که تا حالا با قرمز ننوشته و این شانس را نداریم که آخرین یادداشت داشته باشیم.

آخرین سفرش را تنها به جنوب و مناطق عملیاتی رفت و همسرش پس از چند روز به اهواز رفت و روی طاقچه خانه‌اش یادداشتی با خودکار قرمز دید که در آن با نام بردن از امامزاده عبدالحق زیراب از همسرش خواست سلامش را به همه برساند.

سردار کمیل ایمانی اهل افراط و تفریط نبود

یار علی ایمانی که شش ماه را در کنار برادر فرمانده‌اش در جبهه بود در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در سوادکوه که در حاشیه بزرگداشت سالروز شهادت سردار شهید کمیل ایمانی در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب که با تلاش کتابخانه عمومی سردار کمیل ایمانی زیراب برگزار شده بود، با اشاره به اینکه کمیل ایمانی را با نماز شب و عباداتش می‌شناسند، افزود: سردار کمیل ایمانی فرقی بین من و دیگران باقی نمی‌گذاشت و اهل افراط و تفریط نبود.

برادر سردار شهید کمیل ایمانی با تاکید بر ابتکار و خلاقیت این شهید، یادآوری کرد: سردار کمیل ایمانی یک تئوریسین بود و در طراحی مین "والمر" به من گفت که دوست دارم در بخش میانی بدنه مین عکس من در داخل آن طراحی شود.

خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه است

وی با تاکید بر اینکه خانواده شهید کمیل ایمانی به هیچ حزب و جریان سیاسی متصل نیست، خاطرنشان کرد: ما خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه هستیم و به هیچ گروه سیاسی وابستگی نداریم و در مسیر آرمان‌های نظام اسلامی گام بر می‌داریم.

یار علی ایمانی به بیان خاطره‌ای از شهید سردار کمیل ایمانی اشاره و یادآوری کرد: برای آشنایی با میدان مین به همراه سردار کمیل به منطقه کارخانه نمک رفته بودیم که با صدای خمپاره 60 که تا نزدیک شدن به زمین بی‌صدا است به سوی زمین‌خیز رفتیم که در حال بلند شدن دردی را در پهلویم احساس کردم و دست شهید کمیل را به صورت پنجه گربه‌ای در زیر شکمم مشاهده کردم و بعد از پرسیدن دلیل این کار مین گوجه‌ای را در زیر شکمم مشاهده کردم که اگر سردار کمیل در حال خیز برداشتن متوجه مین گوجه‌ای که به سختی قابل مشاهده بود، نمی‌شد چیزی از من باقی نمی‌ماند.

شهیدی که مرخصی 30 روزه ماه رمضانش 3 روزه به اتمام رسید

منوچهر ایمانی برادر دیگر سردار شهید کمیل ایمانی با بیان خاطره‌ای از ماه رمضان شهید سردار کمیل ایمانی به مرخصی وی برای روزه گرفتن در کنار خانواده اشاره کرد و گفت: سردار کمیل برای روزه گرفتن در کنار خانواده، تصمیم گرفت تا یک ماه در کنار خانواده بماند ولی سه روز بعد از ماه رمضان از هفت تپه به سپاه سوادکوه زنگ زدند و ما به آزادمهر که مقر سپاه سوادکوه بود رفتیم و سردار مرتضی قربانی از کمیل خواست تا فردا به هفت تپه برود.

برادر شهید گفت: کمیل به فکر اینکه عملیاتی در پیش هست سه روز بعد از ماه رمضانی که دلش می‌خواست 30 روز بماند به مناطق عملیاتی بازگشت.

زندگی و خاطرات سردار شهید کمیل ایمانی با نام خودکار قرمز در ضمیمه شماره یک سبز و سرخ به صورت یک کتابچه به چاپ رسیده است.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/24 11:23:22
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:31 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهی نو به زندگانی سردار شهید ابراهیم(احمد) فرقان بین

نگاهی نو به زندگانی سردار شهید ابراهیم(احمد) فرقان بین
ابراهیم جوانی سرشار از محبت و صفا بود و همیشه لبخند بر لب داشت. متانت و وقار در وجود ابراهیم موج می زد.احترام به والدین سر لوحه کردارش بود.با اوج گیری شعله های انقلاب اسلامی به فعالیت های ضد رژیم اقدام نمود.
 
 


پاسدار شهید ابراهیم فرقان بین شهریور ماه1338در شهرستان رشت در خانواده ای دین دار و با ایمان دیده به جهان گشود.عشق به اسلام از همان دوران کودکی در وجودش نقش بست و به همراه پدر به مسجد باقر آباد می رفت . دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه رضا جعفری سپری کردو دبیرستان را به مدرسه مشفق رفت.
ابراهیم جوانی سرشار از محبت و صفا بود و همیشه لبخند بر لب داشت. متانت و وقار در وجود ابراهیم موج می زد.احترام به والدین سر لوحه کردارش بود.با اوج گیری شعله های انقلاب اسلامی به فعالیت های ضد رژیم اقدام نمود.
یک روز از طرف مدیردبیرستان به ما نامه ای رسید تا به مدرسه مراجعه کنیم.وقتی پدرم به مدرسه رفت،آنها علت غیبت های برادرم را جویا شدند.پدرم با شنیدن حرف های مدیر مدرسه جا خورد .وقتی به منزل آمد از ابراهیم علت را سوال کردواو در جواب گفت:«کلاس قرآن می رفتم و به همین دلیل در مدرسه غیبت می کردم»
بعدها که نسبت به کارهای برادرم دقیق تر شدیم که علت نرفتن به مدرسه فعالیت های انقلابی بود که به همراه سایر دوستان خودبه دور از چشم دیگران اقدام پیاده کردن نوار های سخنرانی و تکثیر دست نویس اعلامیه هاوپوستر های حضرت امام(ره)نیمه شب آنرا در منازل مردم پخش می نمود. 
ابراهیم کتاب های شهید مطهری ،شهید دستغیب و سایر کتب دینی را مطالعه می کردو مسیر اعتقادی و انقلابی خود را به شایستگی ترسیم می نمود.
در آستانه پیروزی انقلاب ، ابراهیم به اتفاق دیگر اقشار مبارز در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت فعال داشت.یک بار هم توسط مامورین ساواک در لاهیجان دستگیر و پس از شکنجه وزندانی شدن آزاد گردید.
با پیروزی انقلاب اسلامی ،ابراهیم دریافت که برای خدمت بیشتر به انقلاب باید به صف پاسداران بپیوندد.علاقه مندی وی در خدمت به امام وانقلاب باعث شد تا تلاش های خود را گسترش دهدو به کمک تعدادی ازدوستان پاسدار برای تشکیل سپاه پاسداران رشت زحمت فراوانی کشید.

تلاش و همت والای او آنقدر زیاد بود که بعضی مسئولین وقت استان پیشنهاد پذیرفتن مسئولیت شهرداری کوچصفهان و بندر انزلی را به وی دادند اما نپذیرفت.
از خصوصیات بارز ابراهیم در برخورد با مشکلات این بود که همیشه با حوصله و چهره ای بشاش و خندان به استقبال خطر می رفت و در همه وقت نشاط و شادابی در صورتش نمودار بود.چه هنگام خوشی و چه هنگام گرفتاری و مصیبت،خدا را فراموش نمی کرد.
راوی همرزم شهید:
بعد از پیروزی انقلاب تلاش کرد تا نو جوانان و جوانان محله باقر آباد را به مسجد هدایت کند.
با برگزاری کلاس های آموزش قرآن و اصول اعتقادی و مذهبی ، سعی در ارتقای سطح آگاهی جوانان محله داشت و برای تشویق انان می گفت:«هرکدام که هنگام نماز به مسجد بیاید و در اینجا نماز بخواند هدیه به او خواهم داد»

راوی خواهر شهید:
یک روز برادرم ابراهیم مرا صدا زد و گفت:«دوست دارم برای سایر همسالان خود درمسجد الگو باشی و مرتب هنگام نماز و کلاس قران شرکت کنی»
آن زمان دوم راهنمایی بودم و برای آنکه لطمه ای به درسم وارد نشود برایم برنامه ریزی دقیقی کرد. بعد از مدتی  از اینکه با نظم و به خوبی خواندن قرآن را یاد گرفته بودم مرا با خرید یک جفت کتانی تشویق کرد.
  با آغاز جنگ تحمیلی عراق و ابراهیم که آموزش های امدادگری و جراحی راگذرانده بود مسئولیت بهداری سپاه رشت را پذیرفت وهمزمان با خدمت در سپاه برای ارائه خدمات بهداشتی و در مانی به روستا های دور افتاده عزیمت و به مداوای بیماران نیازمند و تهیدست بصورت رایگان می پرداخت.اخلاص و عشق به امام و انقلاب روز به روز در وجود ابراهیم پر رنگ تر می شد و خشم ضد انقلاب و منافقین افزون تر می کرد و چندین بار توسط گروهک ها تهدید شد اما بدون آنکه ذره ای در او تاثیر بگذارد همچنان مقاوم و استوار بود.

راوی همرزم شهید :
ابراهیم بسیار فروتن و ریز بین بود . زمانی که از کمبود های آشنایان و مستمندان آگاه می شد تا حد امکان سعی در رفع مشکل و گرفتاری آنها داشت و به گونه ای آنان را یاری می کرد که باعث شرمندگی و خجالت ایشان نشود.

ابراهیم در دوران تحصیل همیشه ساعی بود  اما ادامه تحصیلش با تحولات انقلاب و جنگ مصادف شدو باعث وقفه ای در درس خواندنش وجود آید.
همیشه می گفت :«بعد از جنگ ادامه تحصیل می دهم زیرا بعدها کشورمان به اشخاص با سواد و تحصیل کرده بسیار نیازمند است»
اوایل سال 1360 بود که تصمیم گرفت همگام با یاوران انقلاب و امام به صف رزمندگان اسلام بپیوندد و از طرف بهداری سپاه به عنوان امدادگر  راهی مناطق کردستان شد.
چند ماهی در بهداری سپاه خدمت کرد بعد از مراجعت از رفتارش پیدا بود که گمشده خود را یافته استو دیگر نمی توان او را پشت جبهه نگه داشت همان سال دو مرحله دیگر عازم جبهه ها شد و هر باز پرشور تر و مشتاق تر به نظر می رسید.

راوی خواهر شهید:
یک بار که از جبهه به مرخصی می آمد  ساکش را باز کردم تا مادرم لباس هایش را بشوید وقتی لباس های برادرم ابراهیم را از ساک در آوردم پراز خاک بود،و وقتی علت را پرسیدم  با تبسمی جواب داد :
«خواهرم،یک روز توسط دشمن مورد حمله قرار گرفتیم و چون نمی خواستم دست دشمن اسیر شوم  مدت 24 ساعت زیر خاک مخفی شدم تا اینکه نیرو های رزمنده به آنجا آمدند و عراقی ها را به عقب راندند»
وقتی حرف های برادرم ابراهیم تمام شد ناخود آگاه اشک در چشمانم حلقه زد  و به یاد روز هایی افتادم که به پدر و مادرم می گفت :«برایم دعا کنید تا شهید شوم،دوست ندارم مجروح یا اسیر دشمن شوم»
آخرین بار اردیبهشت سال1361 بود که مهیای رفتن به جبهه می شد. زمانی که پدر و مادرم از او خواستند تا در پشت جبهه خدمت کند در جواب گفت:«پدر و مادر عزیزم ،من فرزند امامم و باید امروز ایشان را تنها نگذارم.»
ابراهیم می خواست رسالت خود را در کمال لیاقت در قبال انقلاب و جامعه ایفا کند و از سخنان رهبر فرزانه ی خود پند والهام می گرفت.
چند روز بعد از اعزام ابراهیم،مطلع شدیم که به جبهه جنوب رفته و در منطقه شلمچه مستقر شده است.چند هفته ای ازرفتن او می گذشت که یک شب مادرم سراسیمه از خواب پرید.و هرچه علت نگرانی و تشویش وی را پرسیدم چیزی نگفت.


 
تحمل دوری برادرم ابراهیم این بار برای همه سخت تر شده بود. یاد لحظاتی می افتادم که می خواست از ما خداحافظی کند . به تک تک برا دران و خواهران سفارش کرد تا احترام والدین را حفظ کنیم و سنگر نماز جمعه و حمایت از انقلاب و امام را فراموش نکنیم.
روزها به دشواری سپری می شد تا اینکه چند نفر از سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت برادرم ابراهیم را به ما دادند. وقتی مادرم خبر شهادت پسرش راشنید گفت :«من چند روز است که از شهادت پسرم آگاهم.


 
شناسنامه شهید
نام و نام خانوادگی:ابراهیم(احمد) فرقان بین
تاریخ و محل تولد:1338- شهرستان رشت
تاریخ و محل شهادت : 31/4/1361 – شلمچه- عملیات رمضان
رشته و سطح تحصیلات : دیپلم
مسئولیت در جبهه : بهیار

وصیت نامه شهید ابراهیم(احمد) فرقان بین


گردآوری و تنظیم: مجتبی حیدری

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 10:41:26
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فتح قله‌های امنیت

فتح قله‌های امنیت
آخرین ساعات زندگی فرمانده

تیر بر پیشانی فرمانده اصابت کرده بود ولی با این حال با انتقال او به بیمارستان صحرایی، راه تنفسش باز شد، اما گلوله از میان مغز عبور کرده بود و کاری نمی‌شد کرد.

 

 

 

 

سردار شهید عباسعلی جان‌نثاری فرمانده گروه توپخانه و موشکی 15 خرداد سپاه نقش موثری در مقابله با گروهک تروریستی پژاک در شمال‌غرب کشور داشت.

فرمانده‌ای که با حضور در نوک پیکان مقابله با ضدانقلاب به دفاع از کشور مشغول بود و با درایت خود شکست‌های سهمگینی را بر آنها وارد کرد.

این سردار سپاه اسلام در روز 16 شهریور ماه سال 90 بر اثر اصابت گلوله بر پیشانی‌اش در خط مقدم نبرد با ضد انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

درحالیکه سردار جان‌نثاری رفته بود دیده‌بان را توجیه ‌کند و منطقه را نشانش ‌دهد و با وجود اینکه منطقه هم تقریباً امن بود، یکی از نیروهای ضدانقلاب نزدیک می‌آید و چند گلوله شلیک می‌کند که یک تیر به سر وی اصابت می‌کند.

سردار رزاقی‌فام فرمانده بهداری شمال‌غرب سپاه نیز در خصوص آخرین ساعات زندگی دنیوی سردار جان‌نثاری می‌گیود: شهید جان‌نثاری که تیر خورده بود بعد از 10 دقیقه ایشان را آوردند در بیمارستان صحرایی امام حسین(ع) «کونه مشکه»، من شخصا آنجا حاضر بودم و امداد هوایی را مدیریت می‌کردم و تیم جراحی فعال بودند.

وی تاکید کرد: محل استقرار بالگرد تا بیمارستان 500 متر فاصله بود و تیم را ‌فرستادیم برای انتقال مجروحین که یکی از مجروحین را که آوردند، دیدم سردار جان‌نثاری است. تیر دقیقا به پیشانی‌اش خورده بود اما هنوز نفس داشت نفسی خیلی ضعیف. کارهای بقیه مجروحین را پیراپزشک‌ها به عهده گرفتند و متخصصین به سرعت بالای سر ایشان آمدند و راه تنفس را هموار و رگ‌گیری کردند و او را سریع به بالگرد انتقال دادند.

رزاقی‌فام ادامه داد: این اقدامات باعث شد ایشان احیای موقت شوند و یک هفته‌ای در بیمارستان شهید عارفیان در آی‌سی‌یو بودند و خانواده‌شان آمدند و ایشان را دیدند. اما خب گلوله از میان مغز عبور کرده بود و کاری نمی‌شد کرد. به هر حال مشیت الهی این بود که این سردار عزیز به آرزوی خودشان یعنی شهادت برسند و از پیش ما بروند.

خبرگزاری فارس برای اولین‌بار تصاویری دیده نشده از سردار شهید عباسعلی جان‌نثاری فرمانده گروه توپخانه و موشکی 15 خرداد سپاه را به مناسبت دومین سالگرد شهادت این شهید بزرگوار منتشر کرده است که در ادامه مشاهده می‌کنید.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 9:22:59
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید محمد غفاری

شهید محمد غفاری
به حرام وحلال چیزی که می خورد خیلی اهميت مي داد. یعنی بچه ای که از کودکی پای منبر بزرگ شده باشد همین می شود. 
شهید محمد غفاری

نام پدر : حسین

تاریخ تولد :1363.10.30

تاریخ شهادت : 1390.6.13

محل شهادت : کردستان ، سردشت ، تپه جاسوسان



به امر رهبر

«سی و سه سال گذشت» از آن روزی که مردم ما جان بر کف گرفتند و به خیابان ها آمدند. از آن روزی که عزت استکبار به ذلت کشیده شد. از آن روزی که به خاطر اسلام قیام کردیم و...

اما آنچه عاید دشمنان ما گردید قدرت بیشتر فرزندان انقلاب بود. گویی این مشکلات و گرفتاری ها باعث شده بود که روح و روان ما سیقل داده شود.

دشمن، از دشمنی اش دست برنداشت. هر روز نحوه مبارزه تغییر می کرد. یک روز در جبهه نظامی، روز دیگر در جبهه فرهنگی، بعد از آن جبهه اقتصادی و...

مهره وابسته ای چون عبدالمالک، مرز شرقی را ناامن کرد. او هم با ترفند بسیار ماهرانه به دست فرزندان انقلاب گرفتار شد.

استکبار با مسلح کردن گروه پژاک به پیشرفته ترین سلاح ها قصد فشار بر نظام را دارد.

اینجاست که پرچمدار بزرگ انقلاب نهیب می زند؛ که از موضع دفاع خارج شوید و در مقابل این ایادی استکبار قد علم کنید.

همین کلام کافی بود تا دلاور مردان یگان صابرین از نیروی زمینی سپاه، آماده اجرای فرمان ولی زمان گردند.

آخرین روزهای ماه مهمانی خدا در سال 1390 بود. اخطار آخر به سران وابسته این گروهک داده شد. زمانی برای خروج آنها از ایران تعیین گردید اما اربابان آنها اجازه چنین کاری ندادند!

نبردی گسترده آغاز شد. نتیجه این جهاد مشخص است. آنکه برای عقیده می جنگد همیشه پیروز است. و این سنت روزگار است.

اما در این حماسه جاوید که به پاکسازی کامل مرز خوبان انجامید، چندین لاله سرخ از نسل سوم انقلاب به خاک و خون غلطیدند. کسانی که ثابت کردند هنوز هم برای شهادت فرصت هست فقط دل را باید صاف نمود.

و ما در این مختصر، به زندگی یکی از این خوبان و یادی از دیگر شهیدان می پردازیم. یکی از دوازده شهید صابرین.  شهید محمد غفاری است.

این مجموعه هرچند کوچک، تحفه ای است در راستای فرمایش مقام عظمای ولایت. امام خامنه ای (روحی فداه) که به همرزمان و فرماندهان این شهید فرمودند: «تبلیغات برای این عملیات (بر ضد پژاک) بسیار ضعیف بود. مردم نمی دانند شما چه کردید.

 

چنین پدر چنان پسر       حسین غفاری(پدرشهید)

 سال 1362 ازدواج کردم. محمد اولین فرزند ما بود. درست سی ام دی ماه 63 همزمان با اذان صبح به دنیا آمد. تقارن جالبی بود. شهادت محمد هم دقیقاً همزمان با اذان صبح بود.

شنیده بودم که کسی 3 تا پسر داشته باشد و اسم یکی را محمد نگذارد در حق رسول الله(ص) جفا کرده. لذا نام او محمد شد.

محمد گرما بخش زندگی ما بود. یادم هست که تازه می خواست به حرف بیفته، معمولاً بچه ها اول اسم پدر و مادر رو می گن. اما پسرم می گفت الله اکبر، خمینی رهبر!

همیشه با هم بسيج و مسجد و جلسه قرآن مي رفتیم. از شش هفت سالگي بسيجي بود. يه شلوار بسيجي مي پوشيد يه تسبيح هم مي گرفت دستش و مي رفت مسجد.

خلاصه از بچه هايي بود كه در مسجد و جلسه قرآن و ... بزرگ شد. بعد افتادند توي مسير امام حسین(ع) و هيئت. محمد ده سال در هيئت ابوتراب فعاليت می کرد.

محمد خیلی به حضرت علی اکبر(ع) علاقه داشت. کتابهایی در مورد ایشان می خواند و به من می گفت ! حضرت علی اکبر خیلی غریب وناشناخته است!

عاشق سپاه بود. دانشگاه امام حسین(ع) درس خواند. بعد هم توی تهران مشغول به کار شد. بسیار پرکار بود. در مقطع کارشناسی هم درس خواند. با همکاری یکی از فرمانده هان در زمینه مسائل نظامی کتاب نوشت.

دانشگاه ملایر قبول شد. من مانع شدم. گفتم: یک مقدار به خودت و خانواده برس، محمد روی حرف من دیگه حرفی نزد و نرفت.

اعتقاد داشت که باید اطلاعات و سطح آگاهی اش بالا بره. مطالعات خوبی داشت. زندگی نامه شهدا را می خواند. با صحیفه سجادیه مانوس بود همیشه می گفت ما واقعاً قدر این کتاب را نمی دانیم.

 

رزق حلال:         حسین غفاری(پدر)

به حرام وحلال چیزی که می خورد خیلی اهميت مي داد. یعنی بچه ای که از کودکی پای منبر بزرگ شده باشد همین می شود.

خیلی به حلال و حرام توجه می کرد. به محض اینکه حقوق بگیر شد این دقت عمل بیشتر شد.

بعد حساب و کتاب مال و اموالش رو ثبت می کرد برای حساب سال. با اینکه مستأجر بود و اوایل زندگی حقوق هم کم بود اما دفترچه خمسی تهیه کرد. حق الناس هم برايش مهم بود. محمد خيلي دقت داشت به كسي بدهكار نباشد. در آخرین سفری که به همدان داشت همه بدهی هایش را تسویه کرد و از همه حلالیت طلبید.

 

چنین مادر...

سال 62 بود که ازدواج کردم. همسرم همزمان در جبهه به عنوان جهادگر حضور داشت. محمد اولین فرزندی بود که خداوند به ما عطا کرد.

زمانی که من محمد را باردار بودم هر شب باوضو می خوابیدم. زمانی هم که شیر می دادم وضو داشتم. محمد خیلی باهوش و بااحساس بود. همه چیز را خیلی زود یاد می گرفت.

چند سال مانده بود مکلف بشه که رفتیم مشهد. از همون جا نمازش را شروع کرد. حتی به برادر کوچکش هم نماز را یاد داد. تو مسجد امام حسن(ع) اذان و تکبیر می گفت.

دوران راهنمائی که بود هیئت می رفت. این هیئت روزهای جمعه منازل اعضای هیئت برنامه داشت. شهید مصطفی احمدی روشن هم توی این هیئت بود. حتی یکبار همراه شهید احمدی روشن به منزل آمده بود.

 

عاشق ولایت   جمعی از دوستان شهید

خیلی ولایتی بود. نسبت به مقام معظم رهبری ارادت خاصی داشت. می گفت هر چی آقا گفت ما باید اطاعت کنیم.

در فتنه سال 1388 جهت گیری محمد فقط ولایت فقیه بود. آن زمان چون محمد ساکن تهران بود کاملاً در متن ماجرا قرار داشت. خیلی از اوضاع بوجود آمده ناراحت بود.

می دانست که نوک حمله دشمن فقط به سمت ولایت نشانه رفته. برای همین خیلی جدی تلاش می­­کرد. هرجا می رفت در مورد شرایط بحث می کرد و می­گفت: ما این همه شهید دادیم، این همه برای انقلاب خون دادیم، حالا افرادی مثل... و ... بیایند و ثمره خون هزاران شهید را به تاراج ببرند؟!

در بحث ولایت پذیری و همچنین تسلیم بودن در برابر فرمان خدا می گفت:«ولایت پذیری به زبان و به حرف راحت است، ولی در عمل خیلی سخت است.

 

دندانپزشک     پدر شهید

محمد رشته تجربی درس می خواند. با اینکه این همه در بسیج و هیئت مشغول بود اما از شاگرد ممتازهای دبیرستان بود. معدل زیر هجده نداشت.

دیپلم که گرفت در کنکور شرکت کرد. کارشناسی تغذیه دانشگاه خرم آباد قبول شد. اما نرفت.برای سال بعد آماده شد. خیلی مطالعه کرد. شب و روز با کتاب بود. کنکور سال بعد شرکت کرد. بدون سهمیه با رتبه حدود هزار قبول شده بود!

هرکس می شنید خوشحال بود. در موقع انتخاب رشته هم آنچه علاقه داشت را انتخاب کرد. نتایج که آمد همه به او تبریک می گفتند.

محمد رشته دندان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز قبول شد.

***

اما محمد عاشق بود. دوست داشت پاسدار باشد. خیلی به سپاه علاقه داشت.

همه به او فشار آورده بودند که برو دانشگاه. خیلی به او تأکید می کردند که دکترای دندانپزشکی را از دست نده.

اما در مسیری که انتخاب کرده بود تردید نداشت. می گفت هر چی خدا بخواد همون می شه. برای همین از دانشگاه انصراف داد!

پدرش می گفت: از محمد پرسیدم: چرا دانشگاه رو رها کردی؟

گفت: خدمت کردن در سپاه ضمن اینکه محیط خوبی داره، لحظه به لحظه اش عبادت  محسوب می شه.

مادرش هم می گفت: من خیلی دوست داشتم محمد پاسدار بشه. از دانشگاه که انصراف داد گفت می خوام پاسدار بشم خیلی خوشحال شدم. برایش 14 هزار صلوات نذر کردم تا قبول بشه.

بالاخره محمد در آزمون دانشگاه افسری شرکت کرد. چند ماهی گذشت اما خبری نشد. بعد از چند وقت گفت: من قبول نشدم. باتعجب گفتم: برای چی!؟

گفت نمی دونم! خیلی هم خوب خونده بودم اما نمی دونم چرا قبول نشدم! شاید قسمت نبوده!

محمد هر وقت تو زندگی کم می آورد یا حاجتی داشت می رفت سراغ شهدا. عصر جمعه ای بود که با هم رفتیم مزار شهدا.

فردای آن روز محمد رفت سراغ یکی از دوستان که با هم آزمون داده بودند. دوستش گفته بود: محمد، تو قبول شدی چرا نرفتی برای ثبت نام؟

محمد گفته بود: من اسم خودم رو ندیدیم!

خلاصه دوباره رفت سپاه و متوجه شد که قبول شده. نمی دونم محمد کنار مزار شهدا از خدا چی خواست که خیلی سریع کارش ردیف شد رفت.

 

دانشگاه  جمعی از دوستان

سال 83 بود که محمد وارد دانشگاه امام حسین(ع) شد. در دوران دانشجويي و در دوره هاي چتر بازي، دوره جنگل، زندگي در شرايط سخت، دوره راپل و اعتماد به نفس و... يكي از شاگردان نمونه بود.

عید که دانشگاه تعطیل می شد ، محمد به عنوان خادم می رفت راهیان نور، علاقه خاصی به اون مناطق داشت. یکبار تو سه راه شهادت طلائیه دیدمش. لباس بسیجی به تن داشت. آفتاب صورتش را حسابی سوزانده بود.

گفتم: محمد این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟ مثلاً عیده ها!!

گفت: عید ما اینجاست. عید اینجا بودن یه چیز دیگه است.

 

بهترین همسر           یکی از دوستان وهمسرشهید

یکی از دوستانش می گفت: محمد معيارهاي جالبی برای انتخاب همسر داشت. از جمله اینکه مي گفت: «خدا توفیق داده که ما خادم و نوكر اهل بيت هستیم. دوست دارم خانم من هم كنيز حضرت زهرا(س) باشه»

مذهبي بودن بخصوص حجاب و اصالت خانوادگي هم جزو معيارهاي اصلی انتخابش بود.

بعد هم که عقد کرد به خانمش خيلي علاقه داشت. هر وقت مي خواست به منزل خانمش بره یک هدیه کوچک مي برد

مراسم خواستگاری ما مصادف با سالروز ازدواج امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا(س) بود. محمدآقا صحبت کرد وگفت که فعلاً دانشجو هستم حقوقمم خیلی کمه، فقط 20 هزار تومان!

علاقه زیادی به سپاه دارم. به همین خاطر موقیت های خوب شغلی دیگه ای که داشتم رو نپذیرفتم.

برای من جالب بود. در روز خواستگاری از مأموریتهایی صحبت کرد که شاید برگشتی توی کار نباشه! از اسارت و مجروحیت برام گفت!

من هم از اینکه می دیدم یه جوان دانشجو فقط با حقوق 20 هزار تومان اینقدر باتدبیر هست و افق دیدیش وسیعه تو ازدواجم با محمدآقا تردید نکردم و جواب مثبت دادم.

بعد از ازدواج با مشکلات عدیه ای دست و پنجه نرم می کردیم. از جمله حضور نداشتن محمدآقا در منزل به دلیل شرایط کاری. همچنین مشکلات مالی و ادامه تحصیل ایشان و... که همه این مسائل با همکاری و همفکری و تعامل دوستانه از بین رفت.

یه روز به محمد گفتم: نمی دونم چطوریه، وقتی نیستی الحمدلله مشکل خاصی برام پیش نمی یاد!

نگاهش را به من دوخت و گفت: رازش تو اینه که من تو رو به آدمهایی می سپارم که خودم تو سخت ترین مأموریتها به اونها متوسل می شم. من مطمئن هستم که خودشون نگهدار و مراقب ما هستند.

 به مرور که می گذشت حس می کردم رشد فضایل اخلاقی در او بیشتر شده. این اواخر ارتباط و خلوت و انس بیشتری با خدا داشت. گویی در قفس تن مشغول تمرین پرواز بود.

 در لحظات کوتاه فراغت بعد از کمی استراحت به سراغ خاطرات شهدا می رفت. تمام دلخوشی او دیدن فیلم شهدا بود. علی الخصوص کلیپ شهید همت، شهید چیت سازیان، کلیپ سربندهای فراموش شده و ده ها فیلم و خاطره از شهدای دفاع مقدس.

 

گردان قمر بنی هاشم(ع)  دوستان شهید

دوره دانشجویی ما تمام شد. من و محمد به همراه چند نفر از دوستان برای یگان صابرین انتخاب شدیم. بعد از اتمام دوره های تئوری به گردان قمربنی هاشم(ع) معرفی شدیم.

سرهنگ محمد جعفرخانی معروف به جعفرخان فرماندهی این گردان را برعهده داشت. همه از او تعریف می کردند. او از بازماندگان دوران جنگ بود. از فرماندهان لایق و توانمند و شجاع سپاه.

هر چقدر از جعفرخان بگوییم کم است. جعفر خان یک فرمانده فوق العاده عملیاتی بود. به قدری خوب با نیروهایش کار می کرد که ظرف مدت کوتاهی این نیروها به بالاترین مرز آمادگی رسیدند.

همان اوایل بود که ما یک پیاده روی طولانی داشتیم. قرار بود 100 کیلومتر در کویر پیاده روی کنیم. ما فکر نمی کردیم که محمد و دوستان تازه وارد بتوانند از پس این آموزش بر بیایند.

جعفرخان هر وقت می­خواست صحبت کند این طور شروع می کرد: برای خدا، به یاری خدا، برای رضای خدا، بعد دعای فرج را می خواند یادم هست یکبار داستان شیخ مفید را برای ما تعریف کرد

رسم خوبی هم توی بچه های گردان بود که اذان دسته جمعی می گفتند. گاهی تعداد موذنین گردان ما به 70 نفر می رسید!

دوازده پرستو  یکی از بچه های گروه

اواخر ماه مبارک رمضان بود. ما همراه بچه ها از جمله شهیدان محمد غفاری، بریهی و .. تو اتاق نشسته بودیم. یکدفعه جعفرخان با لبی خندان وارد اتاق شد!

گفتیم: خُب، جعفرخان دیگه کم کم داری بازنشست می شی. دیگه از دست ما راحت می شی، برا همین اینقدر خوشحالی!!

اینقدر این فرمانده باعظمت و دوست داشتنی و خاکی بود که ما رو یاد فرماندهان دوران جنگ می انداخت. البته جعفرخان زمان جنگ هم فرمانده بود. اما کاری با دلهای بچه ها کرده بود که همه عاشق او بودند.

صلابت خاص فرماندهی را داشت، اما او بر دلهای نیروها فرمانروایی می کرد.

جعفرخان خنده ای کرد و گفت: نه بابا، بازنشستگی چیه؟ بچه ها یه چیزی شده که ...

همه با چشمهای گرد شده از تعجب به هم نگاه کردیم. ما خیلی کنجکاو شدیم. خدایا چی شده که جعفرخان اینقدر خوشحال و سرحاله!؟  حاجی دم در نشسته بود. همه ما بلند شدیم و رفتیم دور جعفرخان حلقه زدیم. همه با هم می گفتیم: حاجی باید بگی چی شده!؟ ما از اینجا نمی ریم تا بگی چی شده!

جعفرخان که هیچ راه چاره ای نداشت گفت: بچه ها می خوام بهتون مژده بدم! ان شاءالله توی این عملیات که می خوایم بریم دوازده نفر از ما رفتنی شدند! خواب دیدم که دوازده نفر از جمع ما شهید می شن!!

***

روز جمعه 11 شهریور نماز عیدفطر را خواندیم. کم کم آماده حرکت به سوی منطقه درگیری شدیم. واحدهای مختلف سپاه که بیشتر آنها زرهی و توپخانه بودند در این منطقه مستقر شده بودند.

 

پرواز در سحرگاه  یکی از دوستان شهید

تقریباً ساعت چهار صبح بود. به اولین سنگرهای دشمن رسیدیم. سالها بود که هیچ نیرویی از ایران به این منطقه وارد نشده بود. سران استکبار پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و بهترین وسائل دفاعی را در اختیار این گروهک قرار داده بودند.

عجیب بود سنگرهای مقابل ما همگی بوسیله کانال هایی که به راحتی دیده نمی شد به یکدیگر مرتبط بودند! جعفرخان با محمدغفاری که مسئول اطلاعات بود و حسین رضائی جلوتر حركت مي كردند.

بقیه نیروها به صورت دو دسته در پشت سر آنها در حرکت بودند. توپخانه ما فعالیت می کرد. دشمن هم جواب می داد. اما یکباره شدت آتش آنها زیاد شد. دشمن متوجه حضور ما شدند. یکباره بارانی از خمپاره، نارنجک و گلوله های دوشکا از بالای ارتفاع روی سر ما ریخته شد.با همان انفجارهای اول اطراف ما روشن شد و دشمن کاملاً متوجه حضور ما گردید. 

اما بچه ها همچنان به سرعت به سمت قله می رفتند. تا به خودمان آمدیم حسین رضائی هفت گلوله خورد و شهید شد. ما با موانعی مواجه شدیم که بسیار پیچیده بود! کوه های این منطقه حالت خاصی داشت که غارهای زیادی در آن ایجاد شده بود. دشمن در داخل این غارهای کوچک موضع گرفته بود.

همینطور که به فکر راه عبور بودم نگاهم به جعفرخان افتاد.از دو تا پا تیر خورده و افتاده بود! اما چون فرمانده بود نمی خواست بچه ها روحیه خودشان را از دست بدهند. زخمهایش را نشان نمی داد. با اون حال تیراندازی می کرد.

دویدم به سمت او. رسیدم وگفتم: حاجی چی شده؟ گفت: چیزی نیست، بگو یازهرا(س) بلند شو

پشت بی سیم به من اعلام کردند که مجتبی بابائی زاده مجروح شده برو کمکش. من از بالا غلت خوردم اومد پائین. تو همین حین چشمام به پیکر بی جان یکی از بچه ها افتاد.

می دانستم که بابایی زاده اینجا نیست. باتعجب به سمت او رفتم. بالای سرش رسیدم و رویش را برگرداندم. یکباره خشکم زد.

در مقابلم پیکر بی جان محمد غفاری قرار داشت. چشمانش هنوز باز بود. در آن تاریکی نور عجیبی در چشمانش بود. دهانش هم نیمه باز بود.

اول فکر کردم که موج او را گرفته. تکانش دادم. گفتم محمد بلند شو.. بلند شو.. اما دیدم خبری نیست. نبضش رو گرفتم. دیدم نمی زنه! نگاه کردم دیدم که از پهلو و گردن جراحت دارد.

دوستی که شب و روز با هم بودیم. کسی که در این مدت لحظه ای آرام و قرار نداشت، حالا آرام و آسوده در مقابلم خوابیده بود.

او به فاصله کمی از حسین رضائی افتاده بود. سریع پایین تر آمدم. دیدم که شهید بریهی هم آنجا افتاده!

خدای من اینجا چه خبر شده؟! همه رفتند و من ماندم. سریع رفتم پیش جعفرخان تا کسب تکلیف کنم.

دیدم چند تا ترکش به گردن و پهلوش خورده و شهید شده. کم کم خواب حاجی داشت تعبیر می شد. هنوز صداش تو گوشم بود که می گفت: بچه ها دیگه چیزی نمونده، بچه ها دوازده نفرمون شهید می شیم!

من خشابهام خالی شده بود. رفتم که خشاب شهدا رو بردارم دیدم که همشون تا آخرین فشنگ جنگ کردند و بعد شهید شدند.

رفتم تا مجتبی رو پیداکنم. دیدم که سید محمود روی زمین افتاده و از پهلوش خون زیادی رفته و شهید شده. بعدها از بچه ها شنیدم که نارنجک کنار سید محمود منفجر شده و ترکش پهلوی او را شکافته! عجب رازی داشت! سید علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) داشت و حالا...

مجتبی کنار سید محمود بود. رفتم بالای سرش ببینم از کجا تیر خورده. دست کشیدم که یک دفعه چهار تا انگشتانم رفت داخل پهلوی مجتبی! تمام دستم خونی شد.

تو این چند دقیقه این ششمین شهیدی بود که من رسیدم بالای سرش. خلاصه در آن سحرگاه خیلی ها پرواز کردند و به وصال یار رسیدند. آنها با پیکری خون آلود به دیدار مولایشان رفتند.

حالا در سحرگاه سیزدهم شهریور، وقتی ملائک خدا به سوی زمین می آمدند شاهد پرواز بندگان خوب خدا بودند. شاهد پرواز در سحرگاه بهترین بندگان خدا.

 



 


دلنوشته




محمد دلنوشته های زیبایی دارد که یکی از آنها را به اختصار ملاحظه می نمایید.

بسمه تعالی. به نام خدایی که عشق به خودش، اهل بیت(ع)و شهدا را در درون ما قرار داد.

با درود و سلام به پیشگاه حضرت بقیة ا.. (روحی و ارواحنا فداه) منجی عالم بشریت و نایب بر حقش حضرت امام خامنه ای(حفظه ا...)

ای زمان شاهد باش و تاریخ بنویس که فقط برای رضای خدا آماده ام و بس. هنگامی این نوشته ها را می نویسم، مورخ13/12/1383 هجری شمسی مصادف با 21/1/1426 هجری قمری، هنگام غروب، آسمان آبی جای خود را به ابرهای سیاه داده بود.

با خودم گفتم بیرون بروم و کمی قدم بزنم. تا کمی حال و هوایم عوض شود. وقتی به بیرون رفتم در حین قدم زدن ناگاه به پاهایم توجه کردم. چیزی در ابتدا متوجه نشدم. ابتدای خیابان بود که آیه ای از قرآن کریم به ذهنم آمد که خداوند فرموده است: بر روی زمین با غرور و تکبر راه نروید.

با خودم گفتم محمد مواظب باش در هنگام راه رفتن ناگاه غرور تو را برندارد که خیلی خطرناک است. بعد از این حرف ها در ابتدای خیابان مردم را دیدم که همگی برای دنیا از یکدیگر سبقت می گیرند!

البته سه هفته تا عید نوروز باقیمانده. اما نمی دانم؟ مردم چرا برای چند روز خوشی و چند وقت باقیمانده اینقدر به حول و ولی افتاده بودند. با خودم گفتم: آیا اینها برای آخرت خودشان هم اینقدر عجله می کنند، تا توشه ای داشته باشند یا نه؟

من از روزهای آخر بهمن شروع به جمع آوری آثار شهدای پاسدار تیپ سوم انصار الحسین (ع)کرده بودم. هر کدام از این شهدا در من یک حال و هوایی ایجاد کرده بودند.

بیشتر به فکر حرف ها و صحبت های این شهدای بزرگوار و خانواده آنها بودم. با خود می گفتم بعد از دیدن این ماجرا و چهره های مردم آیا این شهدا هم برای رسیدن به دنیا و چند روز خوشی محض اینقدر سبقت می گرفتند.

مسلماً نه! چون افرادی مانند جعفریان، روشناس،کردستانی، قیاسوند، چیت سازیان، همدانی و ... راه سعادت خویش را پیدا کرده بودند و هنگامی که به عکس ها و فیلم هایشان می نگریم از چهره های آنان متوجه می شویم.

سبقت برای شهادت و سعادت و رسیدن به پروردگار از همه در عالم بیشتر ارزش داشته است.

در هر کدام از عکس های این شهدا از نحوه ایستادن آنها تواضع، صبر، بردباری، شکیبایی و شجاعت، تقوا، ایمان، اخلاص و پاکی وصداقت احترام به همه و کمک به یکدیگر و وفاداری و ایثار دیده می شود.

یک سفره ای که در سال 1359 انداخته شد و یک عده بر سر این سفره نشستند و به لقاءالله پیوستند. اما ما چه کاری کرده ایم؟ به خدا هیچ...

دیگر بغض گلویم را گرفته. حتی بعد از دیدن چند جوان که با سر و وضع های آنچنانی ایستاده بودند وکارهای ناشایست انجام می دادند اشک در چشمانم جمع شده بود.

خود را کنترل کردم. اما دیگر طاقت نیاوردم. به منزل که رسیدم، به طبقه بالای منزل رفتم و به عکس ها و نوارهای شهدا گوش دادم و با نوای شهید سید مجتبی علمدار نشستم و سیر گریه کردم.

دیگر دلم نمی خواهد به بیرون بروم. چون هر وقت به بیرون می رفتم جوان ها در پی عیاشی و جلب توجه بودند. دختران جوان باغرور و تکبر حرکت می کردند. مردان و زنان در فکر  مایحتاج زندگی و سبقت در مال خود بودند. آری انگار این شهدا فراموش شده اند.

ای کاش رنگ شهر بازیم نمی داد                در جبهه رمز یا زهرا(س) مرا بر باد می داد

امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم            در دل هوای کربلای پنج دارم

پدر و مادر عزیزم با عرض سلام خدمت شما:

پدر و مادر عزیزم، شما را در طول این مدت خیلی اذیت کردم. شاید بعضی وقت ها از روی بی توجهی به شما بی احترامی کرده باشم. من را حلال کنید و ببخشید.

ولی من قصدی نداشتم و از روی بی توجهی و خستگی زیاد بوده. که من باید خیلی حواسم را جمع می کردم.از شما عزیزان می خواهم از خداوند متعال برای من طلب بخشش کنید.

برادر عزیزم. برخی اوقات به شما بی احترامی کردم. شاید از روی احساس مسئولیت بوده و شما را ناراحت کرده ام. مرا ببخشیدو حلال کنید.

خواهر عزیزم تو را خیلی دوست دارم. شما شخص خاصی هستید و با بقیه افراد فرق می کنید. با سن کمی که داری ولی شعور بیش از سن خود در اختیار دارید. از شما حلالیت می طلبم.

پدر و مادر عزیزم از آشنایان، اقوام، بستگان و دوستان برایم طلب بخشش و آمرزش بخواهید. من به کسی بدهکار نیستم.

پدر و مادر عزیزم از شما می خواهم صبر پیشه کنید و اگر روزی من حقیر به شهادت رسیدم صبر پیشه کنید. مادر عزیزم همچون مادر حضرت علی اکبر(ع) صبر کن و بر من گریه نکنید.

مواظب خودت باش و زیاد به خودت سختی نده که بیمارشوی و طوری رفتار کنید مانند حضرت زینب(س)و با رفتار و کردار خویش نشان دهید که ما بر حقیم...

والسلام  حقیر: محمد غفاری    13/12/1383

 
 وصیتنامه شهید محمد غفاری
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 8:59:7
 
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ایثار در لحظه شهادت

ایثار در لحظه شهادت
من فکر کردم می‌خواهد خود را از معرکه برهاند ولی تصورم اشتباه بود ... 
وسط میدان مین دشمن تیر خورده بودم. چند متر آن طرف تر شهید «عسکری فرد» فرمانده گردان نیز مجروح شده بود و از شدت درد، به خود می‌پیچید. در همان حال دیدم که خود را با کمک آرنج چند سانتیمتر، به سمتی می‌کشد که مجروحان زیادتری افتاده بودند. متعجبانه سئوال کردم: با وجود این همه درد چرا به خودت فشار می‌آوری؟ همین جا بمان تا ببینم خدا چه می‌خواهد.

من فکر کردم می‌خواهد خود را از معرکه برهاند ولی تصورم اشتباه بود چون او گفت: من هنوز از قمقمه‏ى آبم استفاده نکرده و می‌دانم چند دقیقهى دیگر بیشتر زنده نیستم می‌خواهم از قمقمه آب من مجروحان دیگر استفاده کنند.

خاطره از حسین عمو شاهی

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 10:1:3
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خانه دوست کجاست ؟

خانه دوست کجاست ؟
توی سنگر با او و چند تای دیگه از بچه ها نشسته بودیم . یکی از بچه های بسیجی وارد شد پانزده – شانزده ساله به نظر میرسید. 
مثل بقیه جوانترها شیفته فرهاد شده بود و نشانی منزل او را میخواست. فرهاد مکثی کرد و سرش را بالا آورد و گفت :
- شما لطف دارین ! ما در خدمتتون هستیم . خیابونای شیرازو بلدی؟
- بله
- سوار ماشین که شدی میگی دارالرحمة ، قبرستون جدید . . . صدای خنده بچه ها جوان را گیج کرده بود. فرهاد پیشانی جوان را بوسید و گفت: بنویس کاکو ... برای مزاح بود ... بنویس دارالرحمة ، قطعه شهدا ، ردیف ... ، پلاک ... بسیجی جوان رفت.
روزها گذشت . بچه ها یکی یکی شهید شدند . اکبر رفت ، حسین رفت ، فرهاد هم رفت ... جنازه او را از سردشت آوردند و شوق و شورش را به آرامگاه ابدی اش در دارالرحمة سپردند
وقتی به شوق زیارت مزار او به راه افتادم ، یک نفر زودتر از من به آنجا رسیده بود ، همان بسیجی جوان نشانی را درست آمده بود.


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 10:9:14
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تکه‌ای از بدنش را در «بازی‌دراز» به یادگار گذاشت

تکه‌ای از بدنش را در «بازی‌دراز» به یادگار گذاشت
تکه‌ای از بدن شهید محسن حاجی بابا در بازی دراز ماندگار شد. شهیدی که می‌گفت: می‌خواهم به گونه‌ای شهید شوم که حتی تکه‌های بدنم را نتوانند جمع آوری کنند. 
 نام برخی از شهدا به یادگار به جا مانده که بدنشان در دو قسمت، دو مزار و دو شهر به خاک سپرده شده است. یکی از این شهدا "محسن حاجی بابا" است که تکه‌ای از بدنش در منطقه بازی دراز و در غرب کشور برای همیشه ماندگار شد. شاید نیاز بود بدن او که یکی از فاتحان بازی دراز است در مشهدش، زیارتگاه امروز مسافرین راهیان نور شود.

شهید محسن حاجی بابا در خانواده‌ای مذهبی در محله نیروی هوایی به دنیا آمد. هوش بالای او باعث شد تا به عنوان شاگرد اول مدارس زبانزد خاص و عام باشد. وی فعالیت های خود را در قبل از انقلاب از مسجد قدس و زیر نظر آیت الله امامی کاشانی آغاز کرد و جزو اولین سربازانی بود که به دستور امام خمینی از پادگان فرار کرد. پس از انقلاب و در سال 58 از بین 400 نفر داوطلب کنکور پزشکی رتبه 4 را  کسب می کند، اما به پدرش می‌گوید که می‌خواهد پاسدار شود. بعد از شروع جنگ تحمیلی شهید حاجی بابا برای دفاع از دین و وطن خود وارد مناطق عملیاتی می‌شود و فرماندهی محور سرپل ذهاب را برعهده می‌گیرد.

اما آرزوی شهید حاجی بابا چیزی نبود جز شهادت. این را سرهنگ بهرامیان راوی دفاع مقدس از قول دوست شهید می‌گوید. او ادامه می‌دهد: «شهید حاجی بابا وقتی می‌بیند که دوستانش شهید شده‌اند به دوست خودش حسین خدابخش گفته بود دعا کن با گلوله توپ شهید بشویم. زیرا اگر در این دنیا بسوزیم می‌توانیم مطمئن شویم که خداوند گناهانمان را بخشیده است.»

مرندی از دیگر همرزمان شهید حاجی بابا می‌گوید: «شهید انس و الفتی مثال زدنی با قرآن داشت. همیشه زیارت عاشورا می‌خواند. تنها چیزی که به هیچ کس هدیه نمی‌داد انگشتری بود که از مادرش به یادگار گرفته بود. و به من می‌گفت می‌خواهم به گونه‌ای شهید شوم که حتی تکه‌های بدنم را نتوانند جمع آوری کنند.»

فتح بازی دراز به روایت شهید

او در فتح ارتفاعات بازی دراز اوج ایثار، فداکاری و شهامت را به نمایش می‌گذارد. حاجی بابا دربارة این عملیات، طی مصاحبه ای با مجله پیام انقلاب گفته بود: "برای فتح ارتفاعات بازی دراز، به اتفاق چند تن دیگر از فرماندهان سپاه، طرح همه جانبه و گسترده‌ای تهیه کردیم که لازمه آن، فداکاری و ایثار در سخت ترین و کمترین امکانات بود. در این عملیات موفق شدیم از پشت ارتفاعات بازی دراز عکس و فیلم تهیه کنیم که به شناسایی‌های بعدی کمک کرد. این عملیات از چند محور شروع شد و دلیل موفقیت نیز تا حدودی الحاق تمام محورها با یکدیگر بود که دشمن هیچ فکر نمی‌کرد بتوانیم از این ارتفاعات در هم پیچیده بالا برویم. جالب این است که اگر به ارتفاعات دقیق نگاه کنیم، صخره ها طوری است که حتی کوهنوردها هم نمی‌توانستند ظرف مدتی که ما رفتیم، بالا بروند و این امر محقق نشد، مگر به مدد غیبی الهی که ما را به آن ارتفاعات کشاند. این امدادهای غیبی محسوس به نیروهای عمل کننده روحیه می‌داد و حالت معنوی عملیات را به حدی بالا می‌برد که در سخت ترین شرایط، به نیایش و خواندن دعای توسل مشغول بودند. امداد نیروهای غیبی و فرماندهی امام زمان(عج ) در عملیات کاملاً محسوس بود."

شهید حاجی بابا در مرحله دوم شناسایی منطقه به همراه شهید شوندی و احمد بیابانی توسط دشمن دیده می‌شوند و مورد هجوم قرار می‌گیرند. در نهایت با گلوله توپ 130 خودروی آن‌ها مورد اصابت قرار گرفته و پیکرشان در آتش می‌سوزد.

پیکر شهید حاجی بابا را به تهران بر می‌گردانند و در قطعه 26 بهشت زهرا(س) دفن می‌کنند. اما وقتی حسین خدابخش می‌خواهد خودروی آتش گرفته را به عقب برگرداند متوجه می‌شود تکه‌ای از بدن شهید حاجی بابا در خودروی سوخته جامانده است. تکه دیگر بدن شهید را در روستای مشکنار در نزدیکی منطقه بازی دراز، یعنی مشهد شهید دفن می‌کنند تا شهید حاجی بابا برای همیشه در غرب کشور ماندنی شود. وقتی که از منطقه بازی دراز به سمت پادگان ابوذر حرکت می‌کنیم به روستای مشکنار می‌رسیم. روستایی که به یادگار دارد تکه ای از بدن شهید محسن حاجی بابا.







داستان مزارهای شهید محسن حاجی بابا
هنگامی که شهید حاجی بابا ، با جیپشان روی جاده­ ی سرپل ذهاب به سمت ِازگِله می­رفتند از آنجاییکه ارتفاعات بَمو که مشرف به جاده بوده دست نیروهای عراقی بوده، جیپ ایشان را مورد هدف قرار می­ دهند که جیپشان آتش می­گیرد و ایشان به شهادت می­رسند. وقتی می­خواستند پیکرشان را به عقب بفرستند قسمتی از بدنشان در ماشین باقی می­ ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا می­کنند که دیگر به عقب نمی­فرستند و آن تکه از بدنشان را در محل قرارگاه فرماندهی ایشان به خاک می سپارند، که  در حال آنجا روستایی نیز به وجود آمد مردم آن منطقه به این شهید بزرگوار  ارادتی خاص دارند .
 

وصیت نامه شهید

منبع:تسنیم،وبلاگ وتر

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 10:46:49
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت شهید همت از ساخت 1000 تابوت در دمشق

روایت شهید همت از ساخت 1000 تابوت در دمشق
همت به مسئولان سوریه گفته بود: «ما بچه‌هایمان را می‌فرستیم روی کوه‌های شما تا سنگ بردارند و از آن بالا توی سر اسرائیلی‌ها بکوبند! بچه‌های ما این شهامت را دارند حتی ما به نجارهای دمشق سفارش تهیه هزار عدد تابوت را دادیم». 

پس از فتح خرمشهر در خرداد 1361 و در پی آن حمله اسرائیل به جنوب لبنان، کادرهای ارشد تیپ 27 محمد رسول الله(ص) همراه رزمندگان تیپ 58 عملیاتی تکاور ذوالفقار جمهوری اسلامی ایران، برای یاری رساندن به مردم مظلوم لبنان در قالب «قوای محمد رسول الله(ص)» به جمهوری عربی سوریه اعزام شدند. اما به دلایل نامناسب بودن شرایط نتوانستند کار قابل توجهی انجام دهند.

شهید حاج محمدابراهیم همت اعزام به سوریه را اینگونه روایت می کند: وقتی وارد سوریه شدیم، مردم از ما انتظار داشتند کاری انجام بدهیم؛ ما هم یک گردان نیرو آماده کردیم تا با آنها علیه اسرائیل وارد عملیات بشویم؛ وقتی این گردان را برای وارد شدن به عملیات آماده کردیم، حتی یک دستگاه آمبولانس نداشتیم؛ نیروهای ما در آنجا به استعداد سه گردان بودند و تنها خودرویی که به ما داده شد، یک دستگاه پژو سواری بود که آن هم تحویل من و حاج احمد متوسلیان بود، همین!

آمبولانس نداشتیم، خودرو نداشتیم، حتی مهمات هم نداشتیم؛ حاج احمد و من به دولت سوریه گفتیم: ما بچه های مان را می فرستیم روی کوه های شما تا سنگ بردارند و از آن بالا توی سر اسرائیلی ها بکوبند! بچه های ما این شهامت را دارند، اگر از این می ترسید که بچه های ما روحیه عملیات ندارند، بروید از صنف نجارهای بازارتان سؤال کنید! ما به نجارهای دمشق سفارش تهیه هزار عدد تابوت را داده بودیم؛ دستور داده بودیم هزار تا تابوت آماده کنند و آنها هم آماده کرده بودند.

به مسئولان سوریه گفتیم که ما را از جنگ نترسانید؛ به ما نگویید که شما هم مثل ارتش عراق که در جنگ سال 1973 به سوریه آمد و کاری نکرد، فقط آمده اید شعار بدهید، نه! ما آمده ایم بجنگیم؛ منتها مهمات ما از ایران نرسیده، آمبولانس نداریم که زخمی های خودمان را به عقب تخلیه کنیم. (فارس)

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 9:3:3
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جواب یک جانباز به زخم‌ زبان‌

جواب یک جانباز به زخم‌ زبان‌
زخم زبان مردم تلخ‌ترین خاطره است. من در جوابشان می‌گویم اگر به 40 سال قبل برمی‌گشتید، هرگز چنین حرف‌هایی نمی‌زدید. 

به گزارش ایسنا منطقه کویر، تعدادی از خبرنگاران عضو کانون خبرنگاران دفاع مقدس کرمان با حضور در منزل اکبر توسنگ جانباز قطع نخاع از گردن با وی به گفت‌وگو کردند.

"اکبر توسنگ" در این دیدار اظهار کرد: در دی ماه سال 57 و در 24 سالگی طی درگیری با چماق به دستان طرفدار رژیم پهلوی در ماهان قطع نخاع شدم. بعد از درگیری چماق به دستان با مردم، پاسگاه به آنها اسلحه داد که با برخورد ساچمه به گردنم، قطع نخاع شدم.

از 10 سال قبل زخم بستر گرفته‌ام و تاکنون هفت بار عمل جراحی انجام داده‌ام، اما این زخم‌ها بهبود نیافته است. در حال حاضر فردی برای درمان این زخم با داروی گیاهی تقاضای 30 میلیون تومان دستمزد کرده که به بنیاد شهید مراجعه کردم، گفتند نصف این مبلغ را تقبل می‌کنند و مابقی را باید خودم تامین کنم.

من تنها یک حقوق می‌گیرم که با توجه به هزینه‌های سنگین زندگی و درمان، مشکل است بتوانم مبلغ درمان زخم بسترم را تامین کنم. البته هیچ وقت از کارم پشیمان نشده‌ام و خدا می‌داند که نظر و اعتقاد قلبی ام چیست. ای کاش یک بار دیگر سالم می‌شدم و باز برای رهبرم جانفشانی می‌کردم.

زخم زبان مردم تلخ‌ترین خاطره است اما من در جوابشان می‌گویم اگر به 40 سال قبل برمی‌گشتید، هرگز چنین حرف‌هایی نمی‌زدید.

وی همچنین درباره عکسی که مربوط به دیدارش با مقام معظم رهبری در مهرماه 90 است، توضیح داد: آن زمان تمام بدنم درد داشت، اما زمانی که آقا دست بر گردن من انداخت، تمام دردها از بدنم دور شد.


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 9:27:5
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لباني تشنه سيراب از درياي رحمت الهي

لباني تشنه سيراب از درياي رحمت الهي
ابراهیم که نوجوان 10 -11 ساله ­ای بیش نبود به همراه پدردر این تظاهرات و مجالس افشای رژیم شرکت می­کرد،در همین اوقات به همراهی برادر شهید محسن اسداللهی در پخش اعلامیه و عکس حضرت امام (ره) حضور فعال داشت. 

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت­های فرهنگی و تبلیغاتی را در کنار سایر برادران در مکتب قرآن مسجد توکلی ادا می­نمود و از اعضا گروه مقاومت مسجد بود تا در تابستان 61 برای اولین بار با شوق و اصرار فراوان خودش در حالی که 14 سال بیشتر نداشت به طور غیر رسمی به اتفاق تنی چند از برادران عازم جبهه شد.

ابراهیم دهقانی در اواخر ماه مبارک رمضان سال 1346 متولد شد . پس از طی دوران کودکی جهت تحصیل وارددبستان گردید و دوران ابتدایی را در دبستان حسام تمام کرد و ازهمان کودکی نیز در مسجد حضور می­یافت و اقامه گوی مسجد بود بعد از پایان دوره ابتدایی به مرحله راهنمایی ارتقا یافت اواخر دوره ابتدایی وی مصادف با شروع تظاهرات و درگیری­های ملت مسلمان با رژیم طاغوت بود.

ابراهیم که نوجوان 10 -11 ساله­ای بیش نبود به همراه پدردر این تظاهرات و مجالس افشای رژیم شرکت می­کرد،در همین اوقات به همراهی برادر شهید محسن اسداللهی در پخش اعلامیه و عکس حضرت امام (ره) حضور فعال داشت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت­های فرهنگی و تبلیغاتی را در کنار سایر برادران در مکتب قرآن مسجد توکلی ادا می­نمود و از اعضا گروه مقاومت مسجد بود تا در تابستان 61 برای اولین بار با شوق و اصرار فراوان خودش در حالی که 14 سال بیشتر نداشت به طور غیر رسمی به اتفاق تنی چند از برادران عازم جبهه شد.

 بعد از بازگشت آن چنان شوق حضور در جبهه ها در وی تقویت شده بود که مصرانه خواستار اعزام به جبهه­ها بود اما به علت کمی سن پذیرفته نمی شد، یک سال با اصرار وی و جلب رضایت پدر و مادر رسما به جبهه اعزام شد و از آن به بعد بود که مرتبا در جبهه حضور فعال داشت و علیرغم حضور در جبهه از ادامه درس غافل نبود و در ایامی که در شهر بود در دبیرستان شهید صمد صالحی درس می­خواند و ازاعضا انجمن اسلامی دبیرستان محسوب می­شد تا در تابستان سال 1364 به جبهه رفته و 10 روز پس ازعزیمت در عملیات قدس 3 در منطقه بیات دهلذان باتفاق چند تن دیگر از برادران مفقود الاثر شدند.

 تا سرانجام  پس از گذشت پنج سال و پنج ماه در تاریخ 15/9/69 باقیمانده جسد وی در حالی که مانند مولایش حضرت امام حسین (ع) سر در بدن نداشت ،در شیراز تشییع و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.اين گونه شد كه ابراهيم با لباني تشنه از درياي رحمت الهي سيراب شد .

وصیت نامه شهید ابراهیم دهقانی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 9:38:50
 
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نجات جان مجروح جنگی با پیمودن 4 کیلومتر راه

نجات جان مجروح جنگی با پیمودن 4 کیلومتر راه
یکبار یکی از مجروحان جنگی را حدود 2 ساعت به دوش کشید و 4 کیلومتر راه را پیاده طی کرد و از مرگ نجاتش داد. 
امام صادق - علیه السّلام - فرمودند: خدای متعال می‌فرماید: مردم خانواده من هستند، پس محبوبترین آنان نزد من کسانی هستند که با مردم مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند.

شهید "سید جعفر میری نژاد" از اعضای فعال سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود که با شروع جنگ تحمیلی از طریق سپاه به جبهه اعزام شد. در آن هنگام همسر و خانواده اش را به خدا سپرد و رفت، تا به آرمانهایش بپردازد و خدمت به خلق را سرلوحه کارش قرار دهد.

یکبار که بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد قبل از آنکه بهبود یابد، دوباره به جبهه رفت. یکی از همرزمانش درباره شهید میری نژاد چنین می گوید: " لباس سبز سپاهی، چهره مظلوم و نورانی این سید بزرگوار را نورانی تر می کرد."

او معتقد بود که خلعت زیبای شهادتم سبز خواهد بود و مرگم سرخ.

از ایثارگری ها و دلاوری های او در هنگام رزم و جهاد می توان این خاطره را عنوان کرد که یکبار یکی از مجروحان جنگی را حدود 2 ساعت به دوش کشید و 4 کیلومتر راه را پیاده طی کرد و از مرگ نجاتش داد. او آنچنان با شجاعت به بالای خاکریز می رفت و به سوی دشمنش تیراندازی می کرد که دشمن را سردرگم و وحشت زده می ساخت. این سرو جوان 16/2/62 در منطقه جفیر با خون خویش نهال انقلاب را آبیاری کرد.

امام کاظم - علیه السّلام - فرمودند: همانا مُهر قبول اعمال شما، برآوردن نیازهای برادرانتان و نیکی کردن به آنان در حد توانتان است و الا (اگر چنین نکنید)، هیچ عملی از شما پذیرفته نمی شود.

قال الامام الصادق - علیه السّلام - : قال الله عزّوجل: "ألخَلقُ عِِیالی فَأَحبُّهُمْ إِلیَّ أَلْطَفُهمْ بِهمِ وَ أَشعاهُمْ فی حَوائِجِهِم" الکافی، ج 2، ص 199

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 10:31:59
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آخرین سواری بر دوش بابا

آخرین سواری بر دوش بابا
«محمد حسین»، بر روی مرکب پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود، «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.
 
 

 

 
به گزارش مشرق، «جعفر جنگروی» به سال 1333 در «فریدن» اصفهان متولد شد و در روز 27 بهمن ماه 1364، چند روز پس از آزادسازی بندر «فاو»، در اثر اصابت موشک دور بردی که نزدیکی مقر فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بر زمین خورد، بال در بال ملائک گشود.
شهید «جعفر جنگروی»، در زمان شهادت، جانشین فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بود و با شهادتش، یکی از ارکانِ رکین لشکر مزبور، از میان رفت.
تصویری که مشاهده می کنید، در روز تشییع پیکر پاک شهید «جعفر جنگروی» برداشته شده است. «محمد حسین» پسر کوچک شهید، توسط همرزمانش، بر روی تابوت پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود،  «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.( برادر کوچک تر جعفر، با نام «علی جنگروی» به تاریخ اول مرداد ماه سال 1361، طی عملیات رمضان، خلعت شهادت پوشید. بر روی تابوتِ جعفر، تصویر هر دو برادر نصب شده است اما تصویر مشخص تر، متعلق به علی است.)
روحمان با یادش شاد
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 9:47:2
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرمان کشتن اسرای ایرانی توسط ژنرال عراقی

فرمان کشتن اسرای ایرانی توسط ژنرال عراقی
پیشنهاد کرده بودیم ما با پیش‌دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه‌هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد. 

جزیره فاو و شهر شلمچه از نقاط مهم دوران جنگ بود که همیشه مورد تاخت و تاز نیروهای ایرانی و عراقی بوده است. مطلب زیر گوشه ای از آن را از زبان جانباز و آزاده غلامحسین باقریان نقل می کند.

همان طور که سید مجتبی گفته بود در آن سکوت و آرامش، عراق مشغول آماده سازی نیروهایش بود. جزیره فاو برای عراق اهمیت زیادی داشت. زمانی که نیروهای ایرانی جزیره فاو را تصرف کردند، در واقع ارتباط عراق با بخش هایی از اروندرود و دریا قطع شد و این فاجعه عظیمی برای عراق و صدام دیکتاتور بود.

در آن زمان فشارهای خارجی و برخی از کشورهای عربی که سخاوتمندانه به صدام کمک می کردند تا دولت نوپای ایران را از پای درآورد، صدام را بر آن داشت که هرطور شده جزیره فاو را پس بگیرد.

لذا صدام و فرماندهانش همه توانشان را به کار گرفتند تا جزیره فاو را از ایران پس بگیرند. بعضی ها هم می گویند صدام دست به دامن مصر شد و ژنرال های کارکشته مصری به صدام کمک کردند تا جزیره فاو را پس بگیرد.

به هرحال عراق جزیره فاو را گرفت و اعلام کرد بعد از فاو، نوبت شلمچه است. در آن برهه جنگ ابعاد تازه ای به خود گرفت. بین سپاه و ارتش هم بر سر جبهه مهران و دهلران تنش هایی پدید آمد.

ما در آماده باش کامل به سر می بردیم و مرخصی ها به کلی لغو شده بود. واحدهای اطلاعاتی ارتش و سپاه خبر دادند که عراق درصدد حمله به شملچه است البته ما هم کم و بیش این موضوع را می دانستیم.

طی حکمی از طرف قرارگاه لشکر 28 روح الله و شخص سید مجتبی علاوه بر فرماندهی تیپ موسی بن جعفر، فرماندهی محور عملیاتی شلمچه تا فاو هم به من محول شد.

گردان های تیپ ما در خط اول قرار گرفته بودند. هرچند مسئولیت محور عملیاتی با آن وسعت، خیلی سنگین و خطرناک و دشوار بود، ولی با عشق و علاقه و ایمان و راهنمایی و همکاری فرماندهان، با شور و هیجان و توکل به خداوند این مسئولیت را پذیرفتم و با همکاری بچه های مخلص و شجاع و دلاور تیپ موسی بن جعفر، ماه ها جلوی دشمن بعثی ایستادیم.

چند عملیات گشت و شناسایی در منطقه انجام دادیم که در عملیات های بعدی خیلی مفید و موثر واقع شد.

در آخرین گشت و شناسایی واحد شناسایی و اطلاعات توسط برادر شهید حاج محمد کبیری، مطلع شدیم عراق نیروی زیادی در مقابل منطقه شلمچه مستقر کرده که تجهیزات زیادی در اختیار دارند و احتمال انجام عملیات به همین زودی ها دور از انتظار نیست.

این موضوع را اطلاعات ارتش و سپاه هم تایید کرده بودند. با توجه به این گزارش ها تقاضا کردم یک تیپ از ارتش از جنوب شرقی شلمچه مستقر شود.

گزارش من توسط قرارگاه کربلا به فرماندهان منعکس شد ولی چون ارتش دو گردان در جنوب غربی سوسنگرد مستقر کرده بود، همان دو گردان را کافی دانست و از اعزام نیروی جدید خودداری کرد.

با این اوضاع و احوال عزم خود را جزم کردیم و از هر حیث خود را برای رویارویی با حمله احتمالی عراق آماده ساختیم. شب ها خواب نداشتیم و تا صبح به سنگرها سرکشی می کردیم.

قرارگاه لشکر که قرارگاه کربلا نام گرفته بود، دقیقه به دقیقه با ما در تماس بود. گویا به همه ما الهام شده بود که عراق قصد اشغال شلمچه را دارد.

با فرماندهان گردان ها طرحی تهیه کردیم و به قرارگاه کربلا ارائه دادیم. در آن طرح پیشنهاد کرده بودیم که ما با پیش دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد.

در آن اعلامیه ها از رزمندگان خواسته شده بود که تسلیم شوند. وعده در آمد و ماشین و شغل و زندگی مرفه هم داده شده بود! عراقی ها با بلندگوهای قوی که صدایش تا نزدیک خرمشهر می رسید، متن اعلامیه ها را برای ایرانیان می خواندند و ما را دعوت به تسلیم می کردند.

بچه های ادوات محل احتمالی بلندگوها را زیر آتش گرفتند. بلافاصله متوجه شدیم آنها از محور دیگری با همان شیوه قبلی شروع به تبلیغات کردند؛ با بلندگوی قوی تر. معلوم شد که بچه ها بلندگوی اولی را زده اند.

کسی به این ترفند عراقی ها توجهی نمی کرد. در پاسخ به این تبلیغات با تمام قدرت مواضع عراقی ها را زیر آتش گرفتیم. بلندگوی سمت جنوب غربی هم از کار افتاد؛ چون دیگر صدایی از آن سمت و سو به گوش نرسید.

غروب همان روز عراق چند منور فرستاد سپس تبلیغات قبلی خود را تکرار کرد و علیه سران جمهوری اسلامی ایران شعار داد. ما هم هماهنگ با شروع تبلیغات با سلاح های سنگین مواضع آنها را نشانه می رفتیم و شلیک می کردیم.

ساعت 2 بامداد روز چهارم خرداد 1367 هوای شلمچه خنک و ملایم و دلچسب بود و ستارگان در آسمان صاف می درخشیدند و چشمک می زدند.

به یک باره منورهای دشمن در آسمان ظاهر شد و فضای منطقه نورباران شد. گلوله های سلاح سبک و سنگین همچون باران بهاری بر روی مواضع ما باریدن گرفت.

عراق با قدرت شدید آتش، به صورت گاز انبری اقدام به حمله کرد. هرچند نیروهای ما شجاعانه پاسخ آتش نیروهای عراقی را می دادند، ولی شدت آتش دشمن به قدری زیاد و پیوسته بود که امکان هرگونه عکس العملی را سلب کرده بود. فرمانده لشکر 28 روح الله سید مجتبی پیش ما بود.

در همان موقع بلند شد و گفت: «می خواهم بروم خط. گفتم: «سید جان، شما چرا بروید خط، من فرمانده محور هستم. من می روم خط. شما همین جا باشید.»

سید مجتبی هرچه اصرار کرد برود خط، من نگذاشتم. به شوخی گفتم: «به دستور خودتان اینجا من فرمانده ام و من دستور می دهم!» لبخندی شیرین بر لبان سید مجتبی نشست. آماده شدم که بروم. دیدم چند قطره اشک چشمان سید مجتبی را خیس کرد.

با یک جیپ روباز همراه بی سیم چی و راننده و دو نفر دیگر عازم خط شدیم. عراق برای هر نفر چندین گلوله توپ و خمپاره شلیک می کرد و نزدیک های صبح اقدام به زدن فسفر کرد.

بچه ها شجاعانه مقاومت می کردند ولی حجم آتش دشمن خیلی زیاد بود. فرمانده گردان محرم دستور داد از خط اول به خط دوم عقب نشینی کنند. در همان موقع جیپ ما مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. دو نفر از همراهان ما (بایرام عزیزی و رضا اصلانپور) در جا شهید شدند. گلوله دوم که به جیپ خورد، من به شدت از ناحیه شکم و کتف راست زخمی شدم، ولی همچنان سرپا بودم.

عراق از طرف نهر جاسم پیشروی کرد و جلو آمد. فرمانده گردان هم زخمی شد. عراقی ها خط اول و دوم ما را دور زدند و ما در محاصره افتادیم. لحظه به لحظه حلقه محاصره تنگ تر می شد. تعدادی از غواصان عراقی با مسلسل های سبک از نهر دوجی به نیروهای ما حمله ور شدند. نیروهای ما آنها را از پا در آوردند. دسته دیگر هجوم آورند؛ درگیری تن به تن شد. مقاومت بچه ها تا ساعت 10 صبح ادامه داشت. من بیهوش شدم و افتادم.

وقتی به هوش آمدم، خورشید وسط آسمان بود. خواستم بلند شوم و حرکت کنم، نتوانستم. زمین به دور سرم می چرخید. چشمانم سیاهی می رفت.

چند نفر عراقی متوجه من شدند و جلوی پایم تیراندازی کردند. سینه خیز خودم را عقب کشیدم. دنبال اسلحه ام بودم. باز عراقی ها شروع به تیراندازی کردند و چیزی به هم گفتند. کارت شناسایی و مدارکی را که در جیب هایم بود داخل خاک پنهان کردم. دوباره بیهوش شدم. عراقی ها در حالت بیهوشی دست هایم را بسته بودند. در همان گیرودار به هوش آمدم؛ بدین ترتیب ساعت 12 صبح روز چهارم خرداد 1367 در حال مجروحیت و بیهوشی و نیمه جان به دست دشمن اسیر شدم. پنجه های شیطان گلویم را فشرد.

در همان حالت نیمه هوشیار من را به منطقه ای به نام ادوات بردند. چند ایرانی دیگر هم آنجا اسیر بودند. همه ما را داخل گودالی که آشیانه تانک بود قرار دادند و دست های ما را بستند.

به زبان فارسی ضمن فحاشی و توهین به مقدسات ما، گفتند: «شماها سربازان ما را کشته اید، همه شما را همین جا اعدام می کنیم.» سپس جوخه آتش تشکیل دادند و اسلحه ها را به طرف ما نشانه رفتند. ما تشهد خودمان را خواندیم. بعضی از بچه ها صلوات فرستادند. برخی هم با صدای بلند امام زمان(عج) را صدا می زدند.

در همان اثنا یک نظامی عراقی که فکر می کنم درجه سرگردی داشت آمد و به فرمانده جوخه آتش پرخاش کرد و گفت: «عراقی هایی که در ایران اسیر شده اند کم نیستند. باید با این ها مبادله شوند. اگر این ها را بکشید، من علیه شما گزارش می کنم.»

فرمانده جوخه آتش که می خواست ما را اعدام کند، با اعتراض به سرگرد گفت: «عراقی هایی که در ایران اسیرند، شستشوی مغزی شده اند، آنها دیگر عراقی نیستند. اگر ایران آنها را نکشد، ما آنها را می کشیم!» بالاخره بعد از جر و بحث های زیاد از اعدام ما منصرف شدند.

یکی از ایرانیانی که عربی بلد بود، بعدا گفت وگوی آن دو نظامی عراقی را برای ما ترجمه و تعریف کرد.

سر و وضع ما خیلی ژولیده و آشفته و لباس های ما خونی و گلی شده بود. دست های ما را بسته بودند و نمی توانستیم دست و صورت مان را بشوییم. بعضی از اسرا به شدت زخمی بودند و مرتب از جای زخم شان خون می آمد، ولی کسی به دادشان نمی رسید. من چند بار بیهوش شدم. همه لباس هایم خونی بود.

همان جا دو نفر از اسرا به شهادت رسیدند. جنازه شان را داخل یک ماشین انداختند. ماشین سردخانه داشت؛ وقتی در سردخانه ماشین را باز کردند، دیدم پر از جنازه ایرانی است که بیشترشان اسرای فاو بودند. آنها را بعد از اسارت به قتل رسانده بودند. می گفتند این جنایت توسط یک ژنرال عراقی به نام «عدنان خیرالله» صورت گرفته است.

ما را همان طور دست بسته بردند داخل یک باتلاق که آب تا بالای زانو می رسید. از تشنگی همگی سرمان را کردیم داخل آب و با ولع آب خوردیم. آب بسیار گرم بود و بوی بدی می داد.

عراقی ها مرتب امر و نهی می کردند و جلوی پای ما شلیک می کردند تا ما را بترسانند و در دل ما وحشت ایجاد کنند. از داخل آب ما را به طرف عراق بردند. ماموران عراقی هم زدند داخل آن و با ما راه افتادند.

ما را بردند جلوی پتروشیمی عراق. در آنجا چند عراقی مجروح افتاده بودند و التماس می کردند که آنها را ببرند پشت جبهه، ولی با کمال تعجب مشاهده کردیم که ماموران عراقی نسبت به رفقای زخمی شان بی اعتنا هستند و آنها را به حال خود رها کرده بودند.

با خود گفتم: «این ها با نیروهای زخمی خودشان این گونه رفتار می کنند، پس با ما چه خواهند کرد!» بعدها در زندان متوجه شدم که آنها برای گرفتن پاداش و درجه و تشویق نامه، ما را با آن سرعت به قرارگاه های فرماندهانشان می برده اند. گرفتن یک تشویق نامه یا یک پاداش چند دیناری برایشان مهم تر از جان دهها همرزم و هموطن مجروحشان بود!

در قسمت بالای ساحل چندین دستگاه خودرو راهسازی و ساختمان های رادار و سکوهای پرتاب موشک در هم مچاله شده و تبدیل به تلی از خاک گردیده بود. با مشاهده این وضع هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از این بابت که می دیدم واقعا رزمندگان ما چه بلایی سر دشمن آورده اند؛ ناراحتی از این بابت که با خود گفتم: «این همه عراقی را ما کشته ایم؛ چطور این ها ما را زنده خواهند گذاشت!»

هنوز از این فکر و خیال بیرون نیامده بودم که ما را سوار یک دستگاه آیفا کردند و به طرف جنوب شرقی بردند. آنجا مقر بزرگی همانند پادگان بود. جمعیت زیادی آنجا بودند.

عده ای خبرنگار و فیلمبردار و عکاس هم بودند. عده ای مردم عادی هم بودند که شادی می کردند، می رقصیدند، هلهله می کردند و می گفتند: «شلمچه را آزاد کرده ایم!» عده زیادی از اسرای ایرانی را آنجا آورده بودند. زخمی ها را خیلی جزئی و سرسری مداوا و زخم های من را هم پانسمان کردند.

باز از این کار عراقی ها تعجب کردم و با خود گفتم: «چطور ممکن است در چند کیلومتری اینجا، آن همه جنازه عراقی در گل و لای در حال پوسیدن باشد و موش و مگس و سگ ها روی جنازه ها جولان بدهند و آن همه زخمی چشم به راه کمک باشند، آن وقت عراقی ها اینجا بی تفاوت به رقص و پایکوبی مشغول باشند!»

در آنجا عراقی ها با خشم و کینه به ما نگاه می کردند. بعضی ها انگشت سبابه را روی گلوهایشان می کشیدند و به ما اشاره می کردند که یعنی شماها را خواهیم کشت. ما از قبل اشهد خود را خوانده و برای مرگ آماده شده بودیم. یک شب آنجا ماندیم. روز بعد ما را جمع کردند. چند نفر از ماموران صلیب سرخ جهانی که آنجا بودند سریع پیش ما آمدند و زخمی های ما را پانسمان کردند.

روی لب هایم سیگار گذاشتند، گفتم سیگاری نیستم. بعضی از آنها به خوبی فارسی صحبت می کردند. ماموران عراقی هم کاری به کار آنها نداشتند.

15 نفر ما را از بقیه جدا کردند و با یک دستگاه خودرو آیفا به مقر دیگری بردند. چشمان ما باز بود ولی دست های ما را بسته بودند. هوا گرم و سوزان بود. از بس که آب کثیف و گرم خورده بودیم، دل درد گرفته بودیم.

داخل یک استانبولی بنایی که خیلی کثیف و سیاه بود، مقداری برنج خشک آوردند. همه دور استانبولی حلقه زدند. جا برای همه نبود. هر کسی با دست مقداری برنج برداشت، به هرکدام از ما یک مشت بیشتر برنج نرسید.

هوا دم کرده و گرما خیلی شدید و نفس گیر بود. چون روی نقاطی از بدن و لباس های ما خون ماسیده بود، مگس ها مرتب هجوم می آوردند. از شدت درد به خود می پیچیدم و چشمانم مرتب سیاهی می رفت.

هر لحظه شاهد صحنه های تازه بودیم. چند آیه از قرآن مجید و دعاهایی از صحیفه سجادیه را خواندم و خود و سرنوشت خود را به خداوند سپردم.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 8:29:46
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حمام خون هم از او دشنام نشنید!

حمام خون هم از او دشنام نشنید!
کنار اروند می‌نشینم. دست‌هایم را در این رود وحشی فرو می‌برم، چشم‌هایم را می‌بندم و مسافر زمان می‌شوم. به دی 65 می‌روم؛ «کربلای 4». تو را می‌بینم که رد ترکشی عمیق، بر پیشانی‌ات نشسته و با لباس‌های غواصی از آب‌های اروند بیرون می‌آیی و پا در خاک عراق می‌گذاری. 
 اروند، عجیب دلشوره‌ی تو را دارد! با این همه، مانع رفتنت نمی‌شود و موج کوچکی را به سویت می‌فرستد و آن بوسه‌ی خداحافظی‌اش می‌شود بر گام‌های استوارت. تو می‌روی و او، همه نگاه می‌شود و نگاه‌هایش را پشت سرت می‌ریزد و بدرقه‌ات می‌کند.

چشم باز می‌کنم و قلم به دست می‌گیرم تا هر آن‌چه را که از تو برایم گفته‌اند روی کاغذ بیاورم. اشک اما پرده‌ی چشمانم می‌شود. پلک می‌زنم؛ قطره‌ای از دل چشمانم می‌جوشد و در آب‌های اروند می‌ریزد. او، موج می‌زند؛ مـَد می‌کند. اروند دلتنگ محمد است...


خرداد 66 بود. عدنان و علی آمریکایی، در اردوگاه تکریت 11، آسایشگاه به آسایشگاه دنبالت می‌گشتند. به‌شان خبر رسیده بود که «محمد رضایی» از نیروهای اطلاعات و عملیات تیپ 21 امام رضا(ع) است. گفته بودند غواص راهنما بوده‌ای و خط‌شکن. فهمیده بودند که پیش از اسارت، مجوز ورود چند بعثی به جهنم را صادر کرده‌ای. بسیجی بودنت هم که بدجور آتش به جانشان انداخته بود؛ شده بودند گلوله‌ی آتش. علی آمریکایی و عدنان که تا آن موقع آبشان توی یک جوی نمی‌رفت، سر مسأله‌ی تو اتحادی پیدا کرده بودند که آن سرش ناپیدا. کل اردوگاه را زیر پایشان گذاشتند تا رسیدند به آسایشگاه شما.

یک دست لباس داشتی. همان را هم شسته بودی و منتظر بودی تا خشک شود. با لباس زیر توی آسایشگاه، کنار یکی از بچه‌ها نشسته بودی و با هم حرف می‌زدید که علی آمریکایی آمد پشت پنجره‌ی آسایشگاهتان. اسم چند نفر را خواند. تو هم جزء آن‌ها بودی. اسمت را که برد، دستت را بالا گرفتی. تا چشم‌های سبزِ بی‌روحش به تو افتاد، حال گاو خشمگینی را پیدا کرد که پارچه‌ای سرخ را نشانش داده باشند. در چشم به‌هم زدنی تمام بدنش به عرق نشست. دنبال یکی هم قد و قواره‌ی خودش می‌گشت؛ هیکلی، قدبلند، چهارشانه. باورش نمی‌شد آن همه حرف و حدیث پشت سر تو باشد؛ یک جوان20ساله، متوسط قامت و لاغر‌اندام. همه‌ی حساب و کتاب‌هایش را به‌هم ریخته بودی. چهره‌ی پرصلابت و نگاه آرامت که خبر از آرامش درونی‌ات می‌داد، ناخن به روحش می‌کشید.

هرچند همه‌ی محاسباتش اشتباه از آب درآمده بود، ولی حداقل از یک چیز مطمئن شده بود که امثال تو، شیرهای در زنجیرند و نباید زنده بمانند. تو داشتی لباس‌های خیست را می‌پوشیدی که آن‌ها بر سرت ریختند و کتک‌زنان تو را از آسایشگاه بیرون بردند.


پس از چند ساعت به آسایشگاه آوردنت. همه می‌دانستند که بدجور شکنجه‌ات کرده‌اند. نگهبان صدایش را ته گلویش انداخت: «از این به بعد کسی حق ندارد با محمد رمضان، ارتباط برقرار کند. حرف زدن با محمد رمضان، ممنوع. راه رفتن با محمد رمضان، ممنوع.»

و بایکوتت کردند. بعثی‌ها تو را «محمد رمضان» صدا می‌کردند؛ رسمشان این بود که به جای بردن نام فامیل هر اسیر، نام پدر و پدربزرگش را می‌بردند. اسم پدر تو هم رمضان‌علی بود و نام جدت غلام‌حسن.

بچه‌ها دورتا دور آسایشگاه نشسته بودند. همه می‌دانستند معنی بایکوت چیست و شکستن آن چه مجازات سنگینی دارد. آن‌جا که خبری از پماد و مرهم و... نبود. دلشان می‌خواست بیایند و کنارت بنشینند تا حرف‌هایشان مرهمی باشد برای زخم‌هایت. ولی کسی طرفت نمی‌آمد. خودت هم می‌دانی دلیلش ترس نبود، بلکه هیچ‌کس نمی‌خواست که بعثی‌ها به خاطر شکستن بایکوت، به تو حساس شوند و بیش‌تر آزارت دهند. تو هم نمی‌خواستی جاسوس‌های آسایشگاه، خبر بیش‌تری برای نگهبان‌ها ببرند و آن‌ها، هم‌آسایشگاهی‌هایت را آزار دهند. ولی بچه‌ها دست بردار نبودند و با اشاره‌ی چشم و ابرو احوالت را می‌پرسیدند. همه طعم ضربه‌های عدنان و علی آمریکایی را چشیده بودند و می‌دانستند کشتن آدم‌ها، برای این دو، از آب خوردن هم ساده‌تر است. کتک زدن‌های عادی‌شان آدم را به حال ضعف و مرگ می‌انداخت، وای به وقتی که بخواهند شکنجه‌ات کنند. آن‌ها خوشحال بودند که تو هنوز زنده‌ای!

راستی! چه زیبا نماز می‌خواندی با آن تن زخمی و کبود.


آمده بودی توی حیاط؛ مثل همه. البته با یک تفاوت؛ کسی حق نداشت با تو راه برود یا حرف بزند. تک و تنها سرت را انداخته بودی پایین و با آن بدن مجروح، جلوی آسایشگاهتان راه می‌رفتی. «سیدمحسن»، نوجوان 16ساله از بچه‌های آسایشگاه کناری‌تان آمد کنارت و ایستاد به احوالپرسی. بایکوت بودنت به کنار، قانون اردوگاه اجازه نمی‌داد افراد آسایشگاه‌های مختلف با هم حرف بزنند. گفتی: «برو! محسن برو!»

اما او گفت: «ول کن محمد! ته تهش کتکتم می‌زنند دیگر!»

تو نگران او بودی و او نگران تو.


چند روز پشت سرهم می‌بردند و شکنجه‌ات می‌دادند و با چوب‌های قطور و کابل‌های ضخیمِ فشارقوی برق، که در 3لایه بهم بافته شده بود، وحشیانه به جانت می‌افتادند. می‌دانستند راه رسیدن به جهنم را برای دوستانشان کوتاه کرده‌ای. می‌گفتند: «بگو چه کسانی آن موقع همراهت بودند؟»

بعد اتو را داغ می‌کردند و به پوستت می‌چسباندند و تو در جواب آن‌ها نفس‌هایت را با ناله بیرون می‌دادی: «یا زهرا(س)... یا حسین(ع)...»

بدنت می‌سوخت و تاول می‌زد. با کابل بر تاول‌هایت می‌کوبیدند و تاول‌ها پاره می‌شدند. می‌گفتند: «باید به امام خمینی توهین کنی. بگو... »

از درد به خود می‌پیچیدی و جواب می‌دادی: «یا زهرا(س)... یا حسین(ع)...»

و نمی‌گفتی آن‌چه را که آنان مشتاق شنیدنش بودند و باران کابل و چوب بر پیکرت باریدن می‌گرفت. تَن‌شان که به عرق می‌نشست، نوشابه‌های خنک را قُلپ قُلپ از گلو پایین می‌دادند. می‌رفتند استراحت می‌کردند و ساعتی بعد دوباره بازمی‌گشتند. و باز ضربه‌های چوب بود و کابل و اتوی داغ و خدا بود و تو بودی و ناله‌های یا زهرا(س) و یا حسین(ع).


یکی از بچه‌ها به تو گفت: «محمد! این‌ها می‌کشنت! امام گفته: آن‌ها که در اسارتند، اگر دشمن از آن‌ها خواست که عکس مرا پاره کنند یا به من توهین کنند، این کار را انجام دهند.»

اما تو گفتی: «امام وظیفه داشته این حرف را بزند. اما من وظیفه ندارم برای این‌که جانم سالم بماند، به رهبرم توهین کنم.»


ضعیف شده بودی و بی‌رمق. چند روز پشت سرهم کتک و شکنجه توانی برایت نگذاشته بود. بدن رنجور و نیمه‌جانت را کشان‌کشان به سمت حمام‌ها بردند. لباس‌هایت را درآوردند. بدن کبود، سوخته و تاول زده‌ات را زیر دوش آب داغ گذاشتند و با کابل بر آن کوبیدند. چند بطری شیشه‌ای آوردند و به در و دیوار حمام کوبیدند. بطری‌ها، شیشه‌های تیز و برنده‌ای می‌شدند و کف حمام می‌ریختند. تو را روی شیشه‌ها می‌غلتاندند و با کابل بر بدنت می‌کوبیدند و با پوتین‌های زمختشان روی بدن رنجور و نحیفت می‌رفتند. شیشه‌های برنده، پوستت را می‌شکافتند و در گوشتت فرو می‌رفتند. خون، از تاول‌ها، از سوختگی‌ها، از زخم‌ها، از ردپای خرده شیشه‌ها بیرون می‌دویدند. همه چیز نشان می‌داد که واقعا تو را به حمام آورده‌اند؛ به حمام خون.

می‌گفتند: «باید به مسئولان مملکتت توهین کنی.»

اما تو مظلومانه ناله می‌کردی: «یا زهرا(س)... یا حسین(ع)...»

و آن کابل‌ها که حالا دیگر مَرکب لخته‌های خون شده بود، محکم‌تر از قبل بر پیکرت فرود می‌آمد. صدای خِرِش‌خِرِشِ شیشه‌ها، شکسته شدن استخوان‌ها و ناله‌های ضعیف یا زهرا(س) و یا حسین(ع)ات نسیمی شده بود تا اهالی آسمان را نوید دهد که مسافری از فرزندان روح‌الله در راه است و تو ذره‌ذره به دروازه‌ی بهشت نزدیک می‌شدی.

نعره می‌زدند: «باید به امام خمینی توهین کنی. بگو...»

و تو با آخرین نفس‌هایت جواب می‌دادی: «یا...ز...ه...ر...ا(س) یا...ح...س...ی...ن(ع)»

کابل‌ها قوس می‌گرفتند و با قدرت بر پیکرت می‌نشستند. گوشت و پوست بدنت باضربه‌های کابل کنده می‌شد. کابل‌ها به سمت بالا تاب برمی‌داشتند و تکه‌های پوست و گوشت بدنت را به سوی سقف و در و دیوار حمام پرتاب می‌کردند. بارها و بارها ازت پرسیدند: «افسران و سربازان ما را تو کشتی. چه کسان دیگری همراهت بودند؟ نام ببر!»

و تو که نای حرف زدن نداشتی، با اشاره‌ی ابرو جواب می‌دادی: «نه!»

از حمام آوردنت بیرون و با پارچه روی بدن پاره‌پاره و پر از زخم و سوختگی‌ات، آب و نمک ریختند. آخرین ناله‌های جانسوزت، آرام، راهشان را به آسمان باز می‌کردند. عدنان که از مقاومت و سرسختی تو به ستوه آمده بود، فریاد زد: «تمامت می‌کنم!»

آن‌گاه پیکر تو را به داخل حمام کشیدند. قالب صابونی را در دهانت گذاشتند و با پوتین‌هایشان آن را در حلقت فرو کردند.


از حمام بیرون آوردنت و روی زمین خاکی اردوگاه انداختنت. بعد رفتند سراغ یکی از بچه‌های اردوگاه که از امداد و کمک‌های اولیه سررشته داشت. او نبضت را گرفت. چهار، پنج‌بار در دقیقه بیش‌تر نمی‌زد. ضربان قلبت به حدی کند و ضعیف شده بود که شهادتت قطعی بود. صدایی که از گلویت بیرون می‌آمد، صدای نفس کشیدن نبود. صدای خُرخُر کردن بود. یک استخوان سالم در بدنت نمانده بود. هرطور دست و پایت را تکان می‌دادند به همان شکل باقی می‌ماند. آخرین خُرخُر را که از گلو بیرون دادی، گفتند: «ماتَ.»؛ یعنی تمام کرد. یعنی شهید شدی!

بعد پیکر بی‌جانت را روی سیم خاردارها انداختند و از آن عکس گرفتند تا بگویند تو در حال فرار بوده‌ای و آن‌ها مجبور شده‌اند تو را بزنند! تاخت و تازهای عدنان شروع شد. عربده می‌کشید و به سربازها دستور می‌داد. تمام اردوگاه به حالت آماده‌باش درآمده بود. چند نفر دویدند و پتویی را از یکی از آسایشگاه‌ها بیرون آوردند. یک پتوی راه‌راهِ سبز و سفید. از همان پتوهای زِبر اسرا. آسایشگاه به آسایشگاه می‌دویدند و دستور می‌دادند: «همه کف آسایشگاه دراز بکشند. سرها روی زمین. بلند کردن سر، ممنوع . نگاه کردن، ممنوع. صحبت کردن، ممنوع.»

هرچند درهای آسایشگاه‌ها قفل بود، ولی می‌خواستند با این کارشان حصار در حصار ایجاد کنند. این دستورات که از آسایشگاهی به آسایشگاه دیگر ابلاغ می‌شد، همه را متوجه این کرد که یا اتفاقی افتاده یا قرار است حادثه‌ی مهمی رخ دهد. کنجکاوی عده‌ای، تحریک شده بود. خوب که نگاه می‌کردی، سرهایی را می‌دیدی که از پشت پنجره‌ی آسایشگاه‌ها، چشم در حیاط اردوگاه می‌گرداندند تا آن‌چه که از آن منع شده بودند را ببینند. آن‌گاه تو افق نگاهشان می‌شدی؛ آن پتوی زِبر را دور تو پیچیده بودند و با سیم‌خاردار دورش را بسته بودند. سپس ماشینی آمد و تو را به نقطه‌ی نامعلومی برد.

بعد چند نفر از اسرا را به زور کتک و شکنجه، مجبور به امضای برگه‌ای کردند تا طی گزارشی صوری به صلیب سرخ ادعا کنند؛ «تو در حال فرار بوده‌ای و آن‌ها مجبور شده‌اند تو را با گلوله بزنند!»

تعدادی از بچه‌ها را هم به حمام فرستادند تا آثار جنایتشان را که به در و دیوار حمام مانده بود، پاک کنند.
 


مرداد 81 بود. آن روز مشهدالرضا(ع) میزبان 22 شهید بود. یکی از آن‌ها هم تو بودی. بالاخره بعد از پانزده سال به خانه برگشتی. پدرت آمده بود معراج‌الشهدا. 21 شهید آن‌جا بودند، ولی تو نبودی. حاج‌رمضان‌علی پرسید: «محمد رضایی کجاست؟»

پاسخ شنید: «پدر جان! پیکر محمدت سالمِ سالم است. او را در سردخانه گذاشته‌ایم.»

حاج‌رمضان‌علی، بین شهرهای فاروج و شیروان، درست در کنار جاده، مسجد امام سجاد(ع) را ساخته بود و جلوی مسجد برای خودش مزاری تهیه کرده بود. تو که آمدی، آن را داد به تو. روز تشییع پیکرت، مردم زیر تابوتت را گرفته بودند و تو را تا مزارت همراهی کردند.

تشییع تمام شد؛ جمعیت تازه متوجه‌ی خونابه‌هایی شدند که از تابوتت گذشته و بر شانه‌ی آن‌ها چکیده بود!

درباره شهید
شهید محمدرضایی ( متولد1346 ؛ تاریخ اسارت عملیات کربلای چهار در منطقه شلمچه دیماه 1365 ؛ محل شهادت اردوگاه تکریت11 دریکی از روزهای خردادماه 1366 ) یکی از مسئول دسته های غواصان اطلاعات عملیات تیپ 21 امام رضا علیه السلام بود که در همراه با دیگر نیروهای عمل کننده در عملیات کربلای چهار با رشادت فراوان به عنوان خط شکن وارد درگیری شدند که موفقیت هایی علیرغم نبود نیروهای پشتیبانی نیز به دست آورده بودند.

با عنایت به اینکه عملیات کربلای چهار توسط ستون پنجم و نیز همکاری اطلاعاتی نیروهای غربی لو رفته بود و عراق نیز آمادگی مقابله با عملیات را داشت نیروهای خط شکن ما در عملیات و بنا بر تدبیر فرماندهان به دشمن بعثی یورش بردند و بدلیل عدم پشتیبانی نیروهای عمل کننده و خصوصا غواصان بین نیروهای عراقی و خودی و در بین نیزارها  و مرداب ها  و دریاچه ماهی و جزایز ام الرصاص و ام القصر وپتروشیمی و نهرخین ودیگر جاهای مختلف گیر افتادند و به مرور یا براثر شدت جراحات وزحمی بودن شهید شدند و یا به دست دشمن بعثی به اسارت درآمدند و عده بسیارکمی هم توانستند بعداز حدود بیش از 10 روز تا 30 روز خود را به خط خود رسانده و نجات پیدا نمایند ؛ که شهید محمد رضایی نیز بعد از قریب 3 روز به اسارت دشمن درآمدند.

بعداز اسارت و انواع اقسام کتک ها و فشارها و شکنجه های که معمولا به صورت عمومی و دسته جمعی و گاهی هم انفرادی بود براثر سهل انگاری و نداشتن تدبیر لازم و بیان مسایل و موارد به یکدیگر ؛ پس از انتقال به اردوگاه که نمیخواهیم آن را واکاوی کنیم ؛ عراقیها فهمیدند که شهید رضایی یکی از مسئول دسته غواصها بوده و چه رشادت هایی که شب عملیات انجام نداده است.

علی ایحال شهید محمدرضایی در اردوگاه تکریت11 لو رفت و توسط عراقی ها شناسایی گردید و به شدت و درچندین مرحله مورد ضرب و شتم و شکنجه با انواع و اقسام وسایل قرار گرفت .

اهداف دشمن بعثی در بدو امر شکستن روحیه اسرای اردوگاه و درهم خوردکردن ایشان بدلیل مفقوالاثربودن این اسرا بود و نیز در هم شکستن مقاومت جانانه و سرسختانه شهید رضایی و کسب اطلاعاتی که در آن زمان یعنی بعد از حدود 7 ماه از اسارت اصلابه دردشان نمیخورد بودند.که دراهداف خودشان حتی با شهادت شهید رضایی ناکام ماندند.

شهید محمد رضایی توسط دو نفر از نگهبانان عراقی به نام های : علی آمریکایی و عدنان مورد ضرب وشتم وشکنجه قرار گرفت ؛ این دونفر دژخیمان وحشی با کابلهای 3 فاز به جانش افتادند و در حمام با شکستن شیشه های آن و برروی شیشه ها اورا مورد اصابت کابل های خود قرار دادند ؛ بنا بر گفته بچه های آشپزخانه اردوگاه ؛ در حمامی که خود عراقیها از آن استفاده میکنند ؛ وی را بر روی صندلی قرار دادند و شیر آب داغ را بر پیکر نحیف وی باز کردند ؛ حتی پا را ازاین فراتر گذاشته و سیم برق را درحالی که دست های وی به صندلی بسته شده بود متصل کردند و در حالی که وی از درد به خود میپچید نمک بر روی زخم ها و پیکر نحیف ریختند؛ حتی اگر دقت کنید با اتو وی را سوزانیدند ؛  وبدلیل اینکه استغاثه های وی به درگاه خداوند و فریادهای یازهرایش را نشنوند و در حالی که از ائمه س یاری و کمک میطلبید و در برابر دشمن بعثی و علی آمریکایی و عدنان سر فرو نیاورده بوده ؛ صابون در دهان وی کردند ؛ و به ندای خداوند خودش لبیک گفت و مظلومانه  و در غربت اسارت در یکی از روز های خردادماه سال 1366 شربت شهادت را نوشید.

و این نکته درباره این شهید بزرگوار در خور یادآوری میباشد که  پدر این شهید گرانقدر تعریف میکردند {« هنگامی که پیکرمطهر این شهید در تبادلی که طرف عراقی در سال 1381 صورت گرفته بود و به مشهد جهت تشییع منتقل شده بود(مردادماه 1381)؛ علیرغم تمامی زخمهایی که بر پیکر نحیفش وارد شده بود ؛ پیکر مطهر این شهید عزیز هنوز تازه و معطر بود و این درحالی بود که قریب به 15 سال از زمان شهادتش میگذشت !! و هنگامی که پیکر مطهرش را در شهرستان فاروج تشییع کردند بر روی لباس کسانیکه زیر تابوت ایشان را گرفته بودند خونابه چکیده بوده است »}

لازم بذکر است که پیکرمطهر این شهید گرانقدر در 15 کیلومتر شهرفاروج به سمت شیروان و درکنار جاده محل زیارت دوستان و همرزمان و زایرین حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام میباشد.

برای شادی روحش صلوات

منابع : سایت امتداد(بقلم سمیه مهربان جاهد)،وبلاگ اردوگاه تکریت

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 11:13:52
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«مجيد سوزوکي» اصفهاني‌ها که بود؟

«مجيد سوزوکي» اصفهاني‌ها که بود؟
  ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب حاج محمد احمديان که روزي فرمانده اين شهيد بوده شنيده باشند. او هميشه اين روايت دلنشين را اين‌گونه تعريف مي‌کند: 
مي‌خواهم با سند و مدرک خاطره‌اي از يک شهيد را برايتان بگويم؛ حتماً برسر مزار اين شهيد برويد، خيلي حال وهوايتان عوض مي‌شود.
اواخرجنگ، درمنطقه فاو، پدافند داشتيم. آخرهاي جنگ به آن صورت نيرو به جبهه نمي‌آمد! اغلب سنگرهاي نگهباني را تک نفره گذاشته بوديم اما حساس‌ترين نقطه يک ‌جا داشتيم توي دل خورعبدالله. . . يک جاده مي‌رفت توي آب، و اين سنگر کمين بود؛ اين‌جا را هم تک نفره گذاشته بوديم چون خيلي خطرناک بود، مدام اصرار داشتيم حداقل يک نيرو براي ما بفرستند. تا اينکه خبر دادند خوشحال باشيد برايتان نيرو فرستاديم. نزديکي‌ ظهر بود. داشتم توي خط سرکشي مي‌کردم. ديدم يک نفر دارد مي‌آيد. اما دکمه‌هاي لباسش را نبسته، بندهاي پوتينش هم باز است، گِت نکرده، اورکتش را هم انداخته روي شانه‌هاش و اسلحه کلاشش را هم مثل يک بيل کشاورزي گذاشته روي کولش.
تا به من رسيد گفت: آمُ الي کم. حقيقتش جا خوردم. گفتم خدايا، بچه‌هاي ما همه اهل نماز شب، دعاي عهد، زيارت عاشورا و. . . اين اصلاً سلام کردن هم بلد نيست. گفتم: سلام عليکم اخوي. با خودم گفتم خوب سلام کردن را يادش دادم. گفت: اخوي اين اتاق ما کجاست؟ گفتم: داداش اينجا خط اول فاو؛ ام القصره. اين طرف ايراني‌ها و آن طرف هم عراقي‌‌ها هستند. از اين خط بالاتر بروي تير مي‌خوري. در ضمن اينجا اتاق نداريم، سنگر داريم. گفت: داداش، يه جا نشان ما بده، کپه مرگمان را بذاريم. خسته‌ايم. با خودم گفتم اين بايد پيش خودم بياد تا آدمش کنم. آمد توي سنگر ما، جالب اين بود که براي نماز هم مُهر را از بالا به پايين مي‌انداخت و با پايش استُپ مي‌کرد! خيلي خودماني با خدا حرف مي‌زد. فکر مي‌کردم آدمش مي‌کنم. يک شب توي خط مي‌چرخيدم، ديدم آسمان را به رگبارگرفته! به سرعت رفتم سراغش و گفتم: بلند شو ببينم. پاشو مستقيم بزن. گفت:مگه ديوانم؟ بلند شم که تير مي‌خوره توي ملاجم. نه داداش! ما نشستيم کف اين سنگر و تير مي‌زنيم، تا عراقي‌ها بفهمند که اينجا آدم هست و جلو نيان. کُفرم در آمده بود. تک و تنها بردمش توي سنگر کمين. گفتم حالا بُِکش !
ازساعت 12تا 2 شب نگهبان بود. ساعت 2 تا 4 مهندس ميرزايي را بردم سمت سنگر کمين. نزديک سنگر که رسيديم بايد مسعود ايست مي‌داد. ديديم چيزي نمي‌گويد؛ گفتم يا ابالفضل! حتماً عراقي‌ها اسيرش کردند. صدا زدم: آقا مسعود! ديديم جواب نمي‌دهد. گفتم نکند از بس بهش سخت گرفتم رفته پناهنده شده! نزديک سنگرکه شديم، ديديم صداي خروپفش بالا رفته. با يک مکافاتي ازخواب بيدارش کرديم.
تا بيدار شد، زد زير گريه. ساعت 2 نصف شب !! گفتم: چِته؟! گفت: فردا صبح شهيد مي‌شوم. زديم زيرخنده و گفتيم: مايي که جنوب کردستان اين‌قدرجنگيديم تا حالا چنين ادعايي نداشتيم. اين تازه از راه رسيده مي‌گويد من فردا صبح شهيد مي‌شوم. گفتم: خب اگر فردا صبح شهيد شدي ما را هم دعا کن. البته با خودم فکر کردم براي اين‌که دل من را به دست بياورد اين را مي‌گويد، سنگر او با سنگر ما يکي بود. ديدم دارد گريه مي‌کند. گفتم آقا مسعود از سرشب تاحالا نخوابيدم؛ مي‌خواهم بخوابم. بالاغيرتاً يا برو بيرون گريه کن يا بگير بخواب.
رفت توي دهنه سنگر نشست به گريه کردن. ساعت چهار و ربع صبح تک عراقي‌ها شروع شد. آن‌قدر آتش دشمن سنگين بود و دود و گرد و خاک به پا شده بود که چشم نيم متري خودش را نمي‌ديد. اين آتش باران دشمن تا ساعت سه و نيم بعدازظهر طول کشيد. بعد از خوابيدن آتش، رفتم آمار بگيرم که چند تا شهيد و زخمي داديم. فکر مي‌کردم حداقل70ـ 80 تا شهيد را بايد داده باشيم. اما گفتند فقط يک نفر شهيد شده که نمي‌شناسيمش. رفتم ديدم سيد مسعود است. تيرخورده پشت سرش را سوراخ کرده. بغلش کردم و بوسيدمش. گفتم بچه تو چه کار کردي؟! من را ببخش اگر بهت حرفي زدم...
مادري بي‌خبر...!
ماجراي شهادت سيد نوجوان را حاج آقا احمديان براي تمام کساني که به جنوب و منطقه عملياتي والفجر8مي‌روند تعريف مي‌کند و توصيه مي‌کند حتماً برسر مزار اين شهيد در اصفهان برويد. ولي با همه اين احوال جالب اينجاست که مادر پير سيد مسعود روايت شهادت جگرگوشه‌اش را فقط از طريق تلويزيون شنيده و از سال 66 که مسعود به شهادت رسيده تا به حال موفق نشده با فرمانده او درباره نحوه شهادتش حرف بزند؛ در حالي ‌که قبر پسرش از تعريف‌هاي حاج احمديان هميشه ميزبان جوانان زيادي از سراسرکشور است که از جاهاي مختلف شوق زيارت اين شهيد نوجوان را دارند. يک ‌بار که براي زيارت قبور شهدا رفته بوديم به‌ طوراتفاقي مادر سيد مسعود را ديديم، انگارخود آقا مسعود دست ما را گرفته بود تا حرف‌هاي مادرش را بشنويم که حداقل از اين طريق فرمانده‌اش را خبردارکنيم.
مادر مي‌گفت: مسعود در يک نانوايي کار مي‌کرد شنيده بود که نانواها را منطقه مي‌برند البته پشت جبهه، سري اول با آنها رفته بود. سري دوم؛ درنامه نوشت من لشکر امام حسين(ع)، گردان امام حسين و خط‌شکنم. سه روز بود که رفته بود ما هم برايش نامه نوشتيم ولي ديگرخبري از نامه و جواب آن نشد. چهار روز از رفتن او به جبهه گذشته بود که خواب ديدم دو شهيد آوردند، سه نفرهم نشسته بودند. نفهميدم اينها خانم هستند يا آقا. فقط به من گفتند يکي ازاين تابوت‌ها مال شماست. يکدفعه با گريه از خواب پريدم و خواب را براي پدرش تعريف کردم. گفتم نمي‌دانم مسعود شهيد شده يا نه !
تا اينکه يک روز عصر 15يا 16 تيرماه بود. برادرش گفت: مامان رفيق مسعود که با هم جبهه رفته بودند آمده. گفتم: از او درباره مسعود پرسيدي؟ گفت: نه از ماشين پياده شد و رفت. بدنم لرزيد. وقتي پدرش از مسجد آمد. گفتم: رفيق مسعود ازجبهه آمده برو احوال‌پرسي. گفت: تو چرا نرفتي؟ انگار مي‌ترسيدم بروم. باباش رفت و وقتي آمد دستش را گذاشت روي سينه‌اش و شروع کرد به گريه کردن. گفتم: چي شد؟ گفت: مسعود شهيد شده. ديگر نفهميدم چي شد. خودم رفتم در خانه آنها گفتم: از مسعود من چه خبر؟! ديدم سرش را انداخت پايين و رفت توي اتاق و جوابم را نداد. پدرش آمد قسمش دادم به حضرت ابوالفضل(ع) که راستش را بگو ما خاک پاي حضرت زينب(س) را مي‌بوسيم؛ يعني من لياقت ندارم مادر شهيد بشوم؟! گفت: حالا که قسم دادي آقامسعود شهيد شده. گفتم: اين را زودتر مي‌گفتي. ديگر نفهميدم چطور به خانه برگشتم نه گريه‌ام گرفت و نه ناله کردم، ولي بدنم مدام مي‌لرزيد. وقتي آمدم ديدم که همه مي‌دانستند مسعود من شهيد شده الا من.
هرکس مي‌آمد مي‌گفت: اين پسر راست نگفته اگر مسعود شهيد شده بود از سپاه خودشان مي‌آمدند و خبر را مي‌آوردند يا حداقل فرمانده‌اش مي‌آمد ديدن شما. حتي از سپاه پيگير شديم بي‌اطلاع بودند تا اينکه رسما خبر شهادتش را برايمان آوردند. مادر سيد مسعود همچنين مي‌گفت: دفعه اول که رفته بود سه ماه شهرک دارخوئين در بخش تدارکات نانوايي مي‌کرد. وقتي برگشت تمام سروصورتش سوخته بود. دکتر گفت: اينها علايم شيميايي هستند. اما خودش مي‌گفت نه مال گرمي هواست!
تازه برادر بزرگش زخمي شده بود و درگير عمل او بوديم که مسعود مي‌خواست براي بار دوم راهي بشود. به همين خاطر نگران بودم. شناسنامه‌اش را قايم کردم تا نرود. يک روز با پسر برادرم آمد پيشم. پسربرادرم ‌گفت: عمه مسعود دارد دوباره راهي مي‌شود برود جبهه. چون شناسنامه‌اش پيشم بود خيالم راحت بود و جدي نگرفتم. گفتم: خب برود! مسعود زد روي شانه‌ام و گفت: ببين مادرم چيزي نمي‌گويد. بنازم به اين مادر، آفرين! با خودم گفتم دارند شوخي مي‌کنند.
کارت براي اعزام گرفته عزمش را براي رفتن جزم کرده بود تا ديدم خيلي دوست دارد برود جبهه، رفتم شناسنامه‌اش را دادم و گفتم: پشت کمد افتاده بود. نمي‌خواستم از خدا شرمنده بشوم. وقتي فردايش رفت؛ يک برگه به او داده بودند که بايد پدر و مادر و شوراي محل امضا کند. پدرش گفت: امضا نمي‌کنم. گفتم: امضا کن وگرنه مثل آن شهيدي مي‌شود که پدرومادرش راضي نبودند. بعد از شهادتش پشيمان شدند و گريه مي‌کردند. امضا کن بعد هم ببر بده شوراي محل تا امضا کنند. به دلم افتاده بود مسعودم اين بار برود ديگر برنمي‌گردد. همان هم شد، 10 تيرماه خودش رفت و 29 تيرماه جنازه‌اش را آوردند. اين مادر شهيد در خصوص روايت حاج آقا احمديان هم مي‌گفت: هميشه دوست داشتم تا از حاج آقا احمديان که مي‌گويند فرمانده‌اش بوده درباره نحوه شهادت پسرم بپرسم. ولي ازسال 66 که مسعودم شهيد شد تا حالا موفق نشدم. هيچي از شهادت پسرم نمي‌دانم. پدرش دراين بي‌خبري و چشم انتظاري از دنيا رفت و حالا من... آخر هر وقت کسي شهيد مي‌شد فرمانده‌اش مي‌آمد به ديدن خانواده شهيد و از شهادت او تعريف مي‌کرد. ولي کسي پيش من نيامد فقط از تلويزيون و ديگران که از هر شهر و دياري سرقبرش مي‌آيند حرف‌هايي نصفه و نيمه شنيدم.
دو سه ماه از شهادتش نگذشته بود که دانشجويي را ديدم سرقبرش مشغول گريه و دعاست. گفتم: با شهيد مناسبتي داري؟ گفت: نه تهراني‌ام و در دانشگاه اصفهان درس مي‌خوانم. بچه‌هاي خوابگاه خيلي از او تعريف مي‌کردند. آمدم سر قبرش دست به دعا بشوم. تا فهميد مادرمسعود هستم و بي‌خبر از نحوه شهادت پسرم، شماره حاج احمديان را به من داد ولي هيچ وقت حاجي با من حرف نزد. ما در همين‌طور که آرام اشک مي‌ريخت ادامه داد: به مسعود مي‌گفتم تو که از تاريکي مي‌ترسي چطور مي‌خواهي بروي جبهه با آن همه توپ و تانک؟ مي‌گفت: آنجا آدم‌ساز است و آدم خوب مي‌شود. آخه هر وقت به او مي‌گفتم برو فلان جا سريع مي‌گفت: شبه! تاريکه، مي‌ترسم. بهانه مي‌آورد؛ ولي همان پسر رفت جبهه. مسعود خيلي مهربان و دل‌نازک بود و البته خيلي هم حاضر جواب و شيطان بود. به همين خاطر دوست داشتم با فرمانده‌اش درمورد شهادتش حرف مي‌زدم که کمي دلم آرام بگيرد.
در پايان مادر سيد مسعود در حالي‌ که بغضش را مي‌خورد، گفت: اصلا پشيمان نيستم که مسعودم شهيد شده. در واقع ما با دعاي آنها روي پا هستيم، ما خاک پاي امامان هستيم. خيالم راحت است براي انقلاب شهيد دادم. حالا شرمنده امام زمان(عج) نيستم. تنها آرزويم هم عاقبت بخيري همه جوانان و فرج آقا امام زمان(عج) است.
مرجع : روزنامه جوان

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:52:9
 
 
چهارشنبه 10 تیر 1394  12:53 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها