0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اولین سفرم به جبهه

اولین سفرم به جبهه
بعد از مدت‌ها صبر و انتظار سرانجام نوبت به ما رسید. رأس ساعت تعیین‌شده همگی در محلی که قرار بود از آنجا به سوی جبهه حرکت کنیم حاضر شدیم. غیر از من و جواد که برای اولین بار عازم جبهه بودیم بقیه قبلا چند بار به جبهه رفته بودند. 
 

 

 

با شروع جنگ مردمانی که ذره ای غیرت حفظ ناموس و کشور و دین داشتند در هر موقعیت و سنی که بودند عازم جبهه شدند. چه نوجوانانی که هنوز سنشان به این حرف ها قد نمی‌داد و چه سالخوردگانی که به عشق واکس زدن پوتین رزمندگان درخواست رفتن می‌کردند. حتی زن و فرزند هم نتوانست خیلی‌ها را از جهاد در راه خدا بازدارد.
آنچه می‌خوانید خاطره اولین اعزام یک رزمنده است به جنگ که می‌گوید:

                                       

 بعد از مدت‌ها صبر و انتظار سرانجام نوبت به ما رسید. راس ساعت تعیین شده همگی در محلی که قرار بود از آنجا به سوی جبهه حرکت کنیم حاضر شدیم در بین گروه غیر از من و جواد که برای اولین بار عازم جبهه بودیم بقیه برادران قبلا نیز چندین بار به جبهه رفته بودند.

برای ما از همان لحظات اولیه همه چیز تازگی داشت درباره جبهه خیلی چیزها شنیده بودیم و هر کسی از جبهه می‌آمد از روحیه‌های بلند و شاد بچه‌ها از اتحاد و صفا و یکرنگی بین آنها از فریادهای الله اکبر خمینی رهبر مجاهدان راه خدا در آخرین لحظات حیات از معجزاتی که هر لحظه اتفاق می‌افتد از ایثار و فداکاری و مقاومت سرسخت سپاهان اسلام از ضعف روحیه دشمنان از قساوت قلب مزدوران صدام کافر و خلاصه درباره خیلی از این چیزها سخن می‌گفتند که هر کدام شور و شوق ما را جهت رفتن و دیدن این همه نمایش‌های کم نظیر و پیوستن به آنها را دوچندان می‌کرد.

چنان عاشق و شیفته جبهه شده بودیم که دم بدم از برادران همراه سوال می‌کردیم کی می‌رسیم؟ چقدر دیگر مانده؟ اولین جایی که می‌رسیم کجاست؟ و از این قبیل سؤالات.

در این گروه تقریبا 20 نفر بودیم که همگی بالای 25 سال و تقریبا همه متاهل ودارای زن و فرزند.

به هر حال پیش از طلوع آفتاب به راه افتادیم هر کسی زیرلب با خودش چیزی می‌گفت عده‌ای ذکر می‌گفتند و عده‌ای به گذشته و آینده خود می‌اندیشیدند. در همین بین ناخودآگاه من به یاد شب گذشته افتادم شبی که از شوق آمدن به جبهه تا پاسی از شب نخوابیده بودم به یاد حرف‌های همسرم افتادم که می‌گفت: اصلا نگران من و میلاد تنها فرزندمان نباش اگر لازم شد من خودم کار می‌کنم و همانطور که تو می‌خواهی به یاری خدا تربیتش می‌کنم شنیدن این حرف‌ها از زبان همسرم پیش از رفتن به جبهه برای من خیلی ارزشمند بود زیرا ما پیش از این لحظه‌ای تحمل دوری یکدیگر را نداشتیم. آخرین جملاتش که دلم را آرامش می‌بخشید این بود که می‌گفت حسین تو علاقه مرا نسبت به خود می‌دانی اما من هم مثل تو مکتبم را ترجیح می‌دهم و اکنون که تو قصد داری برای دفاع از اسلام به جبهه بروی من حاضرم تنهایی و با تمام مشکلات بعدی را تحمل کنم و مانعی برای رفتن تو به این راه ایجاد نکرده باشم.

اتومبیل حامل ما با سرعتی دل زمان را می‌شکافت و لحظه به لحظه فاصله از شهر فاصله گرفت. در بین راه یکی از برادران آیات قرآن و سروده‌های انقلابی را با صوتی بسیار خوش می‌خواند و دیگران تکرار می‌کردند و راستی که شنیدن آیه‌های قران کسالت و خستگی راه را از بین می‌برد یکی دیگر از برادران که بیش از دیگران به وضع جبهه‌ها آشنا بود توصیه‌های ضروری را برای نحوه عمل ما در جبهه بازگو می‌کرد. برادرمان جواد هم که با تاریخ صدر اسلام آشناتر بود از وضع سربازان اسلام در زمان حضرت محمد (ص) تعریف می‌کرد از شجاعت،‌ استقامت، گذشت ایثار و فرمانبری آنها سخن می‌گفت و برادر دیگری هم که کنار من نشسته بود و به نهج‌البلاغه تسلط داشت از ویژگی‌های فرماندهی در جنگ و چگونگی مبارزه با دشمن از قول حضرت علی (ع) می‌گفت. راننده اتومبیل که خود لباس پاسداری بر تن داشت دعایی از امام سجاد را می‌خواند که در آن برای مجاهدان و مرزبانان کشور اسلام دعا شده است. خود من هم که چند کتاب درباره فلسفه شهادت خوانده بودم نتایج مطالعاتم را به اختصار تعریف کردم.

خلاصه ضمن آنکه راه پیموده می‌شد کلاس سیاری هم تشکیل شده بود که در آن هم درس ایثار و گذشت و فلسفه شهادت داده می‌شد. هنوز خورشید کاملا ناپدید نشده بود ما به مقصد رسیدیم. بعد از انجام کارهای مقدماتی و معارفه برادرانی که از پیش در آنجا بودند تقسیماتی صورت گرفت و هر کدام از برادران تازه وارد به گروه‌های موجود پیوستند. تصادفا برادر جواد در همان گروهی افتاد که من بودم حتی در همین حال که مشغول تقسیم نفرات بودیم صدای گلوله‌های توپ و خمپاره و سایر سلاح‌های سنگین از دور به گوش می‌رسید.

صبح روز بعد پیش از آنکه خورشید سر درآورد روانه خط مقدم جبهه شدیم اما پیش از آنکه حرکت کنیم مسئول گروه ضمن دادن توضیحات جنگی لازم در قسمتی از سخنانش گفت: ‌برادران خوب گوش کنید ما می‌خواهیم به خط مقدم جبهه برویم در آنجا از آسمان گلوله‌های آتشین می‌بارد و هر لحظه امکان دارد در سنگر شما فرود آید.

آنانکه هنوز وابستگی‌های به این دنیا دارند بمانند و نیایند و جای خود را به کسانی بسپارند که دل از دنیا بریده‌اند و هوای پیوستن به الله را در سر دارند در اینجا برای یک لحظه به یاد آن شب عاشورا افتادم که سیدالشهدا حسین بن علی (ع) یارانش را جمع کرده بود و می‌گفت هر که سودایی به جز سودای ما دارد ما بسود خویشتن او را رها خواهیم کرد.

اما آنها که تا آنجا آمده بودند همه می‌دانستند که هدف از رفتن به جبهه چیست و می‌دانستند که چه بکشند و چه کشته شوند در هر حال پیروزند. بنابراین دلیلی وجود نداشت که از رفتن به جبهه هراسی به خود راه دهند. و تازه برای همه روشن بود مگر در پشت جبهه که باشند قاصد مرگ نمی‌تواند آدرس آنها را پیدا کند؟ وقتی که چنین است چرا آنها بنشیند تا مرگ در بستر خواب یا بیماری به سراغ آنان رفته و گریبانشان را بگیرد؟ بدون این که خود شخص اختیاری داشته باشد؟ بنابراین تصمیم عملی همه این بود بهتر آن است که راهی را برگزینند که در آن راه اختیار مرگ را بدست خود بگیرند.

به هر حال بعد از اتمام صحبت مسئول گروه همگی آگاهانه به سوی مشهد احتمالی و انتخاب شده خویش به راه افتادیم.

در بین راه جواد گفت حسین تو وصیت‌نامه نوشتی؟ گفتم نه شما چه طور گفت: من هم ننوشتم ولی بچه‌ها معمولا قبل از رفتن به خط مقدم جبهه وصیت نامه می‌نویسند گفتم من قلم و کاغذ نیاورده‌ام اگر شما نوشتی چند جمله هم از قول من بنویس. یکی اینکه هرگز از یاد خدا غافل نباشند. و دیگر اینکه نمازها را بخصوص نماز جمعه را به موقع به جا آورند و همواره گوش به فرمان رهبر انقلاب مستضعفین امام خمینی باشند و هیچ گاه از رحمت خدا مایوس نشوند و لذات دنیوی را با پاداش اخروی معارضه نکنند.

هنوز صحبت‌های من تمام نشده بود که تقریبا خط مقدم جبهه نزدیک شدیم بوی خون شهدا که فضا را کاملا معطر ساخته بود از دور به مشام می‌رسید صدای تکبیر مجاهدان از لابلای غرش آتشبارهای خودی دشمن از دور به گوش می‌رسید و حاکی از آن بود که چیزی به انتهای مسیر نمانده است بعد از لحظاتی اولین سنگرهای برادران هویدا شد و ما را به جایی که توسط فرماندهان از پیش برنامه‌ریزی شده بود هدایت کردند.

در همان اولین هفته اقامت‌مان در پشت سنگرها متوجه شدیم که آنچه درباره جبهه‌ها و وضعیت روحیه‌ها شنیده بودیم نه تنها راست بوده بلکه مشتی از خروار بوده است در آنجا به کسانی برخورد می‌کردیم که گفتند بیش از 6 ماه است که در پشت همین سنگرها ایستاده‌ایم و جنگیده‌ای. اما کمترین آثاری از خستگی و رخوت در چهره‌هایشان مشاهده نمی‌شد. سراپا شور بودند و ایمان و عاشق جهاد فی‌سبیل‌الله.

شنیده بودیم که شهیدی مثل شمعی است که می‌سوزد و نورافشانی می‌کند اما در آنجا به عینه دیدیم که چهره‌های این دلاوران راه خدا صحنه پیکار حق و باطل چگونه پرتوافکنی می‌کند صحنه‌ها بسیار جالب و غرورانگیز و ماندنی بود مثلا منظره نماز خواندن آن برادری که همسنگرش او را اسکورت می‌کرد و یا منظره دلخراش اما غرورآفرین آن پاسداری که در آخرین لحظات حیات وقتی در خون خود غوطه‌ور شده بود آیات قران را تلاوت می‌کرد اگرچه همه آنچه او می‌گفت کاملا مفهوم نبود زیرا زخمش بسیار عمیق بود اما این آیه کاملا مفهوم بود که می‌گفت «الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و انا الیه راجعون» و یا صحنه‌هایی چون یورش برادران به قلب دشمن که معمولا با موفقیت انجام می‌شد.

و بسیاری دیگر از این منظره‌ها که هرگز از صفحه خاطرات انسان محو نمی‌شوند. من وقتی این صحنه‌ها را می‌دیدم از این افسوس می‌خوردم که که چرا تاکنون سعادت آمدن به جبهه‌ و جنگیدن این گونه نصیبم نشده بود. اگر چه جبهه نبرد حق و باطل تنها در مرز نیست و همه جا می‌تواند میدان نبرد میان حق و باطل باشد اما خط مقدم جبهه چیز دیگری است و کسانی آن را از نزدیک دیده‌اند می‌دانند من چه می گویم.

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/1 11:57:2
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دلنوشته یک شهید برای خدا ...

دلنوشته یک شهید برای خدا ...
آن روز هنوز در خواب بودیم که صدای انفجاری به گوش رسید. از آنجا که این صداها دیگر برای همه آشنا شده بود، توجه زیادی نکردیم، اما لحظاتی نگذشته بود که صدای آژیر آمبولانس منطقه را برداشت، صدا را دنبال کرده و به پیکر خونین مرید حضرت حسین بن علی (ع)، شهید رحیم جباری رسیدم. 

او آرام خوابیده بود و نگاه‌های حسرت‌آمیز خیلی‌ها را می‌دیدم که به حالش غبطه می‌خوردند.
رحیم سی و یکم تیر ماه1347 در قزوین به دنیا آمده بود و درست بیست سال بعد، یعنی هشتم مرداد ماه 1367 هر آنچه را داشت و نداشت، گذاشت و گذشت!


 و این هم دل‌نوشته‌هایی از وصیت عرفانی زاهد بی ادعا شهید رحیم جباری، آخرین شهید بسيجي استان قزوین در جبهه‌های نبرد:

    شهادت می‌دهم که خدا یکی است و محمد (ص) فرستاده اوست و علی (ع) ولی و جانشین بر حق اوست.

    اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و قل رب انزلنی منزلا مبارکا وانت خیر المنزلین. مومنون /29

    و بگو پروردگارا! مرا به منزل مبارک و جایگاه خیر و برکت خود فرود آر که تو بهترین فرود آورندگانی.
    الحمدالله الذی بابه مفتوح للطالبین و رحمه واسع للعالمین و مغفره شفاء للمذنین.
    اللهم الجعل غنای فی نفسی والیقین فی قلبی، والاخلاص فی عملی اللهم الجعل من الذین هدیناه فی سبیلک و وفقناهم به معرفتک، اللهم جعلنی من الذین کسبوا نفسنا مطمئنه منک لک.

    هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند
    هر چه از هر که شنیدست فراموش کند
    تا ابد از دو جهان بی خبر افتد مدهوش
    هر که یک جرعه می ‌از ساغر ما نوش کند 



متن کامل وصیت نامه شهید رحیم جباری

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/1 11:44:46
سه شنبه 9 تیر 1394  1:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خدایا همیشه نگران بودم که عاملی باشم برای ریخته شدن اشک چشم امام عزیز

خدایا همیشه نگران بودم که عاملی باشم برای ریخته شدن اشک چشم امام عزیز
 شهید سوخته در عشق خدا 
 علی تورجی (برادر شهید) :

از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید.



قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود، همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگر گریه نمی‌کرد.
دو تن دیگر از دوستانش در کنار رحمان آرمیده بودند، به مزار آن‌ها خیره شد؛ گویی چیزهایی می‌دید که ما از آن‌ها بی خبر بودیم.
رفت سراغ مسئول گلستان شهدا، از او خواست در کنار سید رحمان کسی را دفن نکند.
ایشان هم گفت : من نمی‌توانم قبر را نگه دارم؛ شاید فردا یک شهید آوردند و گفتند می‌خواهیم اینجا دفن کنیم.
محمد نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت :
شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگهدار.
همان‌طور هم شد و محمد در کنار سید رحمان دفن شد.


مصاحبه با شهید :

در نوار مصاحبه به عنوان آخرین سوال از محمد پرسیدند :

اگر پیامی برای مردم دارید بفرمایید.

محمد گفت:

آخرین پیام من این است که قدر امام و ولایت فقیه را بدانید.

خداوند می‌گوید : اگر شکر نعمت کردید نعمت را افزون می‌کنم، اگر هم کفران نعمت کنید از شما می‌گیرم.

شکرگزاری از خدا فقط دعا به امام نیست بلکه اطاعت از فرمان‌های اوست.

قدر امام را بدانید، مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خدای ناکرده از ما به امام زمان شکایت نکند.

ما بر اساس نیازی که به اسلام داریم باید تلاش کنیم، اسلام به ما هیچ نیازی ندارد.

خداوند در قرآن می‌فرماید :

اگر شما امت، اسلام را یاری نکردید، شما را برمیدارم و امت دیگری را قرار می‌دهم که اسلام را یاری کنند.

مسئله دیگر حمایت از شخصیت‌های مملکتی است که پشت سر ولایت قرار دارند. مثل آیت الله خامنه‌ای و مشکینی و...

 

کلام آیت الله جوادی آملی در خصوص شهید تورجی زاده:


به نقل از شهید سید محمد حسین نواب (روحانی وارسته‌ای که در سال ۷۳ در منطقه بوسنی به شهادت رسید)

تعریفش را از برادرم که همرزم او بود زیاد شنیده بودم، یک‌بار یکی از نوارهایش را گوش دادم؛ حالت عجیبی داشت.

از آنچه فکر می‌کردم زیباتر بود؛ نوایی ملکوتی داشت؛ بعد از آن همیشه در حجره به همراه دیگر طلبه‌ها نوارهایش را گوش می‌کردیم.

بسیاری از دوستان مجذوب صدای او بودند، دعای کمیل و توسل او مسیر زندگی خیلی از افراد را عوض کرد.

شب بود که به همراه چند نفر از دوستان دور هم نشسته بودیم، دعای توسل شهید تورجی زاده در حال پخش بود، هر کس در حال خودش بود، صدای در آمد بلند شدم و در را باز کردم، در نهایت تعجب دیدم استاد گرامی ما حضرت آیت الله جوادی آملی پشت در است؛ با خوشحالی گفتم بفرمایید.


ایشان هم در نهایت ادب قبول کردند و وارد شدند، البته قبلاً هم به حجره‌ها و طلبه‌هایشان سر می‌زدند.

سریع ضبط را خاموش کردیم، استاد در گوشه‌ای از اتاق نشستند، بعد گفتند :

اگر مشکلی نیست ضبط را روشن کنید.

صدای سوزناک و نوای ملکوتی او در حال پخش بود.

استاد پرسیدند: اسم ایشان چیست؟

گفتم : محمد رضا تورجی زاده.

استاد پس از کمی مکث فرمودند :

ایشان (در عشق خدا) سوخته است.

گفتم : ایشان شهید شده. فرمانده گردان یا زهرا (سلام الله علیها) هم بوده.

استاد ادامه داد:

ایشان قبل از شهادت سوخته بوده.

 

مصاحبه با شهید محمود اسدی (از فرماندهان گمنام و بی مزار گردان یا زهرا) :

بعد از شهادت محمد تا چند روز در اردوگاه فقط نوارهای مداحی و مناجات‌های محمد را پخش می‌کردند،

بیشتر مناجات‌ها و مداحی‌های محمد در مورد امام زمان بود؛ خیلی ناراحت بودم تا اینکه یک شب محمد را در خواب دیدم،

خوشحال بود و بانشاط، لباس فرم سپاه بر تنش بود، چهره‌اش خیلی نورانی‌تر شده بود؛ یاد مداحی‌های او افتادم. پرسیدم :

محمد، این همه در دنیا از آقا خواندی، توانستی او را ببینی؟

محمد در حالی که می‌خندید گفت :

من حتی آقا امام زمان را در آغوش گرفتم.

 
نام: محمد تورجی زاده

تولد : ۲۳ تیر ماه ۱۳۴۳

فرزند: حسن

شهادت: ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶

محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای ۱۰




وصیت نامه شهید


منبع : سایت صالحات

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/1 10:54:0
سه شنبه 9 تیر 1394  1:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيد ناصر كاظمي به روايت شهيد بروجردي

شهيد ناصر كاظمي به روايت شهيد بروجردي
اين مصاحبه عیناً از نوار كاست ستاد كنگره شهیدان استان تهران پياده شده است: 



شهيد محمد بروجردي جانشين قرارگاه حمزه سيدالشهدا پس از شهادت ناصر كاظمي، طي مصاحبه‌ای درباره او می‌گوید:

شهيد كاظمي واقعاً قبول داشت كه اگر با مردم كار شود، هيچ احتياجي به اين كارها [درگيري مسلحانه] نيست. او مي‌گفت: مردم اين گروه‌ها را قبول ندارند و این‌ها با اسلحه حاكميت پيدا كرده‌اند.

سردار بروجردي! ابتدا درباره آشنايي با شهيد كاظمي بگوييد.

آن موقع مسئول گردان در پادگان ولیعصر تهران بودم. تعدادي در پادگان سعدآباد آموزش ديده و آمده بودند براي سازماندهي و تقسيم كار. اول پرونده‌اش را ديدم و بعد هم خودش را.

 چطور مسئوليت گرفت؟

کم‌كم در سازماندهي قرار گرفت. زماني فرمانده دسته بود و بعد هم فرمانده گردان. در اين مدت، مأموريت‌هايي به جنوب و سيستان و بلوچستان رفته بود. از خصوصيات بارز او كه بعدها در كردستان كاملاً محسوس شد، علاقه نيروهاي رده پايين به او بود، كسي نبود كه بي‌خود كسي را سرگرم كند يا وعده و وعيد بدهند. در قبال زيردستانش شديداً احساس مسئوليت مي‌كرد. واقعاً به حرف‌های آنان گوش مي‌داد. در عمليات از معدود افرادي بود كه تا آخرين نفر نيروهايش را جمع‌وجور مي‌كرد و بعد خودش مي‌آمد عقب.

ناصر كاظمي در كردستان شناخته شد. درباره فعالیت‌هایش در اين استان بگوييد.

مدتي بعد از ما، او هم به غرب آمد.123 در ابتدا مسئوليتي كه پذيرفت، فرمانداري بود. با اينكه سابقه کاری در اين زمينه نداشت، ولي با خوش هوشی و ذكاوت توانست يكي از فرمانداران نمونه شود. در آزادسازي شهر پاوه از محاصره ضد انقلاب نقش بسيار مهمي داشت. بعد هم با هدايت و بسيج مردم، فرماندهي سپاه را بر عهده گرفت. چيزهايي كه از او به ذهنم مي‌آيد، در نوع خود بي‌نظير است. به عنوان مثال بخش «بانيكان» به دست چند ضدانقلاب افتاده بود. مردم ناراحت به فرمانداري پاوه مراجعه كرده بودند. تحصن كردند كه ارتش و سپاه بيايد و بخش ما را پس بگيرد. در آن موقع نيروهاي نظامي سازماندهي خوبي نداشتند و ناهماهنگي زياد بود. ديديم شهيد كاظمي با همان نيروهاي بومي، شبانه رفت و بانيكان را از دست ضد انقلاب خارج كرد. اين مسئله، بسيار بزرگي بود. بعد هم نيروهاي ژاندارمري در بخش مستقر شدند كه اين كار هم توسط مردم انجام شد. اصلاً ايشان اعتقاد داشت تا زماني كه نيروي بومي كردستان را فعال نكنيم و مسئوليت به عهده نگيرند، كاري از نيروي نظامي برنمي‌آيد. شهيد كاظمي در زنده كردن مردم و احياي آنان بسيار مؤثر بود.

 

شنيده‌ام يك بار كه ايشان مجروح شده بود، دو روز مردم كرد براي سلامتي شهید كاظمي روزه گرفته بودند. در مورد نحوه برخورد او با مردم و علاقه‌مندیشان به او بگوييد.

يكي از بهترين عوامل پيشبرد انقلاب اسلامي در اين منطقه، برخورد صحيح او با مردم بود. اخلاق اسلامي را گسترش مي‌داد، خدا هم لطف كرده و ايشان را زنده نگه داشته بود. شهيد كاظمي واقعاً قبول داشت كه اگر با مردم كار شود، هيچ احتياجي به اين كارها (درگيري مسلحانه) نيست.

او مي‌گفت: مردم اين گروه‌ها را قبول ندارند و این‌ها با اسلحه حاكميت پيدا كرده‌اند. نظرش اين بود كه بچه‌هايي كه مي‌آيند اينجا كار كنند، بايد به مردم بها بدهند و سعي كنند عناصر خوبشان را شناسايي كنند و روي كار بياورند. او روي بسيج مردم اعتقاد شديدي داشت.

 
درباره فرمانداري شهيد كاظمي صحبت‌های زيادي شده است، از خاطرات آن روزها بگوييد.

خاطرات آن قدر زياد است كه نمي‌توانم به ذهن بياورم. به هر حال دو سال و اندي با هم كار مي‌كرديم. اولين بار كه آمد غرب، قرار شد برود فرماندار پاوه شود. براي خود او هم يك مقدار مشكل بود كه اين مسئوليت را قبول كند. مي‌گفت: من كاري نكرده‌ام و معلوم نيست در آنجا موفق بشوم. در ابتدا ريش خود را به صورت پروفسوري تراشيد تا ضدانقلاب چيزي نفهمد. ما خودمان هم وحشت داشتيم. مي‌گفتيم اگر راز او كشف شود، شايد در راه او را شهيد كنند. به هر حال، با همان ريش بزي! حركت كرد. در آنجا طوري عمل كرده بود كه حتي بعضي از روحانيون هم فكر مي‌كردند ايشان از افراد «دمكرات» است. يك‌بار رفته بود نوسود و مذاكراتي هم با گروهک‌ها كرده بود. مخفي‌كاري او خيلي خوب بود. در آنجا او خودش را رو نكرده بود. به حساب، از آن بچه‌هاي جا افتاده تهران بود كه به سادگي خودش را رو نمي‌كرد.

علماي آنجا نيز متوجه نبودند. مي‌آمدند اعتراض مي‌كردند كه اين شايد از نفوذي‌ها باشد. فكر مي‌كردند دمكراتي است و خلاصه ممكن است يواش‌يواش با ضد انقلاب همكاري كند. بعد ما مي‌رفتيم با ايشان جلسه مي‌گذاشتيم، مي‌گفتيم اين حركت شما چيست؟ با گروهک‌ها چه صحبتي كرده‌اي و چه صحبتي مي‌كني؟ ما سعي مي‌كرديم معلوم نشود كه ايشان سپاهي است. بعد ايشان توضيحات جالبي راجع به كارهايش مي‌داد. صحنه بسيار جالبي بود براي ما كه خودش را رو نمي‌كرد و سعي مي‌كرد با فكر باز برخورد كند. البته در اين مواقع حتي يك دروغ هم نمي‌گفت. منتها سعي مي‌كرد مسائلي را مطرح كند كه نه كسي بتواند از آن سوءاستفاده كند و نه به نفع ضدانقلاب باشد.

براي مذاكره به نوسود هم كه رفته بود، سعي كرده بود انقلاب را معرفي كند. يعني گفته بود جمهوري اسلامي اين است و هيچ آزاري نمي‌خواهد به شما برساند و اگر مشكلاتي داريد بگوييد. این‌ها هم كه به او اشكال می‌گرفتند، مدرك نداشتند، فقط مي‌گفتند چرا رفته و مذاكره كرده. می‌گفتند چرا فكر مي‌كند ضد انقلابيون مي‌توانند برگردند يا احتمالاً مي‌توانند آدم‌های خوبي باشند.

ايشان هم با همان اعتقاد مي‌گفت:

بايد سعي كنيم ضد انقلاب را هدايت كنيم. در مواقعي موفق هم بود، كما اينكه يكي از كساني كه توبه كرد و برگشت، اولين شهيد «نودشه» بود.

 

ازدواج هم كرده بود؟

تازه ازدواج كرده بود. با توجه به شرمي كه از زحمات ايشان داشتيم، جرات نداشتيم مثلاً بگوييم تو بايد اين قدر زيادتر در كردستان بماني، مي‌گفتيم شما نياييد، ولي بعد از يك مدتي پيدايش مي‌شد. با اين كه تازه ازدواج كرده بود فقط ۱۵ روز مرخصي خواست. ماه رمضان بود مي‌گفت: مي‌خواهم بمانم و روي خودم كار كنم. باز نتوانست قبول كند و در همان ماه رمضان آمد منطقه. اين حاكي از مسئولیت شناسی ايشان بود.

 
شهيد كاظمي به روايت دکتر محسن رضایی

شهید ناصر کاظمی و شهید بروجردی، پایه گذار یک مکتب دفاعی در ایران بودند.

از زمانی که تمدن‌های کهن در ایران فرو ریخت، اولین دفعه است که ایران صاحب یک مکتب دفاعی می‌شود؛ این مکتب دفاعی آنچنان موثر و سازنده بود که حتی امروز به هر کشوری صادر شده، آن کشور را در این زمینه پیروز و موفق کرده است.

 
بخشي از يادداشتهاي شهيد ناصر كاظمي


براي اولين بار پس از ازدواج تصميم گرفتم مطالبي را به رشته تحرير در آورم:

انساني كه در اين دنيا زندگي مي‌نمايد، در درجه اول بايد هدف داشته باشد و براي رسيدن به اهداف خود بايد ببيند از چه روشهايي مي‌تواند استفاده كند... بنده بعد از جريان هفده شهريور به سوي يك هدف كه بعدها متوجه شدم خداي يكتا مي‌باشد، حركت كردم. البته نقطه عطف آگاهيم در روز شانزده آذرسال 1356 بود، كه در يك جريان وارد شدم . البته بايد صدها بار پروردگار را شكر كرد كه به خطوط انحرافي وارد نشدم. و اين نيز خواست خدا بود.

در خرداد سال 1358 وارد نهاد انقلابي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شدم. با اين كه يك ارگان جديد و بدون برنامه قبلي بود، بر اثر برخورد با افراد صادق كه در اين نهاد زياد مي‌باشند، تا حدود زيادي در رفتار، اعمال و كردارم تاثير مثبت گذاشت. به خصوص در ماموريت زابل كه تمام روزه هايم را به غير از يكي دو رو كه در ماموريت بودم، گرفتم و تا حدود زيادي در خود سازيم موثر بود كه توانستم به مدت 22 ماه فرماندار پاوه شوم . خداي تبارك و تعالي در اين مسووليت خطير كمك زيادي به اينجانب كه اصلا تجربه چنين كاري را نداشتم، كرد. بعد از اين ماموريت كه تا حدود زيادي هم موفق بودم،‌ماموريت سخت تري ، يعني فرماندهي سپاه كردستان را تقبل كردم از آنجا كه خداوند خود فرموده از كارها و مشكلات هراس نداشته باشيد كه اگر نيت لله باشد، در همه كارها موفق خواهيد شد، در اين مسووليت بزرگ هم به خواست خدا و با ياري تعدادي از برادران، تا اين تاريخ (9/3/61) ، دوام آورده ام .

ولي در اينجا مي‌خواهم اعتراف نمايم به علت ضعف مطالعات عقيدتي و ايدئولوژيكي ، هيچ كس به اندازه خودم از اين قضيه زجر نمي برد و يك بار ديگر مانند ساير كارها كه خداوند ياورم بوده،‌از او مي‌خواهم كه در اين مورد هم به من كمك كند. البته ناگفته نماند كه مساله ازدواج براي من يك مساله بسيار مفيد و موثر بود . هيچ گاه فكر نمي‌كردم اين قدر در روحيه من تاثير بگذارد. از پروردگار بزرگ به خاطر چنين همسري كه به من داده است . تشكر مي‌كنم . زيرا با ابن موقعيتي كه دارم، هرگز نمي‌توانم پيش كس ديگر جز همسر و خواهرم ، به فراگيري قرآن بپردازم . اميدوارم با مطالعه كتابهاي شهيد مطهري و شركت دايم و مستمر در نماز جمعه و دعاها، ان شاء الله بتوانم از اين عمل زدگي صرف بيرون آيم تا بيشتر در خدمت اسلام و مسلمين باشم. حتي امسال قادر بودم كه جهت زيارت مكه معظمه به حج بروم. ولي خدا را شاهد مي‌گيرم به خاطر همين موقعيت از اين مساله بزرگ و حياتي صرف نظر كردم كه اميدوارم سال آينده ، اگر فيض شهادت نصيبم نشد، جهت زيارت به سفر حج بروم.

در پايان ، يك بار ديگر خداوند تبارك و تعالي را به خاطر اين همه نعمتي كه به اينجانب مرحمت كرده، شكر مي‌كنم و اين را مي‌دانم كه هر چه قدر كار كنم، نمي‌توانم جبران نعمتهاي او را بنمايم. با اميد پيروزي مستضعفين بر مستكبرين به رهبري امام امت خميني بت شكن.



وصیت نامه عرفانی، سیاسی، اجتماعی شهید ناصر کاظمی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/1 10:28:8
سه شنبه 9 تیر 1394  1:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

همرزم شهید ناصر کاظمی در موقع شهادت که بود

همرزم شهید ناصر کاظمی در موقع شهادت که بود
هفتم شهریور هزار و سیصد و شصت و یک در جاده پیرانشهر به همراه شهید ناصر کاظمی به شهادت رسید،آن موقع او فرمانده گردان امام حسین (ع) از تیپ ویژه شهدا بود. پیکرش در گلزار شهدای دامغان دفن شده است. 

اوّلين فرزند خانواده ملکیان در سال1336 در دامغان به دنيا آمد و رضا نام گرفت. تحصيلاتش را تا ديپلم طبيعي ادامه داد. از كودكي رنج و زحمت پدر را که مي‌ديد، براي ياري او در هر كاري شركت مي‌کرد؛ كارگري ساختمان، كانال كني، كار در مرغداري و... در زمان انقلاب براي پخش اعلاميه حضرت امام خميني‌رحمت‌الله عليه به شهرهاي مختلف مثل ساري، گرگان و مشهد سفر مي‌كرد.

در سوم دي هزار و سيصد و پنجاه و هفت از طريق ژاندارمري دامغان به سربازي رفت. سيزدهم مهر هزار و سيصد و پنجاه و نه وارد سپاه شد. هنوز جنگ شروع نشده بود كه به همراه دوستش حسين مجد براي پاكسازي مناطق غرب كشور از وجود ضد انقلاب وارد كرمانشاه شدند. با شروع جنگ به جبهه رفت. در مناطق عملياتي پاوه، نوسود، جوانرود و اورامانات و... حضور پيدا كرده و در عمليات‌ها شركت داشت.

حدود يازده ماه و بيست روز در جبهه‌ها فعاليت داشت و به نترس و دلير بودن شهرت داشت. به او لقب ببر دلير كردستان داده بودند. هر كاري که از دستش برمي‌آمد، انجام مي‌داد. با موتور كار مي‌كرد. تخريب‌چي بود. كار فرماندهي را انجام مي‌داد و حتي كار تداركات را هم به عهده مي‌گرفت. هفتم شهريور هزار و سيصد و شصت و يك در جاده  پيرانشهربه همراه شهید ناصر کاظمی به شهادت رسيد. آن موقع او فرمانده گردان امام حسین (ع) از تیپ ویژه شهدا بود. بدنش در گلزار شهداي دامغان دفن شده است.



 

 
منبع: تهران پرس
 

 

سه شنبه 9 تیر 1394  1:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

طلوع آبادان از محاصره تا ناکامی دشمن

طلوع آبادان از محاصره تا ناکامی دشمن
مهمترین و مؤثرترین عامل شکست عراق در تجاوز به ایران اسلامی و ناکام گذاشتن رویاهای فتح 3 روزه قادسیه صدام، در دفاع جانانه یک ماهه اول جنگ تحمیلی بود.
 
 
 

«من خاطرم است که در اولین ساعات تهاجم دشمن در روز 31 شهریور 1359 از لشکر 77 به عنوان فرمانده گردان 153 جهت دفاع از خرمشهر به طور کتبی به من مأموریت ابلاغ و عازم منطقه جنوب شدم.»

پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی می توان یکی از دلایل مهم تهاجم عراق به جمهوری اسلامی ایران را رانده و پناهنده شدن برخی از سران ارتش به کشورهای دیگر از جمله عراق دانست. آنها با استناد به اینکه ارتش ایران به علت وقوع انقلاب، یکپارچگی و انسجام خود را از دست داده و فرماندهان تازه کاری مسوولیت اداره ارتش ایران را بر عهده دارند، جهت تجاوز ناجوانمردانه به خاک جمهوری اسلامی ایران وسوسه و گستاخ شدند.

قبل از آغاز تهاجم به ایران، در یک جلسه ستادی که همه فرماندهان عالی رتبه عراق و در حضور حاکم این کشور (صدام) که به اصطلاح اقدام به شور ستادی نموده بودند، امکانات و قابلیت های دوطرف یعنی جمهوری اسلامی ایران و رژیم بعث عراق مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت.

- شرایط و امکانات آن زمان ایران از نظر فرماندهان بعث

الف: به علت وقوع انقلاب اسلامی در ایران، ارتش انسجام و آمادگی خود را از دست داده است.
ب: در زمان طاغوت ارتش حتی اجازه تعویض روغن تانک و نفربر را بدون تایید آمریکایی ها نداشت و همه امکانات ارتش طاغوت نیز به وسیله آمریکا تأمین می شد، لذا با رفتن آمریکایی ها وضعیت تحرک جنگ افزار و دیگر ادوات و خودروهای ارتش ایران در حد غیر قابل قبول می باشد.

ج : درگیری دو لشکر تقویت شده ارتش جمهوری اسلامی ایران در منطقه کردستان جهت مقابله با دموکراتها و کومله موجب ضعف ارتش ایران شده است.

ت: پیدایش و تقویت منافقین به وسیله عوامل خارجی نیز از دیگر عوامل ضعف ارتش ایران است.

- امکانات ارتش بعث عراق
- دارا بودن400 هواپیمای جنگی
- مجهز بودن بیش از 2 هزار دستگاه تانک و نفربر
- دارا بودن بیش از 12 لشکر تا دندان مسلح و مجهز شدن به وسیله استکبار
- دارا بودن رقم بالای ذخیره ارزی

در این جلسه با مقایسه امکانات دو طرف این نتیجه حاصل شد که تهران طی 3 روز به اشغال ارتش بعث عراق درخواهد آمد، البته با بررسی این امکانات، حدس و گمان تا حدودی درست بود، اما موضوعی که اصولاً به آن توجه نشده بود انگیزه همدلی امت ایران با رهبر کبیر انقلاب اسلامی بود که نه تنها به عنوان رهبر، بلکه به عنوان مرجعی دینی، درس دفاع از دین و شرف و میهن را از آن رهبر بزرگوار آموخته بودند.

زمانی که همه ارگان های مملکتی در اختیار و قدرت طاغوت بود معمار کبیر انقلاب همانند یک مسافر که سال ها از وطن خود دور بود به ایران آمد و بدون هیچ واهمه و هراسی در برابر شاه خائن قرار گرفت. اما در ابتدای جنگ تحمیلی و بمباران های بی وقفه دشمن بعثی، امام خمینی(ره) با یک کلام حجت را برای همه تمام کردند.

ایشان فرمودند: " دزدی آمده و سنگی انداخته "، با این بیان، زمانی که هواپیماها خاک ایران را بمباران می کردند، مردم شهرها به نقاط مرتفع پناه می بردند و تخریب خانه و کاشانه شان را نظاره می کردند. اما همین مردم زخم دیده، به محض اینکه حملات دشمن متوقف می شد با جان و دل برای کمک به همنوعانشان به منطقه بمباران شده می شتافتند.

برنامه و تفکر رئیس جمهور وقت ( ابوالحسن بنی صدر) این بود که دشمن تک خود را تا منطقه مورد نظرش ادامه دهد، یعنی به او اجازه دهیم تا به منطقه دلخواه خود برسد و سپس اقدام به مقابله و بیرون کردن او کنیم که این مورد مشکوکی بود.

من خاطرم است که در اولین ساعات تهاجم دشمن در روز 31 شهریور 1359 از لشکر 77 به عنوان فرمانده گردان 153 جهت دفاع از خرمشهر به طور کتبی به من مأموریت ابلاغ و عازم منطقه جنوب شدم.

در اهواز پس از پیاده شدن از قطار به جای اینکه به محل مأموریت اعزام شوم بدون هیچ دلیلی و در شرایطی که دشمن خرمشهر را مورد هدف قرار داده بود، مدتها در فولی آباد مستقر بودم و هر روز هواپیماهای عراقی برایمان مزاحمت ایجاد می کردند. تا اینکه بالاخره توسط فرد خیرخواهی در قرارگاه جنوب، تلفنی با شهید آیت الله بهشتی تماس گرفتم و ایشان سوالاتی از من پرسیدند و در پایان صحبت با بیانات خود به من امید تازه ای دادند، به هنگام برگشت از قرارگاه جنوب به فولی آباد مجدداً احضار شدم و در قرارگاه جنوب به حضور آیت الله خامنه ای که در آن زمان در قرارگاه حضور داشتند رسیدم که ایشان پس از طرح سوالاتی دستور حرکت گردان به آبادان را صادر نمودند.

اگر حرکت از قوچان و عزیمت به خرمشهر برای دفاع از این شهر طبق برنامه تعیین شده انجام می شد مشکلات کمتری داشتیم ولی با این حال، زمان ورودمان به آبادان دقیقاً همان روزی بود که خرمشهر به اشغال بعثی ها درآمده بود (4 آبان ماه 1359). به عبارتی دیگر اگر حتی یک روز دیرتر به آبادان می رسیدیم این شهر اشغال می شد.

آبادان برای دشمن از اهمیت ویژه ای برخوردار بود

اشغال خرمشهر به دست دشمن بدون تصرف آبادان ارزش و اهمیت تاکتیکی نداشت. همه تلاش دشمن بر این بود تا آبادان را در هر صورت به اشغال خود درآورد تا بدون هیچ شک و تردیدی خوزستان در کنترل دشمن قرار گیرد.

در کتاب " صدام و بحران خلیج فارس" به نوشته جودیت میلر از روزنامه نیویورک تایمز، آمده است: نویسندگان هیچ وقت در مورد ایران صداقت نداشتند. در صفحه 190 این کتاب جملات زیر عیناً نقل می شود:

« برخلاف انتظار پس از یک ماه از جنگ های شدید که در24 اکتبر صورت گرفت، عراقی ها کوشیدند بعد از خرمشهر به سوی آبادان که 10 مایل در طرف جنوب بود پیش روی کنند اما علیرغم یورش های متعدد بالاخره در فتح این شهر ناکام ماندند.»

تقریباً مشخص بود که حکومت ایران سقوط نخواهد کرد، شکست عراق در تصرف آبادان مفهومی جز این نداشت که دشمن بعثی حتی قادر نیست به حداقل هدف خود که اشغال ساحل شرقی شط العرب بود، دست یابد. به این ترتیب ارتش عراق مدت کوتاهی بعد از تحکیم موفقیت خود در خرمشهر، شروع به کندن زمین کرد و علیرغم پیشروی 45 کیلومتری در خاک ایران زمین گیر شد.

در 9 آبان سال1359 ارتش عراق سرمست از پیروزی و اشغال خرمشهر برای تصرف آبادان از راه رودخانه بهمن شیر و با ساخت پل و عبور دادن 2 گردان کماندویی وارد نخلستانهای این منطقه شد، گروه زوبین شامل گردان 153 پیاده، یک آتشبار توپخانه 105 میلیمتری و یک گروهان تانک، تنها یگان های منظم و آموزش دیده ارتش جمهوری اسلامی ایران از لشکر 77 پیروز ثامن الائمه بودند که بلافاصله پس از اطلاع از تهاجم عراق به منطقه بهمن شیر اعزام و اقدام به پاتک موفقیت آمیز نمودند. این عملیات طوری بود که ارتش توانست از صبح روز 9 آبان59 تا عصر همان روز دشمن را وادار به عقب نشینی کند. دشمن بعثی که اهمیت اشغال آبادان را برای خود حیاتی می دانست با دادن تلفات قابل ملاحظه ای مجدداً در10 آبان59 اقدام به تک شبانه کود که در این اقدام نیز ناکام ماند و ارتش عراق در آن شب با 449 کشته، 500 اسیر و با به جای گذاشتن غنایم قابل ملاحظه، شکست سنگینی را متحمل شد.

روز 10 آبان 59 ارتش عراق با تعداد زیادی تانک و نفربر سپاه سوم خود در خاک فرو رفت و مجبور شد محاصره را بپذیرد، به دستور صدام حاکم بعث عراق، فرمانده عملیاتی که ماموریت اشغال آبادان را داشت و نتوانست به این موفقیت دست یابد به اعدام محکوم شد.

به روایت سرتیپ بازنشسته جانباز منوچهر کهتری
فرمانده تیپ2 پیاده لشکر 77 در عملیات ثامن الائمه

جام جم

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/1 8:50:26
سه شنبه 9 تیر 1394  1:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بي‌خيال پتروس، دوچرخه درياقلي را بچسب

بي‌خيال پتروس، دوچرخه درياقلي را بچسب
سربازي يوناني فاصله حول و حوش 40 كيلومتري دشت «ماراتن» تا آتن را يك نفس دويده است تا خبر پيروزي يونانيان بر ايراني‌ها به مردم برساند. اما تا به آتن مي‌رسد و اين خبر را مي‌دهد نقش زمين مي‌شود و مي‌ميرد. حالا اين افسانه شده است مبناي راه افتادن مسابقه دو «ماراتن» كه يكي از پاهاي ثابت المپيك است و البته بغير از آن در ساير اوقات سال هم در جاي جاي مختلف جهان برگزار مي‌شود.

 


اگرچه دويدن 40 كيلومتري سرباز يوناني از ماراتن تا آتن افسانه و دروغ است اما ركاب زدن 9 كيلومتري درياقلي سوراني از كوي ذوالفقاري تا مقر سپاه آبادان در پاييز سال 59 در تاريخ ثبت شده است و شاهدش هم جز رزمندگان آن، حالا زير سنگ قبري در رديف 92 قطعه 34 بهشت زهرا(س) آرام خوابيده است.

 درياقلي سوراني در بين ماشينهاي اوراقي در حاشيه آبادان نشسته بود كه ديد بعثي‌ها بي سر و صدا نخلهاي كوي ذوالفقاري را قطع كرده اند و بعد از پل زدن روي بهمين شير به طرف جاده خسروآباد دارند مي‌روند تا محاصره آبادان را تكميل كنند.


درياقلي فرمان دوچرخه‌اش را گرفت و تا مقر سپاه ركاب زد. بعد با هيجان سر حسن بنادري، فرمانده سپاه آبادان داد كشيد كه: از كوي ذوالفقاري آمدند...

 
بچه‌ها به سرعت به سمت بعثي‌ها مي‌روند و نتيجه آن مي‌شود كه صبح عراقي‌ها بجاي جاده خسروآباد بر مي گردند پشت بهمن شير. دریاقلی به همراه مردم آبادان در «عملیات کوی ذوالفقاری» شرکت کرد و در حالی که این گروه سلاح و ادوات چندانی در دست نداشتند به جنگ با دشمن رفتند و توانستند نفوذ دشمن به آبادان را ناکام بگذارند. در جریان همین نبرد دریاقلی جراحت سختی پیدا کرد و در جریان انتقال به پشت جبهه به شهادت رسید.

 
خيلي از جواناني كه پنجشنبه‌ها قطعه شهداي بهشت زهرا(س) را پاتوق خودشان كرده‌اند خبر ندارند كه درياقلي سوراني در گوشه‌اي از همين پاتوق آسماني آرام گرفته است. او تا همين چند وقت پيش حتي سنگ قبر درست و حسابي هم نداشت، چه برسد به زيارت كننده پر تعداد.

 



تصاويري از مزار درياقلي سوراني در طي اين سالها كه حتي در قطعه شهدا هم نبوده است!

از اين دست اسطوره‌هاي ملي و مذهبي فراوان وجود دارد كه يا شناخته شده نيستند و يا اينكه راهي به كتابهاي درسي ما پيدا نمي كنند تا همچنان بچه‌ها از تصميم كبري بخوانند و براي كوكب خانم كف بزنند. كاري به ناشناخته‌ها نداريم، اينهمه كتاب دفاع مقدس، اينهمه خاطره شفاهي و... چرا نتوانسته جاي خودش را در مدارس ما باز كند؟

  
اما حضور درياقلي در كتابهاي درسي نشان داده است كه اين راه را مي‌توان ادامه داد و اين گنجينه‌ها را مي‌توان به خوراك فكر و دل مردم تبديل كرد. اما اگر آدمهاي خلاق و متعهدي پيدا شوند تا يكي مثل كامران نجف زاده در هلند درباره پتروس فداكار گزارش تهيه كند و ناشناخته بودن او براي مردم هلند را افشا كند، تا يكي مثل حبيب احمدزاده از درياقلي مستندي بسازد به نام «بهترين مجسمه دنيا» و بعد مجسمه يادبود درياقلي در آبادان نصب شود، تا يكي ديگر از او فيلم بسازد، تا بالاخره يك نفر پيدا شود و قبر خاك گرفته و غريب او را در بهشت زهرا(س) تا كسي مثل دكتر محمدرضا تركي داستان درياقلي را براي كتاب درسي پايه ششم بازنويسي كند، تا... .

 

  

سنگ جديد مزار شهيد درياقلي سوراني

 فیلم سینمایی شب واقعه برداشتی از رشادت این جوان ایرانی است.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/31 11:24:15
سه شنبه 9 تیر 1394  1:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحلیل‌های شهید زین‌الدین از یک عملیات

تحلیل‌های شهید زین‌الدین از یک عملیات
قبل از اینکه به عنوان فرمانده لشکر باشم به عنوان نیروی شناسایی در اطلاعات عملیات کار می‌کردم و اولین عملیاتی که قرار بود انجام شود عملیات مهدی(عج) بود که عملیات ۱۲۰ نفره سپاه بود. 

آنچه می‌خوانید گوشه‌هایی از یادداشت‌های شهید مهدی زین‌الدین فرمانده لشکر 17 علی‌بن ابیطالب(ع) است که از حضور گرامی‌تان می‌گذرد.

***

با شروع جنگ تحمیلی وارد خوزستان شدم. ابتدا در جبهه سوسنگرد در دفاع مقدس افتخار شرکت داشتم و بعد از آن به دزفول رفتم و مدت 7 ماه در آنجا بودم. بعد از اینکه تیپ و لشکرها در سپاه تشکیل شد، به لشکر نصر رفتم که فرماندهی آن بر عهده حسن باقری بود.

در آن زمان تیپ‌های «رسول‌الله» و «دزفول» نیز تشکیل شده بود. مدتی در عملیات رمضان پیشنهاد کردند که ما به تیپ 17 قم که به نام علی‌بن ابیطالب(ع) نامگذاری شده بود منتقل شویم. در آغاز عهده‌دار شدن فرماندهی تیپ از سوی اینجانب؛ با وجود مشکلات زیاد و عدم شناخت توان و ظرفیت نیروها به حمدالله کارایی تیم خوب بود. بعد در عملیات محرم، مجال و فرصت کافی پیش آمد تا نیروها را شناسایی کنم.

عملیات محرم، الحمدلله با پیروزی درخشان انجام شد و بعد از عملیات، وقتی که منطقه را نگاه و بررسی می‌کردم، دیدم که پیروزی با موفقیت به دست آمده. از الطاف خداوندی در حق رزمندگان مؤمن و مخلص بوده است. با توجه به امکانات و نیروهایی که در اختیار داشتیم تصمیم گرفته شد که این تیپ به لشکر تبدیل شود.

اینجانب قبل از اینکه به عنوان فرماندهی لشکر انجام وظیفه کنم به عنوان نیروی شناسایی در اطلاعات عملیات کار می‌کردم. در آن زمان در سوسنگرد بودم و در اولین عملیاتی که قرار بود در آن منطقه انجام شود عملیات مهدی(عج) بود.

انجام این عملیات نقطه عطفی برای عملیات آینده محسوب می‌شد و شاید بتوان گفت که سرآغاز تمام عملیات پیروز بعدی از جمله عملیات فرمانده کل قوا، ثامن‌الائمه و طریق‌القدس بود. در این عملیات، برادران سپاه با 120 نفر عملیات را انجام دادند و در این شرایط دشوار تنها امکان و وسیله کارسازی که در اختیار داشتیم ایمان بچه‌ها بود.

قبل از عملیات می‌خواستیم به همراه فرمانده آن محور برویم و کانالی را شناسایی کنیم و هدفمان این بود که از آنجا حمله کنیم تا بتوانیم به پشت دشمن برسیم. کانال مورد نظر را شناسایی کرده بودیم و هر شب یک گردان نیرو می‌بردیم و در آنجا زمین را حفر می‌کردیم تا هنگام عملیات، افراد توسط دشمن دیده نشوند، ضمناً یک کانال دیگر هم از آنجا منشعب می‌شد.

یک شب من و فرمانده عملیات سوسنگرد رفتیم تا این کانال را شناسایی کنیم. پس از مدتی راهپیمایی راه را گم کردیم و در وضعی قرار گرفتیم که هنگام حرکت در کانال وقتی تیربار عراقی‌ها شلیک می‌کرد صدای آن را با فاصله چندمتری می‌شنیدیم.

در آن حال از هر کانالی که عبور می‌کردیم به مسیر اصلی نمی‌رسیدیم. حدود 5 کیلومتر در آن خار و خاشاک سینه‌خیز رفتیم، خداوند ما را مورد لطف و عنایت قرار داد و هم جان ما و هم راهکار عملیات را حفظ کرد و بالاخره توانستیم برگردیم. بعد از آن به تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) منتقل شدیم.

در بدو ورود به تیپ، این تردید و دغدغه آزارم می‌داد که آیا اداره یک تیپ از عهده من برمی‌آید یا خیر؟ ولی وقتی در جلسه معارفه با بچه‌های تیپ روبه‌رو شدم، روحیه و نشاط آنان به حدی بالا و عالی بود که هرگونه تردید از من دور شد.

در مرحله چهارم عملیات محرم تصمیم گرفتم بخش مهمی از فرماندهی محور عملیاتی را به خود بچه‌ها واگذار کنم تا آنها هم در این کار تجربه کسب کنند و آماده پذیرش مسئولیت‌های بزرگ‌تر شوند، ولی آخر شب دلم به شور افتاد و تصمیم گرفتم به منطقه برگردم. حدود ساعت 12 به منطقه رسیدم، دیدم که خیلی از کارها انجام شده بود و بچه‌ها به خط رفته بودند، برنامه‌ای که به بچه‌ها داده بودیم به طور کامل انجام نشده بود و آنها اظهار می‌داشتند که با شرایط موجود نمی‌توانیم عملیات را با موفقیت کامل انجام دهیم.

ما هم با فرمانده لشکر سوم صاحب‌الزمان(عج) تماس گرفتیم و وی با انجام عملیات در آن شرایط مخالفت کردند.

به هر حال عملیات انجام شد و یکی از گردان‌های ما خیلی پیشرفت کرده بود و در خطر محاصره قرار گرفته بود و وقتی صبح اوضاع را مشاهده کردم به برادران دستور عقب‌نشینی دادم و آنها با سه نفر اسیر و بدون تلفات به عقب برگشتند و این یکی دیگر از معجزات الهی بود.

بعد از مرحله چهارم عملیات محرم، دشمن با دو تیپ به ما پاتک کرد. شب مرتب به ما اطلاع می‌دادند واحدهای استراق سمع ما گزارش می‌دهند که دشمن قصد حمله دارد. ما خطی را تشکیل داده بودیم که حدود 1.5 کیلومتر از آن خالی بود و در آن موقعیت برای‌مان امکان‌پذیر نبود که سریعاً در آنجا نیروی لازم را بگذاریم.

شب بود و یک گروهان در دستمان بود و جایی نبود که این گروهان را در آنجا مستقر کنیم، نه خاکریز بود و نه جای مشخص و آن وضع خاص و نامطلوب بچه‌ها را رنج می‌داد. من در آمبولانس که از آن به عنوان اتاق بیسیم استفاده می‌شد در ساعت سه و نیم خوابم برد و ساعت چهار و نیم از خواب بیدار شدم و بسیار نگران و ناراحت و از خودم عصبانی بودم که چرا در آن موقعیت خوابم برده بود.

در این حالت مرتب اعلام می‌کردم دشمن نزدیک شده و قصد دارد پل و پاسگاه را به تصرف خود درآورد و من به محض اینکه از خواب بیدار شدم بدون اختیار به مسئولان یکی از محورها دستور دادم که آن گروهان را ببرد و در خطی که خالی بود مستقر کند. پس از چند لحظه پاسخ داد که بچه‌ها را مستقر کرده است. من تعجب کردم زیرا در این سه مرحله عملیات چنین سرعت عملی از آن مسئول ندیده بودم.

من که هنگام صدور آن دستور از بی‌خوابی خسته و در رنج بودم ناگهان به خود آمدم و با خود گفتم من به چه دلیل سریعاً این دستور را دادم. در همین فکر بودم که خبر آمد بچه‌هایی که در آن محور مستقر شده بودند با دشمن به سختی درگیر شده و همین درگیری باعث شد که تعداد زیادی از دشمنان به هلاکت برسند و تلفات سنگینی بر آنها وارد آید.

چند اسیر هم از آنها گرفتیم و به این ترتیب پاتک دشمن ناموفق ماند و درهم شکست. در آن شرایط اضطراری و دشوار اگر دشمن از آن خط عبور می‌کرد چه بسا جاده تدارکاتی ما را در اختیار می‌گرفت و می‌توانست ما را محاصره کند. آنجا من احساس کردم صدور آن دستور کاملاً غیرارادی بوده و فقط خداوند کمک کرده است تا ضد حمله دشمن خنثی شود و رزمندگان اسلام از آسیب آن مصون بمانند.

منبع: فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/31 10:51:42
سه شنبه 9 تیر 1394  1:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت فرمانده سپاه از روزی که پشت در سپاه مانده بود

روایت فرمانده سپاه از روزی که پشت در سپاه مانده بود
دو هفته پس از شروع جنگ، بنده و آقای عندلیب دوباره به ستاد مرکزی سپاه مراجعه کردیم و پیگیر پرونده خودمان شدیم. گفتند: «چه خبرتان است؟ چرا این قدر عجله می‌کنید؟ کار حساب و کتاب دارد!». 

سردار «محمدعلی جعفری» فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در سال‌های دفاع مقدس، به نام نظامی‌اش، «عزیز جعفری» شهرت پیدا کرد؛ کتاب «کالک های خاکی» خاطرات شفاهی عزیز جعفری را از زمان تولد تا تابستان 1361 در بر می‌گیرد، که روایت خواندنی او را از روزهای نخست جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در ادامه می‌آید:

                                                             ***

به خاطر دارم اواسط شهریور ماه 1359 من و آقای عندلیب، برای فراگیری آموزش‌های لازم، به ستاد مرکزی سپاه در خیابان پاسداران تهران مراجعه کردیم و پیش آقایی به نام سنجقی تشکیل پرونده دادیم. بعد از گرفتن مدارک و تشکیل پرونده، مسئولان سپاه به ما گفتند: «بروید تا به شما اطلاع بدهیم».

از آن روز به بعد کار من و علی‌رضا این شده بود که هر روز برویم ستاد مرکزی سپاه و پیگیر پرونده‌مان باشیم؛ ولی جواب مشخصی از طرف سپاه به ما داده نمی‌شد. هم‌زمان با این پیگیری‌های بی‌حاصل، در 31 شهریور ماه 1359 جنگ سراسری رژیم صدام حسین تکریتی علیه ایران شروع شد؛ جنگی که به قصد نابودی جمهوری اسلامی ایران طراحی شده بود و در ابتدای امر هم اوضاع به گونه‌ای پیش می‌رفت که همه مدعیان نبوغ سیاسی از آن جنگ جز این استنباطی نداشتند؛ همه، به جز یک نفر و آن امام خمینی(ره) بود که وقتی خبر تهاجم مسلحانه صدام به خاک ایران را به ایشان دادند فرمودند: «الخیر فی ما وقع!».  باور کنید سخنان امام، به خصوص آنجا که گفتند: «دیوانه‌ای آمده و سنگی انداخته و فرار کرده و ما آن‌چنان سیلی به صدام بزنیم که دیگر قدرت بلند شدن نداشته باشد.»، مثل آب سردی بود که بر آتش اعصاب و عواطف ملتهب ملت ایران ریخته شد. همه را آرام کرد.

دو هفته پس از شروع جنگ، بنده و آقای عندلیب دوباره به ستاد مرکزی سپاه مراجعه کردیم و پیگیر پرونده خودمان شدیم. گفتند: «چه خبرتان است؟ چرا این قدر عجله می‌کنید؟ کار حساب و کتاب دارد!» گفتیم: «بابا! دو هفته است جنگ شروع شده. ما می‌خواهیم ببینیم اگر این کار ما درست نمی‌شود، حداقل برویم جبهه و علیه عراقی‌ها بجنگیم.» باز گفتند: «فعلاً باید صبر کنید».

17 مهرماه 1359 دوباره به آنجا مراجعه کردیم و باز دیدیم جواب آقایان همان جواب قبلی است. همان‌جا با عندلیب نشستیم کنار جدول خیابان و بین خودمان دو دو تا چهار تا کردیم. از یک طرف دلمان راضی نمی‌شد غیرتمان را زیر پا بگذاریم و همین‌طور شاهد حمله دشمن به خاک کشورمان باشیم، از طرف دیگر هم امیدوار بودیم با درست شدن کارمان سران توطئه‌گر ضد انقلابی مقیم خارج را به سزای اعمالشان برسانیم.

هفته سوم جنگ، وقتی خرمشهر در آستانه سقوط قرار گرفت و اشتیاق ما برای حضور در جبهه دو برابر شد، رفتیم سراغ آقای سنجقی تا جواب قطعی را از او بگیریم. ایشان مثل دفعات قبل گفت: «پرونده شما دو نفر هنوز هم در حال بررسی است.» این جواب را که از آقای سنجقی گرفتیم از ستاد مرکزی سپاه خارج شدیم و داخل یکی از کوچه‌های مشرف به خیابان پاسداران قدم‌زنان با هم بحث کردیم و دنبال راه‌حل گشتیم. من به عندلیب گفتم: «علی‌رضا، غیرت تو اجازه می‌دهد الان که عراقی‌ها دارند همه چیز را نابود می‌کنند و می‌آیند جلو و شهرهای خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و دیگر شهرهای مرزی ایران را در آستانه سقوط قرار داده‌اند ما به بهانه اینکه می‌خواهیم به خارج از کشور اعزام بشویم، تماشاچی این وضعیت بمانیم و شاهد جنایات بعثی‌ها در مملکت‌مان باشیم؟!» علی‌رضا گفت: «راست می‌گویی. این برادرهای ستاد مرکزی سپاه هم که معلوم نیست کی می‌خواهند به ما جواب بدهند. بهتر است دیگر منتظر جواب آنها نمانیم و برویم جبهه».

در حاشیه، این مطلب را هم باید بگویم که در آن روزها ما نه بسیج را می‌شناختیم و نه با سپاه ارتباط چندانی داشتیم. دو تا بچه شهرستانی دانشجوی مقیم تهران بودیم. من در خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردم. علی‌رضا هم در خوابگاه دانشجویان کوی دانشگاه، انتهای خیابان امیرآباد، مقیم بود.

تصمیم گرفتیم سریع کارها را رو به راه کنیم و راه بیفتیم. همان روز به یکی از دوستانم تلفن کردم و گفتم: «اگر کوله‌پشتی دم دست داری، هر چه سریع‌تر آن را بیاور و بده به من. بدجوری کوله‌ لازمم!» آن بنده خدا هم کوله کوچک سربازی خودش را داد به من.

صبح روز بعد، به دفتر انجمن اسلامی دانشگاه رفتم و یک معرفی‌نامه برای خودم و یکی هم برای علی‌رضا عندلیب با این متن نوشتم:

بسمه تعالی

به: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی جبهه جنوب

با سلام

بدین وسیله برادران محمدعلی جعفری و علی‌رضا عندلیب که مورد تأیید انجمن اسلامی دانشگاه تهران هستند، جهت همکاری به حضور شما معرفی می‌شوند.

امضا: انجمن اسلامی دانشگاه تهران

بعد هم مهر انجمن اسلامی را که دست خودم بود کوبیدم زیر نامه و... خلاص!

منبع : فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/31 10:49:54
سه شنبه 9 تیر 1394  1:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از یاران شهید محمد جهان آرا

از یاران شهید محمد جهان آرا
سردار شهید محمد صادق(عباس) قندی
:
تاریخ ولادت: 1339/3/20
تاریخ شهادت: 1359/8/9
عملیات و محل شهادت: کوی ذوالفقاری آبادان


آخرین نامه شهید قندی که در تاریخ8/8/59 برای خانواده نوشت و روز بعد شهید شد که گویا وصیت نامه او باشد:


سلام بر شهیدان،سلام بر پدر و مادری که زحمات زیادی برایم کشیده و حق فراوانی بر گردنم دارند، از آن روزی که من به اتفاق چند نفر دیگر که از بابل حرکت کردیم، چند روز در تهران وبعد به کرمانشاه رفتیم از کرمانشاه به گیلانغرب و تا بعد از عید قربان درآنجا بودیم،از آنجا با بچه های سپاه نطنز به خوزستان عازم شدیم و چند روزی دراهواز و از آنجا به آبادان و الان چند روزی است که در سنگرهای آبادان و خونین شهر هستم و وضع سنگرهای این منطقه خوب است و سربازان بعثی عراق همیشه تصمیم به تصرف کردن شهر را دارند که نقشه های آنان نقش بر آب می شود، وبه ناچار از بصره توپهای دور زن آنها در آنجا مستقر میباشد،توپ خمسه خمسه و توپهای دیگر را به طرف شهر آتش میکشد و بر اثر زدن این توپها چند نفر زخمی و شهید میشوند و به امید خدا تا چند روز دیگر این مناطق به طور کلی از نیرو های بعثی پاکسازی میشود و حتی تا قلب عراق هم پیش خواهیم رفت انقلاب عراق را هم به پیروزی برسانیم و ماندن در این مناطق جنگی آنقدر برای روحیه خوب است که دیگر حد ندارد و همچنین ایمان کامل تر می گردد.
شما ای پدر و مادر وشما ای برادر وخواهر و شما ای اقوام و افرادی که نتوانستید در این مناطق با دشمن در ستیز باشید، لا اقل در هر جایی که هستید چه اوقات بیکاری و چه در سر نماز لحظه ای آرام ننشینید و از خدا و از امام زمان بخواهید که به رهبر عزیزمان امام خمینی(ره)طول عمر و سلامتی کامل و همچنین به تمام نیروهای مسلحی که برای حفظ اسلام و قرآن دفاع می کنند همه وهمه را در پناه خودش محفوظ داشته و دشمنانشان را نابود گرداند و بالاخره من قصد دارم که تا پیروزی نهایی این منطقه و تا نگرفتن عراق و نرفتن به زیارت مرقد ائمه اطهار ،مخصوصا زیارت امام حسین(ع)در کربلا تا آنجا که خدا مرا یاری کند برنگردم و از نیامدنم ناراحت نباشید،هر وقت به فکر من افتادید خود را به جای پدران و مادرانی که چند جوان که من خیلی از آنها پایین تر بودم از دست داده اند بیفتید تا ممکن است خیالتان کمی راحت بشود.
دیگر عرضی ندارم بجز سلامتی تمام اهل خانواده و همچنین سلامتی رهبر عزیزمان امام خمینی (ره)
به امید پیروزی اسلام و تمام مسلمین جهان
مرگ بر صدام یزید کافر

عباس قندی 8/8/59

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/31 10:28:29
سه شنبه 9 تیر 1394  1:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دوست دارم دست آخر هم مثل امام حسین(ع) شهید شوم!

دوست دارم دست آخر هم مثل امام حسین(ع) شهید شوم!
"رضا گريواني" از شهيد "قهرمان گريواني" خاطره‌اي خواندني نقل کرده است. 

"رضا گريواني" در خاطره‌اي از شهيد "قهرمان گريواني" مي‌نويسد:  
 
قهرمان می‌گفت: "من دوست دارم توی این عملیات همه توانم رو بذارم واسه پیروزی لشکر اسلام. دست آخر هم مثل امام حسین (ع) شهید شم؛ طوری که بدنم توی آفتاب داغ بمونه. پاره‌هاش رو هم کسی نتونه جمع کنه مگه خود آقا". 
 
عملیات کربلای پنج خبر شهادت و مفقودالاثر شدنش به من رسید. کربلای 4 شهید شده بود و جنازه‌اش مونده بود توی جزیره بوارین. چند سال بعد جنازه‌اش پیدا شد، بالاتنه نداشت. باقیمانده جسدش رو هم از روی پلاکی که به کمرش بسته بود و مهر و تسبیح توی جیبش شناختند. 
 
خبرش رو که شنیدم بی اختیار یاد حرفای اون روزش افتادم که گفته بود: "دوست دارم... دست آخر هم مثل امام حسین (ع) شهید شم طوری که بدنم توی آفتاب داغ بمونه. پاره هاش رو هم کسی نتونه جمع کنه مگه خود آقا". 
 
گفتني است؛ شهيد قهرمان گريواني متولد 3 فروردين 1347 در بجنورد است، وي تيربارچي گروهان اخلاصي‌ها گردان نصرالله 5 نصر بود که 4 فروردين 1365 در عمليات کربلاي 4 در بوارين به شهادت رسيد. پيکر اين شهيد مطهر در گلزار شهداي مريوان به خاک سپرده شده است. 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/31 9:4:44
سه شنبه 9 تیر 1394  1:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که به مادرش خبر شهادتش را داد

شهیدی که به مادرش خبر شهادتش را داد
بعد از بازگشت سالم به خانه مادرش گریه می‌کند که من در فردای قیامت جواب بی‌بی زینب را چه بدهم که چند پسر داشتم ولی یکی از آنها شهید نشد، جواب می‌دهد مادرجان! ناراحت نباش؛ من حتما شهید می‌شوم. 

به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، شهدای بسیاری در کشور هستند که هنوز ناشناخته‌اند و باید برای شناساندن آنها تلاش شود، که یکی از مجموعه‌هایی که باید در این زمینه تلاش کنند رسانه‌ها هستند.

استان زنجان در طول هشت سال دفاع مقدس سه هزار شهید را تقدیم انقلاب کرد و رزمندگان آن در بسیاری از عملیات‌های دوران دفاع مقدس به دلیل شجاعت و دلاور مردی‌هایشان نقش خط‌شکنی داشتند.

یکی از فرماندهان شهید استان زنجان شهید حمید احدی است که بسیاری از رزمندگان که در جبهه‌ها حضور داشتند، این شهید والامقام را به یاد دارند.

می‌گفت: حمید برایم گفت که بعد از بازگشت از عملیات فتح‌المبین وقتی سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گریه کرد و گفت: من فردای قیامت جواب بی‌بی زینب را چه بدهم که در خانه چند پسر داشتم و شهیدی ندادم، به مادر جواب دادم ناراحت نباش من حتما شهید خواهم شد.

حمیـد ویژگی‌های بارز اخلاقی، معنوی، عشق به اهل بیت(ع)، اقامه نماز در اول وقت و احترام به خانواده‌های معظم شهدا و والدین و… را در این محافل کسب فیض کرده و پس از پایان دوره راهنمایی وارد دبیرستان شهید ارفعی شد و دوران تحصیلی‌اش در دبیرستان مصادف با اوج‌گیری انقلاب اسلامی بود، همراه با پدر و مادر و دیگر مردم شریف زنجان در همه تظاهرات‌هایی که علیه رژیم ستمشاهی برگزار می‌شد، حضوری فعال داشت به‌طوری که شهید بزرگوار یک بار نیز توسط ماموران شاه دستگیر شد.

پـس از اخذ دیپلم و فراهم شدن مقدمات تحصیل در مدرسه عالی قضائی، استخدام در دوایر دولتی را کنار زده و جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زنجان شد و همزمان با آغاز جنـگ تحمیلی در مسئولـیـت‌های مختلف در جبهه‌های جنوب و غرب کشور و عملیات‌هایی از قبیل فتح‌المببـن، بیت‌المـقدس، محرم، رمضان، خیبر و والفجرها حماسه‌هایی بس عظیم آفرید و سرانجام در تاریخ 23 اسفند 1363 پس از وضو گرفتن در آب دجـله هدایت نیروهای گردان امام سجاد(ع) را به عهده گرفته و با همرزمان شهیدش به‌ویژه شهید محمد ناصر اشتری با شرکت در عملیات غــرور‌آفــریــن بــدر به فیض شـهـادت نائل آمد.

در فرازی از یادداشت‌های حمید احدی آمده است: جبهه آمدن کار سختی نیست، جبهه جای شادی و سرور خاطر است. جای آرامش وجدان و آسایش روح است. اما وقتی دلی برایت می‌شکند و یا قلبی به راهت تندتند می‌زند یا خاطره‌ای در ورایت می‌دود و محزونت می‌کند، تمام سختی‌ها و ناملایمات از یک سو و این حزن از یک سو و تفاوت این سوی و آن سوی، از زمین تا آسمان …

پدر شهید می‌گوید: روزی در منزل روضه داشتیم که ناگهان در زدند. چند تن از دوستان حمید با پریشانی پشت در ایستاده بودند. آنها را به داخل آوردم و متوجه شدم که از دست گاردی‌ها فرار کرده‌اند. آنها را زیر رختخواب‌ها مخفی کردم. چند لحظه بعد یکی از همسایه‌ها آمد و با حالت تمسخر گفت: در حالی بچه‌های مردم را پناه می‌دهی که فرزند خودت را دست بسته و خون‌آلود بردند.

بعد از مدتی پرس‌وجو متوجه شدم او را به کلانتری برده‌اند. فردای آن روز با صورتی خون‌آلود و لباسی کثیف به منزل آمد. حمید را به روستایی دور فراری دادیم. پس از رفتن او گاردی‌ها به خانه ما آمدند ولی حمید را پیدا نکردند. حمید بعدها مرا به خاطر این کار سرزنش می کرد و می‌گفت: در زمانی که جوانان ما جانشان را از دست می‌دادند، شما مرا از خانه دور کردید.

یکی از دوستان حمید برایم گفت: بعد از بازگشت از حمله فتح‌المبین وقتی سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گریه کرد و گفت: من فردای قیامت جواب بی‌بی زینب را چه بدهم که در خانه چند پسر داشتم و شهیدی ندادم. به مادر جواب دادم ناراحت نباش من حتما شهید خواهم شد.


وصیت نامه شهید حمید احدی
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/31 8:52:17
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دانش‌آموز شهیدی که با کتاب‌های درسی‌اش تفحص شد

دانش‌آموز شهیدی که با کتاب‌های درسی‌اش تفحص شد
در منطقه فکه پیکر شهید 16 ـ 17 ساله‌ای را پیدا کردم که زیر لباسش برجسته بود؛ وقتی دکمه‌هایش را باز کردم یک کتاب و دفتر زیر لباس گذاشته بود. کتابى که 10 سال تمام، با شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود. 

به گزارش  باشگاه خبرنگاران،یکى از روزها، در منطقه عملیاتى «والفجر یک» در ارتفاع 112 فکه، محورى که نیروهاى گردان خندق لشکر 27 حضرت رسول صلى‌الله علیه وآله وسلم، عملیات کرده بودند، صحنه بسیار عجیبى دیدم که برایم جالب و تکان دهنده بود.

از دور پیکر شهیدى را دیدم که آرام و زیبا روى زمین دراز کشیده و طاق باز خوابیده بود؛ سال 72 بود و حدود 10 سال از شهادتش مى‌گذشت؛ نزدیک که شدم، از قد و بالاى او تشخیص دادم که باید نوجوانى باشد حدود 17 - 16 ساله.

بر روى پیکر، آنجا که زمانى قلبش در آن مى‌تپیده، برجستگى‌اى نظرم را به خود معطوف کرد؛ جلوتر رفتم و در حالى که نگاهم به پیکر استخوانى و اندام اسکلتى‌اش بود، در گودى محل چشمانش، معصومیت دیدگانش را مى‌خواندم، آهسته و با احتیاط که مبادا ترکیب استخوان‌هایش بهم بریزد، دکمه‌هاى لباس را باز کردم؛ در کمال حیرت و تعجب، متوجه شدم یک کتاب و دفتر زیر لباسش گذاشته بوده؛ کتاب پوسیده را که با هر حرکتى، برگ برگ و دستخوش باد مى‌شد، برگرداندم؛ کتابى که 10 سال تمام، با شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود.

 یک دفتر که در صفحات اولیه آن بعضى از دروس نوشته شده بود؛ خودکارى که لاى دفتر بود، ابهت خاصى به آنچه مى‌دیدم، مى‌داد؛ نام شهید بر روى جلد کتاب نوشته بود.

مسئله‌اى که برایم خیلى جالب بود، این بود که او قمقمه و وسایل اضافى همراه خود نیاورده و نداشت، ولى کسب علم و دانش آن قدر برایش مهم بوده که در بحبوحه عملیات کتاب و دفترش را با خود جلو آورده بوده تا هرجا از رزم فراغتى یافت، درسش را بخواند.
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/30 11:0:52
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاموش کردن چهارلول عراقی توسط عبدالرزاق شمشیربند

خاموش کردن چهارلول عراقی توسط عبدالرزاق شمشیربند
سال ۶۱ در بمباران هوایی مقر گردان‌ها در سومار بر اثر اصابت ترکش دست چپش از کتف جدا شد و به پشت جبهه برگشت. همه می‌گفتند عبدالرزاق حالا حالاها به جبهه برنمی‌گرده اما 15 روز بعد با آستین خالی توی دوکوهه رؤیت شد. <div data-font="tahoma" data-show-faces="true" data-layout="button_count" data-send="false" class="fb-like fb_edge_widget_with_comment fb_iframe_widget">
 

به گزارش فارس، بعضی شهدا از نوک سر تا نوک  انگشت‌های پاشون در مسیر هدایت می‌درخشند. صاحب این عکس حکایت غریبی داره که عقل با شنیدنش قفل میشه. باید حکایت این عجوبه را با عشق شنید.

 

 

صاحب این عکس شهید عبدالرزاق علی شیری است. او در سال 41 در کرج متولد شد و در طفولیت به علت تب شدید از ناحیه پای چپ فلج گرددید. هر چند بهبودی پیدا کرد اما لنگیدن پای چپ همیشه با او بود. عبدالرزاق، معلولیت رو محدودیت نمی‌دید و با  تلاش فراوان قهرمان رشته ورزشی جودوی محل زادگاهش شد.

عبدالرزاق سال 60 در حالی که 20 بهار از عمرش گذشته بود پا به جبهه گذاشت. معمولا توی جبهه اونهایی که ناتوان بودند در واحدهای پشتیبانی مثل تدارکات، آشپزخانه، دژبانی و... به کار گرفته می‌شدند. اما او از اول وارد واحدهای رزمی شد و به عنوان یک رزمنده اسلحه به دست می‌گرفت و به مصاف دشمن می‌رفت.

 

سال 61 و در عملیات مسلم ابن عقیل(ع) در حالی که رزمنده لشگر27 محمد رسول الله(ص) بود در بمباران هوایی مقر گردانها در سومار در اثر اصابت ترکش دستش چپش از کتف جدا شد و به پشت جبهه برگشت. همه می‌گفتند عبدالرزاق حالا حالاها به جبهه برنمی‌گرده اما 15 روز بعد با آستین خالی توی دوکوهه روئیت شد. او ول کن نبود و کسی هم جرات این رو نداشت که توی عملیات از او استفاده نکنه.

کسی باورش  نمی‌شد که عبدالرزاق هنوز می‌تونه سینه به سینه دوشکا بره و با نارنجک خاموشش کنه. او رزمنده گردان حنظله بود. این دلاوری و جیگرداری در عملیات والفجر یک کار دستش داد. در حالی که 3 ماه بیشتر از قطع دست چپش نمی‌گذشت تیر دشمن به گردنش اصابت کرد و باز مجروح شد.

بعضی رزمنده‌ها یکبار مصرف بودند و با یک اعزام و یا یک مجروحیت به جبهه پشت می‌کردند اما دوباره عبدالرزاق اومد و این بار توی مقر قلاجه همه رو حیرت زده کرد.

در مراسم صبحگاه اردوگاه قلاجه قبل از عملیات والفجر4 عبدالرزاق با آستین خالی و قداره به کمر، در حالی که پرچم سرخی به دست داشت ظاهر می‌شد و خودش کمپوت روحیه بود.

باز این رزمنده شمشیر به کمر در عملیات والفجر4 در اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او میگفت اینقدر جبهه میرم تا شهید بشم. و باز به جبهه بازگشت و تخریبچی لشگر27 حضرت رسول شد و باز عملیات.

دیماه 64 ازدواج کرد و بهمن ماه باز به جبهه برگشت. و باز اسلحه به دست و شمشیر به کمر و این بار با گردان علی اصغر (ع) به فرماندهی شهید حسین اسکندرلو خط شکن شد. هدف ضربه زدن به دشمن در جزیره ام الرصاص و آن سوی اروندرود بود. کار طاقت فرسایی بود و احتمال درگیری تن به تن با دشمن می‌رفت. امکان داشت که این بار شمشیر او به کار آید.

حمله به جزیره ام الرصاص در روبروی خرمشهر برای فریب دشمن بود تا سایر یگان‌ها بتوانند وارد فاو شوند و حماسه والفجر8 رقم بخورد.

جزیره ام الرصاص بعد از سه روز تخلیه شد و ماموریت جدید گردان علی اصغر (ع)، حمله به دشمن و دفع پاتک در فاو و اطراف کارخانه نمک بود. باز عبدالرزاق "شمشیر بند" میدان دار معرکه شد. تیربار چهارلول دشمن امان همه را بریده بود. وقتی روی خاکریز قفل می‌شد مثل موریانه خاکریز رو کوتاه میکرد و تلفات میگرفت. عیدالرزاق دست به کار شد. برای رسیدن به تیربار دشمن باید از باتلاقی که بین ما و دشمن بود می‌گذشت و رد شدن از این همه گل و لای به این راحتی نبود و دشمن کاملا روی مواضع ما دید تیر داشت اما عبدالرزاق ول کن نبود. نارنجک به کمر و شمشیر به دست حرکت کرد و دقایقی بعد تیربار دشمن خاموش شد و عبدالرزاق هم افتاد. کسی نفهمید چه شد اما همه می‌گفتند این بار شمشیر به کار آمد و بر سر زبانها افتاد که عبدالرزاق علی شیری تیربارچی بعثی را با شمشیر قیمه قیمه کرد. روز اول اسفند 64 روحش پر کشید و پیکرش در فاو ماند و بعد از 13 سال به وطن باز گشت و در گلزارشهدای امامزاده محمد کرج به خاک سپرده شد.

این روایت رفت و بازگشت فراوان داشت. اما بار آخر عبدالرزاق چون دینش کامل شده بود رفت و دیگر بازنگشت.

راوی : جعفرطهماسبی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/30 7:36:47
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شلیک گلوله کلت بعثی‌ها در دهانم

شلیک گلوله کلت بعثی‌ها در دهانم
داشتم زار می‌زدم و گریه می‌کردم و الله‌اکبر می‌گفتم. ناگهان صدای تکبیر رزمندگان را شنیدم. بعثی، کلتش را درآورد و گرفت سمت دهنم و زد توی گوشم. 

گفتم: چرا جنگ؟ گفت: غیرت، امام، خاک! دیوار‌های گلی خانه‌های کوچک روستایی، در خاک دویدن با پای برهنه و جیغ کشیدن در کوچه‌های دِه و رفیقانش را دنبال کردن، و لب تنور کنار مادر نان تنوری را بلعیدن، دنبال گوسفند دویدن، فقط تا پانزده سالگی او بود. او بعد از شانزده سالگی، نه می‌تواند بدود، نه می‌تواند نان را ببلعد و نه می‌تواند در کوچه‌های دِه جیغ بکشد. آخرین تیر خلاص را که افسر بعثی در میدان مین در دهانش شلیک کرد، قفلی بر دهانش زد.

در سال 1343 در روستای کفشگیری، در حوالی گرگان، پا به این جهان پرهیاهو گذاشت. بچه بازیگوش، کودکی را که گذراند، رؤیای غریبی در سر داشت، اما نمی‌دانست چه سرنوشتی دارد. تا اینکه انقلاب شد. امام که آمد، غربت رنگی دیگر گرفت، البته نه مثل این روز‌ها که دیگر رنگ و رویی نداشته باشد. آن روز‌ها غیرت رنگ مطلقی داشت و هر کس بویی از غیرت داشت پا به عرصة نبرد گذاشت.

اسماعیل‌ها همان فرزندان دهه 43 بودند که امام به آنها اشاره کردند و فرمودند: یاران من در گهواره‌ها هستند. قرار ما برای مصاحبه با اسماعیل در بیمارستان بود. حال جسمی و روحی او اجازه نداد که ماجرا را به پایان برسانیم. و باقی ماند، شاید وقتی دیگر.

در دوران نوجوانی به خود می‌بالیدم که فرزند امام خمینی هستم. برای اولین‌باری که به شهر رفتم در بسیج ثبت نام کردم. در روستا به رزم شبانه و آموزش نظامی می‌پرداختم و مسجد شد پایگاه بسیج محل ما. از همین نقطه کم‌کم اوج گرفتم و خودم را شناختم و امام را و مبارزه با ظلم و ستم را. و به دنیای دیگری که یکسره اخلاص بود و از خودگذشتگی پاگذاشتم و بسیج شد نامی که تا ابد همراه من باقی ماند.

هم کشاورزی می‌کردم و هم درس می‌خواندم. کلاس دوم راهنمایی بودم که به دنیای دیگر متصل شدم و از طریق بسیج گرگان به آموزش رزمی چهل روزه و سپس به غرب کشور رفتم. شش ماه کردستان بزرگم کرده بود. کوه‌های بلند و صخره‌های مستحکم کردستان از ما انسانی سخت ساخته بود. مثل دانش‌آموزی بودیم که با آزمونی سخت و ناشناخته روبه‌رو شده بود. آنجا زمستان سرد و برف و انجماد، و جنوب دیاری غریب گرم و سوزان. کردستان که بودم از خرمشهر و ظلمی که به کودکان و زنانش رفته بود، دلم هوایی می‌شد. از صدای سوت خمپاره، از ترکش‌ها، از سنگر‌ها، از خاکریز، از زیبایی نخل‌ها، از غربت شلمچه و خرمشهر و هویزه همه وجودم را به خود گره زده بود و این آرزو عاقبت در دهم فروردین سال 61 محقق شد.

بار دوم بود که به جبهه می‌رفتم. جنوب را به خاطر اروند و زیبایی خاکریز و سنگر‌هایش خیلی دوست داشتم. کردستان انسان را فرسوده می‌کرد. به عنوان نیروی بسیجی در پادگان شهید بهشتی مستقر شده بودیم. هنوز لشکر 25 کربلا پا نگرفته بود و ما در قالب گردان رزمی تیپ بیت‌المقدس بودیم. در یک صبح بهاری یک سپاهی به جمع ما آمد.

پس از کمی حرف زدن از مین و تخریب، گفت: چند بسیجی که برای بار دوم به جبهه آمده باشند را می‌خواهم برای گردان تخریب. هرکه اهل مین و معبر است یا علی. (شهید) حبیب صالح‌المؤمنین بلند شد، من هم بلند شدم. احمد رضا رایجی، بچه محل ما دید من بلند شدم او هم بلند شد. پانزده نفر می‌خواست که ما شدیم بچه‌های گروه تخریب. «تخریب» نامی غریب بود و سرنوشت ما این‌گونه به یک گروه تخریب گره خورده بود. اولین شب در مقری به نام کاترپیلا مستقر شدیم. بنا شد ظرف چهل روز، آموزش تکمیلی تخریب را ببینیم که شب دوم چهار نفر پاسدار آمدند و پانزده نفر را جدا کردند. حبیب صالحی، احمد رایجی و من و سیزده نفر دیگر در قالب گروه‌های پنج نفره تقسیم شدیم. فرمانده، گروه ما را در همان سنگر برای آخرین توجیهات فراخواند و گفت: ببینید بچه‌ها، وضع تغییر کرده، شما باید تا شش روز کاملاً برای تخریب توجیه شوید. هرکس نمی‌تواند، همین حالا برگردد. اجباری در کار نیست. راهی که شما در آن قدم گذاشتید برگشت ندارد. همین حالا، همین امشب باید با خودتان تسویه حساب کنید. می‌مانید و با خطر همساز می‌شوید یا راه زندگی را در پیش می‌گیرید. یا شهید یا زخمی، در هر صورت اینجا آخر زندگی دنیایی است؛ چرا که اگر زخمی هم بشوید، این زخم جنگ تا آخر زندگی هم سلامت تن و هم خوشی دنیایی را از شما خواهد گرفت، پس اگر اهل دنیا هستید، از همین جا بازگردید. حبیب داد کشید: «شهادت و دیگر هیچ.» فرمانده گفت: ان‌شاءالله که همه به مراد دلشان برسند، اما وظیفة من بود به عنوان فرمانده گروه شما را توجیه کنم. خود دانید، از دو ساعت دیگر کار شروع خواهد شد.

گروه پانزده نفره ما هیچ تغییری نکرد. اولین روز گذشت. هر روز قرار شد یک نفر شهردار باشد. حبیب صالح‌المؤمنین روز اول سفره پهن کرد و غذا درست کرد و دوغ بامزه‌ای را درست کرد. مادرم هم نمی‌توانست چنین بانظم و ترتیب از ما پذیرایی کند. عصر که شد همه خوابیدیم. وقتی از سنگر بیرون آمدیم دیدیم حبیب نیست، اما تمام چفیه‌های ما را شسته و پوتین‌ها را واکس زده و لباس‌های چرک بچه‌ها را هم شسته. غروب که شد و چون روز اولش بود، گفتیم شاید از سر ذوق به جبهه باشد و به رویش نیاوردیم. صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم صبحانه را حاضر کرده و نشسته منتظر ماست. پرسیدم: صبخانه خوردی؟ گفت: نه، منتظر شما هستم. توی دلم به او خندیدم و گفتم این دیگه چقدر با حوصله است! ظرف‌ها را شست و دوباره سنگر را تمیز کرد. وقت نهار باز دوباره نهار را حاضر کرد و شب دوباره شام. آخرش داد بچه‌ها درآمد. گفتیم مؤمن تو خسته نمیشی؟! درست نیست ما همه اینجا در مقابل همدیگه وظیفه داریم، بنا نیست همة کار‌ها به گردن تو باشد. با التماس گفت می‌خوام نوکری شما را بکنم. می‌خوام خادم شما باشم. شما را به فاطمه(س) نگید نه! شروع کرد به زار زار گریه کردن. همة بچه‌ها متعجب بودن و ما هنوز به اخلاص او نرسیده بودیم. مگر ما کی بودیم که بخواهد نوکری ما را بکند! تا نیمه شب بحث ما با حبیب به خاطر کار‌هایش طول کشید.

حدود ساعت دوازده ما را صدا زدند برای باز کردن معبر. کارمان وقت معینی نداشت. هر لحظه صدامان می‌زدند آماده بودیم. حبیب که کنار در سنگر می‌خوابید، اولین نفر حاضر می‌شد. فقط پنج نفر، من، حبیب، مهدی، احمد و دو نفر دیگر. توجیه کار این‌گونه بود؛ گفت: شما همراه بچه‌های سپاه می‌روید برای باز کردن معبر. نزدیک پادگان حمید، کار شما فقط اینه، آنها مین خنثا می‌کنند و شما چاشنی‌ها را از دستشان بگیر و لاشة مین‌ها را جمع کن. تجربة خوبی بود برای ما که آموزش فشرده را گذرانده بودیم. چهار ساعت کار باز کردن معبر تمام شد و برگشتیم به کاترپیلا. فردای آن روز متوجه عملیات وسیع بیت‌المقدس شدیم. چند روزی گذشت. هیچ کس سراغ‌مان را نگرفت و تا بیستم اردیبهشت، شب ساعت دوازده ما را جمع کردند و بردند ده کیلومتری پادگان حمید، جادة اهواز ـ خرمشهر. عراقی‌ها آب بسته بودند و باتلاق درست کرده بودند. تا سه راهی جفیر تانک‌ها همه توی گل ولای گیر کرده بودند و ما شب و روز فقط راه رفتیم. سه روز و سه شب، نه گلوله‌ای بود نه جنگ بود؛ فقط سکوت مطلق بود. تانک‌های سوخته، جنازه‌های باد کردة عراقی‌ها. تا اینکه رسیدیم به نزدیکی یک دژ که هنوز دست عراقی‌ها بود. دژ محکمی بود. شاید بچه‌ها چندین بار عملیات کرده بودند، اما نتوانسته بودند دژ را فتح کنند. منطقه را نمی‌شناختیم. می‌دانستیم در محدودة پادگان حمید هستیم.

عراقی‌ها محدودة سه کیلومتری دژ را مین‌گذاری کرده بودند. منطقه به هم ریخته بود. سرباز‌های ارتشی توی کانال در گل ولای در حال پدافند بودند. وضع عجبیبی بود. از همان اول کار ما شروع شد؛ جمع کردن مین عراقی‌ها. با ترفند مین‌گذاری کرده بودند. شب سوم بود که گفتند قرار است خرمشهر آزاد شود. دو تن از بچه‌های اطلاعات عملیات آمدند. حتی صورتشان را با چفیه بسته بودند و ما را به دنبال خودشان به سمت معبر بردند. رفتیم توی کانال. یکی از آنها بلند قد بود، شروع به حرف زدن کرد. لهجة شیرین شیرازی داشت. نمی‌دانم چرا اسمشان را نپرسیدیم. شاید هم به لحاظ امنیتی جوابمان را نمی‌دادند. ما پنج نفر بودیم و آنها هم دو نفر. می‌گفت: «باید این معبر ظرف دوساعت باز شود. وقتی می‌گم باید، یعنی باید باز بشه، فهمیدین برادرا؟» حبیب به شیوة همیشگی کمی بلند‌تر گفت: الله‌اکبر. زدم تو پهلوش، گفتم: آرام بابا، مگه نمی‌دونی کجا هستیم؟ کم‌کم رسیدیم به انتهای کانال و از کانال آمدیم بیرون. گلوله مثل باران می‌بارید. تازه شده بود دوازده و نیم شب. صدای موسیقی عراقی‌ها راحت به گوش می‌رسید. هوا خیلی تاریک بود، ظلمانی. گلوله‌های رسام رنگ عجیبی به آسمان داده بود. چپ و راست از هر طرف صدای ویزویز گلوله‌ها در گوش می‌پیچید.

رسیده بودیم به چند متری معبر که یکی از بچه‌ها به نام هادی که بچه مشهد بود، خاکریز عراقی‌ها را دید. با هراس گفت: این همه به ما نزدیک‌اند و باید تو دهان دشمن معبر بزنیم! خودش را انداخت روی زمین و غلطید و شروع کرد ناله کردن که برادر سپاهی پرید و دهانش را گرفت و گفت: برادر می‌خواهی کل عملیات را لو بدی؟! تنش می‌لرزید. راستش این ترس از مرگ گاهی آدم را اگر با خودش تسویه حساب درونی نکرده باشد، از پا درمی‌آورد. این بنده خدا هم بریده بود که ناگهان یک آدم تنومندی از یک گودال بلند شد و ما را کشید توی گودال. رفتیم توی گودال که یک ارتشی بلندقامت و یک نفر دیگر نشسته بودند. مثل اینکه منتظر ما بودند. آنها شدند چهار نفر و ما پنج نفر. افسر ارتشی خیلی تنومند و بلند قامت بود و اصلاً از گلوله نمی‌ترسید. راست راست تو گلوله‌ها راه می‌رفت. گفتیم سرت را بدزد. گفت: تا این گلوله‌ها سهم من نباشه، نمی‌خوره؛ پس هنوز وقتش نرسیده. دست هادی را گرفت و جوری که خجالت نکشد از پیش ما بردش و برگشت و گفت: بندة خدا حالش خیلی بد بود. دیگر نیازی به او نداریم. با همین چند نفر ان‌شاءالله به حول و قوة الهی راه باز شود. از توی گودال بیرون آمدیم و نشستیم. آرام متوسل به خانم فاطمه زهرا(س) شدیم. حدود ده متر عرض میدان مین را تا چند متری که رفتیم، فرمانده ما، همان بچة اطلاعات عملیات در گوشمان گفت: ببینید پشت سرتان یک گروهان نیرو‌های بسیجی جانشان دست شماست. عرض را کم کنید و سریع تا دشمن متوجه نشده کار باید تمام شود. حدود سیصد متر تا خاکریز عراقی‌ها، مانده بود. رسیدیم صدمتری خاکریز دشمن که دیدیم پشت سرمان یک گروهان بچه‌های بسیجی سینه‌خیز خودشان را جلو می‌کشند.

دیگر چیزی به پایان کار نمانده بود که اتفاق عجیبی رخ داد و ما حیران نگاه کردیم. خیلی عجیب بود. یک نایلون پلاستیکی از وسط میدان مین بلند شد. باد افتاده بود توی دهنة پلاستیک و آن را بلند کرده بود. آورد در چند متری ما، سمت چپ، به یک شاخ تله انفجاری گیر کرد، باد که می‌زد پلاستیک را حرکت می‌داد و شلپ شلپ صدا می‌داد. فقط دو سه متر بیشتر به آخر میدان نمانده بود. البته هرچه به عراقی‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم، مین کمتری بود. خدایا این پلاستیک دارد عملیات را لو می‌دهد. حبیب از جایش بلند شد برود سمت پلاستیک که عراقی‌ها شروع به زدن کردند. اول فکر کردیم ما را دیدند، ولی دیدم شروع کردن به سمت پلاستیک رگبار زدن. حیبب گفت اسماعیل، باید تا دو دقیقة دیگر راه باز شود که ناگهان این رگبار گلولة عراقی‌ها به سمت ما رفت. مثل باران گلوله می‌زد. پشت سرِ ما یک گردان نیرو منتظر دستور حمله بودند که درگیری شروع شد. حبیب با سر افتاده بود و یک گلوله خورده بود توی گردنش. در جا شهید شد.

در چند متری من همان افسر تنومند ارتش بود که گلوله خورد به سینه و صورتش. تا رفتم نزدیکش باران گلوله بود که توی تنش ریخت. خدای من! با تیربار می‌زدنش. حدود صد تا گلوله توی تنش خالی کردند. هیکل درشتی داشت. مات او بودم که دیدم احمد دارد جیغ می‌زند. دهانش را چسبیدم تا داد نزند. رد کردمش طرف بچه‌ها.

رفتم سمت مین‌ها. دیگر کار داشت تمام می‌شد که گلولة تانک خورد نزدیکم. موجش من را چرخاند. از جا بلند شدم که یک گلوله خورد توی پهلوم. دویدم سمت کانال فکر می‌کردم دارم طرف بچه‌های خودی می‌روم. آنها توی معبر صد متری با ما فاصله داشتند. خودم را انداختم توی کانال. تا رفتم برگردم دیدم یک بعثی بلند هیکل با پوتین زد به کمرم و پوتینش را گذاشت روی گردنم و محکم فشار داد. بعثی غول پیکر با تمام توانش گردنم را فشار داد. داشت چشم‌هایم از حدقه می‌زد بیرون. نفسم بند آمد. در همین بین داشت چیزی می‌گفت که من متوجه نمی‌شدم. یک مرتبه چشمش افتاد به خون و زخم سمت راست پا‌هایم. پایش را برداشت و محکم با پوتین کوبید روی زخم گلوله. سه چهار بار محکم کوبید روی زخم. با تمام وجودم فریاد کشیدم «یا زهرا، یا حسین» که پا‌هایش را برداشت و محکم زد توی دهنم. دندانم شکست. داشتم زار می‌زدم و گریه می‌کردم و الله‌اکبر می‌گفتم. ناگهان صدای تکبیر رزمندگان را شنیدم. بعثی، کلتش را درآورد و گرفت سمت دهنم و زد توی گوشم. گلوله از پشت گوشم رفت و فکم را پاره کرد و دهنم پر خون شد. بدنم بی‌حس شد و عراقی از کانال پرید بیرون.

ناگهان غباری غلیظ فضا را فراگرفت و من در دالانی از نور به مقصدی نامعلوم در حرکت درآمدم. زمان را از دست داده بودم و هیچ دردی را در تنم حس نمی‌کردم. مثل بیداری پس از خوابی را می‌ماند که در گردابی افتاده باشی. کمی که در این وضع در دالان نور به سمت بالا رفتم، ناگهان دوباره غباری سفید در اطرافم پر شد. خودم را دیدم زخمی و خونین کف کانال افتاده‌ام و بچه‌ها از رویم رد می‌شدند. اما این مَنِ ایستاده را کسی نمی‌دید و توجهی نداشت. بر تلی از خاک ایستاده‌ام و سیلی از نیرو‌های بسیجی با تکبیر الله اکبر از گودال می‌پرند و به سمت خاکریز عراقی‌ها بالا می‌روند. دسته‌دسته رزمنده‌ها گلوله می‌خوردند و به زمین می‌افتادند و چون نوری از تنشان بلند می‌شد و بی‌آنکه به پیکر غرق در خون خود نگاهی بیندازند، به سمت آسمان بالا می‌رفتند. لحظه‌ای مادرم را دیدم که بر بالای جنازه‌ام ایستاده و دستمال سفیدی را بر روی سر و صورت پر از خونم پهن کرد. صدایش زدم، ولی او توجهی به من نکرد. فریاد می‌کشید چرا پسرم را دفن نمی‌کنید؟ یکی از بچه‌ها گردنم را با چفیه بست و تا به چشمانم دست زد دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار دوباره به سوی زمین بازگشتم. دردی عمیق در تنم پیچیده بود و حلقم پر از خون بود. با هر نفس خون بالا می‌آوردم. چند نفر دوره‌ام کرده بودند و کاری از دستشان ساخته نبود. تکه‌های لباسشان را به هم گره زدند و مرا روی آن گذشتند و به سمت منطقه‌ای نامعلوم حرکت دادند. دیگر چیزی....

... عالمی دیگر، کرانه‌ای نا امن‌تر؛ سکوت می‌کند. شب از نیمه گذشته. مصاحبة ما با او طولانی شده است. اسماعیل نمی‌خواهد دوران سخت پس از مجروحیت را برای ما بازگو کند. هوا گرم و شرجی است. در پیشخوان طبقة چهارم نشسته‌ایم. می‌گذارم کمی با خودش تنها بماند. سخت است برای او مرور این همه رنج. دردمندی‌اش، خود کرانه‌ایست. نمی‌خواهد دوباره به آن کرانة نا امن بازگردد. سکوتش طولانی می‌شود. صورت زخمی‌اش را با دست برانداز می‌کند. می‌خواهد اندازة درد‌ها را بسنجد... خاموش و رها خانه‌ای متروک را می‌ماند که صاحبش سالیان درازی آن را ترک گفته باشد. باد میان ما حلقه می‌زند. خنکای خود را بر تن خستة ما می‌نشاند. حالا من در او گیر افتاده‌ام و او در مسیری که از آن بازآمده، باد از میان ما می‌گریزد. انگار می‌خواهد خودش را به باد ببندد. نه جای ماندن، نه توان پریدن. باد به سرعت خیال گم می‌شود. من مانده‌ام و او که باید ناگفته‌های رنج را بازگوید. نگاهش به آسمان، به ستاره‌ها، به پنجره‌ها که یکی‌یکی خاموش می‌شوند. خانه‌ها تاریک همه خوابیده‌اند. صدای ترمز ماشینی در دوردست سکوت شب را می‌شکند. همه خواب‌اند. خستگان کار و دنیا و روزمرگی‌هایش؛ آنها که خیالشان حد و مرزی داشت. و بی‌دردی، تن بی‌دردشان را خواب می‌کنند. همه خوابیده‌اند و پنجره‌ها، کوچه‌های شهر، خیابان‌ها، همه خاموش‌اند و یا شاید خودشان را به خواب زده‌اند. برای چه این کار را بکنند؟ این کار چه معنایی می‌توانست داشته باشد. اصلا بگذار بخوابند. خواب و بیداری‌شان چه فرقی به حال ما دارد. خودش را جابه‌جا می‌کند و خیالش را به دور دست می‌کشاند. می‌گوید:

راستی اصلا مگر ما کی بودم که شهید صالح‌المؤمنین می‌خواست نوکری ما را بکند؟! من مگه کی بودم که او نوکری ما را بکند. خیال حبیب شب روز مثل درد به جانم چسبیده و رهایم نمی‌کند. خدایا، ما چقدر بی‌معرفت بودیم که قبل از شهادتش نشناختیمش! چند وقت پیش سراغ خانواده‌اش رفتم. پدر پیری داشت. می‌گفتند خادم مسجد است. اما نتوانستم آدرسش را پیدا کنم. بنیاد شهید رفتم، خیلی پی‌اش را گرفتم، ولی بنیاد هم گفت زیاد این طرف‌ها نمی‌آید. پرونده‌اش را بررسی کردند، فهمیدم پدرش هم مثل خودش بوده، نه اهل دنیا و نه اهل جاه و مقام. نمی‌دانم، حقش بود اسمش حبیب باشد، آن هم حبیب صالح‌المؤمنین. چه اسم غریبی داشت. یک روز داشت چفیه‌ها را می‌شست. دو روز قبل از شهادتش، همه‌جا را تمیز کرد. چفیه‌اش را زیر قرآنش گذاشت و عطر زد. رفت. من ماندم اینجا در این دیار رنج، تیر خلاص را که افسر بعثی عراقی در دهانم زد‌، ای کاش حبیب... نه، امکانش نبود، او واقعا حقش بود برود. او به آسمان رفت و من به بیمارستان حضرت فاطمه زهرا(س) در تهران منتقل شدم. فک و صورتم از هم پاشیده بود و با چند جراحی عمیق، از چند جای تنم استخوان و پوست برداشته بودند برای ترمیم صورت و فک دهانم که همه را با سیم از داخل بسته بودند و لبم را نیز با نخ بخیه. آن زمان نخ بخیه مثل حالا نبود. آن نخ‌ها مثل همین نخ‌هایی بود که کفش‌ها را با آن می‌دوزند. گوشة سمت راست دهانم را به اندازة یک نِی نوشابه باز گذاشته بودند برای خوردن و آشامیدن. سه ماه در بیمارستان بستری بودم. هنوز بهبودی زیادی پیدا نکرده بودم که مرا مرخص کردند. پزشکان گفته بودند یک ماه دیگر برای باز کردن سیم و نخ‌های بخیه و ادامة درمان به بیمارستان مراجعه کن. یک دست لباس و یک فلاکس شیر. غذای من فقط آبکی بود. شیر را گرفتم برای توی که راه اگر گرسنه شدم بخورم تا خودم را به شهرمان گرگان برسانم. وقتی خانه آمدم، مادرم مثل پروانه دورم می‌چرخید. پدر کارگری می‌کرد و مادرم گاوداری. دو تا گاو داشتیم که با شیرش خرج خانواده را تأمین می‌کرد. مصرف شیر من زیاد بود. خواهرانم نیز از آن شیر حق داشتند و من همة شیر را مصرف می‌کردم. این برایم خیلی دردناک بود. زندگی فقیرانة ما، دردمندی من، غصه‌های مادرم، رنج پدرم، غم دل خواهرانم، خدایا بر ما چه آمده؟! از خانه بیرون زدم تا کمی در کوچه‌ها هوایی تازه کنم و مردم را ببینم. دلم برای سادگی دیوار‌های گلی ده‌مان تنگ شده بود؛ برای سادگی مسلم. خودم را به کوچه رساندم. مسلم پسرک دیوانه‌ای بود به دور از وهم و خیال، هر روز تکه‌ای نان با خود به کوچه می‌آورد، می‌خورد و ریزه‌های نان را زیر پایش با خاک می‌غلتاند و دوباره برمی‌داشت و در دهانش می‌گذاشت. دوباره برروی زمین می‌ریخت. مگر از یک دیوانه بیش از این می‌توان انتظار داشت؟! آرزو داشتم روزی که دهانم را باز کردند، زیر دست‌های مسلم بنشینم تا خرده‌های نانی را که بر زمین می‌پاشد با ولع و اشتیاق بخورم. هر روز به کوچه می‌آمدم و محو تماشای مسلم می‌شدم. گویی در تمام این روستا جز من و مسلم هیچ کس زندگی نمی‌کند. و کودکان پابرهنه‌ای که به دنبال نی‌سواری مسلم می‌دودیدند و هورا می‌کشیدند. مردم روستا بار زندگی روزمره در بازگشت به خانه چشمانشان را خواب آلوده کرده بود و نه من را و نه مسلم را می‌دیدند. هوا گرم بود و عدم امکان پانسمان هر روزه، فک و صورت و دهانم را به عفونت کشاند. در شهر کوچک ما هم چنان امکاناتی نبود که بشود درمان مرا ادامه داد. تعاون سپاه نامه‌ای به خانة ما آورد. نامه را برداشتم و با پدرم به بنیاد شهید رفتیم. آن وقت در خیابان امام خمینی(ره) بود. از پله‌ها بالا رفتم و داخل شدم و با احترام سلام دادم. فردی تنومند که دو انگشت دستش به هم چسبیده بود، بی‌آنکه خوب نگاهم کند، لبی جنباند و ورق‌های روی میزش را جابجا کرد و گفت بفرمایید. کمی نگاهش کردم. گویی نمی‌دید که دهانم را دوخته‌اند و من نمی‌توانم حرف بزنم و پدرم نیز، این مرد روستایی بی‌سواد کارگر کجا می‌توانست حرف دلم را بزند. قلمی از روی میزش برداشتم و ماجرا را نوشتم. او رو به پدرم کرد و گفت: ببینید قدم شما روی دیدة ما، ولی شما باید پروندة بیمارستان را همراه داشته باشید تا ما شما را پذیرش کنیم. انگار گمان می‌کرد دهانم که دوخته است، گوش‌هایم نیز کر است. شاید این‌گونه در خیالش رانده شده بودم که کسی که حرف نمی‌زند...کر و لال هم هست. چرا نفهمید من از خرمشهر باز آمده‌ام؛ چرا نفهمید... شاید مرا نمی‌دید. همین گونه که حالا نمی‌بینند. یک بنیاد شهید و با این همه کارمند و اطاق‌های تو در تو، ساختمان‌های جور واجور. راستی اینها در این اطاق‌ها، در پس این در‌های بسته چه می‌کنند؟... دست پدرم را گرفتم و از ساختمان بنیاد شهید آمدیم. از پله‌ها که پایین آمدم، هُرم گرمی صورتم را سوزاند. در مدت زمانی که در بنیاد شهید بودم، سرمای کولر درد صورتم را کم کرده بود. پدرم تکه‌ای پارچة کهنه از جیب درآورد و عرق پیشانی‌ام را گرفت. دستم را چسبید و مرا دنبال خودش کشاند. گفت: ناراحت نباش پسرم، مگر من مرده‌ام که تو از عفونت دهانت بمیری؛ سوار مینی‌بوس شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم. گرمای هوا حالم را به هم ریخته بود. تا پا به خانه گذاشتم، افتادم. چشمانم تار شده بود. چهرة مادر را در چهارچوب در قابی چوبین می‌دیدم. کم‌کم محو شد و دیگر چیزی نفهمیدم. بیدار که شدم پدر را بالای سرم دیدم. نشسته و چند اسکناس نو لای انگشتان زمخت دستش می‌شمارد. با غرو و سر بلندی گفت: بیا بابا جان، بلیط اتوبوسم برات دادم گرفتن. بهروز پسر دایی‌ات با‌تو تا تهران می‌آد که اگر توی خیابان حالت بد شد، هوایت را داشته باشد. بلند شو ننه‌ات برات شیر پخته بخور. شیر را خوردم، خواهرانم دورم حلقه زده بودند و نگاهم می‌کردند. مادرم گوشه‌ای نشسته بود و پدر سربلند از کاری که کرده بود. اما در چهرة خانواده غمی آشکار موج می‌زد. مگر می‌شود غم در دلی رخنه کند و به چهره نچسبد. چهره، آینة دل است. شاید به تلنگری اشک از دیده‌هایشان جاری بشود. این به وضوح برای من آشکار بود. این در نگاه پدرم خیلی آشکار‌تر دیده می‌شد، اما خودش را جور دیگری نشان می‌داد. آخر او بزرگ خانه بود. پدر خانه، سرپرست خانه و غیرت و شرف خانه بود. پدر باید خودش را سر پا نگه دارد، اما زن‌ها نمی‌توانند، ضعیف‌ترند یا از سر عطوفتی بیشتر هر چه هست خودشان را زود نشان می‌دهند. مادرم فلاکس شیر و چند بسته بیسکویت را در کیفم گذاشت. منتظر بهروز بودم که تا تهران همراهی‌ام کند. کمی که گذشت دلواپس شدم چرا نیامد. خواهر کوچکم را در پی‌اش فرستادم. من مانده بودم و خواهر بزرگ‌ترم. مادرم انگار می‌خواست خودش را به چیزی سرگرم کند و پدر در حیاط، خواهرم نزدیک‌تر شد و نزدیک‌تر. با هراس دهانش را در گوشم گذاشت و گفت: برادر جان، اصلاً غصه نخوری، بابا گاو را به خاطر دکتر رفتن تو فروخت. گفت: اسماعیل خوب بشه حالا ما کمتر می‌خوریم. بند دلم پاره شد. به یک باره از جا کنده شدم. می‌خواستم پدرم را فریاد بزنم که صدایی از حنجره‌ام خارج نشد. آخر دهانم را با سیم بسته‌اند. تازه متوجه شدم که خیلی وقت است مادرم را صدا نزده‌ام، پدر را، خواهرانم را. داشتم کم‌کم کلمة پدر و مادر را فراموش می‌کردم. راستی من چه شکلی حرف می‌زدم، تن صدایم؟ لیلا چرا برای لیلی گفتنم می‌خندید؟! خیلی چرا‌های دیگر... مادر گوشة دستمال رنگ و رو رفته‌ای را که با گل‌های صورتی و بنفش دور گردنش پیچیده بود، هی به چشمانش می‌کشید. بغض گلویش را گرفته بود. او هم شاید ـ نه حتماً ـ به من، به گاو، به شکم خواهرانم فکر می‌کرد، به رنج پدر. مرضیه خواهر کوچکم از در رسید و گفت بابای بهروز گفته بهروز رفته آبیاری باغ نمی‌تونه با اسماعیل بیاد بره تهران. کیفم را برداشتم. باید می‌رفتم. از اولش هم نباید به بهروز و امثال او، به بنیاد شهید و دیگران دل می‌بستم. از پول فروش گاو مقداری کاغذ و دو تا قلم گرفتم. یکی ریز، یکی درشت. قلم زبانم بود و کاغذ دهانم. اگر جایی می‌خواستم حرف بزنم باید می‌نوشتم. دهانم قفل بود. اگر چه الان باز است، اما کجا می‌توان حرف دل را زد؟ اصلا برای چه می‌نویسی خاطرة من را، دردمندی من، غصة مادرم، غم خواهرم و رنج پدر را؟ اینها یعنی چه؟ برای که؟ برای کدام مردم؟ همین مردمی که فکر می‌کنند همه چیزشان را ما خورده‌ایم. مردم چه می‌دانند که من دهان خوردن ندارم؟! من یعنی همه بچه‌های مظلوم جنگ. بنیاد شهیدی که کارکنانش انگار می‌خواهند از ارثیة پدری‌شان به ما ببخشند. یک جوری با آدم برخورد می‌کنند. اصلا چه برخوردی؟ برای چه بنیاد برویم؟ حقوق‌مان را که از بانک می‌گیریم و چند دارو از داروخانه. اصلا چه می‌دانیم این همه کارمند توی بنیاد چه می‌کنند. تو این اتاق‌های تو در تو. و چارت تشکیلاتی‌شان چیست... از خانه بیرون آمدم و خودم را به کوچه رساندم. منتظر مینی‌بوس بودم. کوچه خلوت بود. من بودم و مسلم دیوانه و تکه‌ای نان در میان پنچه‌های سیاه و دود زده‌اش. دلم می‌خواست با او حرف بزنم و ازش تکه لقمه‌ای نان بگیرم؛ ولی متوجه شدم که نمی‌توانم حرف دلم را به او بزنم. تازه اگر بنویسم او سواد خواندن ندارد. محو تماشای مسلم بودم که خودش را به من رساند. از اسب چوبینش پیاده شد و نان را در دست چپش گرفت و ایستاد. دستانش را تا بنا گوش بالا برد و مثل یک سرباز برایم احترام نظامی گذاشت. با صدایی بلند مرا قهرمان خطاب کرد. در دم سرخ شدم. نکند مردم این دور و ور باشند و صدایش را بشنوند و مسخره‌ام کنند. راستی از کجا معلوم که کسی حواسش به من و مسلم باشد. این اولین باری بود که کسی این‌گونه مرا مورد لطف قرار داده بود. دستانش را پایین آورد و نیم خوردة نان را دو دستی جلویم قرار داد و کمی خودش را خم کرد. دوباره احترامی چونان مردمان چین بجا آورد. نیم خوردة نان را از دستش گرفتم و جلوی لبم قرار دادم. چنان که بوسیدم. مسلم سرمست از کاری که کرده بود، موجی از شادی و نشاط در چشمانش موج می‌زد. زبانه می‌کشید. گرد خودش می‌چرخید. سرمست از دوستی ما دو تن. صورتش و سرش را از روی انس دست کشیدم و دستم را به نشانة بوسیدن بر لبم قرار دادم. انگار او هم از وقتی مادرش را از دست داده بود، کسی حتی پدرش دستی بر سرش نکشیده و صورتش را نبوسیده. سکوت میان هر دومان حکمفرما بود. مسلم از سر غرور به من نزدیک‌تر شد. دیگر با من غریبی نمی‌کرد. روز‌های قبل هر وقت نگاهش می‌کردم، گوشه‌ای خودش را از نگاهم می‌دزدید و پنهان می‌کرد، ولی حالا ما با هم خیلی انس گرفته بودیم. شاید مسلم جای خالی مادرش را در من یافته بود. هر چه بود دیگر با هم غریبه نبودیم. صدای بوق مینی‌بوس روستا خلوت ما را به هم ریخت. کوچه از آدم‌هایی که منتظر ماشین بودند پر شد، دمی بعد سوار بر مینی‌بوس. مسلم انگار دلش می‌خواست با من بیاید. نمی‌دانست کجا و برای چه می‌روم. دلش می‌خواست با من باشد. مهم نبود کجا؛ با اشاره متوجه‌اش کردم که برود پایین و رفت و ماشین حرکت کرد. ترمینال رفتم سوار اتوبوس شدم و به سوی تهران حرکت کردم. فک و صورتم را با پلاتین مثل دیواره با چهار چوبی بسته بودند که اگر چوب‌ها رها شود، دیوار در دم فرو می‌ریزد. اتوبوس وقتی ترمز می‌زد، تکانی می‌خورد و درد چون طوفانی در درونم زوزه می‌کشید. راه بس طولانی بود. تحمل من باید طولانی‌تر می‌شد تا بر درد غلبه کنم. درد اگر بر تو غالب شود، تو را می‌اندازد و از پا درمی‌آورد. صبح شده بود و من از اتوبوس پیاده شدم. ورق‌های کاغذ را بیرون آوردم. قلم درشت را در دست گرفتم و روی زمین نشستم. اولین مسیر را روی کاغذ نوشتم. درِ کیف را که باز کردم که فلاکس شیر را بیرون بیاورم و جرعه‌ای بنوشم. نان مسلم را دیدم. بیرون آوردم. سفره‌ام را بازکردم. حالا مگر می‌شود خرده‌ریزه‌ای از آن را خورد. اگر در دهان نِی قرار بدهم که توان مکیدن ندارم. کمی نگاهش کردم و با او حرف‌هایی از سر گله‌مندی روزگار گفتم و با خدای خود که این مسیر را برایم این‌گونه رقم زده بود. از زندگی‌ام و از مسیری که یافته بود ناراضی و ناراحت نبودم و ازین بابت از خداوند خشنود بودم. گله‌ام از نان بود و مردمان. سفرة نان را جمع کردم. به نان مسلم وعده دادم اگر روزی زنده ماندم و دهانم را باز کردند، اولین لقمه‌ای که بخورم، همین نان مسلم است. اون هم با خود مسلم، نه کسی دیگر. این آخرین آرزوی من بود: بلعیدن. از جا بلند شدم و به آن سوی خیابان رفتم. با کاغذی در دست و کیفی بر دوش. هر ماشینی که از کنارم می‌گذشت نام بیمارستان حضرت فاطمه(س) را نشان می‌دادم. راستی چقدر این آدم‌ها گرفتارند! هیچ کس آدم را نمی‌بیند و دهان دوخته‌ام را. نیم ساعتی گذشت تا خودرویی کنارم ترمز کرد. سوار شدم. بی‌آنکه حرفی بزند، ترمز دستی را کشید و به سوی مقصدی که نشانش داده بودم به حرکت درآمد. در طول مسیر بی‌آنکه حرفی بزند تا درِ بیمارستان مرا رساند. کرایه‌اش را دادم و پیاده شدم. داخل شدم و گوشه‌ای نشستم. روی صندلی کاغذ را بیرون آوردم و نوبت پزشکم را روی برگه نوشتم. از جا بلند شدم و به سمت پرستار رفتم. با اشاره نوشته‌ام را نشانش دادم. گفت: خانم دکتر رحیمی، پزشک شما ساعت نه می‌آید. یک ساعت دیگر رفتم روی صندلی نشستم. چند صندلی به هم چسبیده بود. کیفم را زیر سرم گذاشتم و روی صندلی دراز کشیدم. از بی‌خوابی و خستگی شب قبل خوابم برد. وقتی بیدار شدم که ساعت دوازده ظهر بود. از جا بلند شدم و هراسان به سوی پرستار آمدم. پرستارِ صبح رفته بود و کسی دیگر جایش آمده بود. برای او نوشتم من از گرگان آمدم و نوبت خانم دکتر رحیمی را داشتم. صبح به یک پرستار جای شما... و موضوع را نوشتم که خوابم برده و بیدارم نکردند. او گفت دکتر آمده و بیمار‌هایش را ویزیت کرده و رفته و تا دو هفته دیگر نمی‌آید. بند دلم پاره شد. او پزشک جراح فک و صورتم بود. باید به کجا می‌رفتم. دوباره نوشتم از کجا می‌توانم پیدایش کنم؟ گفت: نمی‌دانم کدام بیمارستان است. زیاد توجهی به من نکرد. دستش را داخل جیب روپوش سفیدش کرد و از من دور شد. مانده بودم چه کنم. سخت‌تر از این‌که حرف نمی‌توانم بزنم و باید برای هرکسی که می‌خواستم سؤالی را بپرسم مطلبی می‌نوشتم. از بیمارستان آمدم بیرون. جایی را هم نداشتم. هوا خیلی گرم بود. رفتم داخل پارک کمی استراحت کنم و غذا بخورم که دیدم شیر داخل فلاکس ترش شده است. گرسنه بودم و بی‌حال. ساعتی گذشت. نمی‌دانستم چه کنم. باید برمی‌گشتم یا دنبال دکترم می‌گشتم؟ اما نمی‌توانستم بمانم و غذای مورد استفاده‌ام را پیدا کنم. دوباره برگشتم و سوار اتوبوس شدم تا به خانه بازگردم. در گرگان به یک پزشک جراح مراجعه کردم و او داروی ضد غفونت داد. با توجه به کم غذایی و این دارو بسیار نحیف و لاغر و شکننده و سست شده بودم. مجبور شدم رفتم سراغ یک آدمی که برق‌کار بود. سیم دهانم را برایم باز کرد. دهانم خون‌ریزی کرد. به بیمارستان شهر رفتم. ده شب در بیمارستان بستری بودم. وقتی به خانه آمدم، یک راست سراغ مسلم رفتم. نانی که به من داده بود، خشک شده بود. روی تخته سنگی نشستیم و با هم با اشتیاق نان خشک شده را داخل شیر خرد کرده و او با دستان سیاهش و من... دو تن نان را چنان می‌خوردیم که گویی هزاران سال است که نان نخورده‌ایم... دو سال بعد ازدواج کردم. سه دختر دارم. پدرم خرج ما را می‌داد و من.... تا چند سال بیکار و سر بار پدر فقیرم بودم تا اینکه در سال 1382 کمی با پرداخت حقوق ناچیز حالت اشتغال. الان سه تا دختر بزرگ دارم یکی از دختر‌هایم که دانشگاه قبول شده بود به علت نداشتن توان مالی از تحصیل باز ماند. خودم هم باید در روز ده بار هر دفعه لقمه‌ای کوچک بخورم، چون دهانم توان جویدن ندارد.... ببخشید دیگر توان حرف زدن ندارم.

من مانده بودم و خواهر بزرگ‌ترم. مادرم انگار می‌خواست خودش را به چیزی سرگرم کند و پدر در حیاط، خواهرم نزدیک‌تر شد و نزدیک‌تر. با هراس دهانش را در گوشم گذاشت و گفت: برادر جان، اصلاً غصه نخوری، بابا گاو را به خاطر دکتر رفتن تو فروخت. گفت: اسماعیل خوب بشه حالا ما کمتر می‌خوریم. بند دلم پاره شد. به یک باره از جا کنده شدم. می‌خواستم پدرم را فریاد بزنم که صدایی از حنجره‌ام خارج نشد. آخر دهانم را با سیم بسته‌اند. تازه متوجه شدم که خیلی وقت است مادرم را صدا نزده‌ام، پدر را، خواهرانم را.

هر ماشینی که از کنارم می‌گذشت نام بیمارستان حضرت فاطمه(س) را نشان می‌دادم. راستی چقدر این آدم‌ها گرفتارند! هیچ کس آدم را نمی‌بیند و دهان دوخته‌ام را. نیم ساعتی گذشت تا خودرویی کنارم ترمز کرد. سوار شدم. بی‌آنکه حرفی بزند، ترمز دستی را کشید و به سوی مقصدی که نشانش داده بودم به حرکت درآمد. در طول مسیر بی‌آنکه حرفی بزند تا درِ بیمارستان مرا رساند.

نویسنده: غلام‌علی نسایی

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/27 10:53:46
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها