0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که عراقی‌ها دست و پاهایش را بسته بودند

شهیدی که عراقی‌ها دست و پاهایش را بسته بودند
  فکه روایت‌هایی ناتمام دارد و روایت می‌کند از کسانی که بر روی رمل‌ها تشنه جان دادند و آنهایی که با دست و پای بسته به شهادت نائل آمدند. 

فکه روایت‌ها دارد از بودن و ماندن، روایت‌هایی ناتمام برای همیشه، آنجا هم گنجی تمام نشدنی است و روایت می‌کند از کسانی که بر روی رمل‌ها تشنه جان دادند، کسانی که خود را گذرگاه کردند برای به سلامت عبور کردن همرزمانشان و آنهایی که با دست و پای بسته به شهادت فیض نائل شدند.

در حالی که گروه‌های جست‌وجوی مفقودین در خاک فکه به دنبال شقایق‌های پنهان می‌گشتند، جمعی از شهدا را پیدا می‌کنند؛ در این میان با پیکر شهیدی مواجه می‌شوند که مربوط به عملیات «والفجر یک» است؛ این شهید بعد از 12 سال در حالی تفحص شده که دشمنان دست و پاهای او را با سیم تلفن بسته‌ بودند و او آرام در میان خاک‌ها خفته بود. تفحص این شهید در اردیبهشت 1373 درارتفاع 112 فکه صورت گرفته است.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/7 11:7:22
 
 
پنج شنبه 4 تیر 1394  5:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت حجت‌الاسلام شیرازی از واکنش صدام پس از پذیرش قطعنامه 598

روایت حجت‌الاسلام شیرازی از واکنش صدام پس از پذیرش قطعنامه 598
مسئول نمایندگی ولی‌فقیه در نیروی قدس سپاه گفت: انقلاب اسلامی ایران با اخلاص و رشادت‌ شهیدان پابرجا مانده است و تا زمانی که عهدمان را با شهدا و ولایت تجدید می‌کنیم، دشمن هیچ غلطی نمی‌تواند، بکند.

 

 

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کویر، حجت‌الاسلام علی شیرازی که در یادواره شهدای روستای «داهوئیه» سخن می‌گفت،با اشاره به دلاورمردی‌های شهدای هشت سال جنگ تحمیلی گفت: اگر در دوران دفاع مقدس جوانان برومند و پیرو ولایت از خاک ایران پاسداری نمی‌کردند، اکنون ایران اسلامی به این اقتدار جهانی دست نمی‌یافت و به یک کشور تاثیرگذار در منطقه و جهان تبدیل نمی‌شد.

 

وی دفاع مقدس را سند عزت و شرف ایران اسلامی دانست و با اشاره به اینکه امکانات ما در جنگ تحمیلی بسیار محدود بود، تصریح کرد: عامل پیروزی جنگ هشت ساله اراده محکم و ایمان قوی رزمندگان بود. در جنگ تحمیلی تمام قدرت‌های استکباری با صدام همکاری و یک جنگ نابرابر را بر ما تحمیل کردند با این خیال خام که می‌توانند این انقلاب را سرکوب کنند و سه روزه ایران را از پای درآورند، اما همه دیدند که این خیال آن‌ها باطل بود و رزمندگان با کمترین مهمات و امکانات جنگی و با دست خالی، اما با اخلاص و ذکر یا حسین(ع) و یا مهدی(عج) زیر باران گلوله هشت سال جنگیدند و از میدان مین عبور کردند، اما دفاع جانانه ایران اسلامی در برابر تجاوز وحشیانه دشمنان اسلام و انقلاب و منشأ غرور ملی پایان‌ناپذیری برای مردم سلحشور ایران شد و این امر موجب شد که توطئه مشترک دشمنان برای به زانو درآوردن ایران اسلامی به فرصتی برای اثبات توانمندی‏های اسلام و انقلاب و کشور تبدیل شود.

 

وی اظهار کرد: پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران اسلامی، رئیس دفتر صدام گفت، آن روزی که خبر پذیرش قطعنامه به صدام رسید، صدام حسین مثل یک دیوانه توی کاخ قدم می‌زد و گفت ما فکر می‌کردیم که رهبر ایران یک رهبر مذهبی است، اما امروز فهمیدیم که یک رهبر سیاستمدار واقعی است.

 

حجت‌الاسلام علیرضا عربپور، مسئول نمایندگی ولی فقیه در سپاه ثارالله استان کرمان و دبیر ستاد یادواره شهدای روستای داهوئیه شهرستان زرند نیز ضمن گرامیداشت هفته دفاع مقدس زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران دفاع مقدس، انتقال فرهنگ ایثار و شهادت، ایجاد فضای معنوی و ارزشی در جامعه به نسل جوان را از مهم‌ترین اهداف برگزاری این یادواره عنوان کرد.

 

وی به تبیین دستاوردهای ارزشمند دوران دفاع مقدس پرداخت و افزود: هفته دفاع مقدس، هفته پاسداشت فرهنگ ایثار و مقاومت و گنجینه ارزشمندی است که همچون نگینی درخشان بر تارک این مرز و بوم می‌درخشد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/7 9:14:48
 
 
پنج شنبه 4 تیر 1394  5:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهادت در منفی 35 درجه

شهادت در منفی 35 درجه
تکاوران سپاه قم چگونه شهید شدند؟ 

منطقه عمومی سردشت/نقطه صفر مرزی
شش ماه از عملیات‌های پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه علیه گروهک تروریستی پژاک که منجر به پاکسازی منطقه شمالغرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد، می گذشت و حراست از ارتفاعات جاسوسان به بچه های سپاه قم واگذار شده بود که عمدتا بچه های گردان تکاور بودند.
نزدیک ترین منطقه به این ارتفاعات، یک روستا بود که آن هم به دلیل بارش سنگین برف، امکان تردد با ماشین را نداشت و اگر کاری پیش می‌آمد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن می‌رساندند.

 
بیشتر نیروها در دامنه ارتفاع مستقر بودند و تعدادی هم روی قله، که به نوبت عوض می شدند.
روز چهارشنبه، ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله شدند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه را برگردیم.
بارش برف در منطقه چنان سنگین بود که بلدوزر زیر آن مدفون می‌شد و مجبور بودند برای پیدا کردن آن از دستگاه فلزیاب استفاده کنند. هرچند در همان زمان یکی از ماشین‌های تویوتا با فلزیاب هم پیدا نشد.
به قله که رسیدند، قرار بود حسین و جواد بمانند. روح الله (شکارچی) و سعید (غلامی شهروز) گفتند که ما هم می‌مانیم.
سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل که دلش هوای بچه ها را کرده بود، با ماشین خودش راه افتاده و آمده بود منطقه.
چهار نفری آمدند پیش مسئولشان و گفتند محمد (سلیمانی) هم بماند. او گفت: سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. اما بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. بالاخره فرمانده راضی شد که محمد هم بماند.
روی ارتفاعات، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده بود. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر بودند و در دو سنگر دیگر سربازان.
سرما آنقدر شدید بود که فقط کسانی که مسئول نگهبانی بودند از سنگرها بیرون می آمدند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می ماندند. شکل سنگرها هم طوری بود که مستقیم به بیرون راه نداشت و داخلشان کاملاً تاریک بود؛ در سنگر ظلمات مطلق بود و بیرون سپیدی مطلق. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کردند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدند، اوضاع جوی خوب بود اما از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردند کمترین مقدار غذا را مصرف کنند تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشند.تکاورها آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردند تا فقط ضعف نکنند. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت.
تا آن زمان ارتباطشان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتند.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله (شکارچی) پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد می‌کرد و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 آمد و گفت: «امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم.»
قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدند. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند.
نمی توانستند سنگر سربازها را پیدا کنند. یکی از تکاورها صدا زد و از بچه ها کمک خواست. سعید (غلامی شهروز) آمد بیرون. به او گفتند سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است.
سعید هم یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد تا دهانه سنگر باز شد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاششان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. بالاخره سنگر سربازها پیدا شد و توانستند آنها را بیرون بیاورند. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و بقیه هم رفتند سراغ سنگر بعدی سربازها.
بعد از دو ساعت تلاش، توانستند آنها را هم پیدا کنند و از سنگر بیرون بیاورند. هرطور بود سربازها را نجات دادند. اگر دیر جنبیده بودند، همه زیر برف مدفون می‌شدند.
سوخت موتور برق تمام شده و از کار افتاده بود. تانکر سوخت هم زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتند سراغ سنگر تکاورها.
جواد دیگر رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
دست و پای همه شان یخ زده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان هم توی تنشان مثل چوب خشک شده بود. با این حال با بیل افتادند به جان برف.
ساعت پنج و20 دقیقه صبح بود که بالاخره دهانه سنگر را پیدا کردند. برف ها را که کنار زدند چشمشان به محمد (سلیمانی) افتاد که توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردند. نبض و تنفس نداشت. شروع کردند به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدند و فرستادند بیرون.
به هر زحمتی بود خودشان را به داخل سنگر رساندند. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردند برای آنها هم انجام دادند اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود. اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد.از مقر درخواست هلی کوپتر کردند. یکی - دو ساعتی طول کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند و مجبور به ترک پایگاه شد.
ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند اما تکاورها باید روحیه خودشان را حفظ می کردند و جان آنها را نجات می دادند.
راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتند، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتند تا بالاخره رسیدند به مقر.
دستکش به دستشان یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچشان هم کنده می‌شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد.
فردای آن روز طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد.
حالا دیگر شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند... روز عید بود...

منبع:افسران

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/6 11:3:7
 
 
 
پنج شنبه 4 تیر 1394  5:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید حاج‌امینی قول شفاعت داد/ با دعای مادر امیر شفا گرفتم

شهید حاج‌امینی قول شفاعت داد/ با دعای مادر امیر شفا گرفتم
احسان رجبی می‌گوید: در جریان جنگ ۳۳ روزه مجروح شدم و مرا به بیمارستان قمر بنی‌هاشم تهران منتقل کردند؛ حال خوبی نداشتم؛ یک روز به من گفتند: «شما یک مهمان ویژه دارید»؛ مهمان ویژه مادر شهید «امیر حاج‌امینی» بود. 
به گزارش تهران پرس، شاید خیلی‌ها عکس معروف شهیدی که روی خاکریز آرمیده است را دیده باشند؛ یک عکس با یک دنیا زیبایی و معنا؛ این روزها مادر همین شهید، بر روی تخت بیمارستان است و امیر را صدا می‌زند.

شهید امیر حاج‌امینی

وقتی که شنیدیم «احسان رجبی» عکاس عکس ماندگار شهید «امیر حاج‌امینی» با این مادر مهربان و صبور ملاقانی دارد و قرار است کتاب عکس خود را به مادر امیر هدیه بدهد، به بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) رفتیم، طبقه دوم اتاق 201.

وقتی وارد اتاق شدیم، مادر امیر به دلیل تزریق داروهای مسکن کاملاً در حال استراحت بود، توقع نداشتیم او را در این وضعیت ببینم که به سختی صدای ما را می‌شنید؛ احسان رجبی در حالی که نا باورانه مادر شهید را نظاره می‌کرد و گفت: «فکرش را نمی‌کردم حال مادر اینگونه باشد وگرنه ایشان را به زحمت نمی‌انداختیم».

کمی بعد هادی حاج‌امینی مادر را صدا زد و گفت: «مادر، حالتان خوب است؟ احسان آمده به دیدن شما» مادر به سختی چشم‌هایش را باز کرد؛ دستش را بلند کرد و دوباره چشم‌هایش را بست.

احسان، آلبوم را از کیف خود بیرون آورد، مادر را دوباره صدا زدند وقتی چشم مادر به عکس امیر در آلبوم افتاد، انگار سطح هوشیاری‌اش بیشتر شد و در حالی که صدایش رنگ درد کشیدن داشت، گفت: «امیر جان، مادر، خیلی دعایم کن». کمی به عکس خیره شد، نگاهی به عیادت‌کنندگان کرد و دعایی بدرقه راهشان. مادر دوباره چشم‌هایش را بست.

ارادت احسان رجبی نسبت به این مادر را می‌شد، فهمید؛ او بعد از تأملی ناگفته‌هایی را گفت؛ از واقعه 10 اسفند 1365 در شرق بصره و شهادت جمعی از نیروهای گردان انصار لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) از جمله شهید «امیر حا‌ج‌امینی» تا روزی که او روی تخت بیمارستان بود و با دعای مادر امیر شفا گرفت.

* قولی که امیر برای شفاعت پزشک معالجش داد

در منطقه فاو ترکشی به پشت زانوی امیر اصابت کرد؛ او را به بیمارستان بوعلی ‌بردند؛ نظر پزشکان این بود که اگر ترکش همانجا باقی بماند، پای او فلج خواهد شد؛ اگر هم عمل کنند تیغ جراحی به نقطه حساس بخورد، باز هم ممکن است خطر داشته باشد. آنها احتمال 80 درصد قطعی و فلج پا را می‌دادند و امکان 20 درصد بهبودی را.

امیر برای اینکه فضاهای معنوی و بحث جهاد در جبهه‌ها را از دست ندهد، نذر و توسل به خانم فاطمه زهرا(س) می‌کرد؛ تا اینکه پزشکی به نام دکتر «غلامعلی عکاشه» متخصص جراحی استخوان و مفاصل، وقتی وضعیت پای امیر را می‌بیند، می‌گوید: «در صورت انجام عمل جراحی، پای او فلج می‌شود». این پزشک تدبیر می‌کند و ترکش را با مهارتی جابه‌جا می‌کند. بعد از این عمل جراحی امیر می‌گوید: «از جانب من از دکتر تشکر کنید اگر حق‌مان بود و در جهاد به شهادت رسیدیم، ایشان را شفاعت می‌کنیم».

* روزی که عکس ماندگار از امیر گرفته شد

روز 10 اسفند 1365 در شرق بصره کانال پرورش ماهی شرایط طوری بود که بچه‌های عکاس و فیلمبردار هم درگیر جنگ شدند چون باید آن منطقه حفظ می‌شد؛ ساعت‌ها بچه‌ها گروه عکس و فیلمبرداری از جمله شهیدان فلاحت‌پور، رودگری و سعید جان‌بزرگی در آنجا تلاش می‌کردند. دشمن اگر خط را می‌گرفت، ممکن بود آسیب جدی وارد شود و خیلی‌ها اسیر و شهید شوند و منطقه را قیچی می‌کرد.

در منطقه نیرو خیلی کم بود؛ دسته شهید شاه حسینی هم در آنجا بودند ـ یک فیلمی هست به نام «گلستان آتش» این فیلم نشان می‌دهد که چه اتفاقی در شرق بصره رخ داد. بچه‌ها در واحد تبلیغات لشکر 27 این فیلم را گرفتند و آقای آوینی آن را تدوین کرد؛ این فیلم شرح واقعه نبرد است ـ در آن شرایط شهید پوراحمد جانشین گردان انصار و امیر حاج امینی و دوستان همراهی که داشتند، 5ـ4 نفر آمدند و در همان فاصله که پشت خاکریزهای دشمن سینه‌کش خاکریز بودیم، خمپاره 82 میلیمتری اصابت کرد و همه دوستان شهید شدند. در آن شرایط برای اینکه روحیه بچه‌ها حفظ شود، سعید جان‌بزرگی به من گفت: «روی پیکر این بچه‌ها گونی بکشیم».

جنگ جانانه، مردانه و باغیرتی بود؛ رزمنده‌ها ایستادگی می‌کردند؛ روی پیکر شهدا گونی می‌کشیدم؛ هر چه به چهره مبارک «امیر حاج امینی» نگاه کردم، دیدم نمی‌توانم، دلیلش این بود که پیشانی‌بند «یا حسین» روی پیشانی‌اش بسته بود. عکس امام خمینی را روی سینه‌اش داشت و چفیه به کمرش بسته بود. خیلی قد و قامت زیبایی داشت. تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنم خطور کرد، این بود که «من اینجا هستم، دوربین عکاسی دارم، یک عکس برای مادر این شهید بگیرم».

ساعت‌ها درگیر جنگ بودیم؛ سنگری نداشتیم و در همان پشت خاکریز بودیم؛ همان موقع دوربین را از بین خاک‌ها برداشتم؛ ویزور آن را تمیز کردم و عکس گرفتم.

زمانی که آن عکس‌ها را می‌گرفتم، سعید جان‌بزرگی کنارم بود. او به چهره این بچه‌ها نگاه می‌کرد و سبحان‌الله می‌گفت. وقتی قاب را می‌بستم به چهره سعید جان‌بزرگی نگاه کردم و دیدم که بغض کرده و قطرات اشکش دارد، فرو می‌ریزد. خودم همان لحظه بغض کردم.

* اثر عکس امیر به خاطر خود شهید است

شاید خیلی‌ها بعد از دیدن این عکس از نحوه گرفتن آن سؤال کردند؛ اثر این عکس به خاطر خود شهید است؛ یعنی اثر به عظمت و زیبایی‌هایی که این بچه‌ها داشتند و نگاه مبارکی که بدون هیچ چشم‌داشتی در صحنه‌ها حضور داشتند، بر می‌گردد. آنها آرامشی به وسعت آسمان داشتند. این ویژگی‌ها و اوصاف در وجود تک‌تک بچه‌های رزمنده است.

اثر عکس به خود شهدا و بچه‌های بسیجی و رزمنده برمی‌گردد؛ در واقع ما کاری نکردیم؛ این عکس صرفاً عکس یادگاری است و فقط با این ذهن که ما در آنجا بودیم و از فرصت استفاده کردیم، بود. چون احساس کردم مادر شهید دوست دارد این صحنه مبارک را ببیند. لذا من حق ندارم روی پیکر این شهید گونی بکشم و باید از این صحنه عکس بگیرم.

این عکس برای اولین‌بار که شهدای تفحص در سال 71 به ایران آوردند، حدود 6ـ5 هزار قطعه چاپ شد؛ البته قبل از آن و در بحبوحه جنگ هم توسط بچه‌های لشکر انصار چاپ شده بود.

* با دعای مادر امیر شفا گرفتم

در جنگ 33 روزه مأموریتی در لبنان داشتم که دوربین آنجا را هدایت کنم تا تصویرهایی که لازم هست گرفته شود، بگیریم. در لبنان مشکلی پیش آمد و اسرائیلی‌ها بمبی را زدند به مرکز «ضاحیه»؛ ریه من دچار مشکل شد؛ درمان‌های اولیه انجام گرفت؛ سریع به ایران اعزام شدم و در بیمارستان قمربنی هاشم (ع) بستری شدم.

آیه الکرسی یادگار شهید امیر حاج‌امینی؛ خون شهید براین برگه ریخته شده است.

در آن روزها حوزه هنری برنامه دیدار با امام خامنه‌ای داشتند؛ وضعیت جسمی مساعدی نداشتم؛ به دلیل تزریق دارو پلاکت خونم بالا بود؛ دوستان به زحمت مرا از بیمارستان راهی بیت رهبر معظم انقلاب کردند؛ من در آنجا خیلی به سختی خاطره عکس‌هایی که در جنگ گرفته شده است به ویژه عکس‌های امیر حاج امینی را روایت کردم و بعد از آن به خاطر شدت بیماری بلافاصله به بیمارستان منتقل شدم.

آن روزها داروهایی مثل سفتریاکسین و داروهای التهاب برای از بین رفتن عفونت ریه به من تزریق می‌شد؛ تیم پزشکی خیلی زحمت می‌کشید؛ آن روزها حال خوبی نداشتم چون مصرف داروها به شدت مرا ضعیف کرده بود؛ اعصاب خوبی هم نداشتم؛ فضای خلوتی بود و می‌خواستم در تنهایی خودم باشم؛ یک روز به من گفتند: «شما یک مهمان ویژه دارید»؛ مهمان ویژه مادر شهید «امیر حاج‌امینی» بود. همان روزی که این مادر شهید به ملاقات من آمدند، مشکلاتم برطرف شد. مادر از ساوه به دیدنم آمده بودند.

وقتی ایشان آمدند، فضای اتاق من تغییر کرد؛ از همان روز حالم رو به بهبودی بود و پزشکان هم متعجب شدند. خدا را شکر بعد از آن مشکل حاد برطرف شد، اما تحت‌نظر پزشکان هستم.

وحید حاج‌امینی، برادر شهید «امیر حاج‌امینی»

* برای سلامتی مادر امیر دعا کنیم

بچه‌های جنگ فقط با نگاه حفظ اسلام و آرمان‌ها وارد صحنه شدند؛ امروز هم آسایش و امنیت را مدیون شهدای عزیز و خانواده آنها به خصوص مادران و پدران شهدا هستیم. اکنون که این مادر عزیز در بیمار است، آرزوی سلامتی برای این مادر می‌کنم و از هم‌وطنان درخواست دارم که دعای ویژه در حق این مادر شهید داشته باشند.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/6 10:51:11
 
 
پنج شنبه 4 تیر 1394  5:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی اسیر عراقی پاس‌بخش نیروهای رزمنده شد

وقتی اسیر عراقی پاس‌بخش نیروهای رزمنده شد
دلم می‌خواست بچه‌ها را بیدار کنم و جریان را به آنها بگویم. اسیر عراقی می‌توانسته اسلحه را بردارد و همه ما را به گلوله ببندد ولی این کار را نکرده بود.
 

کنترل و هدایت عملیات‌ها در طول دفاع مقدس کار بسیار طاقت فرسایی است که صدمات جسمی و روحی زیادی در پی دارد و خستگی ‌‌‌‌‌های شدیدی همراه خود داشت.  روایت زیر را در این زمینه می خوانیم.

 

***

سه شبانه‌روز به زمین سیخ زدیم و سیم‌خاردارها را بریدیم تا معبرها باز شد. همه کارهایمان در سکوت و آرامش و تاریکی صورت می‌گرفت. مبارزه سخت و در عین حال جالبی بود. یک مبارزه مسلحانه و خشونت‌بار در نهایت سکوت و تسلط بر اعصاب. هر لحظه امکان داشت یکی از مین‌ها کم‌لطفی کند و ... .

مسئله بزرگی که برایمان حیاتی بود مسئله لو رفتن عملیات بود. برای این یکی باید از همه چیز مایه می گذاشتیم. سه شب بیخوابی کاسه چشم‌ها را پر از خون کرده بود. شب قبل عملیات شروع شده بود. گردانهای رزمی به ما رسیده و از معابر گذشته بودند. در همان ساعات اول سنگرهای دشمن یک به یک سقوط کرده و بچه‌ها در حال پیشروی بودند.

دسته ما در شیاری موضع گرفته بود تا دستور را اجرا کند. به ما دستور دادند به اردوگاه برگردیم. گرچه رغبتی برای برگشتن نداشتیم ولی خستگی بی‌داد می‌کرد. هنوز تردید داشتیم که واقعاً برگردیم یا پیش بچه‌ها بمانیم. در آن شرایط و با خستگی مفرطی که داشتیم بعید بود بتوانیم کاری انجام بدهیم. خلاصه قرار شد دسته ما به اردوگاه برگردد. تجهیزات را جمع کردیم و خودمان را پای تپه نسبتاً بلندی کشاندیم و از همانجا حرکت کردیم.

یکی از بچه‌های گروهان، یک اسیر عراقی را جلو انداخته بود. به نزدیک ما که رسید گفت:

ـ سلام برادرها خسته نباشید و ادامه داد:

ـ اگر به اردوگاه برمی‌گردد این آقا را هم با خودتان ببرید.

ـ چرا با بقیه اسیرها نفرستادینش؟

ـ این یکی جا مانده بود

ـ اشکالی ندارد می‌بریمش

اسیر عراقی را پیش انداختیم و راه افتادیم. مرد میانسالی بود، چهره آفتاب سوخته با قد و قامتی بلند و چهارشانه. بند پوتینش باز شده صبر کردیم تا آن را ببندد. دوباره راه افتادیم و در امتداد بلندی تپه به سوی اردوگاه حرکت کردیم. زمین از شدت انفجارها می‌لرزید، انگار دشمن گیج شده بود. هنوز به خوبی در نیافته بود که چه بلایی به سرش آمده، بی‌هدف و دیوانه‌وار تمام منطقه را زیر آتش گرفت.

اسیر عراقی ساکت بود و دستهایش را روی سرش گرفته بود. یکی از بچه‌ها به او فهماند که می‌تواند دستش را پایین بیاورد. گفت بابا دستهات را بینداز پایین خسته می‌شوی حالا حالاها پیاده‌روی داریم.

اسیر در حالی که می‌خواست با نگاه و زبان بی‌زبانی از ما تشکر کند با حالت خاصی به ما می‌نگریست. هوا تاریک شده بود، از فرط خستگی تلوتلو می‌خوردیم. تا اردوگاه خیلی راه مانده بود. به جایی رسیدیم که مناسب بود نمازهایمان را بخوانیم و کمی استراحت کنیم، اطراق کردیم.

بعد از نماز بعضی از بچه‌ها نظرشان این بود که همانجا بمانیم و بعد از روشن شدن هوا به طرف اردوگاه برویم. گرچه خود من هم موافق نبودم ولی نظر بدی نبود. خلاصه خستگی شدید در تصمیم‌گیری مسئول دسته مؤثر افتاد و همانجا ماندیم. یکی از بچه‌ها گفت: با این اسیر چه کار کنیم؟ مسئول دسته گفت: تا روشن شدن هوا دو نفر به دو نفر پاس می‌دهیم.

هر دو نفر دو ساعت و ترتیب نگهبانی معین شد. پاس ما بین ساعت 10 تا 12 بود. عقربه ساعت 8 را نشان می‌داد. نمی‌دانم چه وقت خوابم برد، فقط همین را می‌دانم که یک لحظه گذشت و بیدارم کردند. چشمانم را به زور از هم باز کردم و بلند شدم. اسیر عراقی در گوشه‌ای دراز کشیده بود و چشمانش را به سقف آسمان دوخته بود. سستی و سنگینی پلکهایم به قدری بود که به دوستم گفتم مثل اینکه مجبوریم همین دو ساعت را هم تقسیم کنیم.

تا ساعت 11 تو کشیک بده و بعد مرا بیدار کن. او هم که وضع بهتری از من نداشت قبول کرد. همه خواب بودند. چنان خوابیده بودند که انگار در نرم‌ترین بسترها افتاده بودند. میان خواب و بیداری کسی بیدارم کرد. نفهمیدم که این یک ساعت چقدر به سرعت گذشت. چشمهایم را باز کردم و از صحنه مقابلم تکان عجیبی خوردم.

سلاح را کشیدم و انگشت ماشه روی سینه‌اش را نشانه گرفتم. نیم خیز شده و از او فاصله گرفتم. بله اشتباه نکرده بودم، اسیر عراقی آمده بود بالای سرم. داد زدم دستها را بگیر بالا، لعنتی می‌خواستی چکار کنی؟

ولی انگار اسیر عراقی می‌خواست چیزی بگوید، بالاخره به من فهماند که دوستم از خستگی سه شب و سه روز خوابش برده، نمی‌دانم چه باید بکنم، خیلی متعجب شده بودم.

دلم می‌خواست بچه‌ها را بیدار کنم و جریان را به آنها بگویم. اسیر عراقی می‌توانسته اسلحه را بردارد و همه ما را به گلوله ببندد ولی این کار را نکرده بود. چرا؟ اصلاً از کجا فهمیده بود نوبت پست من و دوستم یک ساعت بوده. حالا من آرام شده بودم و فقط او را نگاه می‌کردم.

اسیر وقتی فهمید من از قضیه مطلع شده بودم لبخند بی‌رمقی زد و گوشه‌ای دراز کشید و باز به آسمان خیره شد. به کلی خواب از سرم پریده بود، دلم می‌خواست تا صبح بیدار باشم. به این مهم فکر می‌کردم اسیر عراقی در واقع با اسیر شدنش به دست قوای اسلام خود را آزاد و رها می‌بیند. دلم می‌خواست همه بچه‌ها آن شب آنجا بودند و آن صحنه را می‌دیدند. دیگر خستگی را احساس نمی‌کردم و به اسلحه تکیه زده بودم.

*نوشته منصور رحیمی، از لشکر حضرت رسول (ص)

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/6 10:38:41
 
 
پنج شنبه 4 تیر 1394  5:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«قفل و کلید» جنگ در دست کدام یگان بود

«قفل و کلید» جنگ در دست کدام یگان بود
نویسنده و روزنامه‌نگار حوزه دفاع مقدس می‌گوید: در دوران هشت سال دفاع مقدس مهندسی ـ رزمی گستره‌ای از اقدامات را شامل بود که از این یگان به عنوان «قفل و کلید» یاد شده است. 

تازه‌ترین اثر تألیفی «خلیل اسفندیاری» اثری است که نحوه شکل‌گیری مهندسی ـ رزمی در جریان جنگ تحمیلی را مورد کاوش قرار داده و مدیریت آن در طول هشت سال دفاع مقدس و نقش آن در پیشبرد اهداف رزمندگان اسلام در عملیات و برهه‌های مختلف جنگ را مورد بررسی قرار دهد.

گفت‌وگوی فارس با این محقق و روزنامه‌نگار دفاع مقدس در ادامه می‌آید:

* ضمن معرفی خودتان به سوابقی که دارید، اشاره‌ای کنید.

خلیل اسفندیاری هستم. از نویسندگان حوزه دفاع مقدس مطبوعات. در سال 1353 در شهرستان صالح آباد از توابع استان همدان متولد شدم. فوق لیسانس مدیریت دارم. لیکن علاقه و انگیزه‌ای که در درونم وجود داشت موجب شد با حوزه قلم و نگارش روی آورده، لطف شهدا باعث شد تا نعمت فعالیت در حوزه قلم دفاع مقدس به اینجانب روی آورد.

از سال 1373 فعالیت‌های قلمی و مطبوعاتی‌ام را با مسئولیت صفحه دفاع مقدس روزنامه رسالت که با عنوان «شرح عشق» منتشر می‌شد ، آغاز کردم. در سال 81 و در جشنواره دفاع مقدس مطبوعات بود که این صفحه در میان صفحات دفاع مقدس مطبوعات سراسر کشور رتبه اول را بدست آورد.

در سال 82 در جشنواره مطبوعات دفاع مقدس در رشته مقاله‌نویسی، رتبه اول را بدست آوردم. در جشنواره‌های دیگر مطبوعات دفاع مقدس نیز بارها مورد تقدیر قرار گرفته و در سال 1386 در جشنواره «دفاع مقدس و ترویج فرهنگ بسیجی» که در سطح دانشگاه‌های کشور برگزار شد، موفق به کسب رتبه دوم در رشته مقاله‌نویسی شدم.

در خرداد ماه سال 89 در جشنواره «تجلیل از فعالان رسانه‌ای و هنری در فتح خرمشهر» رتبه اول در رشته مقاله‌نویسی و گفت‌وگوی ویژه را به دست آوردم. در هفدهمین جشنواره بین‌المللی مطبوعات و خبرگزاری‌ها که در آبان سال 89 برگزار شد، موفق به کسب رتبه سوم در بخش ویژه این جشنواره شدم.

علاوه بر حوزه دفاع مقدس در حوزه تخصصی‌ام که مدیریت است، نیز در جشنواره‌های مختلف علمی اقدام به ارائه مقاله کردم که در 3 مورد مقالاتم مورد پذیرش هیئت محترم داوران آنها نیز قرار گرفته و با امتیاز پژوهشی منتشر هم شده است.

3 عنوان کتاب «حسنه جاریه»، «اسطوره‌ها» و «شهدای غدیر» از آثار بنده است. همچنین اقدام به تدوین و تألیف مجموعه تجارب و اندوخته‌هایم در حوزه روزنامه‌نگاری دفاع مقدس کرده‌ام که این مجموعه نیز آماده انتشار است.

راه‌اندازی و مسئولیت صفحات دفاع مقدس در نشریات دنیای ورزش، کیهان ورزشی و روزنامه تهران امروز از دیگر فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌ام در حوزه دفاع مقدس بوده است. ضمن آنکه تجربه فعالیت در بخش دفاع مقدس نشریات مختلف را هم در کارنامه کاری خود دارم.

* درباره کتاب «مدیریت و مهندسی در جنگ» توضیح بدهید.

مستحضرید که موفقیت‌های به دست آمده در طول دفاع مقدس حاصل مجموعه‌ای از اقدامات و فعالیت‌هایی بوده است. یکی از مهمترین و شاخص‌ترین آن فعالیت‌ها، اقداماتی بوده که در حوزه مهندسی ـ رزمی صورت می‌گرفت. فعالیت‌هایی که برخی از آنها جزو پیچیده‌ترین عملیات مهندسی در طول جنگ‌های تاریخ بوده است.

این کتاب درصدد است تا به حول و قوه الهی بخشی از این بزرگی کارهای صورت گرفته در این حوزه را با رجوع به خاطرات مهندسین و فرماندهان در هشت سال دفاع مقدس را بازگو کند. بر این اساس، برای تهیه این کتاب، با 25 تن از مهندسین و فرماندهان مهندسی ـ رزمی گفت‌وگوهای اختصاصی انجام داده‌ام.

البته برای آشنایی بیشتر خوانندگان، قبل از ورود به بحث نقش مهندسی ـ رزمی در هشت سال دفاع مقدس، تاریخچه‌ای از مهندسی در ایران و نقش‌آفرینی آن در جنگ های صدر اسلام و همچنین مهمترین جنگ‌های تاریخ را هم مطرح کرده و در ادامه هم تاریخچه‌ای از شکل‌گیری مهندسی ـ رزمی سپاه را بازگو کرده‌ایم.

* اگر بخواهید به عنوان کسی که مطالعات گسترده‌ای در خصوص نقش مهندسی ـ رزمی در هشت سال دفاع مقدس انجام داده به صورت مختصر این نقش را بازگو کنید، چه خواهید گفت؟

مهندسی ـ رزمی گستره‌ای از فعالیت‌ها و اقدامات را شامل بوده است. خود عزیزان مهندسی از آنها به عنوان «قفل و کلید» یاد کرده و فعالیت‌های آن را در سه مرحله قبل، حین و بعد از هر عملیات تقسیم می‌کنند. این مهندسی ـ رزمی بود که در طول دفاع مقدس، آن هنگام که نیاز به گشودن راه و برداشتن موانع از پیشروی رزمندگان بوده وارد عمل می‌شدند. مانند بازگشایی معابر از مین‌های کاشته شده توسط دشمن که از این اقدام به عنوان «کلید» یاد می‌شود.

مواقعی هم بوده که لازم می‌شد در مقابل پیشروی دشمن مانع‌گذاری صورت گیرد. در اینجا هم مهندسی ـ رزمی وارد عمل می‌شد و اقدام به ایجاد مانع پیشروی دشمن می‌کرد. از این نقش هم به عنوان «قفل» یاد شده است.

بعضاً لازم بود که ذهن دشمن از منطقه‌ای که قرار بود، عملیات اصلی از آنجا صورت بگیرد، منحرف شود. در این موقع هم مهندسی عملیاتی تحت عنوان «عملیات فریب» انجام می‌داد. بعضا هم در نقش جبران کننده کاستی و کمبودهای موجود در نیرو و امکانات از مهندسی ـ رزمی استفاده می‌شد.

لذا همچنان که ملاحظه می‌شود، مهندسی ـ رزمی در قالب به خصوصی محدود و منحصر نبوده و همواره نقش فعال و تأثیرگذار در طول هشت سال دفاع مقدس داشته است.

* اگر بخواهید ویژگی‌های این کتاب را بیان کنید به چه مواردی اشاره خواهید کرد؟

ویژگی اول این کتاب آن است که درصدد برآمده تا عموم مردم را با یکی از تخصصی‌ترین بخش‌های دفاع مقدس آشنا سازد. در این خصوص کارهای علمی متنوعی صورت گرفته لیکن عمدتاً در سطح دانشگاه‌ها بوده و ارائه عمومی نشده است. ما در این کتاب تلاش کرده‌ایم تا مطالب تخصصی را به نحوی که برای عموم مردم قابل فهم باشد، ارائه کنیم.

ویژگی دوم آن پاورقی‌ها و توضیحات حاشیه‌ای است که در اثنای مطالب اصلی به آنها پرداخته شده و تلاش شده تا اطلاعات لازم در خصوص هر کدام از آنها (اعم از اشخاص، اماکن و موضوعات عمدتاً مرتبط با دفاع مقدس) ارائه شود. لذا از این مجال استفاده کرده‌ایم تا آن را بهانه‌ای و دریچه‌ای برای آشنایی بیشتر خوانندگان کتاب با تعدادی از سرداران شهید و فرماندهان مؤثر و فعال در هشت سال دفاع مقدس قرار دهیم.

* این تجربه را در کتاب شهدای غدیر هم مشاهده می‌کنیم؟

بله. آن تجربه‌ای بود که مورد استقبال هم روبرو شد و اینجانب را به تداوم آن تشویق کرد.

* تحصیلات شما در رشته مدیریت بوده و شروع به نگارش کتاب و مطالبی پیرامون دفاع مقدس کردید؛ این دو حوزه چه ارتباطی باهم دارند؟

از صمیم قلب اعتقاد و یقین دارم که جبهه‌های جنگ تحمیلی در طول هشت سال دفاع مقدس یک دانشگاه به معنای واقعی کلمه بود. مگر کارکرد دانشگاه چیست. جز این است که عده‌ای جوان در آن وارد شده و بعد از مدتی با گذراندن واحدهای مختلف درسی در رشته‌ای تخصص می‌گیرند و از آن در جهت خدمت به مردم و کشور استفاده می‌کنند؟ خب همین کار را جبهه‌های جنگ هم ایفا می‌کرد و کسانی که در آن وارد شدند، توانستند تخصص‌های مختلفی را کسب کرده و آن را هم در آن زمان و هم بعد از آن تاکنون برای نظام اسلامی، کشور و مردم به کار گیرند.

لذا اعتقاد داشته و دارم که سرمایه‌های اصلی بسیاری از علوم در جبهه‌ها و میان رزمندگان و فرماندهان آن وجود دارد که باید استخراج شده و به آیندگان منتقل شود؛ از جمله آنها مهارت و دانش مدیریتی است که در آحاد فرماندهان و رزمندگان آن قابل مشاهده است. از این رو فعالیت در این حوزه را از وجوه مختلف ضروری دیدیم. از جمله آن وجوه همین که احساس کردم نکات قابل تأمل مدیریتی در رفتار و اعمال رزمندگان وجود دارد که قابل تبدیل به دهها و صدها کتاب و پایان‌نامه است.

فعالان در شاخه‌های علمی دیگر در حوزه علوم انسانی مانند «جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و علوم اقتصادی» هم می‌توانند از این گنجینه بزرگ بهره‌برداری خاص کنند. بنده از حیث مدیریتی، بسیاری از رفتار و اقدامات صورت گرفته در این دانشگاه بزرگ را حائز اهمیت یافته در صددم تا به حول و قوه الهی در کنار دیگر فعالیت‌هایم در حوزه تحصیلی و تخصصی خود، در زمینه استخراج و ثبت تجارب و آموزه‌های مدیریتی برگرفته از هشت سال دفاع مقدس، هر آنچه در توان دارم را به کار بگیرم و مطمئنم که روح بلند شهدا هم در این مسیر کمک کارم خواهند بود.

* از برنامه های آینده خودتان بگویید؟

20 سال است که در حوزه مطبوعات دفاع مقدس فعالیت دارم. طی این مدت تجاربی را اندوخته و به دست آورده‌ام که به نظرم رسید که مفید خواهد بود چنانچه این تجارب ثبت شود و به کسانی که امروز و آینده علاقمند به حضور در این عرصه هستند، ارائه شود.

تا جایی که مطالعه کرده و پیگیری کرده‌ام به این نکته رسیده‌ام که متأسفانه تجربه‌نگاری در کشور ما از جایگاه شایسته خود برخوردار نیست. کمتر مدیر و مسئولی و فعال در حوزه‌های مختلف را می‌‌بینیم که بیاید و تجاربی که به دست آورده است را به روی کاغذ بیاورد و به آیندگان بسپارد.

البته می‌دانید که تجربه‌نگاری با خاطره‌نویسی و خاطره‌نگاری متفاوت است؛ کم و بیش خاطره‌نویسی را می‌بینیم اما تجربه‌نگاری بسیار اندک است. به سهم خود خواستم تا قدمی هم در راستای ایجاد فرهنگ تجربه‌نگاری بردارم. از این رو تجارب و آموخته‌های خود در طی این سال‌ها حضور و فعالیت در حوزه دفاع مقدس را به رشته تحریر در آورم. لذا مجموعه ای را در این باره تهیه کرده‌ام که در آینده آن را تقدیم علاقمندان به روزنامه‌نگاری در حوزه دفاع مقدس خواهم کرد.

البته این مجموعه‌ای که اینجانب تهیه کرده‌ام همه آن چیزی نیست که نویسندگان و فعالان حوزه دفاع مقدس رسانه‌ها باید آن را بدانند بلکه الزامات حضور در این عرصه بسا فراتر از این است. به نظرم ضروری است نویسندگان و خبرنگاران حوزه دفاع مقدس در موضوعاتی چون روش‌های نوین عرضه مطالب، مخاطب‌شناسی، جامعه‌شناسی، اشراف بر جنگ‌های آینده و نحوه مواجهه با آنها و..... هم اطلاعات لازم را کسب کنند. نویسنده‌ای که امروز در حوزه دفاع مقدس قلم می‌زند باید جوان را بشناسد و اصول و روش‌های برقراری ارتباط با او را بلد باشد تا بتواند حقایق نهفته در حماسه هشت سال دفاع مقدس را به قابل فهم‌ترین و مؤثرترین روش و بیان به مخاطب خود منتقل کند. بدیهی است هر چه پیشتر می‌رویم کار مؤثر در این حوزه  هم شاخصه‌ها و ویژگی‌های خاصی پیدا می‌کند.

* و سخن پایانی؟

به حسب فعالیت 20 ساله‌ای که در حوزه دفاع مقدس انجام داده و رشته تخصصی‌ام مدیریت است، می‌گویم که علی‌رغم برخی تصوراتی که وجود دارد، مبنی بر اینکه دفاع مقدس متکی بر استفاده از موج نیروی انسانی بوده باید بگویم عموم اقدامات صورت گرفته در آن سال‌ها از مدیریت جبهه‌ها و طراحی عملیات و اجرای آنها گرفته تا اداره پشت جبهه و تدارکات آن و... مبتنی بر محاسبات دقیق و استفاده از اصول و فنون علمی بوده که تلاش کرده‌ام بخشی از دلایل و شواهدی که اثبات کننده این ادعاست را در این اثر مطرح و ارائه کنیم. امیدوارم در این زمینه کارهای بیشتری صورت گیرد تا به خصوص آیندگان بدانند که اداره جنگ هشت ساله مبتنی بر آزمون و خطا نبوده بلکه آموزه‌های آن حتی برای امروز و آینده جامعه ما هم قابل کاربردی شدن است.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/6 10:36:59
 
 
پنج شنبه 4 تیر 1394  5:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اولین روحانی شهید مفقودالاثر در جنگ ایران و عراق که بود

اولین روحانی شهید مفقودالاثر در جنگ ایران و عراق که بود
شهید مفقود «سیدحسین اعلمی» طلبه‌ای جوان از دیار تربت حیدریه بود که بنا به تکلیف دینی و انقلابی در اوایل سال 1358 تا اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی به عنوان نماینده حضرت امام(ره) در جهاد سازندگی شهر دهلران حضور داشت.
 

نام شهید «سیدحسین اعلمی» برای مردم مرزنشین شهرستان دهلران نامی آشنا است. شهید «سیدحسین اعلمی» طلبه‌ای جوان از دیار شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی بود که بنا به تکلیف دینی و انقلابی در اوایل سال 1358 تا اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی در سال 59 به عنوان نماینده حضرت امام(ره) در جهاد سازندگی، کمیته امداد امام(ره) و سپاه به شهر دهلران اعزام می‌شود و در امورات دینی و مذهبی،‌ خدمات‌رسانی به محرومان و مستضعفان و تثبیت و استحکام پایه‌های انقلاب اسلامی در میان روستاییان، عشایر و مردم دورافتاده دهلران فعال می‌شود.

 

جعفر نظری از نیروهای مردمی سپاه دهلران، شهید اعلمی را که نخستین روحانی شهید مفقوداالاثر جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق است را اینگونه روایت می‌کند:

را این حضور شهید اعلمی در دهلران همزمان شده بود با زد و خوردهای مرزی و زمینه‌سازی رژیم بعثی عراق برای حمله و تجاوز به خاک میهن اسلامی. تحرکات مرزی ارتش بعث عراق و آغاز رسمی جنگ تحمیلی توسط رژیم صدام در شهرستان دهلران و استان ایلام سه ماه قبل از 31 شهریوماه بود، زیرا دشمن در این منطقه از ایام خرداد 59 عملاً فعالیت‌های تجاوزگرانه و نظامی خود را در مرز 220 کیلومتری دهلران آغاز کرد. به عنوان سند و نمونه در تاریخ 6 خردادماه 1359 (خرداد 59) با حمله به پاسگاه مرزی چیلات دهلران تعداد 4 نفر از پرسنل این پاسگاه را به نام‌های استوار ناصر پشته‌کشی، یارحسین محمودی، رستم چراغی و نورعلی احمدی را به اسارت خود درآورد و مدت 10 سال یعنی تا زمان آزادی اسرا در مرداد 69 این عزیزانی که نفر ردیف اول فرمانده پاسگاه و سه نفر مابقی از جوانمردان ساکن در دهلران هستند در اردوگاه اسرا قرار داشتند. همچنین حمله نظامی رژیم صدام به پاسگاه دیگری در دهلران به نام پاسگاه سمیده در روز 26 مردادماه 1359 و شهادت فرمانده این پاسگاه به نام سیدشادمان شاه‌ابراهیمی و شهادت سرباز وظیفه شیرزاد یاسمی از مستندات دیگر آغاز جنگ تحمیلی در قبل از شهریور در منطقه دهلران است که ضمن اینها نمونه‌های دیگری از جمله اسارت پرسنل شرکت نفت و تجاوز عراقی‌ها به خاک کشورمان و نصب دکل‌های نفتی،‌ مین‌گذاری جاده‌های مرزی و گلوله‌باران و حمله به عشایر و روستایی در قبل از این ایام می‌توان ذکر کرد.

شهید اعلمی که طلبه‌ای است 23 ساله از سال 58 تا 59 در میان مردم عشایر و روستایی و شهر دهلران قرار می‌گیرد، طلبه‌ای که از دورترین نقطه کشور و از دیار خراسان در دهلران سکونت می‌گیرد. شهر دهلران در آن دوران به خاطر ظلم و ستم رژیم پهلوی بسیار محروم بود، به طوری که از کمترین امکانات اولیه زندگی بهره‌مند بودند و روستاییان این منطقه به طور صددرصد فاقد آب آشامیدنی لوله‌کشی شده، برق و جاده و راه ارتباطی و تلفن و دیگر زیرساخت‌های دیگر بودند.

سیدحسین اعلمی به عنوان یک روحانی و نماینده امام (ره) به این منطقه می‌آید تا علاوه بر نقش معنوی، ‌دینی و مذهبی و ارتقاء سطح آگاهی فرهنگی مردم به عنوان یک مدیر اجرایی فعالیت‌های عمرانی را از طریق جهاد سازندگی و امداد و کمک‌رسانی به قشر محروم را از طریق کمیته امداد حضرت امام(ره) و دفاع از مرزهای کشور از طریق سپاه پاسداران تحت نظر می‌گیرد و در واقع تمام مصادیق و عناوین ارزشمند انقلاب اسلامی از جمله روحانی، جهادگر، امدادگر، رزمنده، بسیجی در وجود شهید سیدحسین اعلمی خلاصه می‌شود و نقش او به عنوان پایه‌گذار نهادهای انقلابی جهادسازندگی، سپاه و کمیته امداد امام(ره) در شهرستان دهلران موجب محبوبیت مردم این منطقه نسبت به ایشان در جایگاه نماینده حضرت امام(ره) می‌شود.

شهید اعلمی به همراه خانواده‌اش که شامل همسر و دو دختر خردسالش بود، در کنار مردم دهلران قرار گرفته بود و با وجود کمبود امکانات خودرویی و ارتباطی دائماً به قم و تهران در رفت و آمد بود و مشکلات مردم این منطقه و اوضاع و احوال مرز و رویدادهای مرزی را به مسئولین نظام و انقلاب انتقال می‌داد و امکاناتی را برای کمک به مردم محروم و مرزنشین و رزمندگان اسلام گسیل می‌داد. ایشان در تشییع و تدفین پیکر مطهر شهدای روزهای متصل به شروع جنگ تحمیلی و دلجویی و سرکشی از خانواده‌های این عزیزان نقش بسرایی داشت.

حاج سالار صفرخانی از نیروهای رزمنده و جهادگر دوران دفاع مقدس و همرزم شهید اعلمی این چنین بیان می‌کند: «شهید اعلمی قبل از جنگ وارد دهلران شد. افراد نیکوکار را در تهران و شهرهای دیگر را به همکاری دعوت می‌کرد تا به نیازمندان این شهرستان کمک کند.

بچه‌های جهاد سازندگی شبانه به کمک سیداعلمی می‌رفتیم و مواد غذایی را بسته‌بندی می‌کردیم. او آنها را در اختیار افراد مستمند قرار می‌داد. سید مرتباً در مورد مسائل اعتقادی و انقلابی هدایت‌گری می‌کرد و برای همه ما یک راهنما در همه امور بود».

مادر شهید کریم حاتمی که فرزندش در اولین روزهای شروع دفاع مقدس به شهادت رسیده است، می‌گوید: «فرزندم کریم قبل از شروع جنگ به عنوان نیروی کمک‌رسان به جهادسازندگی رفت تا زیرنظر سیدحسین اعلمی به نیازمندان و محرومان روستایی کمک کند. سیدحسین اعلمی در کنار پل میمه دهلران انباری دایر کرده بود و امکاناتی را از تهران دریافت و در این محل نگهداری می‌کرد و پس از شناسایی افراد نیازمند با دست خط ایشان آذوقه، لباس و کالای مورد نیاز روستاییان توزیع می‌شد».

صادق اکبری رزمنده دوران دفاع مقدس در این باره می‌گوید: «سید برای ما الگو و قابل احترام بود. او حتی با پای پیاده به روستاها می‌رفت تا به آنها کمک کند».

عبدالرضا مرادزاده جهادگر و مسئول روابط عمومی و کمیته عمران جهاد سازندگی در سال 58 و 59 بیشترین ارتباط را با شهید اعلمی در دوران مسئولیتش در دهلران داشته است. وی درباره این شهید عزیز چنین می‌گوید: «سیدحسین اعلمی روحانی و نماینده حضرت امام(ره) در جهاد بود. وی علاوه بر اینکه در جهاد سازندگی مسئولیت داشت در کمیته امداد امام(ره) که تا مرداد 59 از جهاد سازندگی منفک گردید نیز خدمت می‌کرد.

وسیله نقلیه او یک دستگاه وانت شورلت قرمزرنگ بود و در گسیل امکانات تدارکاتی به منطقه دائماً با مسئولینی در تهران در رفت و آمد بود. با اوج گرفتن تهدیدات و حوادث مرزی عراق در دهلران و پاسگاه مرزی چیلات از جمله هنگامی که رژیم صدام اقدام به اخراج افراد ایرانی‌الاصل در سه ماه قبل از جنگ کرد. شهید اعلمی و بچه‌های جهادسازندگی و سپاه و نیروهای مردمی کار انتقال این خانواده‌های بی‌پناه و آواره را به خاک کشورمان انجام می‌دادیم. با شروع رسمی جنگ در 31 شهریور ماه و بمباران هوایی شهرها از جمله دهلران و آواره شدن همه خانوارهای دهلرانی شهید اعلمی هم خانواده‌اش را به قم برد تا خود با فراغ بال بیشتر به منطقه برگردد.

روز 5 مهرماه 59 یک هفته بعد از شروع جنگ تحمیلی در همین روز یعنی 5 مهرماه 59 سیدحسین اعلمی در حال برگشت از قم به اندیمشک می‌آید تا خود را به جمع مدافعان و رزمندگان اسلام و نیروهای مردمی که در منطقه دهلران، موسیان، عین‌خوش در مقابل رژیم بعثی عراق در حال مقاومت هستند، ملحق نماید. او به وسیله خودروی اداری به سمت جاده دهلران حرکت می‌کند. اما قبل از او ارتش بعثی جاده دهلران ـ اندیمشک را تا منطقه دشت عباس در اشغال خود درآورده است و تعداد زیادی از مسافرین شخصی دهلرانی که در مسیر برگشت از شهرهای اهواز و اندیمشک هستند. در این نقطه به اسارت دشمن درمی‌آیند و یا به شهادت می‌رسند، از جمله کسانی که در این محل به دست نیروهای عراقی اسیر می‌شود، سیدحسین اعلمی است که با لباس روحانی در 5 کیلومتری امامزاده عباس به طرف عین‌خوش به اسارت درمی‌آید. بنا به مشاهدات مردمی که به دست نیروهای عراقی اسیر و بارها می‌شوند. نیروهای ارتش بعث خودروی ایشان را به آتش می‌کشند و ایشان را به نقطه نامعلومی می‌برند. عبدالرضا مرادزاده بیان می‌دارد که چند روز پس از اسارت شهید اعلمی از طریق رادیو عراق صدای او را که اعلام نمود در منطقه دشت عباس به دست نیروهای عراقی اسیر شده است شنیده است، ولی از آن زمان تاکنون هیچ‌کس از سرنوشت این سید خبری ندارد».

در اینجا آنچه می‌توان در کارنامه دفاع مقدس و تاریخ شهرستان دهلران به ثبت رساند اینکه «سیدحسین اعلمی» در تاریخ 5 مهرماه 59 یعنی یک هفته بعد از آغاز رسمی جنگ تحمیلی توسط نیروهای عراقی به اسارت درمی‌آید و پس از آن مفقودالاثر می‌شود و می‌توان گفت که اولین روحانی مفقودالاثر دفاع مقدس شهید سیدحسین اعلمی است که از او به عنوان شخصیتی مظلوم و گمنام از او یاد کرد.

منبع: فارس

 

سه شنبه 9 تیر 1394  1:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که پیکرش گذرگاه ۳۰۰ رزمنده شد!

شهیدی که پیکرش گذرگاه ۳۰۰ رزمنده شد!
گمنامی او به گونه ای دیگر بود. او در غربت عجیبی به شهادت رسید. 
 

پیکرهای شهدای عملیّات والفجر۹ به شهرستان بجستان آمد. تمامی شهدا توسّط خانواده هایشان تشییع و تدفین شد. امّا هنوز یک شهید مانده! کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده!

او از بجستان در خراسان جنوبی اعزام شده، امّا هیچ آدرس یا نشانی ندارد. غربت و گمنامی او خیلی عجیب است. یعنی خانواده او کجا هستند!؟

تلاش ها ادامه داشت تا اینکه بچّه های بسیج بجستان او را شناسایی کردند. نام او رجب غلامیِ افغانی، از اتباع افغانستان بود. او در زیر این آسمان هیچکس را نداشت.خانواده اش را درجنگ افغانستان از دست داده بود. تنها کسی که او را بهتر از بقیّه می شناخت یک شاطر نانوا در یکی از محلّه های شهر بود. ایشان می گفت: رجب چند سال قبل به ایران آمد. در نانوایی من کار می کرد. شبها همانجا می خوابید. او از شیعیان بسیار معتقد بود. نماز اوّل وقت او هیچگاه ترک نمی شد. بعد هم با بچّه های بسیج و مسجد آشنا شد. رجب یک سال بعد از شروع کار، خمس همان پول ناچیزی که جمع کرده بود را پرداخت کرد!

بچّه های بسیج می گفتند: یک موتور داشت، مدّتی بعد آن را فروخت. پول آن را به امام جمعه داد. برای کمک به جبهه ها! امام فرموده بود: جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود. می گفت: اسلام مرز نمی شناسد. امام ولّی ماست. برای همین هر چه داشت فروخت و برای کمک به جبهه ها پرداخت کرد. بعد هم راهی جبهه شد. در عملیّات والفجر۹ هم به شهادت رسیده بود. تمام پیراهن او پاره و زخمی بود. گلوله ای هم به صورت او اصابت کرده بود.

امام جمعه برای مردم، این شهید غریب را معرّفی کرد. بعد از نماز جمعه تمام مردم جمع شدند. پیکر رجب را آوردند. تشییع باشکوهی برگزار شد. شاید برای هیچ شهیدی این گونه نشده بود. در ابتدای گلستان شهدا، پیکر شهید به خاک سپرده شد. حال و روز مردم خیلی عجیب بود. همه اشک می ریختند. گویی برادر خود را از دست داده اند.

در پایان مراسم، یکی از همرزمان شهید، در مورد نحوه شهادت رجب صحبت کرد و گفت: عملیّات والفجر۹ بر روی ارتفاعات کردستان در حال انجام بود. محمود کاوه فرمانده ی لشگر ویژه شهدا با حضور در منطقه عملیّاتی، کار را در خطوط مقدّم نبرد پیگیری می کرد. یکی از گردان ها به سوی پاسگاه عراقی ها حرکت کرد. آنها باید با عبور از موانع، از دو طرف به پاسگاه حمله می کردند. مرحله بعدی این عملیّات با حضور این گردان آغاز می شد. برادر کاوه منتظر نتیجه حمله گردان بود.

لحظاتی بعد خبر رسید که گردان در پشت سیم های خاردار حلقوی گیر افتاده. نمی دانم علّت چه بود!؟ یا سیم خاردار متّصل به مین بود. یا اینکه وسایل باز کردن مسیر وجود نداشت. از مکالمات پشت بی سیم معلوم بود که برادر کاوه اصرار داشت هر چه زودتر کار آغاز شود. لحظاتی بعد با حمله گردان، مرحله بعدی عملیّات آغاز شد. با تصرّف پاسگاه پیشروی بچّه ها شروع شد. عملیّات به بیشتر اهداف خود رسید. قبل از روشن شدن هوا، برادر کاوه به کنار بچّه های گردان آمد. ایشان از بچّه ها و حماسه ای که آفریدند تشکّر کرد. امّا فرمانده گردان گفت: حماسه اصلی را یک جوان بسیجی انجام داد!

بعد ادامه داد: همه ما در پشت موانع گیر افتاده بودیم. واقعاً نمی دانستیم چه کنیم. در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید! بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید!

بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند! خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود. در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود. قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات با موفّقیّت آغاز شد. در همان لحظات، جوان را از روی موانع بلند کردیم. همینطور که خون از تمام بدن او جاری بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرد. می گفت: خدایا! تحمّل ندارم. شهادت را نصیبم کن. در همان لحظه، گلوله ای بر چهره نورانی او نشست!

با پایان عملیّات، برادر کاوه بر بالین این شهید قهرمان حاضر شد. برای او دعا کرد. چند جمله ای هم در وصف او صحبت نمود. بعد هم پیکر او را به همراه دیگر شهدا به عقب منتقل کردیم. جوان حماسه ساز این عملیّات که بر روی سیمها خوابید همین رجب غلامی است.

سالها از آن ماجرا گذشته. رجب دیگر در این شهر غریب نیست. او به اندازه یک شهر فامیل دارد. وقتی مردم قدرشناس، وارد گلستان شهدای بجستان می شوند، ابتدا به سراغ مزار رجب می روند، بعد به سراغ دیگر شهدا.

پایگاه بسیج مسجد جامع بجستان نیز به نام شهید رجب غلامی نامگذاری شد.

* منبع: کتاب شهید گمنام(گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی)

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/3 11:39:45
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که بعد از شهادتش گوشتش را خوردند

شهیدی که بعد از شهادتش گوشتش را خوردند
سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش آتش بود انداختند و همان جا با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت. 

شهید احمد وکیلی که با پیروزی انقلاب نام مستعار سعید را برای خود انتخاب کرده بود ، بچه شهر قم بود . با وجود جوان بودن سخت ترین عرصه ها را برای خدمت به انقلاب برگزید و نهایتا توسط ضدانقلاب کردستان زخمی شد و بعد اسیر و بعد شکنجه و بعد قطع عضو و بعد شهید و سپس خورده شد  .

سال 58 که حضور در کردستان ، ایمانی قوی و دلی چون شیر را می طلبید ، سعید در 2 نوبت عازم آن منطقه شد. در اردیبهشت سال 59 و در جریان عملیات آزاد سازی شهر سنندج بعد از نبردی دلاورانه ، مجروح شد و توسط کومله به اسارت گرفته شد . همان لباس با آرم سپاهی که پوشیده بود ، کفایت می کرد تا خونخواران کومله تا لحظه شهادت بلاهائی بر سر او بیاورند که باور این رفتارها از یک انسان بسیار سخت است ..واقعا این کومله کجا و سرداران شهید حسین املاکی،وحید رزاقی،فرهاد لاهوتی و ... کجا.چه رشادت هایی که شهدای  ما در مقابل این جنایت ها انجام دادند.

بعد از مجروحیت و اسارت سعید دیگر هیچ خبری از او نبود و نیست و برای همیشه مفقود الاثر شد و تنها سند و حکایت بعد از اسارت ایشان خاطرات یک برادر ارتشی است که از آن دوران دارد :

ما عده‌ای از برادران ارتشی بودیم كه ماموریت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر و منور از شهدای عملیات‌های گذشته را داشتیم. در محور پیرانشهر در منطقه آلواتان بود كه افراد كومله یكی از تانك‌های ما را زدند، در همان هنگام كه می‌خواستم خودم را از تانك بیرون بیندازم كتف راستم هدف تیر آن كوردلان قرار گرفت و به همین صورت به اسارت افراد وحشی و خونخوار حزب كومله درآمدم.

حدود یك سال و چندی كه در دست آنها اسیر بودم به انواع و اقسام و به هر مناسبتی شكنجه شدم. شما شكنجه‌هایی را كه در زمان شاه ملعون توسط ساواك انجام می‌گرفت شنیده‌اید اما انگار هر چه تمدن‌ها پیشرفت می‌كند و ادعاهای آزادی، در بوق‌های تبلیغاتی گوش مردم دنیا را كَر می‌كند، نوع شكنجه‌ها و فشارها و قلدری‌ها و بی‌رحمی‌ها هم پیشرفت می‌كند. همان اول اسارت كه به پایگاه منتقل شدم، گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست، به همین خاطر پاشنه‌های هر دو پایم را با مته و دلر سوراخ كردند و برادران دیگر را هم نعل كوبیدند و با اراجیف و فحاشی بر این عملشان شادمانی می‌كردند. بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبك دموكراتیك و آزادانه!! محاكمه و دادگاهی كنند.

یادم می‌آید در یكی از عملیات‌ها تعدادی اسیر عراقی را از جبهه‌ گیلان غرب آورده بودند، یكی از برادران، كمپوتی را كه تازه باز نموده بود به یكی از اسرا كه ابراز تشنگی كرد، داد و رویش را هم بوسید. آن اسیر مات و مبهوت مانده بود و از این حركت نمی‌دانست باید تشكر كند یا از شرمندگی بمیرد. از این نمونه‌ها شاید بسیار دیده و حتما شنیده‌اید. نه اینكه بخواهم رفتارها را مقایسه كنم چون اصلا قابل قیاس نیست ولی حد ایثار و گذشت را از یك طرف و كمال خشونت و بی رحمی و شقاوت را از طرف دیگر دیدن، خود مشخصه حقانیت هدف و مسیر است. بدوش گرفتن مجروح اسیر عراقی كجا و نعل زدن به پاشنه پا به خاطر فرار احتمالی كجا.

روز دادگاه رسید، رئیس دادگاه، سرهنگ حقیقی را كه همان اوایل انقلاب فرار كرده بود شناختم و محاكمه بسیار سریع به انجام رسید. چون جرم محكومین مشخص بود - دفاع از حقانیت اسلام و جمهوری آن و ندادن اطلاعات- و بالطبع حكم هم مشخص، عده‌ای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدام قسطی (یعنی به تدریج) محكوم شدیم. حكم ما كه اعداممان قسطی بود به صورت كشیدن ناخن‌ها، بریدن گوشت‌های بازو و پاها، زدن توسط كابل، نوشتن شمارهای انقلابی! توسط هویه برقی و آتش سیگار به سینه و پشت و ... و تمامی اینها بی چون و جرا اجراء می‌شد. كه آثارش بخوبی به بدنم مشخص است.

یك بار كه ناخن‌هایم را می‌كشیدند طاقتم تمام شده بود و دیگر می‌خواستم اعتراف كنم و هر چه كه می‌دانستم بگویم، اما یكی از برادران سپاهی كه با هم بودیم به نام برادر سعید وكیلی، می‌گفت ما فقط به خاطر خدا آمده‌ایم خود داوطلب شده‌ایم كه بیاییم پس بیا شرمنده خدا و خلق او نشویم و لب به اعتراف باز نكنیم. سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه كرد، آب سردی بود كه بر آتش بی طاقتم ریخته شد، پس از آن جریان بود كه سه تا دیگر از ناخن‌هایم را كشیدند و با نمك مرهم گذاشتند و پس از اینكه مقدار زیادی با كابل زدند باز برای به درد آوردن بیشتر بدنم در حضور دیگر برادران، مرا برهنه در دیگ پر از آب نمك انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم كردند كه در آن بمانم و سپس برای عبرت دیگر برادران، مرا در سلولی عمومی انداختند.

فكر می‌كردند من معدن تمامی اسرار ایران هستم. لذا از شكنجه بیشتری هم برخوردار می‌شدم. البته بعد از هر شكنجه مدتی به مداوایم می‌پرداختند آن هم نه به خاطر خود من و یا دیگران بلكه به خاطر اینكه یك مقداری از پوستم ترمیم شود تا بتوانند مجددا شیوه تازه‌تری را اعمال كنند. شاید فكر كنید این چیزها را برای جلب احساسات و عواطف شما خوانندگان عزیز می‌گویم اما اینها همه حقیقت محض است و دنیا باید از این همه پستی و رذالت و كثافتی كه دامنگیرش شده شرم نماید و منادیان دروغین حقوق بشر بفهمند كه در این منجلاب بیش از هر كسی خودشان غوطه ور و مورد تمسخر بشریتند. اینها را كه می‌گویم تنها برای سندیت در تاریخ آینده‌گان است. دنیا بشنود كه پای گرفتن اعتراف از یك اسیر، به وسیله تیغ موكت بری سینه‌‌اش را بریده و كلیه‌اش را در می‌آوردند.

و این شكنجه‌ها تنها برای من نبود هر كه مقاومت بیشتری داشت شكنجه‌اش بیشتر بود و این اصلی از اصول حیوانیشان شده بود و اصل دیگر اینكه مردان باید بجنگند و زنان اعتراف بگیرند. هر چه بیشتر فكر كنی كه اساسا اعتقاد اینان بر چه مبنایی است كمتر به نتیجه می‌رسی، آیا ماركسیستند؟ آیا نازیست‌ یا فاشیستند؟ یا چنگیز و آتیلا و دیگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار داده‌اند؟ من شاهد جنایاتی بودم كه گفتنش نیز مشمئز كننده و شرم آور است...

مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی، جلو پایش قربانی ذبح شود. این رسم را كومله نیز اجرا می‌كرد با این تفاوت كه قربانی‌ها در اینجا جوانان اسیر ایرانی بود. چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یكی از سركردگان بردند پس از مراسم، آن عفریته گفت: باید برایم قربانی كنید تا به خانه شوهر بروم، دستور داده شد قربانی‌ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه‌های بسیج اصفهان را كه همه جوان بودند، آوردند و تك تك از پشت سر بریده شدند، این برادران عزیز مانند مرغ سربریده پر پر می‌زدند و آنها شادی و هلهله می‌كردند. ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی كرد.

مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده‌ دیگری از برادران را كه برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی 16 نفر دیگر را هم در طی مراحل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود كرده بودند. ننگ و نفرین ابدی بر شما كه اگر تنها قانون جنگل را هم مبنای خود قرار می‌دادید اینچنین حكم نمی‌كردید.

بله، بزرگترین جرم همگی ما این بود كه می‌خواستیم دست اینان را از سر مردم مظلوم و مسلمان كُرد آن منطقه كوتاه كنیم چرا كه به قول حضرت امام «آنها كردستان را به فساد كشاندند و مردم كردستان را به طرز وحشتناكی اذیت و آزار كردند، آنان اموال مردم را غارت كردند و همه را كشتند.» اگر انسان از شنیدن این حرف كه آنها می‌خواستند حاكمیت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان و غیور كردستان كه ذخایر انقلابند حكومت كنند، برخود بلرزد و در دم جان بسپرد هیچ جای شگفتی نخواهد بود چونكه ما در این مدت چیزهایی را دیدیم كه حتی شنیدنش هم ممكن است برای شما سنگین باشد. یك نمونه را برایتان عرض می‌كنم.

قبلا اسمی از برادر سعید وكیلی برده بودم. ماجرائی را كه بر سر این برادر آورده شده است نقل می‌كنم. همان طور كه در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست كه این صحبت‌هار ا می‌گویم. شاید كه بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یك عمل را محكوم كنند. از مقاوم ترین افراد، سعید وكیلی، سرگرد محمد علی قربانی، سرگروهبان جدی و دو خلبان هوا نیروز بودند كه اغلب اوقات اینها زیر شكنجه بودند. سعید 75 روز زیر شكنجه بود، ابتدا به هر دو پایش نعل كوبیده و به همین ترتیب برای آوردن چوب و سنگ به بیگاری می‌بردند. پس از

دادگاهی شدن محكوم به شكنجه مرگ شد بلكه اعتراف كند. اولین كاری كه كردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز كه كمی بهبودی یافته بود آوردندش و مجددا اعتراف گرفتن شروع شد.

همانطور كه گفتم این بهداری بردن و معالجه كردن هایشان به خاطر این بود كه مدت بیشتری بتوانند شكنجه كنند والا حیوانات وحشی را با ترحم هیچ سنخیتی نیست. پس از آن معالجه سطحی، با دستگاه های برقی تمام صورتش را سوزاندند، سوزاندن پوست تنها مقدمه شكنجه بود به این معنی كه مدتی می‌گذرد تا پوست‌های نو جانشین سوخته‌ شده و آن وقت همان پوست‌های تازه را می‌كندند كه درد و سوزندگی‌اش بسیار بیش از قبل است و خونریزی شروع می‌شود و تازه آن وقت نوبت آب نمك است كه با همان جراحات داخل دیگ آب نمك می‌اندازند كه وصفش گذشت. تمام این مراحل را سعید وكیلی با استقامتی وصف‌ناپذیر تحمل كرد و لب به سخن نگشود.

او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن را زمزمه می‌كرد. استقامت این جوان آن بی‌رحم‌ها را بیشتر جری می‌كرد. انگار مسابقه‌ای بود بین تمام مردانگی، با تمامی نامردی‌ها و شقاوت‌ها، هر چند كه سعید را با سنگدلی هر چه تمام‌تر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود كه تاج افتخار پیروزی را بر سر گذاشته و بر بال ملائك به ملاء اعلی پیوست.

تنها به آخرین قسمت از زندگی سعید وكیلی می‌پردازم كه اگر سراسر زندگی‌اش هم درسی نباشد همان اواخر دنیایی از ایثار و گذشت، مروت، و مردانگی، استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق و ایمان را جلوه‌گر ساخت. او كه دیگر نه دستی، نه پائی، نه چشمی و نه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید كه خدایا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم دوست دارم افتادگی‌ام تنها برای تو باشد و بس...

خداوند دعایش را اجابت نمود. سعید را به دادگاه دیگری بردند و محكوم به اعدام گردید. زخمهایش را باز كردند و پس از آنكه با نمك مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش كه زیرش آتش بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاكر به دیدار معشوق شتافت. اما این گرگان كه حتی از جسد بی‌جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما كه هم سلولیش بودیم دادند و مقداری را هم خودشان خوردند و بدنش را ... الله اكبر... لااله الا الله ... اینكار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر كس زیر شكنجه جان می‌سپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند. درود به روان پاك تمامی شهیدان بالاخص شهید سعید وكیلی.

قبل از آزادی ما، دو تن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی كه ما بودیم مشغول گشت زنی بودند. افراد كومله با لباس مبدل به آنها علامت می‌دادند و آنها نیز بر زمین می‌نشینند افراد كومله یكی از خلبان ها را دستگیر می‌كند و خلبان دیگر كه طی درگیری زخمی هم می‌شود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را می دهد. بعد از چندین روز هواپیماهای شناسائی منطقه را شناسایی می‌كنند و برادران رزمنده طی یك عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم. آن موقعی كه عملیات صورت می‌گرفت و افراد كومله فراری و متواری می‌شدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود كه به هوش آمدم و فهمیدم آزاد شده‌ام. به علت جراحات بسیار سنگینی كه داشتم امكان معالجه‌ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت به وسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم. همراه من عده دیگری از برادرانی كه آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند. مدت كمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند كه هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده بود و یا چشمهایشان را در آورده بودند، آنها ماندند تا معالجه شوند.

موقعی كه آزاد به خانه برگشتم كسی را دور و برم نداشتم چون پدرم در زمان شهید نواب صفوی توسط ایادی استعمار شهید شده بود و مادرم همان موقع كه شنیده بود بدست كومله اسیر شده‌ام سكته می‌كند و تا به بیمارستان می‌رسد به رحمت ایزدی می‌پیوندد. در این مدت كه اسیر بودم برادرم كه خلبان بود به شهادت می‌رسد كه جنازه‌اش هم پیدا نشد. شوهر خواهرم همراه با دو تا از بچه‌هایش به شهادت رسیدند. و یكی دیگر از فرزندانش هم به دست مزدوران صدامی اسیر است. تنها من مانده‌ام و یكی دو نفر دیگر از افراد خانواده.

راوی: آقابالا رمضانی

منبع : تهران پرس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/3 10:5:6
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بدون توسل به هیچ جا نمی رسیم

بدون توسل به هیچ جا نمی رسیم
خاطره ای کوتاه از شهید محمود کاوه 

در قسمتی از ارتفاع، فقط یک راه برای عبور بود.
محمود کاوه را بردم همان جا، گفتم:" دیشب تیربار چی دشمن مسلسش را روی همین نقطه قفل کرده بود،هیچ کس نتونست از این جا رد بشه".
گفت:" بریم جلوتر ببینیم چه کاری می تونیم انجام بدیم".
رفتیم تا نزدیک سنگر تیربارچی.
محمود دور و بر سنگر را خوب نگاه کرد.آهسته گفتم:" اول باید این تیربار را خفه کنیم، بعد نیروها را از دو طرف آرایش داده و بزنیم به خط".
جور خاصی پرسید:" دیگه چه کاری باید بکنیم!".
گفتم:"چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه".
گفت:" یک کار دیگه هم باید انجام داد".
گفتم:" چه کاری؟"
با حال عجیبی جواب داد:"توسل؛ اگه توسل نکنیم، به هیچ جا نمی رسیم".

منبع: ساکنان ملک اعظم،ص88 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/3 9:51:28
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عکس‌العمل "شهید فکوری" در برابر تهدید منافقین

عکس‌العمل "شهید فکوری" در برابر تهدید منافقین
شهيد سرتيپ جواد فكوری در شامگاه هفتم مهر سال ۱۳۶۰ در حالی كه با تنی چند از فرماندهان شهيد اسلام (فلاحي، نامجو، كلاهدوز، جهان‌آرا و...) از منطقه عملياتی به تهران باز می‌گشتند در اثر سقوط هواپيمای سی‌ ۱۳۰ در ۳۰ مايلی جنوب تهران (كهريزك) به افتخار شهادت نائل آمدند.
 
 

شهيد سرتيپ جواد فكوری در سال ۱۳۱۷ در محله «چرانداب» كوی شركت، در تبريز به دنيا آمد. پدرش فردی مذهبی و كاسب بود كه در آن زمان به علت عدم رونق بازار به همراه خانواده‌اش به تهران مهاجرت كرد و در اين شهر ساكن شد.  
 
او دوران ابتدايی را در مدرسه اقبال واقع در محله قديم "دردار" و دوران متوسطه را در دبيرستان "مروی" تهران به پايان رسانيد. در سال ۱۳۳۷ موفق به اخذ ديپلم شد. يک‌سال بعد در آزمون سراسری دانشگاه‌ها شركت كرد و در رشته پزشكی پذيرفته شد، اما به دليل اينكه علاقه زيادی به خلبانی داشت در مهر‌ماه همان سال به استخدام نيروی هوايی درآمد.  
 
پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در ايران برای تكميل دوره تخصصی پرواز به آمريكا رفت و پس از ۸۲ هفته موفق به دريافت گواهی‌نامه خلبانی بر روی هواپيمای اف۴ شد. پس از آن به ايران بازگشت و با درجه ستوان دومی در پايگاه يكم شكاری(مهرآباد) مشغول خدمت گرديد.  
 
نقش شهيد فكوری به صورت قاطع و مصمم در هدايت عمليات خنثی‌سازی كودتای نوژه و نظارت وی در دستگيری عناصر اين كودتا قابل توجه بوده است.  
 
همچنين نقش شهيد فكوری در طراحی و اجرای بزرگ‌ترين عمليات ۱۴۰ فروندی كه تنها به فاصله ۱۰ ساعت از آغاز جنگ تحميلی و به تلافی اولين حمله ناجوان‌مردانه رژيم بعثت عراق صورت گرفت، همواره نقطه عطفی در تاريخ نبردها و جنگ‌های هوايی به شمار می‌آيد.  
 
شهید سرتیپ فکوری در تمام دوران خدمتش در ارتش به عنوان فردی مذهبی و قاطع شناخته می‌شد و به همین علت پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت‌ها و پست‌های زیر را به عهده داشت.
 
فرماندهی پشتیبانی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه یکم شکاری، معاون عملیاتی نیروی هوایی و فرماندهی نیروی هوایی، هم‌چنین شهید فکوری پس از تشکیل کابینه شهید رجایی با حفظ سمت به عنوان وزیر دفاع برگزیده شد و پس از این که سرهنگ معین‌پور به فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد، به سمت مشاور جانشینی رئیس ستاد مشترک ارتش انتخاب گردید؛ به همین خاطر باشگاه خبرنگاران برای حفظ یاد و خاطره آن شهید والامقام گوشه‌هایی از خاطرات این شهید را منتشر می‌کند.

شهید فکوری در کلام آشنایان و دوستان

*شهادت
 
زمانی که پدرم شهید شد، هفته اول بازگشایی مدارس بود. کلاس اول دبستان بودم،‌خودش من را به مدرسه رساند و بعد از آن ایشان را ندیدم.
 
همان روز یکی از افراد فامیل‌مان به مدرسه آمد و مرا زودتر به خانه برد.
 
به خانه که آمدم، دیدم همه سیاه پوشیده‌اند و گریه می‌کنند.
 
به دلم الهام شد که حتما برای پدرم اتفاقی افتاده است. از همان لحظه خاطرات به یادم می‌آید، چون پیش از شهادت پدرم در عالم بچگی به سر می‌بردم، ولی بعد از شهادت ایشان احساس می‌کردم بزرگ‌تر شده‌ام.(علی فکوری فرزند شهید)

*مطالعه كردن

جواد از همان دوران كودكی فردی خلاق و خوش فكر بود و من نديدم براي دريافت اسباب‌بازی از پدرم پول بگيرد. چون خودش آن را می‌ساخت. 
 
اگر جوراب‌هايش پاره بود خودش می‌دوخت لباس‌های كثيفش را هم خودش می‌شست و اتو می‌كرد. 
 
اتاقش هم كارگاه چوب‌بری بود و هم نمايشگاه آثار شاعران بزرگ. بيشتر اوقات هم سرگرم كتاب خوانی بود. 
 
يک بار گفتم: «جواد! تو خسته نمی‌شوی اين قدر كتاب می‌خوانی؟»
 
با همان تبسم هميشگی‌اش گفت: «اين‌ها كه درس نيست داداش جان! دارم كتاب غيردرسی می‌خوانم. اگر كسي به عمق مطالعه كردن پی ببرد هرگز از كتاب خواندن سير نمی‌شود.»(جبار فکوری برادر شهید)
 
*پول توجیبی
 
پدرمان به درس و تصحیل ما خیلی اهمیت می‌داد. به ما وعده داده بود که اگر در هر درس نمره بالاتر از ۱۷ بگیریم، به مقدار پول تو جیب‌مان اضافه خواهد شد.
 
این برای ما که بسیار شلوغ و ولخرج بودیم اهمیت زیادی داشت. با آنکه همگی ما برای پول توجیبی بیشتر تلاش می‌کردیم اما هرگز به گرد جواد هم نمی‌رسیدیم.
 
او به دلیل هوش و استعداد سرشارش همیشه یک گام از ما جلوتر بود و بدیهی بود که وضع مالی‌اش هم همیشه از ما بهتر باشد.(جبار فکوری برادر شهید)

*اجازه امام
 
چند روز پس از تبعید حضرت امام خمینی(ره) در سال ۱۳۴۲، یک شب در منزل یکی از بستگان میهمان بودیم. پس از صحبت‌های زیاد، بحث به مسائل داغ روز کشیده شد. شهید فکوری از کشتار بی‌رحمانه عناصر شاه در حمله به حوزه علمیه بسیار متاثر شده بود و به همین خاطر با بغضی در گلو گفت: «اگر آیت‌الله خمینی به من اجازه دهد با هواپیما، خودم را به کاخ شاه می‌کوبم.»
 
با شنیدن این جمله همه نگاه به سمت ایشان برگشت و سکوت معناداری حاکم شد.(جبار فکوری برادر شهید)

 

*تهدید
 
در ماه‌های ابتدایی سال ۱۳۵۹ بارها تهدید به مرگ و ترور شده بود، به‌طوری که هر روز منتظر شنیدن خبر ناگواری از ایشان بودیم. تلفن‌های تهدیدآمیز به قدری زیاد شده بود که مجبور شد از مخابرات درخواست کند که شماره تلفن ما را تغییر دهند.
 
یک‌بار در خیابان ناصر خسرو قدم می‌زدم که احساس کردم یکی دارد سایه به سایه مرا تعقیب می‌کند. ناگهان مرا صدا زد و گفت: "تو برادر جواد فکوری هستی؟"

گفتم: "بله!"

گفت: "به ایشان بگو این قدر پاپیچ مجاهدین خلق (گروهک تروریستی منافقین) نشود و گرنه بد می‌بیند."
 
همان روز این پیام را به ایشان رساندم. لبخندی زد و گفت: "نگران این حرف‌ها نباش! این‌ها یکی و دو تا نیستد. هر روز با این حرف‌های تهدیدآمیز سر و کار دارم. شما هم به این تهدیدها توجه نکن!"(جاوید فکوری برادر شهید)
 
*سخنرانی
 
در اولین حضور شهید فکوری در پایگاه یکم شکاری موقع سخنرانی در جمع زیادی از پرسنل و خلبانان به نکات جالبی اشاره کردند.
 
از جمله گفتند: "مردم باید تغییر و تحول در ساختار ارتش را ولو به ظاهر هم که شده ببینند. نظامیان به چشم امین به نوامیس مردم نگاه کنند. شما پرسنل هم باید با اعتماد و اطمینان، به سازندگی خرابی‌های دوران طاغوت همت کنید..."
 
بعد از سخنرانی، وقتی شهید فکوری داشت سالن را ترک می‌کرد، یک نفر جلوی ایشان را گرفت و گفت: "جناب فکوری! سخنرانی جالبی داشتی، اما یادت باشد تا زمانی که پا در جای پای امام می‌گذاری با تو هستیم، در غیر این صورت برعلیه تو خواهیم بود!"
 
شهید فکوری نه تنها از این سخنان برآشفته نشد، بلکه در جواب آن مرد گفت: "برادر جان! من قابل نیستم تا رهرو امام باشم؛ ولی از خداوند می‌خواهم که در پیش‌گاه مادرش حضرت فاطمه(س) سربلند باشیم."(سرگرد معز غلامی)
 
*ترخیص کالا
 
سال ۱۳۵۹ برادرم جلیل که در خارج از کشور زندگی می‌کند، برای تولد فرزندم مقداری اسباب‌بازی و لوازم بچه، در چهار کارتن فرستاده بود. برای دریافت آنها به گمرک مراجعه کردم، اما از آنجا که مقدار کالا بیشتر از حد معمول بود، اضافه آن طبق قانون برگشت داده می‌شد.
 
هرچه اصرار کردم، اجازه ترخیص ندادند. یکی از کارکنان متوجه فامیل من شد و گفت: "شما با سرهنگ فکوری، وزیر دفاع نسبتی دارید؟"
 
گفتم: "برادر ایشان هستم."
 
همان فرد مسئول گفت: "با جناب سرهنگ فکوری تماس بگیرید و موضوع را به ایشان بگویید، اگر ایشان یک کلمه به مسئولان ترخیص بگوید، کار تمام است."
 
با قیافه حق به جانبی رفتم و از تلفن عمومی در همان گمرک به دفتر کار برادرم (جواد فکوری) زنگ زدم. بعد از احوال‌پرسی جواد گفت: "کاری داشتی؟"
 
وقتی برایش توضیح دادم، عصبانی شد و گفت: "من فرمانده نشده‌ام که برای تو کهنه و پودر بچه از گمرک رد کنم. اصلا در چنین شرایطی چرا به من زنگ زدی؟"
 
حال غریبی به من دست داد. با شرمندگی از مسئولان گمرک خواستم قانون را رعایت کنند و هر طور صلاح می‌دانند عمل کنند.(جاوید فکوری برادر شهید)
 
پاداش
 
چند ماهی بود که مسئولیت حفاظت از منزل شهید فکوری و خانواده محترم‌شان را برعهده داشتم. شهید فکوری به علت مشغله زیاد کمتر به خانه می‌آمد و بیشتر وقتش در نیروی هوایی و وزارت دفاع می‌گذشت.
 
یک‌بار به دستور ایشان، فهرستی از کارکنان زحمت‌کش تهیه شد تا برای حسن انجام کار پاداشی به آنها داده شود. نام من هم در ردیف اول این فهرست نوشته شده بود.
 
دو روز بعد از مسئول دفترشان باخبر شدم که اسم من از فهرست اسامی خط خورده است. انگار پتکی به سرم خورد! تمام گذشته را مرور کردم تا ببینم چه خطایی مرتکب شده‌ام، اما چیزی به ذهنم نرسید.
 
به مسئول دفترشان زنگ زدم و پرسیدم: "جز اسم من، اسم افراد دیگری هم حذف شده است؟"
 
گفت: "نه! تنها نام شما حذف شده."
 
نگرانی‌ام دوچندان شد. با این حال حرفی نزدم و گفتم شاید مصلحتی بوده. تا اینکه یک روز شهید فکوری مرا صدا کرد و گفت: "از دست من که ناراحت نیستی؟"
 
گفتم: "نه! چرا ناراحت باشم؟"
 
گفت: "برای اینکه اسم شما را از فهرست پاداش بگیران حذف کرده‌ام."
 
گفتم: "شاید شایستگی‌اش را نداشته‌ام."
 
گفت: "نه! اینطور فکر نکنید. احساس کردم عده‌ای می‌خواستند از نام شما سوء استفاده کنند و من هم مخصوصا این کار را کردم. چون شما از منزل من محافظت می‌کنید، پاداش شما را هم از خودم می‌دهم تا حرف و حدیثی نباشد."
 
بعد پاکتی به من داد که مبلغش دوبرابر مبلغ پاداش دیگران بود.(سروان بازنشسته عباس ریسی شاد )


*قاطعیت
 
شهید فکوری در کارش بسیار قاطع بود و وقتی به درستی کاری یقین داشت با قاطعیت آن را انجام می‌داد.
 
سال ۱۳۴۹ در یکی از کلاس‌های ایشان در شیراز داشتم دوره آموزشی می‌دیدیم. یک‌بار در کلاس توجیه، در حال بررسی نقشه پروازی بودیم. شهید فکوری سوالی را مطرح کرد و از همه خواست که به آن پاسخ دهند.
 
همه به هم نگاه می‌کردند که من سوال را پاسخ دادم. اما شهید فکوری گفت: "جوابتان درست نیست."
 
هرکس پاسخی می‌داد، ولی من اصرار داشتم که پاسخ من درست است. ایشان هم با متانت خاصی تاکید داشت که پاسخ من اشتباه است. تا اینکه به شوخی گفتم: "حاضرم شرط ببندم که درست گفته‌ام."
 
ایشان لبخندی زد و گفت: "در این طور موارد شرط‌بندی جایز نیست و اگر به گفته خودت ایمان داری به کتاب مرجع مراجعه می‌کنیم. اما اگر درست نگفته باشی، اجازه نمی‌دهم در این ماموریت پرواز کنید."
 
پذیرفتم. سپس کتاب فنی را آورد و به من نشان داد. فوری به اشتباه خودم پی بردم و از ایشان عذرخواهی کردم. ولی او به حرف خودش عمل کرد و اجازه پرواز به من نداد.

بعدها دوستی ما به رفت و آمد خانوادگی کشیده شد.(سرتیپ خلبان بازنشته محمود ضراب‍ی)
 
تشریفات حفاظت
 
از گذشته مرسوم بود برای حضور مقامات بالا و فرماندهان نیروهای سه‌گانه ارتش، در مراسم‌ها چندین دستگاه اتومبیل و موتورسوار، فرماندهی را همراهی می‌کردند.
 
پس از اینکه سرهنگ فکوری به فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد، من به اتفاق دیگر کارکنان از قسمت‌های دژبان، حراست و یگان موتورسوار برای انجام تشریفات و حفاظت از جان ایشان و خانواده محترم‌شان تعیین و انتخاب شدیم.
 
صبح اولین روز فرماندهی ایشان، من به اتفاق دیگر کارکنان با یک دستگاه اتومبیل فرماندهی، یک دستگاه جیپ لندرور و دو دستگاه جیپ مخصوص دژبان که به چراغ گردان چشمک‌زن مجهز بودند به همراه دو موتورسوار به در منزل ایشان رفتیم.
 
پس از خروج، به ایشان ادای احترام کردیم و انتصاب ایشان را به فرماندهی نیروی هوایی تبریک گفتیم.
 
ایشان نگاهی به ستون محافظان انداخت و تبسمی روی لب‌هایش نشست و گفت: «از این همه لطف و مرحمت تشکر می‌کنم. ولی این اسراف است. خواهش می‌کنم همه اتومبیل‌ها و موتورسوارها بروند. همان لندرور کفایت می‌کند.».
 
من تاکید کردم: «اسکورت تشریفات برای حفاظت از جان شما درنظر گرفته شده است.».
 
گفت: «عزیز من! نیروی هوایی خانه من است. من اگر در خانه خودم امنیت نداشته باشم مطمئن باش در بیرون هم نخواهم داشت.»(سروان بازنشسته عباس ریسی شاد)
 
غذای سفارشی
 
خلبان پایگاه هفتم شکاری بودم. یک روز که به باشگاه غذاخوری رفتم تا چند پرس غذا برای خانواده تهیه کنم، متوجه شدم که دیر رسیده‌ام و جلوی در تابلوی «غذا تمام شد» نوشته‌اند. با این حال داخل رفتم و تقاضای چهار پرس غذا کردم. مسئول آنجا گفت: «ببخشید! غذا تمام شده.»
 
مکثی کردم و با نگاهی به اطراف متوجه شدم پنج پرس غذا روی پیش‌خوان است. گفتم: «پس این غذاها مال کیه؟»
 
مسئول غذاخوری که غافلگیر شده بود، گفت: «این‌ها غذاهای جناب سرهنگ فکوری است.»
 
گفتم: «جواد فکوری؟»
 
گفت: «بله!»
 
با خوشحالی گفتم: «پس من دو پرس از این غذاها را می‌برم. اگر جواد آمد بگو قنبری غذایت را برد!»
 
مسئول غذاخوری با دست‌پاچگی گفت: «نه! این غذاها برای خود جناب سرهنگ نیست. برای شخص دیگری سفارش داده.»
 
حس کنجکاوی‌ام گل کرد و از او خواستم جریان را توضیح دهد، ولی او گفت: «معذورم. نمی‌توانم چیزی بگویم.»
 
به او اطمینان دادم که با جواد دوست هستم و ما چیزی از هم پنهان نمی‌کنیم. بالاخره با اصرار من گفت: «هر روز این غذاها را به سفارش جناب فکوری به خانه مرحوم معمار می‌فرستم.»
 
با شنیدن اسم معمار یاد اقدام آن کارگر شریف افتادم و در دلم به جواد احسن گفتم.(سرهنگ خلبان بازنشسته قنبری)

منبع: باشگاه خبرنگاران


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/3 9:40:4
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسیری که به خاطر ریش‌های بورش منجمد شد

اسیری که به خاطر ریش‌های بورش منجمد شد
یک اسیر با چهره بور در آسایشگاه ما بود. صورتش بور بود و از دور، این‌طور به‌نظر می‌رسید که انگار ریش ندارد. سرباز عراقی که وارد آسایشگاه شد، یک مرتبه با انگشت به همان اسیر بور اشاره کرد و گفت: تعال. تعال لنا. 
میانگین سن بچه‌های اردوگاه هفده تا بیست سال بود، اما همه چهره‌ها تکیده و شکسته. جوان هفده ساله، گویی پیرمردی است هشتاد ساله.

صبح که از آسایشگاه بیرون می‌زدیم، در حیاط هواخوری کسی حق نداشت پا به آفتاب بگذارد. در زمستان، آفتاب و در تابستان، سایه ممنوع بود.

باید تمام روز را در کنار دیوارهای بلند، زیر سایه سرد قدم می‌زدیم. روزها در حیاط هواخوری، همه دور هم جمع می‌شدیم و چنان به‌ هم می‌چسبیدیم که سرمای کشنده تکریت، درون‌مان نفوذ نکند.

آن‌هایی که بیمار و کم‌توان بودند را زیر پر و بال خود می‌گرفتیم. بیمارترها را وسط دایره قرار می‌دادیم و مرتب خودمان را تکان می‌دادیم که بیش‌تر گرم‌مان شود.

هر روز بیش از چهار ساعت را به ‌این‌صورت در حیاط هواخوری، سیر می‌کردیم. این‌طور برای چند ساعتی بدن‌ها انرژی می‌گرفت و داغ می‌شد تا بتوانیم سرمای داخل آسایشگاه را تحمل کنیم.

آسایشگاهی که شصت نفر ظرفیت داشت، صد‌و‌هشتاد تا دویست اسیر را در خود جا داده بود. سهم هر نفر پنجاه سانتی‌متر مربع، یا دو تا موزائیک بود.

وقتی به پهلو دراز می‌کشیدی، نفرکناری باید برعکس تو می‌خوابید؛ یعنی پاها سمت سر می‌افتاد. اگر این‌طور نمی‌خوابیدیم، همان یک‌ذره جا هم نصیب‌مان نمی‌شد.

چند نفری هم باید ایستاده و تکیه به دیوار می‌خوابیدند. کم‌غذایی و شکنجه، شانه‌های عریض را شکسته و کوچک و اندام‌ها را نحیف کرده بود. این خود اقبال بلندی بود که فضای بیش‌تری داشته باشیم.

از بوی‌ ترشح زخم‌ها، تهوع، بوی بد استخر‌های دستشویی که مجاور پنجره‌ها بود، حالت تهوع می‌گرفتیم.

صبح یک روز سرد زمستانی، یک سرباز عراقی به مسئول آسایشگاه سه عدد تیغ داد و گفت: من یک ساعت دیگر برمی‌گردم؛ باید در این یک ساعت، همه صور‌ت‌شان را تراشیده باشند. صد‌و‌پنجاه نفر باید با سه عدد تیغ صورت‌شان را بتراشند؟! یک نفر که دست‌های قوی داشت و بچه‌ها به او لقب تیغ‌تراش داده بودند، صورت‌ها را می‌زد.

اول نوبت آن‌هایی بود که ریش بلندتری داشتند. مثل یک قصابی که همیشه کف آن خون پاشیده باشند، کف آسایشگاه همیشه وقت صورت‌تراشی خونابه بود. فقط چند نفر اول صورتشان را راحت می‌زدند و بقیه باید رنج تیغ‌های کُند‌شده را تحمل می‌کردند. تمام صورت‌ها، سرخ و خونی می‌شد و تیغ به‌شدت صورت را می‌خراشید.

یک اسیر بلندقامت با چهره بور در آسایشگاه ما بود. موهای صورتش خیلی دیده نمی‌شد. صورتش بور بود و از دور، این‌طور به‌نظر می‌رسید که انگار ریش ندارد. فکر می‌کرد، عراقی‌ها که برای بازرسی می‌آیند، متوجه نمی‌شوند. سرباز عراقی که وارد آسایشگاه شد، همه را برانداز کرد و یک مرتبه با انگشت به همان اسیر بور اشاره کرد و گفت: تعال تعال لنا.

اول صبح، در‌ اوج سرمای زمستان، همه را از آسایشگاه بیرون کشیدند. یک استخر وسط محوطه بود، برای شنای تابستان خودشان که آبش هم دیگر یخ بسته بود. آن اسیر را پرت کردند توی آب یخ‌زده استخر. بنده خدا در آب یخ‌زده دست‌وپا می‌زد و فریاد می‌کشید. اشک‌مان جاری شده بود. خدایا این نامرد‌ها با ما چه می‌کنند؟!

کم‌کم صدایش خاموش شد و رفت زیر آب و یخ زد. شد مثل نعش ماهی مرده روی آب. وقتی بیرونش آوردند، تمام ماهیچه‌ها و بدنش منجمد شده بود. بردندش به درمانگاه و توی وان آب گرم گذاشتند تا کم‌کم یخش باز شد. بعد که برش گرداندیم به آسایشگاه، بیمار شد. بی‌رمق و بی‌حس شده بود و تا مدتی نمی‌توانست از جایش بلند شود.

نویسنده : غلامعلی نسائی


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/2 17:27:23
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قمقمه ای که شناسنامه شد

قمقمه ای که شناسنامه شد
اگر وسواس این پبرمرد برای نوشتن نامش بر روی غلاقِ قمقمه اش نبود، این عکس، یکی از مستندات گویا نشده ی تاریخ به شمار می رفت.قمقمه ی این پیرمرد، در حقیقت شناسنامه ی این یادگاری به جا مانده از آن سال ها است. 
تصویری که پیش رو دارید، پیرمردی بسیجی را در جمع هم رزمانش ثبت کرده است. اگر وسواس این پیرمرد برای نوشتن نامش بر روی غلاقِ قمقمه اش نبود، این عکس، یکی از مستندات گویا نشده ی سال های دفاع مقدس به شمار می رفت. قمقمه ی این پیرمرد، در حقیقت شناسنامه ی این یادگاری به جا مانده از سال های حماسه و شرف است. حالا فقط می ماند پیدا کردنِ این که، «گل محمد باقری» کیست؟ آیا شما صاحب این قمقمه را می شناسید؟


 در بررسی اسنادِ مکتوب به جا مانده از ادوار تاریخی، مسئله ی گویا سازی اسناد از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. در تاریخ معاصر کشورمان، گویا سازی عکس هایی به جا مانده از سال های دور، با دقت و اهتمامِ لازم، انجام نگرفته است و این نقیصه، خصوصا در مورد تصاویر به جا مانده از سال های انقلاب و جنگ، بسیار جدی و آزار دهنده است. تمامی عکس های به یادگار مانده از آن سال ها، بخشی از میراث ملی این سرزمین محسوب می شوند و گویا سازی آن ها امری واجب است.


منبع : مشرق

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/2 11:1:23
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دو کلمه حرف حساب با «عباسِ شیرازیِ دوران ها»

دو کلمه حرف حساب با «عباسِ شیرازیِ دوران ها»
صدام در مصاحبه با روزنامه «الدوره» عراق گفته بود که این جنگ به خاطر فتح و تصرف چند صد کیلومتر اراضی خاک ایران نیست و همه‏ چیز محدود به اهداف نظامی نمی‌شود، فکر نمی کرد روزی بغداد پایتخت کشورش توسط یک خلبان شیرازی به نا امن ترین شهر جهان تبدیل شود. 


اما روزهایی که قدرت نظامی عراق از ما یک سر و گردن بالاتر بود به سرعت گذشت و آزادی خرمشهر یک شکست بزرگ نظامی - سیاسی را برای صدام رقم زد و همین شکست بهانه ای شد برای برگزاری کنفرانس غیرمتعهدها در بغداد، می‌توان گفت که رژیم صدام که در آن شرایط از لحاظ سیاسی بسیار ضعیف شده بود، بهترین راه خروج از این بحران را برگزاری اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد می دانست زیرا از این طریق موفق می‌شد با صدور بیانیه و حربه‏‌های دیگر همه چیز را به نفع خود و به ضرر نظام جمهوری اسلامی ایران به پایان برساند . از سوی دیگر، عراق بارها اعلام کرده بود که بغداد کاملاً امن است و حتی پرنده‌ای جرأت ندارد در آسمان بغداد پرواز کند. در این زمان بود که ایجاد نا امنی در استان بغداد در دستور کار نظامی - سیاسی جمهوری اسلامی قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهی «الدوره» در جنوب شرقی شهر بغداد از برگزاری نشست سران غیرمتعهدها جلوگیری شود.

 

دستگاه دیپلماسی فعال شد اما برخلاف اظهارات آقای وزیر سابق خارجه اعتراض ایران کار به جایی نبرد و نتیجه رایزنی های دیپلماتیک نیز مطلوب واقع نشد، تنها راهی که می‌شد از برگزاری کنفرانس جلوگیری کرد نا امن نشان دادن شهر بغداد بود که صدام به امنیت آن خیلی افتخار می‌کرد، آنجا بود که نیروی هوایی با ماموریت نا امن نشان دادن بغداد برای جلوگیری از برگزاری اجلاس سران غیر متعهدها پا به میدان نهاد.

عملیات انجام شد، پالایشگاه «الدوره» بغداد بمباران شد و دیوار صوتی در شهر بغداد هم شکسته شد اما تو به لحظه انتخاب رسیدی ، تو با صرف نظر کردن از خروج اضطراری، هواپیمای فانتوم (اف۴) صدمه ‌دیده ی خود را که در آتش می‌سوخت، با هدف نا امن جلوه دادن شهر بغداد، به هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها کوبیدی و مانع از برگزاری این اجلاس در کشور عراق شدی، آری این تو بودی.

تو همانی که در طول 22 ماه حضور در جنگ 120 پرواز عملیاتی داشتی. آن هایی که اهل پرواز هستند می دانند که غیرممکن است. شاید هیچ خلبانی پیدا نشود که توانسته باشد از عهده این کار بر آید و این در آن زمان یک رکورد در نیروی هوایی محسوب می شد. در بین نیروی های دشمن نیز دوران خیلی معروف بودی و زهرچشمی از عراقی ها گرفته بودی که عراقی ها آرزو داشتند تو را اسیر کنند و برای سرت هم جایزه تعیین کرده بودند. تو همانی که وقتی قرار شد به پاس کاردانی های و جانفشانی های مکرر از پایگاه هوایی بوشهر به تهران انتقال یافته و در ستاد عملیات نیروی هوایی خدمت کنی، همسرت فوق العاده خوشحال شد و تو را تشویق کرد تا هرچه زودتر برای انتقال اقدام کنی اما تو در دفتر یادداشتت کوتاه نوشتی: باید با زبان خودش قانعش کنم انتقال به تهران یعنی مرگ من ، چون پشت میز نشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است. اما مظلومیت تو هنگامی آشکار می شود که همین چند ماه پیش آقای وزیر سابق خارجه در تبلیغات کاندیداهای ریاست جمهوری، لغو نشست سران غیرمتعهد ها در عراق را حاصل دیپلماسی خود دانست و یادش رفت از تو حتی نامی ببرد . و چه خوب کاندیدای دیگری در مناظره ای که 40 میلیون بیننده داشت پاسخش را این گونه داد: "من شنیده‌ام شما گفتید در غیرمتعهدها کاری کردم که فلان کار در بغداد نیفتاد اما این تلاش رزمندگان بود که جانشان را گذاشتند و ربطی به دیپلماسی ندارد، بلکه ایثارگری آن‌هاست، شما گفتید این قدر رابطه نزدیک با میتران دارید که می‌ نشینید با هم قهوه می‌خوردید، زمانی که شما با میتران قهوه می خوردید ما در جبهه داشتیم موشک‌ های میراژه میتران را می ‌خوردیم"، اما باز هم یادشان رفت و نامی از تو نبردند!

 

 

 

 

 

اما عباس، تو همانی که نیروی هوایی عراق برای سرش جایزه تعیین کرده بود، تو همانی که صبح روز ۳0 تیرماه ۱۳۶۱ پس از بمباران پالایشگاه بغداد، هواپیما را که آتش گرفته بود به هتل محل برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها کوبیدی و با شهادت خود، کاری کردی که اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نشود. پیکر پاک تو به همراه ۵۷۰ شهید دیگر در روز دوم مرداد ماه ۱۳۸۱ به خاک پاک میهن بازگشت. تو سر لشکر خلبان شهید عباس دوران در ۲۰ مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شهر شیراز دیده به جهان گشودی ، تو برای من عباسِ شیرازیِ دوران هایی و من به تو افتخار می کنم.

منبع: شیرازه


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/2 10:54:50
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت یک رزمنده از "فشنگ های مشکی" تا "وقتی ماه طلوع می کند"

روایت یک رزمنده از "فشنگ های مشکی" تا "وقتی ماه طلوع می کند"
اگر یک حرکت بومی در منطقه برای ارتقا ادبیات پایداری صورت نگیرد، بیش از این زیان خواهیم دید.               

به گزارش  آناج، رضا قلی زاده، یکی از نویسندگان موفق در عرصه فرهنگ پایداری استان است. چهره ای که بیشتر رزمندگان دلاور لشکر 31 عاشورا به خوبی او را می شناسند.

فوق دیپلم عمران دارد اما ذوق ادبی و عشق به ثبت خاطرات جنگ او را به وادی ادبیات کشانده، تا جایی که امروز به عنوان معاون ادبیات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس مشغول به کار است.

 دوران انقلاب را چگونه درک کردید؟

زمان انقلاب من سن کمی داشتم. در قضایای 29 بهمن بود که کم کم متوجه می شدم در شهر اتفاقاتی رخ می دهد.

در تظاهرات قبل از پیروزی انقلاب یک بار شرکت کردم. که به علت حضور شهربانی مردم سریع متفرق شدند و من هم برگشتم. بعد از پیروزی انقلاب در صحنه های راهپیمایی مردمی حضور داشتم و در مسجد امام حسن محله مان فعالیت می کردم. با اینکه سنم خیلی کم بود و به قولی خیلی تحویلم نمی گرفتند.

خاطره ای تلخ از نماز جمعه ای که خونین شد

یکی از خاطرات تلخ آن دوران که هنوز به وضوح به یاد دارم، برمی گردد به نماز جمعه ای که آیت الله شهید مدنی به شهادت رسیدند. من هم در نماز جمعه حضور داشتم و اتفاقا در ردیف های جلویی هم بودم که آن اتفاق تلخ رخ داد و بعد از صدای انفجار و همهمه ی مردم به خانه برگشتم.

در پایگاه مسجد آموزش های مقدماتی کار با سلاح را یاد گرفته بودم و شب ها و روزهایم را با نگهبانی در مسجد می گذراندم.

 چطور شد که به جبهه راه پیدا کردید؟

بعد از اینکه جنگ شروع شد، در همان پایگاه محله مان ابتدا اعلام آمادگی کردم که من را هم اعزام کنند. اما به علت کوچک بودنم، از اعزام امتناع می کردند. یکی از دوستانم به نام مجید رستم زاده که در عملیات مسلم به فیض عظیم شهادت نائل آمد، تنها یک سال بزرگ تر از من بود و موفق شد که جبهه برود، منتها من نتوانستم همان روزهای اول بروم.

بلاخره زمان گذشت تا اینکه در شهریور 61 بود که به اردوگاه خاصبان رفتم تا آموزش های مورد نیاز نظامی را ببینیم. برای رفتن به آنجا هم نیاز به رضایت نامه والدین بود. من هم بعد از مدت ها توانسته بودم مادرم را راضی کنم تا برگه ی رضایت نامه ام را امضا کند.


شهید سید رفیع رفیعی، چمران تبریز

در آنجا یک ماه آموزش سخت دیدیم. اساتید نظامی ما از نظر علوم نظامی و اخلاقی در سطح بسیار بالایی قرار داشتند. اغراق نکرده ام اگر بگویم، هنوز هم تأثیرات آن اساتید را در خودم احساس می کنم. شهید سید رفیع رفیعی که به او لقب چمران تبریز را داده بودند، از جمله ی آن بزرگواران بود که در محضرشان فنون جنگی و اخلاقی را یاد می گرفتیم. آقای هاتف و شهید احد یگانه نیز از جمله ی اساتید دیگر ما در خاصبان بودند.

آموزش ها بسیار سخت و طاقت فرسا بود، یک هفته آخر هم در جزیره اسلامی زندگی در شرایط سخت را تجربه کردیم تا اینکه آماده ی اعزام به جبهه شدیم.

اولین اعزامم در تاریخ 61/7/13 به مهاباد بود.

آن روزها کردستان حالت بحرانی داشت. ضدانقلاب به شدت فعالیت می کردند و برای تأمین امنیت از استان های همجوار نیرو به منطقه کردستان اعزام می شد.

سه ماه را در مهاباد ماندم. در کردستان شرایط جنگ بسیار پیچیده و سخت بود. چون دشمن به داخل شهرها نفوذ کرده بود و ما هم در پایگاه های شهری مستقر بودیم.

در61/10/13 به تبریز برگشتم و 13 روز بعد دوباره اعزام شدم. موقع اعزام 16 سال سن بیشتر نداشتم اما عشق و علاقه به امام و اجرای فرمان ایشان من را راهی میدان نبرد کرده بود.

آن موقع لشکر عاشورا سه تیپ داشت که ما را در تیپ 1 سازماندهی کردند. فرمانده ی ما شهید یاغچیان بود. در گردان علی اکبر که فرمانده اش شهید صادق آذری بود مستقر شدیم. در والفجر مقدماتی حضور داشتم و در والفجر یک زخمی شدم. به تبریز بر گشتم و در شهر ماندگار شدم.

چطور شد به وادی نویسندگی وارد شدید؟

سال 75 قرار بود ویژه نامه گلبرگ حماسه منتشر شود. دوستان گفتند که خاطره بنویس. من هم خاطره دادم که چاپ شد. بعد از آن دوستان تشویق کردند. بهمن همان سال نشریه میثاق به چاپ رسید. مدیر مسئولش دکتر فرهنگی بود و سردبیرش جناب آقای جلال محمدی

آقای محمدی من را به دکتر فرهنگی معرفی کرد و قرار شد مسئول صفحه ادبیات مقاومت نشریه میثاق شوم. در آنجا خاطراتی از رزمندگانی که می شناختم می نوشتم.

کم کم در ضمن خاطره نگاری به نوشتن داستان کوتاه گرایش پیدا کردم.

در نشریه میثاق حدود 10 سال فعالیت کردم. کم کم در ادبیات دفاع مقدس جدی تر شدم. آن روزها در سطح تبریز و استان افراد کمی بودند که صرفأ در این زمینه فعالیت می کردند.

سال 74 کنگره سرداران شهید آذربایجان برگزار شد، کنگره نقش بزرگی در پیشرفت و جهش ادبیات پایداری استان داشت.

آن کنگره باعث شد خیلی از نویسندگان به این عرصه وارد شودند. ستاره بدر، خدا حافظ سردار، قبیله خورشید و بر ستیغ صبح (در مورد شهید امینی) کتاب های فاخری هستند که از آن یادواره به جا ماندند.

کم کم از عرصه روزنامه نگاری به نوشتن کتاب گرایش پیدا کردم. ادبیات پایداری نیز جا افتاده تر شده بود.

اولین مجموعه ای که آماده کردم، محصول همان یک ماهی بود که برای آموزش به خاصبان رفته بودم.

"فشنگ های مشکی" حاصل روزهای پر خاطره ی آموزش در خاصبان بود. مخصوصأ اینکه سنم کم بود و تمام حوادث را با جزئیات در خاطر داشتم.

از جمله کتاب های چاپ شده ی دیگر "آشنایی ها" (در مورد شهید باکری)، "پا به پای یاران" (در مورد شهید مداح حاج بیوک آقا آسایش)، "من از موصل آمده ام" (خاطرات شهید زنده و آزاده بزرگوار آقای اروج قیاسی که می توان گفت سراپا جانباز و یک فردی با معنویات والا ست)، "وقتی ماه طلوع می کند" (مجموعه داستانی است که البته همه ی آن را من ننوشته ام.) و ... می باشد.

از سال 79 که وارد بنیاد حفظ آثار شدم علاوه بر نویسندگی متولی امور فرهنگی در زمینه دفاع مقدس و شهدا شدم. از جمله کتاب هایی که در این زمان به رشته ی تحریر درآوردم کتاب شهید برپور اولین فرمانده نیروهای آذربایجان که فردی بسیار زرنگ و جسور بود. پس از آن نیز دو کتاب "فاتحان خرمشهر" (در مورد دو فرمانده نیروهای آذربایجان،سردار اسام لو و آقای داود نوشاد) را نوشتم اما در کنار همه ی این آثار به نظر من مهمترین آن ها خاطرات سردار جمشید نظمی است که یک پروژه ی طولانی بود و اکنون منتظر چاپ آن هستیم.

شما به عنوان یک فرد فرهنگی چه نمره ای به کارهای انجام گرفته در زمینه فرهنگ غنی دفاع مقدس می دهید؟

اکثر نویسندگان موضوع دفاع مقدس کسانی هستند که نوشتن را از زمان جنگ شروع کرده اند و تعداد معدودی از آن ها مثل سید مهدی شجاعی و آقای رضا رهگذر از قبل نویسنده بوده اند.

یعنی اکثر نویسندگانی که در مورد دفاع مقدس می نویسند با وقوع جنگ نویسنده شده اند مثل آقای محسن مطلقی که از جمله کتاب هایش می توان زنده باد کمیل را نام برد. ایشان در ابتدای همین کتاب گفته اند که بعد پذیرش قطعنامه و بازگشت از جبهه، مداد و کاغذی خواسته و مشغول نوشتن شدم. حال اگر بخواهیم به اثرات تولید شده نمره بدهیم باید توجه داشته باشید که هیچکدام از ما سابقه نویسندگی نداشته ایم و ضرورت و تکلیف در زمینه زنده نگه داشتن فرهنگ دفاع مقدس بود که ما را به نوشتن تحریک کرد.

ما محتوای خوبی برای نوشتن داشتیم اما فوت و فن نویسندگی نمی دانستیم. به نظر من ما در زمینه ادبیات دفاع مقدس مراحل ابتدایی و متوسط را گذرانده ایم و اکنون در شرایط مطلوبی قرار داریم و آثاری که تولید می شود از کیفیت مطلوب برخوردار است. طوری که حتی چند نمونه از اثرات دفاع مقدس به زبان های خارجی نیز ترجمه شده و به خارج از کشور نیز منتقل شده است.

 نویسندگان در زمینه فرهنگ پایداری و دفاع مقدس، در شهرستان ها، با چه مشکلات و سختی هایی روبه رو هستند؟

هر چه قدر محیط کوچکتر باشد عرصه برای فعالیت تنگ تر می شود و افراد کمتر می توانند توان خود را به نمایش بگذارند. ما در شهرهای بزرگ با مشکلات زیادی روبه رو هستیم و همین مشکلات در شهرهای کوچکتر بیشتر است. در تهران به دلیل وجود نهاد های متععد حامی امر فضا مطلوب تر است و در شهرهای دیگر محدودیت ها بیشتر می شود.

اما می توان این محدودیت ها را رفع کرد و چنین نیست که کسی به خاطر وجود این محدودیت ها نتواند کار خود را انجام دهد. چون اگر کسی توان و مهارت و محتوای نوشتن یک اثر را داشته باشد کسی نمی تواند مانع نوشتن او باشد. هر کسی باید حرکت خود را از نقطه ای شروع کند ولو اینکه این شروع مستلزم تحمل رنج و مشقت هایی است.

ناگفته نماند شرایط در گذشته خیلی سخت تر بود و ما امروزه با سختی های گذشته روبرو نیستیم و راه قدری هموار تر شده است. کسانی که ذوق و هدف والایی داشته باشند همه ی سختی هارا کنار می گذارند وگرنه با کوچکترین موانع میدان را خالی کرده و پا پس می کشند. علاوه بر این اگر اثر، اثر نابی باشد ناشر با منت کشی ان را چاپ خواهد کرد و چاپ اثر نیز به عنوان مشوقی فرد را به تولید آثار بهتر و غنی تر سوق خواهد داد.

 به نظر شما در ادبیات پایداری به کدام زمینه به حد کافی پرداخت نشده است؟

به نظر من کارهای پژوهشی در این زمینه به حد کافی انجام نگرفته است و نیاز است که مثلا دانشجویان در پایان نامه های خود به دفاع مقدس بپردازند. هرچند که کار پژوهشی سخت تر از کارهایی مثل نوشتن خاطرات و شعر و ... است اما جا دارد که در این زمینه اقدامات جدی و تلاش و همت مضاعفی صورت گیرد.

جایگاه ادبیات پایداری آذربایجان شرقی را در مقایسه با سایر استان های کشور چگونه می بینید؟

من به این تقسیم بندی ها معتقد نیستم چرا که دفاع مقدس آذربایجان جدای از دفاع مقدس ایران نبوده است. اما کاری در حد و اندازه و شان لشگر عاشورا و دلیرمردان آن در ادبیات دفاع مقدس انجام نشده و حقشان ادا نشده است و باید بیشتر از این در این زمینه تلاش کنیم.

نهادهای متولی اشاعه فرهنگ پایداری خوب عمل نکرده اند!

چون اگر یک حرکت بومی صورت نگیرد بیشتر از این زیان خواهیم دید. 25 سال از جنگ می گذرد و اغلب اقدامات در زمینه لشکر عاشورا در قالب تلاش های فردی است و نهاد خاصی در این مورد چنان که باید عمل نکرده است. در حقیقت جایگاه لشکر عاشورا بسیار والاتر از آن است که اکنون در تولیدات و اثرهای مختلف توصیف می شود.

البته علاوه بر لشکر عاشورا به جایگاه دیگر نیروها نیز چنان که باید پرداخته نشده است. کلیه نیروهای آذربایجان روز به روز مورد غفلت واقع شده اند و افرادی که گنجینه ی خاطرات هستند یا با افزایش سن خاطرات فراموششان می شود و یا رخت از این دنیا بر می بندند در حالی که سینه ی آن ها پر از حرف های ناگفته است که باید در قالب اثر های مختلف منتشر می شد و اگر چنین شود شاید بتوان از خاطرات یک نفر چند جلد کتاب منتشر کرد. امیدواریم مسئولان نیز با احساس مسئولیت بیشتر شرایطی را فراهم کنند که این خاطرات در سینه مانده جمع آوری شوند. جنگ برای ما صرفا یک جنگ نیست بلکه بخشی از زندگی رزمندگان بوده است و تاریخی است که باید ثبت و ضبط شود.

 چه دینی نسبت به ادبیات پایداری احساس می کنید؟

آرزوی من این است همان طور که رهبر معظم انقلاب آرزو می کند، ادبیات دفاع مقدس به جایگاه رفیعی برسد و ما نیز در تحقق این امر سهمی داشته باشیم. آرزو دارم خاطرات چند تن از دلیرمردان را بنویسم که یکی از ان ها حاج اکبر اسدی بود که متاسفانه دار فانی را وداع گفت و من به آرزویم نرسیدم. انشاالله که بتوانم خاطرات بزرگ مردان دیگر را به رشته ی تحریر در بیاورم. هر چند که رزمندگان مدت کوتاهی در جبهه بوده باشند ولی باز خاطرات شنیدنی زیادی در سینه ی خود دارند.

ما چه باشیم و چه نباشیم به لطف خداوند ادبیات دفاع مقدس به درجه رفیع خواهد رسید و هدف ما این است که ما هم سهمی هرچند کوچک در این بین داشته باشیم.

حرف آخر...

من از همه کسانی که مرا در این عرصه به صورت مادی و یا غیر مادی یاری کرده اند تشکر می کنم. جا دارد که از زنده یاد امیرحسین فردی، مسئول آفرینش های ادبی حوزه هنر و مدیر مسئول کیهان نام ببرم. شاید تا سال ها بعد از این مثل او را در عرصه ی ادب شاهد نباشیم. ایشان در ادبیات ما نقش پدرانه داشتند و نیرو پرورش می دادند و شاید یکی از ضایعه های ما این است که زود از دستشان دادیم. خداوند روح همه ی شهدا را شاد کند و توفیق ادامه ی راه آنان را به ما عنایت کند.


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/2 10:51:31
 
 
سه شنبه 9 تیر 1394  1:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها