0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بیاد مادر
جمعه 19 تیر 1394  2:43 AM

بیاد مادر
خاطره ای کوتاه از شهید مهدی زین الدین

چند روزی بود تب داشتم، یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو.
 تا دید رخت خواب پهن است و خوابیدم، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم.
 گفتم: مادر! چرا بی خبر؟ 
گفت:" به دلم افتاد که باید بیام."

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/20 10:9:46
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها