0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM

بسیجی گمنام
انباردارمان گفت: یک بسیجی اینجاست که هیچی نمی خواهد، عوض ده تا نیرو هم کار می کنه!

گفتم: کو؟ کجاست؟

گفت: همان که دارد گونی ها رو دوتا دوتا می برد توی انبار.

رفتم نزدیک دیدم آقا مهدی باکری فرمانده لشکر است.

او هم مرا دید... با چشم و ابرو اشاره کرد که چیزی نگم و بگذارم کارش را بکند.

دل تو دل نبود، گونی ها که تموم شد و چایی آوردند، آقا مهدی گفت: حالا بریم دیگه!

حیات

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 11:50:40
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها