پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
سه شنبه 30 تیر 1394 12:04 AM
|
بسیجی گمنام
|

گفتم: کو؟ کجاست؟
گفت: همان که دارد گونی ها رو دوتا دوتا می برد توی انبار.
رفتم نزدیک دیدم آقا مهدی باکری فرمانده لشکر است.
او هم مرا دید... با چشم و ابرو اشاره کرد که چیزی نگم و بگذارم کارش را بکند.
دل تو دل نبود، گونی ها که تموم شد و چایی آوردند، آقا مهدی گفت: حالا بریم دیگه!
حیات