0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اوج گریه شهید دستواره به هنگام شنیدن نام سردار ابراهیم همت بود

وقتی نام شهید همت را می شنید گریه او به اوج خودش می رسید و همگان از گریه او گریه می کردند، چراکه او صحنه گریه‌های امیرالمومنین را بعد از یکی از نبردها به یاد آورده بود. 


  همرزمان شهید دستواره: سال 64 در عملیات فاو، شهید دستواره قائم مقام لشگر 27 بود. با تعدادی از دوستانم، در اتاق فرماندهی لشگر شهید دستواره را دیدیم. چون با لباس روحانی بودم، از من خواست که یکی از رزمنده ها را برای خواندن دعای توسل به هیئت امشب بیاورم. گویا دلش گرفته بود و می خواست خودش را آرام کند. بعد از اقامه نماز، خواندن دعای توسل شروع شد. سنگر فرماندهی در فاصله 2 کیلومتری از خط مقدم بود و شهید دستواره از آنجا لحظه به لحظه عملیات و پدافند را از راه دور هدایت می کرد. هر لحظه توسط پیک یا بی سیم به او خبر می رساندند. وقتی خواندن دعا شروع شد، هر وقت می خواستیم جمله « یا وجیها عند الله، اشفع لنا عندالله» را بگوییم، پیامی را برای شهید دستواره می آوردند. محمد رضا در حین گریه، جواب پیک ها و بی سیم ها را می داد. او با همان حال، پیغام خودش را به پیک ها می گفت.

وقتی اسم " شهید ابراهیم همت" می آمد، گریه شهید دستواره بیشتر می شد. همه به واسطه گریه او به گریه می افتادند. برای من این صحنه یادآور گریه های حضرت علی (ع) بود که ( بعد از یکی از جنگ ها) یکی یکی نام یاران خودشان را می آوردند و گریه می کردند. به شهید دستواره نیز چنین حالتی دست داده بود.

فکر بکر

بهمن 64 در عملیات والفجر8 فرمانده گروهان شهادت (از گردان انصار) لشگر 27 محمد رسول الله بودم. پس از شکستن خط فاو و انحدام خاکریزهای دشمن، در مکانی مستقر شدیم که در مقابل دید دشمن بود. تعداد بسیاری از تانکرهای فرسوده و اجسام حجیم در آنجا بود. سعی داشتیم دشمن متوجه ما نشود. شهید دستواره گفت که فکری برای فریب دشمن دارد. او با لودری، آن اجسام حجیم را به صورت یک خط در امتداد یکدیگر (در برابر دشمن) قرار داد و راه دید عراق را بست. هر چه از او خواستیم تا کمکش کنیم، قبول نکرد. فقط به من گفت که مواظب دشمن روی جاده «ام القصر» باشم، چون ممکن بود به طرفمان پیشروی کنند. مدام نگران بودم که دشمن با زدن خمپاره، لودر را مورد هدف قرار دهد. شهید دستواره با صبر و شکیبایی، هر یک از تانکرها را (در میان شلیک خمپاره های دشمن) یکی پس از دیگری کنار هم چید؛ سپس به من گفت که یک آرپی جی زن و تیربار چی را جهت مراقبت به آن جا بفرستم. او بعد از پایان کارش، خداحافظی کرد و رفت. فردا صبح، دشمن به خیال اینکه در پشت این موانع، ما مستقر شدیم، تا مدت ها سرگرم شلیک به آنجا بود. این فکر بکر شهید دستواره واقعا قابل ستایش بود.

راوی: حسن قاسمی، همرزم شهید دستواره.

خواب حاجی

هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می رفتیم، از چهره اش می فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. همیشه بیرون از سنگر می خوابید. در عملیات والفجر 8 در فاو، دیده بانمان خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از همرزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است بر اثر اصابت خمپاره های دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیده ای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با این قطعه شعر جواب داد:

گرنگهدار من آن است که من میدانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

راوی: رضایی، همرزم شهید دستواره.

رجز خوانی شهید دستواره

گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تکان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى که از کیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر کدام در سنگرى قرار داشتند ...

نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره کرده بودند. براى این که فرصت مقابله به ما ندهند، براى یک لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور که گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه کیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:

- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟

با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»

سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»

و به یکباره بلند شد. لبه سنگر تا کمر او بود و از کمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى که خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:

- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...

و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:

- دیدى چه جورى شاکیشون کردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.

هرچه اصرار کردیم که دست از این شوخى خطرناک بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:

- این سید رضا دستواره است که با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بکنید...

و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.

با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».

فرازی از وصیت نامه شهید سید محمد رضا دستواره

اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد و شکر و ثنا و سپاس برای خداوند قادر متعال و درود و رحمت بی پایان برای پیامبر گرامی اسلام و ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین و نیز درود و سلام به پیشگاه امام بزرگوار امت این امید همه امیدواران و مستضعفان و همچنین درود به پیشگاه امت خدا جو و حق طلب و کفر ستیز این امام عزیز خاصه رزمندگان مخلص جبهه های نبرد حق بر علیه باطل و نور بر علیه ظلمت .

 ننگ و نفرین و خواری ابدی برای دشمنان دون صفت و اهریمنی منش که ظالمانه با این اسلام و انقلاب و رهبر و امت در قعر شقاوت در ستیز است .

حرف چندانی ندارم فقط پیروی از امام امت که پیروی از ائمه و پیامبر و خداست را سرلوحه همه امور قرار دهید و محکم و مستحکم بر پشت سر او لحظه ای دست از مبارزه و استقامت برندارید من که در این عمر خود نتوانستم بهره ای از این اقیانوس بیکران الهی یعنی جهاد فی سبیل الله ببرم ولی همواره سعی داشتم با چاکری مجاهدان مخلص خود را خاک پای آنها سازم .

 پدر و مادر پر قدرت و طاقتم مرا حلال کنید . همسرم مرا حلال نما و در تربیت اسلامی فرزندم شدیدا کوشا باش و از همه خواهران و برادران تنی و دینی برایم طلب حلالیت نما . پدرزن و مادرزن مهربانم نیز مرا حلال کنید .از مال دنیا و محمد الله چیزی ندارم ولی هر چه همت از آن همسرم و قیومیت زندگیم با او . همسرم خودت میدانی فقط 15000 تومان خرد خرد برایم رد مظلمه بده.           


 خبرگزاری دفاع مقدس

پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تهرانی، شکنجه‌گر معروف ساواک آرزوی شکنجه برادرم را به گور برد

مرداد 1354 از ساواکِ تهران با منزل ما تماس گرفتند و گفتند تمامی اعضای خانواده‌ی مجید، صبح فردا در کمیته شهربانی تهران جمع شوند. ما گمان می‌کردیم ساواک مجید را دستگیر کرده و می‌خواهد اعدامش کند و خانواده را برای آخرین دیدار فراخوانده است... 

بسیج مهندسین صنعتی: ساعت چهار، بعد از ظهر یک روز گرم تابستان، محله‌ای در شمال تهران حوالی چهارراه اسدی، خانه‌ای در میان کوچه‌ای پر درخت، کوچه‌ای که مرا به یاد روزهای کودکی می‌اندازد. در که باز می‌شود با جمعی از اعضای بسیج مهندسین و برخی مسئولان دانشگاه شریف داخل می‌شویم. در واحدی در طبقه دوم ساختمان باز می‌شود و دو بانو و یک خانم جوان با روی گشاده از ما استقبال می‌کنند... پیش رویم خانه‌ای فراخ و بی‌تکلّف می‌یابم که در آن بجای اجناس تجملی دست و پاگیر صمیمیت و مهربانی موج می‌زند. عکس امام خمینی(ره) که بالای آن میان دو نشان لااله الااللهِ پرچم نوشته:«بکوشید تا جامه ذلت نپوشید» بر دیوار سفید اتاق جلب توجه می‌کند. نگاهت را که بچرخانی تصویر دیگری را می‌بینی که در قابی خاتم روی طاقچه خودنمایی می‌کند، تصویر قدیمی یک پسر جوان با کت و کراوات! این تصویرِ یک شهیدِ پیش از پیروزی انقلاب است... آری اینجا خانه شهید سید مجید شریف واقفی است. شهیدی که دانشگاه صنعتی شریف نام خود را از او وام گرفته است.

 

مهین سادات، خواهر کوچکتر شهید سید مجید شریف واقفی، که در زمان شهادت وی 18 سال داشته است، درباره خانواده و نحوه زندگی برادرِ شهیدش چنین می‌گوید: چهار فرزند اول خانواده شامل یک خواهر و سه برادرم از جمله مجید در تهران متولد شدند. منزل پدری ما ابتدا تهران بود ولی پدرم بخاطر برادرش که در اصفهان تنها بود به آنجا نقل مکان کرد.

پدرم استاد زری‌بافی و عمویم استاد نقاشی روی کاشی در هنرستان هنرهای زیبا بودند. من و فرزندان پس از من در اصفهان متولد شدیم و فرزندان خانواده در اصفهان به مدرسه رفتند. مجید آن‌گونه که شایسته معرفی شدن بود، معرفی نشده، چون او از ما دور بود و دور از چشم خانواده فعالیت می‌کرد.

 

مجید یک شخص فوق‌العاده در فامیل بود. همه به او احترام می‌گذاشتند. او بسیار با استعداد، متدین، فعال و در عین حال بسیار آرام بود، طوری‌که حضورش در منزل چندان حس نمی‌شد. بیشتر فعالیت‌هایش در بیرون از منزل بود و این در حالی بود که خانواده اصلاً از فعالیت‌های او مطلع نبود.

 

مجید در دوران ابتدایی با دوستان خود جلسات دوره‌ای قرآن برگزار می‌کرد. من خواهر کوچکترش و پنجمین فرزند خانواده پس از او بودم که نه سال با وی تفاوت سنی داشتم و تنها چیزی که از جلسات قرآن یادم هست سینی چایی بود که برای ایشان پشت در اتاق می‌بردم.

 

مجید بسیار مهربان بود و من هیچ نکته منفی از او در ذهن ندارم. وی بسیار آزاداندیش بود و همیشه  از تهران برای ما به عنوان سوغات، کتاب داستان می‌آورد. مجید به قدری باهوش بود که وقتی برای رفتن به کلاس اول از وی آرمون گرفتند، گفتند معلوماتش در حدی است که می‌تواند در کلاس پنجم تحصیل کند اما به علت سن کمش وی را به کلاس دوم فرستادند.

 

او بسیار با استعداد بود و در دبیرستان نیز از شاگردان ممتاز محسوب می‎شد. یک مدرسه ملی در اصفهان بود که روزی یکی از مسئولانش به دیدن پدرم آمد و گفت ما حاضریم ماهیانه 1000 تومان به شما بدهیم و مجید را به مدرسه خود ببریم که پدرم قبول نکرد و گفت مجید در مدرسه صائب درس خوانده و تا پایان تحصیل در همین دبیرستان می‌ماند.

 

مجید فعالیت‌های سیاسی‌اش را از دوران دبیرستان آغاز کرد. روزهای جمعه با دوستانش به کوه میرفتند و جلسات مذهبی برپا می‌کردند. او در سال 42 و پس از دستگیری امام خمینی، در حالیکه تنها 15 سال داشت کفن به تن کرده و همراه کفن‌‌پوشان بازار اصفهان به تظاهرات رفته بود. او اعلامیه‌های امام را به در و دیوار بازار چسبانده بود. پس از آن ساواک به در منزل ما آمده بود و سراغ مجید را از مادرم گرفته بود و مادرم نیز که از فعالیت‌های مجید اطلاعی نداشت گفته بود پسر من اهل تظاهرات نیست و همین‌جا در خانه است. ساواک نیز پیگیری بیشتری نکرده بود.

 

مجید پس از شرکت در کنکور دانشگاه‌ها  در چند دانشگاه مختلف از جمله دانشگاه آریامهر -که پس از انقلاب به نام صنعتی شریف نامگذاری شد- پذیرفته شد که همان را برای تحصیل انتخاب کرد و در دانشگاه ادامه فعالیت‌های خود را با دانشجویان پیگیری می‌کرد. وی جزو پایه‌گذاران انجمن اسلامی در دانشگاه بود.

 

در دو سال اول دانشجویی نمرات بسیار بالایی در درس‌هایش می‌گرفت و مدام نامه‌هایی از سوی رئیس دانشگاه برای پدرم می‌آمد که حامل تبریک رئیس دانشگاه بود. رئیس دانشگاه معتقد بود وی آینده بسیار خوبی دارد، اما دو سال آخر دانشگاه فعالیت‌های درسیش افت کرده بود به نحوی که در سال آخر رئیس دانشگاه نامه‌ای به پدرم نوشته بود و از افت تحصیلی مجید ابراز نگرانی کرده و علت را جویا شده بود و سال آخر دانشگاه وی مصادف با افزایش فعالیت‌های سیاسیش شده بود در همان زمان بود که وی وارد سازمان مجاهدین خلق و عضوگیری شده بود. دیگر کمتر اصفهان می‌آمد تا اینکه درسش تمام شد و برای دوره نظام (سربازی) قبل از مرحله آموزشی در سازمان برق فارابی تهران کار می‌کرد.

 

در سال 1350 تمام سران سازمان طی حمله‌ای از سوی ساواک دستگیر شدند و اسم مجید لو رفته بود. به همین علت ساواک برای دستگیری او به سراغش در سازمان برق رفته بود که از قضا آن روز، کاری برای رئیس سازمان پیش آمده بود و مجید موقتاً بجای او نشسته بود که ساواکی‌ها می‌آیند و از مجید سراغ خودش را می‌گیرند وی متوجه ساواکی بودن آنان می‌شود و به بهانه صدا زدن خودش! از اتاق بیرون آمده و می‌گریزد و از آن زمان به بعد زندگی مخفی وی آغاز می‌شود.

 

من پس از انقلاب که به مرکز اسناد انقلاب مراجعه کردم نامه‌های ساواک را دیدم که عکسش را به تمام مرزها و شهرها به عنوان سرباز فراری فرستاده بودند. مجید خیلی زرنگ و فرز بود و چون در دانشگاه در رشته برق تحصیل کرده بود، یکی از مسئولیت‌هایش در سازمان ردگیری فرکانس‌های بیسیم ساواک بود. به همین علت ساواک رد پایش را همه جا می‌دید اما نمی‌توانست دستگیرش کند، به طوری که تهرانی شکنجه‌گر ساواک بعد از دستگیری در اعترافاتش گفته بود که دستگیری و شکنجه مجید از آرزوهایش بوده است.

 

سال 1351 من 15 ساله بودم، یک سالی می‌شد که هیچ خبری از مجید نداشتیم و تمام مدت در نگرانی به سر می‌بردیم، من با مریم سادات خواهر بزرگترم به خرید رفته بودیم که در حال رد شدن از خیابانی در اصفهان حس کردم مجید از کنار من عبور کرد. بی‌اختیار مجید را صدا زدم و به خواهرم گفتم مجید از کنارم رد شد. به دنبالش دویدیم، که او هم شروع به دویدن کرد و ما مرتب صدایش می‌زدیم. در نهایت برای اینکه کسی متوجه وی نشود ایستاد وقتی به او رسیدیم زبانمان بند آمده بود و قادر به سخن گفتن نبودیم. به کوچه خلوتی رفتیم تا صحبت کنیم و حدود یک ساعت صحبت کردیم. خواهرم که بزرگتر بود و بیشتر متوجه مسائل می‌شد به برادرم گله کرد که آخر معلوم هست کجایی؟ یک سال است که از تو خبری نداریم و مسائلی از این قبیل. ولی برادرم تمام حرفش این بود که شما باید از حضرت زینب(س) صبر و شکیبایی و ادامه راه را یاد بگیرید. تمام حرف‌هایش درس از مکتب عاشورا بود. حتی در نامه‌هایش نیز همیشه سخن از صبر و بردباری حضرت زینب می‌نوشت، تا خانواده را آگاه و آرام کند. پس از صحبت یک ساعته به من که کوچکتر بودم گفت به کسی راجع به این ملاقات چیزی نگو. خلاصه خداحافظی کردیم و وقتی به خانه برگشتیم حال خواهرم بد شد و از هوش رفت، وقتی به هوش آمد مسئله را برای خانواده تعریف کرد...

 

آن دیدار آخرین دیدار ما با مجید بود و دیگر بعد از آن او را ندیدیم و فقط گهگاهی نامه‌ای از طرف مجید به دست ما می‌رسید. نامه‌هایی که سراسر آن درس شجاعت، پایداری و دعوت به صبر و شکیبایی بود. او در نامه‌هایش متن اعلامیه‌ها یا سخنرانی‌های امام را برای ما می‌نوشت. به علت اینکه ساواک مراقب ما بود نمی‌توانستیم به راحتی نامه‌ها را در منزل بخوانیم. نامه‌ها را که غیر پستی به دستمان می‌رسید پشت پرده باز کرده و می‌خواندیم و به علت گشت‌های گاه و بیگاه ساواک مجبور بودیم همان موقع آن‌ها را معدوم کنیم.

 

روزگار به همین منوال سپری می‌شد تا مرداد ماه سال 1354 که از ساواکِ تهران با منزل ما تماس  گرفتند و گفتند تمامی اعضای خانواده‌ی مجید، صبح فردا در کمیته شهربانی تهران جمع شوند. پدرم که در آن زمان فوت کرده بودند، بنابراین خواهر بزرگم و برادر دومم به همراه همسرانشان عازم تهران شدند. ما گمان می‌کردیم ساواک مجید را دستگیر کرده و می‌خواهد اعدامش کند و خانواده را برای آخرین دیدار فراخوانده است...

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/14 10:8:21
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بسیجی شهید علی مقیمی: اگر امشب نروم در ایمان خودم شک می کنم

علی پس از گفتن این جملات به من گفت که من فکر می کنم امشب همان شب موعود است. سعی کرده ام خودم را آماده کنم اگر امشب نروم در باید ایمان خودم شک کنم.



 آن چه خواهید خواند خاطره ای است از یک رزمنده ی حاضر در عملیات کربلای ۵ . در سالگرد این عملیات حماسه آفرین ، بر جان های تابناک تمامی شهدای آن صلوات می فرستیم:

دراواخر سال ۶۱ با یکی از دوستانم به نام علی مقیمی تصمیم گرفتیم با هم به جبهه برویم. می دانستیم که خانواده ها مخالفت می کنند به همین دلیل مدارک مورد نیاز مانند رضایت نامه والدین را جعل کرده بودیم. روزی که می خواستیم به پادگان آموزشی برویم برای این که خانواده ها متوجه نشوند برای اعزام با کیف و کتاب درسی به بسیج رفتیم. سوار مینی بوس شدیم تا به پادگان نجف آباد برویم. من و علی در انتهای مینی بوس نشسته بودیم.پدر علی(روحش شاد) در همان نزدیکی های ساختمان بسیج مغازه ی نبات و آب نبات فروشی داشت. هنوز مینی بوس حرکت نکرده بود که من متوجه شدم پدر او از کنار مینی بوس در حال حرکت است. پدر علی مرا در داخل مینی بوس دیده بود. نمی دانم شاید از قبل از نقشه ما با خبر شده بود. سریع به داخل مینی بوس آمد و با عصبانیت علی را پیاده کرد. می خواست مرا هم پیاده کند که من مقاومت کردم. آن روز من به پادگان رفتم و علی جا ماند. البته او نیز چند ماه بعد موفق شد دوره آموزشی را بگذراند و به جبهه بیاید.
همزمان با حضور در جبهه درس هم می خواندم. برادر بزرگتر علی که کارمند بنیاد شهید خوانسار بود به من می گفت که به علی هم توصیه کن درسش را بخواند. جواب علی به توصیه های  من این بود که  “من که شهید می شوم و نیازی به درس خواندن ندارم” .
عملیات کربلای ۵ با هم در گردان یازهرای لشکر ۱۴ امام حسین(ع) بودیم. در دو مرحله عملیات در تاریخ های ۲۰/۱۰ و ۲۴/۱۰/۱۳۶۵ عملیات، گردان ما شرکت کرد و خوشبختانه  نتایج خوبی  گرفتیم. . در آن زمان اکثر بچه های خوانسار در گردان امام سجاد(ع) بودند. فرمانده گردان نیز سردار سید اکبر صادقی بود. سید اکبر تلاش زیادی کرد تا چند نفر از گردان یا زهرا(س) از جمله من و علی را به گردان امام سجاد(ع) منتقل نماید  ولی به دلیل مسئولیتی که در گردان داشتیم، فرمانده گردان یازهرا موافقت نکرد.  در یکی از مراحل عملیات تعداد زیادی از بچه های گردان امام سجاد از جمله سید اکبر فرمانده گردان شهید شدند. همزمان با شهادت تعدادی از دوستان خوانساری در گردان امام سجاد به گردان ما نیز به دلیل شرکت در دو مرحله عملیات و خستگی مرخصی داده شد. همزمان با مرخصی مراسم تشییع جنازه سید اکبر و حدود ۲۰ نفر از همرزمانش از جمله معاون ایشان به نام سید سعید میرباقری برگزار شد. واقعا صحنه عجیبی بود در شهری که آن زمان شاید ۱۵ هزار نفر جمعیت داشت در یک مراسم تعداد زیادی از بهترین جوانان شهر که به خاطر دفاع از سرزمین خود  جان خود را فدا کرده بودند، برای خاک سپاری بر دوش مردم بدرقه می شدند. در این مراسم علی حال عجیبی داشت. بعد از آن روز علی دیگر آن علی گذشته نبود. مرتب گوشه نشینی می کرد و کمتر حرف می زد. بعضی وقت ها من سوالات خود و دیگر دوستان را در رابطه با رفتارش با او مطرح می کردم ولی او پاسخ روشنی نمی داد.
مرخصی ما تمام شد و ما مجدداً به جبهه برگشتیم. عملیات کربلای ۵ همچنان ادامه داشت. با شهادت سید اکبر اکثر بچه های خوانسار به گردان یازهرا آمدند. تشییع جنازه سید اکبر و سایر شهدا باعث شده بود که تعداد قابل توجهی از بچه ها به جبهه بیایند. از جمله این افراد شهید دکترحمید توحیدی بود که علیرغم این که دانشجوی پزشکی دانشگاه اصفهان بود درس را رها نموده و به جبهه آمده بود.



پس از سازماندهی گردان ما در تاریخ ۴/۱۲/۱۳۶۵ برای انجام عملیات به منطقه نهر جاسم شلمچه منتقل شد. پس از تشریح نقشه عملیات مشخص شد که گردان باید از کنار خاکریزهای نونی شکل که توسط کارشناسان اسراییلی برای عراقی ها طراحی شده بود، حرکت کرده و از پشت این قسمت از خط دشمن که بسیار پیچیده بود دشمن را محاصره و سپس مواضع دشمن را به تصرف خود درآورد. دسته ما  اولین دسته ستون بود . نیروهای گردان در یک ستون با فاصله کنار خاکریز  نشسته بودند. ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود. برخی از دوستان برای خداحافظی می آمدند و التماس دعا و طلب شفاعت می کردند. دوستم علی هم که در یکی دیگر از گروهان های گردان بود بود برای خداحافظی آمد.
به او گفتم که مدتی است خوشحالی تو را ندیده بودم چه شده که امشب اینقدر خوشحالی؟
پس از کمی تامل گفت: “از روز تشییع جنازه سید اکبر و سایر شهدای شهر به این طرف  واقعا حال عجیبی پیدا کرده ام. و دائم فکر می کنم که در این دنیا زندانی شده ام. حس عجیبی به من دست داده و دیگر تحمل ماندن در این دنیا را ندارم. و ذکر و دعایم آرزوی شهادت است. تا این که  چند شب قبل  پس از خواندن نماز شب و راز و نیاز فراوان به خدا گفتم  که دیگر طاقت ماندن در این دنیا را ندارم. در حال سجده بودم که به خواب رفتم، در عالم خواب بودم که شهید سید سعید میرباقری به خوابم آمد.  به او گفتم سید شما در حق من دوستی نکردی،  خودتان رفتید و مرا تنها گذاشتید. سید به من گفت علی جان ناراحت نباش آمده ام به تو مژده بدهم که آماده باش تو به زودی به ما ملحق می شوی.”  علی پس از گفتن این جملات به من گفت که من فکر می کنم امشب همان شب موعود است. سعی کرده ام خودم را آماده کنم اگر امشب نروم در باید ایمان خودم  شک کنم.
خلاصه علی با من خدا خافظی کرد و رفت. ساعت از نیمه شب گذشته بود که عملیات شروع شد و ما تا صبح با عراقی ها درگیر بودیم. حدود ساعت ۹ صبح موفق شدیم مقاومت عراقی ها را در هم شکنیم و  با تسلیم شدن حدود ۳۰۰ عراقی منطقه به تصرف ما درآمد. بعد از پایان عملیات دلشوره عجیبی داشتم و مرتب سراغ دوستان را می گرفتم. با دستور فرماندهی برای جمع آوری اجساد به محل درگیری (کانال ها) رفتیم .
با اولین شهیدی که مواجه شدم علی بود. آری خواب او تعبیر شده بود.

راوی: ابوطالب عزیزی



در تصویر بالا شهید علی مقیمی با شهید سید سعید میرباقری
(همان شهیدی که به خواب علی آمده بود و او را مژده به شهادت داده بود) دیده می شوند.


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/14 9:21:35
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:13 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مجروحانی که حرمت روزه‌داری را حفظ می‌کردند

برخی رزمندگان که روزه بر آن‌ها واجب نبود یا مجروحانی که اصلاً نباید روزه می‌گرفتند به روزه‌داری احترام می‌گذاشتند، به همین خاطر بارها با چشمان خود می‌دیدیم که آن‌ها را باید مجبور به خوردن غذا و دارو کنیم اما ...

 

 


جملات بالا بخشی از خاطره آذر تاجری‌نیان از بانوان امدادگر و رزمنده دوران هشت سال دفاع مقدس است. وی با بیان خاطراتی از روزه‌داری در ماه رمضان تابستان سال‌های 59 تا 61 می‌گوید:18 ساله بودم که همراه پدر، مادر و چهار خواهرم به عنوان امدادگر وارد جبهه شدم. زمانی که جنگ آغاز شد بیشتر مردم اهواز، این شهر را ترک کرده بودند اما ما مانده بودیم و به رزمندگان و مجروحان کمک‌ می‌کردیم.

 

در آن زمان ماه مبارک رمضان با فصل گرم سال مصادف و باعث شده بود علاوه بر تحمل هوای گرم استان خوزستان، روزه‌دار هم باشیم. روزه در آن سال‌ها و در شرایط بحرانی جنگ آستانه صبر و تحمل ما را بالا می‌برد. یادم می‌آید فقط کارمان امدادگری نبود و هرجا که نیاز به فعالیت بانوان بود حضور می‌یافتم. به عنوان مثال برای عملیات «رمضان» که سال 61 طراحی و اجرا شد از ما خواستند که در محوطه هلال احمر اهواز تعداد بسیار زیادی ملحفه را بشوییم تا از آن‌ها در بیمارستان برای رسیدگی به مجروحان استفاده کنند.

 

تحرک بسیار بالا باعث تشنگی می‌شد اما با دیدن برخی رزمندگان مجروح که به بیمارستان منتقل می‌شدند روحیه‌مان تغییر می‌کرد و آستانه تحمل کادر امدادی در روزه‌داری افزایش می‌یافت چرا که با چشمان خود می‌دیدیم برخی رزمندگان و مجروحان که روزه بر آن‌ها واجب نبود حرمت روزه‌داری را حفظ می‌کردند تا آنجا که حتی ما به اجبار دارو و غذا به آن‌ها می‌دادیم.

ایسنا


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/11 10:6:6
 
 
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که با رفتار به‌دور از کبر و غرور الگوی همرزمانش قرار گرفت

شهید حجت‌الله احمدی با اینکه فرمانده بود، لباس‌های نیروهایش را می‌شست و علاقه فراوانی به قرائت شبانه قرآن داشت و این رفتار وی بر روی همرزمانش نیز تأثیرات فراوانی گذاشته بود.


به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، شهید حجت‌الله احمدی در پانزدهم خرداد ماه سال 1331 در شهرستان سنقرو کلیایی در خانواده‌ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود.

وی تحصیلات خود را در زادگاهش ادامه داد و با اوج جریانات انقلاب اسلامی و شنیدن ندای حق و آزادی‌خواهی‌، همانند دیگر جوانان غیور کرمانشاهی آماده مبارزه با نظام ستم‌شاهی و بی‌عدالتی رژیم منحوس پهلوی شد.

شهید احمدی زمان اقامتش در شهر تهران در پوشش شغل کارگری مبارزاتی را علیه نظام استکبار پهلوی انجام داد و در هنگام پخش اعلامیه و عکس امام خمینی (ه) در میان تظاهرکنندگان شناسایی شد و مورد تعقیب نیروهای ستم‌شاهی قرار گرفت.

وی پس از شناسایی توسط نیروهای رژیم پهلوی از تهران دور شد و با عکس‌ها و اعلامیه‌های امام خمینی (ره) که با خود داشت به شهرستان سنقروکلیایی بازگشت.

این شهید والامقام در سال 55 به خدمت سربازی مشغول شد که در آن دوران به‌دلیل مقید بودن به اصول مذهبی گاهی مورد تنبیه فرماندهان خود قرار می‌گرفت و از رفتن به مرخصی منع می‌شد.

شهید احمدی در اواخر سال 59 با لبیک به ندای امام راحل لباس سپاه را بر تن کرد و عازم جبهه‌های حق علیه باطل شد و در منطقه کردستان نیز علیه گروهک‌های ضدانقلاب به نبرد پرداخت.

وی پس از سه سال نبرد در منطقه کردستان با پیوستن به تیپ نبی‌اکرم (ص) در کرمانشاه در چند عملیات جبهه‌های جنوب و غرب کشور حضور داشت و ضمن شرکت در عملیات غرورآفرین والفجر 9 به‌شدت مجروح شد و پس از بهبودی به‌عنوان یکی از فرماندهان عملیاتی تیپ نبی‌اکرم (ص) در عملیات‌های متعددی حضور داشت.

سرانجام این شهید والامقام در تاریخ 23 دی ماه سال 65 در عملیات کربلای پنج شرکت کرد و پس از گذراندن چند مرحله از عملیات بر اثر اصابت ترکش به سینه، در منطقه شلمچه به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای شهرستان سنقرو کلیایی به خاک سپرده شد.

در وصیت‌نامه این شهید بزرگوار آمده است: ای برادران رزمنده امروز همانند زمان امام حسین (ع) روز امتحان است، بکوشید در این موقع از آزمایش الهی سربلند بیرون آیید که فردای قیامت بتوانید پاسخ‌گوی خداوند متعال و خون شهیدان باشید.

در ادامه وصیت‌نامه این شهید والامقام آمده است: ما یاران راستین امام با گلوله‌های اسلام که همان قطره قطره خونی است که از ملت مظلوم ایران بر زمین می‌ریزد، می‌جنگیم و می‌میریم، ولی سازش نمی‌پذیریم.

در خاطرات پدر شهید احمدی آورده شده است: زمانی‌که فرزندم برای مرخصی به روستا می‌آمد، بدون هیچ‌گونه کبر و غروری با همه مردم صحبت می‌کرد و کمک‌های نقدی و غیرنقدی مردم را به جبهه‌ها می‌رساند.

یکی از هم‌رزمان این شهید در خاطرات خود آورده است: شهید احمدی با اینکه فرمانده بود، لباس‌های نیروهایش را می‌شست و علاقه فراوانی به قرائت شبانه قرآن داشت و این رفتار وی بر روی هم‌رزمانش نیز تأثیرات فراوانی گذاشته بود.

در خاطرات برادر این شهید والامقام آمده است: هنگامی‌که شهید با عکس‌های امام خمینی (ره) به سنقر آمده بود، عکس‌های امام راحل را با جرأت با عکس‌‌های شاه جابه‌جا می‌کرد و می‌گفت در آینده‌ای نزدیک پاره کردن عکس شاه دیگر بی‌معناست و باید آن‌را کشت.

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/9 10:46:53
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:26 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نوشته‌های تکان‌دهنده یک دختر شهیده

ایران آنقدر محو جنگ و احوال بانوان رزمنده بود که همانند آنها اغلب به جای روسری، چفیه می‌بست و کفش کتانی می‌پوشید...

 

 

«ایران قربانی» روز بیستم تیر ماه سال 1345 در روستای «هندلان» از توابع شهرستان میانه به دنیا آمد.

 

در همه فعالیت‌های پرورشی دبیرستان دخترانه زینبیه اولین بود و همیشه به دلیل برتر بودنش در جمع دیگر همکلاسی و دوستانش می‌درخشید. درس خواندن و مدرسه رفتن ایران هم مثل بسیاری از نوجوانان هم سن و سالش در تب و تاب جنگ بود. با سن کمی که داشت اما به حال رزمندگان و شهدا در جبهه غبطه می‌خورد.برای همین از آن‌جایی که نمی‌توانست در جبهه حضور یابد، شعر می‌سرود و از هرراهی افکار و رفتارش را به رزمندگان نزدیک می‌کرد.

 

ایران آنقدر محو جنگ و احوال بانوان رزمنده بود که همانند آنها اغلب به جای روسری، چفیه می‌بست و کفش کتانی می‌پوشید. در روزهایی به شهادت فکر می‌کرد که شهر کوچک میانه حتی یکبار هم بمباران نشده بود .حتی یک بار آلبوم عکس‌هایش را باز کرده و از دوستش پرسیده بود: «کدام یک از عکس‌هایم برای مزارم خوب است ؟»، دوستش با لبخند گفته بود:«عکس شهدا را برسر مزارشان می‌گذارند،مگر تو شهیدی؟تو دختری ،دخترراچه به شهید شدن؟» ایران هم در جواب به دوستش گفته بود:« نمی‌خواهم در بستر بمیرم .»دوستش هم عکسی را که ایران با چفیه و به قول خودشان با روسری فلسطینی انداخته بود انتخاب کرد.

 

مادرش می‌گوید مدتی بود هنگامی که آب به صورتش می‌زد چشمش اذیت می‌شد. برای همین مدتی نتوانست وضو بگیرد.مقداری خاک تیمم به خانه آورد و مقداری از خاک را الک کرد و داخل کمدش گذاشت.علت این کار را پرسیدم و درخواست کرد:«مامان ! اگر لیاقت شهادت داشتم توی این خاک برایم سبزه بکار وروی سنگ مزارم بگذار.»

 

علاقه او به به مقام و جایگاه شهدا باعث شده بود که در تمام تشییع جنازه‌های شهدای شهر میانه حضور داشته باشد. ایران استعداد خوبی در نوشتن داشت.نه تنها خوب می‌نوشت بلکه آنها را هم برای دیگران بخوبی می‌خواند. به امام علاقه بسیاری داشت و همین موجب شده بود تا درباره ایشان شعر بگوید.

 

«از حرفش جا خوردم اما طولی نکشید که ایران من در بمباران دبیرستان «زینبیه» به شهادت رسید. تا 40 روز آن تکه خاک سبز باقی ماند.

 

به گزارش ایسنا، دبیرستان دخترانه «زینبیه» و دبستان پسرانه «ثارالله» شهر میانه در روز ۱۲ بهمن سال ۱۳۶۵، توسط هواپیماهای متجاوز عراقی بمباران شدند که بر اثر آن ۳۳ دانش‌آموز و یک خدمت‌گزار به شهادت رسیدند.

 

شهیده ایران قربانی در یکی از دست‌نوشته‌هایش می‌نویسد:

 

تنها نشسته‌ام برای هنگامی فکر می‌کنم. آن روز که نامه اعمالم در پیش خدایم گشوده خواهد شد خدایا چکار کنم. فکر می‌کنم روز مرگ من است. با چه حالتی‌؟ با چه اعمالی و با چه رویی؟ به طرف خدایم هجرت خواهم کرد. خدا! می‌لرزم، نمی‌دانم از خشم تو به کجا بگریزم.

 

امیدوارم خشمت را بر من نگیری. خدایا به فکر عمیق فرو رفته‌ام، به فکری از رسیدن به خدا و شناختن عاجز مانده‌ام. فکرم به آنجایی رسیده است که باید به بیابانها بدوم که گودالی بیابم و سرم را به آن انداخته اشک بریزم. وای خدا چه ساعتی خوب و پرشکوه است.جسمم و جانم و تمام وجودم از عشق خدا می‌سوزد. انگار اینکه می‌خواهم به طرف خدایم بروم.

 

«انا لله و انا الیه راجعون. پروانه‌های عاشق روشنایی به دورم چرخه می‌زنند و من به آسمان سیاه رنگ که نشانه هیچ ستاره نیست و ماه نیز از آن ظاهر شده فکر می‌کنم. انگار اینکه می‌خواهم الآن حسین(ع) را زیارت کنم. انگار اینکه می‌خواهم الان بر قبر زینب کبری (س) بیفتم و ناله و شیون کنم و مظلومیت شهدای کربلا را با فریاد دل در میان کافران و منافقان ثابت بکنم.خدایا، خدایا کیست جز تو، دردهای مرا بدان.

 

بگذار شهید گمنام باشم.بگذار حقگوی گمنام باشم.بگذار همه به ظاهرم قضاوت کنند ولی در درون خواهم سوخت و آنگاه هم بیدار خواهند شد که خاکستر سوزش از عشق خدایم... .

 

زمزمه می‌کنم؛ زمزمه‌ای که با سوزش دل و آتش قلبها همراه است.وجودم می‌سوزد. جانم می‌لرزد. انگار اینکه بی‌هوش شده‌ام.انگار اینکه دیگر دوستان مرا نخواهند دید تا روز قیامت الهی،ای خدای بی‌پناهان و ای تنها کلید دلهای خلوت.ای خدا! ای خدای از یاد رفتگان بی‌پناه... .

 

نمی‌دانم چرا غم‌ها به جانم نفوذ کرده است.نمی‌دانم چرا چنین شده‌ام؛ خدایا قوت بده بر من .خدایا نمی‌دانم، نه نمی‌دانم چگونه شکر این همه نعمت تو را به جای آورم. من عاجزم، من ذلیلم.من کوچکتر از آن هستم که تو بر من اینقدر لطف و کرامت عنایت می‌کنی. خدایا دست مرا بگیر و مرا به اوج انسانیت به اوج کمال، به اوج خلیفه خدا در روی زمین برسان. به آنجایی که جز تو کسی را نبینم و چیزی را نشناسم و همه را فراموش کرده و تنها تو را ببینم.ای خداوند! تو انسان را برتر از فرشتگان معرفی کردی ولی در دنیایی که ما آدم‌ها در آن زندگی می کنیم بویی از انسانیت به گوش انسانها نمی‌رسد.خدایا پیروانت را می‌کشند و زورمندان و چپاولگران بر تختت قدرت نشسته‌اند.

 

پروردگارا؟ اینجا جهنم است. اینجا جای شهیدان نیست،اینجا جای خوبان نیست، اینجا جای حقیران است. خدایا آیا من آنقدر پستم که تو من را نمی‌بخشی ؟ تو مرا از دنیا جدا نمی‌کنی؟خدایا آیا اینقدر گناهکار هستم که من را در این دنیا نگه داشته‌ای ؟آیا من آنقدر گناه دارم که مرا به پیش خود نمی‌کشی؟ وای بر من، وای بر من اگر چنین باشد.خدایا چرا شهادت را نصیبم نمی‌کنی؟شاید می‌خواهی مرا بیشتر آزمایش کنی؟

 

پس ای خدای من به من آنچنان ایمان و عقیده و معنویت و علم و دانش و فضیلت و تقوا عطا کن که بتوانم در مقابل آزمایش‌های بزرگ نلغزم و خودم را گم نکنم و تمام کارهایم از روی اخلاص باشد.

 

خدایا خدایا گناهانم را بیامرز و آنگاه شهادت را نصیبم کن.

 

ایران قربانی/مورخه 1363/3/9/ساعت 9:30 شب.

ایسنا


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/8 10:30:14
شنبه 2 خرداد 1394  10:27 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که سفارش قبر خود را داد

وقتی شهیده «سیده زهرا معتمدی» بی توجهی مرا نسبت به سفارش برای سنگ قبرش متوجه شد، در عالم خواب از من خواست که سنگ قبری برای او تهیه کنم.

 

هر چند تمام خاطرات دوران نورانی دفاع مقدس جالب، شیرین و خواندنی است، اما در این میان خاطرات مربوط به شهدا را حلاوتی دیگر است و در این میان خاطرات مربوط به کرامات شهیدان جذابیتی مثال زدنی دارد.

«اسدالله مکی نژاد» نماینده بنیاد شهید در گلستان شهدای اصفهان در خاطره نگاری خود از دوران دفاع مقدس می نویسد:

 بعد از بمباران شهر اصفهان در سال 65 توسط هواپیماهای عراقی که در جریان آن عده ای از مردم بی گناه به شهادت رسیدند، با توجه به تعداد کشته شدگان، قطعه شهدای «کربلای چهار» را به شهدای بمباران اختصاص دادیم.

واقعیت این است که میزان تلاش من در رابطه با تعیین و آماده سازی سنگ قبور شهدای جبهه با شهدای بمباران شهرها قابل مقایسه نبود، هر شهید که دفن می شد، یک فرم مخصوص سنگ قبر تحویل خانواده او می دادیم تا پس از تکمیل به ما بر گردانند.

وقتی فرم تکمیل می شد، مشخصات آن را برای سنگ تراش می فرستادم و پایین آن برگه می نوشتم، اقدام شد، بعد آن را امضا و بایگانی می کردم.

در این میان به یکی از شهدای بمباران کم توجهی کرده بودم، ماجرا از این قرار بود که بدون آنکه مشخصات شهید مورد نظر را که یک زن بود برای سنگ تراش بنویسم، اصل فرم را در قسمت اقدام شده ها بایگانی کردم، این فرم مربوط به شهید «سیده زهرا معتمدی» بود.

همان شب او را در خواب دیدم، به من گفت: فلانی شما فرم سنگ قبر مرا اقدام نشده، بایگانی کردی لطفا برای آنکه مادرم بتواند سر قبر من حاضر شود، سنگ قبر مرا هم تهیه کن.

وقتی از خواب بیدار شدم از کار خود در حق این شهید پشیمان شدم از این رو صبح همان روز که به محل کارم مراجعه کردم، دفترها را بررسی کردم تا از صحت این خواب مطمئن شوم، دیدم عینا همانطور است و اشتباهی آن فرم را جزو اقدام شده ها گذاشته بودم.

فورا سر مزار این شهیده حاضر شده و فاتحه ای قرائت کردم و از او عذرخواهی کردم.

قبر وی در قطعه دو واقع در شمال شرق گلستان شهدای اصفهان قرار دارد.


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/8 10:6:22
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:27 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید شهریاری: خونم در دفاع از انقلاب رنگین‌تر از بقیه نیست

گرچه به دلیل مشغله و تراکم کار همواره دیر به خانه می‌آمد، اما آن شب خبری از بهزاد نشد و دست به دامن دوستان و اقوام شدم تا اینکه فردای آن روز ساعت 2 بعد از ظهر یعنی 8 تیر ماه برادرم خبر شهادتش را آورد...



عقربه‌های ساعت 10 و نیم شب را نشان می‌دهد و خدیجه هنوز چشم به راه و منتظر است. به اندازه هزاران بار پنجره اتاق‌ها، آسمان و زمین را دوره کرده، اما هنوز خبری نیست صدایی از بچه‌ها به گوش نمی‌رسد انگار خوابیده‌اند، حالا تنهایی را به خوبی حس می‌کند و بی‌قراری بر دلش جا خشک کرده است.

صدای پچ‌پچ و زمزمه مقابل در آپارتمان دلش را آشوب می‌کند، خبری از بهزاد نیست با ترس و اضطراب راهی اتاق سرایدار می‌شود. خانم سرایدار می‌گوید: آقای شهریاری هم نیامده؟ انگار در مجلس بمب گذاری شده البته تلفاتی نداشته تنها کمی از سقف مجلس فرو ریخته؛ با شنیدن این جمله آسمان بر سرش خراب شد. خدیجه با خودش می‌گوید: «مگه می‌شه سقف فرو بریزه و اتفاقی نیفته؟»

لحظه‌های دلتنگی و اضطراب رهایش نمی‌کند. دیدن چهره و گریه‌های بی‌امان همسایه پایینی دلش را دگرگون می‌سازد و در این هنگام همه لحظه‌های ناب زندگی در مقابلش رژه می‌روند، بهترین روزهای زندگی‌اش را دوره می‌کند.

17 دی ماه چشمانش دنیای خاکی را نظاره‌گر شد از همان دوران پاکی، نجابت و غیرت مردانه‌اش زبان‌زد بود، بهزاد پسر دایی خدیجه است که نامش به عنوان تنها همدم زندگی‌اش در شناسنامه‌اش خودنمایی می‌کند.

خدیجه می‌گوید: بهزاد در خانواده‌ای مذهبی و ولایی در بحیری بوشهر به دنیا آمد. سید محمدطاهر شهریاری پدر بهزاد از روحانیون و تحصیل‌کرده‌های زمانش بود که در مخالفت با رضاشاه در زمان کشف حجاب مدیریت مدرسه را رها کرده و به دیارش برگشت و به حرفه کشاورزی پرداخت. بهزاد شهریاری از بچه‌های نابغه و زرنگ زمانه‌اش بود به حدی که در سال 51 با قبولی در کنکور در رشته الهیات پیراهن دانشجویی را به تن کرد.

همسر این شهید ادامه می‌دهد: بهزاد دو سال پس از قبولی در دانشگاه، همدم و یاور زندگی‌ام شد. زندگی در تهران، مشهد، قم و بوشهر را تجربه کردیم. گرچه کبوتر زندگیمان تنها 7 سال عمر داشت، اما هنوز پر نکشیده چون فرزندانم ثمره عشقم پابرجا هستند.

سید محمدحسین و سید محمدمهدی ثمره عشق کوتاهمان هستند و زندگیمان با عشق و شور آغاز شد و هنوز پایانی ندارد تا زمانی که فرزندانم هستند زندگی‌ام پابرجاست، این جملات را خدیجه در حالی بیان می‌کند که اشک در چشمان خدیجه حلقه زده و هر آن منتظر فرو ریختن هستند.

از خدیجه که بعد از گذشت بیش از 30 سال از شهادت همسر در منزلی در خیابان شهید فاطمی قم زندگی می‌کند می‌پرسم از زندگیتان راضی هستید؟ و خدیجه در حالی که اشک امانش را نمی‌دهد می‌گوید: هر چه از خوبی‌هایش بگویم انگار هیچ نگفته‌ام. بهزاد دردی نداشت جز درد مردم، مشکلی نداشت جز مشکل مردم، در همه لحظات زندگی به داد مردم می‌رسید به گونه‌ای که در خانه‌مان همواره به روی همگان باز بود.

در دوران سربازی‌اش عشق امام و رهبر را داشت و از پنهان کردن اعلامیه در پوتین‌های سربازی‌اش گرفته تا فعالیت در پادگان، همه را بدون حتی کوچک‌ترین ترسی انجام می‌داد. خدیجه در ادامه می‌گوید: «بهزاد از رفتن به سربازی خودداری می‌کرد و همواره می‌گفت نمی‌خواهم برای شاه خدمت کنم، اما به درخواست روحانیون بوشهر و قم افسر نظام وظیفه در تهران شد و تنها هدفش را خدمت به امام و رهبرش می‌دانست.»

میربهزاد شهریاری فعالیت‌های انقلابی بسیاری داشت و با وجود مشغله فکری، ذهنی و درگیری در کار بهترین پدر برای فرزندانش، بهترین همسر و بهترین فرزند برای پدر و مادرش بود.

توانایی و قابلیت‌های بهزاد تا حدی بود که در سن 26 سالگی نماینده بوشهر شد، گرچه زمانه و روزگار تنها یک سال اجازه خدمت به او داد، اما در همان یک سال خدمت‌های بی‌شمارش به مردم بوشهر همه را وامدار نامش ساخت به گونه‌ای که هنوز هم برای نام و یادش احترام خاصی قائل هستند.

در لباس خدمتگزاری همانند نداشت و مدیریت کمیته انقلاب اسلامی و عضو کمیسیون کشاورزی تهران و عمران روستایی تنها چند نمونه از توانایی‌های بهزاد است.

خدیجه درباره دوران نمایندگی همسرش می‌گوید: در طبقه پنجم آپارتمانی که همه ساکنانش از نمایندگان مجلس بودند زندگی می‌کردیم زندگی بسیار ساده و بی‌ریایی داشتیم، همه دغدغه بهزاد برطرف کردن مشکلات مردم بود.

خدیجه خاطرنشان می‌کند: با وجود مخالفت‌های بی‌شمار نمایندگی را پذیرفت، اما عشق خدمت به مردم بهترین بهانه برای خدمتگزاری بود و بهزاد به عشق مردم کار می‌کرد و در نهایت به عشق آنها پر کشید.

پرواز به ابدیت

ساعت حول و حوش 12 ظهر است و تقویم هم 7 تیر ماه سال 60 را نشان می‌دهد. صدای تلفن منزل به گوش می‌رسد و بهزاد در آن سوی خط می‌گوید: «برای نهار میام خونه». خدیجه در حالی که بغض سنگینی در گلویش جا گرفته ادامه می‌دهد: همیشه نهار را در مجلس می‌خورد، اما آن روز را در کنار ما بود انگار می‌دانست این نهار آخرین غذایی است که با هم سر یک سفره می‌نشینیم.

وی می‌افزاید: هیچ‌گاه ترسی از حرف زدن نداشت، همه حرف‌هایش را با دل و جرات بیان می‌کرد آن روز هم در جلسه‌ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی که برای عدم کفایت بنی‌صدر برگزار شده بود سخنرانی تندی علیه بنی‌صدر و بی‌کفایتی‌اش ایراد کرد و همان روز برادرش با تماس تلفنی به همسرم گفت مراقب خودت باش حرف‌هایت بسیار تند بودند و بهزاد هم در پاسخ به برادرش گفت مگر خون من رنگین‌تر از بقیه است من ترسی ندارم و حرفم را می‌زنم.

وی ادامه می‌دهد: گرچه به دلیل مشغله و تراکم کار همواره دیر به خانه می‌آمد، اما آن شب خبری از بهزاد نشد و دست به دامن دوستان و اقوام شدم تا اینکه فردای آن روز ساعت 2 بعد از ظهر یعنی 8 تیر ماه برادرم خبر شهادتش را آورد. دنیا بر سرمان خراب شد زمانی که سید محمدمهدی جویای بابا شد برادرم گفت «بابات رفته بهشت، پیش خدا».

پیکر بهزاد را به خانه ابدیتش روستای بحیری در بوشهر رهسپار کردیم همان‌جایی که چشمانش را برای همیشه به روی دنیا بست.

بغض‌های خدیجه دیگر به اجازه نیازی نداشتند روانه شدند. آرام و بی صدا از طرفی غمگین از تنها شدن و بی‌یاوری و از طرفی هم خوشحال از شهادت.

بهزاد در 27 سالگی و در اوج جوانی شربت شهادت را نوشید، شربتی که همواره آرزویش را داشت، اما حالا خدیجه نمی‌دانست با تنهایی و بی‌کسی چه کند.

حالا دیگر تنها او تنها نبود، سید محمد و سید مهدی هم از سایه پدر محروم شدند و دیگر نمی‌توانستند دست نوازش بابا را حس کنند.

سید محمدمهدی درباره دلتنگی‌ها و یتیم شدنش می‌گوید: روزهایی را گذراندم که سخت نیازمند نگاه و محبتش بودم پشتوانه زندگی‌ام را زمانی که نمی‌دانستم از دست دادم و حالا هم با گذشت چندین سال و داشتن فرزند هنوز هم جای خالی‌اش غصه بر دلم می‌گذارد هنوز هم نیازمند دستان مهربانش هستم و به دنبالش می‌گردم...

خبرگزاری فارس - زهرا زنگنه


 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/8 9:59:7
شنبه 2 خرداد 1394  10:28 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای کشف پیکر سرلشگر شهید علی هاشمی

سردار علیپور همرزم شهید علی هاشمی گفت: سال ۸۲ در کمپ نفت نشسته بودم که از بیسیم صدا آمد خودتان را سریع برسانید به یکسری استخوان برخورد کرده‌ایم.

 


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، اولین کنگره سرلشکر شهید علی هاشمی عصر روز 5 تیرماه 93 در تالار وزارت کشور برگزار شد.

در این مراسم سردار علیپور از همرزمان شهید علی هاشمی که پیکر شهید را بعد از سالها مفقودالاثر بودن پیدا کرده بود، پیرامون شخصیت شهید علی هاشمی و نحوه شناسایی پیکر او سخن گفت.

وی با اشاره به فعالیتش در کنار شهید علی هاشمی گفت: من در جنوب به عنوان مسئول تخریب قرارگاه کربلا و همچنین به عنوان مسئول تخریب سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) در کنار شهید علی هاشمی انجام وظیفه می‌کردم. در لحظاتی که در قرارگاه کنار ایشان بودم در مورد طرح پیشگیری از نفوذ نیروهای عراقی به جزایر شمالی و جنوبی جلسه‌ای داشتیم. این جلسه در اواخر عمر او  برگزار شد وظیفه سنگینی بر دوشم نهادند و آن این بود که می‌بایست تمام راه‌های نفوذی که به جزایر شمالی و جنوبی منتهی می‌شد را منفجر می‌کردند به طوری که عراقی‌ها نتوانند پل بزنند.

همرزم شهید علی هاشمی افزود: این کار بسیار سخت بود و تقریباً مواد منفجره‌مان تمام شده بود در آن شرایط و در نبود امکانات شهید علی هاشمی دلگرمی بسیاری به ما می‌داد. گاهی اوقات من خسته می‌شدم و اجازه استراحت می‌خواستم اما ایشان اجازه نمی‌داد و می‌گفت باید تا صبح بیدار باشیم و مأموریتمان را انجام دهیم. 500 تا 700 متر را توانستیم در این مسیر منفجر کنیم به صورتی که عراقی‌ها نتوانستند کاری بکنند. این نتیجه تدبیر و مدیریت علی هاشمی بود. همانطور که بر خیبر در کارهای شناسایی فوق‌العاده سری به ما دستوراتی داد و توانستیم به موفقیت دست پیدا کنیم در آن مأموریت نیز کار سختی را انجام دادیم.

علیپور با اشاره به نحوه کشف پیکر سرلشکر علی هاشمی گفت: من سالهای بسیاری را با شهید علی هاشمی دوست بودم؛ در جبهه هر زمان دلتنگ می‌شدم نزد او رفته و او مرا دلداری می‌داد. سال 81 اعلام شد وزارت نفت مأموریت سنگینی را در حورالعظیم پیش‌بینی کرده است که کشف فنی نفتی بود. در این عملیات باید هر کدام از مسیرها را به عرض 40 متر از مواد منفجره پاکسازی می‌کردیم. در سال 82 میانه همین عملیات به خطوط مرزی رسیدیم و من به همه نیروهای تحت امرم دستور داده بودم که در مسیر به هر اسکلت یا پوتینی برخورد کردند مرا در جریان بگذارند.

وی افزود: در آن مسیر خطی به نام پنج هزار داشتیم که از صفر مرزی عبور می‌کند. دوستان در مجموعه نفت گفتند نمی‌توانیم به علت مرزی بودن منطقه کار را ادامه دهیم. مسیر را 200 متر عقب کشیدند و دقیقاً پشت قرارگاه خاتم قرار گرفتند؛ من در کمپ نفت بودم که از بیسیم صدا بود خودتان را سریع برسانید  ما به یکسری استخوان برخورد کرده‌ایم.

همرزم شهید علی هاشمی در ادامه تصریح کرد: خطی را که پاکسازی کردیم منظره مورد اشاره را در آن دیدم به همراه دوستان با دستمان استخوان‌ها را جمع کردیم و بلافاصله دوستان تفحص را در جریان قرار دادیم. به ایشان تأکید کردم قطع به یقین یکی از این شهدا شهید علی هاشمی است به این ترتیب کشف پیکر ایشان در سال 82 اتفاق افتاد. علی هاشمی فرماندهی بود که تا آخرین فشنگش با نیروهای عراقی مبارزه کرد و نحوه پیدا شدن پیکرش نیز گویای همین امر بود.

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/7 9:16:40
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درس‌هایی از جنگ پارتیزانی به روایت یک مهندس فیزیک

در گذشته مردمی که در مقابل حکومت جبّار می‌ایستادند، اغلب، جنگ‌های پارتیزانی می‌کردند و این امر طبیعی است، زیرا این اقدام یا ایجاد ترور و حملات کوچک تنها وسایلی هستند که به سهولت در اختیار غیرنظامیان قرار دارند.



 شهید دکتر مصطفی چمران مطلب پیش رو را با موضوع دفاع در جنگ‌های پارتیزانی در یک نشریه در آمریکا نوشته است که بهار سال 1345 به چاپ رسید. وی می‌نویسد:

*جنبه شورشی و تهاجمی جنگ‌های پارتیزانی

استفاده از قوانین غیرنظامی در مقابل نیروی مهاجم خارج در تاریخ و تئوری نظامی،‌ امری است تحقق یافته و در حال حاضر نیز چنین است و در آینده نیز چنین خواهد ماند، امّا در دو قرن گذشته، جنگ‌های غیرنظامی آشکار در دو مورد دیگر نیز به کار رتفه است. در یک مورد، سلاح شورش و طغیان و در مورد دیگر عامل تجاوز خارجی بوده است. در گذشته مردمی که در مقابل حکومت جبّار می‌ایستادند، اغلب، جنگ‌های پارتیزانی می‌کردند و این امر طبیعی است، زیرا این اقدام یا ایجاد ترور و حملات کوچک تنها وسایلی هستند که به سهولت در اختیار غیرنظامیان قرار دارند.

نمونه اولیه جنگ‌های غیرنظامی جدید از دوران انقلاب فرانسه سرچشمه می‌گیرد. پانزده سال قبل از آنکه دهقانان اسپانیا بر ضدّ قوای ناپلئون اسلحه به دست گیرند، جمهوری جوان فرانسه ناگزیر بود با تعداد زیادی از شورش‌های ضد انقلابی که شیوه غیرمنظم نظامی داشت و با تبلیغات و همراهی خارجیان همراه بود، دست و پنجه نرم کند. از جنگ‌های غیرنظامی بزرگ غیرکمونیستی می‌توان از انقلاب اعراب با تی.ای.لورنس در مقابل خطوط ارتباطی ترکان، عملیات یهودیان بر ضدّ بریتانیا و اعراب بین سال‌های 1945 و ایجاد اسرائیل و جنگ «EOKA» برای جدایی قبرس از یونایتدکینگدم و استقلال آن یاد کرد.

سومین مورد استفاده از جنگ‌های غیرنظامی،‌که مشکل است آن را به دقت معلوم داشت، جنگ غیرنظامیان در داخل کشور به عنوان نیروی بیگانه است. ذکر اینکه معلوم داشتن این جنگ‌ها مشکل است، ممکن است تعجب‌آور باشد، زیرا آشوب و تحریکات کمونیست‌ها، از حقایق شناخته شده زندگی امروزند. امّا تا به امروز، کمونیست‌ها هرگز یک جنگ غیرنظامی را از آغاز در خارج تشکیل نداده‌اند یا آن را رهبری نکرده‌اند. این امر تقریباً در هندوچین به وقوع پیوست، زیرا شورشیان ویت‌مین در چین تعلیم یافتند و به سلاح چینی از همان ابتدای مجهز بودند. با این همه اگر شکست فرانسه صرفاً در نتیجه حمله‌ای که از خارج جان گرفته بود، فرض شود، اشتباه است؛ چنانکه ناظری در همان وقت خاطرنشان کرد: «فرانسویان هرگز وجود حزبی نظیر حزب‌ کنگره هندوستان را که به طور ملایم مروج قانون اساسی باشد تشویق نکردند. سهل است به آن اجازه هم ندادند. از این رو حزب کمونیست تمام آنها را که آرمان ملی داشتن به خود جذب کرد... هوشی مینه از تمام رهبران کونیست دیگر در جنوب شرقی آسیا قوی‌تر است، زیرا وی قدرتش را وقتی به دست آورد که تجسم آرمان‌های ملی بود و جز این بر او راهی گشوده نبود».

اینجا نیز اگر چه جنگجویان غیرنظامی آشکارا مدد کردند که منافع نیرویی خارجی پیش رود و از آن نبرد پشتیبانی مؤثر گرفتند، اما اساس قدرت آنها از اینجا ناشی می‌شود که ایشان با میهن‌پرستان کشور خویش یکی بودند. اگر عده کافی از هندوچینی‌ها طالب استقلال نبودند،‌اگر از رژیم‌های فاسد عروسکی متنفر نبودند، عواملی که مایه کارشان را در چین گرفته بودند، هرگز از راهزنی پا فراتر نمی‌‌گذاشت.

پیوستگی رهبری سیاسی و نظامی تماس مستقیم دارد و این مطالب حتی ممکن است در جنبه‌های کوچک تاکتیکی صحت داشته باشد؛ به طور مثال، اگر چه حمله به موضع قوی دشمن مکن است مناسب به نظر آید، اما ممکن است سبب انزجار ساکنین محلی شود یا آنها را دچار حملات انتقامی دشمن کند که گریز از آن به هیچ‌وجه میسر نیست، چون حسن نیّت مردم باری جنگجویان غیرنظامی بی‌اساس است. دلایل سیاسی ممکن است بر امکان‌ پیروزی نظامی بچربد و لغو جنگ را ایجاب کند. این نکته را باید خاطرنشان کرد که در واحدهای نبرد جنبش‌های انقلابی جدید-خواه کمونیست خواه فاشیست و یا صرفاً ملّیون- وحدت بین رهبری سیاسی و نظامی به روشنی فهمیده شده است. روس‌ها و رهبران سیاسی کشورهای اروپای شرقی، مثل‌های مشهور این وحدت رهبری هستند. تا آخرین هفته‌های جنگ دوم جهانی، ناسیونال-سوسیالیست‌های ‌آلمان کوشش می‌کردند که عملیات نمایندگان حزب را در جبهه گسترش دهند.

از میان آنان که این وحدت نظامی و سیاسی را به حداکثر به کار برده‌اند، باید از شورشیان الجزایر نام برد. در تشکیل دسته‌جات جنگی شورشیان جنگی الجزایر، حتی رهبری یک دسته با کسی است که فمراندهی سیاسی و نظامی را با هم دارد. سه نفر رئیس آن هستند که یکی مسئولیت‌ کارهای سیاسی، دیگری مسئولیت کارهای سیاسی، دیگری مسئولیت کارهای ناظمی و سومی مسئولیت اطلاعات و ارتباطات را به عهده دارند. درجه‌بندی سیاسی و نظامی بستگی به قلمرو هر حوزه دارد؛ به طور مثال یک سرهنگ،‌بالاترین درجه را در یک ناحیه دارد. نمونه‌های طبقه‌بندی فرماندهی در یک ناحیه به شکلی است که در زیر نشان داده شده است. چنانکه می‌توان دید، چهار نفر قدرت و مسئولیت را به عهده دارند. از این چهار نفر، دو نفر فرمانده کل و افسر مأمور ارتباطات و اطلاعات، حدود وظیفه‌شان نظامی و سیاسی است و دو نفر دیگر یکی مسئولیتش صرفا نظامی و دیگری صرفاً سیاسی است.

*تکامل جنگ‌های غیرنظامی

بهره‌برداری نیروی سیاسی جنگوجیان غیرنظامی در سال‌های اخیر به اعتبار و قدرت آنان افزوده است. در قرن بیستم، جنگجویان غیرنظامی،‌هم سلاح واژگون کردن دولت‌ها و تجاوز افزوده است. در قرن بیستم، جنگجویان غیرنظامی، هم سلاح واژگون کردن دولت‌ها و تجاوز و هم سلاح دفاع بوده‌اند. عامل شخصی در جنگ‌های غیرنظامی اعراب، روس‌ها و چینی‌ها و همچنین در جنگ‌های دهاتیان بر ضد آلمان در روسیه در جنگ جهانی دوم، محیط تقریباً نامحدود جنگ بود. به تدریج چون محیط جنگ وسعت می‌یافت، دشمن بیشتر در معرض حمله و برخورد قرار گرفت. در چنین صحنه‌های جنگ، غیرنظامیان زمینی را از دست می‌دادند. امّا وقت دشمن را تلف می‌کردند به راستی چنانکه مائو نوشته است، جنگ‌های غیرنظامی احتیاج به محیطی وسیع برای مانور دارد. در کشور کوچکی  مثل بلژیک میسر نیست. امّا تجربه‌ای ک هدر چین صورت گرفته است، نباید صورت قانون بین‌المللی به خود بگیرد. محدودیت‌های جغرافیایی می‌تواند با وجد یک پایگاه خارجی که تجهیزات و کمک بگیرد. محدودیت‌های جغرافیایی می‌تواند با وجود یک پایگاه خارجی که تجهیزات و کمک دیپلماتیک فراهم می‌آورد جبران گردد. هوشی مینه که از حمایت مائو برخوردار بود، به کار بردن نحوه جنگ غیرنظامی چینی را در هندوچین- که سرزمینی است کاملاً متفاوت و محدود، ممکن یافت. حمایت سیاسی و ایدئولوژی، یونان و قبرس را قادر ساخت که سال‌ها جنگ را در جزیره‌ای که بسیار از کانیتیکات کوچکتر است، دنبال کنند. «EOKA»‌هرگز جنگ همه جانبه تمام عیار غیرنظامی نکرد. ترور همراه با تهدید عملیات وسیع‌تر بر ضد دشمن که نمی‌خواست در جنگی کامل داخل شود کافی بود. هدف «EOKA» برقراری عدم امنیت در جزیره و ناراحتی سیاسی برای یونایتد کینگدم بود که لزوم یک استقلال سیای را واجب کند. به غیر از محدودیت‌ فعالیت‌های نظامی، جنگ قبرس دارای خصیصه‌های جنگ غیرنظامی بود. جنگجویان غیرنظامی، معرف آرمان‌های ملی بودند و از آن بهره می‌گرفتند و برای آن می‌جنگیدند. یونانی‌ها سپورش اختفا برای جنگجویان غیرنظامی که کوشش می‌کردند نظارت بر مردم را از راه تبلیغ فشار اجتماعی و ترور به دست گیرند، فراهم آوردند. قوای نظارت بر مردم را از راه تبلیغ فشار اجتماعی و ترور به دست گیرند، فراهم آوردند. قوای بریتانیا با مشکلاتی که در حد جنگ بر ضد قوای غیرنظامی است، روبرو بودند. عدم نظم و امنیت مداوم، قدرت خود آنها را به تردید انداخت. ترس یا مخالفت مردم جمع‌آوری هرگونه اطلاع را درباره غیرنظامیان مشکل کرد. عدم تمایز بین تروریست یا یک دهاتی بی‌آزار که اغلب اتفاق می‌افتاد، به وحشی‌گری و بی‌عدالتی اجتناب‌ناپذیر پلیس و قوای نظامی منجر شد که این مطلب خود به تنفر مردم افزود.

فارس


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/3 10:17:55
شنبه 2 خرداد 1394  10:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای قوی‌ترین شاگرد لبنانی شهید چمران که در دهلاویه به شهادت رسید

علی‌عباس از نیروهای لبنانی شهید چمران بود. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که شهید چمران درگیر مسائل کردستان بود با گروهی از کودکان یتیم لبنانی به ایران آمد و به خدمت امام(ره) رسید.

 

زندگی پر هیاهوی شهید مصطفی چمران سرشار از فعالیت‌های نفس گیر در راستای مقاومت اسلامی بود. یکی از مهمترین برش‌های زندگی او و فعالیت‌های تاثیرگذارش در لبنان شکل گرفت. تاثیر حضور پررنگ چمران در میان شیعیان لبنان هنوز هم در اقصی نقاط جنبش مقاومت دیده می‌شود. او شهدای بسیاری را در لبنان تربیت کرد که در صحنه جهاد با کفر با نگاهی فراوطنی به مقاومت می‌نگریستند. چمران پس از آن که دو سال، سخت ترین دوره های چریکی و جنگ های پارتیزانی را در «مصر» می آموزد دوباره به آمریکا باز می‌گردد. به دعوت امام موسی صدر – رهبر شیعیان لبنان – اواخر سال 1349 به لبنان هجرت می‌کند. در دست نوشته او در این باره آمده: «من در آمریکا زندگی خوشی داشتم. از همه نوع امکانات برخوردار بودم. ولی همه لذات را سه طلاقه کردم و به جنوب لبنان رفتم تا در میان محرومین و مستضعفین زندگی کنم...». او در شهر «صور»، کنار مرزهای اسرائیل، اقامت کرد. شهید مصطفی چمران در لبنان، در کنار امام موسی صدر، به فعالیت‌های فرهنگی و چریکی می‌پردازد و مدیریت مدرسه صنعتی جبل عامل را به عهده می‌گیرد. 

تأسیس پایگاه چریکی مستقل برای تعلیم مبارزان ایرانی در لبنان، از دیگر اهداف چمران بوده است. چمران در لبنان، به کمک امام موسی صدر، «حرکةالمحرومین» و سپس شاخه نظامی امل را پایه‌گذاری کرد. از سال 1971 که به جنوب لبنان آمده بود، کلاس‌هائی برای درس‌های ایدئولوژیک اسلامی به سبک انجمن‌های اسلامی دانشجویان به راه انداخت. از هر دهی یک یا دو نفر از معلمین مسلمان را انتخاب کرد که در کل حدود 150 نفر می‌شدند؛ هفته‌ای یک بار به مدرسه می‌آمدند و جلساتی اسلامی برپا می‌شد که امام موسی، شیخ مهدی شمس الدین، محمدحسین فضل‌الله و رجال دیگر سخنرانی می‌کردند و بعد خودش وارد بحث می‌شد و یک سلسله دروس ایدئولوژیک بیان می‌کرد. همین افراد بودند که اولین هسته‌های سازمان «حرکت المحرومین» در جنوب را تشکیل دادند. او در بیروت نیز نظیر این اقدام را انجام داد.

هنگامی که منطقه شیعه نشین نبعه توسط فالانژها محاصره شده بود، چمران در مأموریتی خطرناک، سوار بر زره‌پوشی از ارتش لبنان، خود را به داخل منطقه محاصره شده می‌رساند.   چمران نسبت به گروه‌های سیاسی لبنان شناخت عمیقی داشت؛ وی آزردگی خاطر خویش را از باران تهمت‌هائی که گروه‌های مختلف سیاسی به او می‌زدند کتمان نمی‌کند. از جمله اتهامات که به چمران زده بودند، تسلیم نمودن اردوگاه بزرگ فلسطینی تل زعتر به کتائب (فالانژها) بوده‌است. چمران با رهبران فلسطینی و در رأس آن‌ها، یاسر عرفات نیز تماس و همکاری نزدیک داشته است به طوری که یاسر عرفات و ابوجهاد می‌آمدند و از او مشورت می‌گرفتند.

با پیروزی انقلاب اسلامی 1357، در سی ام بهمن همین سال شهید مصطفی چمران همراه با یک گروه 92 نفره از لبنان به ایران آمد و با آنکه قصد ماندن در ایران را نداشت، به توصیه امام خمینی(ره) در وطنش ماندگار شد. در اوایل پیروزی انقلاب، به تربیت اولین گروه از پاسداران انقلاب اسلامی ایران پرداخت.

شهید چمران و 450 یتیم مدرسه جبل عامل که امروز رهبران مقاومت لبنان هستند

او هم زمان با روشنگری مذهبی و تقویت باورهای اسلامی و مکتبی رزمندگان اسلام ورزیده ترین، زبده ترین و شجاع ترین مبارزان را تربیت کرد که فرزندان و شاگردان آن ها امروز نیز در لبنان براساس همین باورها و روحیه شهادت طلبی، حماسه ها می‌آفرینند. هر چند فعالیت‌های چمران برای مردم لبنان شیرین بود، اما خانواده‌اش را از او دور می‌کرد. تصور خانواده چمران این بود که او پس از ورود به لبنان به دانشگاه آمریکایی بیروت رفته و به تدریس خواهد پرداخت اما چمران این‌ کار را نکرد. به محروم‌ترین بخش لبنان و به میان شیعیان که فقیر‌ترین قشر لبنان بودند رفت و مدرسه صنعتی جبل عامل را که برای آموزش سیاسی، ایدئولوژیک و صنعتی تاسیس شده بود اداره کرد و 450 یتیم و بچه‌های زیر خط فقر را در آن مدرسه پرورش داد.

یکی از اعضای حزب‌الله لبنان درباره این بچه‌ها می‌گوید: «450 کودکی که چمران با آن‌ها کار کرد، اکنون مسئولان و رهبران مقاومت لبنان هستند. چمران برای هر یک از این بچه‌ها لقب تعیین کرده بود. اعراب روی فرزندانشان نام امیر نمی‌گذارند چون نام شیوخ عرب است. اما دکتر اسم همه پسر‌ها را امیر صدا می‌زد مثل امیرحسین، امیر رضا و...، نوبتی بچه‌ها را تا مرز اسرائیل می‌برد. دوربینی داشت که همیشه با او بود و در عکس‌ها هم معمولا با این دوربین است. تک تک سربازان اسرائیل را با این دوربین به بچه‌ها نشان می‌داد و از‌‌‌ همان کودکی انگیزه مبارزه با اسرائیل را در دل آن‌ها می‌کاشت.» از جمله شاگردان مستقیم چمران که در میان فرماندهان و رهبران برجسته جنبش مقاومت جنوب لبنان قرار گرفتند می‌توان به ابوهشام (سید حسین موسوی)، ابویحیی (زکریا حمزه)، سید ابوالفضل کاسترو (عباس موسوی)، سید ابوذر عاملی، نعیم قاسم، ابومصطفی (سید علی حسین)، نجیب سید علی خلف، ادیب حیدر و... اشاره کرد.

علی عباس از قوی‌ترین نیروهای رزمی امل لبنان بود که در تهران وارد ستاد جنگ‌های نامنظم شد

علی‌عباس از نیروهای لبنانی شهید چمران بود. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که شهید چمران درگیر مسائل کردستان بود با گروهی از کودکان یتیم لبنانی به ایران آمد و به خدمت امام(ره) رسید، بعد از بازگشت یتیمان لبنان، علی عباس در تهران ماند و به خدمت ستاد جنگ‌های نامنظم درآمد. او از قوی‌ترین نیروهای رزمی سازمان حرکت المحرومین(امل) لبنان بود که افتخار شاگردی شهید چمران را با کسب فیض از محضر امام موسی صدر به هم آمیخته و فردی مخلص، مکتبی و ورزیده شده بود.

14 کشور او را ممنوع الورود اعلام کرده بودند

علی عباس در جبهه‌های لبنان و کشورهای دیگر تحت نفوذ صهیونیست‌ها بارها جنگیده بود، به طوری که ‌گفته می‌شد حدود 14 کشور، وی را ممنوع‌الورود اعلام کرده و در لبنان نیز به دنبال او بودند. در زمان جنگ به دستور شهید چمران، علی عباس در اهواز مستقر شده و از شرکت در عملیات‌ها منع شده بود. تا این که در عملیات آزادسازی دهلاویه به خط مقدم این منطقه آمد و تحت فرماندهی شهید ایرج رستمی قرار گرفت. رستمی نیز به او اجازه نمی‌داد تا در عملیات شرکت کند.

شهادت علی عباس در دهلاویه

در روز عملیات دهلاویه، در تاریخ 26 خردادماه 60 و در کنار ایرج رستمی در روستای سیدخلف مستقر شده بود. حدود ساعت 10 صبح از طرف گروه علی‌رضا ماهینی در خواست مهمات شد و چون در آن لحظه کسی برای انتقال مهمات به خط درگیری در دسترس نبود، علی عباس با اصرار از رستمی خواست که به او اجازه دهد تا مهمات را رسانده و برگردد، رستمی به ناچار موافقت کرد. علی عباس با یک جعبه مهمات روی دوش به سمت نقطه درگیری رفت و ولی قبل از این که به رزمندگان گروه(شهید)علی ماهینی برسد هدف گلوله دشمن قرار گرفت و به آرزوی دیرینه خود، شهادت رسید.

تسنیم

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/2 12:20:2
شنبه 2 خرداد 1394  10:30 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه ای از طرف یک کودک

«برادر رزمنده سلام، من یک دانش آموز دبستانی هستم. خانم معلم گفته بود که برای کمک به رزمندگان جبهه‌های حق علیه باطل نفری یک کمپوت هدیه بفرستیم. 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/1 9:27:19
شنبه 2 خرداد 1394  10:31 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره ای زیبا از حاج آقای قرائتی ....

استاد قرائتی تعریف میکرد که ما آخوندهارو خیلی سخت میشه گریاند ! اما یکی از رزمندگان خاطره ای تعریف کرد که اشکمونو در آورد !



گفت : تو یکی از عملیات ها که شب انجام می شد قرار بود از جای عبور کنیم که مین گذاری شده بود ...
مجبور بودیم از اونجا رد بشیم چاره ای جز این نداشتیم . 


گفتیم کی داوطلب میشه راه رو باز کنه تا بتونیم عبور کنیم ؟ چندتا از رزمنده ها داوطلب شدند تا راه رو باز کنند ... وقتی میخواستند راه باز کنند میدونستند که زنده نمی مونند .

چون با انفجار هر مین دست ، پا ، سر ، بدن یک جا متلاشی میشود ! داوطلب ها پشت سر هم راه افتادن برای باز کردن راه ... صدای مین می آمد . همین زمان متوجه شدم یکی داره بر میگرده !

گفتم شاید ترسیده ! بالاخره جان عزیزه و عزیزی جان باعث شده برگرده... گفتم خودمو نشون ندم شاید ببینه خجالت بکشه ! 

بعد چند دقیقه متوجه شدم یکی داره میره سمت محل مین گذاری شده.. رفتم سمتش گفتم وایسا کجا میری ؟

گفت دارم میرم محل مین گذاری شده دیگه !! گفتم تو جزو کسائ بودی که داوطلب شده بودند چرا برگشتی ؟! 

گفت : آخه پوتینم نو (تازه) بود خواستم اونو در بیارم با جوراب برم و بیت المال حیف و میل نشود . اون پوتین بمونه یکی دیگه ازش استفاده کنه...!!!



شهداء را یاد کنیم با عمل به وصیتهاشون ...

السلام علیکم أیها الشهداء والصدیقین


 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/31 9:27:44
شنبه 2 خرداد 1394  10:31 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت «نرجس عطارنژاد» از لگدی که پای منبر شیخ انصاری خورد

وقتی دیدم مأمور ساواک به سمت منبر شیخ انصاری می‌رود، لحظه‌ای فراموش کردم که باردار هستم. دستم را به دور پای مرد ساواکی قلاب کردم و چنان کشیدم که مرد با سر به زمین خورد. یکی محکم به پهلویم لگد زد. در خود مچاله شدم.



به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس، «خوشبوترین گل سرخ برای من» زندگینامه داستانی بانو «نرجس عطارنژاد»، مادر شهید و از فعالان عرصه فرهنگی است که هم‌ اکنون مدیر چندین حوزه علمیه در تهران و مدرسه عالی استاد شهید مطهری است و در قبل و بعد از انقلاب فعالیت‌های چشم‌گیری داشته است.

«نرجس عطارنژاد» از پایه‌گذاران بسیج در شهر ری و مسئول حراست بخش خواهران حرم حضرت شاه عبدالعظیم و نماز جمعه شهر ری است که به عنوان یکی از مبلغان واقعی اسلام و انقلاب در آن سوی مرزها نیز بوده است. این مادر شهید که در دوران دفاع مقدس، فعالیت‌های مؤثری داشته است یکی از شخصیت‌های شاخص در عرصه انقلاب و هشت سال دفاع مقدس محسوب می‌شود.

کتاب «خوش بوترین گل سرخ برای من» در واقع بیانگر سال‌ها مجاهدت این مادر فعال و از خود گذشته است که فرزندان غیوری را تربیت و تحویل این مرز و بوم کرده است. این کتاب در 1500 نسخه و در 90 صفحه توسط انتشارات صریر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به قلم «منیژه جانقلی» به چاپ رسیده است.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

                                                               ****

از شنیدن این خبر که حاج آقا روح‌الله دستگیر شده، بی‌حس شدم. انگار گوشه‌ای از قلبم کنده شد و به قم پر کشید. خودم را به حسینیه رساندم. شیخ انصاری همان طور که بالای منبر نشسته بود، روی منبر می‌کوبید و می‌گفت: 

از آن روزی که اینجا پا نهادم، ترک سر کردم. آقایان، خانم‌ها، معتمدین و کاسب‌ها و بازاری‌ها و... ساواک دیشب ریخته حاج آقا روح‌الله خمینی را گرفته و برده، چون که ایشان از حق دفاع کرده بود.

جمله‌اش که به پایان رسید ساواکی‌ها داخل حسینیه هجوم آوردند. تاریکی بود و ظلمت انگار. چند مأمور به سمت منبر و مابقی به سمت مردم یورش آوردند. فاصله زیادی با منبر نداشتم. چند قدم که برمی‌داشتم به پای منبر می‌رسیدم و می‌توانستم پای مأمور را بگیرم. لحظه‌ای فراموش کردم که باردار هستم و 15 سال بیشتر ندارم و در مقایسه با مرد قوی هیکل، ناتوان و ضعیفم. دستم را به دور پای مرد ساواکی قلاب کردم و چنان کشیدم که مرد با سر به زمین خورد. یکی محکم به پهلویم لگد زد. در خود مچاله شدم. شکمم را بین دستم گرفتم و همان جا درست کنار منبری که دیگر شیخی بالای آن سخنرانی نمی‌کرد، چمباتمه زدم. دیگر نه توان حرکت داشتم و نه حرف زدن. شکمم منقبض شده بود. انگار جنین در خود مچاله شده و مثل من بی‌حرکت مانده بود.

لحظه‌ای یاد پهلوی شکسته حضرت زهرا(س) افتادم. با دست به پهلویم زدم، آهسته و نرم نرمک و گفتم:

مادر جان! خاک بر سرت یک لگد برای امام حسین(ع) خوردی، مُردی! خوب بمیر. فدای سر بچه‌های امام حسین(ع).

احساس کردم جنین حرکتی کرد. آهسته از دیواره منبر گرفتم و به سختی بلند شدم. داخل کوچه خاکی، خونی بود. فکر کردم باید خون شیخ انصاری باشد که برای بیان حرف حق بر زمین ریخته است.

روی زمین نشستم، انگشتم را داخل خون تازه ریخته شده زدم و به سمت قلب جنین زدم. وقتی که پسرم امیر مسعود به دنیا آمد، درست در سمت قلبش جای اثر انگشتم حک شده بود...

                                                                    ****

کنار پنجره نشستم و به حیاطی خیره ماندم که از کودکی در آن خاطرات زیادی داشتم. انگار همین دیروز بود. سه سال بیشتر نداشتم که حاج آقا جان، احکام و شکیات را در همین حیاط یادم داد. با صدای بلند می‌گفت و من تکرار می‌کردم. حجت‌الاسلام تربتی به رسم هر سال در ایام فاطمیه به منزل‌مان آمد، چادرم را سر کردم. بعد همراه خانم جان و  عمه جان به حرم رفتیم و در مراسم روضه‌خوانی شرکت کردیم. مراسم سوگواری که تمام شد به خانه برگشتیم و مثل شب‌های قبل حجت‌الاسلام تربتی مهمان ما شد.

حاج آقا تربتی رو به پدرم گفت:

ـ این دختر آینده‌ای متفاوت خواهد داشت. سعی کنید او را با علم و دانش بار بیاورید. بعد مرا بلند کرد و روی کرسی نشاند. پدرم با تمام مهر نگاهم کرد و گفت: این دختر، مهر منه، عمر منه...

                                                                    ****

صدای شیون و فریاد را که شنیدم از خود و خاطرات کودکی‌ام بیرون آمدم. به سمت اتاق مجاور دویدم. پدرم آرام و بی‌صدا رو به قبله دراز کشیده بود. باور نمی‌کردم حاج آقا جانم از کنارمان رفته باشد. نمی‌خواستم باور کنم کسی که در اتاق کناری است، چشمانش را برای همیشه به روی ما بسته. مراسم تشییع پدرم به قدر محبوبیتش بین مردم باشکوه بود. انگار تمام مردم شهر ری آمده بودند.

                                                                    ****

آن شب، مثل شب‌های گذشته با چشمانی اشکبار به خواب رفتم. پدر به خوابم آمد. لبخند از روی لب‌هایش محو نمی‌شد. اشک می‌ریختم و تماشایش می‌کردم. انگار نه انگار بیمار بود. به پدر گفتم:

ـ  شما را به اسم‌تان حسین ابن علی قسم می‌دهم به من هم بگوید چه کرده بودید که چنین سکرات خوبی داشتید؟!

پدر گل سرخ خوشبویی به سمتم گرفت. و گفت:

ـ به من فقط این گل سرخ خوش‌بو را دادند. حالا این گل سرخ را به تو می‌دهم. بیا این برای تو. این گل شایسته توست.

گل را گرفتم و بوییدم. از بویش سرمست شده بودم.


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/28 12:20:33
شنبه 2 خرداد 1394  10:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از بس به جبهه رفت، حقوق او را قطع كردند!

کارش را هم در بانک‌‌ رها کرد. از سپاه نامه دادند تا ایشان به آنجا مأمور شوند؛ اما بانک نپذیرفت و مدتی هم حقوقش را قطع کردند؛ اما حبیب گفت: «من رو اخراج کنید، اما من می‌رم جبهه». 
 
 
 
سردار شهيد حبيب الله شمايلي، قائم مقام فرماندهي لشکر7ولی عصر(عج) از شهرستان مؤمن بهبهان برخاسته بود.
از نخسین روز تجاوز دشمن بعثی به سرزمین مقدس ایران اسلامی تا روزی که به شهادت رسید، لحظه ای آرام نگرفت.
او در جبهه ماند تا اين كه شلمچه شد قربانگاه او؛ شلمچه‌اي كه كربلاي جنوب ناميده شده است.
نگاهي به زندگي و خاطرات او ما را وامي‌دارد تا به ايمان و اخلاص اين شهيد و شهداي دفاع مقدس سر تعظيم فرود بياوريم.
 
حبيب‌الله شير جبهه‌ها بود
 
با توجه به تجاربی که در دوره خدمت سربازی به دست آورده بود، در آغاز جنگ شش ماه در کنار نیروهای ارتش به عنوان نیروی احتیاط بود و پس از آن به رزمندگان بسیج و سپاه پیوست.
 
هر نقطه از جبهه‌های جنگ که کار مشکل می‌شد یا نیاز به از خودگذشتگی داشت، او آنجا حاضر بود؛ از جبهه شوش که همرزمی توانا برای سردار شهید دکتر مجید بقایی و همرزم شهیدش، درویش و بهروزی بود و سختی‌ها و جراحت‌هایی که به جان خرید و یا درعملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت‌المقدس، رمضان، والفجر مقدماتی، کربلای ۴و ۵ که همه گویای رزم بی‌امان آن سردار ملی و شیر جبهه‌ها بود.
 
در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس فرمانده محور عملیاتی بود و در عملیات رمضان معاون فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع)، پس از آن مسئولیت فرماندهی طرح و عملیات و قائم مقام فرماندهی تیپ امام حسن (ع) را پذیرفت.
 
در خیبر داغدار برادر شد
 
از دست دادن دوستان و برادرانی که از آغاز جنگ با وی به مصاف با دشمن آمده بودند، از یک طرف و تلاش دوچندان وی برای سازماندهی و رفع مشکلات رزمندگان بهبهان و نیروهای تیپ ۱۵ آبی ـ خاکی امام حسن مجتبی (ع) که از شهرهای گوناگون رهسپار آنجا شده بودند، بر شانه‌های حبیب سنگینی می‌کرد و این فشار‌ها با شهادت سرداران شهید غلامی، بهروزی، درویش دوچندان شد.
 
پس از عملیات خیبر به شدت داغدار شد، نه تنها داغ شهادت برادرش حمید شمایلی را دید که یاران حماسه‌سازی چون خداداد اندامی، مجید آبرومند و سعید موسویان نیز او را تنها گذاشتند. این مشکلات کمترین خللی در اراده او پدید نیاورد و با عزمی جدی‌تر در راه پاسداری از اسلام ناب محمدی، تلاشش را دوچندان کرد.
 
با عصا به جبهه مي‌رفت
 
سردار شمایلی، زندگی در کنار بسیجیان و در سختی‌ها را دوست داشت. او از بلاجویان عاشقی بود که بار‌ها با پیکری مجروح، دلی بزرگ و دریایی، بستر آرام شهر را‌‌ رها می‌کرد و عصا زنان در منطقه جنگی حضور می‌یافت تا آرامش واقعی خود را در جمع بهترین بندگان خدا در جبهه‌ها بیابد.
 
او سنگ صبور رزمندگان بود
 
با توجه به این که همه مراجعات برادران رزمنده در هنگام اوج و شدت سختی‌ها رو به سوی سردار شمایلی بود، از جانب سردار فرماندهی کل سپاه، دکتر محسن رضایی لقب سنگ صبور گرفته بود.
 
پس از عملیات کربلای یک در مهران، نیروهای قدیمی تیپ ۱۵ امام حسن (ع) به فرماندهی حبیب الله شمایلی، نخست به ناو تیپ کوثر و پس از آن به لشکر ۷ ولی عصر (عج) با نام محور ۲ یا محور امام حسن (ع) پیوستند که در این زمان، سردار شمایلی مسئولیت معاونت لشکر ۷ ولی عصر (عج) را به عهده داشت.
 
هدایت نیرو‌ها در عملیات کربلای ۴و۵ و ابتکارات فرماندهی وی در عبور نیروهای رزمنده از رودخانه اروند و استقرار بر جاده فاو ـ البحار و همچنین محاصره شهرک دوعیجی و تصرف این شهرک با گرفتن اسرای فراوان از دشمن، برگ زرینی از تلاش‌های این سردار فداکار و بی‌ادعا به شمار می‌رود.
 
همسر شهيد با اين خاطرات او را به ما معرفي مي‌كند:
 
نخست: از بس به جبهه رفت، حقوق او را قطع كردند!
 
سال ۵۹ عقد کردیم. آن موقع ۲۳ سالم بود. پس از عقد ما بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. ایشان منقضی خدمت ۵۶ بودند و به جبهه رفتند و ماندگار شدند. پس از عقد من اصلا ایشان را ندیدم. خیلی کم به خانه می‌آمد اما هرچه بخواهی خوب و مهربان بود.
 
کارش را هم در بانک‌‌ رها کرد. از سپاه نامه دادند تا ایشان به آنجا مأمور شوند؛ اما بانک نپذیرفت و مدتی هم حقوقش را قطع کردند، ولی حبیب گفت: من رو اخراج کنید اما من می‌رم جبهه.
 
در آن روزها من همیشه نگران بودم و دلهره شهادتش را داشتم. همیشه به من می‌گفت: تحمل کن، تموم می‌شه این جنگ، جبران می‌کنم برات.
 
تا اینکه آبان ماه ۱۳۶۰ ازدواج کردیم. تا آن روز در تمام عملیات‌ها شرکت داشت و مجروح می‌شد.
زمان ازدواج هم یک انگشتش قطع شده بود. مراسم ساده‌ای برگزار شد.
 
دوم: مي‌گفت: من يك بسيجي ساده هستم.
 
همیشه می‌گفت، من یک بسیجی ساده هستم و مثل بقیه کار می‌کنم. ما با هم چهار سال زندگی کردیم، اما چهار ماه هم با هم نبودیم. گاهی خودم از رفت‌وآمد‌ها و تماس‌هایی که با ایشان گرفته می‌شد، می‌فهمیدم که مسئولیتش زیاد است.
 
سوم: آرزو داشتم مجروح شود و به خانه بيايد؛ اما...
 
همیشه در جبهه بود.
من آرزو داشتم که ایشان کنارم باشد، همیشه ۴۸ ساعت می‌ماند و می‌رفت.
تنها یک بار که در عملیات بدر مجروحیت سنگینی پیدا کرد، یک ماه در خانه ماند. پس از مجروحیت از منطقه او را به بیمارستان اصفهان برده بودند و بعد به تهران منتقل کردند. در آنجا روی پایش که ترکش خورده بود، عمل انجام دادند و پساز آن به بهبهان منتقل شد.
 
با هم از تهران به سمت بهبهان می‌آمدیم که در اهواز ایشان گفت که اول بروم و به بچه‌ها سر بزنم. ما به بهبهان رفتیم و ایشان در حالی که عصا می‌زد به جبهه رفت و پس از مدتی آمد.
 
آن روزها، بهترین دوران زندگی‌ام بود که حبیب را بیشتر در خانه می‌دیدم؛ اما در خانه هم که بود، مدام بی‌قرار جبهه و دوستانش بود و اخبار نگاه می‌کرد. با وجود این من می‌گفتم: خداکنه ترکش بخوری، بیای بمونی. حبیب فقط لبخند می‌زد.
 
... حبيب به محبوب رسيد
 
سرانجام سردار حبیب شمایلی در منطقه پنج ضلعی در شلمچه و در میانه نبرد سخت کربلای ۵ در تاریخ ۸ / ۱۲ / ۶۵ به شهادت رسید تا پس از سال‌ها تلاش و مجاهدت، پاداش زحماتش را از معبودش بگیرد و مهمان دوستان و برادر شهیدش حمید شود.
 
فرازی از وصیت‌نامه سردار شهید حبیب الله شمایلی:
 
چون هدف بزرگ و مسئولیتی که به دوش امت ما افتاده و انتظاری که محرومان دنیا از انقلاب ما دارند، عظیم می‌باشد، سختی، دوری، کمبود، نارسایی و سایر عوامل، طبیعی بوده و ما باید صبر و استقامت را از رسول الله و امامان معصوم آموخته، زیرا آنان به وعده خداوند ایمان و یقین کامل داشته‌اند.
خداوندا انقلاب ما را تا پیوند آن با انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج) مستدام بدار.
 

نگارنده : fatehan1 در 1393/3/27 11:54:16
شنبه 2 خرداد 1394  10:34 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها