0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیرمردی که از روی پیکر پسرش رد نشد

جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار. بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون. همه رفتن الا پیرمرد.

 


واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.

داوطلب زیاد بود.
قرعه انداختند.
افتاد بنام یه جوون.
همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!
گفت: «چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه!»
بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.
دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون.
جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.
بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.
همه رفتن الا پیرمرد.
گفتند: «بیا!»
گفت:« نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش! مادرش منتظره - 


پیرمردی که از روی پیکر پسرش رد نشد

  مشرق

شنبه 2 خرداد 1394  10:53 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دستی که توسط عراقی‌ها برای انگشتر عقیق از کتف درآمد/ 19 ماه در یک سلول انفرادی

آزاده و جانباز دفاع مقدس گفت: 19 ماه درسلول انفرادی به متراژ یک و نود در 2 متر بود زندانی بودم که دو ماه به دو ماه درب این سلول باز نمی‌شد و خوراک ما یک عدد نان ساندیویچی با یک چای بود. 

امیر سرتیپ خلبان «غلامرضا یزد» آزاده و جانباز ارتشی در جنگ تحمیلی اظهار کرد: در دوران جنگ تحمیلی من خلبان شکاری F5 در دزفول بودم، اواخر آبان در سال 59 بود که من در یک ماموریت مشغول بمباران منطقه‌ی عراقی‌ها  بودم.

وی ادامه داد: بلافاصله عراقی‌ها شروع به تیراندازی کردند که موشک اول و دومی که از سمت عراقی‌ها شلیک شد خورد به عقب هواپیما و هواپیما از حالت عادی خارج شد و من در حال سقوط بودم. تا من خواستم از منطقه خارج شوم موشک دیگری به زیر هواپیما اصابت کرد و هواپیما منفجر شد و من با صندلی به بیرون پرت شدم.

امیر یزد افزود: ناگهان چتر باز شد و من وسط سربازهای عراقی فرود آمدم و با برخورد خشن سربازهای عراقی مواجه شدم که با تفنگ‌ها و پاشنه تفنگ‌هایشان به قدری به دست‌های من ضربه زدند که دست راست من شکست و دست چپ من از شدت کشیدن این سربازها برای بیرون آوردن انگشتر عقیق از کتف درآمد.

وی تشریح کرد: حالم خیلی بد بود. با این وضعیت مرا به یکی از مناطق خودشان انتقال دادند. هرچه از من پرسیدند گفتم دست‌هایم درد شدیدی دارد و نمی‌توانم جواب شما را بدهم. آن‌ها به شدت با من برخورد کردند و من را با یک جیپ به سمت العماره بردند. آنجا دوباره بازجویی کردند و بعد من را به سازمان امنیتی اطلاعاتی خودشان منتقل کردند و چند ساعتی در یک اتاق کوچک نگه داشتند و از آنجا من را به یک خانه تیمی که 50 نفر اسیر از نیروی زمینی ارتش در آنجا بودند، بردند.

این جانباز دفاع مقدس خاطرنشان کرد: بعد از 19 ماه که من در سلول انفرادی به اندازه یک و نود در 2 متر بود زندانی بودم و دو ماه به دو ماه درب این سلول را باز نمی‌کردند و خوراک ما یک عدد نان ساندویچی بود با یک چای. ما را به زندان ابوغریب انتقال دادند و حدود یک سال هم در آنجا بودم. بعد من را به زندان ابی وقاص بردند و تمام دوران اسارت در آنجا بودم و تا 4 ساعت قبل از آزادی ما صلیب سرخ ما را ندیده بود.

امیر یزد در پایان اظهار کرد: تنها چیزی که ما را نگه داشته بود و به امید آن تمام سختی‌ها را تحمل می‌کردیم این بود که وقتی برگشتیم به ایران به امام راحل بگوییم ما به خاطر شما و رضایت شما سختی‌ها را تحمل کردیم و در این زمینه هم دشمن را شکست دادیم اما با شنیدن خبر رحلت امام بچه‌ها کنترل خود را از دست داده بودند و اگر مرحوم ابوترابی نبود شاید خیلی از بچه‌ها کشته می‌شدند اما با راهنمایی‌های ایشان که مدام در راهروها ما را آرام می‌کردند آن لحظات سخت و غیر قابل پذیرش گذشت.


خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1393/3/17 11:11:2
شنبه 2 خرداد 1394  10:54 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دریادلانی که دل‌هایشان تشنه کربلا ماند

علی حسامی یکی از غواصانی است که در کربلای 4 همچون بسیاری دیگر از دریادلان سپاه محمد رسول‌الله از دوستان شهیدش جا ماند و دلش برای همیشه تشنه کربلا شد.



 سال 65 است و جنگ وارد نقطه حساسی شده، عملیات لو رفته بود. آری؛ کربلای 4 از همان آغازش در ساعت 10 شب لو رفته بود و گردان حضرت رسول بی‌خبر به آب زده بود؛ همان‌ها که بیش از 10 ماه تلخی‌ها و شیرینی‌های دوره آموزش شنا و غواصی را در کنار یکدیگر گذرانده بودند.

قرار بود در فاصله حدود 35 تا 40 دقیقه‌ای که آب، بین جزر و مد ساکن بود، خود را به معبر برسانند و همین کار را هم می‌کردند؛ حتی با جراحت.

نیروهای خودی دسته دسته وارد آب می‌شدند. حمله دشمن پیش رویشان بود. تعدادی شهید شده و تعدادی زخمی راه رفته را بازمی‌گشتند.

فرماندهان تشخیص داده بودند یک عملیات آبی که لو رفته باشد، با غواصی ممکن نیست. دستور آمد که نیروها با قایق به آب بزنند.

نیروها نه فقط اطاعت امر می‌کردند؛ که حتی برای سوار شدن بر قایق‌ها نیز نوبت می‌گرفتند. هر قایقی که از کارون به سمت ام‌الرصاص می‌رفت، هدف گلوله‌های دشمن قرار می‌گرفت.

قایق‌ها هر کدام پنج، شش سوار داشتند. علی در صف قایق هفتم، به هوا رفتن تک تک قایق‌های پیشین را بر اثر انفجار توپ‌های عراقی نظاره‌گر بود. سواران یک به یک پر پر می‌شدند. به راستی شب عملیات همه‌اش سخت بود.

علی 25 ساله سوار بر قایق هفتم با همرزمانش راه معبر را در پیش گرفت. همرزمان دوشادوش یکدیگر، کف قایق دراز کشیده بودند تا از زخم تیرهای دشمن در امان بمانند.

یک ساعتی از آغاز عملیات می‌گذشت. نزدیکی‌های معبر، توپ آر. پی. جی بود که بر کف قایق نشست و متلاشی اش کرد و تمام سواران به اوج رفتند؛ غیر از یک نفر؛ علی.

از قایق به داخل آب افتاد. موج انفجار او را گرفته بود. یک دست و یک پایش هم زخم برداشته بود. آب تازه داشت شروع به جزر می‌کرد. موقع جزر که می‌شد، غول خفته اروند می‌خروشید و دست کم 60 کیلومتر در ساعت سرعت می‌گرفت. آب خوردن به زخم‌ها همیشه سخت است و شنا کردن با دست و پای مجروح، آن هم در چنان سرعتی، همواره سخت‌تر.

به سختی خود را به نیزارهای ابتدای جزیره رساند. همانجا گیر کرده بود و توان رفتن نداشت.

به پشت در لا به لای نیزارها دراز کشید. آسمان شب را می‌دید و بمب‌های خوشه‌ای عراق را که می‌آمدند و پیکر فرشتگان زمینی را از زمین کنده و با خود به میان ستارگان می‌بردند.

بدن‌های خاکی به خاک بازمی‌گشتند و روح‌های پاک، رسته از خیال دنیای ، اوج می‌گرفتند و در راه کهکشان‌های بهشتی گام می‌نهادند.

مرد بسیجی که از سال 60 تاکنون پنجمین سال از اوج جوانی‌اش در جبهه را می‌گذرانید، آن زمان نمی‌دانست که فردا ظهر قرار است عراقی‌ها موقع عقب نشینی با بلدوزر روی پیکر همرزمانش؛ چه شهید و چه مجروح خاک بریزند و همانجا مدفونشان کنند.

در آن ساعات به دنیا اصلا فکر نمی‌کرد؛ اما دعا می‌کرد که اسیر نشود. شهادت از اسارت آسان‌تر بود؛ همانگونه که همه اهالی جبهه می‌گفتند.

اصلا نمی‌خواست همین طوری شهید بشود. دوست داشت دست کم کاری کرده باشد، تاثیرگذار بوده باشد و بعد به شهادت برسد؛ همچنان که همرزمانش رحیم جباری، علی امینی و حتی فرمانده‌اش حاجی رسولی کارها کردند تا به خدا پیوستند.

طی پنج سال حضورش در جبهه در عملیات‌های زیادی شرکت کرد و همه موفقیت آمیز بود؛ اما این یکی انگار سر پیروزی نداشت. در آن بحبوحه عملیات و ستیز کسی چه می‌دانست که کربلای امشب قرار است با همه مظلومیتش، زمینه ساز پیروزی کربلای پنجم باشد.

تازه ازدواج کرده بود. شاید باید به دنیا می‌اندیشید. سرمای شب چهارم دی ماه با اینکه بر تن و زخم‌های خیسش می‌نشست و سوزش آن را دوچندان می‌کرد، هیچ از دنیا به یادش نمی‌آورد؛ حتی از شب عروسی‌اش که 50، 60 نفر از بچه‌ها به نمایندگی از گردان غواص محمد رسول‌الله برای شرکت در جشن به منزل خانواده حسامی در قزوین آمده بودند.

سیدباقر علمی هم در گرمای شب عروسی در مرداد ماه همان سال به خوبی بر خاطرش نشسته بود و حضور دیگر دوستان؛ که بیشترشان هم در سال‌های نبرد به شهادت رسیدند.

اما در شب نیزارهای ام الرصاص، اینها از خاطرش نمی‌گذشت. نه اینها و نه خاطره فردای عروسی‌اش که حتی در مراسم پاتختی نیز نماند و نوعروسش با دلی دریایی، به تنهایی مسئولیت پذیرایی از میهمانان و پاسخگویی به آنان را به عهده گرفت تا تازه داماد در پی سودای سرش، پوتین به پا کند و اندک وسایلش را به دوش بگیرد و برود به سمت جنوب.

نه اینها و نه حتی اینچنین دینی که به همسر فداکارش داشت، هیچکدام دنیایی‌اش نمی‌کرد. آن شب حتی سوار بر اتوبوس فردای عروسی هم در ذهنش نقش نبسته بود؛ آن زمان که آقای اللهیاری در اتوبوس او را دیده و غافلگیر کرده و به زور به منزل بازگردانده بود تا مدتی در مرخصی ازدواج به سر ببرد. حتی خاطره شیرین خنده‌هایشان را وقتی که آقای اللهیاری او را وارد حیاط خانه کرد و درب را بست و خود رفت تا شهید بشود.

اصلا او اگر می‌خواست به کسی فکر کند که به جبهه نمی‌رفت؛ به میان آن همه کمین مرگ.  

به دنیا فکر نمی‌کرد؛ اما مجروح بود و زخم‌ها امانش نمی‌داد. ناله می‌کرد که یکی از دوستان صدایش را شنیده بود. آری یعقوب بود؛ یعقوب آشورخانی.

کنار علی رسید. از او خواست دعا کند و علی هم با او دعا کرد و متوسل شد به بانوی دو عالم؛ همان که نامش رمز کربلای اروند شده بود؛ «یا زهرا».

کانالی در کنار اروند حفر شده بود. هر دو وارد آن شدند. مسیری را که طی کردند، به ساختمان مخروبه‌ای رسیدند که دست کم جایی برای پناه گرفتن داشت.

باز هم عراق جلوی ساختمان توپی بر زمین نشاند. توپ 106 بود یا آر. پی. جی؟ نمی‌دانست. مهم هم نبود. مهم این بود که دوباره مجروح شد. انگار قرار بود با زخم‌های بیشتری از این کربلا وداع کند. از همین رو هم بود که چشم و سرش نیز زخم به خود گرفت.

حال با یک دست، یک پا، یک چشم و سر زخمی اش و البته با زخم‌های شیمیایی که از عملیات‌های قبل به سوغات بر تن داشت و هنوز سر وا نکرده بودند، باید همانجا می‌ماند؛ با یعقوب که برادروار کمکش کرده بود. گرچه مجروح شد؛ اما توسل به بانو کار خودش را کرده بود.

گرامیداشت شهدای غواص کربلای 4 چندی پیش در قزوین برگزار شد و غواصان دوران دفاع مقدس به صورت نمادین لباس غواصی خود را به غواصان نسل امروز در آتش‌نشانی و نیروی نظامی تحویل دادند.

فارس

شنبه 2 خرداد 1394  10:55 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بالاخره نمردیم و کماندو شدیم

نامه خواندنی تخریب‌چی ۱۶ ساله



راستش من در خواب هم نمی‌دیدم که به چنین کاری راه یابم. زیرا خیال می‌کردم که کسانی که حداقل 10 سال آموزش دیده‌اند این کار را انجام می‌دهند. بالاخره نمردیم و کماندو جنگ‌های نامنظم شدیم.

شهید «سید رضا قائم‌مقامی» در تاریخ 7 دی ماه 1350 در محله هفت‌ چنار تهران به دنیا آمد؛ سید رضا در 16 سالگی به عنوان تخریب‌چی در جبهه حضور پیدا کرد و سرانجام در تاریخ 26 اردیبهشت 67 به شهادت رسید.

این شهید نامه خواندنی دارد که در ادامه می‌آید:

با عرض سلام خدمت شما پدر و مادر عزیز و گرامی!

امیدوارم که حالتان خوب باشد. اول سلام مرا به مریم و محبوبه برسانید. من اینجا حالم خوب است. فعلاً که کلاس‌های آموزشی شروع نشده است و بخور و بخواب است. می‌شود گفت،‏ اینجا کویت است.

روز جمعه از ساعت 8 الی 4 بعد از ظهر به ما مرخصی دادند و ما بعد از دو هفته به حمام رفتیم. اگر می‌شود یک نفر را بفرستید مدرسه و از مدیرمان فرم 1 مرا بگیرید و برایم بفرستید. اگر هم شد یک مقداری پول برایم بفرستید. فعلاً به ما مرخصی که بیایم تهران نمی‌دهند.

بعد از آموزش اگر عملیات نباشد،‏ شاید مرخصی بدهند. راستش اینجا کارها خیلی سخت است؛ بیشتر کارها، تخصص به روی مواد منفجره است و کار ما هم رفتن به عراق و منهدم کردن پایگاه‌ها و مواضع عراقی‌ها می‌باشد. و به ما گفتند،‏ شاید هر عملیات سه الی شش ماه [طول] بکشد.

[هر آن ممکن است] ما در داخل [خاک] عراق باشیم. چون نیروهای تخریبچی لشگر خیلی کم است. به ما گفتند که بعد از آموزش حداقل در یک عملیات، شما شرکت می‌کنید.

از این حرف‌ها بگذریم. برایم نامه بدهید و حالتان را برایم بگویید. اگر از فامیل کسی خواست برایم نامه بدهد، آدرس مرا به او بدهید. اینجا هوایش خیلی عالی است. روز جمعه خواستم برایتان تلفن بزنم، ولی وضعیت قرمز شد و تلفنخانه بسته شد. اینجا هم از شهر باختران دور است و ما در یک تنگه می‌باشیم و به همین دلیل هم نمی‌شود تلفن زد. بالاخره ما به آرزویمان رسیدیم.

به محبوبه بگویید قول می‏دهم اگر رفتم عراق، حتماً برایش یک چیزی حتی شده یک سنگ برایش می‌فرستم. به فامیل مخصوصاً احمد آقا و سعید آقا بگویید اگر نامه یا چیزی دارند برای صدام به من بدهند،‏ رفتم عراق می‌دهم صدام!

الآن در یک سوله هستیم و هر کس که در این سوله هست، به غیر از ما پنج نفر که جدید هستیم، [قبلاً] داخل عراق رفتند و فرمانده ما گفت که آماده باشید بعد از آموزش حتی قبل از آموزش امکان دارد شما را در عملیات برون مرزی شرکت دهند.

من نمی‌خواستم که به تخریب بیاییم. ولی وقتی در اندیمشک بودیم، یک نفر از مسئولین آمد برای گرفتن نیرو. آن قدر برای ما گفت تا ما هم هوائی شدیم. تنها این را بگویم که این کار آن قدر سخت است که از 10 نفر نیرو که باید می‌گرفت همش 10 نفر آمدند و تعداد نفرات گردان اندازه یک دسته می‌شوند. ولی خوب هیجان کار نیز زیاد است. زیرا باید موقع عملیات، ما ظهرها به داخل برویم و پل‌های تدارکاتی و پادگان‌های آنها را با مواد منفجره نابود کنیم. راستش من در خواب هم نمی‌دیدم که به چنین کاری راه یابم. زیرا خیال می‌کردم که کسانی که حداقل 10 سال آموزش دادن[دیده¬اند] این کار را انجام می‌دهند و بالاخره نمردیم و کماندو جنگ‌های نامنظم شدیم.

انشاءالله خدا به ما توفیق بدهد. راستی فرمانده گفته بود برای دوره‏های تکمیلی‌تر اگر شش ماه بمانیم بهتر است زیرا نیرویی که مثل ما دل داشته باشد خیلی کم است زیرا به گفته خودش بهترین کسی که به درد این کار می‌خورد بسیجی بی ترمز است و ما همه بسیجی هستیم. حتی یک سپاهی هم بسیجی است.

به امید دیدار. شاید ما هم یواشکی در رفتیم. رفتیم کربلا.  تا خدا چه بخواهد.

دوستدار شما رضا


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/13 10:31:23
شنبه 2 خرداد 1394  11:02 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

این عراقی چقدر خوب اصفهانی حرف می‌زند!

علی‌اصغر لباس غنیمتی عراقی بر تن داشت و موهای سرش را تراشیده بود. با توجه به قد بلند و ظاهری که علی‌اصغر داشت، رزمنده‌ها فکر می‌کردند او اسیر عراقی است.


«شمس‌الله بهاری» بی‌سیم‌چی گروه چریکی ارتش و از نیروهای  بهبهان اهواز بود که در عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشت؛ روایت وی را از جراحت «علی‌اصغر طاهری» از نیروهای آرپی چی زن گردان 151 خرمشهر می‌خوانیم:

                                                                     ****

علی‌اصغر طاهری قد بلندترین نیروی گروه ما بود؛ در مرحله اول عملیات «الی بیت‌المقدس» دست‌ راستش مجروح شد و خونریزی شدیدی داشت؛ دست چپ او هم در یکی دیگر از پاتک‌های دشمن مجروح شد. وقتی از جاده خرمشهر به سمت سنگرمان می‌آمدیم، برای اینکه خونریزی آن کمتر شود، گفتم تا دو دستش را بالای سرش بگیرد؛ همراه ما هم یک اسیر عراقی بود.


علی‌اصغر طاهری؛ زیر پل جاده خرمشهر دست راست او را پانسمان می‌کنند. عکاس: اباصلت بیات

علی‌اصغر لباس غنیمتی عراقی بر تن داشت و موهای سرش را تراشیده بود؛ او جلوتر از من حرکت می‌‌کرد. اسیر عراقی هم کنارمان بود؛ با توجه به قد بلند و ظاهری که علی‌اصغر داشت، رزمنده‌ها فکر می‌کردند او اسیر عراقی است؛ یکی از رزمنده‌ها جلو آمد و گفت: «او را بده به من». گفتم: «برو خودت یکی دیگر بگیر این برای خودم است».

حدود 7-8 نفر از رزمنده‌ها آمدند و با این گمان که علی‌اصغر اسیر عراقی است می‌خواستند او را از من بگیرند و ببرند تحویل دهند. حتی یکی از بچه‌ها بدون اینکه بداند علی‌اصغر از نیروی خودمان است، چنان ضربه‌ای به او زد که با سر به زمین افتاد.

با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدم و می‌خواستم با او درگیر شوم. علی‌اصغر با لهجه اصفهانی گفت: «عیب ندارد بیا برویم و با او کاری نداشته باش».

رزمنده بسیار تعجب کرد طوری که احساس کردم پیش خودش گفت این عراقی چقدر خوب و قشنگ اصفهانی حرف می‌زند! بعد هم اسیر عراقی را به سنگر آوردیم، نشسته بود کسی نگاهش نمی‌کرد و بعد به دوستان گفتم که او اسیر عراقی است.

فارس

 
 
شنبه 2 خرداد 1394  11:02 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که «کمیته امداد» دانشگاه و «خدمتگزار راهیان‌نور» بود

وقتی دانشجو بود کسی او را به نام خانوادگی‌اش صدا نمی‌کرد، همه به سید مصطفی می‌شناختندش. هرجا وقتی به او می‌گفتند کسی به کمک نیاز دارد، دست به کار می‌شد و بچه‌ها به خنده می‌گفتند: «کمیته امداد آمد».

 


سیدمصطفی محمدی، در دی ماه سال 59 در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود بعد از سپری کردن دوران طفولیت نزد پدر  مادر پای در عرصه تحصیل نهاد و پنج پایه دوران ابتدایی را با نمرات عالی و کسب رتبه اول پشت سر نهاد. وی دوران راهنمایی را در مدرسه نمونه شهید فهمیده اراک و دوران متوسطه و پیش دانشگاهی را در دبیرستان نمونه شهید کاظمی اراک با نمرات عالی سپری کرد.

بعد از اتمام پیش دانشگاهی عازم خدمت سربازی در سپاه پاسداران شد و پس از پایان این دوره وارد دانشکده افسری دانشگاه امام حسین شد و پس از اتمام موفقیت‌آمیز دوره کاردانی وارد دوره کارشناسی شد. در اواسط دوران کارشناسی و در روزهای پایانی سال هنگامی که همگان خود را جهت آغاز سال جدید آماده می‌کردند وی به منظور خدمت به کاروان‌های راهیان نور، عازم سرزمین‌های جنوب شد و تقدیر اینگونه رقم خورد که وی در سوم فروردین ماه سال 85 در کربلای ایران به درجه رفیق شهادت نائل شد.

به عنوان نمونه چند مورد از خصلت‌های این شهید اشاره می‌شود: عنایت ویژه به انجام تکالیف الهی به نحوی که از سن 13 سالگی خود را به برپایی نماز و گرفتن روزه مقید می‌دانست. علاقه فراوانی به شرکت در نمازهای جماعت، مراسمات مذهبی و ادعیه داشت. اهتمام داشت که همیشه دائم ‌الوضو باشد. با توجه به عدم وضعیت مناسب مالی، مقید به پرداخت زکات محصول کشاورزی و مهم‌تر از دیگر خصوصیات، دوستدار اهل بیت و ولایت‌مدار بود.

یکی از دوستان سیدمصطفی؛ از او خاطراتی را نقل می‌کند و می‌گوید: سید مصطفی محمدی، از اهالی روستای ساروق بود. وقتی دانشجو بود کسی او را به نام خانوادگی‌اش صدا نمی‌کرد، همه به سید مصطفی می‌شناختندش. پاتوق همیشگی سیدمصطفی مجالس دعاهای عهد، توسل و ندبه بود, علاوه بر آن برنامه‌های عزاداری ائمه اطهار(ع) هم با حضور همیشگی او بود که برگزار می شد. همیشه یک گوشه کار را مصطفی بر عهده می‌گرفت. برنامه‌های فرهنگی و مذهبی دانشگاه بدون او معنایی نداشت. خیلی‌ها او را «همه‌کاره» برنامه‌های مذهبی می‌دانستند.

روزهای دوشنبه و پنجشنبه که روزه گرفتن امر مستحب این روزهاست، ژتون سحری پخش می‌کرد. نگهبان دانشگاه می‌دانست باید سر ساعت 3 صبح بیدارش کند. بیدار می‌شد غذا را تقسیم می‌کرد و دانشجویانی را که به او سپرده بودند، بیدار می‌کرد. بچه‌ها به او لقب «کمیته امداد» می‌دادند. هرجا وقتی به او می‌گفتند کسی به کمک نیاز دارد دست به کار می‌شد و بچه‌ها به خنده می‌گفتند «کمیته امداد آمد».

وقتی که از دانشکده فارغ التحصیل شدم سید مصطفی در دانشکده ماندگار شد. من همچنان با دانشکده و کار قبلی که داشتم با او در ارتباط بودم و به بچه ها سر می‌زدم. آخرین حرفی که مصطفی از ته دلش به من گفت این بود: «دعام کن که شهید بشوم». سید مصطفی به آرزوی خودش رسید. سیدمصطفی با خواهش از مسئولان دانشکده، با گروهی که برای تفحص شهدا می‌رفتند همراه می‌شد. در تعطیلات عید که همه به خانه‌شان می‌رفتند و دست از دید و بازدیدهای آن برنمی‌داشتند مصطفی باز هم مشغول مناطق جنگی بود. عاقبت سوم عید زنگ زدند و خبر شهادتش را به من گفتند.

تسنیم

شنبه 2 خرداد 1394  11:03 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرمانده‌ای که کفش نیروهایش را واکس میزد

وقتی هوا روشن می‌شد رزمنده‌هایی که به بیرون چادر می‌رفتند متوجه می‌شدند یکی در تاریکی شب کفش‌های آنان را واکس می‌زند، اما نمی‌دانستند این شخص کیست.



وقتی هوا روشن می‌شد رزمنده‌هایی که به بیرون چادر می‌رفتند متوجه می‌شدند یکی در تاریکی شب کفش‌های آنان را واکس می‌زند، اما نمی‌دانستند این شخص کیست.

 

جانباز سید رضا کاظمی تحلیلگر مسائل عراق و رزمنده 8 سال دفاع مقدس، اظهار کرد: از سال 1366 تا 1382 در جبهه جنوب و غرب کشور حضور داشتم که در این چند سال طی حملات شیمیایی مجروح شدم.

 

جانباز کاظمی تصریح کرد: زمان جنگ رزمندگان که شب ها برای استراحت به چادر می آمدند، زمانی که هوا روشن می شد وقتی که به بیرون چادر می رفتند متوجه می شدند یکی در تاریکی شب کفش های آنان را واکس می زند اما نمی دانستند این شخص کیست.

 

وی ادامه داد: یک شب تصمیم گرفتیم یکی از بچه ها نگهبانی بدهد تا متوجه شویم چه کسی این کار را انجام می دهد. صدای خش خشی می آمد سرم را بیرون چادر کردم دیدم یک نفر بر روی زمین نشسته و کفش ها را دورش جمع کرده است و آن ها را واکس می زند؛ نزد او رفتم و دیدم شهید اسمائیل دقایقی است.

 

وی افزود: این شهید بزرگوار با اینکه فرمانده لشکر بود اما شبها این کار را انجام می داد زیرا او دوست داشت شهید شود اما نمی شد آن شب از من خواست تا این موضوع را تا قبل از شهادتش به کسی نگویم چون می خواست گمنام باشد. از اسماعیل پرسیدم چرا این کار را انجام می دهی؟ گفت شاید خدا به خاطر این کارم من را در روز قیامت شفاعت کرد.

 

این جانباز 8 سال جنگ تحمیلی در پایان گفت: زمانی که اسماعیل شهید شد من و همرزمانش به مراسمش رفتیم. تازه در مراسم این شهید بزرگوار بود که متوجه شدیم، خانواده او نمی دانند او فرمانده لشکر است. او در خانواده و نزد دوستان خود را به عنوان یک بسیجی ساده معرفی کرده بود.

حیات

شنبه 2 خرداد 1394  11:04 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که از دانشگاه انگلستان فرار کرد

این شهید که از دانشجویان پیرو خط امام(ره) و ساکن شهر رشت بود در دوران جنگ تحمیلی برای دفاع از آرمان های امام(ره) و دفاع از ارزش های اسلامی از دانشگاه بیرمنگام انگلستان به میهن بازگشت



غرب و زندگی در غرب برای بسیاری  به شکل یک آرمان شهر دست نیافتی تجلی پیدا می کند و برای رسیدن به این آرمان شهر رویایی حاضرند هر خطری و هزینه ای را به جان بخرند تا به طور مثال نام یک تحصیل کرده غربی را در کارنامه زندگی خود ثبت کنند.زندگی و تحصیل در یک کشور اروپایی برای بعضی افراد به قدری اهمیت پیدا می کند که حاضرند تمام هویت و پیشنه خود را آنچنان برباد دهند که گویی هیچ نام و نشانی از خاک وطن در پشت سر این افراد وجود ندارد.

اما کسانی هم هستند که با پشت پا زدن به موقعیت های که  بسیاری آرزوی آن را دارند،  نشان دادند که هویت دین و شرف یک انسان را نمی توان با هیچ چیز عوض کرد.کسانی که حضور در کشورهای غربی و استفاده از رفاه برایشان یک سراب خنده دار و تمسخری کودکانه قلمداد می شد.کسانی که می توانستند با اندکی ترسو و بی هویت بودن از بهترین وسایل و امکانات زندگی استفاده کنند و کاملا بی تفاوت باشند نسبت به هم وطنانی که برای دفاع از خاک وطن هر روز جان می بازند و شهید می شوند اما زندگی با شرافت و با شجاعت تنها انتخابی بود که این افراد کردند.

شهید «سید مهدی سید جوادی» یکی از این دسته قهرمانانی است که ماجرای زندگی او برای بسیاری غیر قابل باور است. شهید «سید مهدی سید جوادی» که دانشجوی مهندسی الکترونیک از دانشگاه بیرمنگام انگلستان بود در سال 1340 در دزفول متولد شد. این شهید که از دانشجویان پیرو خط امام(ره) و ساکن شهر رشت بود در دوران جنگ تحمیلی برای دفاع از آرمان های امام(ره) و دفاع از ارزش های اسلامی از دانشگاه بیرمنگام انگلستان به میهن بازگشت و با حضور در جبهه های حق علیه باطل جان خود را در سن 27 سالگی در عملیات مرصاد، نثار اسلام و ایران کرد.

سید مهدی نماد یک اسطوره است، اسطوره ای که به همه ثابت کرد که می توان ثروت و رفاهی بالا داشت اما راه غرور و افتخار را انتخاب کرد. به طور قطع اگر می ماند و مهندسی خود را ادامه می داد در دنیای امروز زندگی راحتی داشت اما زندگی راحت به چه قیمتی، بودن در نقطه ای امن با چه هزینه ای، آبا باید نشست و از رفتن یکی یکی برادران خود را نگریست و چشم فرو بست. این عشق بود که راه را برای سلوک آنها هموارتر ساخت و بهترین فرصت ها را برایشان به وجود آورد و باعث شد که از خود و خویشتن فارغ شوند و به قرب الهی برسند.

من نمی دانم چرا امروزه اسمی از این اسطوره ها در میان نیست،چرا این قهرمانان از هر زمانی در زندگی ما خاموشند و سکوت اختیار کرده اند.مگر نه این است که خانواده های زیادی حاضرند تمام آنچه را دارند هزینه کنند تا مثلا فرزندشان در جایی قرار گیرد که سید مهدی قرار گرفت اما این سید مهدی بود که نشان داد با شرف بودن بهتر از ترسو و زبون بودن در این دنیاست.

کتابی که «به رنگ ایمان» نام دارد به افرادی توصیه می شود که این روزها تمام فکر و ذکرشان شده است "تحصیل در خارج" و برای اینکه بیشتر با این سراب آشنا شوند و مزه زندگی با غرور و افتخار را درک کنند باید حتما این کتاب را مطالعه کنند.

کتاب زندگی نامه شهید سید مهدی جوادی با عنوان «به رنگ ایمان» همزمان با برگزاری دوازدهمین جشنواره جهاد علمی بسیج دانشجویی گیلان رونمایی در 14 اسفند 93 رونمایی شد. در فراز کوتاهی از وصیت نامه این شهید امده است" برشما باد پیروی از خط ولایت فقیه! بر شما باد خود شناسی و سپس خود سازی! بر شما باد قرآن، قرآن قرآن! و مبادا دیگران در علم و عمل به آن برشماپیشی گیرند!"

منبع:پایگاه خبری شهدای ایران

شنبه 2 خرداد 1394  11:04 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از شهادت رزمنده فرانسوی در لشگر بدر

ژوان جوان فرانسوی اولین بار با خواندن سخنرانی های امام(ره) با اسلام آشنا می‌شود و به دنبال این دلدادگی به ایران مهاجرت می‌کند. 

 

 
روزی در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی های حضرت امام را با ترجمۀ فرانسوی، بین نمازگزاران پخش می کنند. ژوان گوشه خلوتی می یابد و شروع به خواندن می کند. بعد از مدتی با دانشجویان ایرانی صمیمی تر می شود و یکی از دوستانش به نام مسعود او را به مراسم دعای کمیل می برد.
 
از آنجایی که پدرش اهل مراکش است، عربی را خوب می داند. روزی دوستانش او را در حالی که دستانش را روی هم نگذاشته و با مهر نماز می خواند، می بینند و شیعه شدنش را جشن می گیرند. وقتی از او دلیل شیعه شدنش را سوال می کنند، می گوید: توسط دعای کمیل حضرت علی(ع). ابتدا تصمیم می گیرد، نام خود را علی بگذارد؛ اما مسعود از او می خواهد تا شیعه شدنش یک رازی باشد بین او و امیرالمومنین(ع).
 
از آن به بعد نامش را کمال می گذارد و برای برطرف شدن نگرانی مادرش از بابت دوستانی که دارد، او را به کانون می برد تا فضای آنجا را از نزدیک ببیند. کمال در آنجا به مطالعه کتب، به خصوص کتابهای شهید مطهری می پردازد.
 
مهاجرت به ایران
 
روزی به مسعود می گوید که تصمیم دارد درس خود را در دبیرستان رها کند، به ایران برود تا طلبه شود. سرانجام در مدرسه حجتیه قم پذیرفته می شود و شروع به تمرین زبان فارسی می کند. او کتاب چهل حدیث و مساله حجاب را نیز به فرانسه ترجمه می کند.
 
کمال از دوستانش می خواهد تا او را ابوحیدر خطاب کنند و می گوید: این همان رمز بین من و حضرت علی(ع) است. یک بار زمانی که هنوز درسش نیمه کاره است، تماس می گیرد و می گوید: زنی می خواهد با این مشخصات: طلبه، سیده، فرزند روحانی و خوشگل. ابتدا هرچه اصرار می کنند تا صبر کند و بعد از اتمام درسش اقدام کند، زیر بار نمی رود.
 
مسعود کتابی از امام را برایش می آورد و صفحه ای که امام به طلبه ها توصیه می فرمایند تا چند سال اول تحصیل وارد فضای خانوادگی نشوند را نشان او می دهد. کمال به سبب ارادتی که به ایشان دارد و معتقد است، فرامین ولی فقیه همان دستورات اهل بیت(ع) است، قبول می کند.
 
کمال در ایام عملیات مرصاد ۲۴ ساله است که وارد لشگر بدر می شود و بعد از یک هفته خبر شهادتش را می آورند.
 
یکی از دانشجویان مقیم فرانسه می گوید: اگر کمال شهید نمی شد، امروز با یک دانشمند روبرو بودیم. شاید با روژه گارودی دیگر. کمال عزیز! ریشه باورت در ضمیر ما تا همیشه سبز باد.

نگارنده : fatehan1 در 1393/3/10 10:22:12
شنبه 2 خرداد 1394  11:05 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عراقی‌ها قبل و بعد از فتح خرمشهر+عکس

سید‌صالح موسوی از رزمندگان خرمشهر گفت: نقش و تاثیر حضور دختران و زنان خرمشهری در دفاع از خونین شهر مؤثر و بی‌بدیل بود؛ به ‌گونه‌ای که علاوه بر امدادرسانی بعضا ما این دختران جوان را پای قبضه خمپاره‌اندازها می‌دیدیم.



به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، با تمام توان حمله کردند؛ برخی کشورهای غربی و عربی هم نیرو و تجهیزات برای‌شان فرستادند؛ در واقع د‌شمن با کمک مهندسان و کارشناسان نظامی شوروی و آمریکا استحکامات 20 ساله برای خرمشهر تدارک دیده بودند، وقتی فرماندهان ارتش و سپاه ‌محضر امام خمینی(ره) رفتند تا از سختی کار بگویند امام در جوابشان فرمودند: «تا توکلتان چقدر باشد».

نیروهای عراقی وقتی هم به خرمشهر آمده بودند روی دیوارهای شهر نوشته بودند: «آمده‌ایم تا بمانیم».

سربازان عراقی در مقابل یکی از منازل خرمشهر در زمان اشغال

 


عراقی‌ها ماندند اما این گونه؛ خبرنگاران در حال مصاحبه با اسرای عراقی‌. عکس از  مرتضی اکبری

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/7 11:19:46
شنبه 2 خرداد 1394  11:05 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت چمران از قتل عام وحشیانه مریوان به دست «کومله» و «چریک‌های فدایی خلق»

شهیدچمران روایت می‌کند: در تاریخ ۲۳ تیرماه ۵۸ مسلحین احزاب چپ وارد مریوان شدند و پاسداران را مجروح کردند و نیمی از آن‌ها را کشتند. یکی از مجروحان پاسدار را با موزائیک سر بریده بودند و پیکر او را روی سنگفرش‌ها و اطاق‌ها کشیده بودند.

 




مسأله کردستان به دلیل موقعیت استراتژیکش، برای ضدانقلاب اهمیت بسیاری داشت و حساب شده‌ترین برنامه کشورهای غربی علیه انقلاب به شمار می‌آمد که در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت. حرکت‌های دیگری از این دست در داخل کشور آغاز شد. در این میان عده‌ای به شورش و حرکت‌های تروریستی در استان‌های غربی کشور پرداختند. آن‌ها در ابتدا توانستند بخشی از مردم کشور را در مبارزه علیه نظام با خود همراه کنند اما به مرور پس از برملا شدن برخی از روحیات و رفتار آنان جمع زیادی از مردم از آنان فاصله گرفته و در ادامه حتی به مبارزه با آنان پرداختند. روزه‌خواری، شراب‌خواری، سوزاندن قرآن و... از سوی این گروهک‌ها بخشی از اقداماتی بود که موجب شگل‌گیری این اعتراضات مردمی شد.

شهرهای مناطق غرب و شمال غرب کشور باوجود اینکه در آن زمان ناامن بود اما با همراهی و مقاومت مردم منطقه به امنیت رسید. در ادامه یکی از وقایع تلخ مریوان از کتاب «اوج مظلومیت» که درمورد برخورد وحشیانه کومله و دموکرات با پاسداران است، تشریح می‌شود و روایت شهید چمران نیز از این واقعه می‌آید:

یکی از وقایع تلخ مریوان، فاجعه 23 تیر و کشتار وحشیانه پاسداران بومی در مریوان است که گروهک کومله و چریک‌های فدایی خلق عاملان این جنایت بودند. 25 پاسدار کرد در این جنایت به شهادت رسیدند.

زمینه‌های جریان مریوان به ماه‌های آخر قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برمی‌گردد زمانی که فئودال‌های منطقه مریوان به بهانه این که اصلاحات ارضی شاه را قبول ندارند، شروع به اعمال فشار به دهقانان محروم منطقه کردند و سعی داشتند در بسیاری از روستاها بهره‌های مالکانه 12 ساله را که به زعم آن‌ها عقب افتاده و دهقانان باید پرداخت می‌کردند به زور اسلحه بگیرند که در برخی موارد موفق به اخذ بخشی از آن‌ها شدند که همین امر نارضایتی شدیدی در میان مردم منطقه به وجود آورد. این مساله بعد از پیروزی انقلاب هم ادامه یافت افراد کومله هم که در شهر و یا بعضی روستاهای منطقه حضور داشتند از فرصت استفاده و سعی کردند دهقانان را در قالب اتحادیه‌ای به نام «یه‌کیه‌تی جوتیاران» متشکل کنند اما آنچه که کاملا واضح و مبرهن است این بود که برای کومله تنها مساله مبارزه با خوانین منطقه مطرح نبود بلکه این گروهک می‌خواست در ادامه آن خود را برای درگیری بانظام نوپای جمهوری اسلامی آماده کند.

بنابراین در اسفندماه سال 57 این اتحادیه با نام دیجوتیاران (حامی دهقانان) به وجود آمد و به تدریج در منطقه پاگرفت. از طرف دیگر در همان موقع افراد قیاده موقت در روستای دزلی مریوان پایگاه زده و به تحریک مفتی‌زاده به اتحادیه و همچنین روشنفکران کمونیستی که در شهر مریوان بودند فشار وارد می‌کردند همین امر جو ناآرامی را به وجود آورده بود. در بهار 58 کومله اتحادیه دهقانان را مسلح کرد و به صورت دسته پیشمرگان درآورد و در روستای خانقاه‌جوجو با فئودال‌ها درگیری مسلحانه به وجود آورد و چند نفر از آن‌ها را به قتل رساند. بعد از آن درجریان نورزو سنندج، کومله در منطقه مریوان شایع کرد که دولت فئودال‌های منطقه را مسلح کرده و از آن‌ها دفاع می‌کند این تبلیغات باعث به وجود آمدن جو بدبینی علیه دولت و به طور کلی نظام جمهوری اسلامی در مریوان شد.

اوایل تابستان 58 عده‌ای از افراد مسلمان که قبلا در مکتب قرآن مریوان فعالیت داشتند از جمله شهیدان «طرطوسی»، «دارا کهنه پوشی»، «محمدصالح رشیدی»، «حسین پیرخزرانی»، «حسین حیدری»، «رشید نادری»، «اقبال خضری»، «محمود ناهیدی»، «سید محمد کهنه‌پوشی» و... اقدام به تأسیس دفتر سپاه در مریوان کردند هرچند تعدادشان کم بود اما فعالیت‌شان از درجه بالایی برخوردار بود و در زمانی کوتاه عرصه را بر گروهک‌ها تنگ کردند به طوری که بلافاصله از طرف گروه‌های مخالف به خصوص کومله مورد حمله شدید تبلیغاتی قرار گرفتند تا جایی که کومله بعضی از افراد دفتر سپاه را متهم به دفاع از فئودال‌ها و ساواکی بودن کرد.

فاجعه 23 تیر 58 مریوان به روایت شهید چمران

مصطفی چمران به عنوان یکی از اعضای هیئت اعزامی به مریوان، واقعه 23 تیرماه را این چنین توصیف کرده است: در شهر مریوان 25 پاسدار کرد محلی زندگی می‌کردند که اهل مریوان بودند و در مریوان خانه داشتند و تنها گناه آن‌ها این بود که به انقلاب اسلامی ایران معتقد بودند و نمی‌خواستند از احزاب چپ متابعت کنند. در تاریخ 23 تیرماه 58 صدها نفر از مسلحین احزاب چپ وارد مریوان شدند و پاسداران را محاصره کردند و نیمی از آن‌ها را کشتند و بقیه را مجروح کردند. یکی از مجروحان پاسدار را با موزائیک سر بریده بودند و پیکر او را روی سنگفرش‌ها و اطاق‌ها کشیده بودند و نواری پهن از خون او همه جا را گلگون کرده بود آن‌ها دهان پاسداران را با نارنجک منفجر کرده و ریش‌های آن‌ها را سوزانده بودند.

احزاب چپ؛ وجود 25 نفر مسلح بومی مخالف را هم تحمل نکردند

در این صحنه جنایات نه ارتشی وجود داشت نه ژاندارمری و نه شهربانی ولی احزاب چپ نمی‌توانستند حتی وجود 25 نفر مسلح بومی کرد را که مخالف آن‌ها بودند تحمل کنند و این چنین وحشیانه آن‌ها را را قتل عام می‌کنند ولی پاسداران هنگامی فرامی‌رسند که کار از کار گذشته بود و لذا در پادگان ارتش در مریوان چهار کیلومتر خارج از شهر مستقر می‌شوند. احزاب چپ برای اعتراض به ورود پاسداران به پادگان مریوان، مردم شهر را به اردوگاهی در هشت کیلومتری خارج شهر می‌برند و زیر چادر جمع می‌کنند و جار و جنجالی به راه انداختند و چند هزار نفر از طرفداران آن‌ها از سنندج به سوی مریوان به حرکت در آمدند و می‌خواستند که زن و بچه‌ها را جلو انداخته به پادگان ارتش در مریوان حمله کنند و نیروهای زیادی از کردهای داخلی و خارجی همه نقاط مرتفع و پادگان رامحاصره کردند و پادگان به شدت متشنج شده بود.

مأموریت دولت به چمران برای حل مشکلات مریوان

دولت به من (مصطفی چمران) مأموریت داد که به مریوان بروم و قضیه را با صلح و صفا خاتمه دهم من هم همراه با سرتیپ فلاحی، فرمانده نیروی زمینی با یک باگرد وارد پادگان مریوان شدم در حالی که شهر در تصرف نیروهای چپی بود و محاصره دشمن هر لحظه تنگ‌تر می‌شد و تبلیغات و تشنجات بالا می‌گرفت و ما مدت 10 روز در مریوان ماندیم و با فعالیت شبانه‌روزی و جلسات متعدد طولانی با همه افراد بالاخره موفق شدیم که قضیه مریوان را با صلح و صفا حل کنیم. البته بزرگان شهر نظرات ما را می‌پذیرفتند ولی احزاب چپ به شدت توطئه می‌کردند که خونریزی به راه بیندازند و دامنه آشوب و اغتشاش بالا بگیرد.

تحصن 35 چریک فدایی خلق در مخالفت با عملکرد چمران

برنامه ما این بود که امنیت به منطقه بازگردد و حاکمیت دولت استقرار بیابد و مسلحی مزاحم دیگران نشود و هیچ حزبی امنیت شهر را به هم نزند حتی آن‌ها که کشته داده‌اند حق انتقام گیری ندارند و فقط دادستان انقلاب و یا دادگستری حق رسیدگی به اتهامات مجرمین را دارند پس مردم شهر نظرات ما را پذیرفتند زیرا خواهان آشوب و خون‌ریزی نبودند و نمی‌خواستند که جنگ در شهر آن‌ها باعث تخریب و قتل بی‌گناهان شود و لذا از مسلحین خواستند که شهر را ترک کنند و به حاکمیت دولت گردان گذارند و گروه گروه از زن‌ها و بچه‌ها از اردوگاه خارج شهر به خانه‌های خود بازگشتند و با سرور و شادمانی به کار و زندگی خود پرداختند ولی در همان روز حدود 35 نفر از چریک‌های فدایی خلق و احتمالا همراه با  احزاب دیگر در پشت ساختمان دژبان مریوان که تلفنخانه  هم بود تحصن کردند و با این توافق مخالفت کردند.

بدنش را با آتش سیگار سوزانده و سرش را با موزائیک جدا کردند

پاسداری که کومله سر او را با موزائیک برده بودند شهید «دارا کهنه پوشی» بود؛ همرزمانی که در رکاب او بوده‌اند در مورد نحوه شهادتش چنین نقل می‌کنند: در تمام مدتی که در محاصره بودیم دارا با روحیه عالی که داشت کمترین هراسی به دل راه نداد و با رشادتی غیرقابل وصف جنگید وقتی که فرمانده رشید و فداکار عبدالله طرطوسی به شهادت رسید دشمن توانست به داخل مقر نفوذ کند جنگ تن به تن آغاز شد دشمن با تمام توان تلاش کرد دارا را زنده دستگیر کند تا اینکه او به اسارت درآمد. گروهک بر اساس کینه بسیاری که از او داشتند تمام بدنش را با آتش سیگار سوزاندند و با سر نیزه زخم‌های متعددی به بدنش وارد کردند و در نهایت پس از شکنجه‌های وحشیانه سرش را با موزائیک بریدند و از تن جدا کردند.


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/7 9:13:15
شنبه 2 خرداد 1394  11:06 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جشن حنابندان قبل از عملیات

این جشن حنابندان که در این عکس می بینید، با جشن حنابندان‌هایی که امروز به بهانه‌هایی برگزار می‌شود، خیلی ‌متفاوت است. این دامادها هم با دامادهایی که همیشه دیدیمشان، فرق می‌کنند.

 

عکس منتشر شده روز قبل از آغاز عملیات است که رزمندگان جشن می گرفتند زیرا آن ها بر این باور بودند که شاید در این عملیات به دیدار معبود خود بروند.

 

این جشن حنابندان، با جشن حنابندان‌هایی که امروز به بهانه‌هایی برگزار می‌شود، خیلی ‌متفاوت است. این دامادها هم دامادهایی که ما همیشه دیدیمشان، فرق می‌کردند.

 در آنجا تازه دامادها، دست‌ و پاهایشان را به یاد سرخی خون یاران سیدالشهدا(ع) با حنا سرخ می‌کردند؛ برای آنها عملیات بزمی بود که به دیدار محبوب ختم می‌شد و شهادت همان سرور جاودانگی است؛‌ به همین دلیل هم شب‌های عملیات، شب حنابندان رزمندگان بود.

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/5 11:14:21
شنبه 2 خرداد 1394  11:07 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نماز جماعت در ۲ کیلومتری دشمن

این نماز در 2 کیلومتری دشمن و در اطراف ایستگاه حسینیه اقامه شد. بعد از ظهر همین روز دشمن حمله سنگینی کرد و تعدادی از نمازگزاران به شهادت رسیدند.


 صحنه‌های نبرد حق علیه باطل تداعی‌گر عاشوراست، همان روزی که امام حسین علیه‌السلام و یاران‌شان مقابل کسانی که دین مبین اسلام را وارونه نشان داده بودند، ایستادند.


اباصلت بیات از عکاسان دفاع مقدس اردیبهشت 1361 در منطقه جاده خرمشهر حضور یافت و تصاویری از این منطقه را در تاریخ ثبت کرد.

او درباره تصویری از نماز جماعت رزمندگان می‌گوید: 15 اردیبهشت 1361 بود؛ وقت اقامه نماز ظهر رسید. گروهی از رزمنده‌ها پشت خاکریز ماندند و گروهی دیگر نماز اقامه کردند.

این نماز در 2 کیلومتری دشمن و در اطراف ایستگاه حسینیه اقامه شد. تعدادی از نیروهای چریکی ارتش در این نماز جماعت هستند. بعد از ظهر همین روز دشمن حمله سنگینی کرد و تعدادی از نمازگزاران به شهادت رسیدند؛ در واقع این نماز آخرین نماز برخی از این نیروها بود. شهید «هادی نفری» آرپی‌جی زن گروه چریکی هم در این نماز بود که 17 اردیبهشت 61 شهید شد.

 

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1393/3/5 9:34:45
شنبه 2 خرداد 1394  11:08 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من متوسلیان می‌ایستم تا خرمشهر آزاد شود

برادرهای من هر کس که می‌خواهد از منطقه برود مختار است ولی من متوسلیان می‌ایستم تا خرمشهر آزاد شود، من با چه رویی می‌توانم بروم تهران و به مردم بگویم که خرمشهر را نگرفتیم و آمدیم.


در شرایطی که خرمشهر برای ایران و عراق به مثابه برگ برنده‌ای به حساب می‌آمد، اخبار دریافتی از اردوی نیروهای خودی چندان خوشایند و مطلوب نبود به همین جهت فرماندهان تیپ 27 از هر فرصتی برای ترغیب این نیروها جهت ادامه عملیات تا فتح خرمشهر استفاده می‌کردند.

باقر سیلواری سرپرست موقت گردان مسلم بن عقیل در این رابطه می‌گوید: «به توجه به فشارهایی که به بچه‌ها تحمیل شده بود، خیلی‌ها روحیات خودشان را از دست داده بودند. به طوری که به هیچ وجه راضی نمی‌‌شدند تا برای ادامه عملیات در تیپ باقی بمانند. تا اینکه روز بیست و پنجم اردیبهشت خبر آوردند که قرار است فرماندهان رده‌های بالا بیایند از جمله محسن رضایی فرمانده کل سپاه، صحبت کنند. چند ساعت بعد گفتند آقا محسن نمی‌آید و به جای او حاج داوود کریمی فرمانده سپاه منطقه 10 تهران سخنرانی می‌کند. نزدیکی‌های غروب خبر آوردند که حاج داوود هم نمی‌آید، حاج احمد متوسلیان فرمانده تیپ می‌خواهد با نیروها صحبت کند.

نماز مغرب و عشاء‌ را در محوطه بیرونی اردوگاه انرژی اتمی خوانیدم، بعد از نماز یک وانت تویوتا آوردند و حاجی که با عصا آمده بود از پشت آن رفت بالا تا برای نیروهای گردان مسلم‌بن عقیل سخنرانی کند. ایشان خیلی پرهیجان صحبت‌های خودش را شروع کرد و گفت: برادرهای من هر کس که می‌خواهد از منطقه برود مختار است ولی من متوسلیان می‌ایستم تا خرمشهر آزاد شود، من با چه رویی می‌توانم بروم تهران و به مردم بگویم که خرمشهر را نگرفتیم و آمدیم.

جواب مادران و پدران شهدا و جواب رفقای شهیدمان را چگونه می‌توانیم بدهیم، من به تهران بر نمی‌گردم تا اینکه خرمشهر را آزاد کنم.

ناگهان کل حاضرین در آن اردوگاه شعار دادند «حزب‌الله می‌جنگد، می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد» با این شعار همه بچه‌ها غیرتی شده‌ بودند حتی آنها که می‌خواستند برگردند گفتند ما می‌مانیم بعد هم حاجی را با آن وضع پای گچ گرفته‌اش سر دست گرفتند و چرخاندند، بعد از سخنرانی حاج احمد، حاج صادق آهنگران به جمع نیروها آمد و یک زیارت عاشورای با حال خواند بعد هم نوحه‌ای خواند با این سربند معروف «سرباز سر افراز من، از چنگ عدو خونین شهر، باید که رها سازم من».
فارس


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/3 9:35:53
شنبه 2 خرداد 1394  11:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پایان بی‌خبری خبرنگار و رزمنده خرمشهر بعد از ۳۲ سال

گروهبان قدرت‌الله بهاری فرمانده چریکی ارتش و اباصلت بیات عکاس دفاع مقدس که در عملیات آزادسازی خرمشهر با هم در منطقه بودند، بعد از ۳۲ سال بی‌خبری همدیگر را پیدا کردند.


جنگ، صحنه‌های ماندگاری داشت که بخش عظیمی از آن در خاطرات ماند و بخشی دیگر با دوربین‌های عکاسی برای همیشه در تاریخ دفاع مقدس ثبت شد. «اباصلت بیات» از جمله عکاسان بسیار فعال این عرصه بود که بیش از 5 هزار قطعه عکس از عملیات‌‌های دفاع مقدس و صحنه‌های ناب این دوران به ثبت رسانده است.

اباصلت بیات در دوران دفاع مقدس

یکی از صحنه‌هایی که این عکاس به تصویر کشده است، حضور رزمندگان در عملیات «الی بیت‌المقدس» بوده که گروهبان «قدرت‌الله بهاری» از محورهای این تصاویر است.

اباصلت بیات همزمان با سالروز آزادسازی خرمشهر در خرداد سال 92 طی مصاحبه‌ای با خبرگزاری فارس در وصف این رزمنده چریکی می‌گوید: گروهبان بهاری خیلی شجاع بود، کارهایی را که دیگران نمی‌توانستند انجام بدهند را انجام می‌داد. الان هم از او خبر ندارم که کجاست، نمی‌دانم شهید شده یا خیر.


نیروها در حال پانسمان جراحات گروهبان بهاری در جاده خرمشهر

از سویی دیگر سال‌ها بود که گروهبان بهاری به دنبال اباصلت بیات می‌گشت تا خالق اثر ماندگار خود در صحنه‌های نبرد آزادسازی خرمشهر را پیدا کند.


گروهبان بهاری و اباصلت بیات بعد از 32 سال

سرانجام در اردیبهشت سال 93 و طی برپایی نمایشگاه بین‌المللی کتاب، گروهبان بهاری به انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس مراجعه می‌کند و سراغ  اباصلت بیات را می‌گیرد و بالاخره بعد از 32 سال باری دیگر آزادسازی خرمشهر و بهترین خاطرات آن دوران برای فرمانده چریک ارتش و عکاس نبرد «الی بیت‌المقدس» در کنار هم تداعی می‌شود.


گروهبان بهاری و اباصلت بیات بعد از 32 سال

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/3 9:31:9
شنبه 2 خرداد 1394  11:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها