0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دیدگاه عراقی‌ها نسبت به سپاه بدر/ چرخ گوشتی‌ که آدم‌ها را چرخ می‌کرد/کمک مردم عراق به جبهه ایران

یکی از نیروهای سپاه بدر گفت: برخی از مردم که هدف صدام را می دانستند، هر کمکی که از دستشان برمی‌آمد، انجام می‌دادند. به خاطر دارم زنان شمال عراق طلاهای خودشان را برای کمک به جبهه ایران می‌فرستادند.



سال 1362 در ابتکاری از سوی شهید «اسماعیل دقایقی» تیپ «بدر» تشکیل شد و پس از گذشت دو سال، احزاب و گروه‌های عراقی علاقمند شدند به تیپ بدر بپیوندند و در آن تأثیرگذار باشند.

در سال‌های 1363- 1364 تیپ بدر به صورت یک تیپ سازمان یافته و منظم درآمد و وارد فاز عملیات نظامی شد. از سال 1364 این تیپ گسترش یافت. در این میان صدها تن از اسرای عراقی که در کمپ‌های نگهداری اسرا زندگی می‌کردند، به این نتیجه رسیدند که صدام آنها را به زور و با فریب به جبهه کشانده تا با ایرانی‌ها بجنگند، این دسته از اسیران ابراز علاقه کردند تا در نبرد حق و باطل در جبهه اسلام قرار گیرند و با ارتش رژیم بعث عراق بجنگند. مسئولان جمهوری اسلامی هم از این علاقمندی اسرا استقبال کردند و اسیران عراقی آزاده را به تیپ بدر ملحق کردند.




شهید اسماعیل دقایقی

این یک حرکت بی سابقه بود. پیش از این در دنیا دیده نشده که مجموعه‌ای که به عنوان اسیران جنگی نگهداری می‌شوند، داوطلبانه علیه ارتش کشورشان بجنگند لذا تیپ بدر با همکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مسئولیت جذب اسیران آزاده عراقی را بر عهده گرفت.

در اصل تیپ بدر از دو دسته تشکیل شد؛ یک دسته از مجاهدان عراقی که از جبهه صدام فرار کرده و به جبهه اسلام پناه آورده بودند؛ دسته دوم از اسیران عراقی آزاد شده که داوطلبانه خواهان شرکت در جبهه‌های جنگ بودند. مجاهدان عراقی همواره تحت تعقیب عوامل صدام قرار داشتند و اگر به چنگ صدام می‌افتادند، اعدام می‌شدند.


آیت‌الله شهید سید محمدباقر حکیم در جوار امام

«عبدالحمید عباسی» از نیروهای سپاه بدر در شمال غرب عراق است که در گفت‌ و گو با خبرگزاری فارس به دیدگاه مردم عراق نسبت به سپاه بدر قبل و بعد از سقوط رژیم بعث عراق، فعالیت‌های این سپاه، کمک‌های مردم در جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران و جنایت‌های صدام علیه مردم کشورش پرداخته است.

* وضعیت سپاه بدر قبل و بعد از سقوط صدام

سپاه بدر در ایران به دنیا آمد و بعد هم با دستور و حمایت آیت‌الله «سید محمد باقر حکیم» مبنی تشکیل یک نهاد نظامی در عراق سازمان یافت.

اگر بخواهیم درباره قبل از جریان تشکیل سپاه بدر و وضعیت مردم عراق توضیح بدهیم، مردم شمال عراق از جمله «کرکوک» به شدت با افکار صدام مخالف بودند. اینها مخالف جنگ عراق علیه ایران که هشت سال طول کشید، بودند و حتی از نظر مادی و معنوی به ایران کمک می‌کردند.

با توجه به اینکه سپاه بدر قبل از سقوط صدام تشکیل شد، مردم نگاه و ذهنیت خوبی از این سپاه نداشتند. حتی برخی می‌گفتند این سپاه حدود شرعی را هم رعایت نمی‌کند.

این بحث در مدرسه‌های ما هم مطرح می‌شد، به یاد دارم که در دوران نوجوانی‌ام معلم ما علیه سپاه بدر حرف‌ می‌زد و می‌گفت: «آنها حتی نمی‌دانند خواهر و مادر و ناموس و غیرت یعنی چه؟».

در واقع تبلیغات منفی علیه سپاه بدر در عراق زیاد بود اما کم‌کم با برخوردهایی که مردم با نیروهای سپاه بدر پیدا کردند، دیدند که این حرف‌ها صحت ندارد. دیدگاه منفی علیه سپاه بدر در بیشتر مردم تا زمان سقوط صدام ادامه داشت و بعد از سقوط صدام ذهنیت 95 درصد از مردم به ویژه شیعیان عراق نسبت به سپاه بدر تغییر کرد و آنها طرفدار این سپاه شدند.

این دیدگاه طوری تغییر کرد که حتی بنده وارد سپاه بدر شدم؛ در طول این‌ سال‌ها افرادی که در بدر دیدم مجاهدان فی‌سبیل‌الله هستند. یعنی حاضرند برای حفظ اسلام مقابل تمام دشمنان و کافران بایستند و حتی داخل آتش شوند.

* عمده فعالیت‌های سپاه بدر

با توجه به اینکه در حال حاضر تهاجم فرهنگی علیه اسلام بیشتر شده است، لذا باید ما هم با کارهای فرهنگی در مقابل این تهاجمات ایستادگی کنیم. در این راستا نیروهای سپاه بدر هم وارد عمل شده‌اند و کارهای متنوعی در حوزه‌های عقیدتی فرهنگی انجام می‌دهند.

اگر بخواهیم به نمونه‌ای از این مسائل بپردازیم، بحث مقابله با ترویج افکار ضد اسلام است. در بحث انقلاب اسلامی ایران، نهضت جهانی اسلام، ولایت فقیه کارهایی انجام می‌دهیم. برای نمونه با توجه به اینکه تبلیغات علیه امام خمینی (رضوان‌الله تعالی علیه) و انقلاب اسلامی ایران انجام می‌گرفت، برخی مردم ایشان را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند هدف از نهضت ایشان چه بوده است. لذا با همکاری دوستان در حال شناساندن انقلاب اسلامی ایران به مردم هستیم. البته در صورت نیاز به عنوان نیروهای رزمی هم به میدان می‌رویم.

* کمک‌های مردم عراق به جبهه‌های ایران

در جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران برخی از مردم می‌دانستند که هدف صدام و استکبار جهانی از بین بردن انقلاب اسلامی ایران بوده است. هر کمکی که از دستشان برمی‌آمد، انجام می‌دادند. به خاطر دارم زن‌های روستا و شهرهای شمال عراق طلاهای خودشان را برای کمک به جبهه به ایران می‌فرستادند. مردان عراقی هم دینارهای ارزشمند معادل 5 دلار آمریکایی در آن زمان را به ایران می‌فرستادند. بنده به یاد دارم که دایی‌ام آن موقع 20 دینار به ایران فرستاد.

علاوه بر این مردم عراق برای رزمندگان اسلام دعا می‌کردند؛ یادم است پدر بزرگ و مادربزرگ‌های ما با گریه برای رزمندگان اسلام دعا می‌کردند.

در رابطه با اعزام نیروها هم سربازهایی که به اجبار توسط صدام به جنگ رفته بودند، فرار می‌کردند و به رزمندگان اسلام می‌پیوستند یا اینکه به عنوان اسیر عراقی در جبهه حضور پیدا می‌کردند، مزار تعداد زیادی از این نیروها در گلزار شهدای قم است. رزمندگان عراقی در عملیات «مرصاد» هم حضور پیدا کردند و حدود 250 رزمنده عراقی در این عملیات به شهادت رسیدند.

* پیکر اسرای ایرانی که توسط صدامی‌ها به اروند ریخته شد

یادم است که در دوران جنگ گاهی گفته می‌شد اسرای ایرانی را از کرکوک عبور می‌دادند و به موصل و بغداد منتقل می‌کردند‌. در ضمن زندانی به نام «شعبه الخامسه» بود که برخی از اسرای ایرانی را به آنجا می‌بردند؛ کمتر کسی از این زندان جان سالم به در می‌برد؛ خوفناک بودن این زندان به گوش عموم مردم رسیده است طوری که وقتی مردم محلی می‌خواهند بچه‌هایشان را بترسانند از این زندان نام می‌برند.

در ضمن بعد از اینکه در سال 1369 اسرای ایرانی به کشور منتقل شدند، گروهی از اسرا توسط صدام نگه داشته شد که حدود 500 نفر بودند؛ بعثی‌ها پیکر این اسرا را 3 سال قبل از سقوط رژیم صدام داخل اروند ریختند؛ البته می‌گفتند که این اسرای ایرانی بیمار شدند اما به نظر می‌رسد که این اسرا توسط صدامی‌ها اعدام شده بودند این اسرای ایرانی اکثرا در «شعبه الخامسه» بودند.

* هر زندانی روزانه 3 لیوان آب

بنده بعد از سقوط رژیم صدام آن زندان را دیدم. با توجه به آثار و ابزار به جا مانده مشخص است که شرایط وحشتناکی در این زندان حاکم بود.

البته یکی از شیعیان ترکمان شمال عراق 10 سال در «شعبه الخامسه» زندانی بود؛ او تعریف می‌کرد که «زندانی‌ها را به صندلی آهنی متصل به برق می‌بستند کمتر کسی از روی این صندلی زنده بلند می‌شد. یک روز هم یکی از افسران بعثی از من سؤالی پرسید و جواب ندادم. او چنان با کفشی که در پا داشت، به دهانم زد که تمام دندان‌هایم ریخت». اکنون تمام دندان‌های این آقا مصنوعی است.

او در ادامه می‌گفت: «هر روز 3 لیوان آب می‌دادند. یک لیوان برای وضو، یک لیوان برای خوردن و یک لیوان برای طهارت. در یک اتاق 25 متری 30 نفر زندانی بودیم حتی نمی‌توانستیم بخوابیم». بی‌احترامی به این افراد طوری بود که این زندانی نمی‌توانست بیان کند.

* سادات جوانی که در حال چرخ شدن می‌خندید

یک از روحانیون که اکنون در شهر نجف اشرف تدریس می‌کند با آیت‌‌الله محمدباقر حکیم در یک زندان بود و اکنون مورد وثوق مراجع است تعریف می‌کرد: «یکی از ابزار کشتار و شکنجه روحی صدام، چرخ گوشت آدم بود؛ گروهی از ما را به محل چرخ گوشت بردند؛ یک جوانی را داخل چرخ گوشت انداختند؛ ما فکر کردیم می‌خواهند ما را هم در چرخ گوشت بیاندازند اما یک نفر پشت سرم بود، گفت: نه اینها می‌خواهند ما را بترسانند.

یکبار هم یکی از سادات را داخل چرخ گوشت انداختند؛ این جوان در ابتدا گریه می‌‌کرد، درد داشت.

گفتم: پسرم تو متدین هستی چرا گریه می‌کنی؟!

گفت: به فکر نامزدم هستم که چه بلایی سر او خواهد آمد. بعد از لحظاتی دیدم آن جوان دارد می‌خندد، پیش خود گفتم: حتماً از فشار درد دیوانه شده است.

به او گفتم: چرا می‌خندی؟

گفت: خدا شاهد است که امام حسین علیه‌السلام منتظر من است».

برخی دیگر از زندانیان می‌گفتند: بعثی‌ها از دو طرف دست افراد را می‌گرفتند آن قدر روی استخوان دست می‌زدند که می‌شکست.

* عزادارنی که اعدام می‌شدند

اکنون داریم می‌بینیم که به لطف خداوند مردم عراق و سایر ملل در روز عاشورا و اربعین حسینی مراسم عزاداری باشکوهی در کربلا برگزار می‌کنند. آن زمان صدامی‌ها مانع از زیارت امام حسین علیه‌السلام می‌شد به ویژه در روز عاشورا. اگر هم متوجه می‌شدند، زائران را اعدام می‌کردند.

همین بحث پیاده‌روی اربعین در دوره رژیم صدام هم بود؛ اما به صورت مخفیانه انجام می‌گرفت. اگر کسی را در این رابطه می‌گرفتند، اعدام می‌شد.

جنایت‌های رژیم بعث عراق بی‌شمار است؛ نمونه‌ای از آن در سال 1991 بود که نیروهای صدام بیش از 4 هزار نفر از کسانی که در انتفاضه ضد رژیم شرکت داشتند را در حرم امام حسین علیه‌السلام جمع کرد و تیرباران کردند. تا 6 ماه دیوارهای حرم امام حسین علیه‌السلام خون‌آلود بود؛ آثار گلوله‌ها هنوز هم روی دیوارهای سنگی حرم امام حسین علیه‌السلام دیده می‌شود.

از دیگر جنایت‌های رژیم بعث عراق این بود که سپهبد حسین کامل حسن المجید داماد صدام تا حرم امام حسین علیه‌السلام را به توپ بست. او در جمع شیعیان می‌گفت: «من هم حسین هستم این هم حسین است؛ هرکس با من است، بنشیند و هرکس با این حسین است بلند شود» سپس داماد صدام آنهایی که بلند می‌شدند را در لحظه می‌کشت.

* وحدت مسلمانان؛ عامل پیروزی اسلام در جهان

در حال حاضر که دنیا به دنبال راه نجات است، مسلمانان جهان باید به وحدت برسند. وقتی که رسانه‌های متعدد را رصد می‌کنیم می‌بینیم که دشمن از طریق تفرقه‌افکنی بین شیعه و سنی به نوعی می‌خواهد ملت‌ها را به جان هم بیاندازد باید ما هوشیار باشیم. هر چقدر وحدت بیشتری داشته باشیم زودتر به پیروزی اسلام در جهان خواهیم رسید تا پیروزی نهایی اسلام با ظهور حضرت مهدی علیه‌السلام.


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/27 10:14:18
شنبه 2 خرداد 1394  10:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شوخ طبعی های جبهه

 ظلمت نفسی + تف کن ، تف کن ، معده ات درد می گیره + سلمانی جبهه 

 

 

سلمانی جبهه

 

برای اصلاح موی سرم به سلمانی گردان رفتم. بالا خره نوبتم شد.آقا! چشمت روز بد نبیند ،با هر حرکت ماشین بی اختیار از جا کنده می شدم، از بس کثیف و کند شده بود. هر بار که تکان می خوردم …

 

هر بار که تکان می خوردم به آیینه نگاه می کردم و سلام می دادم. برادر سلمانی وقتی متوجه حرکت من شد پرسید " چه کار می کنی اخوی؟! "گفتم : "هیچی ، چه کار می خواستی بکنم؟" باخودت حرف می زنی؟"گفتم:"نه ، با پدرم حرف می زنم".با تعجب پرسید:"با پدرت؟" توضیح دادم : "بله ، شما هربار که ماشین را داخل موهایم می کنی چنان آن ها را می کشی که که پدرم جلو چشمم می آید و من به احترام بزرگ تر بودن ایشان سلام می دهم!"

 

تف کن ، تف کن ، معده ات درد می گیره

 

آتش بازی دشمن که تمام شدو گرد و غبار ها فرو نشست ، طبق معمول بلند شدیم  ببینیم تیر و تر کش دشمن دامن کدام نازنین را گرفته . از هر طرف ،صدای آه و ناله و فریاد کمک کمک بجه ها بلند بود و امداد گران دنبال برادرانی بودند که حالشان وخیم تر است . بین کسانی که مجروح شده بودند چشممان افتاد به …

 

چشممان افتاد به یکی از بچه های گروهان که وقتی سرپا و سر کیف بود،شمر هم جلودارش نبود؛ از همان ها که اگر بگویی "زلزله" بیراه نگفته ای . جاب این که هیچ کس باورش نمی شد که او هم روزی زخمی بشود و تیر و ترکش به بدنش کارگر بیفتد . توی همان وضعیت که همه نگران بودند،یکی از هم تیپ های خودش سر به سرش می گذاشت که:"چی شده؟ چی خوردی؟ کجات خورده؟" او که لابد می دانست می خواهد اذیتش کند چیزی نمی گفت.اما وقتی دید دست بردارنیست،با تبسم معنی داری گفت "ترکش خوردم".

 

حالا این دوستمان هی می زد به پشتش که:" تف کن، تف کن، معده ات درد می گیره ".

 

 

ظلمت نفسی ، ظلمت نفسی

 

مسئول تدارکات بود؛منتها از آن تدارکاتی هایی که همه ی گروهان می گفتند ما بچه هایمان هم با او خوب نمی شوند.خیلی اهل حساب و کتاب و درست و دقیق ؛ از اون زرنگ هایی که پشه را روی هوا نعل می کنند. خودش تعریف می کرد و می گفت:…

 

خودش تعریف می کرد و می گفت: " از همه جا بی خبر داشتم می رفتم گردان برای جلسه، که دیدم از آن پایین، توی رودخانه پشت چادر صدای ناله و ندبه می آید. حالا نگو بچه ها مرا دیده اند و عمدا صدایشان را بلند کرده اند که توجه مرا جلب کنند. خوب گوش کردم.چند نفربا تضرع تمام داشتند ظاهرا با خدای خودشان رازو نیاز می کردند:ظلمت … ن …. فسی ، ظلمت … ن …فسی. اما چرا این موقع روز !؟

 

پاورچین پاورچین رفتم نزدیک. آقا چشمت روز بد نبیند؛ چه دعایی ، چه شوری ، چه حالی.

 

تنقلات را ریخته بودند وسط ؛ می خوردند و می خندیدند و " ظلمت نفسی " می گفتند "

منبع:ندای یک بسیجی عاشق


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/26 11:15:55
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت شهادت نو عروسی که دست از امام و انقلاب بر نداشت ...

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، دشمنان کشورمان همواره از روش‌های مختلف برای براندازی و ایجاد آشوب و ناامنی درون شهرها استفاده می‌کردن. یکی از این روش‌ها ترور شخصیت‌های تاثیر‌گذار انقلاب توسط منافقین بود.
 
 
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران،این گروهک با شناسایی و زیر نظر گرفتن خانواده‌های انقلابی و ارسال نامه‌های تهدیدآمیز به درب منزل، از چهره‌های انقلابی می‌خواستند از فعالیت‌های خود در راستای پاسداری از انقلاب اسلامی دست بکشند،در غیر این صورت کشته شده و خانه‌شان به آتش کشیده خواهد شد. یکی از قربانیان ترور، شهیده «منیره سیف» نام دارد. او اول مهرماه سال 1338 در شهرستان «نهاوند»همدان متولد شد.
 
پس از پیروزی انقلاب اسلامی گروهی به جذب دختران انقلابی و آنهایی که برای به ثمر نشستن انقلاب فعالیتی انجام داده بودند پرداخت.از آن‌جایی که فعالیت‌های این گروه در راستای حمایت از امام خمینی (ره) و انجام فعالیت‌های عبادی و سیاسی بود،منافقین تاب تحمل حضور او را در این گروه نداشتند.برای همین منافقین کوردل با ارسال چند نامه تهدید به ترور کرده بودند و به او گفته بودند که «دست از حمایت امام و انقلاب بردار، و گرنه تو را ترور می‌کنیم.» که او توجه‌ای به نامه‌های تهدیدآمیز آن‌ها نکرد.
 
«حاج ابراهیم سیف» که خود یکی از رزمندگان افتخارآفرین هشت سال دفاع مقدس است، نحوه شهادت دخترش را این گونه روایت کرده است: «منیره، دختر نوعروسم که فقط 17 سال سن داشت، عاشق ولایت و حضرت امام خمینی (ره) بود و برای پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام به ایران در روزهای قبل از انقلاب، روزه و خیرات نذر کرده بود و با پیروزی انقلاب، جذب کارهای فرهنگی، تربیتی و قرآنی در بسیج شد. منافقین کوردل او را به خاطر عقیده‌اش و حمایت از امام و انقلاب توسط آن‌ها با نارنجک ترور کردند.»
 
شهید منیره سیف، شب 12 شهریور ماه سال1360 در حالی که پدر و برادرش همراه یکدیگر در جبهه غرب مشغول مبارزه با دشمن بودند بر اثر پرتاب نارنجک به داخل حیاط منزلشان به شهادت رسید.
 
چگونگی لحظه شهادت:
 
«هنگامی که منافقین از حضور نداشتن مردی در منزل این شهید اطمینان پیدا می‌کنند،به درب منزل آنها می‌روند و پس از در زدن و باز شدن آن توسط این شهید، نارنجکی را به داخل حیاط پرت می‌کنند.شهید منیره سیف در پی این اقدام منافقین برای اینکه به دیگر اعضای خانواده که در منزل هستند آسیبی نرسد، با فداکاری خودش را روی نارنک می‌اندازد و پس از انفجار آن به فیض شهادت نائل می‌آید.»
 
 
 
 
 
 

نگارنده : fatehan1 در 1393/3/26 8:50:11
شنبه 2 خرداد 1394  10:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هلی‌کوپتری که چمران را به پاوه آورد...

نمی‌دانستیم چه کسی دارد می‌آید، اما بچه‌ها به محض دیدن هلی‌کوپتر از شادی سر از پا نمی‌شناختند.



اکران فیلم سینمای "چ"، بهانه‌ای بود تا به واکاوی برخی خاطرات افراد حاضر در پاوه آن زمان بپردازیم. یکی از این رزمندگان، «سردار جعفر جهروتی‌زاده» است. از وی تاکنون چندین کتاب خاطرات منتشر شده و عناوینی نیز در دست انتشار دارد. دیده‌ها و شنیده‌های او از پاوه سال 58 بخش‌ چهارم کتاب منتشر نشده اوست. آنچه در ادامه می‌آید، مروری بر این بخش از کتاب است که برای نخستین‌بار توسط خبرگزاری فارس در دو قسمت منتشر می‌شود. «بخش نخست» این خاطرات را در ادامه می‌خوانید.





*انتخاب نان خشک!

اواخر تیرماه 58 بود که وارد کرمانشاه شدم، یک راست رفتم ساختمان اعزام نیرو. حاج اکبر غم‌خوار، مسئول آن‌جا بود. تدارکات و اقلام مورد نیاز بچه‌ها از همین مقر به شهرهای اطراف فرستاده می‌شد. به خاطر کمین دشمن در همه‌ی راه‌های زمینی امکان رساندن آذوقه به صورت مرتب به بچه‌ها وجود نداشت. همیشه مایحتاج 2، 3 ماه نیروها را با هلی‌کوپتر منتقل می‌کردند. یک‌بار پیش حاج اکبر غم‌خوار رفتم تا نمونه نان خشکی را که برای بچه‌ها انتخاب کرده بودند، نشانم بدهد (نان خشک انتخاب کرده بودند چون ماندگاریش بیش‌تر بود و نگهدارش اش هم خیلی آسان‌تر). چند روزی آن‌جا ماندم و استراحت کردم. اوایل مرداد مجوز سوارشدن به هلی‌کوپتر 214 را گرفتم که آذوقه برای بچه‌ها می‌برد. خداحافظی کردم، برگه را به خلبان نشان دادم و سوار شدم. به غیر از من دو نفر دیگر هم از برادران کرمانشاهی که نمی‌شناختم‌شان بودند. مسیر هوایی کرمانشاه به پاوه در شرایط عادی، کم‌تر از یک ساعت بود؛ اما چون درگیری‌ها در پاوه شدت گرفته بود و ضد انقلاب در هر جایی که توانسته بود کمین کرده بود، این مسیر را در بیش‌تر از یک ساعت و نیم طی کردیم.

پاوه در محاصره‌ ارتفاعاتی پوشیده از درخت قرار گرفته بود، و زیر این پوشش نیروهای ضد انقلاب پنهان شده بودند. بخاطر همین باید در ارتفاع کم پرواز می‌کردیم و نمی‌توانستیم از بالای آن تپه‌ها بگذریم. باید طوری پرواز می‌کردیم که در تیررس‌شان نباشیم، گاهی اوج می‌گرفتیم و گاهی پایین می‌آمدیم. خلبان سعی می‌کرد تا جلوی اصابت گلوله‌های گاه و بی‌گاه را به بدنه‌ هلی‌کوپتر بگیرد. به خاطر همین هم مدام تغییر موقعیت می‌داد. هرطور بود این مسیر را طی کردیم. بعدها وقتی که در پاوه شاهد فرود آمدن هلی‌کوپترها بودم، با خودم فکر می‌کردم اگر خدا محافظ این خلبان‌های شجاع نبود و اگر علاقه و دل سپردگی آن‌ها به امام و ولایت نبود، این پروازها و رفت و آمدها، بدون هیچ حادثه، غیرممکن بود.

*بهداری امن‌ترین نقطه پاوه

هلی‌کوپترها در محوطه‌ای در پشت بهداری به زمین می‌نشستند و بار خود را خالی می‌کردند. ولی از هر طرفی به سمت‌شان تیراندازی می‌شد. حتی نمی‌توانستند درست روی زمین بنشیند. در یک فاصله‌ای از زمین می‌ایستادند، تا بچه‌ها بارشان را بدون هل‌دادن خالی کنند و بلافاصله اوج می‌گرفتند. بعدها وجود هلی‌کوپترهای کبری وضعیت بهتری را به وجود آوردند، چون به محض اینکه از جایی به طرفشان تیراندازی می‌شد، بلند می‌شدند و با راکت و کالیبر موضعی را که به سمت‌شان گلوله می‌ریخت، می‌زدند. با این وجود در پاوه هیچ‌جایی بهتر و امنت‌تر از فضای مسطح و بزرگ بهداری وجود نداشت، که دار و درخت هم نداشت. همین موقعیت آنجا را تبدیل کرده بود به پایگاه پشتیبانی و تدارکات شهر.

پاوه شهر کوچکی بود با مردمی مستضعف. مهم‌ترین پایگاه ما تپه‌ای بود در حاشیه‌ شهر (که امروز به خاطر گسترش پاوه، داخل شهر است). وقتی درگیری‌ها شروع شد، بعضی از مردم از شهر خارج شدند و در زیر درخت‌های اطراف پناه گرفتند، بعضی هم کوچ کردند به کرمانشاه و آن‌ها را در منطقه‌ طاق‌بستان اسکان دادند. بقیه هم در شهر ماندند و این جای امید برای ما داشت که حداقل مطمئن می‌شدیم خانه‌هایی که صاحب‌خانه در آن هست، پناهگاه و پایگاه نفوذ ضد انقلاب نمی‌شود.

* حمله ضد انقلاب به مردم به جرم ماندن در شهر

ضد انقلاب که از سمت نوسود بانیروهایش به سمت پاوه آمده بود، در اولین اقدام خود جاده‌ پاوه را بست و از همان طرف به بچه‌ها فشار می‌آورد. مدام در دهانه‌ شهر با بچه‌ها درگیر می‌شد. یک شب در ورودی شهر درگیری شدیدی اتفاق افتاد. ضد انقلاب تمام قوایش را گذاشته بود تا از آن سمت به داخل شهر نفوذ کند. نیروهای ما که تعدادمان در آن محل از ده نفر تجاوز نمی‌کرد در دو، سه ساختمان پناه گرفته بودند. از سوراخ‌هایی که داخل دیوار درست کرده بودیم، بیرون را می‌پاییدیم. مهمات کم داشتیم و تا دشمن را نمی‌دیدیدم تیراندازی نمی‌کردیم. فاصله‌شان با ما آنقدر کم بود که از آرپی‌جی هم نمی‌شد استفاده کرد. آن‌ها در سه یا چهار متری ما بودند و ما صدای صحبت‌هایشان را هم می‌شنیدیم. به هر سختی بود مقابل‌شان مقاومت کردیم تا توانستیم وادارشان کنیم عقب‌تر بروند. به محض اینکه کمی عقب نشستند ما جلو رفتیم. این عقب‌رفتن، آن ها را در دره سرازیر کرد و ما مسلط به موقعیت‌شان شدیم. دیگر از ورودی شهر، دورشان کرده بودیم و خطر ورودشان و سقوط شهر موقتاً از بین رفته بود.

دشمن وقتی نتوانست کار خود را از آن طرف پیش ببرد، آرام آرام شروع کرد به محاصره‌ شهر. هر روز دامنه‌ تیراندازی به داخل شهر بیش‌تر می‌شد. از جاهایی که تیراندازی می‌کردند، می‌فهمیدیم حلقه‌ محاصره به کجا کشیده شده. با اینکه مهمات کافی نداشتیم، اما با تمام قوا از شهر حفاظت می‌کردیم. چندبار توانسته بودند دور از چشم ما وارد شهر شوند و به زن‌ها و بچه‌ها هم حمله کرده بودند؛ به اهالی شهر پاوه، به جرم اینکه می‌خواستند در شهرشان بمانند. مقابل آن‌ همه امکانات و نفرات که ضدانقلاب در اختیار داشت، ما امکانات قابل توجهی نداشتیم. اوضاع هر روز بدتر می‌شد و حلقه‌ محاصره که دیگر تقریباً کامل شده بود، تنگ‌تر. مدام درخواست کمک می‌کردیم ولی خبری نبود.

*با اولین هلی‌کوپتر چمران آمد

بعد از آن همه درخواست کمک و بعد از گذشت تقریباً سه هفته، اولین هلی‌کوپتری که در هوا ظاهر شد، همان بود که چمران را با خود آورده بود. البته نمی‌دانستیم چه کسی دارد می‌آید، اما بچه‌ها به محض دیدن هلی‌کوپتر از شادی سر از پا نمی‌شناختند. واقعاً یک تقویت روحیه بود. همان‌طور که ایستاده بودیم و منتظر فرود هلی‌کوپتر بودیم، جرقه‌هایی بر بدنه‌اش می‌دیدیم که به خاطر اصابت گلوله بود. چمران به همراه تیمسار فلاحی و دو نفر از برادران پاسدار پیاده شدند. اما هلی‌کوپتر با آنکه صدمه دیده بود، نتوانست قدری بنشیند و مشکل را بررسی کند. ناگزیر بود خیلی زود از آن‌جا دور شود. آنقدر سریع بلند شد که حتی فرصت بستن در را هم پیدا نکرد.

تا قبل از ورود چمران، مسئولیت و هدایت متمرکزی در آن‌جا وجود نداشت. در مقابل نیروی دو- سه ‌هزار نفری ضد انقلاب با آن‌ همه امکانات و تسلیحاتی که از سوی عراق و کشورهای معاند دیگر به سوی آنها سرازیر شده بود، تعداد صد و 70-80 نفری بچه‌ها که بیش‌ترشان هم از همان اهالی پاوه و پیش‌مرگ‌ها بودند چیزی به شمار نمی‌رفت.

به سمت بهداری مدام تیراندازی می‌شد، از این رو باید دائماً در سنگرها باقی می‌ماندیم. هفت یا هشت نفری بیش‌تر در بهداری مستقر نبودیم و در ساختمان پناه گرفته بودیم. گونی در اختیار نداشتیم تا سنگر درست کنیم؛ برای همین روی بعضی‌ دیوارها سوراخ‌هایی به بیرون درست کرده بودیم و از آن‌جا به سمت دشمن تیراندازی می‌کردیم. خوشبختانه در آن مقطع از درگیری هنوز دشمن از خمپاره و آتش توپخانه استفاده نمی‌کرد و این برای ما که در ساختمان‌ها پناه گرفته بودیم، جای شکر داشت. البته ما هم با این که آرپی‌جی داشتیم نمی‌توانستیم در داخل ساختمان از آن استفاده کنیم. آتش عقبه‌اش بچه‌ها را می‌سوزاند.

*آرایش نیروها به سبک جنگ‌های نامنظم

محاصره‌ شهر هر لحظه تنگ‌تر می‌شد، و شدت آتش دشمن بیش‌تر. چمران مرتب با کرمانشاه تماس می‌گرفت و درخواست مهمات و نیروی کمکی می‌کرد. می‌خواست، تا ارتش با مداخله‌ خود نیروهای سپاه را حمایت کند. با وجود چنین مشکلاتی بچه‌ها روحیه‌ خوبی داشتند و با ورود شهید چمران به پاوه روحیه‌شان چند برابر هم شد. ایشان با درایت خاص خود، بچه‌ها را سازماندهی کردند که با همان عده‌ کم همه‌ نقاط حساس را تحت کنترل داشتیم. بچه‌ها هم که با پیش‌مرگ‌های کرد حسابی هماهنگ شده بودند، سعی می‌کردند با فرماندهی چمران، جلوی سقوط شهر را بگیرند. چمران به خاطر تعداد کم نیروها می‌دانست شیوه‌ جنگ‌های منظم در این شرایط کاری از پیش نخواهد برد. او که در تدبیر جنگ‌های پارتیزانی بی‌نظیر بود، ما را هم به همان روش جنگ‌های نامنظم آرایش داد. یعنی در نقاط حساس تعدادی از نیروها را مستقر می‌کرد و بقیه در سطح شهر مدام در تردد به سر می‌بردند. هر وقت جایی اتفاقی می‌افتاد که نیاز به نیروی بیش‌تر بود، به آن سمت می‌رفتیم. خودش هم در فاصله‌ این نقاط گشت می‌زد و مواظب اوضاع بود. ضد انقلاب بیشتر، شب‌ها، با بچه‌ها درگیر می‌شد. سعی می‌کرد از تاریکی برای نفوذ به داخل شهر استفاده کند. به جرأت می‌توانم بگویم اگر در ان محاصره‌ طاقت‌فرسا، چمران تعداد اندک ما را، اینقدر دقیق در شهر تقسیم نمی‌کرد، با وجود دشمنی با آن عقبه‌ قوی و امکانات زیاد، احتمال سقوط پاوه خیلی بیش‌تر می‌شد.

*انتقال پیاده مجروحین!

مجروحین را نه می‌توانستیم در پایگاه‌ها نگه‌داریم و نه در بهداری. چاره‌ای نداشتیم جز این که پیاده آن‌ها را به بیمارستان منتقل کنیم. با آن که فاصله‌ کم و بیش‌زیادی را باید راه می‌رفتیم، اما به هر حال امنیتش از رفت و آمد با ماشین بیش‌تر بود. بیمارستان یکی از مناطقی بود که دشمن برای تصرف آن اصرار زیادی داشت، چون از لحاظ جغرافیایی در حاشیه‌ شهر و روی یک بلندی قرار گرفته بود. طوری که اگر در محوطه‌ آن می‌ایستادی، شهر را می‌توانستی به کلی زیر نظر بگیری. ما هم از همین خصوصیت استفاده و چند نفر را در همان محوطه مسئول حفاظت از منطقه کرده بودیم. ضد انقلاب از همان جبهه‌ بیمارستان حرکت و 48 مجروح بستری و کادر بیمارستان را مورد محاصره‌ خودش قرار داد. به غیر از نیروهای حفاظتی، بقیه‌ کادر بیمارستان هم مسلح بودند و در کنار رسیدگی به مجروحین، با دشمن هم مبارزه می‌کردند. محاصره یک هفته طول کشید.

قبل از اشغال بیمارستان فقط «شهید باباخواست» و یک خانم پرستار، از کادر در بیمارستان باقی مانده بودند. آن‌ها به تنهایی، هم به بچه‌های مجروح رسیدگی می‌کردند و هم اگر لازم می‌شد، تیراندازی می‌کردند. محاصره هر لحظه تنگ‌تر می‌شد و ما نمی‌توانستیم هیچ کاری برای آن‌ها انجام بدهیم. وقتی دشمن حمله‌ مستقیمش را به بیمارستان شروع کرد، «شهید باباخواست» از آن خانم خواست تا فرار کند و خود را به نیروهای خودی برساند. او هم یک سلاح با یک گلوله برداشت و راه افتاد. گلوله را هم برای خودش گذاشته بود تا اگر موفق به فرار نشد، اجازه ندهد دست کثیف دشمن به او برسد، بحمدلله او سالم به نیروهای خودی رسید.

*جنایات ضدانقلاب

در بیمارستان، یکی، دو مجروح کم سن و سال هم بود که از بچه‌های اعزامی بودند. «شهید باباخواست» از ضد انقلاب می‌خواست تا با آن‌ها کاری نداشته باشند. آن‌ها هم با کمال شقاوت و بی‌رحمی با آن دو نوجوان مجروح برخورد کردند و حتی می‌دانم سر یکی‌شان را هم بریده بودند.

ضد انقلاب یکی از وحشتناک‌ترین جنایات خود را در بیمارستان پاوه خلق کرد. 48 مجروح آنجا بستری بودند که بیشترشان نمی‌توانستند از جا بلند شوند، چه رسد به آن که از خود دفاع کنند. دشمن، وحشیانه مجروحین را جلوی چشم‌های ما روی زمین می‌کشیدند و از ساختمان بیرون آوردند، بعد همگی را به رگبار بستند و در حالی که هنوز زنده بودند، سرهای بعضی‌شان را از بدن جدا و تا توانستد بی‌رحمانه و به بدترین وضع، شکنجه‌شان کرده بودند.

دشمن مجهّز به انواع سلاح‌ها که پیروزی‌اش را قطعی می‌دید، از هیچ عملی برای تضعیف روحیه‌ بچه‌ها فروگذار نمی‌کرد و ضربه‌ نهایی‌اش را با جنایت بیمارستان به بچه‌ها وارد کرد.

فارس


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/25 11:58:51
شنبه 2 خرداد 1394  10:37 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نذر شهید شمالی برای پیروزی در عملیات بیت المقدس 7 +عکس

اگر در این عملیات به شهادت هم رسیدیم باز پیروزیم و اما اگر به شهادت رسیدم مرا در کنار قبر مادر دفن نمائید ،انشاءالله همه ی ما با پیروزی به آغوش خانواده مان بر میگردیم و این را می نویسم که ....
 
 

 لشکرعرشی 25 کربلا صفحه ای از تاریخ ازیاد نرفتی این کشور است که دلاورمردانش بخشی ازتاریخ عظیم وتمام نشدنی دفاع هشت ساله ی این کشوررا رقم زده اند،جوانان ،نوجوانان و پیرمردانی که تاریخ ،حسرت صلابت واخلاص شان را می خورد و تکرارشان بعید به نظر می رسد، مردان مردی که به لذتهای حلال این دنیائی پشت پا زدند وآسمانی شدند. در ادامه زندگینامه فرازهائی از وصیتنامه  شهید ایرج عبدی  در سالروز شهادتش، تقدیم مخاطبان گرامی می شود:

سرآغاز تا پرواز

شهید ایرج عبدی در سحرگاه سوم خرداد سال 1339 در روستای سلیاکتی از توابع شهرستان نور چشم به جهان گشود و در مادری پاکدامن و قهرمان پرور به نام بانو سلطان فلاح رشد و پرورش یافت.شهید ایرج عبدی با شروع کارزار جنگ همانند دیگر دلاوران عرصه پیکار برای حفظ اسلام به جبهه رفت و سرانجام در تاریخ بیست و سوم خرداد 67 همزمان با عملیات بیت المقدس 7 درحالی که فرماندهی یکی از گروهانهای محور را برعهده داشت به آرزویش رسید و آسمانی شدو درگلزار شهدای ناتل به خاک سپرده شد.




شهید ایرج عبدی در آخرین روزهای عمر خود و درست 2 روز مانده به شهادتش درعملیات بیت المقدس 7 مطالبی را نوشته که در ادامه می آید:

نذر شهید برای پیروزی رزمندگان در عملیات

امروز 21/3/67 در قرارگاه تیپ می باشیم و تمامی برادران نور که با ما هستند همگی سالم هستند ،جز آقایان مهدی عبدی و محمد رستمی و محمد مشایخ که با ما نیامده اند علت را خودشان می دانند. ماهم انشاءالله همگی برای عملیات آماده می شویم که به امید خدا امشب یا فرداشب عملیات را شروع می کنیم و قرار است که خط شکن باشیم از خداوند تبارک وتعالی می خواهیم که در این عملیات ما را پیروز گرداند تا دل امام و مستضعفین شاد و خانواده معظم شهدا هم خوشحال شوند ،اگر در این عملیات به شهادت هم رسیدیم باز پیروزیم و اما اگر به شهادت رسیدم مرا در کنار قبر مادر دفن نمائید ،انشاءالله همه ی ما با پیروزی به آغوش خانواده مان بر میگردیم و این را می نویسم که یادم باشد ،500 صلوات صبح پیروزی باید بفرستم و 500 صلوات انشاءالله زمانیکه از خط برگشتم بفرستم.

خدا ترا به حق محمد وآل محمد تمامی رزمندگان اسلام را با پیروزی نهائی و صحیح و سالم به وطنشان برگردان ،خدایا ما را در این حمله پیروز بگردان.

آمین یارب العالمین.


نذر شهید شمالی برای پیروزی در عملیات بیت المقدس 7 +عکس

دستنوشته شهید 2 روز قبل از شهادت

شهید ایرج عبدی در شب اول عملیات بیت المقدس 7 به آسمانها پرکشید و شاید نذرش برای پیروزی در این عملیات برآورده نشده باشد ،اما هرکس به سهم خود می تواند نذر این شهید را برآورده کند و 500 صلوات برای پیروزی  بفرستد تا نگاه و نظر شهید را به خود جلب کند ، واین بهانه ی خوبی است برای جلب رضایت و توجه خاصه این شهید نسبت به ما که براستی رضایت خداوند حکیم را نیز در بر دارد.

فراز هائی از وصیت شهید ایرج عبدی

آن چیزی که ما را به جبهه رفتن وادار نموده مسأله اسلام است.ما که ادعا داریم مسلمانیم وشیعه،پس چرا از اسلام دفاع نکنیم،ما دفاع می کنیم وکشته می شویم تا اسلام پیروز شود.

پیامی که من برای امت دارم این است که نگذارید انقلاب اسلامی که با خون هزاران جوان این مرز وبوم بدست ما رسیده به آسانی از دست برود که دیگر بدست آوردن آن مشکل است.اگر کمبودی در جامعه می بینید،اگر خدای ناکرده مسئولی خلاف کند،از اسلام بدبین نشوید.

پدرم! خوشحالم که فرزندشما هستم وخوشحال باشید که فرزندانت این گونه سعی دارند در راه اسلام خدمت کنند.

همسرم!شاید زندگی ام فقیرانه بوده ولی بدان که دنیا همیشه برای عد ه ای این چنین بوده.همسرم!تنها خواهشی که از شما دارم این است که در هر کجا هستی فرزندانم را خوب تربیت کن ودر هرکجا اسلام نیاز به نیروی انسانی داشت،آنها را به جبهه بفرست وبگذار تا در راه اسلام شهید شوند ویا پیروز گردند.همسرم!اگر شما وفرزندانم برای اسلام آواره شدید،ناراحت نباشید.


منبع:شهدای ایران

نگارنده : fatehan1 در 1393/3/25 11:8:11
 
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:38 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کلاه نیم سوخته‌ای که پس از 32 سال نشانه یک شهید شد

وقتی شهید «عبدالحسین نوروزی» در عملیات بیت‌المقدس مفقود می‌شود هیچ اثری جز یک کلاه نیم سوخته از او باقی نمی‌ماند. این کلاه 32 سال نزد یکی از همرزمانش «مصطفی آهوزاده» می‌ماند تا در آستانه سالگرد شهادتش به خانواده‌اش تقدیم می‌گردد. 

  وقتی شهید «عبدالحسین نوروزی» در عملیات بیت المقدس مفقود می شود هیچ اثری جز یک کلاه نیم سوخته از او باقی نمی ماند این کلاه 32 سال نزد یکی از همرزمانش «مصطفی آهو زاده» می‌ماند تا در آستانه سالگرد شهادتش به خانواده اش تقدیم می گردد...

روایت این ماجرا را درادامه بخوانید...  

 هر دو رفیقند اما از جنس رفقای دیروز!

دوستی شان در خاک جبهه خاکی تر می شود و البته پایدارتر!

عملیات بیت المقدس در راه است و باز باید بساط عاشقی بر پا شود...

«مصطفی» می گوید:

«وقتی بچه ها برای عملیات بیت المقدس به پادگان کرخه اعزام شدند؛ من بخاطر یک سری کارهای ستاد ذخیره سپاه دزفول، مجبور شدم چند روز دیرتر به آنها ملحق شوم . روزی که به پادگان رفتم سراغ بچه های گردان بلال را گرفتم؛ گفتند در انتهای غربی پادگان چادر زده اند. نزدیکی های ظهر بود که پیش بچه های گردان رسیدم؛ اولین کسی که به استقبالم آمد «عبدالحسین» بود. با همان چهره همیشه خندان، مرا بغل کرد و گفت : منتظرت بودم! بعد به چادرشان رفتیم؛ یک اسلحه کلانش و تجهیزات و حمایل آورد و گفت : اینها وسایل شماست همه را برایت آماده کرده ام ! حتی اسلحه را هم تمیز کرده بود...»

هر دو در عملیات شرکت می کنند اما یکی می آید و دیگری می رود!

«مصطفی» از آن روز غم انگیز، اینگونه یاد می کند:

«مرحله دوم عملیات بیت المقدس است ، نیروهای گردان بلال موفق شده اند با پشت سر گذاشتن دژ مرزی، وارد خاک عراق شوند؛ در گیری بر روی دژ عراق است؛ دشمن تلاش می کند تا با پاتک سنگین خود رزمندگان اسلام را عقب براند. تانک های عراقی به شدت منطقه را زیر آتش گرفته اند، کار به حدی سخت شده که دشمن برای هر نفر یک گلوله تانک شلیک می کند؛ بطوری که بعضی از بچه ها بوسیله گلوله تانک به شهادت می رسند. تا عصر خبری از «عبدالحسین» نیست ، شب با حمله مجدد رزمندگان وباز پس گیری مواضع قبلی از دشمن، تعدادی از بچه ها برای آوردن جنازه شهدا  به آن منطقه می روند و هر چه جستجو می کنند «عبدالحسین» را نمی یابند و تنها یادگارش را که یک کلاه نیمه سوخته است ودر عملیات آن را بسر می کرد؛ پیدا می کنند ودیگر هیچ....»

کلاه نیم سوخته، 32 سال محرم راز «مصطفی» می شود! گاه تردید به جان او حمله می برد که این کلاه حق مادر شهید است! اما در جنگ عقل و احساس «دل» پیروز می شود...

مگر نه «مصطفی» رفیق «عبدالحسین» بود! و مگر نشنیده اید می گویند: گاه رفیق از برادر هم عزیز تر است! پس «دل» مصطفی «بیراه » نرفته است!

یک هفته به سی و دومین سالگرد شهادت «عبدالحسین» مانده است و این بار «مصطفی» دل به دریا می زند و تصمیم می گیرد محمدحسین، برادر «عبدالحسین» که خود زخم دیده و یادگار شهدای اتوبوس آسمانی والفجر 8 است را به «میزبانی» کلاه نیم سوخته «مهمان» کند...

«مصطفی» در نامه ای خطاب به خانواده شهید جاوید الاثر «عبدالحسین نوروزی» اینگونه می نویسد:

سی و دو سال از فراق و دوری برادرم عبدالحسین می گذرد و در این مدت ، این  کلاه انیس و مونس من در لحظه های دلتنگی برای او بوده است . هر گاه دلم برایش تنگ می شد نگاهی به این کلاه می انداختم و آن را می بوئیدم ، چون تنها یادگار برادرم بود !

خیلی بی انصاف بودم من !

زیرا که سی و دو سال این آخرین یادگار را پیش خود نگهداشته و خانواده ای چشم انتظار را در حسرت دیدنش گذاشتم !

خانواده محترم برادر عزیزم عبدالحسین !

من هم چون شما در انتظار بودم ، گاهی دلم می گفت او بر می گردد ! من هم هنوز چشم انتظار اویم !

هر بار که دلتنگ عبدالحسین می شوم به او می گویم :

تو نیستی و دلت اینجاست ، کنار آینه و قرآن

برادران هم برگشتند ، چرا به خانه نمی آیی ؟

اما اینک، این تنها یادگار و امانتی او را به شما خانواده محترم برادرم عبدالحسین تقدیم می کنم ، امیدوارم مرا عفو کنید از اینکه سی و دو سال شما را در انتظار دیدنش گذاشتم ...

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا

شعله از توست اگر گرم زبانی است مرا

باورم نیست، نگاه تو و این خاموش

باز برگردش چشم تو گمانی است مرا

گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف

برگ و باری نبود ، دیر زمانی است مرا

عرق شرم دلم بود که از چشمم ریخت

ورنه برکُشته تو گریه روا نیست مرا   

ارادتمندتان

مصطفی آهوزاده

9/2/93

باقی ماجرا را از زبان نگارنده بشنوید...

بارها در مورد عبدالحسین با محمد حسین همکلام شده ام و از اینکه چه شد پیکر او برنگشت و جستجوی پیکرش به کجا انجامیده است و... چرا بین این همه تفحص، آن هم در خاک وطن خودمان، اثری از او بدست نیامده است و هر بار او با بغضی ناگفته که از اعماق وجودم آن را درک می کنم سخن گفته است...

محمد حسین، خود زخم دیده جنگ است؛ او یکی از یادگاران ارزنده اتوبوس آسمانی گردان بلال است و هنوز با آنها نفس می کشد؛ اما وقتی از برادر شهیدش سخن می گوید صدایش می لرزد و دل مرا نیز می لرزاند...

خدا می داند دیدنش برای من همیشه فرصتی بوده بس غنیمت! من که افتخارشاگردی او در جلسات قرائت قرآن مسجد امام حسن عسکری (ع) را داشته و دارم؛ اندوه و اشکش را همیشه به خلوتی شیرین برده ام و به آن تامل کرده ام...

چند روز قبل، او از ماجرای کلاه نیم سوخته و دل سوخته مصطفی گفت و قرارمان شد غروب پنجشنبه ، شهید آباد ؛کنار یادبود مزار برادرش...

در آن غروب تماشائی، «محمد حسین نوروزی» شهید زنده این روزهای ما، اینگونه با کلاه نیم سوخته و شاید مصطفی آهو زاده واگویه کرد:

خوش آمدی کلاه نیم سوخته

تو نسیم خوشِ برادری را به ارمغان آوردی که 32 سال است دلتنگی اش مونس شبهای خلوت من است...

می دانم! رایحه دل انگیزت، سالها مصطفی را مست عشق روزهای دوستی کرده بود که اینگونه دل از تو نبرید و ما را  از تو برید...

کلاه نیم سوخته!

نبودی! 5 اسفند سال 64 آنجا که من داغ فراق برادر شهیدم را با برادران دیگرم تقسیم کرده بودم و سرخوش از وجودشان که اگر عبدالحسین نیست؛ چه باک! محمود، حمید،حسین و...هستند و حق برادری را خوب ادا می کنند...

اما دست تقدیر آنان را آسمانی کرد و سهم من از آسمان، فقط لبخند نگاهشان از قاب عکسشان شد...

کلاه نیم سوخته!

می دانم تو با مصطفی اینهمه سال مهربان بودی و او را بارها به میهمانی لاله ها بردی! حال بیا و اندکی نامهربانی کن و از آن آتشی بگو که تو را سوزاند و نیز من را...!

فاصله تو و لب های عبدالحسین بسیار اندک بود! قصه لبان تشنه اش را بازگو که سخت مشتاق شنیدنش هستم...

مقدمت را به دیده منت!

اما شکوه ای دارم...! رسم وفاداری این بود؟!

کدام کلاه بی سر را دیده ای که خبر از صاحبش نداشته باشد؟!

قراراین نبوده کلاهی و سری ساز جدائی زنند و هر یک راه خود روند!

آن روز که خیمه ای نیم سوخته، راز مگوی خواهری دلسوخته شد؛ یادت هست؟!

تو هم راز گوی دمی باش که صدای «عند ربهم یرزقون» در گوشی طنین انداز شد!

اما...مصطفی عزیزم!

تو پیام آور برادری بوده و هستی! برایم برادر بمان و برایت می مانم!

چرا که هردو برادر یک برادریم...

اما یادت نرود از این ماجرا مادرمان بوئی نبرد! او را تاب دیدن کلاه نیم سوخته نیست!

ارادتمند

محمد حسین نوروزی

خرداد

ساجد


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/24 11:55:38
شنبه 2 خرداد 1394  10:38 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قاری قرآنی که در جبهه، پرستار بود اما در مشهد و از آغوش امام‌رضا(ع) به جنت پرکشید

از رزمندگان دفاع مقدس و پرستار دوران جنگ بود، با قرآن و عترت مأنوس بود و ارادت ویژه‌ای به «امام‌رضا(ع)» داشت، آخرش هم روز عاشورا از آغوش امام هشتم به سوی جنت الهی پرکشید.




این شهید بزرگوار در جریان بمب‌گذاری حرم مطهر «امام‌رضا(ع)» در روز عاشورای سال 1373 توسط منافقین کوردل به همراه فرزند خرد‌سالش به درجه رفیع شهادت نائل شد.

در این دیدار آقایان «احمدی‌وفا» قاری بین‌المللی قرآن کریم، «قربانی» رئیس سازمان قرآن و عترت بسیج تهران بزرگ، تجلّیان نماینده سازمان دارالقرآن به همراه نمایندگان خبرگزاری فارس و سیمای قرآن حضور داشتند.

 

 


ارادت شهید به «امام‌رضا(ع)»

در این دیدار همسر شهید در خصوص نحوه شهادت همسر و فرزندش در جریان بمب گذاری حرم امام‌رضا(ع) گفت: همسرم ارادت عجیبی به «امام‌رضا(ع)» داشت و ما هر سال به زیارت امام می‌رفتیم. سال 1373 زمینی تهیه کرده بودیم که در آن برای خانواده منزلی بسازیم. همسرم پیشنهاد داد ابتدا به زیارت «امام‌رضا(ع)» برویم سپس برای ساخت خانه اقدام کنیم.

روز عاشورای سال 73 آخرین روز سفر ما به مشهد بود و بعد از ظهر آن روز قصد بازگشت به تهران را داشتیم که در جریان بمب‌گذاری همسر و پسر 10 ساله‌ام به شهادت رسیدند.

 

 


آخرین دیدار مادر با فرزند شهیدش

این مادر شهید درباره آخرین دیدار با فرزند نونهالش گفت: ظهر عاشورا برای زیارت ضریح مقدس «امام‌رضا(ع)» رفتیم که همسر و پسرم به سمت آقایان ‌رفتند. دقایقی بعد پسرم را از پشت شیشه دیدم که او به من گفت ما زیارت کردیم شما چطور؟ گفتم ما هنوز نه. در همین لحظه انفجار رخ داد و من دیگر همسر و فرزندم را ندیدم.

حضور قاری حرم «امام‌رضا(ع)» در منزل شهید حرم

حضور «حمید‌رضا احمدی‌وفا» قاری حرم «امام‌رضا(ع)» از نکات جالب این دیدار بود که قربانی در این خصوص گفت: من اطلاع نداشتم این شهید بزرگوار در جریان بمب‌گذاری حرم «امام‌رضا(ع)» به شهادت رسیده است. چند هفته بود که تلاش می‌کردیم آقای «احمدی‌وفا» در این دیدار‌ها حضور پیدا کند که گویا قسمت این بود که امروز قاری حرم «امام‌رضا(ع)» در دیدار با خانواده‌ شهید حرم حضور یابد.

 

 فیض شهادت در کنار ضریح امام رئوف چیز دیگری است

احمدی‌وفا قاری بین‌المللی قرآن کریم با ابراز خوشحالی از دیدار با خانواده این شهید گفت: فضای حرم «امام رضا(ع)» حال و هوای عجیبی دارد و تلاوت در آنجا قابل وصف نیست اما باید بگویم فیض شهادت در کنار ضریح امام رئوف آن هم در روز عاشورا چیز دیگری است و بسیار خوشحالم که در این دیدار حضور دارم. شنبه هر هفته تلاوت و اذان حرم مطهر را من اجرا می‌کنم و این هفته این تلاوت را به این دو شهید بزرگوار تقدیم می‌کنم.

حضور شهید در جبهه‌های جنگ

همسر شهید از حضور این شهید بزرگوار در جبهه خبر داد و گفت: شغل همسرم پرستاری بود و وی چند سال در منطقه حضور داشت. در آن زمان انتظار شهادت و یا جانبازی وی را داشتم اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم وی در مشهد مقدس و در حرم «امام رضا(ع)» به شهادت برسد.

همسرم با قرآن و نماز مأنوس بود و همواره نماز اول وقت را به جا می‌آورد وی دو سال اول جنگ را در منطقه بود و پس از بازگشت باز هم به صورت داوطلبانه هر سال یک‌ماه به جبهه می‌رفت. این شهید بزرگوار عمل به وظیفه را به زندگی ترجیح می‌داد.

همسر شهید: حضور شهید را در کنارم احساس می‌کنم

وی با اشاره به عنایات این شهید به خانواده گفت: با وجود گذشت بیش از 20 سال از شهادت همسر و فرزندم هنوز حضور آنها را در کنار خودم احساس می‌کنم و به یاد ندارم مشکلی را با همسر شهیدم درمیان بگذارم و این مشکل حل نشود.

 

ارتباط ویژه شهید با قرآن و عترت

قربانی از انس این شهید با قرآن خبر داد و گفت: از دوستان شهید شنیده‌ام که وی با قرآن انس داشته و به نظر من این شهدا ارتباط ویژه‌ای با قرآن و عترت داشته‌اند که توفیق شهادت در روز عاشورا و در کنار ضریح «امام‌رضا(ع)» نصیبشان شده است.

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/24 11:25:3
شنبه 2 خرداد 1394  10:39 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بی سیم چی می گفت سوختم/آن روز همچنان از تشنگی رنج می بردند

بیسیم چی از گرما فریاد می زد که قنبری سوختم! ... جنس فلزی بیسیم موجب می شد که پشت کمر بیسیمچی ها بد جوری بسوزد.



خاطره ای از یکی از رزمندگان حاضر در این عملیات «رحیم قنبری»، وی در همین عملیات روز 24 خردادماه به اسارت ارتش بعث عراق در می آید.

 

28 فروردین ماه سال 1367 مقارن با اول ماه مبارک رمضان عراقی ها با کمک گرفتن از آمریکا و با در اختیار داشتن جزیره بوبیان کویت و استفاده از سلاحهای شیمیایی از فرصت استفاد کرده و شبه جزیره فاو را از ما پس گرفتند.

   در تاریخ چهارم خرداد 67 دشمن شلمچه را نیز از ما پس گرفت و ما به اهواز فرا خوانده شدیم در آن زمان گردان ما در خاک عراق در شهر حلبچه در حال پدافند بود و عقبه گردان ثارالله در تنگه چهار زبر کرمانشاه مستقر بودند.

   گردان ما برای حضور در عملیات آینده در خاک دشمن اعلام آمادگی کرده بود بعداز شناسایی داخلی منطقه عملیاتی و چندین بار جلسه در قرارگاه کل لشکر ما برای یک عملیات بزرگ در خاک دشمن آماده شدند. عمدتا بیشترین عملیات های ما بسیجی ها شبانه بود ما از اصل غافلگیری استفاده می کردیم و تا صبح کار دشمن را تمام می کردیم خورشید که طلوع می کرد پا تکهای سنگین دشمن شروع می شد.

   در تاریخ 21/3/67  نزدیک پادگان حمید کنار جاده اهواز به خرمشهر مستقر شدیم . روز بعد ساعت 22 وارد منطقه عملیاتی شلمچه شدیم. بامداد روز 23 خرداد عملیات آغاز شد حدودا ساعت ۷صبح دشمن روی نیروهای خط شکن پاتک کرد. من داخل سنگر فرماندهی لشکر نشسته بودم که فرمانده لشکر گفت: رحیم سریع گردان ثارالله را وارد کن که پاتک دشمن سنگین شده است دارند بطرف ما پیشروی می کنند.

   سریعا گردان را حرکت دادم. همینکه از پاسگاه بوبیان عراق رد شدیم با تانک های پیشرفته دشمن درگیر شدیم. گردانهای خط شکن در حالی که تعدادی شهید و مجروح داده بودند در حال عقب نشینی بودند.

   اما بچه های ما تاز نفس بودند حالا تنها گردان ما جلو تانک های پیشرفته دشمن ایستاده بود و ایستادگی می کرد. درگیری سختی بین بچه ها گردان ثارالله و نیروهای زرهی دشمن در گرفته بود آنروز ما با دو نیروی قدر و آزار دهنده می جنگیدیم یکی دشمن بعثی متکی به سلاح های پیشرفته و دیگری گرمای شدید و طاقت فرسای منطقه جنوب در خرما پزان خردادماه.

   بیسیم چی از گرما فریاد می زد که قنبری سوختم! ... جنس فلزی بیسیم موجب می شد که پشت کمر بیسیمچی ها بد جوری بسوزد. هرچند بچه ها سعی می کردند که با ریختن آب قمقمه هایشان به پشت آن ها کمی آن ها را آرام کنند اما چند دقیقه ای نمی گذشت که دوباره فریادشان بلند می شد و می گفتند سوختیم سوختیم. چون می دیدم خیلی زجر می کشند، گفتم که بیسیم ها را از پشتتان باز کنید و بر زمین بگذارید. در این هنگامه خبر رسید که «محمد پیروزی» بهترین آر پی جی زن گردان به شهادت رسید نحوه شهادت محمد پیروزی به این صورت بود که ترکش گلوله خمپاره به کوله پشتی وی که حاوی خرج موشک آر پی جی بوده اصابت می کند و باعث سوختن محمد می شود.

   درگیری بسیار شدید بود بطوریکه دستور عقب نشینی از قرار گاه صادر شد. تیپ ۱۸ الغدیر که بچه های یزد بودند، از جناح راست ما عقب نشینی کرد و لشکر۴۱ ثارلله از جناح چپ ما و این در حالی بود که گردان ثارلله داشت از دشمن زمان می گرفت تا یگان های هم جوار بتوانند با مجروحین و شهدا عقب نشینی کنند. در حالی که تنها ما در کنار کانال پرورش ماهی در شلمچه با دشمن درگیر هستیم.

   بچه ها تقاضای آب می کردند. تعدادی رفتند آب بیاورند. چند نفر از آن ها در مسیر آوردن آب به شهادت رسیدند. در کل دو کلمن آب بدست رزمنده ها رسید به هر حال این آب بین همه تقسیم شد. اما بچه ها آن روز همچنان از تشنگی رنج می بردند...

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/24 10:13:21
 
 
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:39 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تولد: قندهار افغانستان؛ شهادت: مهران ایران، عملیات کربلای ۱

برادران عبدالحسین و محمدحسین معنوی متولد قندهار افغانستان بودند که پس از مهاجرت به ایران وقتی عراق، علیه ایران جنگ را شروع کرد به صورت داوطلبانه در بسیج عضو شده و برای دفاع از نظام در جبهه‌های جنگ به مبارزه پرداختند. 

برادران عبدالحسین و محمدحسین معنوی متولد قندهار افغانستان از جمله شهدای جنگ در هشت سال جنگ تحمیلی بودند. عبدالحسین متولد 1347 محمدحسین متولد 1344 بود. عبدالحسین در 13 تیرماه سال 65 در منطقه جبهه مهران در عملیات کربلای یک به شهادت رسید. همچنین محمدحسین در 26 فروردین‌ماه سال 66 در منطقه عملیاتی  به فیض شهادت نائل شد.

شهید عبدالحسین در سال 1347 و شهید محمدحسین در سال 1344 در خانواده‌ای مستضعف و مؤمن در ولایت قندهار افغانستان چشم به جهان گشودند. شهیدان معنوی هر دو در آغاز کودکی برای آموزش مسائل دینی و مذهبی پا به مکتب خانه زادگاه‌شان گذاشتند. آن‌ها که با هم سه سال تفاوت سنی داشتند، پس از آموزش مقدماتی مسائل دینی، ابتدا محمدحسین و بعدها عبدالحسین به مدرسه رفتند.

هنوز دانش آموز مدرسه ابتدایی بودند که افغانستان مورد اشغال نظامی ارتش سرخ شوروی سابق قرار گرفت. پس از آن بر اثر فشار روز افزون دولت کمونیستی وقت، همراه خانواده خود به دیار غربت دل سپردند و به کشور اسلامی ایران مهاجرت کردند. در آن زمان عبدالحسین 12 سال و محمد حسین 15 سال داشتند.

خانواده شهید معنوی به امید آنکه مشکل افغانستان به زودی حل خواهد شد و به وطن باز خواهند گشت. شهر مرزی زاهدان را برای سکونت انتخاب کردند بعد از مدتی شهیدان عبدالحسین و محمد حسین برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه زاهدان شدند. در حوزه علمیه هر دو برادر با توجه به علاقه‌مندی که داشتند جذب پایگاه بسیج مرکزی زاهدان شدند.

آن‌ها پس از مدتی به صورت داوطلبانه به جبهه ایران در برابر متجاوزین عراق اعزام شدند. دو برادر دو همرزم و دو همسنگر رشادت‌های زیادی از خود نشان دادند. اما چه می‌توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است و تاب تماشای حضور دو برادر همرزم را نتوانست تحمل کند. سرانجام این عبدالحسین بود که در عملیات کربلای یک، به سوی معبودش شتافت و به شهادت رسید.شهید عبدالحسین در قسمتی از وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «پیرو ولایت فقیه باشید و در همه امور از دستورات ولی امر مسلمین حضرت امام خمینی اطاعت کنید». 

شهید محمد حسین بعد از شهادت برادر همرزمش دوباره به جبهه شتافت. او این بار منطقه عملیاتی سردشت را برای نبرد انتخاب کرد. محمد حسین هر زمان که یاد برادر شهیدش می‌شد می‌گفت: «برادرم در روز عملیات در صحنه جنگ روحیه‌ای شاد و شجاعانه داشت». او نیز با چنین روحیه‌ای به صف دشمن زد و بعد از کارزاری به یاد ماندنی بر اثر اصابت گلوله دشمن به سرش به شهادت رسید.

شهید محمدحسین معنوی، خطاب به خانواده و دوستان خود در بخشی از وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «ما باید به جمهوری اسلامی ایران کمک کنیم زیرا این نظام اسلامی با تمام استکبار جهانی روبه‌رو است. باید در برابر تمام دشمنان از آن دفاع کنیم».

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/24 8:59:54
شنبه 2 خرداد 1394  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای دیدار مقام معظم رهبری با مادر دو شهید و شنیدن خبر شهادت فرزند در مکه

شبی همراه با مقام معظم رهبری برای دیدار با خانواده دو شهید رفتیم. در این دیدار ایشان از مادر این دو شهید پرسیدند «آیا در عالم رویا فرزند شهیدتان را هم ملاقات می‌کنید»؛ که مادر شهید در پاسخ داستان تکان‌دهنده‌ای را بیان کرد. 

حجت‌الاسلام‌والمسلمین محمدی گلپایگانی، رئیس دفتر مقام معظم رهبری در جشنواره «مادران چشم به راه» که  در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد، اظهار کرد: این برنامه ابتکار جالبی است، زیرا شاهد تکریم مادران شهدا هستیم. مادران شهدایی که مفقودالاثر هستند. به همین خاطر امیدوارم این مراسم سال‌های آینده در سراسر کشور برگزار شود.

وی افزود: تعبیر مادران شهدای گمنام، تعبیر گمنامی نیست، زیرا آن‌ها هم بلند آوازه‌اند و هم در آسمان آن‌ها را می‌شناسند؛ پس هرچه این عزیران احترام و تکریم شوند باز هم اندکی از آنچه این مادران تحمل کردند، جبران نمی‌شود.

حجت‌الاسلام گلپایگانی در ادامه با ابلاغ سلام مقام معظم رهبری به مادران شهدا بیان داشت: یکی از رسم‌هایی که مقام معظم رهبری دارند این است که همیشه و همه جا مقید به دیدار با خانواده شهدا هستند، حتی در سفرهای غیر رسمی؛ به نحوی که گاهی در یک شب به سه یا چهار خانواده سر می‌زنند و از آنها دلجویی و احوال‌پرسی می‌کنند.

وی ادامه داد: در یکی از این دیدارها که مربوط به حدود ۳۰ سال قبل می‌شود، شبی همراه با ایشان به خیابان پیروزی برای دیدار با خانواده دو شهید رفتیم. در این دیدار مقام معظم رهبری از مادر این دو شهید پرسیدند «آیا در عالم رویا فرزند شهیدتان را هم ملاقات می‌کنید»؛ که مادر شهید در پاسخ، داستان تکان‌دهنده‌ای را بیان کرد.

رئیس دفتر مقام معظم رهبری بیان کرد: فرزند اول این مادر شهید که ارتشی بود در جبهه به شهادت می‌رسد، به همین خاطر از طرف بنیاد شهید او را به مکه اعزام می‌کنند که پس از برگزاری مراسم‌های حج در آخرین روز و در آخرین ساعات توقف در مکه، هنگامی که مشغول نماز بوده خانمی وارد اتاق می‌شود و می‌گوید «شما که الان برمی‌گردید به ایران فرزند دومتان هم شهید شده است».

وی ادامه داد: آن خانم به این مادر شهید می‌گوید «همین الان به بازار برو و برد یمانی بخر و آن را طواف بده و با آب زمزم بشوی تا هنگام برگشتن کفن فرزندت شود»؛ مادرشهید در پاسخ می‌گوید «پول ندارم»؛ آن خانم می‌گوید «زیر سجاده مقداری پول است».

رئیس دفتر مقام معظم رهبری ادامه داد: وقتی که آن مادر شهید دست به زیر سجاده می‌برد، متوجه می‌شود یک ۵۰ ریالی (ریال سعودی) نو زیر سجاده قرار دارد، لذا با آن برد یمانی می‌خرد و پس از تبرک کردن به ایران برمی‌گردد و با همین برد یمانی فرزند دومش که عضو سپاه بوده را کفن می‌کند. بعد از یک هفته در عالم خواب می‌بیند که فرزندش در آسمان چهارم در خدمت عیسی مسیح قرار دارد تا زمانی که حضرت ولی عصر(عج) بیایند.

حجت‌الاسلام گلپایگانی در پایان خاطرنشان کرد: این کلام قرآن است که شهدا نمرده‌اند، بلکه در نزد خداوند روزی می‌خورند. بنابراین شهید یعنی شاهد و کسی که در همه‌ی شرایط می‌بیند پس شما مادران چیزی را از دست نداده‌اید. شما مادران شهدا سرمایه‌گذاری پاک و سالمی برای روز مبادایتان انجام داده‌اید و این روز مبادا همان روز تغابن در قیامت است.

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/21 11:48:50
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:48 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رقابت متفاوت ۴ خواهر

قصه خواهران غریب را همه کسانی که فیلم آن را دیده‌اند می‌دانند و نیازی به بازگو کردنش نیست؛ اما این قصه‌ای است از 4 خواهر رقیب! خواهرانی که در یک رقابت متفاوت به مسابقه ایستاده‌اند.




این قصه 4 خواهر است که هرکدام یکی پس از دیگری پسری را تقدیم اسلام و انقلاب اسلامی کرده است.



خواهر بزرگ نخستین آنها بود که در فروردین ماه 1361 نوگل 17 ساله‌اش حمیدرضا پویا را در عملیات فتح المبین برای آزادسازی دزفول قهرمان از زیر توپ و موشک‌های دشمن بعثی تقدیم کرد.

و خواهر دوم که همزمان چند پسرش در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشتند و خود را عقب‌تر از خواهر بزرگ می‌دید سرانجام فرزند برومند خود سردار حاج لازم مقامیانپور را در عملیات والفجر 10 به پیشگاه الهی تقدیم کرد تا شرمنده نگاه‌های خواهر نباشد.

خواهر سوم اما دغدغه‌اش این بود حالا که پسرانش در جبهه‌اند و هر بار ابراهیمش در عملیاتی زخمی و پیکر مجروحش به عقب منتقل می‌شود، با خود می‌گوید نکند قربانی من مقبول درگاه الهی نیست! اما دست تقدیر به گونه‌ای دیگر برای این خواهر رقم می‌خورد و حاج ابراهیم مقامیان‌پور تا مهر ماه 1392 میهمان مادر و خاله‌هایش می‌ماند آنگاه پرواز می‌کند.

و خواهر کوچکتر، دردانه‌اش و نور چشمی‌اش محمدی آهونمدی را که جوانی نورسته است را در کمتر از 15 روز حضور در جبهه و عملیات کربلای 5 در شلمچه همراه با پرستوهای عاشق به پرواز در می‌آورد ...

و اینگونه هر چهار خواهر رقیب، وقتی به هم می‌رسند هیچ‌گاه خجالت زده همدیگر نمی‌شوند و می‌شوند جزء: «السابقون السابقون اولئک المقربون».

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/20 9:13:2
 
شنبه 2 خرداد 1394  10:49 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای کتک خوردن چهار فرمانده

حاج قاسم را انداخته بودند روی ماشین و حسابی او را می‌زدند! کمی گذشت و آنها نسبت به ما حدس‌هایی زدند. خلاصه بعد از کتک کاری رفتند. 

 

 «محمدباقر قالیباف» (شهردار تهران) در خاطره‌ای که در وب سایت رسمی‌اش منتشر شده است، نوشته است:

 

حدود ساعت ٣ بعد از ظهر، به همراه سه نفر دیگر از فرماندهان در ارتفاعات گولان بودیم. من، آقای قاسم سلیمانی، آقای مرتضی قربانی، و آقای اسدی.

 

از ماموریتی برمی گشتیم که دیدیم راه را آب گرفته و ماشین‌هایی که نیروها را می‌آوردند، در راه مانده‌اند و وضعیت بدی ایجاد شده بود. وانت ما هم در راه ماند و پیاده از ارتفاعات بالا آمدیم.

 

دیدیم علت خراب شدن راه، این است که بچه‌های ادوات قرارگاه، برای کار گذاشتن قبضه‌های خمپاره‌ها، زمین را کندند و خاک‌هایش را ریخته‌اند در جوی آب. آب هم مسیرش عوض شده بود و تا پایین، هم گل درست کرده بود و هم یخ زده بود. همین باعث شده بود تا راه خراب شود و ماشین‌ها در راه بمانند. بچه‌ها هم متوجه نبودند این مسائل ایجاد شده است؛ ما هم بیل برداشتیم و خاک‌ها را جابه‌جا کردیم تا راه آب درست بشود.

 

در همین حین یکی از بچه‌های بسیجی آمد طرف ما و گفت: شما اینجا چی کار دارید؟ چه کار می‌کنید؟ به بیل ما چه کار دارید؟

 

آقای قربانی گفت: ول کن... بگذار کارمون رو بکنیم و جر و بحث شد و او وقتی دید تنهاست و ما چهار نفریم، برگشت آنطرف تپه، تا بقیه رفقایش را خبر کند!

 

دوید که برود طرفشان، مرتضی قربانی احساس کرد طرف فرار کرده! دنبالش دوید و کلتش رو درآورد و یک تیر هوایی زد! طرف رفت بالای تپه، رفیق‌هایش را خبر کرد، برگشت و گفت کی تیر زد؟! مرتضی گفت من زدم!

 

گفت تو بیخود کردی زدی... و محکم زد تو گوش مرتضی! مرتضی هم زد و حاج قاسم هم دوید کمک و آنها هم آمدند و خلاصه دعوا شد!

 

من دیدم اونها دارند همدیگر رو می‌زنند، بیل را رها نکردم و ادامه دادم و راه آب را باز کردم!

 

حاج قاسم را انداخته بودند روی ماشین و حسابی او را می‌زدند! کمی گذشت و آنها نسبت به ما حدس‌هایی زدند. خلاصه بعد از کتک کاری رفتند.

 

از آن موقع هر وقت حاج قاسم را می‌بینم می‌گوید تو آن موقع سیاستمداری کردی و با بیلت به کمک ما نیامدی! من هم می‌گویم ما رفته بودیم جوی باز کنیم نرفته بودیم دعوا کنیم که!!!

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/19 11:30:50
شنبه 2 خرداد 1394  10:50 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آقا معلمی که درس شهادت را مشق کرد

شهید «علی محمد بیان» از جمله شهدایی است که توسط گروهک کموله دستگیر شد و در نهایت در سال 61 به مقام رفیع شهادت رسید.


«آقا معلم» لفظی بود که همه برای صدا کردن وی به کار می‌بردند، سال 59 درست زمانی که در سن 24 سالگی بهار آرزوهایش در حال شکفتن بود، رهسپار جهاد شد و عزم سفر به کردستان کرد.

مادرش با آب و قرآن در حالی که چهار قل را زیر لب زمزمه می‌کرد و چشمانش از اشک لبریز بود، بدرقه‌اش کرد.


علی محمد بیان 12 مهر ماه همان سال با تعدادی از همرزمانش زمانی که به سمت سنندج می‌آمدند، در بین راه از سوی کومله محاصره شدند و یک نفر شهید و یک نفر از ناحیه پا جانباز شد، کموله با تصور اینکه او نیز شهید شده، رهایش کردند که پس از متفرق شدن آنها، توسط سپاهیان به بیمارستان منتقل شد.


کومله به زبان کردی به معنای انجمن و گروه است که سازمانی چپ‌گرا در کردستان در حوزه مخالفان جمهوری اسلامی بودند که در سال 57 پس از پیروزی انقلاب به مبارزه مسلحانه با نیروهای جمهوری اسلامی پرداختند.

تعدادی از هموطنان از جمله علی محمد بیان در همان لحظه توسط کموله دستگیر شدند که در زمستان سال 60 حکم اعدام هشت نفر از آنها برای 12 فروردین صادر شد.

پس از مشورت با یکدیگر، تصمیم گرفتند تونلی حفر کنند، بنابراین با میخ، چوب، پیچ گوشتی و یک گونی برای حمل خاک دست به کار شدند.

اعدام این هشت نفر به تلافی این بود که سنندج توسط سپاه اسلام از ضد انقلاب پس گرفته شده بود؛ پنج روز پس از عید کار تونل تمام شد و به رودخانه فرار کردند و چند روز در کوه ماندند، ولی راه را گم کردند.

این پنج نفر از یک چوپان برای یافتن راه کمک می‌گیرند ولی چوپان به دموکرات اطلاع می‌دهد و کموله و دموکرات در یک نقطه آنها را محاصره می‌کنند و بین آنها درگیری ایجاد می‌شود و سپس این مبارزان دستگیر شدند.

آنها را به زندان دوله‌تو که در کنترل حزب دموکرات کردستان بود، بردند که در این هنگام بمباران هوایی دوله‌تو از سوی نیروهای عراقی انجام می‌شود.

همه بالای کوه فرار می‌کنند ولی علی محمد بیان بار دیگر در امتحان مردانگی نمره قبولی کسب می‌کند و به کمک زندانی‌هایی می‌شتابد که زیر آوار ماندند به همین دلیل دوباره گرفتار زندان می‌شود.

نرگس بیان خواهر این شهید در حالی که بغض گلویش را می‌فشارد و اشک‌هایش از روی گونه‌هایش می‌غلتد می‌گوید: به مدت چهار ماه از ایشان خبری نداشتیم ولی پس از چهار ماه نامه‌ای از علی محمد به دستمان رسید.

خواهر این شهید بیان می‌کند که مادرش از اسیر شدن علی محمد اطلاعی نداشت، ولی دست خط او را می‌شناخت، نامه را مشاهده کرد و با شناسایی دست خط آرام گرفت.


خرداد سال 61 قرار بود اسیران را مبادله کنند، ولی علی محمد راضی نمی‌شود و در نیمه‌های شب که یکی از دوستان وی را می‌خواستند گلوله‌باران کنند، این شهید می‌گوید، من را شهید کنید و وی را آزاد کنید که نزدیک صبح وی را تیرباران می‌کنند.

همه جا را چراغانی کرده بودند، قرار بود «علی محمد بیان» از اسارت آزاد شود حاج حسین بیان، پدر این شهید که برای آوردن علی محمد به کردستان رفته بود، وقتی خبر شهادت علی محمد را می‌شنود پس از رسیدن نزدیکی خانه که پشت مسجد جمعه واقع است، از شدت فشاری که به وی وارد شده بود، از در خانه به حالت سینه‌خیز خود را به حوض آب رساند و سرش را به شیر آب تکیه داد و از هوش رفت.

خواهر این شهید می‌گوید: زمانی‌که پدرم به هوش آمد گفت که علی محمد دیگر نیست ولی مادرم اصلا گریه و شیون نکرد، همان لحظه گفت بچه‌ام را به امام زمان(عج) سپردم، آن دنیا نیز از امام زمان می‌خواهم.

یک بار هم این مادر گلایه نکرد که چرا به من نگفتید که فرزندم اسیر شده و تنها بیان می‌کرد که اگر به من می‌گفتید شاید با دعای من آزاد می‌شد.

داماد این خانواده در زمینه پدر شهید «علی محمد بیان» تصریح می‌کند پدر این شهید را در جبهه دیده بودم، ولی اصلا نمی‌دانست بنیاد شهید و امور ایثارگران کجاست.


بزرگترین جرم این جوانان زیر آماج شکنجه‌های کموله این بود که نمی‌خواستند مردم مظلوم و مسلمان کُرد آن منطقه آزار و اذیت کموله را تجربه کنند، مردانی که کوهی از استقامت بودند و همین ایستادگی آنها زیر بار شکنجه آنها را عصبانی می‌کرد، کسانی که بویی از انسانیت نبرده بودند.

علی محمد بیان یکی از 60 شهید فرهنگی استان قم است که تاج افتخار پیروزی نبرد بین مردانگی‌ و نامردی‌ها را بر سر گذاشت.

آنها مردانی بی‌ادعا بودند که تنها به رسم مردانگی در میدان نبرد حاضر شدند، ولی در آخرت باید پاسخ دهیم برای این شهدا چه کردیم.



خبرگزاری فارس ـ ایمن‌السادات موسوی‌نژاد


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/19 10:54:36
شنبه 2 خرداد 1394  10:51 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دختری که آرزوهایش در خرمشهر جا ماند

جلال یک روز قبل از آزادسازی خرمشهر، آسمانی شد. تنها فرزندش که هرگز روی پدر را ندیده می‌گوید: وقتی تصاویر قبل از عملیات را می‌بینم دنبال «بابا» می‌گردم اما وقتی تصاویر آزادسازی خرمشهر را می‌بینم حس عجیبی پیدا می‌کنم... 

 

 


در حالی که اشغال خرمشهر توسط عراق به عنوان آخرین و مهمترین برگ برنده این کشور برای وادار ساختن ایران به شرکت در هر گونه مذاکرات صلح تلقی می‌شد،آزادسازی این شهر می توانست سمبل تحمیل اراده سیاسی جمهوری اسلامی بر متجاوز و اثبات برتری نظامی‌اش باشد.

 

عملیات بیت‌المقدس در ساعت 30 دقیقه بامداد روز 10 اردیبهشت 1361 با رمز «یا علی ابن ابی طالب» از سوی فرماندهی آغاز و در نهایت سوم خرداد همان سال خرمشهر به آغوش میهن اسلامی بازگشت،‌ اما نباید فراموش کرد که در این عملیات شهدای بسیاری خون‌هایشان را هدیه دادند تا وجبی از خاک خونین شهر به تاراج نرود و همیشه خرم‌شهر بماند.

 

جلال ذوالقدر یکی از شهدایی است که پیروزی و جشن آزادسازی خرمشهر را ندید. وی یکم مهرماه سال ۱۳۳۸، در روستای مرگسین از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش محمدابراهیم، مستخدم اداره آبیاری بود و مادرش سکینه‌خانم نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته برق درس خواند. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد و به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت.

 

 

خانواده شهید ذوالقدر

 

«پرپینچی» همسر شهید جلال ذوالقدر در گفت‌وگو با ایسنا می‌گوید: اول خردادماه سال 61 دقیقا یک سال بعد از عقدمان در محضر امام خمینی (ره)، در «عملیات بیت‌المقدس»، در خرمشهر به شهادت رسید. خیلی علاقه داشت قبل از شهادت تنها فرزندش را ببیند و برای آن لحظه‌شماری می‌کرد.

 

وقت خداحافظی به قدری در مورد فرزندمان سفارش کرد که داشتم جای خود را با او اشتباه می‌گرفتم اما به سفارشات بسنده نکرد و در میان خون و باروت نامه‌ای فرستاد که مراقبش باشم. هنوز نامه‌اش را کامل نخوانده بودم که اشک‌هایم از خبر عروجش جاری شد.

 

11 ماه زندگی با شهید ذوالقدر به عنوان بهترین روزهای زندگی من است هرچند می‌دانستم او روزی شهید خواهد شد.

 

 

شهید جلال ذوالقدر با علامت قرمز مشخص است
 

 

 

سمیه دختر شهید ذوالقدر که دارای دو فرزند دختر دارد هم در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا می‌گوید: وقتی تصاویر قبل از عملیات را می‌بینم دنبال «بابا» می‌گردم اما وقتی تصاویر آزادسازی خرمشهر را می‌بینم حس عجیبی پیدا می‌کنم چون بابا یک روز قبل از آزادسازی خرمشهر به شهادت رسیده بود.

 

من پدر را ندیدم اما در خواب او را می‌بینم و مانند سایر پدر و دخترها با هم درددل می‌کنیم. حضور پدر را در کنار خود احساس می‌کنم و برای درد دل بیشتر، شبها به گلزار شهدا می‌روم.

 

جلال ذوالقدر دوم خرداد ۱۳۶۱، در ام‌الرصاص عراق بر اثر اصابت گلوله به گردن، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهر قزوین واقع است.

 

در قسمتی از وصیت نامه این شهید آمده است: از درگاه خداوند منان و سبحان بخواهید و سعی کنید هر چه بیشتر در نماز جمعه و نمازهای جماعت و دعای کمیل شرکت داشته باشید، تا روح‌تان را به اخلاق خدایی مزین کنید و کلمه‌ رمز پیروزی، یعنی وحدت، «لا اله الا الله» را حفظ کرده و پشتیبان رزمندگان اسلام باشید و خانواده‌های شهدا و مجروحین جنگی را فراموش نکنید.

 

 

پدر و مادر عزیز! خداوند شما را موفق و مؤید فرماید، که توانستید مرا به راه مستقیم هدایت کرده و در این راه راهنمایم باشید. من را می‌بخشید که نتوانستم جبران نیکی‌های شما را بنمایم.

 

 

همسرم مرا می‌بخشید که نتوانستم آن طور که باید همسر خوبی برای شما باشم.

ایسنا

 

 

شنبه 2 خرداد 1394  10:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جمعه ای که شیخ عباس شهید می شود

در ميان راه با نقشه قبلي خودروی حامل حجت‌الاسلام شيرازي با خودرو ديگري برخورد کرد و شیخ ضربه مغزی شد، ناچار او را بابالگرد به اهواز منتقل کردند غافل از این که کپسول اکسیژن داخل بالگرد خالی بود. 

روز جمعه هفدهم خردادماه سال 1364 راهي دزفول شد تا پیش از آغاز نماز جمعه سخنراني کند. پیش از این، او را تهدید کرده بودند. در ميان راه با نقشه قبلي خودروی حامل حجت‌الاسلام شيرازي با خودرو ديگري برخورد کرد. يک لحظه زمان از حرکت ايستاد، مردم به سمت آنها دويدند. عباس ضربه مغزي شده بود، او را به بيمارستان انتقال دادند. ولي بيمارستان امکانات لازم را نداشت. به ناچار سعي کردند با بالگرد ايشان را به اهواز ببرند، غافل از آنکه کپسول اکسيژن خالي در بالگرد گذاشته‌اند و اين مرد بزرگ در آسمان جان به جان آفرين تسليم کرد و شاهد بزمگاه عشق گرديد.
حجت‌الاسلام والمسلمين حاج شيخ عباس شيرازي در سال 1323 در يكي از روستاهاي اطراف رفسنجان به نام «كشكوئيه» به دنيا آمد. خانواده او كشاورز و متدين بودند. چند سال اول تحصيل را در زادگاه خود گذراند و سپس براي ادامه تحصيل به رفسنجان آمد. سال 1336 براي كسب علوم و معارف اسلامي به قم عزيمت كرد. در سال 1343 دروس سطح را به پايان برد و سپس به تحصيل دروس خارج پرداخت. ايشان از همان آغاز در انزواي حجره طلبگي آرام نيافت و گستره دين را به عرصه سياست پيوند زد. پس از قيام خونين پانزده خرداد سال 1342 پرشورتر و گرم‌تر از هميشه در صحنه مبارزات سياسي شركت جست. سال 1357 توسط ساواك دستگير شد و به زندان افتاد. همزمان با اوج‌گيري مبارزات مردم ايران عليه حكومت پهلوي از زندان آزاد شد و فصل جديدي در زندگي اين روحاني خستگي‌ناپذير پديد آمد. مسئوليت‌هاي متعدد وي، همانند؛ عضويت در هيئت تشخيص صلاحيت قضات، کميسيون تصفيه ستاد مرکزي سپاه پاسداران، نمايندگي هيئت عالي گزينش در هيئت مرکزي سپاه، عضويت شوراي سرپرستي دفتر تبليغات اسلامي قم و شوراي عالي تبليغات اسلامي، مسئوليت بازرسي دادسراها و دادگاه‌هاي انقلاب و محاکمه متخلفان، مسئوليت قائم مقام سازمان بازرسي کل کشور، رئيس سازمان تبليغات و قائم مقام سازمان، امام جمعه تنکابن و خمين، از او چهره‌اي فداكار و دلنشين ساخت. حجت‌الاسلام والمسلمين حاج شيخ‌عباس شيرازي كه در كنار ديگر مسئوليت‌هاي خود فرماندهي كل تبليغات جبهه‌هاي جنگ را نیز بر عهده داشت، روز جمعه هفدهم ماه مبارك رمضان مصادف با 18 خرداد سال 1364 به شهادت رسید.


خبرگزاری بسیج 


نگارنده : fatehan1 در 1393/3/18 11:24:6
شنبه 2 خرداد 1394  10:52 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها