0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهی اجمالی به زندگی شهید عباس دوران+فیلم مستند

عباس دوران سال ۱۳۲۹ در شهر شیراز دیده به جهان گشود. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند. وی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت مقدس سربازی می رود و بعد از بازگشت، به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن دارد 


 

عاشقان را عشق فرمان می دهد منزل به منزل

گه به خاک تیره خفتن، گه فراز دار رفتن

رهروان را دوست نیرو می دهد وادی به وادی

پای اگر نبود توان با سر در این تکمار رفتن

طفل عقل از من نشان کوی لیلی جست و گفتم

کس نیاید ره به این در ، جز که مجنون سار رفتن

عاشق باید بی باک باشد گرچه او را بیم هلاک باشد.


سر لشکر خلبان شهید عباس دوران در۲۰  مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شهرستان شیراز در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود و پس از گذراندن دوران ابتدایی پای به دبیرستان نهاد.

در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان سلطانی شیراز گردید. ودر همین سال به استخدام فرماندهی مرکز آموزش هوایی در آمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوران مقدماتی پرواز در ایران، در سال ۱۳۵۱ برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا رفت. او ابتدا در پایگاه ((لکلند)) دوره تکمیلی زبان انگلیسی را طی نمود و سپس در پایگاه ((کلمبوس)) در ایالت((می سی سی پی)) موفق به آموختن فن خلبانی و پرواز با هواپیماهای بونانزا، تی۴۱ – تی ۳۷ گردید. در یکی از تمرینات ورزش اسکیت، متاسفانه در اثر برخورد با زمین پای چپ او مصدوم شد و به مدت دوماه از برنامه پروازی باز ماند. پس از بهبودی، دوباره آموزش خلبانی را ادامه داد و پس از دریافت نشان خلبانی در سال ۱۳۵۲ به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمایی F4 ابتدا در پایگاه یکم شکاری و سپس در پایگاه سوم شکاری مشغول انجام وظیفه گردید.


با شروع جنگ تحمیلی سر از پا نشناخته به دفاع از کیان جمهوری اسلامی پرداخت و با ۱۰۳ سورتی پرواز جنگی در طول عمر کوتاه اما پر بارش، یکی از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.

شهید خلبان عباس دوران همواره به دوستان و همکارانش تاکید می کرد که هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حین پرواز مورد اصابت موشک دشمن قرار گیرد، هواپیمای سانحه دیده را بر سر دشمن زبون خواهد کوبید و همان طور که دیدیم بر این پیمان خویش صادقانه ایستاد و جان فدا کرد و مصداق آیه شریفه ((من المومنین رجال صدقوا ما عدوا الله …)) شد.

شهید عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عملیات ((مروارید)) حماسه ای بزرگ آفرید و به کمک شهید خلبان حسین خلعتبری پنج فروند ناوچه عراقی را درحوالی اسکله ((الامیه)) و ((البکر)) منهدم ساخت و بقایای آن را در به قعر آب هاب نیلگون خلیج فارس فرستاد.

به گفته یکی از همرزمان خلبانش، در یکی از نبردهای هوایی که فرماندهی دو فروند هواپیما را به عهده داشت، به مصاف ۹ فروند از جنگنده های دشمن رفت و با ابتکار عمل و مهارتی خاص، یک فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپیمای دیگر را مجبور به فرار از آسمان میهن نمود.

خلبان شهید عباس دوران همواره در عملیات جنگی پیش قر اول بود و برای دفاع از میهن اسلامی و حفظ و حراست آن لحظه ای آرام و قرار نداشت. او سرانجام در سحر گاه روز ۳۰ تیر ماه سال ۱۳۶۱ که لیدری دسته پرواز را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبکه دفاعی و امنیتی نفوذ نا پذیر مورد ادعای صدام به پنج نفر از زبده ترین خلبان نیروی هوایی در حالی که هنوز ستیغ آفتاب ندمیده بود، با اراده ای پولادین به پالایشگاه ((الدوره)) یورش بردند وچندین تن بمب هواپیماهای خود بر قلب دشمن حاکمان جنگ افروز عراق ریختند و پس از نمایش قدرت و شکستن دیوار صوتی در آسمان بغداد، هنگام بازگشت، هواپیمای لیدر مورد اصابت موشک دشمن واقع شد و شهید دوران اگر چه اجازه ترک هواپیما را به همرزم خلبانش ((ستوانیکم منصور کاظمیان)) در عقب کابین داد، اما خود به رغم اینکه می توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آید، صاعقه وار خود و هواپیمایش بر متجاوزان کوبید و بدین ترتیب مانع از برگزاری اجلاس سران غیر متعهد ها  به ریاست  صدام در بغداد شد.

پس از سالها انتظار در تیرماه ۱۳۸۱ بقای پیکر شهید دوران توسط کمیته جستجوی مفقودین  به میهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طی مراسمی رسمی با حضور رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، مسئولان کشوری و لشکری، خانواده شهید و بستگان در میدان صبحگاه ستاد نیروی هوایی، بر دوش همرزمان خلبانش تشییع شد. پیکر مطهر آن شهید تیز پرواز سپس برای خاک سپاری با یک فروند هواپیمای سی ۱۳۰ به زادگاهش شیراز منتقل شد.

شهید خلبان عباس دوران به هنگام شهادتد۳۲ سال داشت و امیر رضا تنها یادگار اوست.

آسمان بهشت پهنه پروازش باد


فیلم مستند زندگی شهید عباس دوران

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:37 PM
تشکرات از این پست
farhad6067
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید بروجردی چگونه برای دخترش اسم انتخاب کرد

وقتی دخترم به دنیا آمد شهید بروجردی دوست داشت اسمش را بگذارد زینب اما پدرم می‌گفت بگذارید سمیه.

 
 شهید محمد بروجردی در سال 1333 در روستای دره گرگ اطراف بروجرد به دنیا آمد. از هفت سالگی به همراه خانواده، ساکن تهران شد و در سال 1356، با هدف ضربه زدن به رژیم پهلوی، گروه توحیدی صف را تشکیل داد.
 
گروه صف به فرماندهی محمد بروجردی، به هنگام ورود حضرت امام به میهن اسلامی و روزهای پس از آن، مسؤولیت حفاظت از جان امام را بر عهده گرفت. با عزیمت امام به قم، بروجردی مسؤول زندان اوین شد. وی نقش مهمی در تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت و خود از فرماندهانِ اولیه آن به شمار می‏رفت. وی در سال 1358 برای فرونشاندنِ آشوب ضد انقلاب در کردستان، راهی این منطقه گردید و همانجا به مسیح کردستان شهرت یافت. شهید بروجردی در سال 1361، به عنوان فرمانده سپاه در غرب کشور، قرارگاه حمزه سیدالشهداء (ع) را تشکیل داد و عملیات‏های نظامی را از این مکان، هدایت می‏نمود.
 
سرانجام این شهید عزیز به سال 1362 در نزدیکی شهرستان نقده بر اثر برخورد با مین، در 29 سالگی به شهادت رسید و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
 
آنچه خواهید خواند گفت‌وگویی است خانم فاطمه بی غم با همسر این شهید که از سالهای کودکی تا زندگی مشترک با محمد می‌گوید:
 
*مهاجرت به پایتخت
 
سال 1338 در تهران به دنیا آمدم و حدود 60 سال است که در همین محله نزدیک بازار تهران ساکن هستم. اما پدر و مادرم هر دو اهل روستای دره گرگ از توابع بروجرد بودند. نمی دانم به چه دلیل اما شاید به خاطر امرار معاش به تهران مهاجرت کردند.
 
در این شهر امورات زندگی ما از راه مغازه پدرم می‌گذشت که تعمیرات کفش داشت و چون خانه هم از خودمان داشتیم خیلی به لحاظ مالی در مضیقه نبودیم.
 
خانواده ما هشت نفره بود با چهار دختر و دو پسر که البته یکی از برادرهایم سال 64 در سر دشت مفقود الجسد شد برادر دیگرم هم جانباز 50 درصد است.
 
*چرا مسیح هجرت کرد
 
محمد بروجردی (مسیح کردستان) پسرخاله ام بود و 5 سالی می‌شد که پدرش به رحمت خدا رفته و در همان دره گرگ به خاک سپرده شده بود. آنها هم در روستا زندگی می کردند که با عزیمت ما به پایتخت پدرم ازشان خواست بیایند پیش ما تا تنها نباشند.
 
*ازدواج با محمد بروجردی
 
 13 سالم بود که ازدواج کردم. ماجرای زود ازدواج کردنم هم برای خود حکایتی است. خاله ام حتی قبل از این هم آمده بود خواستگاری اما به خاطر سن کمم پدرم گفته بود اجازه بدهید کلاس ششم را تمام کند بعد. 
 
خاله ناراحت هم شد اما پدرم برای رفع کدورت گفت من راضی هستم به شما دختر بدهم اما صبر کنید. این شد که بعد از اتمام کلاس ششم مجددا درخواستشان را مطرح کردند.
 
شهید بروجردی دو برادر داشت و دو خواهر که خودش فرزند سوم بود و من که بچه اول خانواده‌مان بودم حدود 5 سال از محمد سنم کمتر بود. موقع ازدواج ایشان حدود 16 سالش بود.
 
شاید تصور اینکه دو بچه واقعا با هم در این سن ازدواج کنند در این دوره و زمانه باور کردنش سخت باشد اما چون ما با خانواده شهید بروجردی فامیل بودیم و رفت و آمد داشتیم و هم بازی کودکی هم بودیم شناخت خوبی از یکدیگر داشتیم اما اگر اینگونه هم نبود در آن دوره دخترها را در همین سن و سال چه سر در می‌آوردند از ازدواج و چه نه شوهرشان می‌دادند.
 
آنقدر سنم کم بود که یک سال بعد از اینکه ازدواج کرده بودیم تازه برای عقدمان سند گرفتند.
 
*همیشه در تیم شهید بروجردی بازی می‌کردم
 
اگرچه ما به همان دلیل فامیلی که گفتم زیاد در کنار هم بودیم اما علقه خاصی بین مان نبود. الان که فکر می‌کنم می‌بینم هر وقت که می‌خواستیم با بقیه بازی کنیم، بین بچه‌ها اگر قرار بود گروه‌بندی شود محمد من را انتخاب می‌کرد. (با خنده) البته شاید برای اینکه بزرگتر هستم در گروه او باشم. اما اینکه در آن سن احساسی به هم داشته باشیم خیر، اینگونه نبود.
 
حیاط خانه ما خیلی بزرگ بود. 250 متر حیاط با دو اتاق که معمولا اقوام آنجا دور هم جمع می‌شدند. خانواده شهید بروجردی و خانواده عمویم چون منزل شخصی نداشتند بیشتر به خانه ما می‌آمدند.
 
*فقط پخش قصه های شب در خانه ما مجاز بود
 
پدرم بسیار مذهبی بود به قدری که ما قبل از انقلاب تلویزیون نداشتیم و رادیو هم فقط موقع پخش قصه‌های شب روشن می‌شد آن هم پدرم گوش می‌کرد.
 
او ما را طوری تربیت کرده بود که بیرون از خانه نرویم و همان داخل حیاط با بچه‌های فامیل بازی می‌کردیم. هر چه بزرگتر می‌شدیم پدرم ما را بیشتر نسبت به نامحرم منع می‌کرد.
 
*مجبور بودیم مدتی تا ازدواج‌مان صبر کنیم
 
موقع ازدواج من واقعا چیزی از زندگی مشترک نمی‌دانستم. الان را نگاه نکنید دوره زمانه فرق کرده و بچه‌های خیلی کوچکتر از آن زمان من هم خیلی مسائل را بهتر درک می‌کنند. ما حتی با هم برای ازدواجم صحبت هم نکردیم و ابراز علاقه و گاهی خیلی از حرف‌هایمان با نگاه به هم بود.
 
یادم می‌آید چند روز قبل از محرم و صفر عقد کردیم. برای همین مجبور بودیم مدتی تا ازدواج‌مان صبر کنیم. در این مدت فقط می‌توانستیم گاهی بیرون از خانه همدیگر را ببینیم چرا که پدرم هم خیلی اجازه ملاقات به ما نمی‌داد و می‌گفت بچه‌های دیگر در خانه هستند و باید مراعات شود.
 
*چگونه محمد بروجردی مبارز شد
 
شهید بروجردی در خانه پدرم از طریق فردی به نام عبدالله بوذری کم کم با مبارزه آشنا شد و در این راه قدم گذاشت. البته پدرم خودش نیز اهل مبارزه بود و در سال 42 که قیام مردم ورامین رقم خورد او هم در‌ آن روزها فعال بود و شرکت داشت. آن زمان پدرم با همین آقای بوذری حشر و نشر داشت. از طریق ایشان هم بود که عکس امام و اعلامیه‌های ایشان را ما در خانه داشتیم و آنها این وسایل را در خانه‌مان پنهان می‌کردند. همان ایام جلساتی برپا می‌شد که محمد هم در آن شرکت می‌کرد که در همین رابطه بود.
 
*چهره زیبای همسرم
 
فضای قبل از انقلاب واقعا فضای نا مناسبی بود، به خصوص برای جوانان. فساد در جامعه رواج داشت و بسیاری از کارها قباحتش ریخته بود. شهید بروجردی هم جزو جوانان همه زمان بود به علاوه اینکه چهره زیبایی هم داشت. آنها در خانه‌ای زندگی می‌کردند که به جز خانواده خودش چند مستأجر دیگر هم در این خانه بودند و دخترهای زیادی هم سکونت داشتند.
 
محمد آن وقت ها سن کمی داشت و همانطور که گفتم به خاطر چهره اش ممکن بود بیشتر مورد توجه قرار بگیرد. وقتی که او خانه بود دخترها سعی می کردند نظر او را به خودشان جلب کنند برای همین ترانه هایی با صدای بلند پخش می کردند.
 
*در لاله‌زار در یک مغازه تشک‌دوزی کارگری می‌کرد
 
بعد از ازدواج نزدیک منزل مادرم اتاقی اجاره کردیم و همان جا ساکن شدیم. شهید بروجردی آن زمان در لاله‌زار در یک مغازه تشک‌دوزی کارگری می‌کرد. محمد اخلاق خوبی داشت، شوخ بود و هیچ کس از دست شیطنت‌هایش در امان نبود. یک حوض بزرگی در حیاط خانه داشتیم که هر کسی را که دستش می‌رسید پرت می‌کرد داخل حوض. کمتر پیش می‌آمد که عصبانی بشود و اگر هم عصبانی می‌شد بیشتر سر مسائل کاری خودش بود.
 
*ماجرای زندانی شدن شهید بروجردی
 
یک بار برای دیدن امام(ره) عازم نجف شد که لب مرز دستگیرش کردند. وقتی دلیل رفتنش را جویا می‌شوند می‌گوید من سرباز فراری هستم چون زن و بچه داشتم دلم نمی‌خواست سربازی کنم در حالی که علاوه بر ملاقات با امام(ره) می‌رفت که در رژیم طاغوت سربازی نکند.
 
بعد از چند روز هم از آنجا انتقالش دادند به تهران که پدرم سند گذاشت و او آزاد شد.
 
*شیر یا خط
 
بچه اولم سال 54، چهار سال بعد از ازدواج‌مان به دنیا آمد البته دو تا از بچه‌هایمان قبل از او فوت کرده بودند. پدرم روی بچه ها اسم می‌گذاشت. چون حسین (پسرم) روز عاشورا به دنیا آمد، برای همین پدرم اسمش را حسین گذاشت.
 
وقتی دخترم به دنیا آمد شهید بروجردی دوست داشت اسمش را بگذارد زینب اما پدرم می‌گفت بگذارید سمیه. در همان عالم شوخ‌طبعی خودشان قرار شد شیر یا خط بیندازند و هر کس برنده شد اسم مورد نظر او را بگذارند که حرف پدرم به کرسی نشست. آن روز خیلی خندیدیم سر این ماجرا. 
 
بروجردی علی‌رغم چهره آرامش که مردم در بیرون فکر می‌کردند اگر سه روز هم یکجا بنشیند صدایش در نمی‌آید بسیار آدم شلوغی بود. حسین پسرمان هم به پدرش رفته.
 
*گذراندن دوره چریکی در سوریه
 
زمانی که شهید بروجردی قدم به راه مبارزه گذاشت مدتی بعد برای گذراندن دوره‌های چریکی عازم سوریه شد. با نبودن او من تنها می ‌شدم و حتی موقع به دنیا آمدن پسرمان هم نبود اما چون پدرم اهل مبارزه بود از ایشان حمایت می کرد و مواظب ما هم بود. آن زمان که داشتن رساله امام(ره) و یا حتی عکس ایشان در خانه جرم محسوب می‌شد ما هم رساله داشتیم و هم عکس ایشان را.
 
*دعوای زن و شوهری
 
شهید بروجردی واقعا ساده زیست بود به حدی که من تحملم تمام می شد و شروع می کردم بحث کردن. اما او حتی اگر خیلی هم عصبانی می شد سعی می کرد عکس العمل نشان ندهد فقط سرسنگین برخورد می کرد. زود هم ارام می‌شد و می‌گفت: منو ببخشید، اگر شما منو نبخشید من آن دنیا نمی دانم چکار کنم.  در هر شرایطی خوش اخلاق بود و لبخند روی لبش بود.
 

فارس

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:37 PM
تشکرات از این پست
farhad6067
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رایج ترین شکنجه‌ها در اردوگاه‌های رژیم بعث عراق

آزاده سرافراز هاشمی روایت می‌کند: ما هنوز که هنوز است جان سالم به در بردن از کتک‌ها را در اسارت فقط معجزه الهی می‌دانیم. در مقابل در ایران اسرای عراقی وجود داشتند اما صلیبی‌ها می‌گفتند آن‌ها از کتک و شکنجه شکایت نمی‌کنند.

 

 

 

 روایت شکنجه‌های رژیم بعث عراق در اردوگاه‌های اسرای ایرانی روایت فصل دردناک اسارت برای رزمندگانی است. بیشتر آنها سال‌های جوانی خود را در این مختصات گذرانده‌اند. شکنجه اسرای جنگی با وجود آنکه بر خلاف قوانین صلیب سرخ جهانی و قوانین حقوق بشری بوده است، اما توسط افسران رژیم بعث در اردوگاه‌ها رواج داده می‌شد و اهرم فشار آنان برای بریدن اسرا در مقاومت اسارت بود. چیزی که آنان سعی می‌کردند از دید ماموران صلیب سرخ پنهان کنند اما خسارات جانی به جا مانده از آن باعث رسوایی‌شان در تاریخ اسارت شد.

«سید حسین هاشمی» نویسنده و مستندسازی است که از همان روزهای نخست جنگ به اسارت رژیم بعث عراق درآمد و 10 سال را در اسارت به سر برد. او شرح این دوران و تجربه‌های آن را در «خاطرات خانه احیاء» بیان کرده است. هاشمی در میان خاطراتش از تلخ و شیرین روزهای اسارت به خوبی یاد می‌کند و زمان اسیر شدن تا آزادی را روایت کرده است. او به رواج شکنجه‌ها در اردوگاه‌ها اشاره می‌کند و روایت می‌کند:

صلیب سرخ می‌گفت در ایران اسرای عراقی شکایت نمی‌کنند

ما هنوز که هنوز است جان سالم به در بردن از این کتک‌ها را فقط معجزه الهی می‌دانیم. در مقابل در ایران اسرای عراقی وجود داشتند اما صلیبی‌ها می‌گفتند آن‌ها از کتک و شکنجه شکایت نمی‌کنند. در ایران سعی داشتند آن‌ها را انقلابی کنند در حالی که عراقی‌ها به ما می‌گفتند قصد ندارند از ما «بعثی» بسازند. در جهت ایدئولوژیک آن‌ها فقط به مرحله «تخریب» اکتفا می‌کردند: جلوگیری از اعمال مذهبی ما، نمایش فیلم‌های مبتذل مصری، پخش دائم موسیقی خوانندگان ایرانی قبل از انقلاب، آوردن آخوندهای عراقی و فراریان ایرانی برای صحبت با ما. اما نمی‌خواستند به جای اعتقادی که از ما سلب می‌کردند چیزی جایگزین کنند.

نمی‌دانم اولین بار کدام عراقی فهمید که پرده گوش را می‌توان با یک سیلی پاره کرد

رایج ترین کتک‌ها و ضربات عراقی‌‌ها عبارت بود از:

1- مشت و سیلی به قصد پاره کردن پرده گوش: مشت و سیلی همیشه بسیار رایج بود اما نمی‌دانم اولین بار کدام عراقی فهمید که پرده گوش را می‌توان با یک سیلی پاره کرد. همه‌شان خیلی زود یاد گرفتند. این شد که موقع کتک، که می‌توانست بهانه‌های بی شماری مثل خنده، بلند بودن ریش، چپ نگاه کردن، موقع آمار تکان خوردن، حرف زدن و نبستن یک دکمه داشته باشد، سرباز می‌گفت بایستی و دستانت را برای عکس العمل بالا نیاوری. بعد کف دستش را قدری محدب می‌کرد و محکم بر گوش تو فرو می‌آورد. کسانی که اینگونه کر شدند فراوان بودند. آمار آن‌ها در پرونده‌های صلیب سرخ در سوئیس موجود است. صدای وحشتناک و زوزه دایمی مثل غرش طوفان در گوش همیشه آنها را آزار می‌داد. خونریزی و عفونت نیز از عواقب آن بود.

سنت انگلیسی‌ها در ارتش عراق

2- ضربه شیلنگ: صلیبی‌ها  می‌گفتند سنت تعلیمی دست گرفتن را انگلیسی‌ها در ارتش عراق به ارث گذاشته‌اند. حتی افسران تعلیمی در دست می‌گرفتند. در سطوح پایین تعلیمی تبدیل به انواع و اقسام «سُنده» می‌شد: کابل برق، چوب، شیلنگ‌های پلاستیکی، میله گرد، نبشی و غیره. این آلت که همواره (به جز روزهای دیدار صلیب) در دست سربازان بود می‌توانست به هر جای بدن فرود آید: سر، گردن،کمر و پا. جایش بلافاصله کبود می‌شد. صلیبی‌ها در گزارش‌هایشان حتی طول و عرض این «تروما»ها را یادداشت می‌کردند. درد شدید آن تا چند روز باقی بود و بعدا نیز تا مدت‌ها ماهیچه کوفتگی داشت. آنها در بکار بردن نهایت ضرب دست کوچکترین تردیدی نمی‌کردند.

3- لگد: چکمه‌های سربازی را دیده‌اید. ضربه پا در فوتبال را هم دیده‌اید. اما آنچه شاید ندیده‌اید فرود آمدن چنین ضربه‌ای با چنان چکمه‌ای بر بدن بی حفاض و استخوانی اسرا است. حال مجسم کنید 3 یا 4 سرباز قوی را که با به کار گرفتن ابزار فوق چند دقیقه به جان یک اسیر می‌افتند. خونریزی معده و کلیه، عفونت، کوری، شکستگی استخوان و دردهای لاعلاج دیگر همه ثمره همین کتک‌ها بود.

تسنیم

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:38 PM
تشکرات از این پست
farhad6067
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای ترکش بی‌صدای خمپاره ۶۰ که جمجمه‌ام را شکافت

جانباز جعفری‌منش روایت می‌کند: دستم را گذاشتم روی زمین که بلند شوم. هنوز نیم‌خیز بودم که یک ترکش خورد توی سرم. ترکش کلاه و چفیه‌ام را سوراخ کرده و وارد جمجمه‌ام شده بود.

 


 محمد جعفری‌منش، جانبازی 70 درصدی و دیابتی است. فشار خون دارد. هر دو کلیه اش را از دست داده و چشم چپش تخلیه شده است. سینوس‌های صورتش را تخلیه کرده‌اند. کام دهان ندارد. مچ دست راست و چپش ترکش خورده است. هر دو کتف و ساعدهایش هم ترکش خورده‌اند. قسمتی از جمجمه اش را قبلا ترکش برده است. او می‌گفت: «انگشت کوچک پای چپم را با انبردست کندیم. چون هر موقع می‌خواستم جوراب بپوشم، سختم بود. احساس می‌کردم تا مغز سرم می‌سوزد. خودم زورم نرسید. انبردست را دادم دست آقا رضا و گفتم تو زورت بیشتر است. کندیمش. خون که زد بیرون، با گاز استریل بستیمش. یواش یواش درست شد. الان هم یک بند ندارد.». بعد از چند مدت پای چپش را قطع کردند. همان پایی که قبلا کف و مچش ترکش خورده بود. هنوز هم آهنگران که گوش می‌دهد، موهای تنش سیخ می‌شود و احساس می‌کند خط مقدم است. محمد هنوز در ارتفاع 1904 است.

برخی خاطرات شگفت‌ انگیز  این شهید زنده در کتاب «مردی که در ارتفاع ماند» از زبان خود او آمده است. یکی از این خاطرات درباره نحوه مجروحیت این جانباز از ناحیه سر است که در ادامه می‌آید:

در کوه‌های مریوان که مستقر شدیم گردان ما یک جایی بود زیر دل کوه که آنجا سه گردان مستقر بود. برای بمباران می‌آمدند ولی نمی‌توانستند کاری کنند و می‌رفتند. جای دیگر را می‌زدند. بمب خوشه‌ای می‌ریختند که وقتی می‌آید هزار تکه دارد و پخش می‌شود و همه را می‌گیرد. فرمانده لشکر یک تدبیری اندیشیده بود و ما را زیر دل کوه مستقر کرده بود. کنارش هم چشمه بود. چون زمستان هم بود آنجا زیر کوه گرم‌تر از جاهای دیگر بود. شب که می‌شد بچه‌ها با خدا راز و نیاز می‌کردند. برنامه دعای کمیل و توسل هم بود تا یازده یا دوازه شب که می‌خوابیدند و دوباره ساعت سه و نیم یا چهار قبل از اذان از خواب بیدار می‌شدند. بعضی‌ها نماز شب می‌خواندند. بعضی‌ها هم گوشه و کنار قبر کنده بودند و در قبر می‌خوابیدند و راز و نیاز می‌کردند.

در طول روز هم به ما آموزش‌های لازم را در مورد موقعیت جغرافیایی و وضعیت دشمن و راه‌هایی که باید می‌رفتیم می‌دادند. کم کم به زمان عملیات نزدیک شدیم. در منطقه کوه‌های پنجوین دشت وسیعی بود که قبلا لشکرهایی مثل لشکر 17 علی‌ابن ابی‌طالب، لشکر خراسان و لشکر قزوین جاهایی از منطقه را گرفته بودند. عراقی‌ها عقب نشینی کرده بودند و رفته بودند روی ارتفاعات. حتی کشته‌های عراقی‌ها آنجا مانده بود و بوی گند گرفته بود.

عراق هم گرای آن منطقه را داشت. روز موعود وقتی ناهار خوردیم بچه‌ها حاضر شدند، به ما گفتند حاضر شوید. وقتی ما حرکت کردیم حدود پنج شش ساعت توی تاریکی مطلق بودیم. حتی نور ماه هم نبود. کسانی که از قبل مسیر را شناسایی کرده بودند ما را هدایت می‌کردند. بعضی وقت‌ها چراغ قوه کوچکی را روشن می‌کردند و علامت می‌دادند تا بچه‌ها پرت و پلا نشوند. رسیدیم و مستقر شدیم. از آنجا باید عملیات والفجر4 را آغاز می‌کردیم. اول ارتفاعات 1800 قرار داشت و بعد 1864 بود. ما باید در 1904 مستقر می‌شدیم. بلندترین ارتفاعات که دست ما بود 1800 بود که نیروها مستقر شده بودند. بعد در 1864 هم مستقر شدند. بعد از طی این  ارتفاعات همین طور که مسیر را طی می‌کردیم اولین درگیری با عراقی‌ها شروع شد. می‌خواستیم ارتفاعات را بالا برویم که عراقی‌ها متوجه شدند. درگیر شدیم و آن‌ها فهمیدند که عملیات است.

1800 و 1864 درگیر شدند ما هم چند تا سنگر را رد کردیم و خواستیم برویم بالا که متوجه شدیم با آرپی جی می‌زنند. آرپی‌جی به یکی از بسیجی‌ها خورد و تکه تکه شد و بلافاصله هم سنگر خاموش شد. حرکت کردیم و رفتیم. دوباره سنگر بعدی درگیر شدیم. نفراتی که توی سنگر بودند عقب نشینی می‌کردند و می‌رفتند پشت تیربارهایشان و شروع می‌کردند به شلیک کردن. ما از پایین می‌رفتیم بالا و آن‌ها از بالا شلیک می‌کردند یعنی کاملا بر ما مسلط بودند. ارتفاعات هم طوری بود که باید از لای درزها و شیارها می‌رفتیم بالا. اگر ما را می‌دیدند می‌زدند. خمپاره و منور هم دائما بالای سرمان روشن بود. نمی‌شد بالا رفت. یعنی هرکس می‌خواست بلند شود و حرکت کند قشنگ مشخص بود و تک تیرانداز می‌زدش. فرمانده گروهان آمد و گفت: «بچه‌ها کار یک مقدار خراب شده؛ ما می‌خواستیم سنگرهای کمیت را رد کنیم بلکه مستقیم با عراقی‌ها درگیر نشویم ولی الان وضعیت فرق کرده و آن‌ها هوشیار شده‌اند. حالا دشمن می‌خواهد شما را براند توی مخفیگاه‌ها و از پشت سنگ‌ها می‌زند».

من و شهید غیبی همراه هم بالا می‌رفتیم. شهید غیبی هیکلش درشت بود. قوی هم بود. ما جزء نفرات اول بودیم. البته نفراتی در موازات ما هم بودند. شیارهای مختلفی وجود داشت که از آن‌ها جلو می‌رفتیم. تصور من این بود که حالت خط شکن پیدا کرده‌ایم. وقتی پشت سرم را نگاه می‌کردم می‌دیدم بقیه پشت سر ما هستند. بچه‌های ما هم خمپاره منور می‌زدند و او را نشانه می‌رفتند. نفری که پشت تیربار بود از سینه به بالا زیر نور خمپاره منور مشخص شد و بچه‌ها ما بیست نفری شروع می‌کردند به تیراندازی که عراقی‌ها را بزنند. تیک تیراندازهای دوطرف پشت سنگ‌ها کمین گرفته بودند. آن‌ها تک تیراندازهای ما را می‌زدند و تک تیراندازهای ما آن‌ها را.

من و شهید غیبی در همین اوضاع از بالای درزها و بین شیارها می‌رفتیم بالا تا رسیدیم پشت میدان مین. سی متری نوک قله بودیم که من دیدم دیگر جای رفتن نیست. اگر می‌رفتیم روی مین تکه پاره می‌شدیم .من پشت میدان مین همانجا نشستم. گفتم بگذارید شیار پیدا کنم از شیار برویم بالا. می‌دانستم جاهایی که سنگ  است نمی‌توانند مین کار بگذارند ولی جاهایی که خاک بود مین را می‌توانند مخفی کنند. به محض اینکه پا می‌رفت روی مین قطع می‌شد یا اگر مین ضد تانک بود اگر صد کیلو بار رویش می‌رفت منفجر می‌شد. عراقی‌ها برای اینکه نیروهای ایرانی را متوقف کنند از پشت قله 1904 با خمپاره می‌زدند خمپاره 120، خمپاره 80، خمپاره 60. خمپاره 60 اصلا صدا ندارد. من گشتم و یک شیار باریک پیدا کردم که کمی آب به اندازه یک شیر آب تویش جاری بود. فاصله‌اش هم با جایی که ما بودیم 15 متر بود. به ما نزدیک بود اما خیلی باریک بود. احتمال اینکه عراقی‌ها ما را بزنند زیاد بود. به شهید غیبی گفتم این شیار را پیدا کرده‌ام. گفتم تویش آب است سنگی هم هست پس مین نیست. اگر موافقی برویم بالا. گفت باشه.

من دستم را گذاشتم روی زمین که از جایم بلند شوم هنوز نیم خیز بودم و زانوی راستم روی زمین بود که ترکش خورد توی جمجمه‌ام. البته سرم را با چفیه بسته بودم و کلاه کاموایی داشتم اما ترکش کلاه و چفیه را سوراخ کرده بود و وارد جمجمه‌ام شده بود. جمجمه‌ام را هم سوراخ کرده بود. خمپاره 60 خورده بود کنارمان و من فقط زمانی که در حال بلند شدن بودم این را فهمیدم و توانستم بگویم سرم. اگر خمپاره 120 بود یک جوری متوجه می‌شدم اما چون 60 بود نفهمیدم.

شهید غیبی کنار من بود. ترکش کوچکی به پایش خورده بود ولی زیاد مشکل نداشت. شهید غیبی گفت چه شده و من گفتم سرم. بلافاصله چفیه و کلاه من را برداشت و چفیه خودش را بست. وقتی می‌بست کمی هوشم سرجایش بود. کمی متوجه می‌شدم ولی وقتی بستنش تمام شد. من دیگر بیهوش شده بودم. گمانم ساعت یک نصفه شب بود. غیر از جمجمه‌ام مچ پایم و ساق پای چپ و راستم هم ترکش خورد. مثل شیر سماور از سر من خون می‌رفت. ترکشی که به سرم خورده بود خیلی بزرگ بود. بعد فهمیدم که آقای آجورلو و چند نفر دیگر بعد از چهار شب و سه روز من و پانزده مجروح دیگر را توانسته‌اند از ارتفاعات پایین ببرند و با آمبولانس بفرستند عقب.

 

تسنیم

پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

غسل شهادت با آب یخ / مرا به دیدار آقا فرستاد و خودش به زیارت خدا رفت

مادر شهید سیدعلی دوامی، شهیدی که به راز 21 معروف شده است، گفت: همرزمان سیدعلی گفتند؛ سیدعلی با آب یخ در عملیات‌ها غسل شهادت می‌کرد.



فاطمه نیکدوز مادر شهید سیدعلی دوامی و خواهر شهید محمود نیکدوز امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، رمز راز 21 را این چنین تعریف کرد: در سن 15 سالگی ازدواج کردم 21 ساله بودم که علی در 21 ماه مبارک رمضان 1346 به دنیا آمد، در 21 ماه مبارک رمضان 1367 هم در حالی که تنها 21 سال از عمرش می‌گذشت به شهادت رسید.

وی با اشاره به اینکه دورانی که علی را باردار بودم، ماه محرم بود گریه‌ها و اشک ریختن‌هایم و ذکر نام ابا عبدالله‌الحسین (ع) در وجود علی هم  تاثیر داشت، افزود: همیشه با وضو بودم دوست داشتم نامش را علی بگذارم. علاقه عجیبی به این نام داشتم، از طرفی هم اواخر بارداری من در ماه مبارک رمضان بود. نام‌های فاطمه (س) و علی (ع) بیشتر در اذهان جاری بود شنیدن نام علی، شعف خاصی در من ایجاد می‌کرد.

* 21 ماه مبارک رمضان سیدعلی متولد شد

نیکدوز ادامه داد: تمام روزهای ماه مبارک رمضان روزه بودم خیلی دوست داشتم روزه 21 ماه رمضان را هم کامل می‌گرفتم اما نشانه‌ها و حال و روزم خبر از آمدن سیدعلی می‌دادند.

وی با بیان اینکه سیدعلی در سحر 21 ماه مبارک رمضان هنگام اذان صبح به دنیا آمد، تصریح کرد: خوب به خاطر دارم دومین روز دی ماه زمستان سال 1346 بود. برف شدیدی می‌بارید.چند سالی می‌شد که برف ندیده بودیم. خیلی از تولد سیدعلی خوشحال بودم. با اینکه سیدعلی فرزند سوم من بود اما حس مادرانه بسیار لذت بخشی داشتم. همه اطرافیانم روزه دار بودند، علی هم حالت خاصی داشت و نورانیت عجیبی در چهره‌اش، او از سلاله پیامبر بود. همه هم خیلی عجیب سیدعلی را دوست داشتند.

مادر شهید سیدعلی دوامی خاطرنشان کرد: شیطنت‌های پسرانه علی بسیار طبیعی بود مانند همه پیران شلوغی خاصی داشت، اما به کسی بی‌احترامی نمی‌کرد دوران تحصیلی وقتی نمراتش خوب شد برایش دوچرخه خریدم و عاملی شده بود تا بچه‌های محل بیشتر دورو برش باشند.

وی افزود: سیدعلی بچه با گذشتی بود وسایلش را به بچه‌های دیگر هدیه می‌کرد بعد از شهادتش متوجه شدم که با وجود سن کمش به بی‌سرپرست‌ها کمک می‌کرد. آن زمان به بسیجی‌ها 1500 تومان حقوق می‌دادند، اما او حقوق خود را دریافت نمی‌کرد و می‌گفت:«من که نیازی ندارم باشد تا برای جبهه وسیله‌ای بخرند، و تیری شود در قلب دشمن بعثی».

* خصلت سیدعلی نشأت گرفته از جدش رسول‌الله(ص) بود

مادر شهید سیدعلی دوامی بزرگواری، مناعت طبع، منش، صداقت و مهربانی را از ویژگی‌های بارز شخصیت فرزند شهیدش دانست و یادآور شد: او بسیار بزرگ بود همه این خصائص نشات گرفته از جدش رسول‌الله(ص) است.

وی با اشاره به اینکه سیدعلی از همه چیزی که در اختیار داشت قانع بود و اگر هم نداشت شکایت نمی‌کرد، گفت: وابستگی من به سیدعلی به حدی بود که همیشه او را با خود همراه می‌کردم روی تربیتش حساسیت خاصی به خرج می‌دادم در تمام مناسبت‌های دینی و معنوی حتی در تظاهرات و کمک‌رسانی به جنگ و جنگ‌زده‌ها او همراهم بود.

نیکدوز با بیان اینکه آموزش غیرمستقیم روی تربیت و رشد فکری سیدعلی تأثیر داشت، خاطرنشان کرد: کارهای سیدعلی روی حساب و کتاب بود همیشه روزه‌دار بود کارهایش را از ریا دور می‌کرد حتی در جبهه هم با همه ساده و بی‌تکلف برخورد می‌کرد.

* پایبند به نماز شب

مادر شهید سیدعلی دوامی با بیان اینکه نماز شب علی هرگز ترک نمی‌شد، تصریح کرد: تا طلوع آفتاب نمی‌خوابید. می‌گفتم:«علی‌جان! بخواب خسته‌ای!» می‌گفت:«کراهت دارد.» هیچگاه نمی‌توانم حالات سیدعلی را هنگام نماز خواندن توصیف کنم. او همچون فردی ناتوان و فقیر به روی قبله می‌نشست، با گردنی کج با خشوع با خدای خویش راز و نیاز می‌کرد. سجده‌های طولانی،‌حالات عرفانی و روحانی خاصی داشت. گاهی که نماز می‌خواند از پشت به او نگاه می‌کردم، می‌گفتم:«خوش به حالت سیدعلی! قامتت چون حضرت ابوالفضل (ع)، مظلومیت و ایثارت چون جدت امام حسین (ع) و سجده‌هایت چون امام سجاد (ع) است.»

وی با اشاره به اینکه روضه‌ی حضرت زینب خیلی در من تاثیر می‌گذاشت و تنفر مرا نسبت به یزیدیان بر می‌انگیخت، گفت: همیشه این تصور را داشتم که اگر در زمان امام حسین (ع) بودم حتما به یاری ایشان می‌رفتم.

وی ادامه داد: وقتی سیدعلی 15 سالش نشده بود و می‌خواست به جبهه برود من مخالفت می‌کردم و می‌گفتم:«نه؛ امکان ندارد، تو بچه‌ای جلوی دست و پای رزمندگان را می‌گیری».

نیکدوز با بیان اینکه سیدعلی از این حرفم ناراحت و افسرده شد، گفت: لحظه‌ای به یاد روزهایی افتادم که آرزو داشتم در زمان امام حسین (ع) بودم و به آنان یاری می‌دادم. حس و حال علی هم برای شرکت در جبهه و یاری امام زمان خویش همین بود. اما من اجازه این کار را به او نداده بودم. لحظه‌ای به خودم آمدم، پسر من که از علی‌اکبر (ع) امام حسین(ع) بالاتر نبود.

برای همین با رفتنش به جنگ موافقت کردم. فقط برای این رفتن شرط گذاشتم که سیدعلی من تا شهادتش به آن عمل کرد. به او گفتم: «علی جان دوست دارم تا آنجا که می‌توانی به کشورت خدمت کنی، تا آنجا که در توان داری از خاک و ناموست دفاع کنی و هر چه در توان داری از بعثی‌ها بکشی، دوست ندارم خودت را بی‌جهت به کشتن بدهی و مفت کشته شوی. آنجا بچه‌گانه رفتار نکن.»

وی افزود: علی نگاهی به من کرد و بعد متوجه منظورم شد که هدفم خدمت بیشتر او به خلق خدا بود و گفت:«من تمام سعی خودم را می‌کنم که انشاالله هرچه در توان داشته باشم برای حفظ اسلام انجام بدهم. سعی من برای خدمت به دین اسلام است.

* حضور 6 ساله در جبهه حق علیه باطل

مادر شهید دوامی ادامه داد: سیدعلی حدود 6 سال در جبهه‌های حق علیه باطل حضور فعال داشت.

وی گفت: سید علی شرطم را کامل انجام داد.

نیکدوز با بیان اینکه دلبستگی‌ام به علی و تک پسر بودنش را هم با یاد عظمت و بزرگی و صبر حضرت زینب (س) تسلی داده و خودم را آرام می کردم، یادآور شد: با خود گفتم امروز روز آزمایش علی و من است تا ببینم به آنچه با خدای خود عهده کرده بودم، پایبند هستم یا خیر! چرا که از حرف تا عمل فاصله است و در میدان عمل انسان باید سر بلند باشد، عمل به تکلیف مهم‌تر است. من می‌خواستم در این امتحان پیروز باشم.

وی افزود: ساکت علی را آماده کردم، از زیر قرآن مجید هم ردش کردم و همراهش تا پای اتوبوس رفتم همه مادرها فرزندانشان را همراهی می‌کردند. ماشین که حرکت کرد، دل ما هم انگار همراهش راهی شد. اما من به خدا سپردمش، از مقابل سپاه ساری حرکت کردند. من هم رفتم خانه، خیلی سخت بود، اضطراب و نگرانی همراهم بود، خودم با دستان خودم راهی جبهه‌اش کردم و بعد شهادت با دستان خودم به خاک سپردمش.

* غسل شهادت با آب یخ

مادر شهید دوامی از خاطرات پسرش به نقل از همرزمانش سخن گفت، وی با بیان اینکه مصطفی علمدار جانباز و از دوستان سید علی است که در استانداری مشغول است، یاد آور شد: آقای طوسی وقتی شهید شد، دخترش کوچک بود، مادر برای دختر شهید تعریف کرد که پدرت می‌گفت: ما برای وضو آب نداشتیم برای همین یخ‌ها را می‌شکستیم و آب می‌کردیم و وضو می‌گرفتیم. مژه‌هایش یخ می‌کرد، انگار چشم‌هایش بسته شده باشد. مصطفی علمدار گفت: «اینها که چیزی نیست، سیدعلی زمین را کند و حوضچه مانند درست و آب در آن جمع شد، رفت و غسل شهادتی کرد. گفتم:«سنگ کوب می‌کنی!»گفت :«می‌خواهیم برویم خط مقدم!»اما وقتی آب در دسترس نبود یخ‌ها را خرد می‌کرد، آب که می‌شدند در آن آب غسل شهادت انجام می‌داد. می‌گفتم:« علی جان! سنگ کوب می‌کنی‌ها» اما غسل شهادت و جمعه و... برایش خیلی مهم بود، سید علی کارهای بزرگی انجام می‌داد.

وی با اشاره به اینکه  علی در مدت 6 سالی که در جبهه بود، به حد 60 سال بزرگ‌تر و جا افتاده‌تر شده بود، خاطرنشان کرد: در مدت حضورش هم بارها مجروح شده و تیر و ترکش خورده بود. کارش اطلاعات و عملیات بود. قبل عملیات‌ها، برای شناسایی می‌رفت. صدام هم برای سر سیدعلی جایزه تعیین کرده بود ولی سیدعلی شیر مازندران بود. کار شناسایی، بسیار سخت و دشوار است. در دل لشکر دشمن، کار شناسایی مسیر و تهیه نقشه راه بسیار مهم است. احتمال اسارت و شهادت بود. یادم هست در یکی از شناسایی‌ها در خاک دشمن مجبور شده بود محاسنش را بتراشد. خیلی ناراحت بود، اما چاره‌ای نداشت.

* ولایتمداری شهید سیدعلی

نیکدوز با بیان اینکه سیدعلی ارادت خیلی زیادی به ولایت داشت. عاشق امام خمینی (ره) بود گفت: چند بار خدمت حضرت امام رسیده بودم. یکبار که سعادت نصیبم شد و با علی رفتم محضر ایشان. به امام خمینی (ره) گفتم «آقا، دلم می‌خواهد دستتان را ببوسم» عبا را انداختند، ‌روی دستانشان، علی هم در کنار من ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. دست امام خمینی (ره) را بوسیدم. اواخر هم خیلی ضعیف شده بودند. یکبار که امام را از تلویزیون نگاه می‌کردم علی گفت: «چرا  امام خمینی (ره) آنقدر ضعیف شده‌اند» گفت:«مادر جان! تو که ایشان را چند بار دیده‌ای، آنقدر که دل امام را خون کرده‌اند،حرف‌ها و حدیث‌ها‌یی که بعد قطعنامه پیش آمد، باعث شد تا امام آن را جام زهر نامیدند، همه اینها باعث غصه امام شده بود.» علی هم خیلی نگران امام خمینی (ره) بود. سیدعلی به امام ارادت داشت. همه خانواده علاقه‌مند ولایت بودند.

وی خاطرات آخرین عملیاتی که سبب مجروح شدن سید علی شد را بازگو کرد و گفت: سیدعلی از ناحیه گردن و کمر مجروح شده بود، شب هفت برادرم بود. شنیدم که علی دارد می‌آید. به دامادم گفتم: یک گوسفند برایش بیاورید و بکشید. گفت: «الان گوسفند از کجا پیدا کنم.» چند دقیقه هم طول نکشید رفت و با یک گوسفند برگشت پرسیدم: «گوسفند از کجا آوردی ؟!» گفت:«سرکوچه خودمان یکی می‌فروخت، من هم خریدم.» علی که آمد، خواهرهایش دویدند تا او را بغل کرده و ببوسند، آرام گفت:«من را فشار ندهید.» خواهرانش آمدند و گفتند:«مامان! علی مجروح است اگر می‌خواهی بغلش کنی مراقب باش، فشار ندهی» علی را بوسیدم و از او خواستم از روی خون گوسفند قربانی شده عبور کند. علی آمد و لباس سفید پوشید. گفتم:«مگر نمی‌دانی مراسم هفت دایی محمود است» گفت:« چرا مشکی پوشیده‌ای؟ دایی شهید شده نمرده است! طوسی، کرم یا قهوه‌ای بپوشید، بد نیست که» نخستین کسی که این کار را کرد سیدعلی بود. برای خواهرانش هم در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود، سفید بپوشند. جبهه است دیگر با خطرات خاص خودش.» جنگ است خانه خاله که نیست.

* مرا به دیدار آقا فرستاد و خودش به زیارت خدا

مادر شهید دوامی با اشاره به اینکه سیدعلی برای آخرین باری که می‌خواست به جبهه برود به من گفت:« مادر من یک ماه می خواهم به جبهه بروم ،شما هم برو مشهد، من که از جبهه برگشتم می‌آیم مشهد دنبالت و با هم به ساری بر می‌گردیم.» .

وی یادآور شد: من هم این قرار را قبول کردم. وقتی مرا سواد اتوبوس کرد گفت: یادت باشد برایم عبا بخری نماز خواندن با عبا ثواب دارد.

وی افزود: بعد از رسیدن به مشهد و زیارت برای خرید عبا برای سیدعلی به بازار رفتم، نمی‌دانستم باید عبای چه رنگی بخرم. تلفنی هم نمی‌توانستم با سیدعلی ارتباط بگیرم. هرچه گشتم عبای قهوه‌ای خوشرنگ پیدا نکردم. برای همین یک عبای مشکی خریدم و همه جا هم طوافش دادم. در همین حال و هوا بودم که داماد و برادرم آمدند مشهد به دنبالم تا من را به ساری بر گردانند. خیلی تعجب کردم. ابتدا چیزی نگفتند بعد آرام آرام گفتند که سیدعلی مجروح شده و می‌خواهد شما را ببیند. من هم چون 22 ماه رمضان بود نگران نشدم گفتم :«سیدعلی اگر قرار است شهید شود روز 21 این اتفاق می‌افتاد، پس حتما مجروح شده.» برای همین خیالم راحت شد. به برادر و دامادم گفتم:«الان که تازه از راه رسیده‌اید استراحت کنید تا فردا صبح.» هر طور بود آنها هم قبول کردند. فردا صبح گفتند حاضر شو تا برویم من گفتم «تا نروم حرم زیارت نکنم نمی‌آیم ، بعد هم باید بعد نماز ظهر و عصر راه بیفتم تا روزه‌ام نشکند. تازه من با آقا امام رضا کار دارم، باید حتما با ایشان صحبتی کنم.» دامادم گفت:«مادر جان! علی منتظر است!» گفتم :«اگر یک مقدار هم دیرتر علی را ببینم باید به حرم بروم. خلاصه راهی حرم شدم. نماز جماعت هم خواندم ، زیارت هم کردم  و بعد با آقا کمی در دل کردم. آقا را به امام جواد (ع) قسم دادم و گفتم :«آقا جان! تو یک پسر داری و من هم یک پسر، من را دشمن شاد نکن. خیلی‌ها به من طعنه و کنایه زده‌اند که تو می‌خواهی این یک پسرت را به کشتن بدهی!

من به مردم گفته‌ام که سیدعلی من که از علی اکبر (ع) خانم حضرت زهرا (س) بالاتر نیست. من با ایشان عهد و پیمانی دارم. چرا باید جلوی فرزندم را بگیرم و در مقابل خیر دنیا و آخرتش بایستم. اگر هم شهید شد برایش یک مجلس شاد می‌گیرم، امیدوارم فقط شهادتی که همیشه آرزویش  را داشت نصیبش شود. دوست نداشتم جلوی چشمان منافقان گریه وزاری کنم.

* یک بغل گل برای شوق دیدار سیدعلی

مادر شهید دوامی ادامه داد: در راه بی‌آنکه خود بخواهم اشک‌هایم جاری بود. نمی‌دانستم چه بر سر علی آمده است قطع نخاع شده یا... . اردیبهشت ماه بود وقتی رسیدیم گرگان فضای سر سبز محیط و درختان جنگلی و گل‌های زرد خوشرنگ در تمام مسیر دیده می شد. به برادرم سعید گفتم که نگه دارد تا من چند شاخه از این گل‌ها بچینم. گفت:«خواهر جان گل را می‌خواهی چه کنی؟!» اما من خوشم آمده بود و باز هم اصرار کردم. ماشین را نگه داشتند و رفتند برای من یک بغل  گل چیدند. گل‌ها خیلی نظر من را به خود گرفته بود برایشان نقشه داشتم.

وی با بیان اینکه وقتی رسیدم شهرمان، حالت عادی بود، چیزی فرق نکرد نه از حجله خبری بود و نه از پارچه سیاه، اظهار داشت: وقتی به خانه رسیدم، مستأجر خیلی خوب داشتیم که او هم به ما و سیدعلی خیلی علاقه و ارادت داشت. آنها فکر می‌کردند من در جریان شهادت سید علی هستم؛ مستأجرمان گفت:«حاج خانم، آمدی» گفتم:«علی ‌آمد؟!» گفت:«علی را آوردند» همان لحظه وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم.

* شهادتت مبارک

وی ادامه داد: دخترها و خواهرهایم با گریه و شیون و زاری به استقبالم آمدند، خیلی ناراحت بودند، گفتم:«مردم خوابیده‌اند، اذیت می‌شوند، گریه نکنید» شب را به سختی هر طور بود به صبح رساندم، صبح به سردخانه رفتم، کشوی شهیدم را که باز کردم سیدعلی را دیدم، کالیبر60 کار خودش را کرده بود، چنان به قلب علی من اصابت کرده بود که تمام تلاش همرزمانش برای احیا بی‌فایده مانده بود. تمام سر و صورت سید علی خونی شده و بدنش هم کمی ورم کرده بود. نقل و پول و گل‌های پرپر شده‌ای را که همراه خود برده بودم به سر و روی علی پاشیدم. بدنش را شستم، خواهرهایم پیشانی علی را می‌بوسیدند. علی را بوسیدم و غسل دادم. بعدازظهر رفتم بازار خانم‌های جلسه‌ای و آشنا من را که دیدند خیلی ناراحت شده و گریه می‌کردند پرسیدند اینجایی؟ گفتم:«آمده‌ام برای سید علی آینه و شمعدان بخرم من خیلی راحت برخورد کردم دوست نداشتم اشک‌هایم دل دشمنان را شاد کند. گران‌ترین و زیباترین‌ آینه و شمعدانی را خریدم. هنوز هم یادگار سفره عقد سید علی‌ام، را نگه داشته‌ام. مراسم تشییع پیکر علی خیلی شلوغ شده بود، انگار که همه مازندران آمده باشند، سفره عقدش را پهن کردم روی نان سنگک که همیشه نوشته می‌شد «پیوندتان مبارک» این بار نوشتیم:«شهادتت مبارک».

* لبخند رضایت روی لبان شهید

نیکدوز اضافه کرد: مداح آوردیم و علی را کنار سفره دامادی‌اش خواباندیم. به عکاسی هم که آمده بود گفته بودیم از تمام لحظات عکس‌برداری کرده و برایمان ظاهر کند. او هم لحظه‌ای درنگ نمی‌کرد و عکس می‌‌گرفت. برادرم آمد پیشم گفت:«فاطمه جان! لحظه‌ای سیدعلی را دیدم که خندید، لبخند زد!» گفتم:«مگر نگفته‌اند که شهدا زنده‌اند، سیدعلی پیش جدش می‌رود باید هم خوشحال باشد» اما پیش خودم گفتم:«شاید دایی علی، تحت تأثیر شرایط و فضا قرار گرفته که چنین حسی داشته» چهار روز بعد عکس‌های عقد علی حاضر شد. در یکی از عکس‌ها لبخند علی روی لبانش دلبری می‌کرد، دایی راست گفته بود پسرم می‌خندید. یکبار خانم شهید رجایی آمدند منزل ما خیلی دقیق و کنجکاوانه عکس‌ها را نگاه می‌کرد، گفت: حاج خانم، این دو عکس را کنار هم بگذار ظاهر کن و برایم بفرست تا به یکی از علما نشان دهم و راز لبخند سید علی را متوجه شوم؟! بدانیم چطور می‌شود که شهید لبخند می‌زند؟!

* خاک سپاری با دستان مادر

مادر شهید دوامی با اشاره به اینکه تا صبح سحر، برای سیدعلی شام غریبان گرفتم و خانه پر بود از جمعیت و مردم، خاطرنشان کرد: فردای آن روز پیکر علی را برای دفن به گزار شهدای آرامگاه ملا مجدالدین بردیم. عبایی را که به سفارش خودش از مشهد مقدس خریده بودم روی قبر پهن کردم، چادرم را به کمرم بستم و به داخل قبر رفتم من بعد از شهادت برادرم سکته خفیفی کرده بودم همه‌اش نگران بودم که نکند حالم بد شده و زمانی که علی را داخل قبر می‌گذارم رو ی او بیفتم و اذیت شود. علی خسته است. از خدا کمک خواستم که حالم بد نشود، پیکر علی را در قبر گذاشتم، سید علی انگشتر  پنج تن داشت، آن را هم در دستش گذاشتم، مهر و تسبیحش را هم داخل قبر گذاشتیم، بعد از قبر بیرون آمدم. مقداری خاک برای آرامش علی روی قبر ریختم.

وی افزود: تا آخرین لحظه خاکسپاری بالای سر قبر سیدعلی حاضر بودم. همرزمانش لباس پاره شده علی را به همراه نشان سبزی که دیگر چیزی از آن نمانده و همه برای تبرک از آن برداشته بودند، برایم آوردند.

* سه شب بر سر مزار شهید

نیکدوز با بیان اینکه سه شب سر مزار علی بودم تصریح کرد: چهلم سیدعلی که گذشت، وسایل، کاغذها و نامه‌هایی که من برایش فرستاده بودم و نگه داشته بود را نگاه می‌کردم، میان آن همه کاغذ و دست نوشته، تکه کاغذی را یافتم، که روی آن نوشته بود اگر به شهادت رسیدم و مرا داخل قبر گذاشتید، سه شبی را در کنارم بمانید و تنهایم مگذارید.

وی ادامه داد: این وصیت را هم حضرت زهرا (س) به امیرالمؤمنین علی (ع) کرده بودند، که :«سه شبی را کنارم باشید تا من با خاک خو بگیرم» خیلی خوشحال بودم اول از اینکه بدون خواندن این نوشته این کار را برای شهیدم انجام داده بودم. دوم اینکه سیدعلی، علوی بار آمده و تربیت شده بود. خیلی از مواردی که بعد از شهادتش متوجه می‌شدم، خوشحالم می‌کرد.

مادر شهید دوامی با اشاره به اینکه در این مدت هر چه جست‌وجو کردم وصیت‌نامه علی را پیدا نکردم، تصریح کرد: بعد از مدتی یکی از دوستان علی که مادر هم نداشت و با خواهرش زندگی می‌کرد، وصیت نامه علی را آورد. علی وصیت‌نامه‌اش را داده بود به خواهر دوستش، آنها هم خیلی مؤمن و متدین بودند. وصیت‌نامه بیشتر شهدا دست این خانواده بود. دوست علی وصیت نامه‌اش را برایم آورد.

* بعد از شهادت سیدعلی را شناختم

وی اظهار داشت: بعد از شهادت و مراسم تشییع پیکر سیدعلی، سر مزارش دوستانش پرسیدند:«شما مادر سید علی هستید؟» گفتم:«بله!» گفتند:«شما هم سیدعلی را نشناختید. سیدعلی عارف بود. با یک استکان آب، وضو می‌گرفت شب عملیات که می‌شد به خودش بسیار توجه می‌کرد. شب شهادتش، برای شناسایی آماده شد، سربند و کمربند سبزش را بست خودش را با عطر مخصوصش معطر کرد. خودش را ساخت. احتمال شهادت می‌داد.» راست می‌گفتند. من علی را بعد از شهادتش شناختم. آن هم با صحبت‌ها و تعریف‌های همرزمان و دوستانش!

نیکدوز با بیان اینکه خیلی از افرادی که حاجت دارند با واسطه قرار دادن سیدعلی حاجت روا شده‌اند، گفت: سید علی حاجت مریض‌های سرطانی، زنان بی‌فرزند، دختران دم بخت، شفای مریض‌ها و بسیاری دیگر را به لطف خود داده است. من که اطلاعی نداشتم اما هفته‌ای 3ـ2 مرتبه تماس تلفنی دارم که از سیدعلی، حاجت گرفته‌اند. من هم همیشه می‌گویم:‌ سیدعلی جان، تو پیش خدا آبرو داری، واسطه شو تا همه حاجت روا شوند. مردم خیلی گرفتارند. بسیاری از مشکلات و حاجاتشان هم در قلب‌شان می‌گذرد اما حاجت روا می‌شوند. به حق همین ماه مبارک انشاالله حاجت روا شوند. امیدوارم خون حق شهدا هرگز پایمال نشود، تا همه بتوانند با توسل به آنها به حاجات قلبی‌شان برسند. 

 


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/29 10:55:8
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای دوئل شهید خرازی با ژنرال بعثی

خرازی به ماهر عبدالرشید گفت: «یک پای تو را قطع کردم. می‌خواهم پای دیگرت را هم قطع کنم!» ماهر جواب داد: بیا! من هم یک دست تو را قطع کردم، دومی را هم قطع می‌کنم!» خرازی گفت: «باشد! وعده ما امشب در میدان شهر بصره».

 

در منطقه شلمچه به ما مأموریت ساخت یک سنگر بزرگ با حلقه‌های بتونی پیش ساخته داده شده بودحلقه‌های پیش ساخته بتونی را به وسیله تریلر و کمرشکن تا فاصله‌ای از خط مقدم می‌آوردند و ادامه راهنمایی آنها تا محل سنگر به عهده ما بود. به راننده‌ها نگفته بودند که باید تا خط مقدم بیایند. تا محلی که باید حلقه‌ها را تحویل می‌دادند،‌ آتش دشمن وجود نداشت، اما هر چه آنها را به طرف منطقه درگیری می‌بردیم، بر تعداد گوله‌ها افزوده می‌شد. راننده‌ها می‌ترسیدند و ما با دردسر و مکافات آن‌ها را به محل می‌بردیم.



 

هر تریلر یک حلقه بیشتر نمی‌آورد و پایین گذاشتن حلقه‌های بتنی هم دردسر داشت. جرثقیل نداشتیم. برای بیل لودر یک قلاب ساخته بودیم و حلقه‌ها را به وسیله بیل لودر پایین می‌گذاشتیم!

پانزده روز طول کشید تا توانستیم پانزده حلقه بتونی را به محل سنگر ببریم. محل سنگر در خاک عراق و بعد از سنگرهای نونی شکل عراقی‌ها بود. برای ساخت سنگر، منطقه‌ای را به اندازه کافی خاکبرداری کردیم، حلقه‌ها را کنار هم قرار دادیم و چند متر خاک روی آن ریختیم. سنگر خوبی شد. همان سنگری که بعدها حاج حسین خرازی نزدیک آن به شهادت رسید.

منطقه در تصرف ما بود، اما نیروهای دشمن حاضر به از دست دادن آن نبودندعملیات حالت فرسایشی به خود گرفته بود و انرژی و رمقی برای لشکر 14 امام حسین(ع) باقی نمانده بود. یک شب من و حاج محسن حسینی در سنگر نشسته بودیم که حاج حسین خرازی وارد شد و پرسید: «از بچه‌های مهندسی چند نفر اینجا هستند؟» گفتیم: «ما دو نفر در به در و بیچاره

حاجی لبخند زد و گفت: «امشب می‌خوام بریم جلو!» از حرف او تعجب کردیم. ما هیچ‌گونه امکانات پیشروی نداشتیم. حاج محسن که آدم شوخی بود، بلند شد و گفت: «می‌خوای ما رو به کشتن بدی؟! تو که از درد زن و بچه سر درنمی‌آری

خلاصه همراه حاج حسین سوار یک ماشین تویوتای لندکروز نو شدیم و حرکت کردیم! این تویوتا را همان روز به حاج حسین خرازی داده بودند. خرازی ما را به یک سنگر تصرف شده عراقی برد که سنگر فرماندهی عراق در منطقه شلمچه بودیک سنگر مجهز و مجلل زیرزمینی که مبل هم داشت. سنگر در عمق زمین ساخته شده و قطر بتون آن حدود یک متر بود. روی آن را با چندین متر خاک پوشانده و روی خاک‌ها قلوه‌سنگ‌های بزرگی قرار داده بودند!

وقتی وارد این هتل زیرزمینی شدیم، شخصی به نام جاسم که کویتی‌الاصل بود، از طریق بی‌سیم مشغول شنود فرکانس‌های عراقی‌ها بود. حاج حسین گفت: «جاسم کسی رو دم دست داری؟!

جاسم خنده‌ای کرد و گفت: «ژنرال ماهر عبدالرشید

ماهر عبدالرشید از فرماندهان معروف ارتش عراق و فکر می‌کنم فرمانده سپاه هفتم بود! حاج حسین گفت: «بارک‌الله، بارک‌الله! خب، چه خبر؟

جاسم جواب داد: «‌می‌خواهد عقب برود. سه شب است که نخوابیده و دارد نیروهای خود را برای عقب‌نشینی آماده می‌کند

حاجی خرازی با لبخند ملیحی گفت: «نمی‌ذاریم بره! مثل من که به خط اومدم، اون هم باید بیاد و بمونه

جاسم گفت: «چطوری؟

حاجی گفت: «بهش پیغام بده بگو: قال الحسین خرازی...»

جاسم گفت: «نه حاجی این کار و نکن! من با این همه زحمت به شبکه بی‌سیم آنها نفوذ کرده‌ام! بر اوضاع اون‌ها مسلطم! فرکانس‌های آنها را کشف کرده‌ام. حیفه

حاجی‌ گفت: «همین که گفتم

جاسم با تردید روی فرکانس بی‌سیم‌چی ژنرال رفت و به عربی گفت: «بسم‌الله الرحمن الرحیم، قال الحسین خرازی...»

بی‌سیم‌چی عراقی با شنیدن اسم خرازی و فهمیدن اینکه فرکانس او لو رفته، شروع به ناسزاگویی کرد و جاسم با شنیدن آن فحش‌ها رنگ از رویش پرید و بی‌سیم را قطع کرد! حاجی پرسید: «چی می‌گفت؟

جاسم گفت: «داشت ناسزا می‌گفت

حاجی خرازی دست در جیب خود کرد و یک واکمن کوچک درآورد و گفت: «نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما این

جاسم دوباره بی‌سیم را روشن کرد و نوار را گذاشت! بی‌سیم‌چی عراقی فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت. سیستم بی‌سیم آنها به هم ریخته بود و فرماندهان عراقی مشغول فحش دادن به هم بودند. ما هم برای مدتی به دعوای فرماندهان عراقی گوش دادیم و کلی لذت بردیم. ژنرال ماهر عبدالرشید که متوجه دعوای فرماندهان خود شده بود، از بی‌سیم‌چی پرسید: «چی شده؟

بی‌سیم‌چی گفت: «یک نفر ایرانی وارد فرکانس ما شده و می‌گوید، من از «خرازی» برای ماهر پیام دارم

ماهر گفت: «پس چرا نمی‌گذارید پیغامش را بدهد

بی‌سیم‌چی عراقی به زبان فارسی به جاسم گفت: «ای ایرانی! اگر پیغامی برای «ماهر» داری بگو! او آماده شنیدن است

تازه متوجه شدیم، بی‌سیم‌چی عراقی هم فارسی بلد است! خرازی به جاسم گفت: «به او بگو خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم. خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم، خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهای مجهز نونی تو را هم گرفتم. هیچ مانعی جلوی من نیست؛ امشب می‌خواهم بیایم به شهر بصره و تو را ببینم

جاسم پیام را داد و بی‌سیم‌چی و ماهر عبدالرشید هول کردند! ماهر پرسید: «می‌خواهی بیایی چه کار کنی یا چه بگویی؟

خرازی جواب داد: «یک پای تو را قطع کردم. می‌خواهم پای دیگرت را هم قطع کنم

ماهر جواب داد: بیا! من هم یک دست تو را قطع کردم، دومی را هم قطع می‌کنم

خرازی گفت: «باشد! وعده ما امشب در میدان شهر بصره»

با این پیغام، اوضاع نیروهای عراقی به هم ریخت. ژنرال ماهر عبدالرشید که واقعاً از تصور سقوط شهر بصره ترسیده بود، تمام چینشی را که قبل از آن برای عقب‌‌نشینی انجام داده بود، به هم زد!

حاجی خرازی بسیار آرام بود و در حالی که لبخندی بر لب داشت، به ما دو نفر گفت: «نماز خوانده‌اید؟»

گفتیم: «بله

پرسید: «چیزی خورده‌اید؟»

گفتیم: «بله

گفت: «من خسته‌ام، شما هم خسته شدین، پس بخوابین

گفتیم: «با این کاری که شما انجام دادید، مگر می‌گذارند کسی امشب بخوابد؟

وقتی قبل از مکالمه با ماهر عبدالرشید به طرف آن سنگر می‌آمدیم، عراقی‌ها مثل نقل و نبات گلوله روی منطقه می‌ریختند، اما وقتی می‌خواستیم بخوابیم، حجم آتش آنها ده‌ها برابر شده بود و آن شب به قدری روی منطقه شلمچه گلوله ریختند که در طول تاریخ جنگ تا آن زمان و حتی بعد از آن بی‌سابقه بود. اما سنگر ما کاملاً امن بود. به راحتی خوابیدیم و اتفاقاً خوب هم خوابمان برد!

فردا صبح که بیرون آمدیم، دیدیم بدنه تویوتای حاج حسین از ترکش و خمپاره مثل آبکش سوراخ سوراخ شده است. وقتی حاجی بیدار شد، با او وارد بحث شدیم که: «حکمت این کار دیشب چه بود؟»

حاجی گفت: «ما در این منطقه نیرو و امکانات نداشتیم. مهمات هم نداشتیماین کار را کردم تا آنها تحریم شوند و منطقه را زیر آتش بگیرند و دست‌کم به اندازه یک هفته عملیات، مهمات خود را هدر بدهند

بعدها جاسم براساس مطالبی که از بی‌سیم شنیده بود، می‌گفت: «آن شب انبارهای مهمات عراقی‌ها خالی شده بود و به قدری کمبود مهمات داشتند که تا دمیدن صبح، مهمات داخل تریلرها را مستقیم به کنار توپ‌ها و خمپاره‌اندازها می‌بردند و مصرف می‌کردند

راوی: علی عادل‌مرام

فارس

پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که در رمضان بدنیا آمد، در رمضان روحانی شد، در رمضان جبهه رفت

آن زمان که او در مورد بنی صدر و بی لیاقتی‌های او و از طرفی در خصوص شخصیت والای شهید بهشتی سخن می‌گفت، نوجوانی بیش نبود
 
طلبه شهید ایوب توانایی متولد 1345 روستای علی آباد سادات از توابع جیرفت است. در خانواده‌ای مذهبی و کشاورز متولد شد. در دوران نوجوانی به صف تلاشگران خستگی ناپذیر نهضت انقلاب اسلامی‌ پیوست و به تحصیل علوم دینی در حوزه‌ی علمیه کاشان پرداخت. با شروع جنگ تحمیلی به میدان‌های رزم اعزام شد و در عملیات رمضان در منطقه هورالعظیم در تاریخ 23 تیر 61 بر اثر ترکش گلوله‌ی توپ به شهادت رسید. در ادامه بخش‌هایی از زندگی این شهید را می‌خوانید:
 
 
آنگونه که خبرگزاری دفاع مقدس نوشته: تولد و زندگی ایوب در کپر و روی حصیر بود. وقتی ایوب به سن تحصیل رسید با برادرش به مدرسه می‌رفت. مدرسه‌ای که 2 ساعت باید پیاده می‌رفتند تا به آن برسند. کفشهای پلاستیکی، لباس‌های مندرس، یک تکه نان و مقداری خرما توشه و همراه آنها‌‌ بود. هیچگاه در گرما؛ طعم خنکی و در سرما، طعم گرما را نچشیدند.
 
قبل از آنکه به سن تکلیف برسد، نماز و روزه‌هایش را ادا می‌کرد. از غیبت کردن به شدت نفرت داشت و مرتب این را در مجالس مختلف به دیگران تذکر می‌داد.
 
با وجود اینکه سن و سالی کمی‌ داشت و نوجوان بود، اما در مبارزه با خوانین و نظام فئودالی حاکم بر منطقه جیرفت بسیار روشنگری می‌کرد و طرفدار محرومین منطقه بود. با تلاش و روشنگری ایشان و مبارزات مردم، طومار خوانین منطقه برای همیشه در هم پیچیده شد.
 
در شرایطی که دنیاطلبی بسیاری از جوانان را بر زمین میخکوب می‌کرد او به راحتی و سبکبال از دنیا و مادیات فاصله گرفت، تاریخ تولد خود را در شناسنامه دستکاری کرد و راهی جبهه شد. شدت علاقه‌ی او به حضور در جبهه به حدی بود که مخالفتهای دیگران را براحتی خنثی می‌کرد و رضایت همه را جلب و عازم جبهه می‌شد. او نه با زیاد ماندنش، که با رفتن و مشتاق بودن برای رفتن به همه نشان میداد که با کدام سو باید رفت، ثابت کرد که می‌توان از دنیا کام نگرفته، پرواز کرد.
 
با وجود سن کم، مسائل سیاسی را خوب می‌فهمید و تجزیه و تحلیل می‌کرد، آن زمان که او در مورد بنی صدر و بی لیاقتی‌های او و از طرفی در خصوص شخصیت والای شهید بهشتی سخن می‌گفت، نوجوانی بیش نبود. اما با دید وسیع و درک بالا، مسائل سیاسی روز را برای بچه‌ها‌‌ تشریح کرد.
 
اخلاق بسیار خوش و نیکویی داشت. در حوزه و جبهه دوستان بسیاری را جذب کرده بود و همه پروانه وار گرد شمع وجودش می‌گشتند. چهره‌ی خندان او، به استقبال خطر رفتن، از خود گذشتگی و ایثارش زبانزد همگان بود.
 
می‌گفت:خیلی باید نیت‌هایمان را خالص کنیم. نیت شهادت اگر برای خدا نباشد، آن وقت ما پیش مردم شهیدیم و نزد خدا شهید نیستیم. پس حواسمان باشد نیت و عمل و رفتار و گفتارمان فقط برای رضای خدا باشد تا شهید راه خدا محسوب شویم.
 
ایوب در ماه مبارک رمضان متولد شد، در ماه مبارک رمضان برای فراگیری دروس حوزوی عزیمت کرد. در ماه مبارک رمضان عازم جبهه شد. در عملیات رمضان شهید و مفقودالجسد شد. در ماه مبارک رمضان پیکر مطهرش به زادگاهش بازگشت.
 
ایوب در عملیات رمضان مفقود شد و پیکرش بعد از 14 سال شناسایی و به زادگاهش منتقل شد. مادر بزرگوارش یک ماه قبل از پیدا شدن پیکر مطهر شهید، خواب می‌بیند که ایوب آمده و یک لباس گونی مانند تنش کرده است. ظاهراً اسیری بوده که آزاده شده. و می‌گوید: همینطور که آمد سر روی زانوهای من گذاشت. او را بغل کردم و شروع کردم به گریه کرد. گفت: مادر گریه نکن من بحمدالله از بند صدام مرخص شدم.
 
 
منبع:پایگاه خبری  شیرازه

نگارنده : fatehan1 در 1393/4/22 10:38:6
 
 
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شکنجه دادن کوموله(دوستانی که ناراحتی دارند این خاطره رانخوانند)

 آنچه خواهید خواند قصه، افسانه و یا قسمتی از یک فیلم ترسناک نخواهد بود. این نوشته خاطرات یکی از سربازان حضرت روح الله است که از روزهای سخت اسارتش و شکنجه هایی که توسط منافقین شده است گفته که واقعا اگر نبود عشق به خدا نمی‌شد زیر این عذاب‌ها لحظه‌ای تحمل کرد و سری را فاش نکرد.


حدود یک سال و چندی که در دست آنها اسیر بودم به انواع و اقسام و به هر مناسبتی شکنجه شدم. شما شکنجه‌هایی را که در زمان شاه ملعون توسط ساواک انجام می‌گرفت شنیده‌اید اما انگار هر چه تمدن‌ها پیشرفت می‌کند و ادعاهای آزادی، در بوق‌های تبلیغاتی گوش مردم دنیا را کَر می‌کند، نوع شکنجه‌ها و فشارها و قلدری‌ها و بی‌رحمی‌ها هم پیشرفت می‌کند. همان اول اسارت که به پایگاه منتقل شدم، گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست، به همین خاطر پاشنه‌های هر دو پایم را با مته و دلر سوراخ کردند و برادران دیگر را هم نعل کوبیدند و با اراجیف و فحاشی بر این عملشان شادمانی می‌کردند. بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبک دموکراتیک و آزادانه!! محاکمه و دادگاهی کنند.

روز دادگاه رسید، رئیس دادگاه، سرهنگ حقیقی را که همان اوایل انقلاب فرار کرده بود شناختم و محاکمه بسیار سریع به انجام رسید. چون جرم محکومین مشخص بود - دفاع از حقانیت اسلام و جمهوری آن و ندادن اطلاعات- و بالطبع حکم هم مشخص، عده‌ای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدام قسطی (یعنی به تدریج) محکوم شدیم. حکم ما که اعداممان قسطی بود به صورت کشیدن ناخن‌ها، بریدن گوشت‌های بازو و پاها، زدن توسط کابل، نوشتن شمارهای انقلابی! توسط هویه برقی و آتش سیگار به سینه و پشت و ... و تمامی اینها بی چون و جرا اجراء می‌شد. که آثارش بخوبی به بدنم مشخص است.

یک بار که ناخن‌هایم را می‌کشیدند طاقتم تمام شده بود و دیگر می‌خواستم اعتراف کنم و هر چه که می‌دانستم بگویم، اما یکی از برادران سپاهی که با هم بودیم به نام برادر سعید وکیلی، می‌گفت ما فقط به خاطر خدا آمده‌ایم خود داوطلب شده‌ایم که بیاییم پس بیا شرمنده خدا و خلق او نشویم و لب به اعتراف باز نکنیم. سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه کرد، آب سردی بود که بر آتش بی طاقتم ریخته شد، پس از آن جریان بود که سه تا دیگر از ناخن‌هایم را کشیدند و با نمک مرهم گذاشتند و پس از اینکه مقدار زیادی با کابل زدند باز برای به درد آوردن بیشتر بدنم در حضور دیگر برادران، مرا برهنه در دیگ پر از آب نمک انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم کردند که در آن بمانم و سپس برای عبرت دیگر برادران، مرا در سلولی عمومی انداختند.

فکر می‌کردند من معدن تمامی اسرار ایران هستم. لذا از شکنجه بیشتری هم برخوردار می‌شدم. البته بعد از هر شکنجه مدتی به مداوایم می‌پرداختند آن هم نه به خاطر خود من و یا دیگران بلکه به خاطر اینکه یک مقداری از پوستم ترمیم شود تا بتوانند مجددا شیوه تازه‌تری را اعمال کنند. شاید فکر کنید این چیزها را برای جلب احساسات و عواطف شما خوانندگان عزیز می‌گویم اما اینها همه حقیقت محض است و دنیا باید از این همه پستی و رذالت و کثافتی که دامنگیرش شده شرم نماید و منادیان دروغین حقوق بشر بفهمند که در این منجلاب بیش از هر کسی خودشان غوطه ور و مورد تمسخر بشریتند. اینها را که می‌گویم تنها برای سندیت در تاریخ آینده‌گان است. دنیا بشنود که پای گرفتن اعتراف از یک اسیر، به وسیله تیغ موکت بری سینه‌‌اش را بریده و کلیه‌اش را در می‌آوردند.

و این شکنجه‌ها تنها برای من نبود هر که مقاومت بیشتری داشت شکنجه‌اش بیشتر بود و این اصلی از اصول حیوانیشان شده بود و اصل دیگر اینکه مردان باید بجنگند و زنان اعتراف بگیرند. هر چه بیشتر فکر کنی که اساسا اعتقاد اینان بر چه مبنایی است کمتر به نتیجه می‌رسی، آیا مارکسیستند؟ آیا نازیست‌ یا فاشیستند؟ یا چنگیز و آتیلا و دیگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار داده‌اند؟ من شاهد جنایاتی بودم که گفتنش نیز مشمئز کننده و شرم آور است...

مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی، جلو پایش قربانی ذبح شود. این رسم را کومله نیز اجرا می‌کرد با این تفاوت که قربانی‌ها در اینجا جوانان اسیر ایرانی بود. چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سرکردگان بردند پس از مراسم، آن عفریته گفت: باید برایم قربانی کنید تا به خانه شوهر بروم، دستور داده شد قربانی‌ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه‌های بسیج اصفهان را که همه جوان بودند، آوردند و تک تک از پشت سر بریده شدند، این برادران عزیز مانند مرغ سربریده پر پر می‌زدند و آنها شادی و هلهله می‌کردند. ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی کرد. مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده‌ دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی 16 نفر دیگر را هم در طی مراحل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود کرده بودند. ننگ و نفرین ابدی بر شما که اگر تنها قانون جنگل را هم مبنای خود قرار می‌دادید اینچنین حکم نمی‌کردید.

بله، بزرگترین جرم همگی ما این بود که می‌خواستیم دست اینان را از سر مردم مظلوم و مسلمان کُرد آن منطقه کوتاه کنیم چرا که به قول حضرت امام «آنها کردستان را به فساد کشاندند و مردم کردستان را به طرز وحشتناکی اذیت و آزار کردند، آنان اموال مردم را غارت کردند و همه را کشتند.» اگر انسان از شنیدن این حرف که آنها می‌خواستند حاکمیت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان و غیور کردستان که ذخایر انقلابند حکومت کنند، برخود بلرزد و در دم جان بسپرد هیچ جای شگفتی نخواهد بود چونکه ما در این مدت چیزهایی را دیدیم که حتی شنیدنش هم ممکن است برای شما سنگین باشد. یک نمونه را برایتان عرض می‌کنم.

قبلا اسمی از برادر سعید وکیلی برده بودم. ماجرائی را که بر سر این برادر آورده شده است نقل می‌کنم. همان طور که در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست که این صحبت‌هار ا می‌گویم. شاید که بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یک عمل را محکوم کنند. از مقاوم ترین افراد، سعید وکیلی، سرگرد محمد علی قربانی، سرگروهبان جدی و دو خلبان هوا نیروز بودند که اغلب اوقات اینها زیر شکنجه بودند. سعید 75 روز زیر شکنجه بود، ابتدا به هر دو پایش نعل کوبیده و به همین ترتیب برای آوردن چوب و سنگ به بیگاری می‌بردند. پس از دادگاهی شدن محکوم به شکنجه مرگ شد بلکه اعتراف کند. اولین کاری که کردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز که کمی بهبودی یافته بود آوردندش و مجددا اعتراف گرفتن شروع شد.

همانطور که گفتم این بهداری بردن و معالجه کردن هایشان به خاطر این بود که مدت بیشتری بتوانند شکنجه کنند والا حیوانات وحشی را با ترحم هیچ سنخیتی نیست. پس از آن معالجه سطحی، با دستگاه های برقی تمام صورتش را سوزاندند، سوزاندن پوست تنها مقدمه شکنجه بود به این معنی که مدتی می‌گذرد تا پوست‌های نو جانشین سوخته‌ شده و آن وقت همان پوست‌های تازه را می‌کندند که درد و سوزندگی‌اش بسیار بیش از قبل است و خونریزی شروع می‌شود و تازه آن وقت نوبت آب نمک است که با همان جراحات داخل دیگ آب نمک می‌اندازند که وصفش گذشت. تمام این مراحل را سعید وکیلی با استقامتی وصف‌ناپذیر تحمل کرد و لب به سخن نگشود.

او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن را زمزمه می‌کرد. استقامت این جوان آن بی‌رحم‌ها را بیشتر جری می‌کرد. انگار مسابقه‌ای بود بین تمام مردانگی، با تمامی نامردی‌ها و شقاوت‌ها، هر چند که سعید را با سنگدلی هر چه تمام‌تر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود که تاج افتخار پیروزی را بر سر گذاشته و بر بال ملائک به ملاء اعلی پیوست.

تنها به آخرین قسمت از زندگی سعید وکیلی می‌پردازم که اگر سراسر زندگی‌اش هم درسی نباشد همان اواخر دنیایی از ایثار و گذشت، مروت، و مردانگی، استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق و ایمان را جلوه‌گر ساخت. او که دیگر نه دستی، نه پائی، نه چشمی و نه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید که خدایا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم

دوست دارم افتادگی‌ام تنها برای تو باشد و بس...

خداوند دعایش را اجابت نمود. سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید. زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش آتش بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت. اما این گرگان که حتی از جسد بی‌جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما که هم سلولیش بودیم دادند و مقداری را هم خودشان خوردند و بدنش را ...

الله اکبر... لااله الا الله ... اینکار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر کس زیر شکنجه جان می‌سپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند. درود به روان پاک تمامی شهیدان بالاخص شهید سعید وکیلی.

*قبل از آزادی ما، دو تن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی که ما بودیم مشغول گشت زنی بودند. افراد کومله با لباس مبدل به آنها علامت می‌دادند و آنها نیز بر زمین می‌نشینند افراد کومله یکی از خلبان ها را دستگیر می‌کند و خلبان دیگر که طی درگیری زخمی هم می‌شود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را می دهد. بعد از چندین روز هواپیماهای شناسائی منطقه را شناسایی می‌کنند و برادران رزمنده طی یک عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم. آن موقعی که عملیات صورت می‌گرفت و افراد کومله فراری و متواری می‌شدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود که به هوش آمدم و فهمیدم آزاد شده‌ام. به علت جراحات بسیار سنگینی که داشتم امکان معالجه‌ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت به وسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم. همراه من عده دیگری از برادرانی که آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند. مدت کمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند که هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده بود و یا چشمهایشان را در آورده بودند، آنها ماندند تا معالجه شوند.

موقعی که آزاد به خانه برگشتم کسی را دور و برم نداشتم چون پدرم در زمان شهید نواب صفوی توسط ایادی استعمار شهید شده بود و مادرم همان موقع که شنیده بود بدست کومله اسیر شده‌ام سکته می‌کند و تا به بیمارستان می‌رسد به رحمت ایزدی می‌پیوندد. در این مدت که اسیر بودم برادرم که خلبان بود به شهادت می‌رسد که جنازه‌اش هم پیدا نشد. شوهر خواهرم همراه با دو تا از بچه‌هایش به شهادت رسیدند. و یکی دیگر از فرزندانش هم به دست مزدوران صدامی اسیر است. تنها من مانده‌ام و یکی دو نفر دیگر از افراد خانواده که خودم هم الان در خدمت ملت قهرمان منتظر اعلام حمله هستم تا به یاری خداوند همراه دیگر رزمندگان راه قدس را از کربلا باز کنیم انشاء‌الله باشد که خداوند لیاقت شهادت را نصیب بنده حقیر خودش بفرماید.
والسلام علیکم و علی عباد‌الله الصالحین

راوی: آقابالا رمضانی 
 آکام نیوز

 

 

 
 
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهمیت دادن فرمانده به آموزش عملی دین

شهید ستاری ماه رمضان‌ها بعد از سحر کنار بچه‌ها می نشست و با صدای بلند و لحن خوش قرآن می‌خواند. اصلاً اهل نصیحت کردن نبود. می‌گفت به جای این که چیزی را با حرف زدن به بچه یاد بدهیم، باید با عمل خودمان نشانش بدهیم.
 
اهمیت دادن فرمانده به آموزش عملی دین
 
 یک بار با عصبانیت ایستادم بالای سر منصور و نمازش که تمام شد، گفتم «منصور جان، مگه جا قحطیه که می‌آی می‌ایستی وسط بچه‌ها نماز؟ خُب برو یه اتاق دیگه که منم مجبور نشم کارم رو ول کنم و بیام دنبال مهر تو بگردم.» تسبیح را برداشت و همان طور که می‌چرخاندش، گفت «این کار فلسفه داره. من جلوی این‌ها نماز می‌ایستم که از همین بچگی با نماز خوندن آشنا بشن. مهر رو دست بگیرن و لمس کنن. من اگه برم اتاق دیگه و این‌ها نماز خوندن من رو نبینن، چه طور بعداً به‌شان بگم بیایین نماز بخونین؟!»
 
قرآن هم که می‌خواست بخواند، همین طور بود. ماه رمضان‌ها بعد از سحر  کنار بچه‌ها می نشست و با صدای بلند و لحن خوش قرآن می‌خواند. همه دورش جمع می‌شدیم. من هم قرآن دستم می گرفتم و خط به خط با او می خواندم. اصلاً اهل نصیحت کردن نبود. می‌گفت به جای این که چیزی را با حرف زدن به بچه یاد بدهیم، باید با عمل خودمان نشانش بدهیم.
 
خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1393/4/21 11:1:23
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که سدی محکم در برابر تفکرات منافقان بود

شهید رضا شاهنده سدی در برابر تفکرات پلید منافقان بود و آنان با هر گونه توطئه و ترفندی درصدد از بین بردن وی بودند.

 

شهید محمدتقی (رضا) شاهنده در سال 1341 در خانواده‌ای دینی و مذهبی دیده به جهان گشود.

وی دوران کودکی و نوجوانی خود را در فراگیری مکتب امام حسین (ع) و ائمه اطهار (ع) گذراند و با توجه به حضور در کنار پدر بزرگوارش که از مداحان به‌نام کرمانشاه و ذاکر اهل بیت (ع) بود، علاقه فراوان به تلاوت قرآن و مداحی داشت.

این شهید بزرگوار با آگاهی سیاسی و مذهبی دوران تحصیل خود را تا مقطع دیپلم در شهر کرمانشاه سپری کرد و در دوران مبارزات پیش از انقلاب نیز رشادت‌های فراوانی را از خود به یادگار گذاشت.

وی به همراه دیگر فعالان سیاسی و مذهبی همواره در پخش و تکثیر اعلامیه‌های امام خمینی (ره) می‌کوشید و شب‌ها در قالب گشت‌های سیار در کوچه‌ها و خیابان‌ها به نگهبانی می‌پرداخت تا اینکه وارد گروه ضربت شد.

شهید شاهنده در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران در راستای رشد فکری جوانان به فعالیت‌های فرهنگی می‌پرداخت و با سرمایه اندک و با هدفی مشخص پایگاه فرهنگی را تشکیل داد و کتاب‌های مختلفی را در آن برای استفاده جوانان قرار داد.

تاثیرگذاری راه‌اندازی پایگاه فرهنگی توسط این شهید والامقام به اندازه‌ای بود که موجب ناراحتی منافقان کوردل شده بود، به‌طوری که این مکان را دو بار مورد هدف خود قرار دادند، اما عزم شهید شاهنده در بازسازی آن مثال‌زدنی بود.

این شهید والامقام سدی در برابر تفکرات پلید منافقان بود و آنان با هر گونه توطئه و ترفندی درصدد بودند که وی را از بین ببرند.

وی با پیروزی انقلاب اسلامی پس از گذراندن دوره آموزشی برای شرکت در درگیری‌های کردستان به شهرستان مهاباد رفت و با مزدوران به مقابله پرداخت.

شهید شاهنده پس از برقراری آرامش در مهاباد به کرمانشاه بازگشت و با شروع درگیری‌های دوباره در سنندج به آن‌جا اعزام شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به عضویت این نهاد ارزشی درآمد.

عضویت این شهید بزرگوار در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت منافقان کوردل را با مشکل مواجه کرده بود، به‌طوری که یک شب هنگام عزیمت از مسجد به‌سمت منزل مورد هدف گلوله قرار گرفت و از ناحیه دست مجروح شد.

وی پس از بهبودی به فعالیت‌های خود ادامه داد و با جوانان حزب‌اللهی کرمانشاه به سرپرستی سردار شهید جعفری، برقراری آرامش در شهر کرمانشاه را بر عهده گرفت.

شهید شاهنده با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه‌های حق علیه باطل شد و مدتی در سنگرهای سرپل‌ذهاب، گیلان‌غرب و کوره‌موش قراویز به مبارزه با دشمن پرداخت و پس از ترکش خوردن از ناحیه پا به کرمانشاه بازگشت.

وی از جبهه‌های جنگ علیه عراق به جبهه‌های مبارزه با منافقان مشغول شد و به همراه دیگر هم‌رزمانش برای دستگیری گروهی از منافقان عازم مشهد مقدس شد.

سرانجام این شهید بزرگوار در تاریخ دوم آبان ماه سال 1360 در زمان درگیری با منافقان به شهادت رسید و پیکر مطهرش در مزار شهدای شهر کرمانشاه به خاک سپرده شد.

 

فارس

پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

داستانک های جبهه

داستان های کوتاه و تاثیر گذار



1.
پرسید: ” ناهار چی داریم مادر؟ “

مادر گفت : ” باقالی پلو با ماهی … “

با خنده رو به مادر کرد و گفت: ” ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند … “

چند وقت بعد …

عملیات والفجر ۸ …

توی اروند رود گم شد …

و مادر …

تا آخر عمرش ماهی نخورد …


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک….

2.
تازه از جبهه برگشته بود.

نشست پای سفره، تلوزیون سخنرانی امام رو پخش می کرد.

ناگهان قاشق رو انداخت و ایستاد!

گفتم: ” چی شد؟ “

گفت: ” نشنیدید. امام گفت جوون ها به جبهه برن!‏ “

گفتم: ” حداقل غذاتو تموم کن! “

گفت: ”  نه، نباید حرف امام زمین بمونه! “

برگشت جبهه …



از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر…

 3.
بسمه تعالی
 
به: کارگزینی سپاه ساری
 
از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی
 
موضوع: کسر نمودن حقوق ماهیانه
 
محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هکتار زمین زراعتی آبی و خشکه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد.
لذا درخواست می نمایم که در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان کسر نمائید.
خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.
آمین
ذبیح الله عالی



مردان خدا پرده ی پندار دریدند…

4.

یک بار از جبهه که برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعایی می‌کنی که من شهید نمی‌شم‌؟» از آن به بعد می‌گفتم: «خدایا! راضی‌ام به رضای تو.»
خدا راضی بود پسرم پیش او برود و پیش من نماند.



دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم…

 

5.
می‌گفتند: «چرا برنمی‌گردی عقب با این همه ترکش؟» می‌گفت: «آدم برای این خرده‌ریزها که برنمی‌گرده. ترکش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نکشه بره عقب.» آخر سر هم با یکی از همین ترکش‌های لیوانی رفت. عقب نه، بهشت.



در دل دوست به صد حیله رهی باید کرد…

6.

جواد عنایتی ، یک بسیجی از اهالی کاشان ، در بهار سال ۱۳۶۳ هجری شمسی ، تصمیم می گیرد به فرمان الهی در سوره تحریم عمل کند و این تصمیم خود را این گونه مکتوب می کند:
این جانب جواد عنایتی در روز یکشنبه ، تاریخ ۹/۲/۶۳ در ساعت ۵/۵ بعد از ظهر توبه کردم و از این تاریخ به بعد هرگز دنبال گناه نمی روم.
جناب جواد عنایتی ، حدود دو سال و نه ماه بعد ، به تاریخ ۲۱ دی ماه سال ۱۳۶۵ طی عملیات کربلای ۵ در شلمچه مزد خود را دریافت می کند و بال در بال فرشتگان می گشاید.



7.

پایش قطع شده بود. خواستم ببندم که گفت :«برو سراغ بقیه زخمی‌ها.» گوش ندادم. همان پای قطع شده‌اش را برداشت و کوبید توی سرم. گفت: «اگر بیایی جلو با همین می‌زنمت.» رفتم سراغ بقیه. صبح که شد دیدم پایش توی دستش است، چشمش به آسمان. چشم‌هایش را با دستم بستم.

   

 مرا عهدیست با جانان…..


8.

گفتم: «کجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلانی کار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحویل بهید»
گفت: «الله اکبر!»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «ما مسلح به الله اکبریم.» بعد هم زیر زیرکی خندید.

در قهقه ی مستانه شان عند ربهم یرزقونند….

9.
همه را صف کرده بودند که قبل از اعزام واکسن بزنند. خودش را به هر کاری زد که واکسن نزند. می‌گفت من قبلاً جبهه بودم احتیاج به واکسن ندارم. چند بار هم خواست یواشکی از صف رد بشود. اما نگذاشتند. نوبتش که شد، آستینش را که بالا زدند، دیدند دستش مصنوعی است. برش گرداندند.



باز شرمنده ام از این سر باقیمانده….

10
وقتی آمده بود جبهه سالم و سرحال بود. رفت تخریب. پایش که رفت روی مین برگشت عقب. بار دوم که آمد جبهه، تک تیر انداز شد با یک پا. خمپاره که خورد به سنگرش، آن یکی پایش هم که معیوب شد، برگشت عقب. بار سوم که آمد، رفت توی آشپزخانه برای سیب زمینی پوست کندن.
آشپزخانه را که هواپیماها بمباران کردند، تنش که پر از ترکش شد، رفت عقب درسش را خواند.



از پای فتاده سرنگون باید رفت….





نگارنده : fatehan1 در 1393/4/18 10:18:54
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  1:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از غواصی در کربلا تا مربیگری در حلبچه

جانشین پادگان شهید جوادنیا استان قزوین از خاطراتی روایت می‌کند که شخصیت‌هایش چراغ‌هایی شدند تا در آسمان شب‌های این‌دنیا درخشیدن بگیرند و راه بنماید به هر آنکه به دنبال نشانه‌ای می‌گردد برای جاودانه شدن.


 گوشه سمت راست پیراهن نظامی‌اش نوشته شده بود حمید کانطوری. آن زمان 19 سال سن داشت و چهار سال از ورودش به جبهه می‌گذشت.

اردیبهشت‌ماه سال 65 بود که گفته بودند برای گردان غواص داوطلب می‌خواهند و جوان 19 ساله به آن‌ها پیوسته بود تا خود را در جمع 300 تا 400 نفری که گردان حضرت رسول را تشکیل می‌دادند، جا کند.

دوره شنا را در اصفهان گذرانده و غواصی در آب و پس از آن هم غواصی در آب‌های رودخانه را در اروندرود آموخته بود.

در آموزش‌ها گفته بودند که غواص هر بلایی بر سرش بیاید و هر تیر و ترکش و زخمی که به او برسد، نباید صدایی از او درآید. چنین مردی اگر در تیررس دشمن قرار می‌گرفت، از بین رفتنش حتمی بود.

عملیات لورفته کربلای 4 آغاز شده بود و مرد رزمنده باید خود را با همرزمانش به پشت اروندرود می‌رساند.

واقعه کربلا در آن شب مجسم شده بود. چه می‌شد اگر کربلای سال 61 هجری بود و سالار شهیدان بار دیگر می‌گفت هر کس که می‌خواهد برود و آنکه خواست بماند و در این صورت به واقع یاران حقیقی‌اش دوباره در آسمان اسلام درخشیدن می‌گرفتند و دیگر امام تنها نمی‌ماند.

هنوز در ذهنش حک شده آن صحنه که فین غواصی سعید دخونظری زیر آب رفت و او هر بار که برای یافتن فین به زیر آب می‌رفت، سر بر می‌آورد و می‌گفت بمانید تا من هم بیایم.

صدای سعید هنوز در گوشش می‌پیچد که قسم می‌داد؛ «بمانید». پس از آن دیگر هیچ وقت سعید را ندید و بعدها شنید که به خیل یاران مولایش پیوسته است.

غواصان پشت سر هم در آب حرکت می‌کردند و دست به طنابی داشتند که در طول آن گره‌هایی به فاصله یک متر جای گرفته بود. در همان موقع بود که هواپیمای عراقی منوری شلیک کرد و منطقه همچون روز روشن شد.

در فاصله 40 متری و نوک جزیره ام‌الرصاص به یک باره عراق با تمام سلاح‌هایش حمله کرد و آتش سنگینی بر سر غواصان ریخت.

در گیر و دار آتش دشمن، نگاه مرد 19 ساله به یکی از همرزمانش افتاد. تیر از داخل چشم بیرون زده بود و خون با تمام محتویات چشمش بیرون می‌ریخت.

همرزم مجروح حمید، به یاد آورد که فرماندهان گفته بودند؛ «آن کس که تیر خورد از صف غواصان جدا شود». با بی‌حسی و درد شدیدی که بر جسم و جانش مستولی شده بود، دستش را از طناب کشید و به آرامی از صف غواصان جدا شد و در لابه‌لای نیزارها خود را گم کرد.

آن جانباز را بعدها پیدا کردند؛ اما حمید کانطوری صحنه ایثارش را هیچ‌گاه از خاطر نبرد تا برای استقامت در برابر سختی‌ها الگویی داشته باشد به عظمت روح بلند همرزم جانبازش.

در کربلای آن شب خیلی‌ها شهید شدند و به مولایشان اباعبدالله پیوستند اما آنان که ماندند دست از نبرد نکشیدند؛ با خدا معامله کرده بودند و نمی‌خواستند راه‌شان پایان پذیرد.

از همین رو هم بود که با همان روحیه شهادت‌طلبی و ایثارگری با باقیمانده گردان حضرت رسول گروهانی تشکیل دادند و برای شرکت در عملیات کربلای 5 تنها 2 هفته پس از عملیات به ظاهر ناموفق آن شب، راه شلمچه در پیش گرفتند.

آنجا در مقر لشکر 11 عراق آماده حرکت ماندند؛ مقری که به سختی و با ایثارگری‌های دلاورمردان ایرانی به تصرف درآمده بود.

پرواز تا بی‌نهایت در کربلای شلمچه

شب‌های عملیات غذای‌شان مرغ بسته‌بندی شده بود که با عجله و شتاب از گلو پایین می‌رفت. هنوز پایین رفته و نرفته، فرمان حرکت دادند؛ اما کار اصلی مانده بود؛ نماز نخوانده بودند. چه باید می‌کردند؟ صدای تکبیرشان گوش جان‌ها را می‌نواخت و‌ در حال حرکت و با قامت ایستاده همچون سروهایی روان، عظمت پروردگارشان را تسبیح و ثنا می‌گفتند.

طی چند روزی که خود را برای عملیات آماده می‌کردند، خستگی بر جسم‌شان حکومت می‌کرد و همین سبب شده بود که حمید کانطوری 10 گام در حال راه رفتن بخوابد.

یکی از مراحل عملیات کربلای 5 عبور از رودخانه جاسم بود. گروهی که حمید عضو آن بود، لو رفته و نیروهای ایرانی و عراقی، اعضایش را هدف سلاح‌های‌شان قرار داده بودند. از میان گروه پنج نفره، یک نفر سه تیر و یکی دیگر پنج تیر خورده بود.

شب، هنگام حرکت که آسمان صاف بود، جهت‌یابی کرده بود اما حالا به شدت هوا ابری شده بود و نمی‌دانستند از کدام سو باید برگردند.

اعضای گروه ره‌گم‌کرده در صحرای نبرد با 2 یار زخمی در نقطه‌ای گرد آمده بودند و در آن آسمان ابری راه از بیراهه نمی‌شناختند.

رضا وهابی‌نژاد، روحانی رزمنده‌ای بود که در گروه جای داشت. او هم البته زخمی به تن خریده بود که بر اثر اصابت ترکش، بر دستش نشسته و آن را مجروح کرده بود. حمید با باند آن را بست. هنگامی که گرد هم آمده بودند و برنامه‌ریزی می‌کردند به ناگهان رضا در آنی همچون عقاب جست و چیزی را از زمین گرفت.

به سرعت رفت و چند متری از همرزمان فاصله گرفت. آری، آنچه رضا مرد و مردانه از زمین برگرفت، نارنجک بود که در میان دستانش منفجر شد و به او 2 بال بخشید برای پرواز تا بی‌نهایت.

آنجا بود که حمید هم از ناحیه دست و پا مجروح شد ...

نفس به نفس کردزبانان حلبچه

تا نفس ادامه داشت و تا جنگ بود، می‌جنگیدند. راه سال‌های جنگ را در پیش گرفته و می‌رفتند تا به آنجا برسند که پیروز یا شهید میدان بشوند.

فرقی هم نداشت جنوب باشد یا غرب یا شمال غرب؛ هر جا که وجودشان لازم بود، می‌رفتند. می‌رفتند و می‌رفتند تا نفس به نفس مردم مظلوم کردزبان بدهند در والفجر 10 و حلبچه اسفندماه 66؛ همان‌ها که چندی بعد قرار بود نفس‌های‌شان با بمب‌های شیمیایی صدام به شماره بیفتد.

حمید که دوره‌های ویژه‌ای را برای جنگ در کوهستان پشت سر گذاشته و آموزش دیده، حالا شده بود مربی تاکتیک و برنامه‌های سخت و سنگینی را برای پیاده‌روی رزمندگان و آمادگی آنان پیاده می‌کرد.

تمرینات از باختران تا منطقه عملیاتی والفجر 10 ادامه پیدا کرده بود. از ساعت پنج بعد از ظهر روز پیش از عملیات حرکت کرده و ساعت هشت شب عملیات به منطقه رسیده بودند و این یعنی 27 ساعت پیاده‌روی در مناطق سرد و کوهستانی شمال غرب.

خواب‌آلودگی ناشی از خستگی و بی‌حسی حاصل از سرما، از یک سو و مه از سوی دیگر سبب شده بود که نتوانند حتی فاصله نیم‌متری جلوی خود را در فراز و نشیب کوهستان ببینند.

هنگام رسیدن به منطقه، رزمندگان از فرط خستگی چند ساعتی بر بستر سنگ‌ها خوابیدند و پس از آن برای انجام عملیات راهی ارتفاعات شدند.

رزمنده جوانی که پایش روی مین رفته و از مچ قطع شده بود، سوار بر پشت یکی از همرزمانش به دیگران روحیه می‌داد؛ حال آنکه باید دیگران در چنین وضعی به وی روحیه می‌دادند.

همین ویژگی‌های فراموش‌نشدنی دلیرمردان ایرانی بود که در کنار اطاعت محض از امام و مقتدای خود و همدلی و همبستگی مردم، پیروزی را نه فقط در حلبچه به ارمغان آورد و فجر دهم را به ایران اسلامی بخشید؛ که نویدبخش پیروزی در جنگ هشت ساله و دشواری‌های پس از آن در طول سال‌های انقلاب شد و روزها و سال‌های طلایی دفاع را به شاه‌کلید پیروزی ایران بدل کرد.

چه بسیار بودند آنان که از جسم و جان گذشتند تا عظمت عقیده‌شان پا بر جا بماند و روح بلندشان در آسمان ایران و بر سر هر آزاده‌ای در هر گوشه از این دنیای خاکی باران مهر و دست حمایت ببارد و نام‌شان را تا ابد جاوید بدارد.

کربلای 4 به ظاهر شکست خورد اما پیروزی پنجمین کربلا را به ارمغان آورد. سعید دخونظری رفت؛ اما اسطوره‌ای شد برای نسلی که قد بلند و سرو قامت جوانی‌شان را در برابر ابهت و مردانگی‌اش به زانو درمی‌آورند.

رضا وهابی‌نژاد هم رفت. بسیاری دیگر هم رفتند و چون شهابی رخ نمودند و زیر ابرها و در لا‌به‌لای ستاره‌ها منزل گزیدند.

اما آنچه بر جای ماند، چراغ‌هایی بود که در آسمان شب‌های این ‌دنیا درخشیدن گرفت تا راه بنماید به آنانکه به دنبال نشانه‌ای می‌گردند برای جاودانه شدن.

آنان رفتند و حالا حمید همچنانکه یاد و خاطره و راه دوستان شهیدش را گرامی می‌دارد، در کنار دیگر همرزمانش برای توفیقات بیشتر نظام تلاش می‌کند.

هنوز هم نام «حمید کانطوری» بر گوشه سمت راست پیراهن نظامی‌اش نقش بسته و به وی در جایگاه جانشین پادگان شهید جوادنیا آبیک، افتخار پاسداری بخشیده است تا سربازانی ابدی برای ایران زمین تربیت کند.

=============

گزارش از میترا بهرامی

=============
فارس

 
 
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خلبانان چگونه روزه می‌گرفتند؟

خلبانان و رزمندگان براساس فتوا و حکم امام (ره) می‌توانستند در شرایط جنگی روزه نگیرند اما برخی خلبانان برای اینکه بتوانند از برکات ماه رمضان بهره‌مند شوند اقدام به روزه گرفتن می‌کردند که روایت جالبی دارد.

 

 

رضا رمضانی از کهنه سربازان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در عملیات «کمان 99» حضور داشته و از سال 59 تا 63 در پایگاه چهارم شکاری دزفول، از سال 63 تا 64 در تبریز و بعد از آن در اصفهان تهران به انجام مسئولیت‌های خود در کسوت خلبانی جنگنده پرداخته است درباره خاطراتش از ماه رمضان و چگونگی روزه‌داری خلبانان در دوران هشت سال دفاع مقدس می‌گوید: اگر اشتباه نکنم سال دوم جنگ، ماه مبارک رمضان با مردادماه مصادف شده بود، آن زمان اگرچه برای پرواز خلبانان باید از شرایط ویژه جسمانی برخوردار باشند شاهد بودم که آن دسته از خلبانان که روزه می‌گرفتند طوری برنامه‌ریزی می‌کردند که در صبح پرواز کنند و عملیات‌های هوایی را انجام دهند.

 

گاهی آن‌ها باید زمان زیادی را پرواز می‌کردند برای همین همواره خود در داخل جیب g-suitهایشان (لباس مخصوص فشار هوانوردی) مقداری بادام، مغز گردو یک قمقمه کوچک آب می‌بردند تا در شرایطی که روزه‌داری بر آن‌ها غلبه کرد، روزه خود را بشکنند و علاوه بر انجام درست مأموریت‌های خود، افت قند خون و فشارشان موجب این نشود که اموال بیت‌المال که بسیار هم به آن‌ها نیاز داشتیم آسیب ببیند.

 

رزمندگان و خلبانان در شرایط جنگی براساس حکم و فتوای امام (ره) می‌توانستند روزه نگیرند و بعد از آن قضای روزه‌های خود را بجا بیاورند اما باز هم برخی دلشان نمی‌آمد که از این‌ ماه پرفیض و برکت بی‌نصیب بمانند.


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/16 11:21:18
 
 
 
پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای جشن عروسی در مریوان با حضور حاج احمد متوسلیان

 پیش متوسلیان رفتم، گفتم: «حاجی من ازدواج کردم». گفت: «چی؟ ازدواج کردی؟ با چه کسی؟» گفتم: «با یکی از خواهرهای امدادگر مشغول در بیمارستان. آمده‌ام اینجا شما را دعوت کنم که در جشن ما شرکت کنی».


 جواد اکبری هم رزم جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان فرمانده سپاه مریوان از روزهای حضورش در مریوان و غرب کشور و خاطرات حاج احمد می‌گوید. متن کامل صحبت‌ها او را در ذیل مشاهده کنید.

بعضی از افراد تنها از خشونت احمد متوسلیان تعریف می‌کنند؛ نظر شما در این زمینه چیست؟

حاج احمد بسیار قاطع و با تقوا بود. بعضی‌ها می‌گویند او خشن بود اما این طور نبود. هر فرمانده‌ای در منطقه آن هم با وضعیت آن زمان کردستان که همه جور آدمی وارد منطقه می‌شد و ستون پنجم وجود داشت، باید قاطعیت نشان دهد. اگر قاطع نبود نمی‌توانست منطقه را اداره کند.

متاسفانه کسانی که کنار حاج احمد بودند و بعدها به فرماندهی رسیدند وقتی صحبت خاطرات می‌شود می‌گویند حاج احمد خیلی خشن بود. اما چنین چیزی نبود. اینها آدم‌های حسودی هستند که چنین می‌گویند. ممکن است چهره او جدی بوده باشد اما وقتی در مورد او شناخت پیدا می‌کردید، عاشقش می شدید. اگر من هم کار خلافی می‌کردم؛ بسته به نوع خلافم تنبیهم می‌کرد. حتی اگر لازم بود زندان می‌انداخت. با کسی رودربایستی نداشت اما این‌طور نبود که بزند و بکوبد و داغون کند.

بچه‌هایی که در بانه و بوکان کنار حاج احمد بودند شاهد ماجرا هستند که اگر هم تنبیه می‌کرد، فوقش سینه‌خیز می‌داد یا می‌گفت ده بار دور زمین صبحگاه بچرخ.

حاجی قیافه‌اش جدی بود و یک مقدار هم سبزه بود. وقتی نیرو وارد منطقه می‌شد با اولین کسی که مواجه می‌شد حاج احمد بود. او برایشان صحبت می‌کرد و وضعیت منطقه را توضیح می‌داد. در همه عملیات‌ها یکسری می‌رفتند و یکسری می‌ماندند. بعضی ها که می‌رفتند، دوباره پیش حاجی برمی‌گشتند. اگر او اینقدر خشن بود ما که چند سال با حاجی بودیم باید از او فرار می‌کردیم!

اولین بار که حاج احمد را دیدید چه زمانی بود؟

زمانی که امام فرمان دادند به داد مردم پاوه برسید. من به پادگان ولیعصر رفتم و از آنجا با شهید بروجردی و تعدادی از بچه‌ها به منطقه آمدیم. سوار مینی‌بوس شدیم و تقریبا نصف راه را به سمت پاوه آمدیم و دیدیم مینی‌بوس‌ها ایستادند. اعلام کردند شهید چمران گفته‌اند نیروها را برگردانید؛ نیرو به اندازه کافی به منطقه آمده است. بچه‌ها خیلی ناراحت شدند و همه برگشتند. من به همراه علی شهبازی و چند نفر دیگر از بچه‌های اصفهان یک مدتی در باختران و سنندج و استانداری و مسجد جامع سنندج بودیم. در پلیس راه، فرودگاه سنندج هم مشغول به کار بودیم. تا اینکه یک آقایی آمد و به ما گفت: اینجا چه کار می‌کنید؟ ما هم جریان را برایش تعریف کردیم. اوگفت: شب‌ها ضد انقلاب ا ز روی تپه‌های روبروی فرودگاه به سمت فرودگاه تیراندازی می‌کنند و هواپیماها نمی‌توانند روی باند فرودگاه بنشیند. شما برای تأمین فرودگاه بیایید ومشغول بشوید. گفتیم: ما برای این کار نیامدیم. گفت: پس برای چه کاری آمده‌اید؟ گفتیم: آمدیم با کسانی بجنگیم که اسلحه به دست گرفتند و مقابل انقلاب ما ایستاده اند. گفت: ما از دست شما چه کنیم؟ گفتیم: هیچی! ما را به دورترین نقطه کردستان بفرستید تا نتوانیم برگردیم. گفت: خب به تهران برگردید. گفتیم اگر می‌خواستیم به تهران برگردیم که از اول دنبال درس و مشق و کارمان بودیم و به اینجا نمی‌آمدیم. چند دقیقه‌ای رفت و برگشت و گفت: یک هلی‌کوپتر به سمت سقز می‌رود. شما به سمت سقز می‌روید؟‌گفتیم: دورترین نقطه است؟ گفت: بله. ما هم قبول کردیم و 6-5 نفر بودیم که خواستیم سوار هلی‌کوپتر شویم، خلبان گفت: باید اسلحه‌ها را تحویل دهید. آن موقع هنوز ارتش پاکسازی نشده بود. گفت: اگر سلاح هایتان را ندهید نمی‌توانیم شما را ببریم. گفتیم یک کار کنید. اسلحه‌ها مال ما، فشنگ‌ها مال شما. قبول کرد و سوار شدیم.

به پادگان سقز آمدیم و در آنجا پیاده شدیم. وقتی ما آنجا رسیدیم، اتاق‌ها همه تمیز و رنگ کرده، پتوها تمیز و گران قیمت، موکت‌های رنگی هم کف اتاق پهن بود. هر چند نفر در یک اتاق بودیم. چند بار به شهید بروجردی هم گفته بودیم که اگر قرار شد کردستان گرفته شود؛ ما نیروی رزمی هستیم، بزمی نیستیم که پشت میز بنشینیم. شهید بروجردی هم آدم افتاده‌ای بود. همیشه توسل داشت و تسبیح به دستش بود و ذکر می‌گفت. به چهره ها هم نگاه هم نمی‌کرد. همیشه سرش پائین بود و فقط چشم می‌گفت. چند روزی گذشت و خبری نشد یک روز در دفتر اعزامی‌ها نشسته بودیم که چند نفری وارد سالن شدند و رفتند گوشه سالن وسایلشان را قرار دادند. پتو هایی که اینها همراه خود داشتند، نظر مرا جلب کرد . همه پتوهای کهنه و مندرس به رنگ مشکی همراه داشتند. من همیشه واقعا از خدا خواسته بودم یک نفر را نصیب ما کند که از لحاظ عملیاتی و نظامی در سطح بالا باشد تا در کنار ایشان بتوانیم بهتر خدمت کنیم و تجربه کسب کنیم. -الحمدلله خدا دعای ما را مستجاب کرد- در بین آنها یک نفر قد بلندی داشت که نشان می‌داد نسبت به بقیه ارشدیتی دارد. آنها دعا و نماز سر وقت می‌خواندند و صبح‌ها در محوطه حیاط می‌دویدند، ورزش می‌کردند و سینه‌خیز می‌رفتند. ما هم دوست داشتیم با آنها آشنا شویم.

من قصد کردم هرطور شده با فرمانده اینها آشنا شوم. چون قیافه‌اش، نظر مرا خیلی به خودش جلب کرده بود. در موقع غذا خوردن، افراد پشت سر هم صف می‌بیستند. غذا می‌گرفتند و سر جایشان می‌رفتند و غذا را می‌خوردند. یک روز آخر صف بودم؛ از بچه‌ها عذر خواستم و به وسط صف و به پشت او رفتم. نگاهی به من کرد و من به او سلام کردم. گفت: سلام علیکم. گفتم: اکبری هستم. ایشان هم گفت من احمد هستم. گفتم: دوست دارم بیشتر شما را زیارت کنم، مدتی است شما را زیرنظر دارم. نمی‌دانم چرا جذب شما شدم. همه حرفهایی که باعث می‌شد او نظر مرا در مورد خودش بداند گفتم. احمدگفت: اختیار دارید، خواهش می‌کنم. گفتم: پس به اتاق ما تشریف بیاورید تا بچه‌ها هم در خدمت شما باشند. فکر کنم حاج احمد می‌دانست وضعیت اتاق چطور است که بچه‌ها را به آن گوشه سالن و با آن وضع پتوها برده بود. گفت: چشم خدمت می‌رسیم.

این جریان گذشت تا اینکه یک روز با علی شهبازی صحبت می‌کردیم که دیدیم حاج احمد وارد اتاق ما شد. ماشاءالله قد بلندی هم داشت. نگاهی به ما و اتاق کرد و گفت: برادر اکبری! گفتم: بله؟ از جدیت او واقعا خوشم می‌آمد. گفت: من در این اتاق نمی‌آیم، اجازه هم نمی‌دهم که بچه‌ها بیایند. نگاهی هم به پتوها کرد. با خود گفتم احتمالا به خاطر اینها نمی‌آید. پرسیدم چرا نمی‌آیید؟ گفت: این چه وضعیتی است؟ شما روی موکت رنگی می‌خوابید، پتوهای آنچنانی روی خود می‌اندازید. اما بچه‌های مردم باید از پتوهای خاکی، کثیف و ... استفاده کنند ؟ گفتم: برادر احمد، ما روی پتوهای مشکی (سربازی) خوابیدیم، کمر درد هم گرفتیم. در سرما، گرما و خاک هم بوده‌ایم. گفت: نه؛ آقاجان اینجا هم جبهه است، پشت جبهه که نیست. گفتم: در همه اتاق‌ها وضع همین است، اگر پتوی سیاه پیدا کردید بدهید ما هم در خدمتیم. گفت: کسی که وارد منطقه می‌شود زندگی جبهه‌ای خود را شروع کرده است. تهران نیست که بخورید و بخوابید، باید به خودتان سختی بدهید. جسم باید سختی بکشد، روح باید ساخته شود. باید خود را بسازید تا فردا در کردستان بتوانید با ضد انقلاب مبارزه کنید.

در این مدت ما به کامیاران رفتیم و در عملیات‌های پاکسازی ارتفاعات سمت سنندج هم  شرکت کردیم . تا اینکه یک روز صبح شهید علی شهبازی به من گفت: برادر احمد می‌خواهد به پاوه برود، تو هم با او می‌روی؟ گفتم: بله. ساکم را برداشتم و صبح زود از کامیاران به باختران آمدم. حاج احمد را دیدم و در خدمت ایشان ماندم.

مهمترین عملیاتی که در پاوه انجام دادید، کدام عملیات بود؟

عملیات نجار بود که تا حدودی هم موفق بود. ما همیشه در کوه‌ها به دنبال ضد انقلاب بودیم. نمی‌گذاشتیم آنها راحت بخوابند. اطلاعات که به دست حاج احمد می‌رسید، بلافاصله عملیات انجام می‌شد. گاهی شب‌ها منطقه‌ای را محاصره می‌کردیم. بچه‌ها به کوچه و پس کوچه‌ها و مناطق مردمی می‌رفتند و اسلحه پیدا می‌کردند. نمی‌گذاشتیم ضد انقلاب راحت در خانه‌اش بخوابد. حاجی صبح‌های زود، زمستان سرما بعد از نماز صبح ما را به ارتفاعات مشرف به شهر پاوه می‌برد. تا بالای زانو در برف فرو می‌رفتیم. خودش هم می‌آمد. به سر قله که می‌رسیدیم؛ خوشحال می‌شدیم که دیگر آموزش تمام شده؟ اما حاجی می‌گفت: نه حالا باید کلاغ پر بروید. او می‌گفت: ‌من هم مثل شما هستم اما  من مسئولیتی دارم. اگر نتوانم شما را که به این منطقه آمده‌اید از نظر نظامی آماده کنم، اگر خدای نکرده برایتان اتفاقی بیفتد من مسئول خواهم بود.

وقتی به مریوان رسیدیم خود پیش مرگ‌ها می‌گفتند ما که بچه‌های کوهستان هستیم نمی‌توانیم مثل شما از کوه‌ها بالا برویم. شما چطور این قدر سریع بالا می‌روید؟ گفتیم ما فرمانده قَدَر قدرتی مثل حاج احمد داریم که نمی‌گذارد راحت باشیم. حتی در سنندج قبل از رفتن به مریوان، صبح و عصر ما را بالای ده مرتبه دور زمین صبحگاه می چرخاند و سینه خیز می‌برد. حتی  از زیر سیم خاردار هم عبور می‌کردیم. حاجی همیشه می‌گفت: کردستان سخت است باید سختی بکشید تا بتوانید کردستان را تحمل کنید. بچه‌ها از پله‌های آهنی بالا می‌رفتند و پائین می‌پریدند.

چه شد که به مریوان رفتید؟

بعد از شهادت رضا مطلق؛ حاج احمد هم فرمانده سپاه و هم فرمانده عملیات شد. تا مدتی که حاج همت به پاوه آمد. حاج احمد به من گفت: جواد تو نزد برادر همت بمان. گفتم: نه، من شما را رها نمی‌کنم. بالاخره از حاجی اصرار و از ما انکار. تا اینکه شهید رضا قمی به حاجی گفت: زیاد اصرارش نکن، او دلش می‌خواهد با ما بیاید. با هر مشقتی بود با یک مینی‌بوس به باختران و سپس به سنندج آمدیم. وضع آنجا هم بسیار بهم ریخته بود. ضد انقلاب شب‌ها از روی ارتفاعات با خمپاره پادگان را می‌زدند. چند روز در پادگان سنندج بودیم. حاج احمد هم تمرینات رزمی به بچه ها می‌داد. بعد از چند روز حاجی به من گفت: با چند تا از نیروها به مریوان بروید، ما هم تا 48 ساعت دیگر به آنجا می‌رسیم. زمینی که چون جاده در اختیار ضد انقلاب بود نمی‌توانستیم عبور کنیم، به همین دلیل با هلی کوپتر رفتیم . وقتی هلی‌کوپتر می‌خواست در پادگان مریوان بنشینند صدای انفجارهای شدیدی آمد. علتش را پرسیدیم، گفتند ضد انقلاب در ارتفاعات مریوان  مستقر است و پادگان را در محاصره دارد. به طوری که آنها نفر را هم با خمپاره می‌زنند. خلبان گفت: من نمی‌توانم با این وضع روی زمین بنشینم. گفتم: ایرادی ندارد، بلند شو و دور بزن، بیا پائین در فاصله‌ای نگه دار و روی زمین ننشین تا بچه‌ها بتوانند سریع از هلی کوپتر به پائین بپرند. خلبان همین کار را کرد و ما پائین پریدیم. همین اتفاق برای حاج احمد هم افتاد. وقتی از هلی‌کوپتر پیاده شدیم. فرمانده پادگان، کادر اداری و سربازها همه بیرون ریختند و خوشحال شدند. بعضی‌ها صلوات می‌فرستادند، دست می‌زدند و شادی می‌کردند.

اولین کاری که در مریوان انجام شد چه بود؟

ما به اتاق‌های سازمانی منتقل شدیم. یکی دو روز بعد طرح عملیات در جلساتی که با فرمانده پادگان مریوان داشتیم ریخته شد. قرار بود ابتدا ارتفاعات را از دست ضد انقلاب بگیریم تا پادگان از محاصره در بیاید. شب که می‌شد خمپاره‌های زیادی سمت پادگان شلیک می‌شد. آنها درصدد این بودند که هرچه زودتر پادگان را اشغال و ما را خلع سلاح کنند. آن موقع هم تعداد نفرات ما 13-12 نفر بیشتر نمی‌شد. قبل از این عملیات برای اینکه وقت بچه‌ها بیهوده نگذرد حاج احمد جلسات قرآن تشکیل می‌داد و ترجمه و تفسیر می‌کرد. او درس خداشناسی می‌داد. حاجی قبلا دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بود. بعدها شنیدم او شاگرد آیت‌الله حق‌شناس هم بوده و دارای یک خانواده مذهبی است. البته باید از خانواده مذهبی چنین فرزندی هم متولد شود.

بعضی از مواقع حاجی می‌گفت: فرض کنید من مارکسیست هستم و خدا را قبول ندارم. شما وجود خدا را برای من ثابت کنید. در جمع ما شهید دستواره بیشتر از همه با حاج احمد بحث می‌کرد. هرچه شهید دستواره می‌گفت حاج احمد انکار می‌کرد. سطح معلومات حاجی بسیار بالا بود. کار به جایی رسید که شهید دستواره بلند شد تا یقه حاج احمد را بگیرد. چون بیش از آن نمی‌توانست جوابگو باشد. هرچه او می‌گفت حاجی نمی‌پذیرفت. حاج احمد گفت: بنشین برادر. با جدل و داد و بیداد که نمی‌شود چیزی را ثابت کرد. اگر با منطق صحبت کنی ما می‌پذیریم. بعد خودش با منطق و دلیل خدا را ثابت می‌کرد و آرامش برقرار می‌شد.

قرار شد در عملیاتی اولین تپه که کنارش کارخانه دیگ‌سازی بود را بگیریم. ستون راه افتاد و ما کنار حاج احمد راه می‌رفتیم. نزدیک های تپه، ضد انقلاب ما را به رگبار بستند. من امداد غیبی را در آنجا دیدم. ضد انقلاب کاملا روی ارتفاعات تسلط داشت و منطقه هم تماما جنگل بود. آنها از پشت بوته و درخت تیراندازی می‌کرد. بچه‌ها یک لحظه کپ کردند و نشستند. برادر احمد که در ستون بود گفت: برادر من حرکت کن، چرا نشستی؟ شهید دستواره جلوی ستون بود. بلند شد گفت: الله اکبر، شروع کرد به تیراندازی کردن. از آن طرف هم ضد انقلاب ما را به رگبار بسته بود. هرچه توجه کردم دیدم یک تیر هم به بچه‌ها نمی‌خورد. الله‌اکبر گویان رفتند و توجهی به تیراندازی ضد انقلاب نداشتند. بعد از درگیری گوچک تپه را از ضد انقلاب گرفتیم. آنها هم فرار کردند و به ارتفاعات بالاتر رفتند. 3-2 روز روی آن تپه بودیم. ضد انقلاب تبلیغات گسترده ای علیه سپاه انجام داده بود و به مردم گفته بود که اگر سپاه وارد شهر شود، خانه‌های‌تان را به آتش می‌کشد، به ناموس‌تان تجاوز می‌کند و به هیچ کس رحم نمی‌کند. این سبب شده بود خانواده‌ها شهر را تخلیه کنند. ما از دور می‌دیدیم که مردم زندگی‌شان را در وانت می‌ریختند و فرار می‌کردند.

چند روزی بر آن تپه نگهبانی ‌دادیم. جیره غذایی مناسب هم نداشتیم، تنها غذای ارتش بود که برای جنگ جهانی بود. کنسرو لوبیا و گوشت بود. بچه‌ها چون جوان بودند و فعالیت می‌کردند؛ جیره غذایی که برای یک هفته بود را 2 روزه تمام می‌کردند. بعد از تصرف آن تپه با توجه به نیروی کمی که در اختیار داشتیم و منطقه هم خیلی وسیع بود قرار شد نیروها در منطقه پخش و درخت به درخت و بوته به بوته را می‌گشتیم . در همان منطقه بود که شهید ولیجناب به شهادت رسیدند.

تصویری از منطقه مریوان باقی مانده که مربوط به مراسم عروسی شماست. لطفا خاطره آن شب را برایمان تعریف کنید.

من آن روز حمام کرده بودم و لباس تمیز سپاه به تن داشتم – من نیروی داوطلب بودم اما آن شب استثناء لباس سپاه پوشیدم- حاجی آن روز در مریوان نبود و ساعت یک نیمه شب تازه رسید. با بچه‌ها در حیاط بودیم که حاجی رسید، می‌خواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمی‌شد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند.

نمی‌دانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صدای بلند گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست. من هم با حاج احمد کار دارم. دست حاج احمد را گرفتم و او را کنار کشیدم. گفت: جواد چی شده؟ گفتم :می‌خواهم چیزی به تو بگویم. گفت:‌جریان چیست؟ گفتم: حاجی من ازدواج کردم. گفت: چی؟ ازدواج کردی؟ با چه کسی؟ گفتم: با یکی از خواهرهای امدادگر مشغول در بیمارستان. آمده‌ام اینجا شما را دعوت کنم که در جشن ما شرکت کنی. حاجی رو به بچه ها کرد و گفت: سپاه تعطیل است، راه بیفتید برویم به جشن عروسی. با همان لباس گرد و خاکی به منزل مجتبی عسگری رفتیم. یک اتاق خانم‌ها بودند و یک اتاق آقایان. در همان اتاق ها هم سفره شام پهن شد. چند عکس یادگاری هم با حاج احمد انداختیم. ما تا آخر شب منتظر حاجی مانده بودیم و نتوانستیم شام خوبی تهیه کنیم . به همین دلیل چند عدد هندوانه یا خربزه گرفتیم و شام عروسی‌؛ نان و هندوانه و خربزه دادیم. اما خیلی خوش گذشت.

آخرین باری که حاج احمد را دیدید

زمانی که قرار بود حاج احمد از مریوان به جنوب برود، او به من گفت که من باید در مریوان بمانم و مسئولیت سپاه را برعهده بگیرم. جواب دادم‌: حاجی من چون پاسدار نیستم، مطمئن باش مشکل ایجاد می‌شود. بالاخره بچه‌های سپاه اینجا هستند و امکان دارد حسادتی بوجود بیاید.

به هر تقدیر قبول نکردم و ایشان مجبور شد مرا به سنندج ببرد. مرا پیش ناصرکاظمی که آن زمان فرمانده سپاه کردستان بود برد و به او گفت: اکبری فرماندهی سپاه مریوان را قبول نمی‌کند. کاظمی گفت:‌ چرا؟ گفتم: چون من سپاهی نیستم و امکان دارد مشکلاتی پیش بیاید. کاظمی گفت: حاج احمد بر شما ولایت دارد و وقتی او تشخیص داده که شما این مسئولیت را داشته باشید، باید قبول کنید؛ وگرنه می‌توانست کسی دیگر را انتخاب کند. تمام بهانه من این بود که یک نفر دیگر را فرمانده سپاه مریوان ‌کند تا من بتوانم با ایشان به جنوب بروم. مانند همان اتفاقی که در جریان پاوه و آمدن حاج همت به آنجا اتفاق افتاده بود. اما هر چه تلاش کردیم نتیجه نداد. به هر صورت ما قبول کردیم و آمدیم حاج احمد را بغل کردم. در گوشش به او گفتم: حاجی ما را تنها گذاشتی و تمام بچه‌های زبده را برداشتی بردی. تنها اشتباه من هم این بود که از فرمانده سپاه کردستان حکم نگرفتم. چون اگر حکم گرفته بودم، مشکلات دیگر پیش نمی‌آمد.

منبع: «ساجد»

 

پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای سحری دادن سرهنگ عراقی به اسرای ایرانی در موصل

آزاده سرافراز فرخ سهراب می‌گوید:در اردوگاه موصل ۱ چند وقتی فرمانده‌ای به اردوگاه آمد به نام «خمیس» که به خاطر دستورات خاص و منحصر به فردش در میان افسران عراقی و اسرای ایرانی، میان خودمان نامش را "سرهنگ حزب اللهی" گذاشته بودیم.

 

 برای آزادگان دفاع مقدس، رمضان و روزه‌داری فصل متفاوتی از کتاب اسارت است. برای آن‌ها روزه‌داری در سوز زمستان و گرمای طاقت‌فرسای تابستان شکل متفاوتی داشت که شاید حتی روایتش نتواند اندکی از آن شرایط را بازگو کند. آزادگان مجبور بودند در کنار سختی تحمل گرسنگی و تشنگی، مشکلات اسارت و درگیری با بعثی‌ها را نیز تحمل کنند و به‌ یقین اجر روزه‌داری‌شان در رمضان‌های اسارت چندین برابر بود. روایت خاطراتی که از این ماه پربرکت در ذهن آزادگان شکل گرفته پر از درس است.

آزاده سرافراز «فرخ سهراب» 10 سال از دوران جوانی خود را در اسارت رژیم بعث عراق سپری کرده است. او در مهرماه سال 59 یعنی ابتدای جنگ تحمیلی در سن 21 سالگی به اسارت در آمد و در 29 مردادماه سال 69 به آغوش وطن بازگشت. سهراب پیرامون خاطراتش از روزه گرفتن در ماه رمضان اردوگاه‌‌های عراق از ایام اسارت در اردوگاه موصل 1 در گفتگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم می‌گوید و چنین روایت می‌کند:

« ما در اوائل سال 59 اسیر شدیم. اولین ماه رمضان در اردوگاه را با تجربه خاصی گذراندیم. در اردوگاه موصل1 بودیم و از آنجایی که همه جور آدمی در میان اسرا بودند، اردوگاه یکدست نبود و افرادی با تقیدهای متفاوتی در میان بچه‌های اردوگاه حضور داشتند. حتی از اعضای گروهک منافقین و کمونیست‌‌ها نیز در میان اسرا دیده می‌شد. هرچند تعدادشان کم بود اماحضورشان در برخی موارد مشکلات زیادی به وجود می‌آورد. در کنار این افراد بچه‌های رزمنده و بسیجی هم حضور داشتند و در این میان تعدادی از اسرا هم بی طرف بودند و خود را از هیچ کدام از دو دسته عنوان شده نمی‌دانستند. خلاصه همه با هم در آسایشگاه حضور داشتیم.

در اردوگاه موصل 1 چند وقتی فرمانده‌ای به اردوگاه آمد به نام «خمیس» که به خاطر دستورات خاص و منحصر به فردش در میان افسران عراقی و اسرای ایرانی، میان خودمان نامش را "سرهنگ حزب اللهی" گذاشته بودیم و به این اسم میان بچه‌ها معروف شده بود.

یادم هست در همان ایام 10 یا 15 روز به ماه رمضان مانده آمدند و در اردوگاه اعلام کردند کسانی که می‌خواهند در ماه رمضان روزه بگیرند، نامشان را در برگه‌ای بنویسند. حدود 1200 نفر جمعیت اسرای کل اردوگاه بود. ما که برای روزه گرفتن مصم بودیم همان ابتدا اسم‌هایمان را نوشتیم که حدود 300 نفر می‌شدیم. کم کم مابقی افرادی که در نظر داشتند روزه بگیرند نیز جلو آمده و اسامی خود را نوشتند. نهایتا 900 اسم نوشته شد. و 300 نفر مابقی هم اصلا روزه نمی‌گرفتند. اما همان‌هایی که برای روزه گرفتن اسم ننوشتند و از اقلیت اردوگاه محسوب می‌شدند، شروع کردند به تبلیغات منفی علیه ماه رمضان و ایجاد شک و شبهه در مورد روزه گرفتن در اردوگاه. می‌گفتند: «شما چه ساده هستید! عراقی‌ها می‌خواهند ببینند چه کسانی روزه می‌گیرند. آن‌ها را شناسایی کرده و به زندان دیگری با شکنجه منتقل کنند. اسمتان را ننویسید.» این حرف‌ها روی خیلی از بچه‌هایی که اغلب بی‌طرف بودند در اردوگاه تاثیر گذاشت و طبق همین تاثیر  چند روز قبل از ماه رمضان این لیست برعکس شد. یعنی حدود 600 نفر آمدند و اسمشان را از لیست خط زدند و ماندیم همان 300 نفر. بچه رزمنده‌ها می‌گفتند: «بگذار عراقی‌ها هر چه می‌خواهند بکنند. فدای سر امام. نهایتا شهید می‌شویم.» تا اینکه شب اول ماه رمضان فرمانده خمیس آمد و گفت کسانیکه اسامی خود را برای روزه گرفتن نوشته‌اند، وسایلشان را جمع کنند. با این حرف جو اذیت و آزار غیر مذهبی‌های اردوگاه بیشتر شد. می‌گفتند: «دیدید گفتیم برایتان نقشه کشیده‌اند؟»

بعد عراقی‌ها به دستور فرمانده 3 آسایشگاه را خالی کردند و دستور دادند تا ما 300 نفر به این 3 آسایشگاه برویم. قصد فرمانده اردوگاه این بود که روزه داران را از دیگران جدا کند. وقتی به آسایشگاه جدید وارد شدیم همچنان ترسی که نسبت به حرف بچه‌های اردوگاه در دلمان ایجاد شده بود ادامه داشت. تا اینکه ساعت 3 نیمه شب درِ آسایشگاه‌‌ها را باز کردند و ما را به بیرون از آنجا هدایت کردند. اردوگاه‌های عراق حالتی شبیه به قلعه با دیوارهای بلند ساخته شده بود و ما فقط از فضای بیرون آسمانش را در بعضی ساعات می‌دیدیم. آن روز بعد از حدود 7 یا 8 ماه توانستیم در بیرون آسایشگاه ستاره‌ها را ببینیم. همانجا بیرون ایستاده بودیم که اعلام کردند آماده شوید برای گرفتن غذا. تعجب کرده بودیم. ما را برای دریافت سحری آماده کرده بودند. تا یکماه کارمان همین بود. هر شب برای خوردن سحری بیدار می‌شدیم. در دوران اسارت که ما رنگ مرغ را هم نمی‌دیدیم، عجیب بود که یک شب به ما در زمان سحری مرغ دادند. سهمیه برنج‌ها بیشتر شده بود و به هر 10 نفر هم یک مرغ داده بودند. آن هم مرغی که اطرافش تزئین شده بود. قابل باور نبود. این‌ها همه کار سرهنگ حزب اللهی بود.

ما وقتی غذا را برای اولین بار گرفتیم فاصله بین آسایشگاه‌ها را دور زدیم تا از جلوی اردوگاه رد شویم و بچه‌های دیگر دیدند که سهمیه سحری نصیب ما شد. اگرچه 600 نفری که اسمشان را از لیست خط زده بودند نیز همگی روزه می‌گرفتند اما فقط به خاطر ترسی که دیگران در دلشان ایجاد کرده بودند، حاضر نشدند اعلام کنند که روزه می‌گیرند. اما وقتی از جریان مطلع شدندبه افسران عراقی اعلام کردند که ما هم روزه می‌گیریم اما فرمانده اردوگاه گفت: ایرادی ندارد شما با همین وضعیتی که در آسایشگاه خود دارید هم می‌توانید روزه‌هایتان را بگیرید اما سهمیه سحری در آسایشگاه‌های روزه داران فقط متعلق به کسانیست که اسمشان را نوشتند و حاضر نشد آنة‌ا را به آسایشگاه ما بیاورد. این وضعیت خوب در ماه مبارک رمضان و غذاهایی که برایمان تدارک دیده شده بود دیگر بعد از آن سال در اسارت تکرار نشد. و همه این جریانات آن ماه رمضان را به خاطره انگیزترین ماه رمضان اسارتمان مبدل کرد.

چندی بعد خمیس را که بین ما به سرهنگ حزب‌اللهی معروف شده بود را عوض کردند و او از اردوگاه رفت. کسی ندانست ترفیع گرفت یا توبیخ شد. اما فرمانده بعدی به مرغ ها و غذاهایی که در اردوگاه و ماه مبارک رمضان در اختیار ما گذاشته شده بود اعتراض کرد و گفته بود به دلیل اشتباهات صورت گرفته سهمیه غذای افسران عراقی را به شما داده بودند و پول آن‌ها را از سهمیه‌های بعدی ما کم کرد.»

تسنیم

پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394  2:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها