0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

3000 ساعت پرواز جنگی؛سالروز شهادت سرلشکر خلبان عباس بابایی

عباس بابایی، بزرگمردی که در مکتب شهادت پرورش یافت.مجاهدی که زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانی‌اش موج‌ها در برداشت. مرد وارسته‌ای که سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و کرامت بود، رزمنده‌ای که دلاور میدان جنگ بود و مبارزه سترگ با نفس اماره خویش.

 
 

 

 

از آن زمان که خود را شناخت، کوشید جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی‌باک.

 

عباس بابایی، سال ‌١٣٢٩ در شهرستان قزوین متولد شد. دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال ‌١٣٤٨ به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی، برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.

 

 

توصیف یک آمریکایی از روحیات عباس بابایی

 

در سال ‌١٣٤٩، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. آمریکایی‌ها در ظاهر هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می‌داد و از بی‌بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی‌ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می‌شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی‌تفاوت است. از رفتار او بر می‌آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی است و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پایبند است.

 

همچنین اشاره کرده که او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.

 

 

نماز عباس بابایی و احترام ژنرال آمریکایی

 

خود عباس ماجرای فارغ‌التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است:«دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در مقابلش و روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهارنظر می‌کرد.

 

او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم.از سؤال‌های ژنرال برمی‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم همه در یک لحظه در حال محو شدن است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا درآمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای انجام کار مهمی به خارج از اتاق برود، با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم.

 

به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می‌خوانم. ان‌شاالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز خواندن شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می‌دهم، هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می‌نشستم از ژنرال معذرت‌خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟

 

گفتم: عبادت می‌کردم.

 

گفت: بیشتر توضیح بده.

 

گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین از شبانه‌روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.

 

ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست، این طور نیست؟ پاسخ دادم: بله همین طور است. لبخند زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پایبندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره‌ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام‌آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.»

 

 

ورود هواپیماهای اف-14

 

با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – ‌١٤ به نیروی هوایی، بابایی که جزو خلبان‌های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف – ‌٥ بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.

 

با اوج‌گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت.

 

بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ ‌1360/5/7 فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده او گذاشته شد.

 

فرماندهی آبادگر

 

به هنگام فرماندهی پایگاه، با استفاده از امکانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف‌نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تأمین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هرچه مردمی کردن ارتش و پیوند هرچه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد.

 

بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی‌پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 1362/2/9 با ارتقا به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل شد.

 

 

3000 ساعت پرواز جنگی

 

او با روحیه شهادت‌طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سالها در جبهه‌های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از ‌٣٠٠٠ ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پروازهای عملیاتی و یا قرارگاه‌ها و جبهه‌های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه‌های عملیاتی بود و تنها از سال ‌١٣٦٤ تا هنگام شهادت، بیش از ‌٦٠ مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.

 

برای پیشرفت سریع عملیات‌ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی‌کرد، بلکه شخصاً پیشگام می‌شد و در جمیع مأموریت‌های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود که شرکت می‌کرد.

 

سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت‌هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ ‌66/2/8، به درجه سرتیپی مفتخر شد.

 

سرتیپ بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یک مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید.

 

 

شرح شهادت

 

عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه،(روز عید قربان) سال 66 به همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. پس از انجام مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله‌های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.

 

یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای سرتیپ بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد،پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد؛ برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام کنید. مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی‌داد، گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست ولی یکی از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است.»

 

راوی در مورد بازتاب شهادت بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است:«برخی فرماندهان ارشد سپاه در جلسه‌ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم (سرلشکر رحیم صفوی) رسید. با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.»

 

نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری‌های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود:«تا عید قربان خودم را به شما می‌رسانم.»

 

بابایی در هنگام شهادت ‌٣٧ سال داشت. او اسوه‌ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آرزوی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل شد و نام پرآوازه‌اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد.

 

 

ایسنا

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حکایت رادیویی که خود به خود روی موج ایران رفت/خبرنگاری که امید را در دل رزمندگان زنده کرد

رادیوی عراقی وقتی توسط رزمندگان به کناری پرتاب شد خود به خود روی موج ایران رفت و امید را در دل رزمندگان زنده کرد.


خبرنگار نقش چشم، گوش، زبان، مغز و قلب جامعه را داشته و می‌تواند هر کدام را در جای خود برای حیات جامعه ایفا کند یا با یک اقدام هم‌زمان پنج نقش را به منصه ظهور و عمل برساند.

ارتباط سراسر جهان زیر پای بشر از این طرف دنیا تا آن سر دنیا در همه زمینه‌های علمی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، نظامی و....کار خبرنگار است که به سادگی در قالب خبر یا گزارش تهیه و تنظیم، ارسال و عملیاتی می‌شود.

هدف و نیت خبرنگار بیداری، آگاهی و هدایت مردم است که در این یادداشت و روایت‌هایی که در ادامه خواهم گفت از نقش خبرنگار در جامعه می‌توان به صدها نمونه و مصداق اشاره کرد و کتاب‌ها جمع کرد.

برای مثال امروزه خبرنگار نقش حیاتی در بخش بیماری‌ها و راه‌های درمان آن، در استفاده از انرژی  هسته‌ای صلح‌آمیز در درمان، بهداشت و سلامت تا کشاورزی و صنعت، پیشرفت‌های علمی و صنعتی در برنامه‌های فرهنگی و اعتقادی، شناخت تمدن‌ها و تاریخ گذشتگان برای عبرت، آموزش و هدایت مردم و آیندگان، معرفی هنرها، هنرمندان و آثار آن‌ها، برنامه‌های مختلف ورزشی در سراسر جهان به صورت زنده و آنلاین، اقدامات سیاسی دولت‌ها، قاره‌ها و جهان به صورت آنی و مستمر، برنامه‌های نظامی و امنیتی کشورهای جهان و برنامه‌های اقتصادی جهان و پیشرفت‌های آن‌ها دارد که انکار ناپذیر است.

خلاصه آنچه در شبانه‌روز چشم‌ها می‌بیند و گوش‌ها می‌شنوند از صدا و سیما و رسانه‌ها، کار خبرنگاران است که با این حساب ساده خبرنگاران انسان‌هایی مسئول، فعال، پرتلاش، ایثارگر و هدایت‌گر هستند که می‌خواهند لحظه به لحظه زندگی انسان‎ها در سراسر جهان را به هم گره زده و به غم و شادی یکدیگر شریک قرار دهند چرا که هر تغییری، هر اتفاق و رویدادی در عرصه‌ها و رشته‌های مختلف در زمان و مکان‌های گوناگون که بر زندگی و سرنوشت انسان‎های کره زمین موثر خواهد بود نتیجه کار خبرنگار است.

در همه عرصه‌های انقلاب اسلامی از ظهور انقلاب اسلامی تا پیروزی انقلاب، جنگ و دفاع مقدس، دوران بازسازی، دوران سازندگی و اقتصاد مقاومت تاکنون و همچنین آینده نقش خبرنگاران در جامعه حیاتی است.

از شروع جنگ تحمیلی و دفاع مقدس تا پایان دفاع و پیروزی خبرنگاران به ‌عنوان رزمندگان مبارز، خستگی‌ناپذیر، بسیجی و ایثارگر در عرصه دفاع همه جبهه‌ها و خط مقدم کنار رزمندگان شبانه‌روز حضور فعال داشته و در این دفاع جانانه جمع زیادی هدف ترکش، گلوله، موشک و مین قرار گرفته و به شهادت رسیدند و جمع کثیری به درجه جانبازی نائل آمدند تا توانستند طبل جنگ و دفاع را همیشه گرم، تازه و خدایی نگه دارند.

با ذکر مثالی یادآور می‌شویم که وقتی آهنگران نوحه می‌خواند( ای لشکر صاحب الزمان آماده باش. آماده باش...) در کم‌ترین زمان ممکن این صدا به گوش تمام جبهه‌ها، شهرها و کشورها منتقل شده و به همه مردم و رزمندگان شور، شعف، پایمردی و ایستادگی می‌بخشید.

مهم‌تر وقتی امام راحل پیام دفاع، مبارزه و ایستادگی می‌فرمودند این خبرنگار بود که در اسرع وقت به گوش تمامی مردم ایثارگر ایران و جهان می‌رساند.

وقتی مارش جنگ و عملیات سپاه اسلام به گوش می‌رسید و رزمندگان به دشمن حمله کرده و دشمن زبون را به شکست کشیده و پیروزی به ارمغان می‌آوردند این خبرنگار بود که به گوش مردم خبر می‌رساند.

هرگاه خبرنگاران در جنگ و خطوط عملیاتی پدافندی وارد می‌شدند تا فیلم و مصاحبه تهیه کرده، شور و شوق، دلداری و استواری رزمندگان را به ارمغان داشت و از همه مهم‌تر چه عزیزانی که قبل از عملیات با خبرنگاران مصاحبه کرده و بعد شهید شدند و این مصاحبه به عنوان بزرگترین خاطره جنگ برای خانواده‌ها و رزمنده‌ها ماند تا قیامت.

خبرنگاران زیادی بودند که حین گزارش و مصاحبه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته و ضبط، دوربین، قلم و کاغذ از آن‌ها به یادگار ماند و خود رفتند.

نقش خبرنگاران در به تصویر کشاندن صحنه‌های عرفانی الهی از مناجات و نماز رزمندگان تا توسل‌های شبانه که خبرنگاران ضبط و پخش کرده و بارها مردم را در مصونیت جنگ دفاع و شهدا برده که باعث حفظ ارزش‌های انقلاب اسلامی شد غیر قابل انکار بوده و چه صحنه‌های سرنوشت‌سازی از سخنان امام راحل و فرمایشات مقام معظم رهبری و دیگر مراجع تقلید و علما و... که با پخش و انتقال آن‌ها مصونیت، اقتدار و پیروزی اسلام و جامعه اسلامی را رقم زده و به همه دلدادگان اسلام در ایران و جهان روحیه ایستادگی و استقامت و حفظ ارزش‌های اسلامی را در پی داشت.

زیباست که در ادامه مطالب روایتی از حضور خبرنگاران در هشت سال دفاع مقدس به نقل از رئیس ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر و فرمانده سابق سپاه پاسداران گچساران؛ بهمن ایمانی‌فر از رزمنده‌های جنگ تحمیلی را بیاورم.

ایمانی‌فر در گفت‌و‌گو با خبرنگار فارس در گچساران با اشاره به حضور تاثیرگذار خبرنگاران در دوران جنگ تحمیلی با بیان اینکه عملیات فتح‌المبین در اول فروردین ماه سال 61 روبه‌روی شوش دانیال شروع شد، این‌گونه اظهار کرد: این عملیات با رمز سه بار یا زهرا (س) شروع شد و در مرحله اول عملیات گردانی که ما عضو آن بودیم به فرماندهی سردار شهید هرمزپور از سپاه استان در شب اول پل دفاعیه تا تپه سبز روبه‌روی سایت‌های موشکی 5-4 را به تصرف در آوردیم.

وی افزود: چهار شبانه‌روز تا مرحله آخر عملیات گردان ما پشت سر دشمن واقع در محاصره کامل دشمن قرار گرفتیم و یک روز مانده به مرحله آخر عملیات که باعث پیروزی کامل عملیات و شکست عراق در آن منطقه شد.

فرمانده سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گچساران با بیان اینکه در این عملیات دو واقعه عجیب رخ داد که بی‌شک از امدادهای غیبی خداوند قهار بود، ادامه داد: واقعه اول باریدن شدید باران در نصف شب بود که تا صبح ادامه داشت و شرایط را بسیار سخت کرد اما دیدیم که تانک‌ها، نفربرها و خودروهای کشور عراق در گل ماند و نتوانستند تا ظهر روز بعد آن به طرف ایران حرکت کنند.

ایمانی‌فر بیان کرد: بعد از ظهر همان روز تعدادی هواپیمای توپولوف بمب‌افکن آمدند و همه جبهه روبه‌روی ما را بمباران کردند و تانک‌ها، خودروهای دشمن، انبار مهمات و نفرات دشمن را منهدم کردند و ما هم در محاصره فقط شاهد این صحنه‌ها و دفاع از چهار طرف خود بی‌خبر از پیروزی عملیات و پیشرفت دفاع بودیم.

وی تصریح کرد: با انهدام سنگرهای دشمن ما به داخل سنگرهای عراقی و در بین جنازه‌ها و کشته‌های عراقی یک رادیو پیدا کردیم که با روشن کردن آن و نیم ساعت کلنجار رفتن با آن تا ایران را بگیرد و موفق به اخبار ایران شویم نشد، چون رادیو فقط عربی و صدای عراق و اعراب را پخش می‌کرد که پس از ناامیدی یکی از رزمنده‌ها که بعدها به درجه عظیم شهادت نائل آمد رادیو را از ما گرفت و با عصبانیت زیاد به آن طرف خاکریز پرت کرد.

فرمانده سابق سپاه پاسداران گچساران و از یادگاران هشت سال جنگ تحمیلی ادامه خاطره را این‌گونه بیان کرد: بعد از چند لحظه از پرت شدن، رادیو خود‎ به ‎خود رفت روی موج ایران و مارش حمله پخش شد و صدای خبرنگار رادیو اهواز آقای کریمی پخش و همان لحظه کریمی گفت: شنوندگان عزیز مردم سلحشور ایران توجه فرمایید، هواپیماهای بمب‌افکن عراق به ‌طور اشتباهی منطقه عملیاتی رو‌به‌روی تپه سبز و سایت‌های 5 و 4 را چند دقیقه پیش بمباران کرده و خسارات و تلفات بسیار زیادی به دشمن‌ زبون رسانده‌اند و این چیزی جز معجزه الهی نبود.

ایمانی‌فر گفت: این در حالی بود که ما صحنه بمباران را زنده و روبه‌روی خود می‌دیدیم و همه رزمندگان گردان تکبیر گویان این خبر را جشن گرفتند و این رادیو و خبرنگار باعث خوشحالی و استقامت مجدد رزمندگان آن جبهه شد.


یادداشت از پریسا خمیسی
فارس

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از مراسم عروسی یک فرمانده در مسجد

مراسم شب هفت محمدرضا ناگهان خانم دانش دست من را گرفت و گفت: این دختر نامزد علیرضا است و من امشب نامزدی آنها را اعلام می‌کنم. مجلس بهم ریخت و همه شروع کردند به پچ پچ ‌کردن، می‌گفتند: ایشان به خاطر شهادت پسرش محمدرضا دیوانه شده.

 

 

پس از گذشت 30 سال از شهادت فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا، شهید علیرضا موحددانش این اولین بار است که خاطرات همسر وی خانم ام‌سلمه مولایی منتشر می‌شود. شهید موحددانش در دوران حیات دنیایی اگر چه آینه تمام نمای یک اسطوره بود اما بر مظلومیت ایشان همین بس که به خاطر ادای تکلیف، ردای فرماندهی را از تن به درآورد و مانند چند تن از همرزمانش (شهیدان کاظم نجفی رستگار، حسن بهمنی، علی‌اصغر رنجبران، بهمن نجفی و ...) که همگی در دوره‌ ای، از فرماندهان لشکر سیدالشهدا(ع) بودند، به هنگام شهادت یک بسیجی ساده بود.


 

روایت زندگی یک ماهه بعد از سی سال

نکته ای که در این اشاره قابل اعتناست،« بسیجی ساده »بودن آن سردار نیست، قطعا! اما جای این پرسش برای ما از فرماندهان رده بالای دفاع مقدس نیز محفوظ است که چرا شهیدانی مانند علیرضا موحددانش و ... نباید در جامعه شناخته شده باشند و تازه بعد از 30 سال یادمان بیفتد که بنرهایی از عکس این شهیدان که مزین به یک جمله از آنهاست بسنده کنیم. البته همین هم جای شکر دارد اما برادران مسئول بدانند در پیشگاه الهی باید پاسخگو باشند که چرا بزرگانی چون این عزیزان حتی به اندازه یک بازیگر دسته سوم سینما هم شناخته شده نیستند؟!

بی انصافی است اگر قصور خودمان را نیز نادیده بگیریم، و بدانیم که دیگر دوره سطحی نویسی با جملات درام بی‌خاصیت که فقط برای داستان های موهوم هندی و تخیلی مناسب هستند، و نه بیان روایتی از زندگی یک شهید که هر چه بود با نفس حضرت روح الله زنده شد و زنده ماند، تمام شده و لازم است از حقایق موجود زندگی یک شهید بگوییم. امید که خدا یاری‌مان کند.

اولین خواستگارم را خود شهید موحد دانش فرستاد

برادر بزرگترم که ایشان هم شغل پدر را انتخاب کرده و کارمند صنایع دفاع بود سال 57 ازدواج کرد. بعد از او لیلا که چند سال از من بزرگتر بود در سال 60 عروسی کرد. به واسطه این دو ازدواج من با این موضوع تا حدودی آشنا بودم.

اولین خواستگاری که برایم آمد دوست خود حاج‌علی بود. شهید موحددانش در شهرک خاورشهر با ما همسایه بودند. خانه‌ ما شمالی و منزل آنها جنوبی بودخوب ما با هم رفت‌وآمد داشتیم. آن زمان مثل الان نبود که همسایه ها از هم بی‌خبر باشند. روابط خوبی بین اهالی محل برقرار بود. یک روز مادرم مرا فرستاد منزل آنها تا یخ بگیرم. وقتی در زدم خود شهید موحددانش در را باز کرد و فورا رفت داخل خانه. مادرش آمد یخ را به من داد و گفت: این را بگذار خانه‌تان برگرد باهات کار دارم. رفتم خانه یخ را گذاشتم و همین که خواستم برگردم ببینم خانم موحد دانش با من چیکار دارد، مادرم پرسید: کجا؟ گفتمخانم دانش کارم دارد.

وقتی رفتم مادر حاج علی گفت: یکی از دوستان علی می‌خواهد تو را ببیندبا تعجب پرسیدم: برای چه می‌خواهد مرا ببیند؟! گفت: قصد دارد ازدواج کندحسابی حول شده بودم، گفتم: خانم دانش من خانواده دارم، باید بیاید خانه‌مان. اگر بابام بفهمه من اومدم اینجا برای چی سرم را می‌برد.

ایشان گفت: علیرضا خواسته من به تو بگویم. گویا دوستش تو را وقتی داشتی می‌رفتی خانه دیده. گفتم: به هر حال من باید به مادرم بگویم. ایشان گفت: من خودم با مادرت صحبت می‌کنم ولی مواظب باش پدرت نفهمد! گفتم: چرا؟ گفت: چون پدرت خیلی سختگیر است. من و مادرت بدانیم فعلا کافی است.

آن روز گذشت و من رفتم خانه ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. مامانم گفت: این خانم دانش هم چه کارهایی می‌کند. به مادرم گفتم: نمی‌خواهم ازدواج کنم،‌ دوست دارم درس بخوانم.

مادرم قضیه را به برادر بزرگم فیروز گفت. کلا در خانه حرفمان را به ایشان راحت‌تر می‌زدیم تا پدرم. فیروز پرسیده بود: پسره چه کاره است؟ با علی در سپاه همکار است؟ اصلا خود ام‌سلمه راضی است؟ مادرم گفت: نه. برادرم گفته بود: وقتی او نمی‌خواهد برای چه صحبت کنند؟ مادرم گفته بود حالا بذار صحبت کنند، بالاخره خواستگار می‌آید و می‌رود. قرار شد یک روز در خانه حاج علی با دوستش صحبت کنم اگر خوب بود به پدرم اطلاع دهیم اگر هم نه که هیچی.بعد از ملاقات با آن جوان دیدم نه این زندگی قسمت نیست و ماجرا به همانجا ختم شد.

 

اولین بار حاج علی را از پشت پنجره دیدم

ما چند سال با خانواده موحددانش همسایه بودیم اما در کل این سالها شاید من علی را در چند دقیقه دیده بودم چون او همیشه جبهه بود. قبل از جنگ هم چون در شمیران مدرسه می‌رفت بیشتر خانه مادربزرگش می‌ماند و گاهی تعطیلات خانه می‌آمد. در واقع زمانی که من حاجی را خوب برانداز کردم زمانی بود که وارد سپاه شده و از کردستان برگشته بود. خوب یادم هست که به خاطر قطع دستش تازه از بیمارستان مرخص شده بود و من آمدنش به خانه را از پشت پنجره دیدمخوب خیلی هم خودم دنبال این مسائل نبودم که حالا بخواهم روی یک پسری دقت کنم که چه شخصیت و یا قیافه‌ای دارد.

به یاد شهید محمدرضا موحد دانش

پدر و مادرش به شدت علی را دوست داشتند. حاج علی در فامیل بسیار خوش‌زبان و خوش برخورد بود و مورد علاقه تمام فامیل به خصوص عمه و عموهایش بود. خانم دانش همیشه می‌گفت: علی بسیار شجاع است. گاهی هم از شیطنت‌هایش تعریف می‌کرد که چگونه محمدرضا برادرش را می‌ترساند. محمدرضا یک خصوصیتی داشت که مثلا وقتی ماشینی را تعمیر می‌‌کرد آخر سر یک کاسه پیچ جا می‌ماند علی هم سر به سر او می‌گذاشته. من این‌صحبت‌ها را در مورد آنها می‌شنیدم ولی هیچ وقت توجهم به اینکه بخواهم خودم او را ببینم جلب نشد.

22 بهمنی که حاج علی به راهپیمایی نرفت

من نمی‌دانستم قرار است برای حاج علی زن بگیرند. یک روز خانم دانش به من گفت: بین دوست‌هایت دختر خوب می‌شناسی؟ من هم دوست خودم را معرفی کردم و گفتم: دختر خوبی است. حاج خانم گفت: پس عکسش را بگیر بیاور بدهم علی هم ببیند که اگر خوب بود برویم خواستگاری. دو روز بعد عکس را آورد و بعد از مدتی از ایشان پرسیدم: چه شد، پسندیدید؟ خانم دانش گفت: یک چیزی می‌خواهم به تو بگویم. گفتم: بفرمایید. گفت: اگر علی خود تو را بخواهد چه؟ با تعجب گفتم: من را؟! بعد با همان دستپاچه‌گی گفتم: حالا که دارم درس می‌خوانمایشان خندید و گفت: باشه.

وقتی عکس دوستم را بهش برگرداندم پرسید: چه شد؟ گفتم: هیچی عکس را داد و گفت: انشاءالله خوشبخت شود.

این قضیه گذشت و چند وقت بعد پدرشوهر یکی از همسایه‌هایمان فوت کرد.

آن دوره اگر برای همسایه‌‌ها مراسمی پیش می‌آمد بقیه از دل و جان کمکش می‌کردند. مثلا برای شهادت سیروس مادر علی چند روز برای کمک به خانه ما می‌آمد. دیدیم خانم دانش می‌آید و می‌‌رود و کارهایم را نگاه می‌کند.

مدتی بعد روز 22 بهمن شد و ما می‌خواستیم برویم راهپیمایی. دیدم خانم دانش من را صدا زد و گفت: می‌شود شما امروز راهپیمایی نروی؟ من با مادرت صحبت‌هایی کرده‌ام. می‌خواهم تو با علیرضا صحبت کنی. امروز خانه‌تان کسی نیست و پدرت هم بهتر است متوجه نشود. به مادرم گفتم: خانم دانش اینطوری می‌گوید. ایشان گفت: خبر دارم، با فیروز هم صحبت کردم. قرار شد همه بروند راهپیمایی و من و مادرم بمانیم خانه. خواهرم لیلا که می‌دانست من چقدر رفتن به راهپیمایی برایم مهم است وقتی دید در رفتن تعلل می‌کنم با تعجب گفت: چه شده؟ تو همیشه اولین نفر می‌آمدی بیرون! مادرم گفت: تو برو من و ام‌سلمه بعدا می‌آییم. وقتی همه رفتند خانم دانش با علی آمدند منزلمان.

اگر به من بگویی جبهه نرو، می‌روم!

وقتی آمدند یک ترسی در دلم حس می‌کردم. علی هم سپاهی بود و هم انقلابی اما نمی‌دانستم قرار است چطور و چقدر با او زندگی کنم. روی هم رفته کسی که می‌خواستم شبیه حاج علی بود.

شهید موحددانش وقتی شروع کرد به صحبت لحنش بسیار جدی و حتی کمی خشن بود.گفت: در عین اینکه می‌گویند خوش‌اخلاق هستم اما وقتی عصبانی‌ شوم کسی جلودارم نیست. من در جنگ و کردستان بودم و دوستان و همرزمانم زیاد در کنارم به شهادت رسیدند، گورهای دسته جمعی دیدم، رزمندگانی که زمین را با دست می کندن تا بتوانند درد را تحمل کنند و فریاد نزنند، اینها همه در روحیات من اثر گذاشته و در زندگی عادی‌ام خودش را نشان می‌دهد. علی‌ای که مادرم تعریف می‌کرد با علی‌ای که الان هستم یکی نیست. انگیزه اصلی من برای ازدواج حفظ نصف دینم است. اما ممکنه دخترها از ازدواج تصورات دیگری داشته باشند و شما هم همینطور اما من نتوانم آنها را برآورده کنم. آرزویم شهادت است. شما به من بگویید جبهه نرو، من این کار را نمی‌‌کنم. بچه و ازدواج من را پایبند نخواهد کرد تا به جبهه نروم. از همه مهمتر دست راستم قطع شده و خیلی کارها را نمی‌توانم بکنم.

بعدا دیدم که مثلا بستن یک دکمه لباس و پوشیدن یک جوراب برایش خیلی مشکل است اما به من اجازه نمی‌داد برایش انجام دهم.

بعد از اینکه صحبت‌هایش تمام شد من شروع کردم به گفتن حرف‌ها و خواسته‌هایم. اخلاق برایم مهم بود و کسی که تند برخورد می‌کرد را نمی‌توانستم تحمل کنم. به همین دلیل اولین موضوعی را که مطرح کردم همین بود. ایشان هم گفت: من برای زن احترام زیادی قائل هستم و به نظرم مادر، خواهر و همسر هر کدام جای خود را دارند. همیشه طرف کسی هستم که حق را بگوید.

بعد بحث اینکه کجا خانه بگیریم شد، حاج علی گفت: چون من اغلب جبهه هستم دوست ندارم خانه جدا بگیرم چون شما تنها هستید و نگرانم می‌کند. از طرفی از آن اخلاق‌ها هم ندارم که هر جا بروم زنم را با خودم ببرم. شما با پدر و مادرم زندگی می‌کنید؟ گفتم: من مشکلی ندارم. خوب از قبلش هم پدر و مادر علی را می‌شناختم و می‌دانستم اخلاقشان خیلی خوب است.

بعد از این که ممکنه 3 ماه خانه نیاید گفت و ... که من آن را هم پذیرفتم چون با فضای آن دوره که جنگ بود 
آشنا بودم و نیامدنش برایم قابل درک بود
.


پدرم گفت با این وضع ظاهری می‌توانی در کنارش باشی؟

صحبت‌هایمان که تمام شد و از اتاق بیرون رفتیم همانجا به مادرش گفت: از نظر من مشکلی نیست و جواب من بله است، بقیه‌اش بستگی دارد که ایشان چه بگویند. آن روز فکر کنم دو ساعت صحبت کردیم. تفاوت سنی ما با هم 4 سال بود ولی علیرضا جوان پخته‌تری به نظر می‌آمد.

بعد از این جلسه مادرم موضوع را با پدرم درمیان گذاشت و قرار شد جلسات بعدی انجام شود. پدر و برادرم خیلی با من صحبت کردند و همه چیز را شرح دادند که مثلا ایشان دستش قطع شده، ممکنه باز هم مجروح شود و یا شهید. پدرم می‌گفت: من نمی‌گویم پسر بدی است ولی ببین با اوضاع ظاهریش (قطع دستمی‌توانی با او زندگی کنی؟ من فکرهایم را کردم و سپس جوابم را که بله بود گفتم.

شهید موحددانش تاکید داشت مراسم عروسی ساده باشد

شهید موحددانش تاکید داشت مراسم عروسی ساده باشد و عقیده من هم همین بود. مراسم اگر چه ساده بود ولی مهمان زیاد داشتیم. عقد و عروسی هم هر دو در مسجد برگزار شد.

در مورد مهریه هم پدرم از من پرسید می‌خواهی مهرت چقدر باشد؟ گفتم: 14 سکه. برادرم گفت: مطمئنی؟ گفتم: بله. من نمی‌خواهم مهرم سنگین باشد.

در مراسم شب هفت محمدرضا نامزدی ما اعلام شد!

من قبلا مادر شوهرهای بد اخلاقی دیده بودم و کمی نگرانی داشتم اما خدا را شکر مادر علی بسیار زن خوش برخوردی بود، خدا رحمتش کند. ایشان زن محترم و محکمی بود.

خانم دانش بعد از شهادت محمدرضا حتی یک قطره هم جلوی کسی اشک نریختماجرای اعلام نامزدی ما هم که الان برایتان تعریف می‌کنم جالب و شنیدنی است. حاج علی می‌خواست برود لبنان، به مادرش گفته بود چون ممکنه مدتی طولانی آنجا باشم می‌خواهم قبلش ام‌سلمه را برایم نشان کنید. خانم موحددانش هم به رسمی که داشتیم دو النگو برای من آوردند ولی کسی به جز دو خانواده از این موضوع خبر نداشت. آن شب بعد از آوردن هدیه علی رفت و دیگر او را تا مدتی ندیدم. زمانی که آمد خبر شهادت محمد رضا را آورده بودند، ما در حیاط خلوت مشغول کار بودیم که متوجه شدم آمد و با ناراحتی بلافاصله رفت داخل اتاق. خیلی به هم ریخته بود، لباسش خاکی و موهایش هم بلند شده بود.

مراسم شب هفت محمدرضا ناگهان خانم دانش دست من را گرفت و گفت: این دختر نامزد علیرضا است و من امشب نامزدی آنها را اعلام می‌کنم. مجلس بهم ریخت و همه شروع کردند به پچ پچ ‌کردن، می‌گفتند: ایشان به خاطر شهادت پسرش محمدرضا دیوانه شده.

الهی بمیرم! این داماد دست ندارد

بعضی‌ها بارها بارها به من می‌گفتند: وقتی با مردی راه می‌روی که یک دست ندارد خجالت نمی‌کشی؟ می‌گفتم: نه! او دستش را برای اسلام داده و این برای من افتخار است.

اتفاقا روزی که برای مراسم عروسی رفته بودم آرایشگاه، یک خانمی آمد داخل و گفت: الهی بمیرم، یک جوان را دیدم ضعف کردم. آرایشگر پرسید: چرا؟ گفتآخه دست راست نداشت. نمی‌دانی چه حالی شدم. مسئول آرایشگاه که اتفاقا از اقوام دور بود و علی را می‌شناخت شروع کرد به خندیدن. خانم پرسید: چرا می‌خندی؟! گفت: او داماد است و ایشان هم عروس. آن خانم با تعجب گفت: واداماد بود؟! بعد رو کرد به من گفت: چطوری قبول کردی که زن او شوی؟! خوش به سعادت که اینها برایت ملاک نیست.

توصیه امام(ره) به حاج علی بعد از عقد

علی به یکی از اقوام که با بیت امام ارتباط داشت گفت: اگر می‌توانی برای ما وقت بگیر تا خطبه عقدمان را امام خمینی بخوانند. اصلا فکر نمی‌کردیم این اتفاق بیفتد تا اینکه اطلاع دادند برای فلان تاریخ برویم خدمت ایشانمن و پدرم و آقای دانش و علی رفتیم. که البته آقای دانش را هم اجازه ندادند بیاید داخل. امام در بالکن نشسته بودند و قبل از ما یک زوج دیگر را عقد کردند. با همان هیبت همیشگی در نگاهمان جلوه کردند. ایشان وکیل من شدند و آقای گلپایگانی وکیل علیرضا شد. بعد از خواندن عقد دستشان را بوسیدیم. امام به همه زوج‌ها توصیه می‌کردند که با هم بسازید. اولین بار بود که امام را می‌دیدم، حالم را نمی‌توانم وصف کنم، اصلا نمی‌شد چشم ایشان را نگاه کردیادم می‌آید دفعه اول نتوانستم بله را بگویم چون ابهت امام من را گرفته بود و یک حالت خاصی داشتم، قلبم انگار از دهانم می‌خواست بیاید بیرون و صورتم سرخ شده بود. ناگهان پدرم زد بهم که حواسم بیاید سر جایش و جواب امام را بدهم. فقط کسانی که مهریه‌شان 14 سکه بود ایشان قبول می‌کردند خطبه‌ عقدشان را بخوانند. یک هفته بعد هم مراسم عروسی را گرفتیم. جالب است بدانید روز دفن علی سالگرد ازدواجمان بود.

دو نام مورد نظر امام(ره) برای بچه‌ی شهید موحددانش

اسم دخترمان را هم حضرت امام انتخاب کرده بودند. ماجرایش هم این بود که پدرشوهرم رفت نزد امام و گفت: پسرم را شما عقد کردین، حالا او شهید شده و خانمش هم باردار است. می‌خواهیم اسم بچه‌شان را شما انتخاب کنید، امام گفته بودند: اگر پسر بود بگذارید «عبدالله» و اگر دختر بود نامش «فاطمه» باشد.

حاج علی بعد از عقد کجا رفت؟

بعد از عقد وقتی از بیت برگشتیم رفتیم منزل خواهر علی، او یک شربت خورد و گفت: باید بروم سپاه کار دارم. من با پدر و شوهر خواهرش آمدیم خاورشهر. دو سه روز بعد رفتیم برای خرید عقد و عروسی. موقع خرید آینه و شمعدان داخل یک مغازه بزرگ که پر بود از این وسایل حاج علی بدون اینکه حواسش باشد پرسیدآقا ببخشید آینه دارید؟ فروشنده هم به شوخی یک آینه شکسته از جیبش درآورد و گفت: بفرمایید این هم آینه. به عنوان حلقه ازدواج یک انگشتر عقیق برداشت و می‌گفت: حلقه طلا نمی‌خرم، مادرش گفت: بردار ولی دستت نکن، گفت: نه بر می دارم و نه دستم می‌کنم. انگشتر الان دست پدرشوهرم است. برای خرید کارت عروسی با هم رفتیم بهارستان.

پیشنهادی که تعجبم را برانگیخت!

علی به من گفت اگر تو بخواهی مراسم عروسی را در سالن می‌گیریم ولی من دوست دارم در مسجد باشد. از طرفی چون محمدرضا شهید شده بود مادرش به شدت مخالفت می‌کرد و می‌گفت: آرزو دارم برایت مراسم خوبی بگیرم. من ابتدا با تعجب پرسیدم: در مسجد؟!! گفت: مسجد مکان مقدسی است، خیالت راحت باشد وقتی آنجا باشد خانم‌ها خودشان را جمع و جور می‌کنند. هرکسی دوست داشته باشد می‌آید و هرکسی هم دوست نداشت نمی‌آید. برای خانواده‌ام کمی قبولش سنگین بود، برادرم می‌گفت: همه در مسجد ختم می‌گیرند نه عروسی؟! اما به هر حال موافقت کردم و مراسم همانجا برگزار شد. قبلش پدرم به من گفت: خوب فکرهایت را بکن بعدا حرفی نزنی‌ها! گفتم: خیالتان راحت من پذیرفتم.

مادرش می‌گفت اگر تو قبول نکنی علی مراسم را مسجد برگزار نمی‌کند. اما من گفتم: هر کس آرزویی دارد، علی هم آرزویش این است، خانم دانش گفتجفت‌تان دیوانه هستید، خدا در و تخته را خوب جور کرده. (با خنده)

خلاصه مراسم عروسی ما در قدیمی‌ترین مسجد خیابان ایران برگزار شدخانواده موحددانش ابتدا در این محله ساکن بودند. موقع عقد لباس سفید عروسی تنم بود اما زمانی که راهی مسجد شدیم آنرا در آوردم و یک پیراهن معمولی صورتی پوشیدم. علیرضا هم لباس سپاه تنش بود.

 

آن فرد بعد از خوردن غذای عروسی گفت: خدا رحمتش کند

بسیاری از اقوام به کنایه می‌گفتند: شورش را درآوردند، ما ندیدیم کسی در مسجد عروسی بگیرد. جالب است که یک فقیری فکر کرده بود در مسجد ختم است، آمد داخل و غذایش را که زرشک پلو هم بود خورد و موقع رفتن گفت: خدا رحمتش کند. البته مولودی خوانی هم داشتیم. ماشین هیلمند شیری رنگ یکی از اقوام را هم خیلی ساده گل زدیم.

بعد از شهادت حاج علی جز مرحوم لطفی خبری از دوستان دیگرش نبود

تعدادی از دوستان حاج علی هم در مراسم ما بودند که من فقط حسین خالقی، مرحوم حسین لطفی، اکبر نوجوان و ابراهیم شفیعی را می‌شناختم آن هم بعد از ازدواج. نزدیکترین دوست علی که ما رفت و آمد خانوادگی داشتیم همین آقای خالقی بود. علی یک ماشین آهوی خاکی داشت که معمولا با آقای خالقی با هم می‌رفتیم مهمانی. مرحوم لطفی هم تا قبل از فوتش با خانواده به ما سر می‌زدند اما خبری از دوستان دیگر علی نبود.

شهید موحد چگونه از نزدیکترین دوستش تعریف می‌کرد

شهید موحد دانش بسیار اهل شوخی و مزاح بود. البته خیلی از دوستانش تعریف نمی کرد اما قبل از اینکه من با آقای خالقی آشنا شوم می‌گفت: یک دوستی دارم که همه مدل تیر به بدنش اصابت کرده و فقط گلوله تانک نخورده ولی هنوز زنده است.

زبان تیزی داشت ولی مودب بود

بین اقوام با دایی‌اش آقا فتح‌الله و یکی از عمه‌هایش بیشتر از بقیه رفت و آمد داشت. اگر هم در فامیل کسی بود که بر خلاف عقایدش حرفی می زد شهید موحددانش رفت و آمدش را قطع نمی کرد اما منطقی جواب آنها را می داد و هیچ وقت ندیدم کم بیاورد. در هر شرایطی سعی می کرد به کسی توهین نشود و با خنده حرف می زد، همین خصوصیتش بقیه را جذب می‌کرد. زبان تیزی داشت ولی مودب بود، فاطمه دخترمان این خصوصیت حاج علی را به ارث برده است.

اگر این اتفاق می‌افتاد صورتش سرخ می‌شد و می‌گفت: اینجا دیگر جای ماندن نیست

همانطور که گفتم اگر کسی مخالف عقیده اش حرفی می‌زد مودبانه جواب می‌داد اما خط قرمزش توهین به امام خمینی بود. در این صورت آنقدر عصبانی می‌شد که صورتش سرخ می‌شد، سریع از جایش بر می‌خواست و می‌گفت: دیگر نمی‌شود اینجا ماند و مجلس را ترک می‌کرد.

تمدید مرخصی در رستوران!!

چند دفعه ای که با علیرضا بیرون رفته بودم متوجه شدم اخلاقش با خانه خیلی متفاوت است. وقتی از جبهه می‌آمد و من در خانه را باز می‌کردم خنده روی لبش داشت در حالی که خیلی خسته بود، می‌گفت: وقتی من می‌آیم تمام مشکلات و غصه‌هایم را پشت در می‌گذارم و وارد خانه می‌شوم. در بین دوستانش هیچ کس فکر نمی‌کرد او چنین خصوصیات اخلاقی‌ای داشته باشد. می‌گفت: من زمانی که نیستم، نیستم ولی وقتی هستم وظیفه‌ام این است که تو را بیرون ببرم و در خدمت شما باشم. یکبار که با هم شام به رستوران رفته بودیم ناگهان یک آقایی آمد پیش علی و شروع کرد به صحبت کردن. شهید موحددانش به من گفت: شما اینجا بایست تا بیایم و خودش به همراه آن آقا رفتن بیرون. وقتی برگشت دیدم به هم ریخته شد، پرسیدم: چه شده؟ گفت: آن آقا خواسته‌ای داشت و من هم جوابش را دادم. خیلی پا پیچش نشدم برای اینکه موضوع را بفهمم اما بعد از چند دقیقه خودش گفت: در جبهه رفتارم با خانه زمین تا آسمان فرق می‌کند. این آقا در منطقه از من مرخصی گرفته حالا می‌گوید مرخصی مرا تمدید کن در حالی که الان جانشین من فرد دیگری است و او باید از ایشان اجازه بگیرد.

می‌گفتم: تو را به خدا بدون ماشین بیا

علی طوری رفتار می‌کرد که جای خالی محمدرضا را برای پدر و مادرش پر کندهر چند ما خیلی او را نمی‌دیدیم. وقتی از جبهه می‌آمد خانه ما تا ساعت 2 نصف شب از جمعیت پر و خالی می‌شد. همسایه‌ها تا ماشینش را جلوی در می‌دیدند می‌فهمیدند علیرضا از جبهه آمده و می آمدند دیدنش. گاهی می‌گفتم: تو را به خدا بدون ماشین بیا.

خودم می‌توانم از پس کارهایم بربیایم

علی رغم اینکه با یک دست انجام بعضی از کارها برایش دشوار بود اما اجازه نمی داد کسی کمکش کند. دکمه یا کمربند بستن برایش مشکل بود، جوراب را به سختی پا می‌کرد ولی حتی به من اجازه نمی‌داد جلو بروم. نان را به زور تکه می‌کرد بخورد. یکبار قبل از اینکه بیاید سر سفره نان را برایش تکه تکه کردم اما وقتی فهمید آنها را نمی‌خورد، بعد گفت: فکر کردی من نمی‌فهمم؟ خودم می‌توانم از پس کارهایم بربیایم.

به هر ترتیب بود سعی می‌کرد نبودنش را جبران کند

موقعی که می‌رفتیم خرید، خیلی نظر می‌داد که مثلا این به تو می‌آید، این نمی‌آید. یکدفعه می‌برد برایم کفش می‌خرید. یکدفعه سرزده بیرون ناهار می‌خوردیم و به هر ترتیب بود سعی می‌کرد نبودنش را جبران کند.

باید برای چنین روزی آماه باشی

وقتی با هم بودیم زیاد از شهادت و اینکه ممکن است روزی شهید شود صحبت می‌کرد. اعتراض می‌کردم که لااقل وقتی هستی از این حرف‌ها نزن! اما می‌گفتباید برای چنین روزی آماه باشی.

منبع: فارس

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای حماسه «شهید ملاحسنی» در شکستن خط محاصره در مریوان

احمدی همرزم شهید ملاحسنی روایت می‌کند: با بی‌سیم خبر دادند که گردان محاصره شده فرمانده گردان گفت دعا کنید تا کسی زنده برگردد. با بیست نفر از نیروهای تدارکات و شهید ملاحسنی به کمک بچه‌ها رفتیم.

 


 شهید حمیدرضا ملاحسنی در سال 44 در یکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. هنوز محصل بود که جنگ میان ایران و عراق آغاز شد و او قصد رفتن به جبهه را کرد. در لشگر 27 محمد رسول الله حضور پیدا کرده و پیک گروهان شهید باهنر در گردان عمار شد. او در آبان ماه سال 62 طی عملیات والفجر4 در منطقه پنجوین عراق مفقودالاثر شد. کمی بعد مشخص شد که در 12 آبان 62 در جریان عملیات والفجر4 در منطقه کوهستانی پنجوین به همراه چند تن از همرزمانش مجروح شده و به دست نیروهای بعثی افتاده است. طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثی‌ها مجروحان را به شهادت رسانده و در شهر سید صادق عراق به خاک سپرده بودند. این شهید والامقام والفجر4 بعد از 27 سال که در شهر سید صادق واقع در کردستان عراق به خاک سپرده شده بود طی عملیات کمیته جستجوی مفقودین کشف و به وطن بازگردانده شد. خاکسپاری او درنهایت در 12 مهر سال 89 انجام شد. شهید ملاحسنی که بدون هیچ نشانی مقرر شد به عنوان شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده شود با 9 نشان در رویاهای صادقه مختلف سرانجام هویتش کشف شد.

جانباز «صاحب الرضا احمدی» همرزم شهید ملاحسنی به بخشی از خاطرات مشترک با شهید، در کتاب «راز رجعت» که نگاهی به مجاهدت و رجعت شهید ملاحسنی است و به کوشش ربابه امانی نوشته شده، می‌گوید: برای عملیات والفجر4 باید به منطقه پنجوین می‌رفتیم چند روز قبل ازعملیات گردان عمار شب راهی منطقه‌ای به نام «شیخ صالح» شد. تدارکات را آنجا متمرکز کردیم بین راه به بچه‌ها کمپوت و شکلات جنگی که شکلات‌هایی مقوی بودند می‌دادیم. به مریوان رسیدیم از آنجا دوباره از تدارکات لشکر برای بچه‌ها کمپوت گرفتیم سه روز در مریوان بودیم گردان آنجا چادر زد جایی که حنی یک انسان به آنجا پا نگذاشته بود.

شبی که رسیدیم حدود ساعت 9 شب بود بچه‌ها تا چادر بزنند و شام بگیرند ساعت یک نصفه شب شد بالاترین نیرو را گردان عمار داشت بچه‌ها بعد از نماز صبح و قبل از صبحانه یک رزم صبحگاهی داشتند. صبحگاه که به اطراف حرکت کردیم دو قبر کنده شده را کنار هم دیدم تعجب کردم آن محل را نشانه گذاری کردم شب برای کنجکاوی همان جا سر زدم و پشت درخت‌های بلوط پنهان شدم.

مهدی اسفندیاری و حمیدرضا ملاحسنی را دیدم که درون گودال‌ها رفته بودند و نماز شب می‌خواندند و مناجات می‌کردند بعدها مزد خودشان را در دشت شیلر گرفتند. نزدیک عملیات همه بچه‌های گردان را حمام مریوان بردیم آن موقع مریوان شهرستانی کوچک و بیشتر شبیه دهات بود نیروهای تدارکات مسلح جلوتر از همه رفتند و حمام را قرق کردند چون خطر حمله کومله و دموکرات‌ها بود. به همه بچه‌ها لباس نو دادیم و آماده شروع عملیات شدیم.

گردان عمار جلوتر از همه گردان‌های دیگر رفته بود من با نیروی تدارکات باید به گردان مهمات و آذوقه می‌رساندم با بی‌سیم خبر دادند که گردان محاصره شده فرمانده گردان اسماعیل لشکری که او هم در سال 66 در مانور شهادت و در خلیج فارس شهید شد می‌گفت: «دعا کنید تا کسی زنده برگردد». با بیست نفر از نیروهای تدارکات به کمک بچه‌ها رفتیم.

طبق گفته‌های فرمانده گردان که بعدها در جلسه گردان صحبت می‌کرد و رزمندگانی که از محاصره برگشتند چند نفر از بچه‌ها از جمله حمیدرضا و مهدی اسفندیاری به همراه محمد دهقانی یا احمد خرم آبادی داوطلبانه جلو رفتند همراه آن‌ها پانزده گلوله آرپی‌جی و تعداد زیادی نارنجک‌ها را توی تانک‌های T-72 بیندازند و مانع پیشروی تانک‌ها شوند فداکاری این سه نفر باعث شد خط شکسته شود.

بعد از رسیدن تدارکات و نیروهای کمکی گردان توانست مقاومت بیشتری کند پس از اتمام عملیات دنبال جنازه‌های این سه نفر هم گشتیم اثری از آن‌ها پیدا نکردیم پیکر شهدا را پشت تویوتا گذاشتیم عراقی‌هایی را هم که به اسارت گرفته بودیم درهمان تویوتا بالای سر شهدا بستیم و همه را به پادگان گرمک انتقال دادیم.


نگارنده : fatehan1 در 1393/5/13 8:54:11
 
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعزام گروه ویژه سپاه ششم عراق، برای اطمینان از شهادت «سردار هور»

سردار گرجی، همرزم شهید هاشمی روایت می‌کند: در سه ماه ابتدایی دوران اسارتم که از من بازجویی می‌کردند مرتب سراغ علی هاشمی را از من می‌گرفتند، آن‌ها خیلی تلاش کردند که بفهمند سرانجام علی هاشمی چه شد؟

 


 

علی هاشمی در سال 1340، در شهر اهواز به دنیا آمد. با شروع جنگ تحمیلی در محور «کرخه کور» و «طراح» به مقابله با پیشروی دشمن بعثی پرداخت. با شکل گیری یگان‌های رزم سپاه او مامور تشکیل تیپ 37 نور شد و با این یگان، در عملیات «الی بیت المقدس» در آزادی خرمشهر سهیم شد. در آستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ 37 نور منحل شده و علی هاشمی به فرماندهی سپاه سوسنگرد رسید. بعدها، از دل همین سپاه منطقه ای بود که، «قرارگاه نصرت» پدید آمد. در سومین سال جنگ، محسن رضایی، علی هاشمی را به فرماندهی «قرارگاه سری نصرت» انتخاب کرد.

او در تیر ماه سال 66 به فرماندهی «سپاه ششم امام صادق» منصوب شد که چند تیپ و لشکر، بسیج و سپاه خوزستان، لرستان و پدافند منطقه هور از «کوشک» تا «چزابه» را در اختیار داشت. روز چهارم تیر ماه سال 1367، متجاوزان بعثی، حمله‌ای گسترده و همه‌جانبه را برای بازپس‌گیری منطقه هور آغاز کردند. حاج علی در آن زمان، در قرارگاه خاتم4، در ضلع شمال شرقی جزیره مجنون شمالی مستقر شده بود. هیچ کس به درستی نمی‌داند که در این روز دردناک، چه بر سر سرداران «قرارگاه نصرت» آمد. شاهدان می‌گفتند که هلی‌کوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم4 به زمین نشسته‌اند و حاج علی و همراهانش سراسیمه از قرارگاه خارج شده و در نیزارها پناه گرفتند. پس از آن، جستجوی دامنه‌داری برای یافتن حاج علی هاشمی آغاز شد اما به نتیجه ای نرسید. از طرف دیگر، بیم آن می‌رفت که افشای ناپدید شدن یک سردار عالی رتبه سپاه، جان او را که احتمالا به اسارت درآمده بود به خطر بیاندازد، به همین سبب تا سال‌ها پس از پایان جنگ، نام حاج علی هاشمی کمتر برده می‌شد و از سرنوشت احتمالی او با احتیاط فراوانی سخن به میان می‌آمد. سرانجام در روز 19 اردیبهشت سال 1389، اخبار سراسری سیما خبر کشف پیکر حاج علی هاشمی را اعلام کرد و مادر صبور او پس از 22 سال انتظار، بقایای پیکر فرزند خود را در آغوش کشید.

روایت برخی خاطرات پیرامون این سرلشگر شهید که فرمانده سپاه ششم امام صادق(ع) بود در «رازهای نهفته» به قلم «مهرنوش گرجی» نوشته شده است. در ادامه یکی از این خاطرات از زبان «سردار علی اصغر گرجی» همرزم شهید علی هاشمی و فرمانده سپاه حفاظت هواپیمایی می‌آید:

تک عراق به مجنون از ساعت 4 صبح تا 2 بعد از ظهر روز چهارم تیر ماه سال 67 اتفاق افتاد. در آن روز عراق انواع بمب‌های شیمیایی و موشک‌ها را برای بازپس گیری مجنون به کار برد. علی هاشمی با آن صورت همیشه بشاش و شاد، صورتی که همیشه لبخند به لب داشت، سخت‌ترین شرایط ممکن را تحمل و تجربه می‌کرد.

من هیچگاه این قدر او را نگران ندیده بودم. حدود ساعت 10 صبح، فرمانده کل سپاه سردار غلامپور و 10ها نفر دیگر گفتند بیایید عقب؛ من هم اصرار کردم و گفتم: «همه رفتند ما کمی عقب‌تر برویم و از آنجا تماس داشته باشیم». اما علی حاضر به عقب‌نشینی نبود. او شجاع و نترس بود. آن روز قرارگاه خاتم 4 با انواع سلاح‌های شیمیایی و آتش بارهای سنگین زیر هجوم عراقی‌ها قرار گرفته بود اما علی اعصابی آرام داشت. خوب به خاطر دارم یک موشک دقیقاً پشت سنگر ما خورد و با اصابت موشک علاوه‌ بر تکان خوردن سنگر, کولرگازی سنگر، پشت کمر ایشان افتاد.

او آرام نشسته بود. کوچکترین آثاری از ترس در وجودش نبود. یک نفر آمد و گفت: «چند تا هلی‌کوپتر آمدند روی سنگر» اما هیچ تفاوتی در او ندیدم. هیچ توجهی نداشت. حس مسئولیت پذیری آنقدر در وجودش زیاد بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

علی هاشمی دوست نداشت جسدش برگردد. دوست داشت آخرین فردی باشد که از جزیره خارج می‌شود. همانطور که اولین نفری بود که پیش از عملیات خیبر وارد جزایر شد. زمانی که من اسیر شدم در سه ماه ابتدایی دوران اسارتم که از من بازجویی می‌کردند مرتب سراغ علی هاشمی را از من می‌گرفتند. آن‌ها خیلی تلاش کردند که بفهمند سرانجام علی هاشمی چه شد؟

سپهبد سلطان هاشم فرمانده سپاه ششم عراق برای پیدا کردن هاشمی گروه ویژه فرستاد به منطقه تا اثری از او پیدا کنند. من فکر می‌کنم حاجی نمی‌خواست که عراقی‌ها به مرده و زنده او دست پیدا کنند. دوست داشت تا جسدش یک روز توسط دست‌های پاک همین بچه‌ها پیدا شود و آن‌ها استخوان‌های شکسته او را از مجنون جمع کنند و باز گردانند.

 

تسنیم

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

می‌خواست کتکم بزند؛به‌جرم زنده بودن!

فریاد می‌زد می‌دانی چقدر زیر تابوت تو گریه کرده‌ام؟ چرا زنده‌ای؟


یکی از لایه‌های با عظمت دفاع مقدس ما، حمایت‌ و پشتیبانی نیروی پشت جبهه است. خانواده‌هایی که حقیقتاً پتانسیل و قوای عظیم روحی و معنوی نیروی حاضر در صحنه نبرد به شمار می‌آمدند. لزوم اطلاع‌رسانی به این قشر، قاعدتاً نیاز به برنامه‌ریزی دقیق داشت. این مهم نیز بر عهده رسته‌های تعاون هر لشگر بود.

«علیرضا غلامی» یکی از افرادی است که در تعاون لشگر حاضر بوده است. وی در ایام جنگ پس از جانبازی و قطع پایش بعد از آنکه دیگر نتوانست به عنوان نیروی رزمی فعالیت کند، به تعاون لشکر رفت و تا انتهای جنگ در آنجا خدمت کرد. پس از جنگ، غلامی به کمیته جستجوی مفقودین پیوست و همچنان تحت عنوان نیروی تفحص شهدا مشغول به کار است.


*بچه محل "لب خط شوش"

متولد سال 43 است بچه محل "لب خط شوش"تهران، که به گفته خودش از هفته دوم جنگ به جبهه رفته است «آن روزها گروه‌های مختلفی با حس انجام وظیفه وارد کار شدند. بجز گروهی که با شهید چمران بودند، در بقیه گروه‌‌ها از جمله گروه خود ما، نظم و دسته‌بندی خاصی وجود نداشت. نمی‌شد با این وضعیت به مقابله و پیروزی خوش‌بین بود. بعد از گذشت چند هفته، به تهران برگشتیم تا در قالب گروه‌های مشخص دوباره به جبهه اعزام شویم. البته چاره دیگری هم نداشتیم! اوایل سال 60 مجدداً به منطقه آمدم و در عملیات‌های مختلف از جمله طریق‌القدس بستان و تنگه چزابه، شهید رجایی سوسنگرد، فتح‌المبین، محمد رسول الله در مریوان در کنار سردار جاویدالاثر متوسلیان فرمانده سپاه مریوان که حدوداً‌ 4 ماه در زمستان و پاییز سال 60 آنجا بودیم و 4 مرحله بیت المقدس شرکت کردم که درمرحله چهارم آزادسازی خرمشهر مجروح شدم و بعد از آن از حیطه عملیاتی خارج شدم.»

*دردسر برای دیگران!

بعد از مجروحیت، می‌گفتند دیگر نمی‌توانید کاری انجام دهید! جبهه رفتن شما باعث دردسر برای بقیه است پس بهتر است برگردید. اما با تمام این حرف‌ها، وقتی با اصرار زیاد به جبهه برگشتم، دیدم کارهای بسیار زیادی هست که از دست امثال ما به خوبی برمی‌آید. تعاون لشگر، بخش‌های مختلفی داشت، از جمله تخلیه شهدا، ستاد معراج، بسته‌بندی و شناسایی شهدا، صدور کارت و پلاک، ارسال مرسلات پستی، مباحث مربوط به مجروحین و مفقودین و ... از همان سال 61 و قبل از عملیات والفجر مقدماتی در آنجا مشغول به خدمت شدم.

همه اهل محل گریه می‌کردند

اوایل ازدواج چند ماه در تهران
 ماندم.آن روزها بعد از ساعت کاری بحث خبررسانی به خانواده‌های شهدا را دنبال می‌کردم. همسرم اصرار داشت که یک‌بار بیاید تا ببیند ما چطور خبر شهادت را به خانواده‌ها می‌رسانیم! برنامه ما اینگونه بود که هیچ‌گاه مستقیماً به همان خانه خبر را نمی‌رساندیم. ابتدا با پرس‌و‌جو از همسایه‌ها و خانه‌های اطراف، وضعیت خانواده را بررسی می‌کردیم.

آن روز قرار بود به چند آدرس برویم. اول خیابان ارج قدیم (تیردوقلو)؛ کوچه و خانه مورد نظر را پیدا کردیم. بعد زنگ خانه همسایه دورتر را زدیم. خانمی دم در آمد. گفتیم «خانواده فلانی را می‌شناسید؟» گفت «پسر فلانی؟ جبهه است. از او خبر نداریم.» بعد انگار کمی متوجه قضیه شده باشد، پرسید «طوری شده؟ تو رو خدا به من بگید!» تا موضوع را گفتیم، گفت «ای وای! این پسر تنها فرزند این خانواده بوده که مادرش با کار در خانه‌های مردم، بزرگش کرده است...» در آن کوچه دَرِ هر خانه‌ای را زدیم تا کسی حاضر شود خبر را به مادر برساند، هیچ‌کس قبول نمی کرد. از معتمد محل، بسیجی سن و سال‌دار، حتی مادر شهدا، هیچ‌کس... شاید یک ساعت در آن محله معطل شدیم. همه محله هم مثل ابر بهار گریه می کردند.

کاری که هیچ‌کس قبول نمی‌کند

مورد بعد در خیابان صفا، میدان امام حسین (ع) بود. کوچه باریکی که موتور به سختی وارد آن می‌شد. از چند همسایه سراغ شهید را گرفتیم. خبری نداشتند. مطمئن شدیم آدرس را دست آمده‌ایم. سراغ معتمد محل رفتیم و گفتیم که قصه از چه قرار است. گفتند ما نمی‌توانیم خبر را برسانیم. پدرش 2 ماه قبل عمل قلب باز انجام داده است. اگر بشنود، همان‌جا سکته دیگری می‌زند... هرچه کردیم، باز هم کسی قبول نکرد که به خانواده اطلاع دهد.

مورد سوم در محله سرآسیاب، موتورآب بود. فقط از یک خانه سوال کردیم خانه فلانی کجاست؟ هنوز کوچه را دور نزده بودیم که دیدیم صدای گریه و شیون از خانه آنها  شنیده می‌شود... به همسرم گفتم ببین ما چه می‌کنیم.

خبر شهادت به نوعروس

یکی دیگر از دوستان هم تعریف می‌کرد برای اطلاع رسانی به محله‌ای رفته بود. می‌گفت خانه را پیدا کردیم و زنگ چند خانه آن‌ طرف‌تر را زدیم. دختر جوانی در را باز کرد. سوال کردیم که خانواده شهید را می‌شناسد؟ وقتی جواب مثبت داد، ادامه دادیم شما خودتان طوری به خانواده آنها اطاع دهید که موضوع این است! تا قصه را گفتم، این خانم جیغ بلندی کشید و از حال رفت! همسایه‌ها به قصد کتک‌زدن سراغ ما آمدند! فکر می‌کردند خطایی کرده‌ایم و حرف نامربوطی زده‌ایم! تا گفتیم موضوع چیست، آرام شدند و گفتند چرا این خانه را انتخاب کردید؟ این خانم تازه به عقد این شهید درآمده است...

بین زمین و آسمان رهایم کرد!

یکی دیگر از دوستان هم می‌گفت برای اطلاع دادن به محله‌ای رفتیم. آدرس را بررسی کردیم و تا انتهای کوچه رفتیم و برگشتیم. گویا در حین این دور زدن در کوچه، آقایی از پشت پنجره ما را نگاه می‌کرد. با خودش فکر کرده بود اینها هم جوانان نااهلی هستند که برای شیطنت به اینجا آمده‌اند. می‌گفت تا می‌خواستیم از جلوی دَرِ این خانه رد شویم، ناگهان دیدیدم دَرِ خانه باز شد و مردم قوی و درشت هیکلی مرا از پشت موتور بلند کرد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن! می‌گفت آنقدر جثه درشتی داشت که از ترس سریع گفتم که ما دنبال کار خلاف نیستیم، به این محله آمدیم تا خبر شهادت فلان شهید را به خانواده‌اش بدهیم. می‌گفت همان‌طور وسط هوا و زمین مرا رها کرد و گفت برادر مرا می‌گویید؟ و شروع کرد به گریه کردن! از آن ابهت چنین حرکتی بعید بود! قرار نبود این‌طور خبر را مستقیم بدهیم، واقعاً گاهی اوقات منجر به سکته و مشکلاتی برای خانواده آنها می‌شد.

عظمت روح یک پدر

بجز بخش اطلاع‌ رسانی، لحظات معراج شهدا هنوز هم برای خود داستان‌های ویژه‌ای دارد. هرچند بسیاری از آنها گفتنی نیست. یکی از نیروهای ستاد معراج شهدا تعریف می‌کرد در عملیات بیت ‌المقدس فردی در معراج شهدا کار می کرد. بین پیکرها، پیکر پسرش زیر دست خودش رسید! می‌گفت این فرد کوچکترین عکس‌ العملی انجام نداد، فقط 3 بار گفت «بارک الله، بارک الله، بارک الله»... ما فقط نظاره‌گر این عظمت روحی بودیم...

پدر و مادرم منتظرند...

در مورد دیگری، در عملیات مسلم ابن عقیل، روی پل هفت تپه، مکان استقرار بچه‌های لشگر 27 بمباران شد. نیروها به طرز فجیعی قتل عام شده و به شهادت می‌رسند. اجساد شناسایی شده و نشده را به سردخانه منتقل می‌کنند. یکی از این شهدای مجهول‌ الهویه به خواب مسئول معراج آنجا شهید دوستدار، آمد و با معرفی کامل خود، به او می‌گوید «پدر و مادر من منتظرند. فلان کانکس، دقیقاً بعد از این تعداد نفر، من هستم که پلاکم به علت شدت انفجار لای کمربندم گیر کرده است...» همان نیمه شب، شهید دوستدار به کانکس شهدا می رود و پلاک را پیدا می‌کند. صبح فردا شهید را برای خانواده‌اش فرستادند... چنین مواردی به وفور طی کار با شهدا دیده‌ایم. این موارد نمی از دریای کرامات شهداست.

خاطره‌ام از شهدای شاخص هم مربوط به نحوه یافتن پیکر آنهاست!

بین حرف‌ها، از فرماندهانی مانند حاج کاظم رستگار و حاج احمد متوسلیان و شهید موحددانش و دیگران نام و یادی به میان آمد. از او خواستیم برایمان خاطره‌ای از آنها بگوید. با خنده بلندی گفت «فقط می‌توانم بگویم هر فرد کی و کجا به شهادت رسیده و البته چگونه پیکرش را پیدا کردیم!» بعد ادامه داد؛

شهید موحد دانش در نبرد بازی ‌دراز در سال 1360، دستش قطع شده بود. عراق بعد از عملیات والفجر 2 در ارتفاعات "تلو" منطقه حاج عمران با هلی‌بردی سنگین با 30 هلی‌کوپتر، بخش وسیعی از مناطقی که تیپ المهدی، تیپ انصار و نیروهای ارتش گرفته بودند، پس گرفت.

ما در اردوگاه کوهدشت لرستان بودیم. حاج کاظم رستگار بچه‌ها را جمع کرد و گفت چنین مشکلی پیش‌ آمده و باید فوراً حرکت کنیم. سریع ضد استقرار زدیم و ظرف 48 ساعت به نقده رسیدیم. آماده کردن و حرکت دادن این جمعیت کار ساده‌ای نبود. صد و پنجاه اتوبوس نیرو، ضدهوایی، توپ و ... را جمع‌ کردن، به تنهایی بیش از 48 ساعت زمان می‌برد. حدوداً 24 ساعت بعد از آن، در "ارتفاعات کدو" که به تپه شهدا هم معروف است، عملیات کردیم که موفقیت‌آمیز بود.

شهید موحد دانش در عملیات والفجر 2، کنار سنگی در روی ارتفاعات به شهادت رسیده بود. بعد از اینکه محور را گرفتیم، تک‌های عراق شروع شد. 24 ساعت محاصره بودیم. از شروع عملیات 2 هفته می‌گذشت و اجساد شهدا هنوز زیر آفتاب مانده بود. مدام تلاش می‌کردیم تا جایی‌که مقدور است شهدا را جمع‌آوری کنیم. دائماً هم بچه‌ها تماس می‌گرفتند که پیکر موحددانش کنار تخته سنگی افتاده، نتوانستیم پیدا کنیم. نهایتاً بعد از 3 روز چند نفر از نیروهای اطلاعات آمدند و باهم به بالای صخره‌ها رفتیم. پیکر موحددانش با 2 نفر از بچه‌ها زیر تخته سنگی افتاده بود.

از شهید کاظم رستگار فرمانده تیپ سید الشهدا هم تصویری در عملیات والفجر 1 در منطقه حاج عمران به یادم مانده است. به تعاون آمد و پرسید؟ «آقای غلامی، آخرین وضعیت تلفات چه خبر؟» گفتم «حدوداً در این 4-5 روزه، 400 شهید از تهران داده‌ایم!»دقیقاً همین اتفاق در عملیات خیبر تکرار شد. روز پنجم یا ششم پرسید «غلامی از تلفات چه خبر؟» گفتم «از هزار نفر بالاتر رفته!» گفت «هزارتا خیلی زیاده! حتماً‌ کمتر اند!» می‌دانست با اطلاعات ثبت ‌شده آمار می‌دهم اما انگار ترجیح می‌داد باور نکند... تعداد مجروحین و تلفات را به روز شده به یگان خودمان اعلام می‌کردیم. شهید کاظم رستگار در عملیات بدر به شهادت رسید.

چرا زنده‌ای؟

پس از شهادت «علیرضا غلامی» از نیروهای تفحص، یکی از رسانه‌ها کنار خبر شهادت او، به دلیل تشابه نام، عکس مرا قرار داده بود! بعد از مدتی  یکی از دوستان تا مرا دید ناخود‌آگاه بهت‌زده، مکث کرد! بعد ناگهان چوبی برداشت و به قصد زدن، شروع کرد دنبال من دویدن!

در حین فرار، اصرار می‌کردم که حداقل بگو چرا می خواهی مرا بزنی؟ فریاد می‌زد «فلان فلان شده، می‌دانی چقدر زیر تابوت تو گریه کردم و تو حتی یک وعده پلو هم به من ندادی؟ حالا هم که زنده‌ای و از من سالم‌تر!»

گفت‌و‌گو از: مریم اختری
فارس

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای شهیدی که روی پرونده‌اش نوشته شده بود: «اعزام مشروط»

جانباز جعفری‌منش روایت می‌کند: به جبهه اعزامش کردم و توی پرونده‌اش نوشتم: «مشروط» مسئولین سپاه که همراه گروه‌های اعزام می‌رفتند، اعتراض کردند، گفتند: «این سابقه‌دار است».

 



محمد جعفری‌منش، جانبازی 70 درصدی و دیابتی است. فشار خون دارد. هر دو کلیه اش را از دست داده و چشم چپش تخلیه شده است. سینوس‌های صورتش را تخلیه کرده‌اند. کام دهان ندارد. مچ دست راست و چپش ترکش خورده است. هر دو کتف و ساعدهایش هم ترکش خورده‌اند. قسمتی از جمجمه اش را قبلا ترکش برده است. او می‌گفت: «انگشت کوچک پای چپم را با انبردست کندیم. چون هر موقع می‌خواستم جوراب بپوشم، سختم بود. احساس می‌کردم تا مغز سرم می‌سوزد. خودم زورم نرسید. انبردست را دادم دست آقا رضا و گفتم تو زورت بیشتر است. کندیمش. خون که زد بیرون، با گاز استریل بستیمش. یواش یواش درست شد. الان هم یک بند ندارد.». بعد از چند مدت پای چپش را قطع کردند. همان پایی که قبلا کف و مچش ترکش خورده بود. هنوز هم آهنگران که گوش می‌دهد، موهای تنش سیخ می‌شود و احساس می‌کند خط مقدم است. محمد هنوز در ارتفاع 1904 است.

روایت برخی خاطرات شگفت‌ انگیز  این شهید زنده در کتاب «مردی که در ارتفاع ماند» از زبان خود او آمده است. یکی از خاطرات از نحوه حضورش در سپاه و شروع جنگ تحمیلی در ادامه می‌آید:

در منطقه کارخانه قند ورامین جزء اشرار به حساب می‌آمد آدم سلامتی نبود همه می‌دانستند که چاقو کشی می‌کند و مواد مخدر مصرف می‌کند. مشروب هم می‌خورد خلاصه جزو لات‌های محل بود یک روز همکارم -محمد جمالی- آمد و گفت، کسی به من گفته است کسی  می‌خواهد برود جبهه با این اسم. گفتم: «چطور آدمی است؟» گفت: «حقیقتا آدم درستی نیست از هر کسی در کارخانه قند بپرسی به تو حقیقت را می‌گوید» فکری کردم و گفتم: پس ولش کن برو بگو نمی‌شود اصلا نمی‌خواهد به او بگویی پی قضیه را نگیر چنین آدمی را نمی‌توانیم بفرستیم.» دوباره جمالی را واسطه فرستاد. گفتم بگو بیاید بعد از ساعت اداری جلوی در با هم صحبت می‌کنیم این پیغام را دادم و با خود گفتم حتمامی‌آید و قلدری می‌کند و مسئله‌ای بوجود می‌آید چون درشت اندام بود. حتی محض احتیاط یک کلت هم بستم به کمرم که اگر خطری تهدیدم کرد استفاده کنم.

ساعت 4 آمد جلوی در بسیج با آن هیکلش سرش را پایین انداخته بود و دست به سینه ایستاده بود باورم نمی‌شود مظلومانه صحبت می‌کرد طوری بود که با خودم فکر کردم این کسی نیست که آقای جمالی گفته باشد خجالت می‌کشید و لباس ساده‌ای پوشیده بود اما از نشانه‌هایی که داده بود فهمیدم خودش است. حدود یک ربع با هم صحبت کردیم آخرش گفتم: «با توجه به مسئولیتی که به من داده شده فعلا نمی‌توانم تو را اعزام کنم» گفت:« من چند بار با ارتش رفته‌ام ولی این بار می‌خواهم با بسیج بروم» گفتم: «بسیج با ارتش فرق دارد ما اعزاممان قوانین خودش را دارد. نمی‌توانم که هر بی سر وپایی را اعزام کنم» (هنوز هم بعد از این مدت‌ها از یادآوری این حرف که آنجا گفتم ناراحت می‌شوم).

ناامید شد گفت: «باشد ما هم خدایی داریم بالاخره درست می‌شود»و مدتی ساکت رفت و آمد می‌کرد از زمانی که تصمیم گرفته بود اعزام شود، نشنیده بودم خلاقی انجام داده باشد. دوباره جمالی پیغامش را آورد که به جعفری منش بگویید اعزامم کند. گفتم: «بگو خودش بیاید». بیرون که رفتم، دیدم کنار در سنگر بسیج مرکزی، تکیه داده است به دیوار و یک شلوار بسیجی پوشیده شنیده بودم باستانی کار است. هیکلش عضلانی و قوی بود با خودم گفتم، این شلوار را از کجا آورده؟ آمد جلو، سلام کرد و گفت: بروید بپرسید، من دیگر آدم قبلی نیستم. شما بنده‌ خدا هستید. من هم بنده‌ خدا هستم. من به خدای خودم قول دادم، باید بروم.

شش، هفت سال از من بزرگتر بود. گفتم، الان نمی‌توانم اعزامت کنم. بگذار فکرهایم را بکنم ببینم با این شرایط می‌توانم اعزامت کنم یا نه؟ بعد که رفتم، یاد حرف شهید محلاتی افتادم که گفته بود: «برادرای گزینش! نکند کسی توی گزینش خدا قبول بشود اما توی گزینش بسیج و سپاه رد». دوباره خواستمش، باید مطمئن می‌شدم و خیالم کاملا راحت می‌شد. گفتم، باید تمام نماز‌های جماعت شرکت کنی و شب به شب هم بیایی بسیج کارخانه قند ساعت بزنی و بعد بروی خانه، قبول کرد. هر شب هم می‌آمد ساعت می‌زد. یک چایی با هم می‌خوردیم و می‌رفت.

سه هفته گذشت دوباره به جمالی پیغام داده بود که می‌خواهد برود جبهه. اعزامش کردم و توی پرونده‌اش نوشتم: «مشروط» مسئولین سپاه که همراه گروه‌های اعزام می‌رفتند، اعتراض کردند، گفتند، این سابقه‌دار است. گفتم: «هر اتفاقی بیفتد من مسئولیتش را به عهده می‌گیرم». گفتم: «اگر خطایی مرتکب شد، فقط به من زنگ بزنید». بعد از چند هفته دیدم زنگ نزدند. خیالم راحت شد. چند روز از مهر ماه سال شصت و یک گذشته بود. اسمش را از بلندگو شندیم. باورم نمی‌شود. بلندگوی بنیاد شهید داشت اسم شهدا و مفقود الاثرها را اعلام می‌کرد. انگار برق مرا گرفته بود. با خودم گفتم: عجب! آنها که دم از اخلاص و جبهه و نماز می‌زنند، می‌روند جبهه شهید نمی‌شوند. این تا رفت شهید شد.


تسنیم

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقطه‌ی آخر جنگ با پیروزی تمام شد/ روایتی خواندنی از "شهید سپهبد صیاد‌شیرازی"

منافقین می‌خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام آباد تا کرما‌نشاه با هروسیله‌ای که داشتند از تراکتور و ماشین آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی اینها را گرفت، خود مردم بودند...


 این روزها مصادف با سالگرد "عملیات غرور آفرین مرصاد" است "شهید صیاد شیرازی" یکی از فرماندهان این عملیات بود از همین‌رو روایتی خواندنی از این شهید بزرگوار را در معرض شما خوانندگان باشگاه خبرنگاران قرار می‌دهیم...

خاطرات شهید سپهبد صیّاد شیرازی از عملیات مرصاد

ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح‌هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات‌ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق‌القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه ی کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیت‌المقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرّمشهر هم آزاد شد و حدود 19هزار و 600 نفر اسیر گرفتیم. تا حدود چهار، پنج سال با همین فرماندهی نیروی زمینی در جبهه بودم، بعد وضعیتی شد که من خودم تقاضا کردم که مسئولیتم را عوض کنند که شدم نماینده ی امام‌(ره) در شورای عالی دفاع. باز به جبهه می‌رفتم.


سربازان ما را جارو كردند

به آخر جنگ که رسیده بودیم، چند روز قبل از عملیات مرصاد، در حالی که تازه قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفته بودیم، عراقی‌ها سوءاستفاده کردند و ریختند از 14 محور در غرب کشور، آن‌هایی که با جغرافیا آشنا هستند از تنگ توشابه، بعد پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگ آب کهنه، تنگ آب نو، نفت شهر، خود سومار، سرنی بیاد به طرف مهران و تا خود مهران حدود 14 محور دشمن آمد حمله کرد و رزمندگان ما را دور زد. ما 40، 50 هزار تا اسیر از آن‌ها داشتیم آنها اسیر از ما کم داشتند یک دفعه تعداد بسیار زیادی اسیر گرفت. خیلی وحشتناک بود.

از سوی دیگر دل‌های ما را غم گرفته بود، امام هم فرموده بود نجنگید، دیگر تمام شد، من در خانه بودم که ساعت 8:30 شب از ستاد کل به من زنگ زدند و گفتند که دشمن از سرپل ذهاب و گردنه پاتاق با سرعت جلو می‌آید، من گفتم خدایا کدام دشمن از یک محور سرش را انداخته پایین میاید! این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما نمی‌دانیم، گفت رسیده‌اند به کرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حرکت کرده به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم کرمانشاه و همین طور دارد جلو می‌آید!

این چه دشمنی است؟ ما همچنین دشمنی ندیده بودیم که اینطور از یک جاده سرش را بیندازد پایین و بیاید جلو! گفتند به هر صورت ما نمی‌رسیم. گفتم: خب حالا شما چه می‌خواهید؟ گفتند: شما بیایید برویم منطقه. حواسمان پرت شده بود که این دشمن چیست؟ گفتم: فقط به هواپیما بگویید آماده باشد که با هواپیما برویم به طرف کرمانشاه. 

هواپیما را آماده کردند. ساعت 10:30 دقیقه به کرمانشاه رسیدیم. در کرمانشاه حالت فوق العاده‌ای بود، مردم از شدت وحشت بیرون از شهر ریخته بودند! جاده ی کرمانشاه- طاق بستان که تقریباً حالت بلوار دارد، پر از جمعیت بود.

ساعت 1:30 شب پاسدارها آمدند وگفتند که ما در اسلام آباد بودیم که دیدیم منافقین آمدند. تازه فهمیدم که اینها منافقین هستند که کرند و اسلام آباد غرب را گرفتند. یک پادگانی در اسلام آباد بود که ارتشی‌ها آنجا نبودند. منافقین آمده بودند و پادگان ارتش را گرفتند. فرمانده پادگان که سرهنگ بود، مقاومت کرده بود، همانجا اعدامش کرده بودند. 

منافقین می‌خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام آباد تا کرما‌نشاه با هروسیله‌ای که داشتند از تراکتور و ماشین آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی اینها را گرفت، خود مردم بودند.

آقای شمخانی آن موقع معاون عملیات ستاد کل بود و من وقتی به کرمانشاه رسیدم، آقای شمخانی آنجا بود. اول کار به من گفت: ما که کسی را نداریم که روی زمین دفاع کنیم، نیروهایمان همه توی جبهه‌های جنوب هستند. اینجا کسی را نداریم. به هوانیروز که پایگاهش همین نزدیکی است، زنگ بزن بگو ساعت 5 صبح آماده باشند که من بروم توجیهشان ‌کنم. با خلبان‌ها می‌رویم و حمله می‌کنیم؛ چون الآن روی زمین کسی را نداریم و با خلبان حمله می‌کنیم.

آقای شمخانی زنگ زد به فرمانده ی هوانیروز و گفت که من شمخانی هستم. آن فرمانده هم جواب داد: من ارادت دارم به آقای شمخانی ولی از کجا بفهمم که شما شمخانی هستی و از منافقین نباشی؟ آقای شمخانی هر چه می‌گفت، آن فرمانده گوش نمی‌کرد. تلفن را داد به من، چون من با خلبان‌های هلیکوپترها مأموریت‌های زیادی رفته بودم، با اکثر آنها آشنا بودم. همین که زنگ زدم، آن فرمانده اسمش انصاری بود، گفتم: آقای انصاری صدای من را می‌شناسی؟ تا گفتم صدای من را می‌شناسی گفت سلام علیکم و احوالپرسی کرد. ساعت 5 صبح رفتیم. همه ی خلبان‌ها در پناهگاه آماده بودند. توجیهشان کردم که اوضاع در چه مرحله‌ای هست.

دو تا هلیکوپتر کبری و یک هلیکوپتر214 آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا كبری را داشتیم؛ خودمان توی هلیكوپتر 214 جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پایین برو جلو ببینیم، این منافقین كجایند. همین طور از روی جاده می‌رفتیم نگاه می‌كردیم، مردم سرگردان را می‌دیدیم. 25 كیلومتر كه گذشتیم، رسیدیم به گردنه «چهار زبر» كه الان، اسمش را گذاشته‌اند «گردنه مرصاد». من یك دفعه دیدم، وضعیت غیرعادی است، با خاك ریز جاده را بستند یك عده پشتش دارند با تفنگ دفاع می‌كنند. ملائكه و فرشتگان بودند! از كجا آمده بودند؟ كی به آنها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلیكوپتر داشت می‌رفت. یك دفعه نگاه كردم، مقابل آن طرف خاك ریز، پشت سر هم تانك، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می‌آورند تا از این خاك ریز رد بشوند.

به خلبان‌ها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را می‌زنند. به اینها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد كه حدود 3 تا 4 كیلومتر طول این ستون است. من كلاه گوشی داشتم. می‌توانستم صحبت كنم، به خلبان گفتم: اینها را می‌بینید؟ اینها دشمنند بروید شروع كنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان‌های دو تا كبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یك دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودی‌اند. چی چی بزنیم اینهارا؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود كه ظاهراً مثل خودی‌ها بودند و من هر چه سعی داشتم به آنها بفهمانم كه بابا! اینها منافقند، گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً 500 متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر این‌كه درجه‌هایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، كلاهم را هم انداخته بودم توی هلیكوپتر. عصبانی بودم، ناراحت كه چه جوری به اینها بفهمونم كه این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم كه تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می‌ترسم؛ من اگربزنم، اینها خودی اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب. حالا كار خدا را ببینید!

منافقین ناشی بودند

منافقین مثل این‌كه متوجه بودند كه ما داریم بحث می‌كنیم راجع به این‌كه می‌خواهیم آنها را بزنیم، سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچی بودم. اگر من می‌خواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی كوپتر را می‌زدم. چون با توپ خیلی راحت می‌شود زد. فاصله با برد 20 كیلومتر می‌زنیم، حالا كه فاصله 500 متری، خیلی راحت می‌شود زد. اینها مثل این‌كه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما كه به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد كه اینها خودی نیستند.

گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ اینها بچّه‌ی كرمانشاه بودند، با لهجه ی كرمانشاهی گفتند: به علی قسم الآن حسابش را می‌رسیم. سوار هلی كوپتر شدند و رفتند. اولین راكتی كه زد، كار خدا بود، اولین راكت خورد به ماشین مهماتشان خود ماشین منفجر شد. بعدهم این گلوله‌ها كه داخل بود، مثل آتشفشان می‌رفت بالا. بعد هم اینها را هر چه می‌زدند، از این طرف، جایشان سبز می‌شدند، باز می‌آمدند. من دیگه به هلی كوپتر كبری گفتم: بچه ها! شماها بزنید؛ ما بریم به دنبال راه دیگه. چون فقط كافی نبود كه از هوا بزنیم، باید كسی را از زمین گیر می‌آوردیم.

ما دیگه رفتیم شناسایی كردیم؛ یك عده در سه راهی روانسر، یك عده در بیستون و فلاكپ، هرچه گردان بود، اینها را با هلی كوپتر سوار می‌كردیم، دور اینها می‌چیدیم. مثل كسی كه با چكش می‌خواهد روی سندان بزند اول آزمایش می‌كند بعد می‌زند كه درست بخورد. ما دیگر با خیال راحت دور آنها را گرفتیم. محاصره درست كردیم؛ نیروهای سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال باید حساب كنید از گردنه "چهار زبر" تا گردنه حسن آباد، پنج كیلومتر طولش است. همه اینها محاصره شدند ولی هر چه زده بودیم، باز جایش سبز شده بود.


بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند... بعضی از آنها فراری می‌شدند توی این شیارهای ارتفاعات، كه شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می‌كشیدیم، نمی‌آمدند. می‌رفتیم دنبال آنها، می‌دیدیم مرده‌اند. اینها همه سیانور خوردند، خودشان را كشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی می‌كردند. از بیسیم‌ها شنیده می‌شد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بكنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود. ما دیدیم اینها هم منهدم شدند...

معجزه شد

بعد گفتیم، برویم دنباله ی اینها را ببندیم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا هلی كوپتر كبری گیر آوردیم و یك هلی كوپتر 214، كه رفتم به طرف گردنه ی پاتاق. از اسلام آباد رد می‌شدم، جاده را نگاه می‌كردم كه ببینم منافقین چگونه رفت و آمد می‌كنند. دیدیم یك وانتی با سرعت دارد می‌رود. حقیقتش دلمون نیامد كه این یكی از دستمون در برود؛ به خلبان كبری گفتم: از بغل با اون توپت -توپ 20میلی متری خوبی دارند از دو سه كیلومتری خوب می‌زند- یك رگباری بزن، ترتیبش را بده. گفت: اطاعت می‌شه. تا آمدم بجنبم، دیدم هلی كوپتر رفته بالای سرش، مثل این‌كه می‌خواهد اینها را بگیرد، من گفتم: «جلو نرو زیرا اگر بروی جلو، می‌زنندت.» یك دفعه هلی كوپتر را زدند، دیدم هلی كوپتر رفت، خورد به زمین شخم زده. یك دود غلیظی مثل قارچ، بلند شد؛ مثل این‌كه دود از كلّه‌ی ما بلند شد كه‌ ای كاش نگفته بودیم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنیم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم می‌زدند؛ آنجا پر منافق بود به هرصورت، خلبان‌ها را راضی كردم كه برویم یك آزمایش كنیم، ببینیم می‌توانیم خلبان را نجات بدهیم. دیدیم هلی كوپتر دومی گفت: من توپم كار نمی‌كند، نمی‌توانم پشتیبانی كنم؛ برویم آنجا، می‌زنند. گفتم: هیچی، اینها كه شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف. رفتیم محل را شناسایی كردیم. حدود یكی دو گردان نیرو را من توی گردنه‌ی پاتاق پیاده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند. برگشتیم، شب شد. صبح ساعت 8 بود كه من توی طاق بستان بودم.

یك دفعه، تلفن زنگ زد؛ فرماندهی هوانیروز گفت: فلان كس! دو تا خلبان پیش من هستند، دو تا خلبانی كه دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟ من خودم دیدم شهید شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان‌ها رساندیم. تعریف كردند و گفتند: ما رفتیم آنها را از نزدیك كنترل كنیم، ما را زدند؛ سیستم‌های فرمان هلی كوپتر، قفل شد. یعنی دیگه كنترلی نبود. ما فقط با هنر خودمان، زدیم به خاك به صورت سینمال، كه سقوط نكنیم. وقتی زدیم، یك دفعه دیدیم موتور دارد آتش می‌گیرد ولی ما زنده ایم. هنوز یكی از كابین‌ها باز می‌شد. لكن كابین دیگری باز نمی‌شد، قفل شده بود.

 شیشه‌اش را شكستیم، آمدیم بیرون، دوتایی از این دود استفاده كردیم و به طرف تپه ی مقابل فرار كردیم. بعد، منافقین كه آمدند، دیدند جایمان خالی است، رد پایمان را دیدند، و دیدند كه ما داریم پای تپه می‌رویم. افتادند دنبال ما. بالای تپه رسیدیم. نه اسلحه‌ای داریم نه چیزی. خدایا! (شهادتین را می‌گفتیم). كار خدا، یك دفعه دیدیم از طرف ایلام دو تا كبری اصلاً چه جوری شد كه یك دفعه آنجا پیدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع كردند به زدن اینها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اینها از این طرف فرار می‌كنند، ما از اون طرف فرار می‌كنیم. ما هم از فرصت استفاده كردیم به طرف روستاهایی كه فكر كردیم داخل آنها، دیگه منافق نیست، رفتیم. بعد، رسیدیم به روستا و خیالمان راحت شد كه دیگر نجات پیدا كردیم. تا رفتیم توی روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقین! منافقین! گفتیم: بابا! ما خودی هستیم؛ ما خلبانیم. گفتند: نه، شما لباس خلبانی پوشیدید و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا یكی از برادرهای سپاه آنجا پیدا شده، گفته: شما كی را دارید می‌زنید؟ كارتشان را ببینید. كارتمان را دیدند، گفتند: نه بابا! اینها خلبانند. شروع كردند روبوسی و پذیرایی گرم. صبح هم هلی كوپتر كبری آنجا پیدا شده بود. هلی كوپتر كمیته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پایگاه، كه آنها را ما حالا دیدیم. به هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه ی شریفه، عمل كرد.
 
خداوند در آیه ی شریفه می‌فرماید: «با اینها بجنگید، من اینها را به دست شما عذاب می‌كنم و دل‌های مؤمن را شفا می‌دهم و به شما پیروزی می‌دهم.» (توبه-14) 

نقطه ی آخر جنگ با پیروزی تمام شد كه كثیف ترین و خبیث ترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درك واصل شدند و پیروزی نهایی ما، یك پیروزی عظیمی بود.


 


واکنش امام خمینی به عملیات مرصاد

امام خطاب به منافقین که در این عملیات تار و مار شدند فرمود: ننگتان باد ای تفاله‌های شیطان و عارتان باد ای خود فروختگان به جنایت‌کاران بین‌المللی که در سوراخ‌ها خزیده و در مقابل ملتی که در برابر قدرت‌ها برخاسته است به خرابکاری‌هایی جاهلانه پرداخته‌اید.



 


نگارنده : fatehan1 در 1393/5/6 10:15:47
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که استراحت کردن در زمان حمله دشمن را ننگ می‌دانست

شهید حسن امیری از فرماندهان سلحشور ارتش بود که همواره حضور پررنگی در سنگرهای دفاع مقدس داشت و استراحت کردن در زمان حمله دشمن را ننگ می‌دانست


شهید حسن امیری در تاریخ یکم بهمن‌ماه سال 1318 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد و دوران ابتدایی تحصیل خود را در روستای کندوله به پایان رساند.

این شهید والامقام برای ادامه تحصیلات خود در مقطع دبیرستان به کرمانشاه عزیمت کرد و هم‌زمان با تحصیل در آموزشگاه گروهبانی ثبت‌نام کرد.

وی پس از اخذ مدرک دیپلم به دانشکده افسری وارد شد و به درجه نظامی ستوان سومی نائل آمد و بعد از مدتی به کشور عمان رفت و به‌مدت چهار سال به‌عنوان پاسدار صلح به ارتفاعات جولان در سوریه اعزام شد.

شهید امیری پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت و ابتدا به عضویت لشکر 77 پیروز خراسان درآمد و پس از مدتی به لشکر 81 کرمانشاه پیوست و با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برای دفاع از وطن به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و رشادت‌های فراوانی را از خود به یادگار گذاشت.

وی در سال 59 هنگام نبرد با دشمنان به‌عنوان فرمانده گردان ارتش در جبهه‌ها فعالیت می‌کرد و در بسیاری از عملیات‌ها حضور پررنگ این شهید والامقام دیده می‌شد.

شهید امیری در فتح آبادان و آزادسازی خرمشهر جزو ارکان اصلی ارتش بود و پس از انجام این عملیات مهم فرماندهی گردان 119 را بر عهده گرفت.

وی با صلابت تمام و با توان بسیار بالا در عملیات‌های مختلف شرکت می‌کرد و رزمندگان اسلام او را همواره در خط مقدم سنگرهای دفاع از میهن مشاهده می‌کردند.

سرانجام این شهید والامقام در تاریخ 26 مهرماه سال 63 بر اثر اصابت ترکش به گردن به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در باغ فردوس شهر کرمانشاه به خاک سپرده شد.

در خاطرات هم‌رزم شهید امیری آمده است: وی یکی از نظامیان به تمام معنا بود که تخصص، تجربه و درایت ویژه‌اش او را به یک فرمانده برجسته تبدیل کرده بود.

وی می‌نویسد: شهید امیری در هنگام حمله رژیم بعث عراق به فرودگاه هوانیروز به‌عنوان افسر پیاده آمادگی خود را برای دفاع از مرز و بوم ایران اسلامی اعلام کرد.

همسر شهید امیری در خاطرات خود به کمک‌رسانی‌های این شهید والامقام اشاره می‌کند و می‌افزاید: همسرم انسان وارسته‌ای بود که همواره برای یاری دادن به تمام اعضای خانواده و فامیل پیش‌قدم می‌شد.

در خاطرات فرزند شهید امیری آمده است: پدرم مردانگی و سلحشوری خاصی داشت و بارها این سخن خود را تکرار می‌کرد که استراحت کردن در زمان حمله دشمن ننگ است و تا زمانی که یک سرباز عراقی در خاک میهن اسلامی باشد، باید شجاعانه برای نابودی آن تلاش کرد.


نگارنده : fatehan1 در 1393/5/5 10:30:35
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رییس جمهور هم به جبهه می‌رود

رادیو خرم آباد که فقط شبها برنامه داشت در حال مارش زدن و پخش سرودهای حماسی و ملی است. رادیو سراسری نیز در بین خبرها گفت تعدادی از نمایندگان مجلس به جبهه رفتند! و دوباره اطلاعیه داد که رئیس جمهور نیز به جبهه می‌رود.





 فارس: هنوز زمان زیادی از پذیرش قطعنامه جنگ ایران و عراق نمی ‌گذشت که خبر رسید دشمن دوباره حمله کرده است. مرداد سال 67 منافقین وقت را مغتنم شمرده بودند تا به اصلاح خودشان ارتش آزادی بخش را جایگزین دولت جمهوری اسلامی کنند. با همین توهم از غرب کشور حرکت کرده و قصد داشتند تا 72 ساعت خود را به تهران برسانند. اما این خیال باطل تا ابد به تاریخ پیوست. آنچه خواهید خواند خاطرات صفدر لک از رزمندگان جنگ تحمیلی است که دیده های خود را از عملیات مرصاد اینگونه روایت می‌کند:

                                                                                             ***

... روزهای آخر تیر 67  به آرایشگاه رفتم که موهای سرم را کوتاه کنم یکی از آشنایان که با روحیات و خلق و خوی من آشنایی داشت با زبان طعنه و طنز گفت آقا صفدر این همه جبهه رفتید دیدید بالاخره، قطعنامه 1958 پذیرفتید، گفتم اولا، تا به حال سازمان ملل بیش از 600-500 قطعنامه صادر کرده، ثانیا اصلا امکان ندارد که با وجود امام ایران قطعنامه را قبول کند مگر می‌شود؟ اصلا و ابدا! امکان ندارد! به منزل آمدم. منتظر اخبار شدم، قلبم تند تند میزد، گوینده خبر رادیو خیلی خلاصه گفت: وزیر خارجه طی نامه ای به دبیر کل سازمان ملل مفاد قطعنامه 598 را پذیرفت، انگار که دنیا روی سرم خراب شده عرق سردی روی بدنم نشست و حسابی گریه کردم.

بیشتر به حال امام(ره). به گلزار، کنار مزار همرزمان رفتم و حسابی گریه کردم اصلا باورم نمی‌شد که جنگ تمام بشود. مگر در جبهه ها چه گذشته است؟ ...چرا آتش بس... هرگز تصورش را نمی کردم ...

24/4/67 قطعنامه 598 توسط نظام جمهوری اسلامی پذیرفته شد. اکثر بچه های جبهه و جنگ حال و روز خوبی نداشتند. حزن و اندوه از صحبت های همه می بارید ... تا اینکه نامه معروف امام خمینی منتشر شد و مانع رکود بر ذهن دوستان شد و با عبارت «فرزندان انقلابیم کمربند ها را محکم ببندید، هیچ چیز تغییر نکرده و ما هرگز سر سازش  با استکبار را نداریم...» باعث شد تا پذیرش قعطنامه به معنای تسلیم طلبی تعبیر نشود. با این حال هر چه امام بگوید، همان است...

ما سربازان او هستیم و همدلی با امام وظیفه بدون چون و چرای ماست اکثر نیروهای گردان مالک اشتر ازنا در مرخصی بودند دو سه شب با عقیل مرزبان، علی احمدی،  محمد جمشیدوند، محمد ربیعی و ... شب در مسجد امام صادق(ع) ازنا بین دوستان صحبت قعطنامه بود.

آن زمان مسجد امام صادق(ع)،یکی از پاتوق های بچه‌های جبهه‌ایی بود. وقت نماز که می‌شد، دور هم جمع می‌شدیم و راجع به مسائل مختلف صحبت می کردیم که دیدم  بین بچه ها شایع شد که عراق اسلام آباد غرب و در جنوب نیز تا خرمشهر و جاده اهواز جلو آمده و در طول این سه روز 40 درصد مناطقی را که در طول هشت سال از دشمن باز پس گرفته ایم متاسفانه دوباره اشغال کرده!

به منزل آمدم دیدم رادیو خرم آباد که فقط شبها برنامه داشت در حال مارش زدن و پخش سرودهای حماسی و ملی است. رادیو سراسری نیز در بین خبر ها گفت تعدادی از نمایندگان مجلس به جبهه رفتند! و دوباره اطلاعیه داد که رئیس جمهور نیز به جبهه می رود.

اوضاع به شدت حساس شده بود. فهمیدم اوضاع جبهه ها خیلی وخیمه. وجدانم به من نهیب می‌زد که ماندن عین نامردی است. به سپاه ازنا رفتم دیدم در سپاه ازنا تعدادی مثل حاج آقا شیخ احمد علی محمودی و محمد کشاورز نیز می خواستند به خط بروند ولی از دستور اعزام خبری نبود.

خلاصه با هر وسیله که شد به شهرستان خرم آباد و  پادگان قدس تیپ 57 ابوالفضل  رفتیم. در ستاد تیپ 57 آقای ریحانچی را دیدیم که مقداری بهم ریخته بود، شایعه شده بود که حاجی نوری و مرتضی رنجبر اسیر شده اند. هنوز مطمن نبودند که اسلام آباد سقوط کرده یا نه، همه فکر می‌کردند ارتش عراق حمله کرده. تیپ هم مثل اینکه  فعلا دستور اعزام ندارد.

به آقای ریحانچی گفتم چرا  ما را اعزام نمی کنید؟ لااقل یک ماشین به ما بدهید تا خودمان برویم به اسلام آباد. جر و بحث فایده ایی نداشت، هوا بشدت گرم بود و ما هم تشنه و گرسنه. آدرس محل و موقیعت گردان مالک را پرسیدم. به محل استقرار  پشتیبانی گردان مالک در پادگان قدس خرم آباد رفتم و دیدم به جز چند نفر نگهبان در  چادرها کسی نیست. مقداری نوشیدنی و غذا پیش نگهبانان چادر خوردم که  خوشبختانه دیدم یک مینی بوس از بچه های اداره اطلاعات ازنا و الیگودرز از راه رسید. در بین آنها بهمن بخشی و علی اصغر پدر پیر و علی محمد سلوکی را شناختم.  گفتند: صفدر تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم: شما چکار می‌کنید؟ گفتند: ما داریم به کرمانشاه می رویم اگر می آیی بیا با هم برویم!

گفتم اتفاقا می خواهم بروم گردان مالک در کرمانشاه ، محمد کشاورز ماند و من با حاج آقا شیخ احمد علی محمودی، با آنها به کرمانشاه رفتیم. در مسیر جاده کرمانشاه غوغا بود. در کرمانشاه شهید ناصر جمشیدی را دیدیم که او هم بعد از شنیدن خبر حمله منافقین از الیگودرز خود را سریع به منطقه رسانده بود و می خواست به قرارگاه تیپ 57 در پشت گردنه چارزبر برود بعد از احوال پرسی به پشت لندکروز پریدیم.  با او  تا نزدیکهای چارزبر رفتیم.

رادیو لندکروز مرتب مارش نظامی پخش می‌کرد و یک فضای ملی ایجاد شده بود. راه بندان بود و مردم، با انواع وانت تراکتور و وخودروهای شخصی، با وسایل زندگی ریخته بودند توی دشت و در حال فرار بسوی کرمانشاه بودند بعضی بدون بنزین کنار جاده بودند و درخواست بنزین داشتند. در آن گرمای زیاد مردم بشدت از دست منافقین عصبانی و خشمگین بودند. بیرون شهر کرمانشاه توپخانه دور برد ارتش جهت حفاظت از شهر کرمانشاه مستقر شده بود.

منافقین تا تنگه چهار زبر(بین اسلام آباد و کرمانشاه) پیشروی کرده بودند و آنجا را اشغال کرده بودند هدف عملیاتی منافقین از حرکت سریع با تانک های برزیلی دجله (دارای چرخ های لاستیکی و سرعتی معادل 120 کیلومتر در ساعت) انجام می شد، تسخیر چندین شهر و در نهایت، رسیدن به تهران بود تجهیزات و نیروهایشان ویژه جنگ شهری طراحی شده بود.

جیره جنگی 72 ساعت را با خود به همراه داشتند. آنان در نظر داشتند با وارد کردن 13 تیپ نیروی رزمی به تهران، ضمن تسخیر و اشغال مراکز مهم، به خیال خود قدرت را به دست گیرند. طبق زمانبندی این طرح، نیروهای مناطق باید ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 3 مردادماه به کرند و ساعت 8 شب به اسلام آباد و 10 شب به باختران رسیده و در این شهر، دولت خویش را اعلام می کردند و اگرچه در ساعت های مقرر به کرند و اسلام آباد رسیدند، اما در مسیر اسلام آباد- باختران در گردنه حسن آباد، به خیل وجود هزار نیروی سپاه پشت گردنه گیر کرده بودند.

هنگامی که ما نیز به تنگه  حسن آباد رسیدیم با صحنه های عجیبی روبرو شدیم ...  چندین آمبولانس و خودرو هدف گلوله خمپاره و توپ و یا دوشگاه  قرار گرفته بودند و برعکس  شده بودند و تعدادی جنازه به صورت واژگون از در و پنجره آمبولانس میان دره حسن آباد آویزان شده بودند. من گفتم چرا این جنازه ها را جمع نمی‌کنند شهید ناصر جمشیدی گفت نمی دانم! داشتیم جلو می رفتیم که چند پاسدار کرد جلوی ماشین ما را گرفتند گفتند: اگر جلوتر بروید یا کشته می شوید و یا اسیر چون منافقین آن طرف گردنه اند. اینها هم خودروها و جنازه منافقین هستند که می خواستند از گردنه رد شوند ما آنها را زده ایم.

وقتی به پرچمها دقت کردیم دیدیم پرچم ایران با آرم شیر خورشید می باشد و روی ماشینها خط آبی و آرم قرمز سازمان مجاهدین با زیر نویس عبارت ارتش آزادی بخش ملی ایران بود. خوشبختانه منافقین فکر می‌کردند که پشت گردنه پر از نیروهای سپاه و بسیج با انواع سلاح‌های پیشرفته اند که این موضوع  باعث زمین گیر شدن آنها پشت گردنه حسن آبا د شده بود.


نگارنده : fatehan1 در 1393/5/5 10:9:25
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی جانباز «محمد جعفری‌منش» زنده شد

جانباز جعفری‌منش می‌گوید: از در دژبانی که رفتم داخل یکی از بچه‌ها مرا دید و گفت: «آقای جعفری منش زنده شد زنده شد». یکی از بچه‌هایی که خیلی خوشحال شد حاج الیاس فلاحی بود. هی می‌آمد و می‌گفت: «جعفری‌منش! من که باور نمی‌کنم تو زنده‌ای».

 

 محمد جعفری‌منش، جانباز 70 درصدی و دیابتی است، فشار خون دارد، هر دو کلیه‌اش را از دست داده و چشم چپش تخلیه شده است، سینوس‌های صورتش را تخلیه کرده‌اند، کام دهان ندارد، مچ دست راست و چپش ترکش خورده است، هر دو کتف و ساعدهایش هم ترکش خورده‌اند، قسمتی از جمجمه‌اش را قبلاً ترکش برده است. او می‌گفت: «انگشت کوچک پای چپم را با انبردست کندیم. چون هر موقع می‌خواستم جوراب بپوشم، سختم بود. احساس می‌کردم تا مغز سرم می‌سوزد. خودم زورم نرسید. انبردست را دادم دست آقا رضا و گفتم: تو زورت بیشتر است، کندیمش. خون که زد بیرون، با گاز استریل بستیمش. یواش یواش درست شد. الآن هم یک بند ندارد». بعد از چند مدت پای چپش را قطع کردند، همان پایی که قبلاً کف و مچش ترکش خورده بود. هنوز هم آهنگران که گوش می‌دهد، موهای تنش سیخ می‌شود و احساس می‌کند خط مقدم است. محمد هنوز در ارتفاع 1904 است.

برخی خاطرات شگفت‌ انگیز  این شهید زنده در کتاب «مردی که در ارتفاع ماند» از زبان خود او آمده است. یکی از این خاطرات درباره مجروحیت، این جانباز از ناحیه سر است که در ادامه می‌آید:

مرا از کرمانشاه به مشهد مقدس انتقال دادند سرم با تیغ می‌تراشیدند که عمل جراحی روی آن انجام دهند پلاکم را روی بدنم نوشته بودند و نه آدرسی از من داشتند و نه نشانه‌ای و نه تلفنی. به هوش آمدم یکی از آن‌ها که بالای سرم بود گفت: «شماره تلفن آشنا». من هم شماره فامیل‌مان را در تهران به آن‌ها دادم و گفتم مرا به نام محمد ورامینی می‌شناسند. آن‌ها هم زنگ می‌زنند و می‌گویند یک ترکش کوچک خورده و می‌خواهیم از پدر و مادرش اجازه‌ای بگیریم برای خارج کردن ترکش. فامیل‌مان می‌گوید: «پدرش مرحوم شده. مادرش هم پیرزنی در ورامین است اگر به او بگوییم ممکن است مشکل قلبی پیدا کند. اگر مشکل خاصی نیست ما اجازه می‌دهیم که ترکش را دربیاورید.

برادرم موتورش را فروخت تا بلیط هواپیما بگیرد، بیاید

فردا فامیل‌مان می‌رود ورامین و اطلاع می‌دهد مادرم هول می‌کند تلفن می‌زند قم و فامیل‌های قم‌‌مان به مشهد می‌روند برادرم علی که بعدها شهید شد زمانی که متوجه می‌شود موتور گازی‌اش را چهار هزارتومان می‌فروشد و دوهزارتومانش را می‌دهد بلیط هواپیما می‌آید مشهد. اولین کسی که بالای سرم آمد برادرم بود خودش را رساند و گفت: «هرکاری داری بگو من با هواپیما آمدم که به دادت برسم». درست نمی‌توانستم صحبت کنم غذا را از طریق بینی می‌دادند و دست و پایم به زور حرکت می‌کرد از بینی شلنگی گذاشته بودند که سوپ توی آن می‌ریختند و بعد وارد معده‌ام می‌شد.

دکتر گفت اگر ترکش دربیاید مویرگ عصبی پا قطع می‌شود

به علی گفتم: «کف پای چپم تیغ رفته است این تیغ را با دستت در بیاور. نگاه کرد و گفت: «محمد! این تیغ نیست ترکش است». گفتم: «خیلی درد دارد برو بخش پرستار بگو با پنس یاانبردستی این ترکش را در بیاورند». مسئول بخش گفته بود که اگر دکترها اجازه بدند ما اطرافش را جراحی می‌کنیم و این ترکش را از پایش در می‌آوریم. دکترها گفتند اگر در بیاوریم مویرگ عصبی پایش قطع می‌شود. این ماند و به تدریج رفت توی پایم و پوست پایم روش را گرفت و رفت داخل. الان وقتی راه می‌روم سوزش دارد و اگر چیزی زیر پایم برود تا مغز سرم تیر می‌کشد.

مادرم گفت این ترکش آشپزخانه است که توی سرت خورده؟

حدود چهارده پانزده روز بیمارستان امدادی مشهد بودم یواش یواش جان گرفتم و مرا به ورامین انتقال دادند. قبل از عملیات و مجروح شدنم برای مادرم نامه می‌نوشتم که گاهی دروغ هم لابه لایش بود در یک نامه نوشتم «من صد کیلومتر پشت جبهه هستم و در آشپزخانه کار می‌کنم الان کار دیگری ندارم خط مقدم هم نرفته‌ام نمی‌خواهد نگران من باشید». از این کلک‌هایی که سایر بچه‌ها می‌زدند. بعد که با آن وضعیت به خانه برگشتم مادرم گفت: «پس این که نوشته بودی این بود؟ اینکه توی سرت خورده ترکش آشپزخانه است؟ ترکش خط مقدم نیست؟» خانواده خوشحال شدند به خصوص علی برادرم. قبل از آن به دوستانم گفته بود: «خدا کند محمد شهید نشود چون اگر شهید شود من دیگر نمی‌توانم به جبهه بروم». راست می گفت باید می‌ماند و سرپرستی خانواده بر عهده می‌گرفت. بعد از این جریان علی رفت جبهه. عضو لشکر 10 سیدالشهدا بود. رفت و در عملیات خیبر هم به شهادت رسید.

«آقای جعفری منش زنده شد»

وقتی مرا انقال دادند ورامین هر کس مرا می‌دید تعجب می‌کرد بعضی‌ها هم خوشحال می‌شدند تا یک هفته نمی‌توانستم راه بروم هم به خاطر ترکش کف پایم و هم به خاطر بدنم حتی کتفم بازوهایم و بغل گوشم هم ترکش خورده بود. خمپاره 60 جای سالم برای من نگذاشته بود. مادرم روزی دو نوبت برایم کباب درست می‌کرد تا جان گرفتم آنقدر خون از من رفته بود که عضلاتم مشخص نبود و پوست پایم به استخوانم چسبیده بود. ابتدا دست به دیوار می‌گذاشتم راه می‌رفتم و ظرف یک هفته آن قدرت گرفتم که خودم توانستم راه بروم اولین بار که پایم را گذاشتم بیرون حالم بد شد. پنج دقیقه‌ای بیهوش بودم بچه‌ها آب زدند به صورتم و مرا به هوش آوردند و رساندند خانه. دوباره 10 پانزده روز، دیگر در خانه ماندم. به اندازه یک نعلبکی غذا می‌خوردم اما چیزهای مقوی به من می‌دادند بعد دوباره زدم بیرون بلند شدم رفتم سپاه ورامین تا به بچه‌ها سری بزنم. از در دژبانی که رفتم داخل یکی از بچه‌ها مرا دید و گفت: «آقای جعفری منش زنده شد زنده شد». یکی از بچه‌هایی که خیلی خوشحال شد مرحوم حاج الیاس فلاحی بود. هی می‌رفت و می‌آمد و می‌گفت: «جعفری‌منش! من که باور نمی‌کنم تو زنده‌ای».

تسنیم

نگارنده : fatehan1 در 1393/5/5 9:30:11
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:34 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خلبانی که روزه‌اش را در بهشت افطار کرد

آفتاب روز سی‌ام تیرماه سال 61 در پرده حجاب بود که عباس دوران با پرواز از پایگاه سوم شکاری شهید «نوژه» همدان، علاوه بر گذشتن از مرزهای کشور، مرز ایثار را هم پشت سر گذاشت و شهر بغداد که هنوز روشنائی آفتاب به خود ندیده بود را با صدای غرش هواپیمای خود آشفته کرد.

 

 

 سرلشکر خلبان "عباس دوران" در سال 1329 در شهرستان شیراز متولد شد. تحصیلات خود را در همان شهر به پایان رساند و در سال 1351 در نیروی هوائی استخدام شد. دوره‌های آموزشی پرواز را با هواپیماهای آموزشی و «اف- 4) در آمریکا و ایران به پایان رساند و به جمع خلبانان میهن پیوست.

 

سرلشکر خلبان عباس دوران در کارنامه خدمتی خود مسئولیت‌هایی همچون افسر خلبان شکاری کابین عقب اف- 4 با درجه ستوان دومی،افسر خلبان شکاری تاکتیکی گروه دوم شکاری «گردان 33 » با درجه ستوان یکمی، معلم خلبان شکاری تاکتیکی گروه دوم «گردان 31 » شکاری با درجه سروانی،معلم خلبان «گردان 62 » شکاری با درجه سروانی، معلم خلبان شکاری تاکتیکی با درجه سرگردی و معلم خلبان شکاری تاکتیکی گردان 31 شکاری تاکتیکی با درجه سرهنگ دومی را به ثبت رسانده است.

 

وی با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و شروع توطئه‌های دشمنان نظام بر آن شد تا از آرمان‌های این انقلاب دفاع کند و طولی نکشید که رژیم بعثی عراق با همیاری دنیای استکبار فکر تجاوز به خاک پاک ایران اسلامی را عملی کرد.

 

عباس دوران هم با عزمی راسخ وارد میدان نبرد شد و خود را از تصدی مشاغل فرماندهی معاف کرد تا با خیالی آسوده‌ به صحنه نبرد حق علیه باطل برود.

 

رژیم بعثی عراق به منظور برگزاری کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد، بغداد را از نظر پدافند هوائی دژ تسخیرناپذیر معرفی و نزدیک شدن هر هواپیمائی به بغداد را غیرممکن اعلام کرده بود و در چنین شرایطی عباس دوران انجام یک عملیات نظامی را در قلب بغداد پذیرفت و با انجام آن عملیات،امنیت بغداد را زیر سئوال برد و کنفرانس غیرمتعهدها را برهم زد.

 

آفتاب روز سی‌ام تیرماه 61 در پرده حجاب بود که عباس دوران با پرواز از پایگاه سوم شکاری شهید نوژه همدان علاوه بر گذشتن از مرزهای کشور مرز ایثار را نیز پشت سر گذاشت و شهر بغداد که هنوز روشنائی آفتاب به خود ندیده بود را با صدای غرش هواپیمای خود آشفته کرد و لحظاتی بعد کاخ‌های فرعونی توطئه‌گران را بر سرشان فروریخت.

 

هواپیمای دوران پس از بمباران اهداف از پیش تعیین شده مورد اصابت پدافند هوائی رژیم بعثی قرار گرفت و دوران پس از ترک هواپیما توسط خلبان کابین عقب هپواپیما را به سوی ساختمان اجلاس سران کشورهای غیر متعهد هدایت و آن را به هتل محل برگزاری این کنفرانس کوبید. به این ترتیب رژیم بعثی عراق نتوانست این کنفرانس را برگزارکند. عباس دوران به شهادت رسید و این کنفرانس به دهلی‌ پایتخت هند منتقل شد.آن زمان با ماه رمضان مصادف شده بود.

ایسنا

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:34 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجراي مقاومت شهيد كاظمي در عمليات رمضان

اين گزارش، نمونه كوچكي از ايثار و فداكاري رزمندگان اسلام است كه ۸ سال نه با رژيم بعثي عراق (روايت اسناد) بلكه با تمام دنياي مبارزه نمودند

 

 

 


 

در سالروز عمليات رمضان در تيرماه سال ۱۳۶۱ به منظور ارج نهادن بر ايثار و فداكاري ملت شجاع و رزمندگان دلاور اسلام و همچنين زنده نگه داشتن ياد و خاطره تمامي شهيدان گرانقدر ۸ سال دفاع مقدس و عمليات رمضان و بخصوص شهيدان حسين خرازي، رضا حبيب الهي، مصطفي رداني پور، احمد كاظمي گزارش مستند زير توسط راوي قرارگاه فتح در صحنه عمليات تهيه شده است كه پيرامون احداث شبانه خاكريز جنوبي منطقه در مرحله پنجم عمليات كه از ۱۰ كيلومتر خاكريز، ۱۰۰ متر آن به روز كشيده شده است و شهيد احمد كاظمي با تمام توان تلاش مي كند تا ۱۰۰ متر مذكور خاكريز را كامل كند و اين در حالي است كه در زير ديد و تير مستقيم انواع سلاحهاي دشمن قرار دارد.



اين گزارش، نمونه كوچكي از ايثار و فداكاري رزمندگان اسلام است كه ۸ سال نه با رژيم بعثي عراق (روايت اسناد) بلكه با تمام دنياي مبارزه نمودند.

شرح ماجرا:

با شروع عمليات، نيروهاي تأمين كننده دستگاه هاي مهندسي همراه نخستين گروه تك ور شروع به پيش روي كردند و با نفوذ تا عمق مواضع دشمن، لودر و بولدوزرها را هم پشت سر خودشان به دل دشمن بردند. با يك تأخير يك و نيم ساعته، مقاومت دشمن از هر دو جناح در هم شكسته شد و نيروها به محل مورد نظر رسيدند.

آن ها احداث خاك ريزها را از محل مثلثي ها در عمق ۱۰ كيلومتري منطقه دشمن به سمت مواضع خودي شروع كردند.

خاك ريز احداث شده در شمال منطقه (يعني خاك ريز سمت راست) با دقت و سرعت پايان يافت. حاج رضا حبيب الهي خودش مستقيماً از جلوترين نقطه اي كه نيروهاي خودي حضور داشتند بر عمليات مهندسي نظارت مي كرد.

اما در جناح چپ منطقه عملياتي كار گره خورد. در اين جناح به دليل مقاومت شديد دشمن و وجود تيربارهاي فراوان، تيم هاي عملياتي به سختي توانستند نفوذ كنند و تانك هاي متعدد دشمن كه در اين منطقه بودند، كار را به نحو ديگري رقم زد و در مجموع مقاومت نيروهاي عراقي، آتش تيربارها و تير مستقيم تانك اجازه نداد تا كارها طبق طراحي قبلي پيش برود.

نيروهاي خودي كار خود را متوقف نكردند و به آن ادامه دادند ولي بر اثر اوضاع به وجود آمده، عمليات احداث خاك ريز طبق برنامه پيش نرفت و به صورت كامل تمام نشد.

قرار بود خاك ريز احداثي در منطقه دشمن و خاكريز ايجاد شده از منطقه خودي در نهايت و در وسط به هم وصل شوند كه عمليات به طور كامل صورت نگرفت و حدود يك صدمتر در وسط بين دو خاك ريز باز مانده بود كه عمليات احداث به سبب روشنايي صبح و فشار مضاعف دشمن و ، متوقف شد. نيروها و تجهيزات خود را چندين برابر كرد.

دشمن اگر موفق مي شد كه مانع اتصال اين خاكريز شود، مي توانست با زرهي به مواضع نيروهاي خودي نفوذ كند و كار را پايان دهد و يا چون نيروها از اين جناح آسيب پذير بودند، مانع رفت و آمد و تدارك آن ها در جلو باشد. دشمن براي اين كار، بيش از ده دستگاه تانك آورده و در فاصله حدود يك كيلومتري در مقابل اين شكاف قرار داده بود.

تانك ها و تيربارها به نوبت به اين حد فاصل يك صد متري تير مستقيم مي زدند تا به هرصورتي كه شده مانع اتصال خاك ريزها باشند. علاوه بر آن، چند گروه توپخانه و كاتيوشا نيز منطقه مورد نظر را هدف گرفته بودند.

ولوله عجيبي آن محدوده را فراگرفته بود؛ نيروهاي خودي و مسئولان عملياتي تيپ ۸ نجف و قرارگاه فتح همه جمع شده بودند و مي خواستند به هر نحوي كه شده دو خاك ريز را به هم وصل كنند و به اين مسئله خاتمه بدهند.

شهيد حبيب الهي هم از سمت راست فارغ شده و به ياري آمد، ولي چشمان سرخ شده او كه به پياله خون شبيه بودند، نشان از خستگي و بي خوابي زياد وي مي دادند كه توان او را گرفته و جسمش را فرسوده كرده بود به نحوي كه هنگام راه رفتن تلوتلو مي خورد و حتي حرف زدنش هم طبيعي نبود. غير از ايشان، »رداني پور« فرمانده قرارگاه فتح و »خرازي« فرمانده تيپ ۴۱ امام حسين(ع) نيز آمده بودند.

«احمد كاظمي» فرمانده تيپ ۸ نجف كه شب سخت و طاقت فرسايي را پشت سر گذاشته بود، و در اين محور علاوه بر شكستن خط دشمن و پيشروي تا عمق ۱۰ كيلومتري منطقه دشمن مسئوليت تامين چپ منطقه عمليات نيز به عهده وي بود، لذا در تلاش بود كه اين صد متر خاكريز را به هم وصل كند.

shahidkazemi-ir-96

برادر كاظمي چند نفر راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از ميان بچه هاي تيپ را انتخاب كرد. او به راننده نفربرها مأموريت داده بود تا در حدفاصل يك صدمتر باقي مانده خاكريز، در مقابل ديد دشمن به چپ و راست بروند و گرد و خاك به پا كنند تا دشمن نتواند اين رخنه را به خوبي تشخيص داده و دستگاه هاي مهندسي را هدف قرار دهد.

علاوه بر اين در دو طرف خاكريز چند دستگاه تانك و توپ ۶۰۱ و چندين قبضه تيربار مستقر كرده بود تا پاسخ آتش دشمن را بدهند خودش هم بلندگويي دست گرفته و بدون ترس در وسط اين يك صد متر به چپ و راست حركت مي كرد ، در حالي كه گاهي دعاي فرج مي خواند و گاهي به دستگاه ها دستور مي داد خاك كنند.

او علي الدوام قدم مي زد و دعا مي خواند، مي گفت: «نفربر خاك كن، لودر بيل بزن، بيلتو بالا بياور، بالاتر، بارك الله لودر! آفرين لودرچي! نفربر خاك كن، نفربر خاك كن تانكها شليك كنند ديده بان به توپخانه بگو جواب آتش دشمن را بدهند تيرچي ها شليك كنند اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن العسكري.»

تمامي اين كارها در جلو ديد دشمن صورت مي گرفت. نفربرها، لودرها فرمانده تيپ و نيروهاي رزمنده همه و همه در زير آتش شديد و ديد تيرمستقيم دشمن اين فعاليت ها را انجام مي دادند؛ همه سينه به سينه تانك هاي دشمن جسورانه در فكر ادامه كار و تكميل خاك ريز بودند، صحنه غريبي بود، تصوير كاملي از شوق و خدمت به اسلام و ايثار و اوج فداكاري بود. …

در اين حين راننده لودر از فرط خستگي از حال رفت و به پايين افتاد. بچه ها فوراً دور و برش را گرفتند، آبي به صورتش زدند. شهيد رداني پور نيز كه در آن جا حضور داشت سريعاً به بالينش رفت و او را تشويق كرد و از زحمات او قدرداني نمود، احمد كاظمي فرمانده تيپ ۸ نجف سر و صورتش را بوسيد و چون نيرويي براي جايگزيني وي وجود نداشت ناچار دوباره برخواست و كار را ادامه داد.

چند دقيقه بعد يك گلوله توپ به كنار دستگاه لودر خورده و آن را به آتش كشيد. راننده لودر نيز زخمي شده و به عقب منتقل شد.

در همين لحظات چند دستگاه مهندسي با راننده از راه رسيدند و با وجود شهيد شدن چند نفر، خاكريزها به هم وصل شد و نزديكي هاي ظهر كار تمام شد.

در حقيقت خاك ريزي را كه تقريباً ده كيلومتر بود، در طول هشت ساعت شب احداث كرده بودند. در طول روز كه دشمن به مقابله برخواسته بود، يك صد متر باقي مانده را حدوداً در طول پنج ساعت ايجاد كردند.

ظهر كه مسئولان عمليات تيپ ها و تيم هاي مهندسي براي ارائه گزارش به قرارگاه آمدند، همگي با چشم هاي سرخ شده، لباس هاي خاك آلود و تني خسته بر سر سفره نشستند …

حبيب الهي كه به قرارگاه آمد چشمانش مثل هلو شده بود، قرمز و باد كرده، انگار مي خواست از حدقه در بيايد ! شايد دو روز بود كه نخوابيده بود. از بس كه گرد و خاك و دود بر روي مژه هايش نشسته بود، مژه هايش به هم چسبيده بودند.

لباس ها و صورتش پر از گرد و خاك و دود و باروت بود، اصلاً قيافه غيرطبيعي داشت، انگار از وسط آتش در آمده بود! منظره عجيبي پيدا كرده بود. هر كس كه حاج رضا را مي ديد، مات مي ماند كه اين آدم چه قيافه اي پيدا كرده است.


منبع:شهدای ایران
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:35 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تنها عکس ازدواج قهرمانِ نبرد با شیطان بزرگ

تصویری که مشاهده می کنید، نمایی است از مراسم ازدواج «نادر مهدوی» و سرکار خانم «جوکار». تنها حاصل آن، دخـتری است که طبق وصیت او، نامش را «زهرا» گذاشتند.

 
 
 
 «نادر بسریا» (که به نام «نادر مهدوی» شناخته می شود) به تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۴۲ شمسی در روستای «نوکار»(از توابع دهستان «بحیری» در شهرستان« دشتی ») واقع در استان «بوشهر» متولد شد. وی در اول اردیبهشت ۱۳۶۰ شمسی، جامه سبز پاسداری از نهضت روح‌الله را بر تن کرد.
 
وی از افراد موثر در تاسیس «ناوگروهِ دریایی ذوالفقار» در سال ۱۳۶۴ شمسی بود که خود نیز فرماندهی آن را بر عهده گرفت. این ناوگروه، طی ماه های بعد و در جریان نبردهای دریایی با ناوگانِ متجاوز ایالات متحده در خلیج فارس، نقش اصلی را بر عهده داشت و ضربات دردناکی به هیثیت و ابهت «شیطان بزرگ» وارد ساخت.


 
«نادر مهدوی» و تنی چند از هم رزمانش، شامگاه روز ۱۶ مهر ۱۳۶۶ شمسی، پس از رویارویی سختی با نیروی دریایی آمریکا، در حوالی جزیره فارسی، بال در بال ملائک گشودند. گفته می شود که «نادر مهدوی»، با جراحاتی سخت و نیمه جان، به دست تفنگداران دریایی آمریکا افتاد و در عرشه ی ناو جمگی «یو اس اس چندلر» بر اثر فشارهای وارده تحت عنوان بازجویی و عدم رسیدگی به جراحات، به شهدت رسید.
 
پیکر پاک او، روز ۲۲ مهرماه، از مسقط پایتخت «عمان» تحویل گرفته شد و از مرز هوایی وارد «فرودگاه مهرآباد» تهران گردید. جسمِ خونینِ «نادر مهدوی» بر دوش هزاران تن از مردم، در مقابل «لانه جاسوسی آمریکا» تشییع و سپس به «بوشهر» انتقال یافت. در آن جا نیز پس از تشییع مجدد، در روستای «بحــیری» تا ظهور مولایش، به امانت گذاشته شد.
 
«نادر مهدوی» به سال ۱۳۶۱ شمسی، با دختری از روستای «بحـیری» به نام خانم « سکینه جوکار» ازدواج کرد. مدت این زندگی مشترک، پنج سال بود و حاصل آن، دخـتری است که در اربعین شهادت پدرش به دنیا آمد و طبق وصیت او، نامش را «زهرا» گذاشتند.
 
تصویری که مشاهده می کنید، نمایی است از مراسم ازدواج «نادر مهدوی» و سرکار خانم «جوکار». «نادر مهدوی» لباس رسمی سپاه را به عنوان «لباس دامادی» بر تن دارد.
 
 
 
روحمان با یادش شاد
نثار روح بلند پروازش، صلوات
 

منبع:سرویس مقاومت جام نیوز

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:36 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«ساعت صفر»؛خاطره‌ای از روزه‌داری در اسارت

با آغاز غائله کردستان به صورت خودسر به کردستان رفتم و با عوامل ضدانقلاب مقابله کردم. پس از خاتمه یافتن این غائله به تهران بازگشتم و با آغاز جنگ بار دیگر به کردستان رفتم اما این بار 10 سال بعد به خانه بازگشتم.

 

 

جملات بالا بخشی از خاطره سعید شاملو از اعضای «گردان 4 » از گردان‌های سپاه در دفاع‌مقدس است.او که در دومین روز آغاز جنگ،یعنی دوم مهرماه سال 59 به اسارت نیروهای بعثی دشمن درآمد در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس «فرهنگ حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، به روایت خاطراتش از ماه رمضان در دوران اسارت پرداخته است.

 

شاملو می‌گوید:پس از اسارتم توسط نیروهای بعثی در روزهای نخست جنگ، آن‌ها من را به اردوگاه «رمادی» بردند و حدود دو سال در آن جا نگه داشتند. در سال نخست،ماه رمضان با فصل تابستان مصادف شده بود و هوای گرم اتاق‌های داخل بلوک این اردوگاه غیرقابل تحمل بود؛برای همین ما پارچه لحاف و تشک خودمان را با آب خیس می‌کردیم و روی خود می‌انداختیم تا بتوانیم هوای گرم را بیشتر تحمل کنیم اما این شرایط بیشتر از 10 دقیقه طول نمی‌کشید و پارچه از گرمای بسیار خشک می‌شد.

 

با وجود هوای گرم داخل اردوگاه،ما روزه می‌گرفتیم. اردوگاه رمادی از سه بلوک تشکیل شده بود و داخل هر بلوک را بخش‌بندی کرده بودند. در داخل بلوک ما یک نفر توانسته بود به دور از چشم مراقبین اردوگاه، ساعتی را به داخل بیاورد. این ساعت در ماه رمضان کارکرد بسیار مهم و خاطره‌انگیزی برای ما داشت چرا که صاحبش سحر که می‌شد بانگاه به آن ساعت داد می‌زد:«امساک!» در حقیقت این جمله هشداری به روزه‌داران بود تا دیگر کسی به غذا خوردن ادامه ندهد.هنوز طنین صدای این آزاده در گوشم باقی مانده است. صدایش در فضای بلوک‌ها می‌پیچید و حالتی خاص داشت.

 

بعد از دو سال،من را به اردوگاه «موصل3» که بعدها به «موصل4» تغییر نام داد منتقل کردند. در حقیقت این اردوگاه اردوگاه اسرای تبعیدی بود. برای همین هنگام ورودمان به این آسایشگاه با کتک و چک و لگد ازما پذیرایی کردند. گویا باید سه وعده در روز بجای غذا کتک می‌خوردیم. عراقی‌ها می‌خواستند با این کار به اصطلاح خودمان «گربه را دم حجله بکشند!» چون تا یک هفته کارشناس شده بود کتک زدن‌ما.

 

 

آنجا سعادت یافتم با حاج آقا ابوترابی آشنا شوم. پس از شش ماه بنا به پیشنهاد دوستانم در اردوگاه به آشپزی پرداختم و در آشپزخانه این اردوگاه مشغول شدم. در آشپزخانه بجای اینکه به من کفگیر بدهند یک بیل دسته شکسته داده بودند. حدود دو سال با این بیل برای اسرا غذا پختم و همین باعث شده بود تا دستم پینه ببندد و تا الان در خاطرم سختی پختن غذا باقی بماند.

 

آن زمان آشپزخانه دارای تشکیلات منظم و سازمان یافته‌ای بود و دست و بالمان نسبت به دیگر بخش‌ها بازتر بود.برای اینکه بتوانیم بچه‌ها را شاد کنیم هنگامی مسئولان غذا می‌آمدند تا قابلمه غذای بخش خود را ببرند، دست خودم را به سیاهی دیگ می‌زدم و بعد به حالتی که می‌خواهم آن‌ها را تشویق بکنم بی‌آنکه کف دستم را ببینند، دستی بر صورتشان می‌کشیدم این افراد هنگامی که آسایشگاه باز می‌گشتند موجب خنده دیگر اسرا می‌شدند چرا که خودشان نمی‌دانستند صورتشان سیاه شده است.

 

بعد از گذشت یکی دو سال رفتار عراقی‌ها بهتر شد. افسران عراقی هنگام ماه رمضان می‌آمدند در را باز می‌کردند تا ماموران غذای هر آسایشگاه بتوانند برای سحری و افطار وعده گرم غذایی را به دیگر اسرا برسانند. پیش از این رسم بر آن بود که وعده ناهار را که معمولا آش «شورا» بود برای افطار نگه می‌داشتیم.


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/30 10:0:34
 
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  6:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها