0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و دو -1
هفت ساعت به تحویل سال نو باقی مانده بود.داشتم سفره هفت سین را تزئین می کردم که تلفن زنگ زد به مامان گفتم:مامان جان لطفا گوشی را بردارید.
مامان گوشی را برداشت و گفت:بله بفرمایید.
بعد از چند لحظه گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- مرسی منم خوبم،سعیدم خوبه.بابا و مامان چطورن؟
- بله،سایه ام داره هفت سین رو تزئین می کنه.
چند لحظه ای مامان ساکت شد و بعد گفت:
- نه عزیزم،از نظر ما اشکالی نداره.هر طورشما راحتترید،ما هم راحتیم.
- نه عزیزم سلام برسون،گوشی را به سایه می دم.
و گوشی را به طرف من گرفت و گفت:
- سایه،اردلان کارت داره.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو، سلام.
- سلام ،خوبی؟
- مرسی،تو چطوری؟
- خوبم،سایه آماده باش میام سراغت که بریم کرج.
- کرج؟
- البته اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه.
- نه،چه اشکالی.
- پس من تا یه ساعت دیگه میام دنبالت.
- باشه،فعلا کاری نداری؟
- نه قربانت.
گوشی را قطع کردم و بقیه کار تزیین سفره را انجام دادم.بعد به اتاقم رفتم تا حاضر شوم،هنوز آماده نشده بودم که اردلان زنگ زد.سریع آرایش کردم و گره روسری ام را بستم و پایین رفتم.
اردلان با مامان صحبت می کرد.شنیدم که می گفت:
- ساعت ده،ده و نیم میایم خدمتتون.
با دیدن من گفت:
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- سلام، مرسی.
به طرفم آمد و گفت:
- اگر حاضری،بریم.
با مامان خداحافظی کردیم و رفتیم.سوار ماشین که شدم اردلان گفت:
- سایه خیلی ناز شدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- به نظر خودم که فرقی نکردم.
- چرا عزیزم،تا حالا این طوری آرایش نکرده بودی.
از دقت اردلان خنده ام گرفت،گفتم:
- اردلان جریان چیه؟
- هیچی فقط دلم می خواست کنارهم باشیم.
- خب می اومدی اینجا.
- نه دلم می خواست فقط من و تو باشیم.
دو ساعت بعد کرج بودیم،وقتی وارد ساختمان شدم با خود گفتم((امسال برای سال تحویل عجب جای دلگیری اومدیم.))
و ناراضی به دنبال اردلان راه افتادم.در سالن با دیدن هفت سینی که روی میز چیده شده بود،خوشحال شدم و رفتم جلوی میز و زانو زدم.
هفت میمون کوچولو که هر یک از سین های هفت سین داخل سبد یکی از آنها بود و تنگ کوچکی که دو ماهی نارنجی در آن شنا می کردند.جلوی آینه هم قرآنی باز شده بود و روی صفحه قرآن پر ازگلبرگهای گل بود.این بامزه ترین سفره ای بود که تا حالا دیده بودم.اردلان دستی روی شانه ام گذاشت و گفت:
- می پسندی؟
- آره ،خیلی قشنگه،واقعا که خوش سلیقه ای.
- اگه خوش سلیقه نبودم که تو رو انتخاب نمی کردم.
- اینارو کی خریدی که من خبر دار نشدم؟
- سه روز قبل،ولی می خواستم برات سورپرایز باشه،خوشحالم که خوشت اومده.
- اردلان چراغها رو روشن کن،اینجا یه جوریه انگار دارم خفه می شم.
- کلید برق پشت سرته،بزن.
کلید را زدم و سالن مثل روز روشن شد.
با تعجب گفتم:
- اردلان اینجا اینقدر لامپ داشت و تو روشن نمی کردی؟
- نه،چون تو از تاریکی خوشت نمیاد دادم یک سری سیم کشی کردند.
- چه خوب،این طوری خیلی بهتره من که نمی تونم تاریکی رو تحمل کنم.
اردلان با حالت افسرده ای گفت:
- ولی من روزای زیادی تو تاریکی این سالن سپری کردم.
و بعد از چند لحظه گفت:
- چند دقیقه تنهات می ذارم.
- کمک نمی خوای؟
- نه،الان بر میگردم.
مانتو و روسریم را در آوردم و روی مبل نشستم.
به اردلان فکر کردم((آخه چرا روزهای زیادی رو اینجا سپری کرده؟یعنی چه مشکلی داشته بیماری،بی پولی،یا شایدم یه عشق بی فرجام؟))از فکر اینکه اردلان قبلا عاشق دختری بوده حالت بدی پیدا کردم.
با خود گفتم((یعنی ممکنه دختر مورد علاقه اردلان اونو ترک کرده باشه؟یا شایدم مرده یا....وای نکنه هنوزم توی زندگی اردلان باشه؟نه غیر ممکنه.اردلان خیلی به من علاقه داره....نکنه همه اینها دروغ باشه؟))
سرم را با دستانم فشار دادم این چه فکرهایی بود که به سرم افتاده بود.با خود گفتم((من مطمئنم اگرم قبلا دختری بوده حالا دیگه نیست.یعنی غیر ممکن باشه،چطور کسی می تونه به دروغ قربون صدقه دختری بره که بهش علاقه نداره؟))
با دیدن اردلان که کنارم نشسته بود و خیره نگاهم می کرد ؛از ترس تکانی خوردم و گفتم:
- اردلان،منو ترسوندی.
- چند دقیقه ای هست اینجا نشستم ولی تو اینقدر ذهنت مشغول بود که متوجه نشدی.سایه مشکلی پیش اومده؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- نه چیز مهمی نیست.
اردلان دستم را گرفت و گفت:
- سایه دوباره که تو....
و بقیه اش را ادامه نداد.
می دوانستم چه می خواهد بگوید((دوباره که تو دروغ گفتی.))
- با فکر مزخرفی درگیر بودم .چرا احساس می کنی بهت دروغ می گم؟وای من از این جمله تو خیلی بدم میاد،خواهش می کنم تکرارش نکن.
- شاید دروغ نگفتی،ولی راستم نگفتی،تو به دو،سه تا نتیجه ام رسیدی،تازه می گی به چیز مهمی فکر نمی کردی.
با تعجب نگاهش کردم،با خود گفتم((یعنی فکر منو می خونه؟))
- چیه؟فکر کردی با آدم ناشی طرفی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نه تو خیلیم تیزی،درست گفتی به نتایجی ام رسیدم ولی اجازه خودنمایی بهشون ندادم.
- تو اجازه ندادی یا وجود من باعث شد از توی فکر و خیال بیرون بیای؟
- اردلان خواهش می کنم بحث نکن،گفتم که چیز مهمی نیست.توام بی خودی پیله نکن باشه؟
اردلان به چشمهایم خیره شد و گفت:
- چون تو می خوای باشه.
به او خیره شدم.می خواستم ببینم واقعا ممکن است اهل دروغ و کلک باشد،در ظاهر به من علاقه داشته باشد ولی در باطن به دختر دیگری دل بسته باشد.در همین فکرها بودم که صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- بازم مطمئنی چیز مهمی نیست؟
- آره مطمئن باش .ممکنه یه لیوان آب برام بیاری؟
اردلان رفت و یک ربع بعد برگشت.با دیدنش گفتم:
- اردلان،آب قطع شده بود؟
- نه.
- پس رفتی یه لیوان آب برام بیاری یکربعه پیدات نیست.گفتم حتما...
نگذاشت بقیه حرفم را بزنم و گفت:
- تو که تشنه نبودی فقط می خواستی تنها باشی برای همین رفتم.
- اردلان چرا همچین فکری کردی؟من می خواستم با آب اعصابم رو آروم کنم.از اینکه فکر کردی فرستادمت دنبال نخود سیاه متاسفم.
- حالا اعصابت آروم شد؟
- آره،ولی اگه یه لیوان آب بخورم بهتر می شم.
لیوان را به دستم دادو گفت:
- نوش جان.
تشکر کردم و آب را نوشیدم و به اردلان که محو تماشای من بود ،لبخندی زدم و گفتم:
- چیه؟حالا تو رفتی تو فکر.
- آره تو فکرمو مشغول کردی .سایه نکنه .....
و بقیه حرش را ادامه نداد.
- نکنه چی؟بگو.
حرفی نزد و فقط نگاهم کرد.
- اردلان تو به من شک داری،درست می گم؟
- نه.
- ولی من مطمئنم همین طوره.الانم حاضرم شرط ببندم که می خواستی بگی،سایه نکنه تو عاشق کس دیگه ای شده باشی؟
اردلان سرش را پایین انداخت.
- تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟من اصلا این شک و تردید های بی موردت رو نمی فهمم ،مگه این که....
و ادامه ندادم.اردلان با عصبانیت گفت:
- مگه اینکه چی؟
حرفی نزدم.می دانستم اگر اردلان عصبانی شود به همین راحتی ها آرام نمی شود.
پیش خود گفتم((وای اول سال و دعوا مرافعه خدا به خیر بگذرونه.))

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:52 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و دوم -2
اردلان گفت:
- نمی خوای بقیه حرفتو بزنی؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه،چون نمی خوام مثل تو شکاک باشم.
اردلان که کمی آرامتر شده بود گفت:
- سایه من به تو شک ندارم،ولی باور کن دست خودم نیست.
و سرش را روی زانوهایم گذاشت.می دوانستم به محبت من نیاز دارد.دستم را داخل موهایش فرو بردم موهایش را نوازش کردم.
- سایه من خیلی دوستت دارم.
آرام گفتم:
- منم تو رو دوست دارم،چرا حالا باید همدیگر و ناراحت کنیم؟
- سایه تو یه کم به من علاقه داشته باشی من جونم رو برات میدم.فقط یه کم.
دوباره گفتم:
- ولی من به تو خیلی علاقه دارم اردلان.اینو باید روزی چند بار بهت بگم تا خیالت راحت بشه؟
- حداقل روزی سه بار.
خندیدم و گفتم:
- کار من و تو مثل این که با کار همه مردم فرق داره،عموما آقایان باید به خانماشون بگن دوستت دارم،ولی اینجا من باید به تو بگم.
حرفی نزد و چشمانش را بست.آرام گفتم:
- اردلان.
چشمهایش را باز کرد و گفت:
- جانم.
- چرااین قدر زود عصبانی می شی؟یه کم خونسرد باش،با صبر و حوصله قسمت اعظم مشکلات خود به خود حل می شه.
- چشم به خاطر توام که شده سعی می کنم خونسرد باشم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما نهایت تقدیر و تشکر رو دارم.
- دوباره که تو این طوری لبخند زدی.آخرش این قلب من از کار می افته.
- - وا!من که عادی لبخند می زنم.
- فکر میکنی،سایه،جون من به مرد دیگه ای این طوری لبخند نزن.
- اردلان تو فکر می کنی لبخندای من طورین؟من فقط همین طوری بلدم لبخند بزنم.
- خب اصلا لبخند نزن،بخند.
- اردلان،داری چی می گی!
- نه، خندیدنتم آدم رو دیوونه می کنه،اصلا اخم کن.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
- وا!اردلان دیوونه شدی؟
اردلان نگاهم کرد و گفت:
- وای سایه تو اخم کردنت هم دل آدمو می لرزونه.
- می دونی چیه اردلان،من فقط در نظر تو اینقدر زیبا و خواستنی ام،شاید در نظر مردای دیگه خیلی زشت لبخند بزنم یا ناجور اخم کنم.
- سایه خودتم می دونی که حرفات درست نیست،مگه من نگاههای تحسین آمیز دیگران رو نسبت به تو نمی بینم.
اخمی کردم و گفتم:اردلان بس کن.
- آهان ببین همین اخم کردنتم ته دلمو لرزوند.
و محکم در آغوشم گرفت.
- اردلان تو چرا اینقدر دیوونه ای ،هان؟
- عشق تو منو دیوونه کرد.
سری تکان دادم و گفتم:
- چه حرفا!تو از اولشم دیوونه بودی،چرا گناهشو کردن من می اندازی؟
- سایه می دونی روز عروسی فرزاد وقتی از پیش تو رفتم سر میز دوستام ،یکی از دوستام تازه رسیده بود.رو کرد به من و گفت((اردلان تو اون دختره رو می شناسی؟))با این که می دونستم تو رو می گه ،گفتم((کدوم دختره؟))گفت((همون که قد بلندی داره،لباس آبی کمرنگی پوشیده .))سری تکان دادم و گفتم((آره می شناسمش.))گفت ((پس منو بهش معرفی کن))با حرص بهش گفتم((می شه بگی برای چی؟))گفت((خیلی ازش خوشم اومده،خیلی ظریف و خوشگله))منو می گی،اگه کارد بهم می زدی خونم نمی ریخت،عجب حسی نسبت به تو داشتم ،از اینکه داشت از تو تعریف می کرد غیرتی شده بودم،یارو هم از اون پدر سوخته ها بود و حالام یه مدتی بود دنبال یه دختر خوب می گشت تا ازدواج کنه.دیدم بدجوری نگاهت می کنه،اصلا به قول معروف از وقتی تو رو دیده بود توی پیرهن خودش نبود.دوباره گفت((اردلان بیا یه کار خیر در حق من بکن و منو به این خانم معرفی کن.))در حالیکه عصبانی بودم گفتم(( ایشون خانوم سایه معتمد هستن که قراره تا چندی دیگه بشن خانوم سایه امیری متوجه که هستی؟)) با غضب گفت، ((چی؟اردوان)) اون قدر عصبانی شده بودم که گفتم،((آه پسر! پس چرا این قدر خنگ بازی در میاری؟ قراره بشه همسر من . حالا فهمیدی؟)) سایه،نمی دونی انگار یه سطل آب یخ روی سرش ریخته باشی از هم وارفت. یه کم منو نگاه کرد و گفت ،((متاسفم،نمی دونستم نامزد توئه، امیدوارم منو ببخشی اردلان.)) در عرض یک ساعت این خبر بین همه بچه ها پیچید که تو نامزد منی، طفلک اردوان که از این دروغ،حسابی جا خورده بود گفت،((اردلان این چه حرفی بود تو زدی ؟)) منو می گی مونده بودم به اردوان چی بگم که گند قضیه بالا نیاد، به دروغ گفتم، ((این دانشجوی تو با من نرقصید منم برای این که نتونه با کسی برقصه همچین شایعه ای رو پخش کردم . بالاخره باید یه جوری حالش رو می گرفتم . به نظر تو کار بدی کردم؟)) اردوان طفلک گفت،(( چی بگم . حالا بیا بشین پیشش که گند قضیه بالا نیاد.)) تازه بعد شم ده،دوازده نفری رفته بودن از اردوان پرسیده بودن که اردلان راست گفته، اردوانم کلی دروغ سر هم کرده بود که آره حرفامون رو زدیم فقط مونده جشن نامزدی که قراره تا آخر این ماه برگزار بشه. چه شبی بود سایه .))
من که چشمانم از تعجب گشاد شده بود گفتم:
- اردلان تو چه کارایی که نکردی.
- خوب چه کار کنم ، دست خودم نبود . پاک دیوونه شده بودم.
خندیدم و گفتم:
- نه این که حالا نیستی؟
- تو برای من عقل درست و حسابی نذاشتی. تازه من باید از دست تو شاکی باشم تو دل و دین و عقلم رو یکجا غارت کردی.
- اردلان اصلا بهت نمیاد این قدر رومانتیک باشی، علی الخصوص وقتی عصبانی می شی.
اردلان خندید و گفت:
- من که زیاد عصبانی نمی شم ، فقط گاهی اوقات.
- تا حالا پنج بارش رو تجربه کردم ، واقعا ترسناک میشی من که ازت میترسم.
- دست بردار ، فقط یه بار بود.
- کاری نداره می خوای برات حساب کنم،عروسی فرناز، دوبار شمال ، یه بار قبل ازنامزدی ، یه بار همین الان ، ولی هیچ کدوم به اندازه دفعه قبل وحشتناک نبود ، خدا بهم رحم کرد وگرنه الان چهلمم تموم شده بود.
- خدا نکنه.
- اردلان جدی می گم اگه من و شاهین با هم دوست بودیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم تو چه کار می کردی؟
- تصورشم برام مشکله اول تو رو می کشتم بعد خودمو.
- اردلان جدی باش.
- به جون تو حتی نمی تونم فکر کنم تو زن مرد دیگه ای بشی.سایه وقتی دیدمت نفهمیدم کی عاشقت شدم.اصلا برام عجیب بود من که از همه دخترا بدم می اومد و بهشون اهمیتی نمی دادم .نمی فهمیدم چرا دنبال تو بودم،تو چطوری بودی که تمام یخ وجود منو آب کردی،سایه من خیلی می خوامت شاید باورت نشه،من که کسی برام مهم نبود وقتی تورو دیدم نگرانت بودم و این چیزی بود که برام عجیب بود،اون روز که پات پیچ خورد من چه حالی داشتم،وقتی از درد بیهوش شدی می خواستم یارو رو خفه کنم.
خندیدم وگفتم:
- سولماز برام تعریف کرد.
- توی این مدت فقط سولماز و اردوان یه چیزهایی فهمیده بودند،همون روز که پات پیچ خورده بود،من که اومدم ببینمت تو سولماز رو بیرون کرده بودی،بعد که دیدی من به دیدنت اومدم به سولماز گفتی بمون فهمیدم که چون نمی خوای با من تنها باشی اینو گفتی.وقتی گفت نمی مونم،فهمیدم یه چیزهایی فهمیده.
- کجایی؟سولماز از همون اول می گفت تو از من خوشت اومده.
- جدی می گی؟
- باور کن همون موقع ام داشت می گفت اگه بیاد خواستگاریت قبول می کنی یا نه که بیرونش کردم.
- سایه تو کی از من خوشت اومد؟
لبخندی زدم و جواب ندادم.
- جون من بگو برام خیلی مهمه.
- چطوری بگم قیافه و تیپ،حرکات و رفتارت توجه ام رو جلب می کرد.با کمکایی که بهم کردی بهت اعتماد پیدا کردم ولی یه چیزی شد که فهمیدم توام به من علاقه داری و به احساسم اجازه خودنمایی دادم.
- چی شد که فهمیدی من بهت علاقه دارم؟
- این دیگه یه رازه عزیزم،اصرار نکن که بهت نمی گم.
- خب پس حداقل بگو کی فهمیدی؟
- درست یک هفته قبل از اینکه تو جلوی دانشگاه بیای و بریم کرج.
اردلان به فکر فرو رفت.خندیدم و گفتم:
- زیاد فکر نکن فکور می شی.
- بالاخره از زیر زبونت بیرون می کشم.
نگاهی به ساعتم کردم .درست نیم ساعت دیگر تا تحویل سال نو مانده بود.
- سایه این بهترین سال زندگی منه.
- چرا؟
- چون امسال تو رو دارم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون منم از اینکه همسری به خوبی تو دارم احساس خوشبختی می کنم.
- سایه،پارسال فکر نمی کردم امسال برای تحویل سال نو متاهل باشم،پارسال تنها بودم ولی حالا یه دختر خوشگل و مامانی کنارم نشسته ،تو چی؟فکر کردی امسال شوهر کرده باشی؟
- نه چون اصلا قصد ازدواج نداشتم.
موذیانه خندید و گفت:
- اِ پس چرا تغییر عقیده دادی؟
- نمی دونم،تقدیره دیگه،چه کار می شه کرد؟
- قط تقدیر،پس عشقی علاقه ای چیزی در بین نبوده؟
بلند خندیدم و گفتم:
- تو فقط از زیر زبون آدم حرف بکش،خب؟
- بالاخره جوابمو ندادی؟
- خب،تو رو دیدم گفتم حیفه نصیب یه دختر دیگه بشی.به قول معروف چراغی که به خانه رواست به مسجد حرومه.
- قربون اون اعتراف کردنت برم.
- خب دیگه،بسه،حالا مرتب بشین.اصلا چه معنی داره هی آویزن من می شی؟
سال که تحویل شد،اردلان به شیوه خودش به من تبریک گفت و من با محبت پاسخ او را دادم.
- امیدوارم سال خوبی داشته باشی.
- منم امیدوارم،البته در کنار تو.
بسته کادو پیچی را به دستم داد و گفت :
- امیدوارم بپسندی.
- ممنون.
کادویش را که باز کردم،یک جعبه طلا بود،آن را باز کردم و زنجیر طلای بلندی که به آن قلب بزرگی آویخته بود بیرون آوردم و با تعجب گفتم:
- مرسی خیلی قشنگه.
با خوشحالی گفت:
- خواهش می کنم.
و زنجیر را از دستم گرفت و به گردنم انداخت.بعد قلب را باز کرد و جوی چشمانم گرفت در یک طرف قلب عکس من بود و در طرف دیگر عکس خودش.
- وای اردلان خیلی جالبه.
- قابل شما رو نداره خانم.
از داخل کیفم بسته ای در آوردم و گفتم:
- این هدیه توئه.
- از این که به فکر من بودی ممنون.
- خواهش می کنم،البته خیلی ناقابله.
- تو هر چیزی به من هدیه بدی برای من ارزشمنده عزیزم.
و کادو را باز کرد.با دیدن عکسی که همیشه اصرار می کرد آن را داشته باشد لبخندی زد و گفت:
- بالاخره به دستش آوردم ،سایه تو بهترین هدیه رو به من دادی.
- خواهش می کنم،دیدم همیشه بهش خیره می شی،تصمیم گرفتم به رسم یاد بود بهت تقدیم کنم.
- مرسی،خیلی لطف کردی.
و عکسم را بوسید.
- اردلان این دیوونه بازیا چیه؟
گفت:
- چیه حسودی می کنی؟
- نه ولی یک طوری عکسمو بوسیدی که هر کس دیگه ای جای من بود فکر می کرد یکسالی هست منو ندیدی.
- خب چه کار کنم،من یه لحظه که پیش تو نباشم دلم برات تنگ می شه.بالاخره باید یه عکسی ازت داشته باشم.
- آخه نه این که تا حالا نداشتی،برای همین ذوق زده شدی.
اردلان خندید و گفت:
- بریم شام بخوریم،چون به مامانت گفتم برای ساعت ده،ده و نیم میایم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:53 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و سوم-1
روز دهم فروردین بود که همگی راهی ویلای عمو شدیم همه چیز مثل دفعه قبل بود،با این تفاوت که این دفعه من ازدواج کرده بودم و با اردلان سوار یک ماشین بودم.
- سایه هر سال تعطیلات این قدر طولانی بود که من دعا می کردم هر چه زودتر این سیزده روز تموم بشه و بره پی کارش،ولی امسال انگار همین یه دقیقه پیش بود سال تحویل شد.
- مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته؟
دستم را در دستش گرفت و گفت:
- سایه،وقتی پیش توام گذر زمان رو احساس نمی کنم.
و نگاهم کرد.
- اردلان جلو رو نگاه کن،منو بعدا هم می تونی ببینی.
- نگران نباش رانندگی من حرف نداره.
- می دونم،ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
- چشم ،هر چی شما بگی.
و جلو را نگاه کرد.بعد از چند دقیقه گفتم:
- اردلان،می گم....
اردلان سرش را به طرفم برگرداند و گفت:
- جان بگو.
- اِاِاِ؛من همین الان بهت تذکر دادم،دوباره داری منو نگاه می کنی؟
- جون تو دست خودم نیست تا صدات رو می شنوم دوست دارم صورتتو ببینم.حالا چی می خواستی بگی؟
- هیچی یادم رفت چی می خواستم بگم.
موقعی که به ویلا رسیدیدم اردلان گفت:
- سایه دفعه قبل که به اینجا اومدیم من خیلی خوشحال بودم که دو روز پیش توام.
- برای همین بود که دو بار عصبانی شدی؟
- خب چیکار کنم از بس عاشقت بودم.
- یعنی حالا دیگه نیستی؟
اردلان یکی از آن نگاههای مخصوصش را به من کرد و گفت:
- سایه تو دلت میاد از این تهمتها به من بزنی؟
- خب خودت گفتی از بس عاشقت بودم.
- منظورم این بود که....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:شوخی کردم حالا اگه اجازه بدید من برم لباسمو عوض کنم و برگردم.
داشتم از پله ها بالا می رفتم که سولماز پشت سرم آمد و گفت:
- ببینم شما دو تا چی برای هم تعریف می کنید؟
- عزیزم،اگه وقت داشتی یه کم فضولی کن.
- منتظر بودم تو اجازه اشو صادر کنی،خب نگفتی؟
- حرفای معمولی،تازه مگه شما دو تا با هم حرف نمی زنید؟
- دست روی دلم نذار که خونه،یک کلام از دهنم پرید گفتم:قدیما.....چشمت روز بد نبینه دیگه نذاشت بقیه حرفمو بزنم تا اینجا یکسره داشت درباره تاریخ اقوام و ملل قدیم صحبت می کرد.
خنده ام گرفت گفتم:
- بده؟می خواسته لِوِلِت رو ببره بالا.
لباس عوض کردیم و با سولماز پایین رفتیم کنار هم روی کاناپه نشستیم و دست در گردن هم انداختیم.اشکان آمد و یک صندلی گذاشت رو به روی ما و نشست و به ما خیره شد.
سولماز گفت:
- وا!اشکان ،یعنی چی؟
- چی،یعنی چی؟
سولماز چپ چپ نگاهش کرد .
- ببینم شما دو تا سالمید؟
- می بینی که.
- نه سولماز جان از نظر جسمی نمی گم،از نظر عقلی می گم؟
با هم گفتیم:
- هرچی باشه از تو دیوونه تر نیستیم.
- شاید قبلا نبودید ولی از اون موقع که زن این دو تا جونور عجیب شدید فهمیدم که از من دیوونه ترید.
در همین موقع اردلان آمد .اشکان آرام گفت:
- اسمش رو که میاری مثل جن ظاهر می شه.
و بلند شد و رو به اردلان کرد و گفت:
- بفرمائید خواهش می کنم.
- نه مزاحم نگاه کردنت نمی شم.
- پسر تو چرا این قدر به من تیکه می اندازی؟
اردلان کنار من نشست و گفت:
- بشین دیگه،اینقدرم حرف مفت نزن.
اشکان نشست و گفت:
- اردلان به نظر تو این دو تا از نظر عقلی مشکلی ندارن؟
اردلان نگاهی به ما کرد و گفت:
- فکر می کنم هنوزم از تو عاقل تر باشن.
- نه بابا علتش رو به خودشون گفتم،ولی نگاه کن ببین چطوری عاشقانه دست در گردن هم انداختن انگار عاشق و معشوقن.
من که خنده ام گرفته بود زدم زیر خنده که اشکان گفت:
- آخه سایه،سولماز به این خوشگلی و ظریفی چطوری با اردلان اشتباه گرفتیش؟
- اشکان اینقدر حرف مفت نزن.
- سولماز تو چه خواهری هستی که نشستی تا جاریت به من توهین کنه؟
در همین موقع اردوان آمد و گفت:
- به به جَمعتون ،جَمعه.
اشکان گفت:
- آره فقط جای تو خالی بود دکتر جون که اومدی حالام که اومدی دیگه صلاح نیست من اینجا بمونم.
اردوان در حالیکه دست در گردن اشکان انداخته بود گفت:
- پاشید بریم قدم بزنیم.
- دکتر جان پس توام آره؟
- متوجه نمی شم.
- همون دیگه،توام به مرض سایه مبتلا شدی.این طفلک سولماز و با اردلان اشتباه گرفته بود.حالا توام منو با سولماز اشتباه گرفتی.تو می گی اشکال از سولمازه یا شما دو تا؟....اِاِ،اردلان تو پاشو این مرض واگیر داره پسر،چون همه اینا این مرض رو گرفتن تو رو باید قرنطینه کنم.
اردلان که بلند شد اشکان پشت سر اردوان سنگر گرفت و گفت:
- آقا ببخشید!
- تو که این قدر می ترسی پس چرا این حرفا رو می زنی؟
اشکان از پشت سر اردوان طوری که اردلان متوجه نشود رو کرد به من و گفت:
- این عقل درست و حسابی نداره وگرنه من اصلا ترسو نیستم.
بلند شدم و گفتم:اردلان ببخشش بچه که زدن نداره.
اشکان از پشت سر اردوان آمد و گفت:آخیش.
- چی شد؟هنوز که اردلان نبخشیدت،چرا از توی سنگر بیرون اومدی؟
- پسر تو چطور برادری هستی که اخلاق داداشت هنوز دستت نیومده وقتی سایه چیزی بخواد کار تمومه.اردلان در این مواقع می گه چون تو می خوای باشه عزیزم می بخشمش.
اردلان رو کرد به اشکان و گفت:
- حیف که سایه خواست وگرنه....
اشکان نگذاشت اردلان بقیه حرفش را بزند و گفت:
- حالا که خواست.
و در حالیکه برای خودش می رقصید گفت:
- خب بریم قدم بزنیم.
در راه اشکان مدام سر به سر من می گذاشت و می گفت:
- سایه جوی پاتو نگاه کن،دوباره کار دستمون ندی.
- تو نمی خواد نگران من باشی،مواظب خودت باش که نخوری زمین.
- اِ،این دفعه نوبت منه بخورم زمین،یه بار دیدی منم پام پیچ خورد و بختم باز شد خدا رو چه دیدی.
همه به حرفهای اشکان می خندیدیم.
در راه بازگشت،نزدیکیهای ویلا آقای قهرمانی را دیدیم،با لهجه شمالی اش گفت:
- پس چرا این قدر دیر اومدید؟همه برای شام منتظرتون هستن.
وقتی که به ویلا رسیدیم میز شام چیده شده بود ،من کنار اردلان نشستم ،اشکان هم آمد و در طرف دیگرم نشست که اردلان گفت:
- پسر تو عجب روی داری،مگه یادت رفت اون دفعه چه بلایی سرت آورد که دوباره اومدی کنارش بشینی؟
- متوجه نمی شم.
- از بس خنگی.جریان آبلیموی توی لیوان نوشابه رو می گم.
- نامرد،پس تو فهمیدی و به من چیزی نگفتی.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- تازه تعویض چایی ام فهمیدم ولی بهت نگفتم.
- پسر تو روی هرچی نامرده سفید کردی ولی اگه اینارو برای این می گی که من کنار سایه نشینم باید بگم سخت دراشتباهی.
- صلاح کار خویش خسروان دانند.
بعد از شام اردلان گفت:
- یادته اون دفعه داشتی با پدر صحبت می کردی که من اومدم؟
- خب آره.
- یادته پدر به من گفت دوست داشتی یه خواهر ناز مثل سایه داشتی؟
- آره توام جواب ندادی.
- می خواستم جواب بدم ولی نتونستم.
- حالا چی؟می تونی بگی؟
- آره همون موقع هم دلم می خواست بگم مثل سایه آره،ولی نه به عنوان خواهر بلکه به عنوان همسر.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:55 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و سوم-2
تصمیم گرفته بودیم صبح به ساحل دریا برویم،پدر و مادر ها هم برای خودشان برنامه ریخته بودند،صبح ساعت ده بود که از ویلا بیرون زدیم،برای ناهار هم ساندویچ های سرد برداشته بودیم داخل کوله پشتی من پر از ساندویچ بود،اشکان پشت سر من راه می آمد و می گفت:
- من باید مواظب تو باشم که یواشکی از غذا ها کش نری.
به ساحل که رسیدیم اشکان توپ والیبال را برداشت و گفت:
- بچه ها شروع کنید هر کس که توپ رو نگیره توی دریا غرقش می کنیم.
و توپ را به طرف اردلان پاس داد.اردلان توپ را گرفت و گفت:
- به نظر خودت برای مردن جوون نیستی.یه شرط دیگه بذار که حداقل نمیری.
اشکان رو به من کرد و گفت:
- سایه این آقای دکترت بگو این قدر سر به سر من نذاره.
به اردلان که داشت من را نگاه می کرد گفتم:
- اردلان....
اردلان نگذاشت حرفم را ادامه دهم و گفت:باشه،آقا اشکان چون سایه گفت،ولت می کنم بعد توپ را به سمتم پرتاب کرد و گفت:عزیزم شروع کن.
توپ را به طرف سولماز پاس دادم و بدین ترتیب بازی شروع شد.اولین نفری که بعد از نیم ساعت از دور بازی بیرون رفت اردوان بود و یک ربع بعد اشکان که می خواست پاس اردلان را بگیرد محکم زمین خورد و از دور خارج شد ،چند دقیقه بعد اشکان که کنار من ایستاده بود هنگامی که اردلان به طرفم پاس داد مرا هل داد و نتوانستم توپ را بگیرم.
- خب جانم توام باختی.حالا برو کنار تا ببینم این دو نفر چه کار می کنن؟
- تو باعث شدی که من ببازم.حالام خیلی خسته ام وگرنه کنار نمی رفتم.
بعد از چند لحظه اردلان توپ را به زمین انداخت و گفت:
- من خسته شدم.
- آره جون خودت.تو گفتی منم باور کردم.بگو چون سایه باخت دیگه نمی خوای بازی کنی.
- حالا فوقش این طور باشه ،به تو چه مربوطه؟
کنار هم روی ماسه ها نشسته بودیم سولماز از داخل کوله پشتی اش چند ساندیس بیرون آورد و به همه تعارف کرد.
اشکان گفت:
- وای من خیلی گرسنمه بهتره غذا بخوریم.
اردلان گفت:
- ما که گرسنه نیستیم.راستی سولماز شیشه شیر اشکان رو با خودت آوردی یا نه؟کوچولو گرسنه اش شده.
اشکان در حالیکه قیافه غمگینی به خود گرفته بود گفت:
- من نمی دونم چطوری باید از دست این پسر نجات پیدا کنم.
و بعد رو کرد به سولماز و گفت:
- تقصیر تو بود که به این پسره شوهر کردی و باعث شدی که این اردلان فامیل ما بشه.ای خدا تقاص منو از اینا بگیر.
و ساکت شد.بعد از چند ثانیه اشکان گفت:سایه تو چی؟گرسنه نیستی؟
- یه کم!
آرام در گوشم گفت:الان اردلان می گه بهتره ناهار بخوریم.
خندیدم و گفتم:
- دیگه داری زیادی شلوغش میکنی!
- باشه حالا نگاه کن.
چند لحظه بعد اردلان گفت:
- بهتره ناهار بخوریم.
اشکان نگاهی به من کرد و رو به اردلان گفت:
- چرا؟چی شد؟تو که چند دقیقه پیش گرسنه نبودی حالا چرا تغییر عقیده دادی؟
اردلان با خونسردی خاص خودش گفت:
- آخه الان موضوع یه کم فرق می کنه.
- جدا چه فرقی؟ممکنه توضیح بدید آقای دکتر؟
- می دونی چیه اشکان؟چون الان عشق من گرسنه اس باید غذا بخوریم.
من که جلوی دیگران از حرف اردلان خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم.سولماز آرام گفت:
- چیه؟چرا اینقدر سرخ شدی؟مگه روز اولته که با اردلان آشنا شدی؟
- وای سولماز،من دیگه خجالت می کشم جلوی اردوان و اشکان سرم را بلند کنم.
- کوتاه بیا توام،انگار خلاف شرع کرده گفته عشق من،خب مگه عشقش نیستی،این که دیگه این همه خجالت نداره،سرت رو بلند کن اونا رفتن سایه بون درست کنن.
سرم را بلند کردم،اردلان را دیدم که دست در گردن اردوان و اشکان انداخته و شاد و سرحال قهقهه می زد.
- سولماز نمی دونم چرا اردلان این قدر راحت حرفشو می زنه؟
- تازه اردوان می گه از روزی که با تو آشنا شده از صراحت لهجه اش کمتر شده.
- وای خدا رحم کرده،حالا که اینطوریه ببین قبلا چه طوری بوده.
سولماز خندید و آرام به شانه ام زد و گفت:
- توام دیگه خیلی خجالتی هستی.
بعد دستش را به طرفم آورد و گفت:
- پاشو بریم.
دستش را گرفتم و بلند شدم.بعد از نهار همانطور زیر سایبان نشسته بودیم و به دریا خیره شده بودیم.هر کس با خودش خلوت کرده بود.
سولماز گفت:
- وا!چرا همه ساکت شدید؟اشکان تو یه چیزی بگو.
اشکان دراز کشید و گفت:
- من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.
همگی با هم گفتیم:اُ..ه.
که دوباره اشکان گفت:
چگونه دم توانم زد در این دریای بی پایان
که درد عاشقان آنجا به جز شیون نمی دانم
اردوان گفت:
- پس توام روح لطیفی داری،آره اشکان؟
می دهم جان مرو از من وگرت باور نیست
بیش از آن خواهی بستان و نگهدار جدا
و رو به سولماز کرد و گفت:با الف بگو.
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
و رو به من کرد و گفت:سایه نوبت توئه.
ای که دلبردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن.
همه به اردلان نگاه کردیم تا با حرف نون بیت شعری بگوید.ولی اردلان عصبانی ما را ترک کرد.
اردوان بلند شد،به دنبالش دوید و گفت:
- اردلان!صبر کن،چی شد؟
صدای فریاد اردلان را شنیدم که گفت:
- می خوام تنها باشم ،همین.
اردوان با قیافه درهمی نزد ما برگشت.
سولماز گفت:
- اردوان چی شد؟پس چرا عصبانی شد؟
- نمی دونم.
همه ساکت شده بودیم دیگر هیچ کس حال و حوصله حرف زدن نداشت.من در حالیکه به دریا خیره شده بودم به اردلان فکر می کردم و این که برای چی بدون علت عصبانی شد؟با خود گفتم((تا چند لحظه پیش که حالش خوب بود.))
بعد از یکربعی اشکان گفت:
- بهتر نیست بریم سراغش؟
اردوان سری تکان داد و گفت:
- نه،فایده نداره.
دوباره همه ساکت شدند.اردلان روز دیگران را خراب کرده بود و اعصاب خودش و من را به هم ریخته ود .صدای اردوان را شنیدم که گفت:
- سایه،تو پاشو برو سراغش.
- گفت که می خواد تنها باشه.شاید بیشتر عصبانی بشه.
- نه تو برو،تو تنها کسی هستی که اردلان ازش حرف شنوی داره.پاشو،من خیلی نگرانم.
- اگه یه کمی دیر شد اشکالی نداره؟
- نه ما منتظرتون می مونیم ،فقط برش گردون.
بلند شدم و به طرفی که اردلان رفته بود رفتم پس از طی مسیر تقریبا طولانی دیدم که رو به دریا نشسته بود و سیگار می کشید.
جرات نداشتم نزدیکش بروم.می ترسیدم مرا از خودش براند و این چیزی نبود که می خواستم،کمی منتظر شدم اردلان سیگار دیگری روشن کرد،سیگارش که تمام شد،فریاد کشید:
- چرا،چرا دست از سرم بر نمی داری؟
و سرش را روی زانوهایش گذاشت.چیزهایی با خودش زمزمه کرد که متوجه نمی شدم.بعد از چند دقیقه بلند شد و به سمت دریا رفت.
ترسیدم،فکر کردم می خواهد خودش را غرق کند.به دنبالش دویدم و پشت سرش ایستادم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و آرام زمزمه کردم:
- اردلان!
به طرفم برگشت و به چشمهایم خیره شد.بغضی که در گلویم بود داشت خفه ام می کرد و حلقه اشکی که در چشمانم بود هر لحظه آماده چکیدن بود .اردلان بدون هیچ حرفی به من خیره شده بود.حالا دیگر عصبانی نبود بلکه دلشکسته و غمگین به نظر می رسید.دلم برایش سوخت چه مشکلی داشت که اینقدر اعصاب خودش را فرسوده می کرد.دلم نمی خواست جلوی اردلان اشک بریزم ولی دست خودم نبود ،برایش نگران بودم و بالاخره اشکهایم روی گونه غلتیدند.اردلان با سر انگشت اشکم را زدود.
بدون هیچ حرفی از دریا بیرون امدیم و روی ماسه های خیس نشستیم.
- برای چی اومدی؟
- نگرانت بودم.
- پس چرا زودتر نیومدی؟
- پشت سرت ایستاده بودم ولی.....
- ولی چی؟بگو.
- ترسیدم بیشتر عصبانی بشی.آخه گفتی می خوای تنها باشی.اردلان مشکلی داری؟
- نه.
- پس چرا اینطوری کردی؟ به من بگو.
- الان آمادگیش رو ندارم.بعدا توضیح می دم .
اصراری نکردم و پس از چند لحظه پرسیدم:
- اردلان می خواستی خودتو غرق کنی؟
اردلان دستی به موهایم کشید و گفت:
- ترسوندمت؟
- آره،تا حالا اینقدر نترسیده بودم.حالا جوابمو بده.
- نه می خواستم خنکی آب اعصابمو آروم کنه.
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- خدا رو شکر.
اردلان صورتم را با دستانش گرفت و گفت:
- این نگاه نگرانتو یه بار دیگه هم دیدم.اگه گفتی کجا؟
- الان حضور ذهن ندارم.خودت بگو.
- توی پارک،روزی که سولماز می خواست با پارسا صحبت کنه اون موقع ام نگران بودی.
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
- ولی اون موقع تو منو دوست نداشتی،برای چی نگرانم بودی و حالا برای چی؟
می دونستم که منظورش چیست و می خواهد چه چیزی را بداند.دستهایش را گرفتم و گفتم:
- اون موقع حس انسان دوستی باعث شد که نگرانت بشم،ولی حالا بهت دل بستم.نمی خوام تو این حال و روز ببینمت.می فهمی؟باور می کنی؟تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟
دوباره بغض گلویم را فشرد .سرم را پایین انداختم تا اردلان شاهد ریزش اشکهایم نباشد.اردلان مرا به طرف خود کشید و آرام گفت:
- خانمم،گریه برای چیه؟
همانطور که سرم پایین بود گفتم:
- گریه نمی کنم.
- راست می گی،پس این مرواریدا چیه؟
و سرم را بلند کرد و گفت:
- لبخند بزن ببینم.
- مگه خودت نگفتی برات لبخند نزنم.
- من یه چیزی گفتم تو چرا باور می کنی ،عزیز دلم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- حالا پاشو بریم،همه نگران تو هستن.
و دستم را به طرفش گرفتم.اردلان نگاهی به دستم کرد و گفت:
- آخه مگه می شه این دست ظریف رو پس زد ؟
و دستم را گرفت و در کنار هم به راه افتادیم.
بچه ها با دیدن ما خوشحال شدند ولی هیچ کدام سوالی از اردلان نپرسید،ولی او دیگر آن اردلان شاد و سرحال صبح نبود.
نزدیکی های غروب که داشتیم به ویلا باز می گشتیم اردوان آرام گفت:
- سایه کارت خیلی عالی بود.فکر نمیکردم موفق بشی ولی از اینکه اردلان رو رام کردی خیلی خوشحالم.
- ولی الان که خوشحال نیست،پس معلومه زیادم موفق نشدم.
- نه تو نمی دونی،اردلان وقتی عصبانی می شه ما جرات نمی کنیم بهش نزدیک بشیم.
نگاهی به اردوان کردم و گفتم:
- اردلان چه مشکلی داره،شما می دونی؟
- من می دونم،ولی بهتره خودش برات بگه.اون تو رو خیلی دوست داره.
- نکنه مریض باشه؟
- نه خیالت راحت باشه.یه چیزیه مربوط به گذشته.الان با وجود تو خیلی بهتر شده و مطمئنم که مشکلش به طور کامل بر طرف می شه.
- امیدوارم همین طور که شما می گی بشه.
- نگران نباش،البته به نظر من چیز زیاد مهمی نبوده،ولی اردلان روح خیلی حساسی داره.اون موقع ام خیلی کم سن و سال بود برای همین توی روحیه اش تاثیر گذاشته ولی الان با وجود تو هم دیگه نگرانش نیستم .تو دختر عاقل و مهربونی هستی،من از اینکه تو با اردلان ازدواج کردی خیلی خوشحالم.
- مرسی.
- باور کن اینو از صمیم قلب می گم،اردلان باید به وجود تو خیلی افتخار کنه.
ناگهان اردلان ما بین من و اردوان آمد و گفت:
- من که خیلی به وجودش افتخار می کنم.
و در حالیکه دستهایش را به دور گردن من و اردوان می انداخت گفت:
- باورت نمی شه اردوان من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که سایه رو به من داد.
و نگاهی به من کرد و گفت:
- قربون خانم خوشگلم برم.
لبم را گزیدم و آرام گفتم:
- اردلان خواهش می کنم.
رو کرد به اردوان و گفت:
- آخی خجالت کشید.پس با اجازه تون ما جلوتر می ریم،توام برو دست خانمتو بگیر که اشکان الان از راه به درش میکنه.
و قدمهایش را سریعتر کرد.
- اردلان خواهش می کنم،یه کم مراعات کن.
- من که چیزی نگفتم که حالا بخوام مراعات کنم.
- دستت رو بردار.من اینطوری جلوی دیگران معذبم.
- سایه تو رو خدا دست بردار،مگه چه کار کردم؟
حرفی نزد.
- سایه اگه ناراحتت می کنه دستمو بردارم.
- من همچین حرفی نزدم فقط گفتم این طوری من جلوی دیگران معذبم.
- این دیگرانی که تو می گی یکی اردوان یکی ام اشکان که مثل برادرته،حالا چی ،بردارم یا نه؟
- نه.
- آفرین دختر خوب،می دونی من از دخترای حرف گوش کن مثل تو خیلی خوشم میاد؟
حرفی نزدم ،نمی خواستم حالا که دوباره کمی حالش بهتر شده ،باز ناراحت شود.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:55 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و چهارم
دو روز به شروع امتحانات پایان ترم مانده بود؛این ترم به خاطر وجود اردلان کمتر درس خوانده بودم برای همین آمادگی لازم را نداشتم.
اولین امتحانم زبان تخصصی بود که اصلا چیزی نخوانده بودم،با خودم گفتم((چطوری بعضی ها با وجود بچه و شوهر درس می خونن ولی من که عقد کرده ام نتونستم درس بخونم...وای به حال ترم دیگه که توی خونه خودمم.))
روی کتابم خم شده بودم و داشتم لغات را حفظ می کردم که مامان را دیدم ،یک لیوان آب میوه با کیک برایم آورده بود بشقاب را روی میز گذاشت و گفت:
- داری اولین امتحانت رو می خونی؟
- بله،هنوزم اول کتابم.مامان به نظر شما من تا پس فردا ساعت هشت اینو تموم می کنم؟
- آره عزیزم،تلاشت رو بکن موفق می شی.
لیوان آبمیوه را برداشتم و گفتم:ممنون مامان.
- خواهش می کنم،من می رم تا تو درست رو بخونی.برای ناهار صدات می زنم.
بعد از ناهار می خواستم به اتاقم بروم که تلفن زنگ زد ،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- سلام.
- سلام اردلان ،خوبی؟
- نه اصلا حالم خوب نیست.
- وا!چرا،چی شده؟
- نمی دونم فقط می دونم حالم خیلی بده.
- یعنی چی؟کجات درد می کنه؟
- دلم،قلبم.
هراسان گفتم:
- قلبت؟اردلان پاشو برو دکتر.قلب شوخی نیستا!
- دکتر برای چی؟
- چقدر بی خیالی،تازه می گی دکتر برای چی؟
- خیلی نگران شدی؟
- اردلان بخوای خودتو لوس کنی قطع می کنم،پاشو برو پیش یه متخصص قلب،وای من خیلی نگرانم ،به من خبر بده.
- نمی دونستم اینقدر برات مهمم.
- جدا نمی دونستی؟
- نه.
- پس اگه نمی دونستی دلیل خنگیته عزیزم.
- اگه راست می گی تو بیا سراغم تا با هم بریم دکتر.
- باشه،آماده باش من تا یک ساعت دیگه میام.
- جدی جدی میای؟مگه امتحان نداری؟
- چرا، ولی تو که خودت نمی ری .بعدشم این موضوع از امتحان مهمتره.
- تو رو خدا،یعنی من مهمتر از امتحانم؟
با حالت استفهام آمیزی گفتم:
- اردلان.
- قربون اون اردلان گفتنت برم.تو نمی خواد زحمت بکشی الان خودم می رم پیش یه متخصص.
- چرا نظرت عوض شد نمی خوای بیام؟
- نه عزیزم،فقط می خواستم ببینم میای یا نه،حالا خودم می رم.
- پس حتما به من خبر بده.من نگرانم.
- فدای تو خداحافظ.
- خدا حافظ.
مامان گفت:
- سایه ،اردلان بود؟
- آره ،می گفت قلبش درد می کنه.
- وا!حتما باهات شوخی کرده.
- نه،گفت الان می ره دکتر.
- نگران نباش،شاید عصبانی شده یه کم قلبش درد گرفته ،حالام که داره می ره دکتر،بهش می گفتی بهت خبر بده.
گفتم:
- مامان،اگه تلفن زد منو خبر کنید.
- باشه عزیزم.
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.خیلی نگران بودم نگاهی به کتابم انداختم ،چهل صفحه خوانده بودم ولی هنوز صد و پنجاه در صفحه دیگر باقی مانده بود ،اما اصلا حوصله نداشتم لای کتاب را باز کنم چه برسد که آن را بخوانم.
کتابم را روی صورت گذاشتم و به فکر فرو رفتم((آخه من که دیروز با اردلان بودم حالش خوب بود فقط یه کم از این که قرار بود تا آخر امتحانات همدیگرو کمتر ببینیم ناراحت بود ولی مشکل خاصی نداشت.وای خدای من حالا که خودش نیست فکرش نمی ذاره درس بخونم.))
نگاهی به ساعت کردم تازه یک ساعت گذشته بود با خودم حساب کردم ((تا اردلان دکتر بره و ویزیت بشه یکی دو ساعتی طول می کشه ای کاش باهاش رفته بودم.))
کتابم را روی پا تختی گذاشتم و چشمهایم را بستم تمام ذهنم متوجه اردلان بود ناگهان بوی ادکلن اردلان را حس کردم خنده ام گرفت با خود گفتم((از بس بهش فکر کردی دیوونه شدی.))ولی نه بوی را کاملا حس می کردم،چشمهایم را باز کردم و اردلان را جلوی دردیدم.
- اردلان نرفتی دکتر؟
- سلام خانومی،به چی می خندی؟
- سلام هنوزم درد می کنه؟
- نه،بهتر شدم.
- خب خدا رو شکر،پس چرا نرفتی دکتر؟
- خب مگه تو نگفتی برم پیش یه متخصص؟
- چقدرم که تو گوش دادی.
- چرا دیگه اومدم،حالام بهترم.
چند لحظه نگاهش کردم و بعد گفتم:
- خیلی مسخره ای یعنی تو منو سر کار گذاشته بودی؟
اردلان آمد و کنارم نشست و گفت:
- نه به جون تو،قلبم درد می کرد.
- بس کن.از اون موقع که تلفن زدی من یه لحظه هم فکرم راحت نبوده،همش به تو فکر می کردم.
گفت :
- قربونت برم،به خدا دلم برات تنگ شده بود،قلبم درد گرفته بود.
- خیلی لوسی،می دونستی؟
- آره حالا به چی می خندیدی؟
- نمی گم.
- مگه می تونی نگی؟
- نه نمی تونم خب پاشو برو که حسابی از درس خوندن انداختیم.
- برم؟عجب مهمون نوازی می کنی من یه دقیقه نیست اینجا اومدم حالا برم؟یه ساعت رانندگی کردم و کوبیدم اومدم اینجا که یه دقیقه ای برم؟
- سزای کسی که منو سر کار بذاره همینه.
- خب باشه ببخشید دیگه از این غلطا نمی کنم،حالا بمونم چی می شه؟
خنده ام گرفت،گفتم:
- اردلان چرا مثل بچه ها رفتار می کنی،پس من کی درس بخونم؟
- همین الان.من که به تو کاری ندارم.
- آخه اینطوری تمرکز ندارم.این ترم اگه مشروط نشم باید خدا رو شکر کنم.
- نه من برات دعا می کنم.
- تو نمی خواد دعا کنی،فقط یه کم مراعات کن.برای من همین کافیه.
- مراعاتتم می کنم خانم.دو ساعت دیگه می رم.
- چی؟دو ساعت.
- دیگه چونه نزن.درست رو بخون که نگی من نذاشتم درس بخونی .کتابم را باز کردم که اردلان گفت:
- برنامه امتحاناتت رو بده تا بیام سراغت.
- مگه تو کار و زندگی نداری؟
- نه ،کجاست؟
- روی میز مطالعه.
بلند شد و گفت:
- درست رو بخون.
داشتم متنی را ترجمه می کردم که به اشکال برخوردم.نمی توانستم آن را روان ترجمه کنم.مداد را گذاشتم زیر چانه ام و دوباره از اول متن شروع کردم،ولی فایده نداشت.خط پنجمش خوب از آب در نمی آمد،ورقه ای را برداشتم و گذاشتم لای کتابم تا از یکی از بچه ها بپرسم.سرم را بلند کردم اردلان محو تماشای من بود،وقتی که دید نگاهش می کنم گفت:
- سایه بیا یه معامله بکنیم.
- دوباره چه فکری به سرت زده؟
- ببین من به جای اینکه دو ساعت اینجا بمونم یک ساعت می مونم در عوض تو توی این یک ساعت درس نخون.
و نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- الان ساعت چهاره،یعنی تا ساعت پنج.
کتابم را بستم و گفتم:
- باشه،ولی باید سر ساعت تشریف ببری ها!
- باشه،من برنامه امتحاناتت رو دیدم پنج تا ساعت هشت صبح داری،دو تا ده صبح و دوتا چهار بعد از ظهر.
- خب؟
- من می تونم ساعت هشت و چهار برسونمت،فقط می مونه ده صبح که باید سر کار و زندگیم باشم.
- اردلان،اگه تو منو برسونی باید با تاکسی برگردم،سخته.
- منتظرت می مونم و برت می گردونم.
- آخه اون موقع تو یک ساعت جلوی در دانشگاه سرگردونی.
- اشکالی نداره در عوض تو رو می بینم،تو روزهای شنبه ام امتحان نداری.پس تو پنج شنبه ها بعد از امتحانت با منی،جون من خوب برنامه ریزی نکردم؟
- چرا از این بهتر نمی شه.
- سایه راستی کار ما ردیف شده تاریخ عروسی هم یک هفته بعد از امتحانات شماست.یعنی درست اول مرداد قراره پدر شب با پدرت تماس بگیره.
- حالا چه عجله ای داری؟باشه اواسط مرداد.
- نه من نمی تونم بیشتر از این صبر کنم.
- آخه شاید بابا و مامان آماده نباشن.
- نه خیر من همین الان با مامانت صحبت کردم.گفت ما کارامون ردیفه.
- اِ،خب پس اینم از تاریخ عروسی دیگه برنامه ای ،چیزی نداری؟
- فعلا که نه،حالا تا ببینم چی پیش میاد.
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- اِ،همین الان ساعت چهار بود چطور شد چهار و پنجاه دقیقه.
- حتما خیلی بهت خوش گذشته.
- خب معلومه ،مگه به تو بد گذشت؟
- نه،ولی دیگه باید از هم خداحافظی کنیم.
- اِ،ببین چطوری داره منو بیرون می کنه.
- اردلان به جون تو درس دارم وگرنه مشکلی نبود تا شب ام می موندی ولی حالا نه.
- خب مثل اینکه دیگه اینجا جای ما نیست.
- اردلان منم دلم برات تنگ می شه ولی چاره ای نیست.
نگاهی به من کرد و گفت:
- تو و دلتنگی!حرفهای عجیب و غریبی می شنوم.
- میل خودت دوست داری باور کن،دوست نداری نکن.
- دوباره ناراحت شد و برای من لباشو غنچه کرد.
با اینکه خنده ام گرفته بود سعی کردم نخندم.
- اِاِ،ببین چه تلاشی می کنه نخنده.حالا یه لبخند بزن تا برم.
لبخندی زدم .اردلان گفت:
- ببین برای اینکه منو زودتر بیرون کنه تا گفتم لبخند بزن گوش داد،حالا روزای دیگه باید کلی بهش التماس کنم تا یه لبخند بزنه.
نگاهش کردم و گفتم:
- اردلان،واقعا که!
- باشه.
- حالا ببین چقدر رشوه می گیره تا بره.
- چه کار کنم ،تو که همین طوری منو تحویل نمی گیری.مجبورم ازت رشوه بگیرم.
و گونه اش را جلو آورد.
خواسته اش را اجابت کردم و گفتم:
- خب خداحافظ.
- فقط همین یه دونه؟
- نه،نود و نه تای دیگه ام برات پست می کنم.
خندید و گفت:
- می دونی سیلی نقد به از حلوی نسیه.
گفتم:
- خب تشریف ببرید.
- پس به امید دیدار تا دوشنبه ساعت هفت صبح.
- دیر نیای.
- چشم عزیزم،بای.
- خداحافظ.
و به دنبالش رفتم.
- دیگه نمی خواد تو زحمت بکشی ،خودم می رم.
- نه می خوام مطمئن بشم که رفتی.
- سایه دوباره داری شلوغش میکنی ها.
به سمت در هلش دادم و گفتم:
- حالا ببین تا بخواد بره منو می کشه.
اردلان خنده ای از سر خوشی کرد و گفت:
- بیا بریم.
تا جلوی در بدرقه اش کردم.
- دلم برات تنگ می شه.
- منم همین طور اردلان.
اردلان رفت سوار ماشین شد موقعی که می خواست حرکت کند دستی برایم تکان داد،لبخندی زدم و دستم را به علامت خداحافظی برایش تکان دادم و داخل رفتم.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:56 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و پنجم-1
بالاخره امتحانات با تمام سختی هایش به پایان رسید،دقیقا یک هفته دیگر به تاریخ عروسی باقی مانده بود ،وقتی فکر می کردم می دیدم چقدر شش ماه زود گذشته بود.
من و بابا و مامان در این هفته لحظه ای آرامش نداشتیم.هر روز صبح ساعت هفت از خواب بیدار می شدیم و تا آخر شب به کارها سر و سامان می دادیم.
جهیزیه ام را با کمک اردلان طبق سلیقه خودمان چیده بودیم.کار چیدن خانه سه روز وقت برده بود به طوری که شدیدا احساس خستگی می کردم.مامان هم اصرار داشت که زیاد خودم را خسته نکنم.
روز سه شنبه را برای خرید تعیین کرده بودیم.از صبح با اردلان از خانه خارج شدیم و ساعت یازده شب به خانه برگشتیم،از شدت خستگی نمی توانستم روی پایم بایستم،ولی اردلان اصلا احساس خستگی نمی کرد.
نگاهی به من انداخت و گفت:
- سایه خسته شدی؟
- تو خسته نشدی؟
- نه پر از انرژی ام.سایه من خیلی خوشحالم ،تو برو استراحت کن من می رم خریدامونو جا به جا می کنم.
- خب پس خداحافظ.
- به امید دیدار،خوب استراحت کن.
به اتاقم رفتم و از شدت خستگی بیهوش شدم.صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم چشمهایم را باز کردم و گفتم:
- سلام مامان.
- سلام،صبح به خیر،نمی خوای بیدار شی؟
- مگه ساعت چنده؟
- نه و نیم.پاشو یک ساعت دیگه اردلان میاد سراغت.
- به سولماز تلفن زدید؟
- نه اردلان خودش تلفن زده .
بلند شدم و سریع دوش گرفتم دیگر تقریبا آماده شده بودم که زنگ زدند.صدای سلام و احوالپرسی سولماز را شنیدم روسری ام را گره زدم و پایین رفتم.
سولماز با دیدن من گفت:
- ساعت خواب!
- به به سلام عروس خانم.
سولماز گفت:
- بیا زودتر صبحانه بخور که اردلان سر می رسه.
- چشم،شما امر بفرمایید.
چند دقیقه بعد اردلان به دنبالمان آمد ،وقی وارد مغازه مورد نظر شدیم سولماز گفت:
- سایه این مغازه لباسای قشنگی داره فقط از خودت ادا اصول در نیار.
- چشم.
من و سولماز تصمیم گرفته بودیم که لباسهایمان را ست برداریم و در آخر از بین آن همه لباس یک لباس دکلته انتخاب کردیم که سینه اش تماما سنگ دوزی شده بود و دامنش روی زمین کشیده می شد.بعد یک جفت کفش باز سفید رنگ که بندهایش به دور ساق پا بسته می شد انتخاب کردیم.
بعد از خرید اردلان گفت:
- خانما من یه پیشنهاد دارم.
- چه پیشنهادی؟
- حالا که خریدمون تموم شده بهتره یه تلفن به اردوان بزنیم و با هم بریم رستوران آخرین ناهار دوران مجردی رو بخوریم.
موبایلش را درآورد و گفت:
- زنگ بزنم؟
من و سولماز سری به علامت موافقت تکان دادیم و اردلان شماره تلفن اردوان را گرفت و قرار گذاشت.یک ساعتی منتظر اردوان بودیم تا آمد.
- سلام به همگی، ببخشید منتظرتون گذاشتم.
اردلان در حالیکه لبخند می زد گفت:
- سولماز رو بهت بخشیدم حالا دیگه چی می خوای؟
اردوان خندید و گفت:
- هیچی،خیلی ممنون.
- نخند،برای چی اینقدر ذوق زده شدی؟سولماز فکر می کنه خبریه.
- خودت که حال و روزت بدتر از منه، داداش.
اردلان نگاهی به من کرد و گفت:
- کی می گه من خوشحالم؟
- شلوغش نکنید،هر دوتاتون خوشحالید.
- سولماز کوتاه بیا،شما دو نفر که از ما خوشحالترید.
اردوان هم که شیطنتش گل کرده بود گفت:
- آره عزیزم.ما به خاطر شما خوشحالیم.
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- سایه این دوتا چی دارن می گن،تو می فهمی؟
- نه ترجمه کن ببینم.
- تو خوشحالی یا اینکه مثل من هنوزم شک داری؟
- شک که نه ولی یه ذره تردید دارم.
- پس شما دو تا هنوز تردید داری آره،اردوان حلقه ازدواجتو در بیار بده به سولماز تا از شک و تردید بیرون بیاد.
اردوان در حالیکه می خندید گفت:
- حالا چرا اول من در بیارم؟تو بزرگتری،اول شما بعد من.
اردلان دستی به صورتش کشید و گفت:
- باشه برای بعد،الان موقع مناسبی نیست.
نگاهی به اردلان کردم و گفتم:
- پس چرا پشیمون شدی؟
- آخه کارتهای عروسی رو پخش کردیم ،زشته.
- اردلان جان بهتره این بحث رو ادامه ندیم،مثل این که داره به ضررمون تموم می شه.در همین موقع غذا را آوردند.
موقعی که از رستوران بیرون آمدیم اردوان گفت:
- اگه موافقید با هم بریم کرج،ببینید از سلیقه من و اردلان خوشتون میاد یا نه؟
جشن عروسی ما و سولماز و اردوان در باغ کرج برگزار می شد،البته این نظر اردلان بود چون دوست داشت جشن عروسی در باغ باشد و سولماز و اردوان هم قبول کردند.
وارد باغ که شدیم از جلوی در ورودی باغ دور تنه درختها به صورت مارپیچ ریسه پیچیده شده بود.محوطه باغ هم پر بود از صندلی،انتهای باغ هم میزهای غذا چیده شده بود.
میدان بزرگی هم برای رقص بود که دور تا دورش کنده های درخت چیده شده بود که هر کدام با ریسه ای از لامپ های کوچک به دیگری متصل شده بودند.
اردلان گفت:
- البته الان چون روزه،زیاد قشنگ نیست،شب که چراغها روشن بشه قشنگی خودشو نشون می ده.
- نه الانم خیلی قشنگه دستتون درد نکنه.
- خواهش می کنم.
- اردلان بهتره بریم من کلی کار دارم.
سولماز با بی حوصلگی گفت:
- وای امان از کار،من هنوز لباسام رو نبردم سایه،تو چی؟
- من لباسام رو که نبردم هیچ،کتابا و یه سری چیزهای دیگه ام نبردم.
و رو کردم به اردلان و گفتم:
- اردلان اگه کاری نداری بیا کمک من.
- چشم،در خدمتتون هستم.
سوار ماشین که شدم پرسیدم:
- اردلان تو وسایل شخصیت رو بردی؟
- آره صبح قبل از اینکه بیام سراغت بردم و مرتبشون کردم.
- آفرین زرنگ شدی.
- اگه زرنگ نبودم که تو از دستم رفته بودی.
- ولی اردلان من حسابی خسته ام ،اگه تو عجله نمی کردی و عروسی رو برای هفته دیگه گذاشته بودی خیلی بهتر بود.
- تو زیاد خودت رو خسته نکن من خودم وسایلت رو می برم توام برو استراحت کن تا خستگیت برطرف بشه.راستی فردا برای چه ساعتی باید آرایشگاه باشی؟
- ساعت یک ولی باید زودتر از خونه بریم بیرون تا یک اونجا باشیم،وای که اصلا حوصله آرایشگاه رفتن رو ندارم.
- سایه الان که رفتیم خونه تو برو استراحت کن.
- پس تو چی؟تو که این هفته بیشتر از من زحمت کشیدی.
- من که اصلا خستگی احساس نمیکنم،تازه کار دیگه ای نمونده ،تا شب تموم می شه.
به خانه که رسیدیم،اردلان لباس های من را جمع کرد و در ماشین گذاشت و برگشت و تا کتابها را ببرد که مامان گفت:
- کتابا که حالا لازم نیست بعدا سر صبر ببرید،تو هم خسته شدی اردلان جان.
اردلان نگاهی به من انداخت و گفت:
- سایه نظرت چیه؟
- باشه برای بعد.
موقع خداحافظی اردلان گفت:
- خب عزیزم دلم می خواد فردا که می بینمت سرحال سرحال باشی،حالا برو استراحت کن.
- توام زیاد خودت رو خسته نکن.
خداحافظی کردم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و گفتم:
- مامان،من خیلی احساس خستگی می کنم.
مامان برایم یک لیوان شربت آورد و گفت:
- اینو بخور و بخواب،برای شام بیدارت می کنم.
- نه،اگر خودم بیدار شدم که هیچی وگرنه برای شام بیدارم نکنید.به خواب بیشتر از غذا احتیاج دارم
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:56 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و پنجم-2
ساعت دوازده بود که به همراه سولماز و اردلان به آرایشگاه رفتم،خواب خوب شب گذشته خستگی را از تنم بیرون کرده بود و حالا سرحال بودم.به مادام گوشزد کردیم که آرایش مو و صورتمان کاملا شبیه هم باشد.
- حتما خیالتون راحت باشه،دلم می خواد خیلی خوشگلتون کنم.پس فقط باید صبر و حوصله کنید تا من با دقت کارم را انجام بدم.
خلاصه من و سولماز دقیقا شش ساعت زیر دست مادام ودستیارانش بودیم،بعد از اینکه آرایش مو و صورتمان تمام شد مادام اجازه نداد خودمان را در آینه ببینیم و گفت:
- اول لباستونو بپوشید ،بعد.
وقتی خودمان را در آینه دیدیم واقعا از قیافه خودمان تعجب کرده بودیم.مادام به قدری ماهرانه و زیبا ما را آرایش کرده بود که مثل ماه می درخشیدیم.
بعد از چند دقیقه آقایان به دنبال ما آمدند،اردلان با دیدن من چند لحظه مکث کرد ،وقتی جلو آمد گفت:
- وای سایه نمی دونی چی شدی؟ماه.
- مرسی،توام خیلی خوشگل شدی.
- ولی نه به اندازه تو ،عزیز دلم.
- نمی خوای دسته گل رو به من بدی؟
اردلان لبخندی زد و گفت:
- تو رو که دیدم همه چیز از یادم رفت.تقدیم به عروسم با عشق.
- مرسی.
جلوی در ماشینهای عروس به انتظار ما بودند.حتی ماشین ها مثل هم تزیین شده بودند در راه کرج اردلان حتی یک بار به من نگاه نکرد و گفت:
- سایه اگه نگاهت کنم،دیگه به مراسم عروسی نمی رسیم.وای اگه بدونی من چقدر احساس خوشبختی می کنم،من از اینکه تو مال من شدی به خودم می بالم،تو چی،از این که من همسرتم خوشحالی؟
- خب معلومه،امیدوارم همسر خوبی برات باشم.
- مطمئنم که همسر خوبی هستی،منم تلاشم را می کنم تا تو رو خوشبخت کنم.
- مرسی،امیدوارم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم.
- این نهایت آرزوی منه.
زمانی که به باغ رسیدیم ،پر بود از جمعیتی که به افتخار عروس و داماد دست می زدند .یکی دو ساعت طول کشید تا به همه میهمانان خوشامد گفتیم.
اردلان برایم حرفهای عاشقانه می زد و من از اینکه اردلان این قدر به من علاقه داشت سر از پا نمی شناختم.
- سایه نمی دونی من چقدر منتظر این شب بودم.از امشب به بعد برای همیشه در کنار خودمی وای که چقدر من خوشبختم.یعنی مردی به خوشبختی من پیدا می شه؟من که فکر نمی کنم.سایه بیا بریم توی ساختمون تا من نگات کنم.
- وا!اردلان ،جون من دیوونه بازی در نیار،الان که داری نگاه می کنی،گذشته از اون مگه تو بار اولته که منو دیدی...این قدرم به من خیره نشو،زشته.
- چون می دونستم این حرف و می زنی بهت این پیشنهاد رو دادم.
- وای اون که ضایعتره من و تو نیم ساعتی غیبمون بزنه.
- پس به نگاه کردنم اعتراض نکن.
و خیره خیره نگاهم کرد.
خنده ام گرفت.سعی کردم نخندم و خنده ام به لبخندی تبدیل شد که صدای اعتراض اردلان را بلند کرد:
- سایه دوباره تو جلوی همه این طوری لبخند زدی؟
- دست بردار اردلان،من که طوری لبخند نمی زنم.
- فکر می کنی.تو که چیزی از لبخند نمی دونی،پس حداقل به حرف من گوش بده.
- آقا از کجا این همه اطلاعات رو به دست آوردن،نکنه تو دانشگاه واحدش رو پاس کردی؟
- وای من با این زبون چیکار کنم،آقایون این اطلاعات رو ذاتی به دست میارن می خوای چند نفر بیارم بهت بگن چه طوری لبخند می زنی.
- اردلان تو به همه حالات من می گی یه جوریه.این طوری لبخند نزن،اخم نکن بااین اخمت ته دل آدم می لرزه،این طوری نگاه نکن آدم دیوونه می شه،اصلا و ابدا به جایی خیره نشو،چرا با صدای بلند می خندی،بی صدا می خندم می گی وقتی بی صدا می خندی توجه آدم به لب و دهن و دندونات جلب می شه،چرا این طوری راه می ری،انگار پات رو روی زمین نمی ذاری،چرا این قدر با ناز حرف می زنی و صدات رو می کشی،جون من وقتی با مردای دیگه حرف می زنی صداتو این طور نکن،تو خیلی متعصبی.
به اردلان نگاه کردم ،محو تماشای من بود بعد از چند لحظه ای که دید ساکت شدم به خودش آمد و گفت:
- سایه،می گم...
- واقعا که اردلان!تو اصلا به حرفای من گوش کردی یا نه؟
در حالیکه می خندید گفت:
- راستش رو بخوای نه،چون اونقدر صدات و نگات و حالت صورتت همراه حرکاتی که به چشم و ابروت می دادی جذاب بود که متاسفانه نفهمیدم.حالام اگه ممکنه همه اینا رو حذف کن و فقط حرفت رو یه بار دیگه بزن.
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
- وای خدای من؟
- سایه نمی شه عادی عصبانی بشی؟
- به پیر،به پیغمبر من همه این حالاتم عادیه،من همیشه همین طور بودم.طور دیگه ای هم بلد نیستم بشم.
- باشه،باشه من که طاقت این نگاه خشمگین تو رو ندارم تو حتی وقتی عصبانی می شی بازم زیبایی.
- می دونی چیه اردلان؟
- جانم،تو بگو.
- من می ترسم کار به جایی برسه که اگه من خواستم بمیرم تو بگی سایه حالا نمی شد تو عادی بمیری یا می گی این طوری که تو داری می میری مردهای مرده تنشون تو گور می لرزه.
اردلان که عصبانی شده بودگفت : دیگه حق نداری جلوی من از مردن حرف بزنی،فهمیدی؟
فقط نگاهش کردم و حرف نزدم.دستم را گرفت و گفت:
- سایه با توام،فهمیدی؟
- نه.نمی دونی ،اردلان وقتی عصبانی می شی به قدری جذابی که آدم فقط محو تماشات می شه.من فقط می دیدم لب و دهنت داره تکون می خوره،یعنی داشتی با من حرف می زدی؟اردلان جون من برای خانمای دیگه این طوری عصبانی نشو همین طوری هم دل همه خانما رو می بری،دیگه لازم نیست با خشم نگاهشون کنی،اصلا از این به بعد باید شبانه روز یه عینک آفتابی بزنی که خانما چشمای تو رو نبینن.علی الخصوص اون نگاه مخصوصت پدر آدمو در میاره.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:من فقط همین طوری بلدم عصبانی بشم.
و چشم و ابروهایش را مثل من حرکت داد.سرم را پایین انداختم که خنده ام را نبیند.
ساعت دو بعد از نیمه شب مراسم عروسی به پایان رسید و ماشین های عروس و داماد از باغ بیرون رفتند،تعداد زیادی ماشین به دنبال ما حرکت می کردند.واقعا که عروسی با شکوهی بود.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:57 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و پنجم-3
خانه من و سولماز دو آپارتمان بزرگ در یکی از برجهای شمال تهران بود.خانه ای شیک که با وسایل لوکس و بسیار زیبا تزیین شده بود .
زمانی که به خانه رسیدیم اردلان گفت:
- فقط می خوام نگات کنم.
بعد از مدتی ضبط را روشن کرد و آهنگ آرامی گذاشت و همین طورکه مرا با آهنگ می چرخاند،گاهی چنان به خودش فشارم می داد که هر لحظه فکر می کردم دیگر نفسم بالا نمی آید.
نیم ساعتی بود که همراهش می چرخیدم و تقریبا از خستگی ،بی حال شده بودم،ولی اردلان اصرار داشت که باز هم ادامه بدهم.
- اردلان باور کن خسته ام.
- می دونم،ولی دل منو نشکن.فقط یک دور،خواهش می کنم.
بعد از ده دقیقه ای گفتم:
- اردلان من دارم از شدت خواب بیهوش می شم.
اردلان کمکم کرد بایستم و بعد گفت:
- خب،حالا دیگه می تونی بری بخوابی کوچولوی خواب آلو.
و مرا به اتاق خواب برد و روی تخت خواباند.
- اردلان،می خوام لباسمو عوض کنم.
- نه،نه باید همین طوری بخوابی.
و بعد بالای سرم نشست.
- مگه تو نمی خوای بخوابی؟
- نه می خوام ببینم تو ،توی خواب چه شکلی هستی.تو بخواب تا من نگات کنم.
موهایم را نوازش کرد .با نوازش موهایم کم کم مست خواب شدم و دیگر نفهمیدم کی خوابم برد.نمی دانم چقدر خوابیده بودم که از صدای نفسهای اردلان از خواب بیدار شدم اول خیلی ترسیدم و بعد به یاد آوردم این اولین شبی است که من و اردلان در کنار هم هستیم.
- عزیزم چقدر می خوابی؟پاشو دیگه فکر نمی کنی چیزی رو فراموش کرده باشی؟
از حالتش متوجه شدم که حسابی از خود بی خود شده است.صدایش کردم :
- اردلان.
با صدای خش داری گفت:
- جان دلم،بگو.
- تو چی خوردی؟
- فقط یه کم.....توام می خوری؟
با عصبانیت گفتم:
- نه،توام بهتره دیگه نخوری.
در حالی که نگاهم می کرد،گفت:
- باشه،هر چی تو بگی ملوسک.
ولی او در حالت طبیعی نبود.از دستش ناراحت بودم.به کلی عقلش را از دست داده بود.
و به این ترتیب اولین شب زندگی من و اردلان به صبح رسید.با روشن شدن هوا از خواب بیدار شدم.اردلان کنارم آرام خوابیده بود،قیافه اش در خواب آنقدر معصوم بود که شک کردم نکند این چیزها را در خواب دیده باشم ولی با دیدن شیشه...همه چیز را باور کردم.
از حمام که بیرون آمدم اردلان هنوز خواب بود.وضعیت اتاق خواب آشفته بود.یک زیر سیگاری پر از ته سیگار روی پا تختی بود.آرام و بی سر و صدا سامانی به وضعیت آشفته اتاق دادم.اتاق که مرتب شد به آشپزخانه رفتم تا صبحانه را آماده کنم.
وقتی به اتاق خواب برگشتم تا اردلان را بیدار کنم،صدای شر شر آب را شنیدم و فهمیدم که بیدار شده ،تخت را مرتب کردم و از اتاق بیرون آمدم.
موسیقی ملایمی گذاشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و چشمهایم را بستم.دلم می خواست بدانم برای چی اردلان چنین کاری کرده ،تا به حال ندیده بودم که چیزی بخورد و همین باعث تعجبم شده بود.
با صدای اردلان که گفت:
- هنوز خوابی ملوسک؟
چشمهایم را باز کردم اردلان گونه ام را بوسید و گفت:
- سلام عشق من ،حالت خوبه؟
- سلام،تو خوبی؟
- می بینی که سرحال سرحالم،کی از خواب بیدار شدی؟
- یک ساعتی می شه.
- صبحانه خوردی؟
- نه منتظر تو بودم.
- قربونت برم که اینقدر مهربونی.
و بلندم کرد و به آشپزخانه برد و گفت:
- تو بشین،من همه چیزو آماده می کنم.
و بعد صبحانه کاملی روی میز چید.خودش لقمه می گرفت و در دهانم می گذاشت.بعد از صبحانه به هال آمدم و روی کاناپه نشستم.اردلان کنارم نشست و گفت:
- سایه،مگه من و تو به هم نامحرمیم که این طوری لباس پوشیدی؟
دستم را گرفت و همراه خود به اتاق خواب برد به طرف کمد رفت و تاب و دامن کوتاهی را برایم انتخاب کرد و گفت:
- اینا رو بپوش.
- اردلان مگه این لباسها چه اشکالی داره؟
- هیچی،فقط من دوست ندارم تو این لباسارو بپوشی.آخه عزیز من توی این گرما لباس یقه ایستاده پوشیدی که چی؟گرمازده می شی کوچولو.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:58 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و پنجم-4
نزدیکیهای غروب برای رفتن به خانه پدر شوهرم آماده شدم.لباس پوشیده ای انتخاب کردم و پوشیدم.داشتم آرایش می کردم که تلفن زنگ زد اردلان گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- سایه چقدر دیگه آماده ای؟
- پنج،شش دقیقه دیگه.
اردلان بعد از تلفن لباسهایش را تعویض کرد و کت و شلوار مشکی با پیراهنی سفید پوشید و کرواتش را به دستم داد و گفت:
- اینو گره می زنی؟
کرواتش را برایش بستم.نگاهش کردم و گفتم:
- خیلی خوش تیپ شدی.
با هم از خانه خارج شدیم،اردوان و سولماز هم زمان با ما بیرون آمدند.من و سولماز همدیگر را در آغوش کشیدیم.
اردلان با تعجب به ما نگاه کرد و گفت:
- مگه چند وقته همدیگرو ندیدید؟!
من و سولماز که خنده مان گرفته بود همدگیر را رها کردیم و به پایین رفتیم.وقتی به خانه آقای امیری رسیدیم ماشین پدر و عمو جلوی در پارک شده بود،وارد حیاط که شدیم دو گوسفند جلوی پایمان قربانی کردند.
با دیدن مامان و بابا فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده .مامان را بوسیدم و گفتم:
- دلم براتون یه ذره شده مامانی.
مامان که اشک در چشمهایش حلقه بسته بود گفت:
- الهی مامان فدات بشه خوبی،همه چی رو به راهه؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بله،خیالتون راحت باشه.
و بعد پدرم را در آغوش کشیدم.
- عروسکم ،جات تو خونه خیلی خالیه،فکر نمی کردم دوری از تو اینقدر سخت باشه.
- منم دلم برای شما تنگ باشه.
اشکان با دیدن بابا و مامان که از دوری من ناراحت بودند گفت:
- خاله،تلفن می زدی به من می اومدم براتون اونقدر شیرین زبونی می کردم که اصلا یادتون می رفت یه روزی دختری به اسم سایه داشتید.
- اشکان اینقدر حرف مفت نزن ،می شه؟
- آره ،چرا نمی شه ولی تو باید بدونی که از این به بعد باید با من بهتر صحبت کنی هر چی باشه من برادر بزرگتر جاریت هستم.
بعد از نیم ساعتی مجلس عادی شد.پدر ها با هم صحبت می کردند مادر ها هم با هم بودند.
ما جوانتر ها هم یک طرف نشسته بودیم و اشکان برایمان لطیفه تعریف می کرد.بعد از تعریف چند تا لطیفه ،گفت:
- اگه یه جک ترکی بگم شماها بدتون نمیاد؟
اردوان گفت:
- تو که هر چی می خوای می گی ما این یکی ام زیر سبیلی رد می کنیم.راحت باش.
اشکان نگاهی به اردلان کرد و گفت:
- توچی،بدت نمیاد؟
- نمی دونم،اول باید بشنوم بعد ببینم بدم میاد یا نه.
- پس نمی گم.
نگاهی به اردلان کردم و گفتم:
- اردلان....
اردلان نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت:
- باشه،کاریش ندارم.
اشکان لبخندی زد و گفت:
- پس با اجازه تون .
و شروع کرد به تعریف کردن و قسمتی از آن را به لهجه ترکی گفت که همه از خنده غش کرده بودند.
خلاصه تا موقع شام اشکان همین طور حرف می زد و ما را می خنداند و جالب این که خودش کوچکترین لبخندی نمی زد،بعد از شام اردلان گفت:
- پاشید بریم کتابخونه.
و دستم را گرفت اردوان و سولماز هم بلند شدند.
اردلان گفت:
- اشکان تو نمیای؟
- نه شما ها دو نفر،دو نفر با هم هستید ولی من تنهام.
اردلان لبخندی زد و گفت:
- پس توام آره،خب آقای سرمدی براش زن بگیرید.
- آخ اردلان دست گذاشتی رو نقطه حساسی،هر چی می گم این مریم خانم رو برای من خواستگاری کنید هیچ کس به حرفم گوش نمیده .
سولماز گفت:
- مریم خانم کیه؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پسر چقدرم به هم می آید.من که تا به حال زوجی به این متناسبی ندیدم.
سولماز گفت:
- اشکان مریم خانم کیه؟
- ای بابا!مریم خانم رو که الان چایی آورد نمی شناسی؟
همه زدند زیر خنده که خاله سهیلا گفت:
- اشکان یه بار می شنوه ،بد می شه.
- چه بدی؟خودش که راضیه ،نه این که فکر کنید می خوام بیارمش خونه نه،همین جا می مونه ،من که میام اینجا وقتی می خوایم بریم کتابخونه ،این دوتا دست زنشون رو می گیرن ما هم دست یکی رو می گیریم و می بریم.ما به همین قانع ایم.
- اشکان بابا من موندم تو چطوری این حرفا رو سر هم می کنی؟
- خودمم چند ساله داره فکر می کنم ولی هنوز به جایی نرسیدم.
- اشکان اگه فقط موضوع دست گرفتنه که می تونم دستم رو بهت بدم.
- من با تو بهشتم نمی رم وای به حال کتاب خونه ،سایه صداش کن بشینه سر جاش.من نمی دونم این چرا دوست داره داغ دل منو تازه کنه؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پس ما میریم،توام به مریم خانمت فکر کن تا اموراتت بگذره.
در کتاب خانه یکراست به طرف کتب تاریخی رفتم،داشتم کتابها را نگاه می کردم که اردلان آرام گفت:
- یادته اون دفعه هم اینجا با من تنها بودی؟
به دور و برم نگاه کردم از سولماز و اردوان خبری نبود گفتم:
- از دست این کتابا،پس اینا دوباره کجا غیبشون زد؟
- یادته چقدر ترسیده بودی،ترس رو توی چشمات می دیدم علی الخصوص وقتی در اتاق خواب منو باز کردی.
- وای اردلان توام عجب حافظه ای داری!
- اون موقع که فهمیدی ناراحت شدم و اسمم رو صدا کردی،خودم رو خیلی کنترل کردم که یه بار بغلت نکنم.آخه اولین باری بود که اسمم رو صدا می کردی.سایه من خیلی دوستت دارم.تو چی؟
دستم را در موهایش فرو بردم و گفتم:
- معلومه ،اگه دوستت نداشتم که حالا اینجا نبودم.
- بیا بریم.
موقع خداحافظی پروانه دو دست بند زیبا به من و سولماز هدیه داد .............

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:58 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست و پنجم-5
به خانه که آمدیم به خاطر شب قبل استرس داشتم.می ترسیدم این برنامه اردلان همیشگی باشد،اما خوشبختانه خبری نشد،ولی من تا صبح مدام کابوس می دیدم و از خواب می پریدم.
صبح اردلان ساعت نه از خانه خارج شد،من و سولماز از صبح تا شب که اردوان و اردلان به خانه آمدند کنار هم بودیم.
شب که اردلان به خانه آمد از جلوی در گفت:
- سایه؟
به طرفش رفتم و گفتم:
- سلام.
- سلام خانم،خسته نباشید؟
لبخندی زدم و گفتم:
- تو هم همین طور.
از داخل کیفش جعبه کادو پیچی را در آورد و گفت:
- قابل عروس نازم رو نداره.
کادو را از دستش گرفتم و گفتم:
- ممنون.
- خواهش می کنم.
و به اتاق خواب رفت و از همان جا گفت:
- سایه،من رفتم دوش بگیرم.
جعبه را باز کردم ،پلاک ظریفی بود که نام اردلان روی آن حک شده بود.پلاک را به دستم بستم و دستم را جلوی آینه گرفتم،روی دستم به خوبی جا افتاده بود.
اردلان بعد از چند دقیقه ای از حمام بیرون آمد،برایش شربتی ریختم و به هال بردم و به او که داشت موهایش را سشوار می کرد گفتم:
- اردلان برایت شربت ریختم تا گرم نشده بیا.
اردلان از آینه نگاهی به من کرد و گفت:
- ازش خوشت اومد؟
- آره خیلی قشنگه ،ممنون.
اردلان به طرفم آمد و گفت:
- سایه می دونی امروز چه فرقی با روزای دیگه داشت؟
- نه بگو.
- من امروز احساس کردم که واقعا ازدواج کردم،صبح که از خونه رفتم تو رو دیدم ،الانم که اومدم باز تو رو دیدم.
- اردلان شربتت گرم شد.
لیوان را برداشت و گفت:
- بخور.
- نه مرسی،برای تو ریختم.
- یه ذره،تا تو نخوری من لب به این شربت نمی زنم.
جرعه ای از شربت خوردم و لیوان را به دستش دادم و گفتم:
- بفرمایید.
اردان شربت را که خورد گفت:
- مزه این شربت با تمام شربتهایی که تا حال خوردم فرق می کرد.
- حتما بد درستش کرده بودم.
- نه اتفاقا خیلی خوشمزه بود!می دونی چرا؟چون تو درستش کرده بودی.
لبخندی زدم و گفتم:
- شام آماده اس،هر وقت میل داشتی ،بگو تا بریم غذا بخوریم.
- غذا درست کردی؟دستت درد نکنه،حالا چی هست؟
- خوارک گوشت با سالاد اندونزی.
یکی از بروهایش را بالا برد و گفت:
- چه غذای خوشمزه ای!
- آخه تو که هنوز نخوردی از کجا می دونی خوشمزه است؟
- چون من علم غیب دارم تازه مگه ممکنه اون غذایی که تو با این دستای ظریفت درست کردی بد مزه باشه.
- خب چه خبر؟
- از کجا؟
- کارخونه،بیرون،مامان ،بابا.
- از مامان که خبری ندارم،بابا هم خوبه بهت سلام رسوند.کارخونه ام که باید از شب تا صبح جون بکنی تا کارش ردیف بشه.
- تو که پشت میز نشینی،پس اون کارگرهای بدبخت چی بگن؟
- اونا فقط کار می کنن،براشون مهم نیست که کار خراب بشه یا نه،این منم که باید جواب پس بدم.
- اردلان،توی کارخونه به کسی احتیاج ندارید.
خندید و گفت:
- منظورت کارگره؟
- اردلان یه کم جدی باش.
موهایم را در دستش گرفت و گفت:
- اگه منظورت خودتی،نه عزیزم.
- نه،من که می دونم تو خوشت نمیاد من توی کارخونه پا بذارم،وای به حال کارکردن.
اردلان یکی از ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و گفت:
- از کجا فهمیدی؟
- خب معلومه چون تو حتی یه بارم منو کارخونه نبردی که اونجارو ببینم وای به حال کار.
- آخه محیطش برای خانما مناسب نیست.
- اینم یکی از اون حرفاست.
اردلان چانه ام را گرفت و گفت:
- یعنی چی؟
- مگه شما توی کارخونه،کارگر یا کارمند زن ندارید؟
- خب چرا.
- پس چی می گی؟
- اولا اگه تو بخوای بیای کارخونه من دیگه نمی تونم به کارم برسم چون حواسم پیش توئه.ثانیا محیطش برای دختر خوشگلی مثل تو خوب نیست.
- من که برای خودم نگفتم،هر چند که با این دلایل قانع نشدم.
- حالا کی هست؟
- سولماز.
اردلان با تعجب گفت:
- سولماز؟!شوخی می کنی؟!
- نه،خودش خواست با تو صحبت کنم.
- فکر نمی کنم اردوان بذاره سولماز بیاد کارخونه.
- پس شما همگی مخالف فعالیت اجتماعی زن هستید؟
- سایه عزیزم من مخالف نیستم ،ولی محیط کار به نظرم خیلی مهمه و با عرض معذرت باید بگم در شرایط کنونی با کارکردن شما مخالفم.
- حالا کو کار که تو داری با من بحث می کنی؟
- علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد اینو گفتم که بعدا مشکلی نداشته باشیم.
- پس یعنی نظر من برای تو اهمیتی نداره؟
- کی همچین حرفی زده؟
- شما آقای دکتر.
- نه اگه درست گوش کرده باشی گفتم محیط کار خیلی مهمه ،مثلا می تونی تو یه دبیرستان دخترانه تدریس کنی.
- بالاخره جواب سوالم رو ندادی؟
- کدوم سوال،عمرم؟
نگاهی به او انداختم و حرفی نزدم.
- چیه؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟
- هیچی در مورد کار سولماز صحبت می کنم.
- آهان اگه اردوان اجازه بده از نظر من کارش ردیفه.
- فکر نمی کردم موافقت کنی.
- سایه،اختیار سولماز دست من نیست وگرنه نمی ذاشتم پاش رو از نگهبانی تو بذاره.
- خدا رو شکر که اختیارش دست تو نیست.
- خانمی شام نمی خوریم؟
- آره شام چیز خوبیه،علی الخصوص وقتی آدم کم میاره.
- سایه چقدر تیکه می اندازی.
بلند شدم و گفتم:
- تشریف نمی آرید؟
اردلان بلند شد و گفت:
- کوچولوی من،کار کردن برای تو هنوز زوده اگرم نگران اینی که اگه سولماز کارش درست بشه تو تنها می شی ،بدون که اردوان بهش اجازه نمی ده.
- من که فکر نمی کنم اردوان به متعصبی تو باشه.
- خیلی بی انصافی!خوبه من اصلا سختگیری نمی کنم که تو کجا می ری؟با کی می ری؟چی می پوشی؟و چه جور آرایش می کنی؟
- چون من از حد خودم تجاوز نمی کنم ،این طور فکر نمی کنی؟
- اونو که می دونم،من اگه به پاکی تو ایمان نداشتم که برای ازدواج انتخابت نمی کردم .برو ببین مردای دیگه که یه کم خانماشون قیافه دارن چه کار می کنن.نمونه اش همین حامد،اجازه نمی ده خانمش خیلی کارا رو بکنه.هر جایی هم که بخواد بره باید حامد اسکورتش کنه .حالا چی تازه خوشگلم نیست،پس بدون من با این شکل و شمایل تو هنوز خیلی خوبم.
- اردلان این آقا حامد شما مریضه،باید به روانپزشک مراجعه کنه.
- باشه بهش می گم.ولی می دونی اگر من متعصب بودم با توجه به این خوشگلی و ظرافت و تیپ و هیکل چی کار می کردم؟
- نه نمی دونم.
فشار دستانش را به دور گردنم بیشتر کرد و گفت:می کشتمت تا دیگه هیچ مردی نتونه بهت نگاه کنه و توی دلش تحسینت کنه.
- الانم چیزی نمونده بکشیم.
اردلان دستانش را از دور گردنم برداشت و گفت:
- پس دیگه به من نگی متعصب که دیوونه می شم و می کشمت.
- باشه بیا بریم غذا بخوریم که از گرسنگی تلف شدم .
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:59 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست ششم-1
گاهی اوقات که خسته بودم بعد از اینکه اردلان سرکار می رفت دوباره می خوابیدم.یکی از همین روزها که تازه خوابیده بودم تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
صدای فرناز را شنیدم که می گفت:
- الو،سایه.
- سلام،چطوری؟
- علیک سلام،تو خجالت نکشیدی بعد از عروسیت دیگه حالی از ما نپرسیدی؟
- خب تو زنگ می زدی.
- چه زبونی ام داره،من دوبار زنگ زدم هم خونه تو هم خونه اون جاری بی خاصیتت.نمی دونم هر دو تون کدوم گوری رفته بودید ،خب چه خبر؟
- هیچی اول صبحی زنگ زدی اینارو بگی؟
در حالیکه می خندید گفت:
- خب اردلان خوبه؟
- مرسی خوبه،فرزاد چی؟هنوز نکشتیش.
- هنوز موفق نشدم یعنی چند بار بهش حمله کردم ولی عملیات ناکام مونده.
- فرناز پاشو بیا اینجا دلم برات یه ذره شده.
- غلط کردی،اگه دلت تنگ شده بود که یه تلفن می زدی ببینی من زنده ام یا مرده؟
- آخه گفتم بادمجون بم آفت نداره.
- مثل اینکه رک گویی اردلان به تو هم سرایت کرده .آره؟
- تا دلت بخواد ،حالا بیا دیگه.
- حالا که اصرار داری عصر یه سری میام.به سولمازم بگو بیاد دوتا تونو ببینم.
- من و سولماز دیگه با هم رابطه ای نداریم.
درحالیکه می خندید گفت:
- وای سایه غذام سوخت خداحافظ.
گوشی را که قطع کرد،لباسهایم را عوض کردم و به خانه سولماز رفتم و چند ضربه به در زدم و گفتم:
- سولماز،جون بکن در و باز کن ببینم.
سولماز بعد از چند دقیقه در را باز کرد و گفت:
- سلام،کجا شال و کلاه کردی؟
- سلام الان فرناز زنگ زد عصر میاد اینجا،حالا اومدم با هم بریم خرید.
- چند لحظه صبر کن تا آماده بشم.
وقتی خریدمان تمام شد و به خانه آمدیم به سولماز گفتم:
- بیا خونه ما.
سولماز سری تکان داد و گفت:
- باشه.
- سولماز چیه پکری؟
- اردوان با کارکردن من مخالفه.سایه الان یک ماهه دارم باهاش صحبت می کنم ولی مرغ یک پا داره.
- سولماز جان حتما محیطش خوب نیست.زندگیت رو برای کار خراب نکن .با این قیافه ای که تو به خودت گرفتی هر کسی ندونه فکر می کنه چه مشکلی داری؟
- یعنی این مشکل نیست؟
- نه،خیلی از آقایون با کار کردن زن مخالف هستن حالا اردوان و اردلان هم جز اون دسته هستند.
- سایه تو چرا داری خودت رو توجیه میکنی؟
- پس می گی چی کار کنم هر روز دعوا کنم که برم سر کار؟
- ولی اونا حق ندارن مانع کار کردن ما بشن.
- حالام که مانع نشدن فقط می گن کارخونه جای مناسبی نیست.
- نه خیر مثل اینکه من از بحث کردن با تو به نتیجه ای نمی رسم.
- به نتیجه که نمی رسیم هیچ تازه زخم معده هم می گیریم.بابا یه غذایی درست کن ،الان ساعت چهار می شه فرناز میاد.
- اگه من غذا درست کنم تو چیکار می کنی؟
- عرضم به حضورتون اول گردگیری می کنم،بعد جارو می کشم بعدم میوه می شورم.
- خب دیگه ادامه نده ،قانع شدم.
- قربونت برم که اینقدر زود قانع می شی.
- تو رو به خدا این حرفا رو که اردلان بهت می گه به من تحویل نده.
- باشه قربون اون دستور دادنت برم.
- پا می شم یکی می زنم تو سرت ها!
- ای الهی فدای اون تو سر زدنت بشم.
سولماز که خنده اش گرفته بود گفت:
- مثل اینکه حرافی اردلان به تو هم سرایت کرده.
- برم یه دونه ماسک برات بیارم بزن چون ویروس این بیماری از طریق تنفس منتقل می شه.
- نمی خواد تو فقط از آشپز خونه برو بیرون.
دستمالی برداشتم و گفتم:
- پس با اجازه،فقط مواظب باش غذا شور نشه.
- تا حالا چند بار غذای شور بهت دادم؟
- حسابش از دستم در رفته.
سولماز که کفگیر را برداشت از آشپزخانه بیرون دویدم.
و او درحالیکه می خندید گفت:
- پس راسته که می گن چوب رو که برداری گربه دزده حساب کار رو می کنه.
- خیلی بی ادبی،حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به جاریت می گی گربه دزده؟به اردلان می گم تا سیاستت کنه.
- اُه اُه ترسیدم فکر کردی خودت از اردلان می ترسی منم می ترسم؟
- کی بود اون موقع ها وقتی اردلان عصبانی می شد دایم تو هول و ولا بود؟
- آخه اون موقع هم از دست تو ورپریده عصبانی می شد.راستی سایه دیگه مثل اون موقع ها عصبانی نمی شه؟
- نه خدا رو شکر تا حالا که نشده.
- می خواستم قبلا ازت بپرسم ولی خجالت می کشیدم.
- آخی،از بس کم رویی عزیزم.
- سایه این قدر زبون نریز.
- چشم هر چی تو بگی.
- ببینم تا چند دقیقه دیگه دوام میاری حرف بزنی؟
- تا هر چند دقیقه ای که تو دلت بخواد.
سولماز بویی کشید و گفت:
- وای غذا یادم رفت.
- حالا ببین می تونی یه بیفتک جزغاله برامون درست کنی یا نه؟
- تقصیر توئه از بس حرف زدی.
جارو برقی را جمع می کردم که سولماز گفت:سایه غذا آماده اس.
به آشپزخانه که رفتم سولماز میز را چیده و غذا را کشیده بود.
- به به دستت درد نکنه چه غذایی،چه بویی.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- اشکان راست می گه زبون تو رو هر ماه باید هرس کنن.
- تو و اشکان با هم غلط کردید به اردلان می گم بیاد ادبتون کنه.
سولماز ادایم را در آورد و گفت:
- اگه یه بار دیگه این جمله رو بگی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
می خواستم جوابش را بدهم که تلفن زنگ زد.....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  11:00 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست ششم-2
گوشی را برداشتم و گفتم :
- بله.
از آن طرف خط صدای خش خش آمد و پس از چند لحظه صدای ضعیفی که می گفت:
- الو.
گوشی را نگه داشتم پس از چند لحظه که صدای خش خش کمتر شد و صدای اردلان را که می گفت((سایه))شنیدم.
- بله،سلام.
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- مرسی،تو چطوری؟
- ممنون،دوساعت پیش تلفن زدم نبودی.
- آره با سولماز رفته بودیم خرید،آخه عصر قراره فرناز بیاد اینجا.
- پس جَمعتون جَمعه.
- آره دیگه.
سولماز گفت:
- سایه،غذا یخ کرد.
- صدای سولمازه؟
- آره.
سولماز گفت:
- سلام برسون.
- سلام می رسونه.خبر داری زن داداشت به من گفته گربه دزده؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- برای چی؟
- سایه خفه شو،بذار تلفنت تموم بشه بهت می گم.
- چی می گه؟
- داره تهدیدم می کنه.
- حتما یه حرفی زدی که عصبانی شده وگرنه سولماز که خیلی آرومه.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- اردلان می گه من شب ساعت هفت و نیم میام خونه حواست جمع باشه.
- طفلک سولماز چی از دست تو می کشه خب عزیزم کاری نداری؟
- نه مرسی خداحافظ.
- خدا نگهدار.
به آشپزخانه رفتم و به سولماز گفتم:
- ببخشید منتظرتون گذاشتم.
- خواهش می کنم.
برای سولماز غذا کشیدم و گفتم:
- بفرمائید.
و بعد برای خودم دو تکه برداشتم،ناهار را با شوخی و خنده صرف کردیم ،بعد از ناهار به کمک هم آشپزخانه را مرتب کردیم،چند دقیقه بعد من کنار سولماز نشسته بودم و دلداریش می دادم که حتما اردوان چیزی می داند که با کار کردن تو مخالفت می کند،ولی سولماز ناراحت تر از این حرفها بود در آخر به سولماز گفتم:
- الان فرناز میاد اینجا ببینه یه کم ناراحتی فکر می کنه با اردوان مشکلی داری،حالا فرناز نه یکی دیگه،تو رو به هر کسی که می پرستی جلوی دیگران این قیافه ماتم زده رو به خودت نگیر.تازه این که مربوط به سه،چهار هفته قبله،تو حالا تازه ناراحت شدی؟
- آخه دیشب جواب قطعی رو داد.
- خب تو که از قبل می دونستی جواب اردوان چیه عزیزم نکنه جرو بحثتون شده سولماز؟
- ای تقریبا.
- سولماز کار اینقدر ارزش نداره که تو زندگیت رو به خاطرش به هم بریزی.فقط کافیه یه بار تو روی هم بایستید دیگه احترام و ارزش قبل رو برای هم ندارید،قول بده که دیگه در مورد کار با اردوان حرف نزنی،من اصلا دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم.
سولماز لبخندی زد و گفت:از نصایحت ممنون.
- پس موضوع دیگه حل شده اس،آره؟
- باشه دیگه دنبالش نمی گیرم.
- خب پس حالا یه لبخند ژکوند بزن ببینم.
سولماز خندید و گفت:
- من آخرش نفهمیدم تو کی جدی حرف می زنی کی شوخی می کنی؟
در همین موقع زنگ زدند بلند شدم و به سولماز گفتم:
- عجب سر ساعت اومد.
و در را باز کردم،پس از چند دقیقه فرناز چند ضربه به در زد،در را باز کردم فرناز با دیدن من گفت:
- به به سلام عروس خانم.
- سلام فرناز جان خوبی؟دلم برات یه ذره شده بود.
فرناز با سولماز هم سلام و احوالپرسی کرد و بعد گفت:
- وا،برید کنار هلاک شدم.
من و سولماز در حالیکه می خندیدیم از جلوی در کنار رفتیم.فرناز داخل آمد و بسته ای را کنار دیوار گذاشت.
- فرناز جان زحمت کشیدی،این چه کاریه که کردی وجود تو برای ما کافی بود دیگه نیازی به این چیزا نبود.
- خواهش می کنم،برگ سبزی است تحفه درویش.
- ممنون لطف کردی.
به آشپزخانه رفتم و با چند فنجان چای برگشتم و به فرنازگفتم:
- خب،فرزاد خوبه؟
- مرسی سلام رسوند،برادران امیری چطورن؟
- خوبن،مرسی،خب چه خبر؟
- سلامتی.
سولماز با خنده گفت:
- بعد از سلامتی.
- هیچی،خبر قابل ذکری نیست.
- ولی ما فکر کردیم خبرایئه ،نه سایه؟
- آره،کم و بیش یه چیزایی پیداست.
- وا،جدا؟یعنی فهمیدید؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- اختیار داری فرناز جان،یعنی ما هم مثل خودت خنگ بودیمو خبر نداشتیم؟
- خب به سلامتی کی به دنیا میاد؟
- ای یه شش ماهی دیگه.
- دوست داری چی باشه؟
- برای خودم که فرقی نمی کنه ولی سولماز جان ،فرزاد دوست داره پسر باشه.
- پس امیدوارم پسر باشه.
دست فرناز را در دست گرفتم و گفتم:
- فرناز چه احساسی داری،از این که مامان شدی خوشحالی؟
- خوشحال که هستم و لی حس می کنم یه کم زود بوده.
- به نظر من که زود نیست.
- سایه نکنه توام خبریه؟
- نه،ما یه ماهه که عروسی کردیم،در ضمن اردلان زیادم از بچه خوشش نمیاد.حالا اسمش رو چی می خوای بذاری؟
- اگه پسر بود فربد،اگه دختر بود فریال.
- فرناز راستی توام این ترم فارغ التحصیل می شی؟
- نه من همون هشت ترمه درسم تموم می شه.
- پس چه کار می کنی؟
- این ترم که هیچی،ترم بعدم ثبت نام می کنم تا ببینم چی پیش میاد بالاخره یکی پیدا می شه بچه رو نگه داره تا مامانش بره کسب علم کنه.
- فرزاد چی؟از این که بچه دار شدید خوشحاله؟
- آره خیلی.خب در اصل فرزاد بچه می خواست،آخه نه این که فرزانه مشکل داره فرزاد می ترسید ما هم نتونیم بچه دار بشیم برای همین اصرار داشت که خیلی سریع اقدام کنیم.
- خب حالا در عوض خیالتون راحت شد امیدوارم خدا به فرزانه هم یه دونه بچه بده.
- سایه باورت نمی شه طفلک این قدر به بچه علاقه داره که نگو من که خیلی براش دعا می کنم.
ظرف شیرینی را جلوی فرناز گرفتم و گفتم:
- بفرمائید.
یکی برداشت و گفت:
- اگه بدونی من تواین مدت چقدر شیرینی خوردم.
- پس بچه تون شیرین زبون می شه.مامانم می گه سر من نمک زیاد خورده من با نمک شدم،ولی خاله سارا سر سایه فقط زبون خورده ،برای همین سایه اینقدر زبون دراز شده.
به فرناز که داشت می خندید گفتم:
- تو نخند برات خوب نیست.اما تو سولماز خانم مگه نگفتم دیگه با من شوخی نکن بالاخره ساعت هفت و نیم می شه ها!
- سایه پامی شم.....
فرناز در حالی که می خندید گفت:
- یکی می زنم تو سرت ها.خیلی خوشحالم که هنوزم با هم اینقدر صمیمی هستید.
ساعت حدود هفت بود که فرناز بلند شد و گفت:
- خب دیگه با اجازتون من رفع زحمت کنم.
- حالا که زوده فرناز.
- نه سایه جان شب خونه فرزانه دعوت داریم،خونه ام کار دارم.
- ماشین داری؟
- نه فرزاد میاد سراغم.
در همین موقع زنگ زدند ،فرناز گفت:
- فرزاده .
آیفون را برداشتم و گفتم:
- بله.
- سلام ،فرزادم.
- سلام،حالتون خوبه؟بفرمایید بالا.
- ممنون دیگه مزاحم نمی شم.فرناز آماده اس؟
- بله،ولی این طوری که بد شد.
- نه ،خواهش می کنم به اردلان سلام برسونید.
- حتما،خدانگهدار.
رو به فرناز کردم و گفتم:
- فرزاد منتظرته.
با هم روبوسی کردیم و گفتم:
- مواظب کوچولوت باش.
- حتما،به من سر بزنید،خداحافظ.
فرناز که رفت سولماز گفت:
- خب بذار ببینم فرناز چی برات آورده؟
و کادو رو باز کرد و گفت:
- به به یکی از شعرهای خواجه شیرازه،سایه کجا بزنمش؟
- همونجا خوبه.
بعد از اینکه تابلو را به دیوار نصب کرد ،جلوی آن ایستاد و شروع به خواندن کرد.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
بعد از این که شعر را خواند گفت:
- بهتره من برم.
- شام بمون.
- نه مرسی،باشه برای یه وقت دیگه فعلا خدا حافظ.
- خدانگهدار.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  11:00 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست ششم-3
نگاهی به ساعت کردم هفت و بیست دقیقه بود رفتم لباسم را تعویض کردم،در آینه نگاهی به خودم انداختم آرایشم پاک نشده بود فقط یه کم رژ لب می خواستم ،موقعی که اردلان آمد،کارم تازه تمام شده بود .اردلان طبق معمول از جلوی در صدایم کرد جلو رفتم و سلام کردم .
- سلام خانم،مهموناتون رفتن؟
- با اجازتون.
- اجازه ما که دست شماست ،سایه جان لطفا یه چایی برام بریز.
- حتما عزیزم.
اردلان که از حمام آمد برایش چای ریختم و نزدش رفتم و گفتم:
- بفرمائید.
- مرسی،دست شما درد نکنه.
- خواهش می کنم.
- خب چه خبر،فرزاد و فرناز خوب بودن؟
- سلام رسوندن راستی فرناز داره مامان می شه.
- چقدر زود،هنوز یک سال نشده،حالا کی به دنیا می آد؟
- شیش ماه دیگه.
- به سلامتی،حتما سر جریان خواهر فرزاد زود بچه دار شدن؟
- آره،فرناز همینو گفت.
- سایه شام چی داریم؟
- گرسنه ای؟
- نه همین طوری پرسیدم.
- آهان ،الان می رم درست می کنم.
- نه لازم نیست،با هم می ریم رستوران ،به یاد ایام جوانی.
- مگه حالا پیر شدیم؟
- تو که نه ولی من چرا وای سایه من سی و چهار سالمه.
- خب باشه.
- می دونی وقتی تو تازه سی و سه ساله بشی من چهل و چهار سالمه .
- ای وای اردلان ول کن حالا می ریم یا نه؟
- آره می ریم برو حاضر شو.
با خوشحالی گفتم:
- آخ جون ،خیلی از پیشنهادت خوشم اومد.
- فقط از پیشنهادم؟
- نه، بابا تو به پیشنهاد خودتم حسادت می کنی؟من رفتم حاضر بشم.
دستم را گرفت و گفت:صبر کن با هم می ریم.
و به طرف خودش کشیدم و گفت:
- تو فقط باید از من خوشت بیاد همین و بس.
خندیدم و گفتم:
- این خواهشه یا دستور ؟
- هر کدوم که تو دوست داری؟
و گونه اش را جلو آورد و با انگشت سبابه اش به گونه اش اشاره کرد.
- وای از دست تو چرا اینقدر خودتو برای من لوس می کنی؟
- اگه خودمو برای تو لوس نکنم برای کی لوس کنم،زودباش دیگه.
خواسته اش را برآورده کردم.
- سایه تو چرا این قدر خسیس بازی در میاری یعنی فقط همین یکی بود؟
- نه شماره حسابتو بده تا شنبه اول صبحی بقیه رو به حسابت واریز می کنم حالا میخواد منو ببره رستوران ببین چقدر باج می گیره.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پاشو بریم.
اردلان جلوی رستوران پارک کردو گفت:
- بفرمائید.
از ماشین پیاده شدم و منتظر او شدم ،دستش را دور بازویم حلقه کرد و با هم وارد رستوران شدیم.
- سایه این رستوران رو یادت میاد؟
فکری کردم و گفتم:
- نه فکر نمی کنم تا حالا اینجا اومده باشم.
- اینجا اومدیم ولی نه باهم.
دوباره فکر کردم و گفتم:
- ولی من چیزی یادم نمیاد.
- با شاهین اینجا دیدمت.
خندیدم و گفتم:
- حالا یادم اومد،خیلی دیوونه ای.
- سایه باورت می شه می خواستم بیام بکشمش که از صرافت غذا خوردن با تو بیوفته.
خواستم چیزی بگویم که منوی غذا را آوردند.بعد از اینکه غذایمان را انتخاب کردیم گفت:
- سایه اگه تو به شاهین علاقه مند بودی من چه خاکی به سرم می ریختم؟
- حالا که نبودم ،بر فرض محال هم که بودم خب تو منو فراموش می کردی.
- به همین راحتی؟
- نمی دونم،شاید از اینم راحتتر.
- تو خیلی بی احساسی وگرنه این حرفو نمی زدی،من دیوونه تو بودم و هستم چطوری فراموشت می کردم،حتما تو می تونستی مردی رو که دوست داشتی فراموش کنی.
- آخه در این صورت من چاره ای جز فراموشی نداشتم،پس نه حتما شاهد خوشبختی تو با زن مورد علاقه ات بودم و افسوس می خوردم این طوری خوب بود؟
- می دونی من اگه جای تو بودم چه کار می کردم؟
- حتما اون زن رو می کشتی.
در حالی که می خندید گفت:
- یعنی راه دیگه ای ام وجود داشت؟
- چه عرض کنم حالا که در هر صورت من و تو متعلق به هم هستیم.
اردلان لبخندی زد و نگاهم کرد .
- چیه؟به چی لبخند زدی؟
- هیچی فقط از این جمله که گفتی کیف کردم.
بعد از چند لحظه غذا را آوردند.شام در سکوتی دل انگیز صرف شد.
غذایم را که تمام کردم گفتم:
- مرسی اردلان شب خوبی بود.
- خواهش می کنم.
به خانه که برگشتیم بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم،به آشپز خانه رفتم تا قهوه درست کنم که صدای فریاد اردلان که مرا با نام می خواند ،شنیدم.سراسیمه به هال رفتم اردلان مقابل تابلو خطی که فرناز آورده بود ،ایستاده بود.
- اردلان برای چی داد می زنی؟
به طرفم برگشت،صورتش از خشم قرمز شده بود با عصبانیت پرسید:
- این چیه؟
- تابلو خط،مگه نمی بینی؟
شانه هایم را گرفت و گفت:
- کی این لعنتی رو خریدی؟
- هدیه فرنازه،حالا مگه چی شده؟
محکم تکانم داد و گفت:
- تو برای چی زدیش به دیوار؟زود توضیح بده.
- مگه اشکالی داره؟چرا این طوری می کنی؟
اردلان رهایم کرد و تابلو را برداشت و کف اتاق پرتاب کرد.تابلو با صدای ناهنجاری شکست.
- دیگه نمی خوام چشمم به این تابلو بیفته فهمیدی؟
نگاهش کردم،همین امروز سولماز پرسیده بود((دیگه عصبانی شده یا نه؟))ولی امشب باز دیوانه شده بود،چشمانش از عصبانیت برق می زد و رگ گردنش برجسته شده بود.(نتیجه می گیریم سولماز چشمشون زد هر هر)
چانه ام را گرفت و گفت:
- فهمیدی چی گفتم؟
سرم را تکان دادم.اردلان رفت و من همانطور آنجا ایستادم شیشه تابلو خرد شده بود و قابش از وسط دو تکه شده بود ،کاغذ شعر هم پاره شده بود.اصلا نفهمیدم چرا اینطوری کرد.کاغذ را برداشتم و تا کردم،داشتم تکه های شیشه را برمی داشتم که دستم برید،از انگشت سبابه ام خون بیرون می ریخت،دستم را روی بریدگی فشار دادم و به طرف دستشویی دویدم و دنگشتم را زیر شیر آب سرد گرفتم ،خون هنوز از دستم جاری بود.
در آینه به خود نگاه کردم،رنگم به شدت پریده بود.جای بریدگی می سوخت دستم را محکم فشار دادم تا خون ریزی اش تمام شود،بعد از چند دقیقه خونش بند آمد به اتاق خواب رفتم که چسب زخم بردارم.اردلان روی تخت نشسته بود و سیگار می کشید.
بدون هیچ حرفی به سمت کشوی پا تختی رفتم و با برداشتن چسب زخم از اتاق خارج شدم.نگاهی به ساعت کردم ،ساعت یازده بود.دستم را بستم،سرم خیلی درد می کرد یک قرص مسکن خوردم و رفتم توی هال روی کاناپه نشستم وتا به حال از علت عصبانیت های ناگهانی اردلان چیزی نفهمیده بودم .بعد از عروسی این اولین باری بود که عصبانی شده بود .یعنی از این غزل خاطره خوشی نداشت،به حدی که هدیه دوست من را بشکند؟ای کاش حرف می زد تا می فهمیدم چه مشکلی دارد.
سرم از درد داشت می ترکید.بوی سیگار فضای خانه را پر کرده بود.می دانستم تا بسته سیگار را تمام نکند دست بردار نیست.
برخاستم و ارام پنجره را باز کردم و دوباره سرجایم نشستم ،دلم می خواست بروم و بپرسم چرااین کارو کردی؟ولی می ترسیدم حرفی بزند که دلم بشکند تصمیم گرفتم به سراغش نروم.
نمی دانستم باید چه کار کنم.آن قدر فکرکردم که مغزم داشت از کار می افتاد.آرام بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم.اردلان جلوی پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید.گاه گاهی هم مشتش را به چاچوب پنجره می کوبید.
فهمیدم که هنوز عصبانی است،برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و دیگر نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  11:01 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست ششم-4
صبح که از خواب بیدار شدم اول به ساعت نگاه کردم ساعت یازده بود با دیدن پتویی که رویم کشیده شده بود به یاد اردلان افتادم و گفتم((چه موقع این پتو رو روی من کشیده که من نفهمیدم .))به اتاق خواب رفتم .اردلان نبود ملحفه تخت هم دست نخورده مانده بود ،یعنی تمام شب را نخوابیده بود.
روی میز تلفن یک برگ کاغذ بود برداشتم و بازش کردم.خط اردلان بود.
- متاسفم عزیزم،اگه منو بخشیدی باهام تماس بگیر .فدای تو اردلان.
کاغذ را در دستم مچاله کردم و با حرص گفتم((دیوونه،متاسفم.هر کاری می خواد می کنه بعد یک کلمه می گه متاسفم.))
اصلا حوصله نداشتم .پتو را برداشتم و تا کردم.فکر می کردم باید کارهایم را سریع انجام دهم ولی اصلا حال و حوصله نداشتم،روی کاناپه دراز کشیدم،روی عسلی کنار کاناپه یک زیر سیگاری پر از ته سیگار بود .با عصبانیت گفتم((دیوونه مثل اینکه تمام شب رو بالای سرم سیگار کشیده.))
ته سیگارها را شمردم پانزده عدد بود.به اتاق خواب رفتم،آنجا یک زیر سیگاری بود که در آن دوازده عدد ته سیگار وجود داشت،یعنی بیست و هفت نخ سیگار کشیده بود ،خدا رو شکر کردم که این بار چیزی نخورده بود.زیر سیگاریها را برداشتم و به آشپزخانه رفتم،در سطل زباله را برداشتم تا خاک سیگار ها را به دور بریزم که یک بطری خالی دیدم ،پس این بار هم خورده بود.با حرص گفتم((من ساده رو بگو که فکر می کردم چیزی نخورده.))
این دومین باری بود که این کار رو می کرد عصبانی شده بودم،لیوانی آب خوردم تا اعصابم کمی آروم شود.خدا رو شکر کردم که حداقل اعتیاد نداشت.اگر می خواست هر روز این کار را بکند من چه کار می توانستم بکنم؟
از صدای شکمم به خودم آمدم گرسنه بودم ولی حوصله غذا درست کردن نداشتم .یک دانه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم.عجب روز خسته کننده ای بود تازه ساعت دوازده و سی دقیقه بود اردلان همیشه این موقع تلفن می زد ولی امروز من باید به او تلفن می کردم.با حرص گفتم((پس بمون تا برات تلفن بزنم.))
توی فکر بودم که تلفن زنگ زد فکرکردم اردلان است .نمی خواستم گوشی را بردارم ولی دوباره پشیمان شدم و گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- الو سایه.
مامان بود.
- سلام مامان،خوبی؟
- سلام عزیزم ،حالت خوبه؟
- مرسی،بابا خوبه؟
- قربونت ،سلام می رسونه.اردلان چطوره؟
نمی خواستم مامان چیزی بفهمد بنابر این با خوشحالی گفتم:
- خوبه،خوب چه خبر؟
- سلامتی ،شما چه خبر؟
- ما که هیچی.
- دلمون براتون تنگ شده ،امشب نمیاید این طرفا؟
((وای چه شبی مامان می خواد ببیندمون.))فورا گفتم:
- امشب قراره بریم خونه یکی از دوستای اردلان ،فردا شب حتما سری بهتون می زنیم.
- خب پس فردا شب برای شام منتظرتونیم.
- باشه ،بابا چه کار می کنه،خوبه؟
- خوبه فقط دلش برای تو تنگ شده می گه سایه ما رو فراموش کرده.
- وا!چه حرفا،من که سه روز پیش اونجا بودم.
- خب پدرته دیگه،دلش برات تنگ شده.
خندیدم و گفتم:
- این آقایون مثل اینکه همشون مثل هم هستن.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- آره عزیزم آقایون همشون حسودن.حتی باباها.
- به پدر بگید فردا میام.
- خب عزیزم کاری نداری؟
- نه خوشحال شدم صداتون رو شنیدم.
- منم همین طور عزیزم،خدانگهدار.
گوشی را که قطع کردم گفتم((وای خوب شد این دروغ به ذهنم رسید وگرنه قضیه لو می رفت))
حوصله در خانه ماندن را نداشتم.اول خواستم پیش سولماز بروم ولی منصرف شدم.دلم نمی خواست از قیافه ام چیزی بفهمد،تصمیم گرفتم به پارک بروم و هوایی بخورم و کمی قدم بزنم.کیفم را برداشتم و از خانه خارج شدم که به یاد موبایلم افتادم و دوباره برگشتم،با دیدن موبایل به یاد اردلان افتادم این هدیه اردلان به مناسبت بیست و سومین بهار زندگیم بود.پیش خودم فکر کردم شاید برایم تلفن بزند ولی می دانستم که کله شق تر از این حرفهاست.اول می خواستم با ماشین بروم ولی بعد پشیمان شدم و پیاده به راه افتادم،نزدیکیهای پارک بودم که موبایلم زنگ زد.آن را از داخل کیفم بیرون آوردم و گفتم:
- بله.
صدای سولماز را شنیدم که می گفت:
- تو کجایی؟
- سلام.
- سلام چطوری؟
- خوبم،تو خوبی؟
- مرسی،کجایی؟
- توی پارک نزدیک خونه؟
- اونجا چی کار می کنی؟
- اومدم یه هوایی بخورم چه خبر؟
- هیچی اومدم دم خونتون نبودی .گفتم ردیابی کنم ببینم کجایی،چرا سراغ من نیومدی؟یعنی من پای پارک اومدن نداشتم؟
- جان تو ناگهانی تصمیم گرفتم منم الان رسیدم توام بیا.
- نه،حوصله ندارم تنهایی پاشم بیام پارک.
- چرا تنهایی؟دو سه نفر از سر خیابون بردار با خودت بیا.
خندید و گفت:
- خب چه خبر؟
- سلامتی.
- کی برمی گردی؟
- یه دوری توی پارک می زنم و برمی گردم چطور مگه؟
- وقتی اومدی از این قنادیه بستنی سنتی بخر و بیا اینجا.
- دیگه امری ندارید؟
- نه قربانت،فقط یادت نره.
- چشم می گیرم و میام خدمتتون.
- مرسی،خداحافظ.
- خداحافظ.
نگاهی به ساعتم کردم ساعت دو بود به یاد اردلان افتادم.باید می فهمیدم که چه مشکلی دارد،ولی هر وقت می پرسیدم موضوع چیه،مشکلت رو به من بگو،می گفت آمادگیش رو ندارم،باشه برای بعد.وای تابلو خط رو بگو که چطوری شکسته شد.حالا اگه سولماز پرسید ،چی بگم؟خوبه بگم خود به خود افتاد و شکست یا داشتم گرد گیری می کردم افتاد،وای چه می دونم حالا تا ببینم چی پیش میاد.
نگاهی به ساعتم کردم ساعت یک ربع به سه بود یعنی من چهل و پنج دقیقه داشتم به اردلان فکر می کردم.با خود گفتم:
- وای که آخرش من از دست تو دیوونه می شم اردلان.
بلندشدم که صدای مردی را شنیدم که گفت:یعنی کدوم اردلان بی احساسی خانم به این زیبایی رو منتظر گذاشته و نیومده؟
برگشتم،مردی همسن و سال اردلان بود که این حرف را می زد.وقتی که دید دارم نگاهش می کنم لبخندی زد و سلام کرد.تعجب کردم یعنی من داشتم با خودم بلند صحبت می کردم . دوباره صدایش را شنیدم که گفت:
- نترسید ،من فقط جمله آخرتون رو شنیدم .
نفس راحتی کشیدم و خواستم بروم که گفت:
- ممکنه افتخار آشنایی با شما رو داشته باشم؟
اخمی کردم و گفتم:
- چطور به خودتون اجازه می دید همچین تقاضایی از من داشته باشید؟
- جسارته،ولی شما یک ساعته فکر منو به خودتون مشغول کردید .
- به من چه مربوط؟این مشکل خودتونه.
و به راه افتادم که دنبالم آمد و کارت ویزیتی را به طرفم گرفت و گفت:
- این کارت ویزیت منه،اگه نظرتون عوض شد با من تماس بگیرید.
نگاهی به کارت کردم رویش نوشته شده بود :
- مهندس فرهاد فراز.
- چطور به خودتون اجازه می دید که به یه خانم متاهل همچین پیشنهادی بدید؟
- دورغ خوبی نبود خانم،شما همین الان منتظر اون اردلان بی احساس بودید که نیومد.
اخمی کردم و گفتم:
- شما چی دارید می گید؟من اصلا منتظر کسی نبودم و اردلان هم شوهرمه ،اینم حلقه ازدواجم،حالا لطفا از سر راهم برید کنار.
به قیافه وارفته اش خنده ام گرفت ولی سعی کردم نخندم و سریع از او فاصله گرفتم.
با خود گفتم((جای اردلان خالی که یه گوشمالی حسابی به این آقای مهندس بده.))
از پارک که خارج شدم مواظب بودم دنبالم نیاید و برایم مشکلی ایجاد کند،ولی ندیدمش با این حال هنوز مطمئن نبودم.موقعی که بستنی خریدم به اطرافم کاملا نگاه کردم ولی اثری از آثارش نبود با این حال تصمیم گرفتم برای اطمینان بیشتر همان مسیر کوتاه را با تاکسی بروم.

وقتی وارد خانه سولماز شدم .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  11:01 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار

فصل بیست ششم-5
وقتی وارد خانه سولماز شدم او با دیدنم گفت:
- به به خانم خانما!حالا دیگه تنهایی پارک تشریف می برید.
- نه غلط کردم این دفعه اول و آخرم بود.
سولماز بستنی را از دستم گرفت و گفت:
- برای چی؟
جریان را برایش تعریف کردم ،البته با فاکتور گرفتن جریان فکر کردن به اردلان.
سولماز که داشت می خندید گفت:پس جای اردلان حسابی خالی بوده باور کن اگه اونجا بود این آقای مهندس رو از هستی ساقط میکرد ولی دلم برایش سوخت،طفلک خوب تیکه ای ام انتخاب کرده بود ولی یه کم دیر.
- آره جدا باورش نمی شد من ازدواج کردم فکر می کرد اردلان دوست منه.
تقریبا ساعت هفت و نیم بود که به خانه رفتم.دیگر می بایست اردلان پیدایش می شد.
با خود گفتم((یعنی کار درستی کردم برایش تلفن نزدم؟ای کاش تلفن کرده بودم.))
((اَ،سایه بس کن چقدر فکر می کنی،داری کم کم دیوونه می شی،نتیجه این فکر و خیالت هم که توی پارک دیدی حالا خوب بود یارو از اون آدمهای سمج نبود.وای!اگه دنبالم می اومد و مزاحم می شد چی؟اون موقع با وجود اردلان که این قدر روی من تعصب داره چه کار می کردم وای بس کن.))
از عصبانیت خودم ترسیدم و جلوی آینه رفتم.آنقدر اخم کرده بودم که به قول معروف با یک من عسل هم نمی شد خوردم،رفتم یک لیوان آب خوردم و برای شام چند تکه استیک از فریزر بیرون آوردم که درست کنم.
نگاهی به سر و وضعم انداختم کمی آرایش داشتم ولی حوصله نداشتم تجدید کنم،اگر هم حوصله داشتم دلم نمی خواست آرایش کنم چون اردلان دوست داشت همیشه مرا آرایش کرده ببیند.می خواستم همان آرایش کم را هم پاک کنم ولی پشیمان شدم.
نگاهی به ساعت انداختم ،هشت و ربع بود.دیگر کم کم داشتم نگران می شدم((وای خدای من نکنه تصادف کرده باشه یا به کسی زده باشه و طرف رو کشته باشه یا شاید هم اتفاقی منو توی پارک دیده و رفته باشه سراغ پسره،وای خدای من،رحم کن.))
از این فکر تمام تنم لرزید با ترس به سراغ تلفن رفتم و شماره موبایلش را گرفتم.
هنوز بوق اون به طور کامل زده نشده بود که گوشی را برداشت و گفت:
- جانم.
با خود گفتم((خب خدا رو شکر،صداش که عصبانی نیست.))
اردلان دوباره گفت:
- بله.
- الو سلام.
اردلان با هیجان گفت:
- سایه ،عزیزم تویی؟چقدر دلم برای صدات تنگ شده بود.
حرفی نزدم.
- حالت خوبه؟
- مرسی،می دونی ساعت چنده ،کجایی؟
- نوشته بودم باهام تماس بگیر،تو هم تلفن نزدی،فکر کردم حتما از دستم عصبانی هستی،برای همین تصمیم گرفتم تا تلفن نزدی مزاحمت نشم.
- بس کن دیگه حالا بیا.
- مرسی از اینکه منو بخشیدی.تا ده دقیقه دیگه خونه ام.
- مگه کجایی؟
- همین دور و برا.
نگران پرسیدم:از کی؟
- درست از ساعت هفت این اطراف قدم می زنم.
- پس ماشینت کجاست؟
- توی پارکینگ.
- خونه ام اومدی و بالا نیومدی؟
- آره ،ولی به جون تو روی بالا اومدن نداشتم .
- فعلا خداحافظ.
- مرسی از اینکه تلفن زدی،خداحافظ.
گوشی را که قطع کردم،نفس راحتی کشیدم و گفتم((این دیگه عجب دیوونه ایه،اگر تلفن نزده بودم مطمئن بودم که خونه نمی اومد.))
ده دقیقه بعد اردلان با یک دسته گل وارد خانه شد.دسته گل را به طرفم گرفت و گفت:
- قابل شما رو نداره.
گل را از دستش گرفتم و گفتم:
- مرسی.
اردلان بغلم کرد و گفت:
- سایه،خیلی دلم برات تنگ شده بود عزیزم.
نگاهش کردم و حرفی نزدم.به هوای اینکه گل ها را داخل گلدان بگذارم از آغوش بیرون آمدم.اردلان طبق معمول رفت دوش بگیرد.
تلویزیون را روشن کردم و بی هدف به فیلمی که پخش می شد چشم دوختم ،از دست اردلان خیلی ناراحت بودم.
بعد از ده دقیقه آمد و کنارم نشست ،بلند شدم که برایش چای بریزم دستم را گرفت و گفت:
- کجا؟
- برات چای بیارم.
- نمی خوام.
و من را روی پاهایش نشاند و گفت:
- سایه تو هنوز منو نبخشیدی؟
- یعنی واقعا برات اهمیت داره؟
- پس چی،یعنی تو فکر می کنی غیر از اینه؟
- اصلا برای چی این کارو کردی ممکنه توضیح بدی؟
- از این شعر بدم میاد دلم نمی خواست جلوی چشمم باشه.
- خب درست می گفتی همون موقع از جلوی چشمت دورش می کردم ،دیگه برای چی شکستیش؟
- حق با توئه.
بعد دستم را که دیشب بریده شده بود را بوسید و گفت:
- الهی برات بمیرم.
- نمی خواد بمیری فقط بگو چرا این غزل تو رو عصبانی می کنه؟
- سایه عزیزم می شه در این مورد حرف نزنیم؟بعدا سر فرصت برات توضیح می دم.
- می دونستم الان همینو می گی.
اردلان قیافه مظلومی به خود گرفت و گفت:
- خواهش می کنم .
- خب این از این.اما مورد دوم مگه تو به من قول ندادی دیگه لب به چیزی نزنی؟
اردلان سرش را پایین انداخت.
- یادته اون دفعه بهت چی گفتم؟
آرام گفت:
- مواظب باش پیش من بدقول نشی.سایه حالا باید چیکار کنم؟
- نمی دونم ،خودت بگو.
- جز معذرت خواهی که کار دیگه ای نمی تونم بکنم ، برات امکان داره این بارم منو ببخشی؟
- خب اگه من این بارم بخشیدمت و تو دوباره زیر قولت زدی چه کار باید کرد؟
- دیگه فایده ای نداره قول بدم .تو این بارم خانمی کن منو ببخش،سعی می کنم که دیگه طرفش نرم.
و سرش را پایین انداخت.
- قصد نداری به من بگی چه مشکلی داری؟
با صدایی آرام گفت:
- شرمنده ،الان نمی تونم بگم.سایه تو رو خدا منو درک کن.
اشک در چشمانش حلقه بسته بود،دلم برایش سوخت.با آوای غمگینی گفت:
- می دونم از من بدت اومده ولی من به تو احتیاج دارم،بدون تو می میرم.سایه یعنی تو حتی یه ذره هم منو دوست نداری؟
احساس کردم شدیدا به من نیاز دارد.با لحنی مهربان و صمیمی گفتم:
- من به اندازه قبل دوستت دارم ،تو چی داری می گی؟
- می دونم اینا رو برای دل خوشی من می گی.
- نه به جون تو و بابا و مامان ،راست می گم ،اردلان چرااینقدر خودتو عذاب می دی؟چرا از توی ذهنت بیرونش نمی کنی؟
- سایه من که همیشه بهش فکر نمی کنم فقط گاهی اوقات یه حرفی یا یه کاری منو به یاد اون روزا میندازه درست مثل همین غزل.
بلند شدم و گفتم:
- بذار برات چای بیارم.
وقتی برگشتم دیدم اردلان دوباره سیگار می کشد،سیگار را از او گرفتم و از پنجره به بیرون پرت کردم و گفتم:
- می دونی از دیشب تا حالا چند تا سیگار کشیدی؟
- نمی دونم.
- بیست و هفت تا فقط دیشب کشیدی،حالا دیگه خدا عالمه از صبح تا حالا چندتا کشیدی.
- دوتا بسته ،سایه سرم خیلی درد می کنه.
- چرا؟
- از صبح تا حالا به تو فکر کردم می ترسیدم از من بدت اومده باشه علی الخصوص که تا ساعت هشت و نیم بهم تلفن نکردی گفتم دیگه از دست دادمت.
بلند شدم و برایش قرص مسکنی آوردم و گفتم:
- اینو بخور و برو بخواب،برای شام بیدارت می کنم.
- سایه من شام نمی خوام فقط دلم می خواد سرم را بذارم روی سینه تو و با صدای قلبت آروم بگیرم،اجازه می دی؟
سرش را روی سینه ام گذاشتم و آرام آرام موهایش را نوازش کردم اردلان بعد از مدتی مثل یک بچه کوچک در آغوشم آرام شد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  11:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها