0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:55 PM

فصل بیست و سوم-2
تصمیم گرفته بودیم صبح به ساحل دریا برویم،پدر و مادر ها هم برای خودشان برنامه ریخته بودند،صبح ساعت ده بود که از ویلا بیرون زدیم،برای ناهار هم ساندویچ های سرد برداشته بودیم داخل کوله پشتی من پر از ساندویچ بود،اشکان پشت سر من راه می آمد و می گفت:
- من باید مواظب تو باشم که یواشکی از غذا ها کش نری.
به ساحل که رسیدیم اشکان توپ والیبال را برداشت و گفت:
- بچه ها شروع کنید هر کس که توپ رو نگیره توی دریا غرقش می کنیم.
و توپ را به طرف اردلان پاس داد.اردلان توپ را گرفت و گفت:
- به نظر خودت برای مردن جوون نیستی.یه شرط دیگه بذار که حداقل نمیری.
اشکان رو به من کرد و گفت:
- سایه این آقای دکترت بگو این قدر سر به سر من نذاره.
به اردلان که داشت من را نگاه می کرد گفتم:
- اردلان....
اردلان نگذاشت حرفم را ادامه دهم و گفت:باشه،آقا اشکان چون سایه گفت،ولت می کنم بعد توپ را به سمتم پرتاب کرد و گفت:عزیزم شروع کن.
توپ را به طرف سولماز پاس دادم و بدین ترتیب بازی شروع شد.اولین نفری که بعد از نیم ساعت از دور بازی بیرون رفت اردوان بود و یک ربع بعد اشکان که می خواست پاس اردلان را بگیرد محکم زمین خورد و از دور خارج شد ،چند دقیقه بعد اشکان که کنار من ایستاده بود هنگامی که اردلان به طرفم پاس داد مرا هل داد و نتوانستم توپ را بگیرم.
- خب جانم توام باختی.حالا برو کنار تا ببینم این دو نفر چه کار می کنن؟
- تو باعث شدی که من ببازم.حالام خیلی خسته ام وگرنه کنار نمی رفتم.
بعد از چند لحظه اردلان توپ را به زمین انداخت و گفت:
- من خسته شدم.
- آره جون خودت.تو گفتی منم باور کردم.بگو چون سایه باخت دیگه نمی خوای بازی کنی.
- حالا فوقش این طور باشه ،به تو چه مربوطه؟
کنار هم روی ماسه ها نشسته بودیم سولماز از داخل کوله پشتی اش چند ساندیس بیرون آورد و به همه تعارف کرد.
اشکان گفت:
- وای من خیلی گرسنمه بهتره غذا بخوریم.
اردلان گفت:
- ما که گرسنه نیستیم.راستی سولماز شیشه شیر اشکان رو با خودت آوردی یا نه؟کوچولو گرسنه اش شده.
اشکان در حالیکه قیافه غمگینی به خود گرفته بود گفت:
- من نمی دونم چطوری باید از دست این پسر نجات پیدا کنم.
و بعد رو کرد به سولماز و گفت:
- تقصیر تو بود که به این پسره شوهر کردی و باعث شدی که این اردلان فامیل ما بشه.ای خدا تقاص منو از اینا بگیر.
و ساکت شد.بعد از چند ثانیه اشکان گفت:سایه تو چی؟گرسنه نیستی؟
- یه کم!
آرام در گوشم گفت:الان اردلان می گه بهتره ناهار بخوریم.
خندیدم و گفتم:
- دیگه داری زیادی شلوغش میکنی!
- باشه حالا نگاه کن.
چند لحظه بعد اردلان گفت:
- بهتره ناهار بخوریم.
اشکان نگاهی به من کرد و رو به اردلان گفت:
- چرا؟چی شد؟تو که چند دقیقه پیش گرسنه نبودی حالا چرا تغییر عقیده دادی؟
اردلان با خونسردی خاص خودش گفت:
- آخه الان موضوع یه کم فرق می کنه.
- جدا چه فرقی؟ممکنه توضیح بدید آقای دکتر؟
- می دونی چیه اشکان؟چون الان عشق من گرسنه اس باید غذا بخوریم.
من که جلوی دیگران از حرف اردلان خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم.سولماز آرام گفت:
- چیه؟چرا اینقدر سرخ شدی؟مگه روز اولته که با اردلان آشنا شدی؟
- وای سولماز،من دیگه خجالت می کشم جلوی اردوان و اشکان سرم را بلند کنم.
- کوتاه بیا توام،انگار خلاف شرع کرده گفته عشق من،خب مگه عشقش نیستی،این که دیگه این همه خجالت نداره،سرت رو بلند کن اونا رفتن سایه بون درست کنن.
سرم را بلند کردم،اردلان را دیدم که دست در گردن اردوان و اشکان انداخته و شاد و سرحال قهقهه می زد.
- سولماز نمی دونم چرا اردلان این قدر راحت حرفشو می زنه؟
- تازه اردوان می گه از روزی که با تو آشنا شده از صراحت لهجه اش کمتر شده.
- وای خدا رحم کرده،حالا که اینطوریه ببین قبلا چه طوری بوده.
سولماز خندید و آرام به شانه ام زد و گفت:
- توام دیگه خیلی خجالتی هستی.
بعد دستش را به طرفم آورد و گفت:
- پاشو بریم.
دستش را گرفتم و بلند شدم.بعد از نهار همانطور زیر سایبان نشسته بودیم و به دریا خیره شده بودیم.هر کس با خودش خلوت کرده بود.
سولماز گفت:
- وا!چرا همه ساکت شدید؟اشکان تو یه چیزی بگو.
اشکان دراز کشید و گفت:
- من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.
همگی با هم گفتیم:اُ..ه.
که دوباره اشکان گفت:
چگونه دم توانم زد در این دریای بی پایان
که درد عاشقان آنجا به جز شیون نمی دانم
اردوان گفت:
- پس توام روح لطیفی داری،آره اشکان؟
می دهم جان مرو از من وگرت باور نیست
بیش از آن خواهی بستان و نگهدار جدا
و رو به سولماز کرد و گفت:با الف بگو.
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
و رو به من کرد و گفت:سایه نوبت توئه.
ای که دلبردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن.
همه به اردلان نگاه کردیم تا با حرف نون بیت شعری بگوید.ولی اردلان عصبانی ما را ترک کرد.
اردوان بلند شد،به دنبالش دوید و گفت:
- اردلان!صبر کن،چی شد؟
صدای فریاد اردلان را شنیدم که گفت:
- می خوام تنها باشم ،همین.
اردوان با قیافه درهمی نزد ما برگشت.
سولماز گفت:
- اردوان چی شد؟پس چرا عصبانی شد؟
- نمی دونم.
همه ساکت شده بودیم دیگر هیچ کس حال و حوصله حرف زدن نداشت.من در حالیکه به دریا خیره شده بودم به اردلان فکر می کردم و این که برای چی بدون علت عصبانی شد؟با خود گفتم((تا چند لحظه پیش که حالش خوب بود.))
بعد از یکربعی اشکان گفت:
- بهتر نیست بریم سراغش؟
اردوان سری تکان داد و گفت:
- نه،فایده نداره.
دوباره همه ساکت شدند.اردلان روز دیگران را خراب کرده بود و اعصاب خودش و من را به هم ریخته ود .صدای اردوان را شنیدم که گفت:
- سایه،تو پاشو برو سراغش.
- گفت که می خواد تنها باشه.شاید بیشتر عصبانی بشه.
- نه تو برو،تو تنها کسی هستی که اردلان ازش حرف شنوی داره.پاشو،من خیلی نگرانم.
- اگه یه کمی دیر شد اشکالی نداره؟
- نه ما منتظرتون می مونیم ،فقط برش گردون.
بلند شدم و به طرفی که اردلان رفته بود رفتم پس از طی مسیر تقریبا طولانی دیدم که رو به دریا نشسته بود و سیگار می کشید.
جرات نداشتم نزدیکش بروم.می ترسیدم مرا از خودش براند و این چیزی نبود که می خواستم،کمی منتظر شدم اردلان سیگار دیگری روشن کرد،سیگارش که تمام شد،فریاد کشید:
- چرا،چرا دست از سرم بر نمی داری؟
و سرش را روی زانوهایش گذاشت.چیزهایی با خودش زمزمه کرد که متوجه نمی شدم.بعد از چند دقیقه بلند شد و به سمت دریا رفت.
ترسیدم،فکر کردم می خواهد خودش را غرق کند.به دنبالش دویدم و پشت سرش ایستادم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و آرام زمزمه کردم:
- اردلان!
به طرفم برگشت و به چشمهایم خیره شد.بغضی که در گلویم بود داشت خفه ام می کرد و حلقه اشکی که در چشمانم بود هر لحظه آماده چکیدن بود .اردلان بدون هیچ حرفی به من خیره شده بود.حالا دیگر عصبانی نبود بلکه دلشکسته و غمگین به نظر می رسید.دلم برایش سوخت چه مشکلی داشت که اینقدر اعصاب خودش را فرسوده می کرد.دلم نمی خواست جلوی اردلان اشک بریزم ولی دست خودم نبود ،برایش نگران بودم و بالاخره اشکهایم روی گونه غلتیدند.اردلان با سر انگشت اشکم را زدود.
بدون هیچ حرفی از دریا بیرون امدیم و روی ماسه های خیس نشستیم.
- برای چی اومدی؟
- نگرانت بودم.
- پس چرا زودتر نیومدی؟
- پشت سرت ایستاده بودم ولی.....
- ولی چی؟بگو.
- ترسیدم بیشتر عصبانی بشی.آخه گفتی می خوای تنها باشی.اردلان مشکلی داری؟
- نه.
- پس چرا اینطوری کردی؟ به من بگو.
- الان آمادگیش رو ندارم.بعدا توضیح می دم .
اصراری نکردم و پس از چند لحظه پرسیدم:
- اردلان می خواستی خودتو غرق کنی؟
اردلان دستی به موهایم کشید و گفت:
- ترسوندمت؟
- آره،تا حالا اینقدر نترسیده بودم.حالا جوابمو بده.
- نه می خواستم خنکی آب اعصابمو آروم کنه.
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- خدا رو شکر.
اردلان صورتم را با دستانش گرفت و گفت:
- این نگاه نگرانتو یه بار دیگه هم دیدم.اگه گفتی کجا؟
- الان حضور ذهن ندارم.خودت بگو.
- توی پارک،روزی که سولماز می خواست با پارسا صحبت کنه اون موقع ام نگران بودی.
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
- ولی اون موقع تو منو دوست نداشتی،برای چی نگرانم بودی و حالا برای چی؟
می دونستم که منظورش چیست و می خواهد چه چیزی را بداند.دستهایش را گرفتم و گفتم:
- اون موقع حس انسان دوستی باعث شد که نگرانت بشم،ولی حالا بهت دل بستم.نمی خوام تو این حال و روز ببینمت.می فهمی؟باور می کنی؟تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟
دوباره بغض گلویم را فشرد .سرم را پایین انداختم تا اردلان شاهد ریزش اشکهایم نباشد.اردلان مرا به طرف خود کشید و آرام گفت:
- خانمم،گریه برای چیه؟
همانطور که سرم پایین بود گفتم:
- گریه نمی کنم.
- راست می گی،پس این مرواریدا چیه؟
و سرم را بلند کرد و گفت:
- لبخند بزن ببینم.
- مگه خودت نگفتی برات لبخند نزنم.
- من یه چیزی گفتم تو چرا باور می کنی ،عزیز دلم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- حالا پاشو بریم،همه نگران تو هستن.
و دستم را به طرفش گرفتم.اردلان نگاهی به دستم کرد و گفت:
- آخه مگه می شه این دست ظریف رو پس زد ؟
و دستم را گرفت و در کنار هم به راه افتادیم.
بچه ها با دیدن ما خوشحال شدند ولی هیچ کدام سوالی از اردلان نپرسید،ولی او دیگر آن اردلان شاد و سرحال صبح نبود.
نزدیکی های غروب که داشتیم به ویلا باز می گشتیم اردوان آرام گفت:
- سایه کارت خیلی عالی بود.فکر نمیکردم موفق بشی ولی از اینکه اردلان رو رام کردی خیلی خوشحالم.
- ولی الان که خوشحال نیست،پس معلومه زیادم موفق نشدم.
- نه تو نمی دونی،اردلان وقتی عصبانی می شه ما جرات نمی کنیم بهش نزدیک بشیم.
نگاهی به اردوان کردم و گفتم:
- اردلان چه مشکلی داره،شما می دونی؟
- من می دونم،ولی بهتره خودش برات بگه.اون تو رو خیلی دوست داره.
- نکنه مریض باشه؟
- نه خیالت راحت باشه.یه چیزیه مربوط به گذشته.الان با وجود تو خیلی بهتر شده و مطمئنم که مشکلش به طور کامل بر طرف می شه.
- امیدوارم همین طور که شما می گی بشه.
- نگران نباش،البته به نظر من چیز زیاد مهمی نبوده،ولی اردلان روح خیلی حساسی داره.اون موقع ام خیلی کم سن و سال بود برای همین توی روحیه اش تاثیر گذاشته ولی الان با وجود تو هم دیگه نگرانش نیستم .تو دختر عاقل و مهربونی هستی،من از اینکه تو با اردلان ازدواج کردی خیلی خوشحالم.
- مرسی.
- باور کن اینو از صمیم قلب می گم،اردلان باید به وجود تو خیلی افتخار کنه.
ناگهان اردلان ما بین من و اردوان آمد و گفت:
- من که خیلی به وجودش افتخار می کنم.
و در حالیکه دستهایش را به دور گردن من و اردوان می انداخت گفت:
- باورت نمی شه اردوان من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که سایه رو به من داد.
و نگاهی به من کرد و گفت:
- قربون خانم خوشگلم برم.
لبم را گزیدم و آرام گفتم:
- اردلان خواهش می کنم.
رو کرد به اردوان و گفت:
- آخی خجالت کشید.پس با اجازه تون ما جلوتر می ریم،توام برو دست خانمتو بگیر که اشکان الان از راه به درش میکنه.
و قدمهایش را سریعتر کرد.
- اردلان خواهش می کنم،یه کم مراعات کن.
- من که چیزی نگفتم که حالا بخوام مراعات کنم.
- دستت رو بردار.من اینطوری جلوی دیگران معذبم.
- سایه تو رو خدا دست بردار،مگه چه کار کردم؟
حرفی نزد.
- سایه اگه ناراحتت می کنه دستمو بردارم.
- من همچین حرفی نزدم فقط گفتم این طوری من جلوی دیگران معذبم.
- این دیگرانی که تو می گی یکی اردوان یکی ام اشکان که مثل برادرته،حالا چی ،بردارم یا نه؟
- نه.
- آفرین دختر خوب،می دونی من از دخترای حرف گوش کن مثل تو خیلی خوشم میاد؟
حرفی نزدم ،نمی خواستم حالا که دوباره کمی حالش بهتر شده ،باز ناراحت شود.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها