0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:53 PM

فصل بیست و دوم -2
اردلان گفت:
- نمی خوای بقیه حرفتو بزنی؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه،چون نمی خوام مثل تو شکاک باشم.
اردلان که کمی آرامتر شده بود گفت:
- سایه من به تو شک ندارم،ولی باور کن دست خودم نیست.
و سرش را روی زانوهایم گذاشت.می دوانستم به محبت من نیاز دارد.دستم را داخل موهایش فرو بردم موهایش را نوازش کردم.
- سایه من خیلی دوستت دارم.
آرام گفتم:
- منم تو رو دوست دارم،چرا حالا باید همدیگر و ناراحت کنیم؟
- سایه تو یه کم به من علاقه داشته باشی من جونم رو برات میدم.فقط یه کم.
دوباره گفتم:
- ولی من به تو خیلی علاقه دارم اردلان.اینو باید روزی چند بار بهت بگم تا خیالت راحت بشه؟
- حداقل روزی سه بار.
خندیدم و گفتم:
- کار من و تو مثل این که با کار همه مردم فرق داره،عموما آقایان باید به خانماشون بگن دوستت دارم،ولی اینجا من باید به تو بگم.
حرفی نزد و چشمانش را بست.آرام گفتم:
- اردلان.
چشمهایش را باز کرد و گفت:
- جانم.
- چرااین قدر زود عصبانی می شی؟یه کم خونسرد باش،با صبر و حوصله قسمت اعظم مشکلات خود به خود حل می شه.
- چشم به خاطر توام که شده سعی می کنم خونسرد باشم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما نهایت تقدیر و تشکر رو دارم.
- دوباره که تو این طوری لبخند زدی.آخرش این قلب من از کار می افته.
- - وا!من که عادی لبخند می زنم.
- فکر میکنی،سایه،جون من به مرد دیگه ای این طوری لبخند نزن.
- اردلان تو فکر می کنی لبخندای من طورین؟من فقط همین طوری بلدم لبخند بزنم.
- خب اصلا لبخند نزن،بخند.
- اردلان،داری چی می گی!
- نه، خندیدنتم آدم رو دیوونه می کنه،اصلا اخم کن.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
- وا!اردلان دیوونه شدی؟
اردلان نگاهم کرد و گفت:
- وای سایه تو اخم کردنت هم دل آدمو می لرزونه.
- می دونی چیه اردلان،من فقط در نظر تو اینقدر زیبا و خواستنی ام،شاید در نظر مردای دیگه خیلی زشت لبخند بزنم یا ناجور اخم کنم.
- سایه خودتم می دونی که حرفات درست نیست،مگه من نگاههای تحسین آمیز دیگران رو نسبت به تو نمی بینم.
اخمی کردم و گفتم:اردلان بس کن.
- آهان ببین همین اخم کردنتم ته دلمو لرزوند.
و محکم در آغوشم گرفت.
- اردلان تو چرا اینقدر دیوونه ای ،هان؟
- عشق تو منو دیوونه کرد.
سری تکان دادم و گفتم:
- چه حرفا!تو از اولشم دیوونه بودی،چرا گناهشو کردن من می اندازی؟
- سایه می دونی روز عروسی فرزاد وقتی از پیش تو رفتم سر میز دوستام ،یکی از دوستام تازه رسیده بود.رو کرد به من و گفت((اردلان تو اون دختره رو می شناسی؟))با این که می دونستم تو رو می گه ،گفتم((کدوم دختره؟))گفت((همون که قد بلندی داره،لباس آبی کمرنگی پوشیده .))سری تکان دادم و گفتم((آره می شناسمش.))گفت ((پس منو بهش معرفی کن))با حرص بهش گفتم((می شه بگی برای چی؟))گفت((خیلی ازش خوشم اومده،خیلی ظریف و خوشگله))منو می گی،اگه کارد بهم می زدی خونم نمی ریخت،عجب حسی نسبت به تو داشتم ،از اینکه داشت از تو تعریف می کرد غیرتی شده بودم،یارو هم از اون پدر سوخته ها بود و حالام یه مدتی بود دنبال یه دختر خوب می گشت تا ازدواج کنه.دیدم بدجوری نگاهت می کنه،اصلا به قول معروف از وقتی تو رو دیده بود توی پیرهن خودش نبود.دوباره گفت((اردلان بیا یه کار خیر در حق من بکن و منو به این خانم معرفی کن.))در حالیکه عصبانی بودم گفتم(( ایشون خانوم سایه معتمد هستن که قراره تا چندی دیگه بشن خانوم سایه امیری متوجه که هستی؟)) با غضب گفت، ((چی؟اردوان)) اون قدر عصبانی شده بودم که گفتم،((آه پسر! پس چرا این قدر خنگ بازی در میاری؟ قراره بشه همسر من . حالا فهمیدی؟)) سایه،نمی دونی انگار یه سطل آب یخ روی سرش ریخته باشی از هم وارفت. یه کم منو نگاه کرد و گفت ،((متاسفم،نمی دونستم نامزد توئه، امیدوارم منو ببخشی اردلان.)) در عرض یک ساعت این خبر بین همه بچه ها پیچید که تو نامزد منی، طفلک اردوان که از این دروغ،حسابی جا خورده بود گفت،((اردلان این چه حرفی بود تو زدی ؟)) منو می گی مونده بودم به اردوان چی بگم که گند قضیه بالا نیاد، به دروغ گفتم، ((این دانشجوی تو با من نرقصید منم برای این که نتونه با کسی برقصه همچین شایعه ای رو پخش کردم . بالاخره باید یه جوری حالش رو می گرفتم . به نظر تو کار بدی کردم؟)) اردوان طفلک گفت،(( چی بگم . حالا بیا بشین پیشش که گند قضیه بالا نیاد.)) تازه بعد شم ده،دوازده نفری رفته بودن از اردوان پرسیده بودن که اردلان راست گفته، اردوانم کلی دروغ سر هم کرده بود که آره حرفامون رو زدیم فقط مونده جشن نامزدی که قراره تا آخر این ماه برگزار بشه. چه شبی بود سایه .))
من که چشمانم از تعجب گشاد شده بود گفتم:
- اردلان تو چه کارایی که نکردی.
- خوب چه کار کنم ، دست خودم نبود . پاک دیوونه شده بودم.
خندیدم و گفتم:
- نه این که حالا نیستی؟
- تو برای من عقل درست و حسابی نذاشتی. تازه من باید از دست تو شاکی باشم تو دل و دین و عقلم رو یکجا غارت کردی.
- اردلان اصلا بهت نمیاد این قدر رومانتیک باشی، علی الخصوص وقتی عصبانی می شی.
اردلان خندید و گفت:
- من که زیاد عصبانی نمی شم ، فقط گاهی اوقات.
- تا حالا پنج بارش رو تجربه کردم ، واقعا ترسناک میشی من که ازت میترسم.
- دست بردار ، فقط یه بار بود.
- کاری نداره می خوای برات حساب کنم،عروسی فرناز، دوبار شمال ، یه بار قبل ازنامزدی ، یه بار همین الان ، ولی هیچ کدوم به اندازه دفعه قبل وحشتناک نبود ، خدا بهم رحم کرد وگرنه الان چهلمم تموم شده بود.
- خدا نکنه.
- اردلان جدی می گم اگه من و شاهین با هم دوست بودیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم تو چه کار می کردی؟
- تصورشم برام مشکله اول تو رو می کشتم بعد خودمو.
- اردلان جدی باش.
- به جون تو حتی نمی تونم فکر کنم تو زن مرد دیگه ای بشی.سایه وقتی دیدمت نفهمیدم کی عاشقت شدم.اصلا برام عجیب بود من که از همه دخترا بدم می اومد و بهشون اهمیتی نمی دادم .نمی فهمیدم چرا دنبال تو بودم،تو چطوری بودی که تمام یخ وجود منو آب کردی،سایه من خیلی می خوامت شاید باورت نشه،من که کسی برام مهم نبود وقتی تورو دیدم نگرانت بودم و این چیزی بود که برام عجیب بود،اون روز که پات پیچ خورد من چه حالی داشتم،وقتی از درد بیهوش شدی می خواستم یارو رو خفه کنم.
خندیدم وگفتم:
- سولماز برام تعریف کرد.
- توی این مدت فقط سولماز و اردوان یه چیزهایی فهمیده بودند،همون روز که پات پیچ خورده بود،من که اومدم ببینمت تو سولماز رو بیرون کرده بودی،بعد که دیدی من به دیدنت اومدم به سولماز گفتی بمون فهمیدم که چون نمی خوای با من تنها باشی اینو گفتی.وقتی گفت نمی مونم،فهمیدم یه چیزهایی فهمیده.
- کجایی؟سولماز از همون اول می گفت تو از من خوشت اومده.
- جدی می گی؟
- باور کن همون موقع ام داشت می گفت اگه بیاد خواستگاریت قبول می کنی یا نه که بیرونش کردم.
- سایه تو کی از من خوشت اومد؟
لبخندی زدم و جواب ندادم.
- جون من بگو برام خیلی مهمه.
- چطوری بگم قیافه و تیپ،حرکات و رفتارت توجه ام رو جلب می کرد.با کمکایی که بهم کردی بهت اعتماد پیدا کردم ولی یه چیزی شد که فهمیدم توام به من علاقه داری و به احساسم اجازه خودنمایی دادم.
- چی شد که فهمیدی من بهت علاقه دارم؟
- این دیگه یه رازه عزیزم،اصرار نکن که بهت نمی گم.
- خب پس حداقل بگو کی فهمیدی؟
- درست یک هفته قبل از اینکه تو جلوی دانشگاه بیای و بریم کرج.
اردلان به فکر فرو رفت.خندیدم و گفتم:
- زیاد فکر نکن فکور می شی.
- بالاخره از زیر زبونت بیرون می کشم.
نگاهی به ساعتم کردم .درست نیم ساعت دیگر تا تحویل سال نو مانده بود.
- سایه این بهترین سال زندگی منه.
- چرا؟
- چون امسال تو رو دارم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون منم از اینکه همسری به خوبی تو دارم احساس خوشبختی می کنم.
- سایه،پارسال فکر نمی کردم امسال برای تحویل سال نو متاهل باشم،پارسال تنها بودم ولی حالا یه دختر خوشگل و مامانی کنارم نشسته ،تو چی؟فکر کردی امسال شوهر کرده باشی؟
- نه چون اصلا قصد ازدواج نداشتم.
موذیانه خندید و گفت:
- اِ پس چرا تغییر عقیده دادی؟
- نمی دونم،تقدیره دیگه،چه کار می شه کرد؟
- قط تقدیر،پس عشقی علاقه ای چیزی در بین نبوده؟
بلند خندیدم و گفتم:
- تو فقط از زیر زبون آدم حرف بکش،خب؟
- بالاخره جوابمو ندادی؟
- خب،تو رو دیدم گفتم حیفه نصیب یه دختر دیگه بشی.به قول معروف چراغی که به خانه رواست به مسجد حرومه.
- قربون اون اعتراف کردنت برم.
- خب دیگه،بسه،حالا مرتب بشین.اصلا چه معنی داره هی آویزن من می شی؟
سال که تحویل شد،اردلان به شیوه خودش به من تبریک گفت و من با محبت پاسخ او را دادم.
- امیدوارم سال خوبی داشته باشی.
- منم امیدوارم،البته در کنار تو.
بسته کادو پیچی را به دستم داد و گفت :
- امیدوارم بپسندی.
- ممنون.
کادویش را که باز کردم،یک جعبه طلا بود،آن را باز کردم و زنجیر طلای بلندی که به آن قلب بزرگی آویخته بود بیرون آوردم و با تعجب گفتم:
- مرسی خیلی قشنگه.
با خوشحالی گفت:
- خواهش می کنم.
و زنجیر را از دستم گرفت و به گردنم انداخت.بعد قلب را باز کرد و جوی چشمانم گرفت در یک طرف قلب عکس من بود و در طرف دیگر عکس خودش.
- وای اردلان خیلی جالبه.
- قابل شما رو نداره خانم.
از داخل کیفم بسته ای در آوردم و گفتم:
- این هدیه توئه.
- از این که به فکر من بودی ممنون.
- خواهش می کنم،البته خیلی ناقابله.
- تو هر چیزی به من هدیه بدی برای من ارزشمنده عزیزم.
و کادو را باز کرد.با دیدن عکسی که همیشه اصرار می کرد آن را داشته باشد لبخندی زد و گفت:
- بالاخره به دستش آوردم ،سایه تو بهترین هدیه رو به من دادی.
- خواهش می کنم،دیدم همیشه بهش خیره می شی،تصمیم گرفتم به رسم یاد بود بهت تقدیم کنم.
- مرسی،خیلی لطف کردی.
و عکسم را بوسید.
- اردلان این دیوونه بازیا چیه؟
گفت:
- چیه حسودی می کنی؟
- نه ولی یک طوری عکسمو بوسیدی که هر کس دیگه ای جای من بود فکر می کرد یکسالی هست منو ندیدی.
- خب چه کار کنم،من یه لحظه که پیش تو نباشم دلم برات تنگ می شه.بالاخره باید یه عکسی ازت داشته باشم.
- آخه نه این که تا حالا نداشتی،برای همین ذوق زده شدی.
اردلان خندید و گفت:
- بریم شام بخوریم،چون به مامانت گفتم برای ساعت ده،ده و نیم میایم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها