پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:52 PM
فصل بیست و دو -1
هفت ساعت به تحویل سال نو باقی مانده بود.داشتم سفره هفت سین را تزئین می کردم که تلفن زنگ زد به مامان گفتم:مامان جان لطفا گوشی را بردارید.
مامان گوشی را برداشت و گفت:بله بفرمایید.
بعد از چند لحظه گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- مرسی منم خوبم،سعیدم خوبه.بابا و مامان چطورن؟
- بله،سایه ام داره هفت سین رو تزئین می کنه.
چند لحظه ای مامان ساکت شد و بعد گفت:
- نه عزیزم،از نظر ما اشکالی نداره.هر طورشما راحتترید،ما هم راحتیم.
- نه عزیزم سلام برسون،گوشی را به سایه می دم.
و گوشی را به طرف من گرفت و گفت:
- سایه،اردلان کارت داره.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو، سلام.
- سلام ،خوبی؟
- مرسی،تو چطوری؟
- خوبم،سایه آماده باش میام سراغت که بریم کرج.
- کرج؟
- البته اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه.
- نه،چه اشکالی.
- پس من تا یه ساعت دیگه میام دنبالت.
- باشه،فعلا کاری نداری؟
- نه قربانت.
گوشی را قطع کردم و بقیه کار تزیین سفره را انجام دادم.بعد به اتاقم رفتم تا حاضر شوم،هنوز آماده نشده بودم که اردلان زنگ زد.سریع آرایش کردم و گره روسری ام را بستم و پایین رفتم.
اردلان با مامان صحبت می کرد.شنیدم که می گفت:
- ساعت ده،ده و نیم میایم خدمتتون.
با دیدن من گفت:
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- سلام، مرسی.
به طرفم آمد و گفت:
- اگر حاضری،بریم.
با مامان خداحافظی کردیم و رفتیم.سوار ماشین که شدم اردلان گفت:
- سایه خیلی ناز شدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- به نظر خودم که فرقی نکردم.
- چرا عزیزم،تا حالا این طوری آرایش نکرده بودی.
از دقت اردلان خنده ام گرفت،گفتم:
- اردلان جریان چیه؟
- هیچی فقط دلم می خواست کنارهم باشیم.
- خب می اومدی اینجا.
- نه دلم می خواست فقط من و تو باشیم.
دو ساعت بعد کرج بودیم،وقتی وارد ساختمان شدم با خود گفتم((امسال برای سال تحویل عجب جای دلگیری اومدیم.))
و ناراضی به دنبال اردلان راه افتادم.در سالن با دیدن هفت سینی که روی میز چیده شده بود،خوشحال شدم و رفتم جلوی میز و زانو زدم.
هفت میمون کوچولو که هر یک از سین های هفت سین داخل سبد یکی از آنها بود و تنگ کوچکی که دو ماهی نارنجی در آن شنا می کردند.جلوی آینه هم قرآنی باز شده بود و روی صفحه قرآن پر ازگلبرگهای گل بود.این بامزه ترین سفره ای بود که تا حالا دیده بودم.اردلان دستی روی شانه ام گذاشت و گفت:
- می پسندی؟
- آره ،خیلی قشنگه،واقعا که خوش سلیقه ای.
- اگه خوش سلیقه نبودم که تو رو انتخاب نمی کردم.
- اینارو کی خریدی که من خبر دار نشدم؟
- سه روز قبل،ولی می خواستم برات سورپرایز باشه،خوشحالم که خوشت اومده.
- اردلان چراغها رو روشن کن،اینجا یه جوریه انگار دارم خفه می شم.
- کلید برق پشت سرته،بزن.
کلید را زدم و سالن مثل روز روشن شد.
با تعجب گفتم:
- اردلان اینجا اینقدر لامپ داشت و تو روشن نمی کردی؟
- نه،چون تو از تاریکی خوشت نمیاد دادم یک سری سیم کشی کردند.
- چه خوب،این طوری خیلی بهتره من که نمی تونم تاریکی رو تحمل کنم.
اردلان با حالت افسرده ای گفت:
- ولی من روزای زیادی تو تاریکی این سالن سپری کردم.
و بعد از چند لحظه گفت:
- چند دقیقه تنهات می ذارم.
- کمک نمی خوای؟
- نه،الان بر میگردم.
مانتو و روسریم را در آوردم و روی مبل نشستم.
به اردلان فکر کردم((آخه چرا روزهای زیادی رو اینجا سپری کرده؟یعنی چه مشکلی داشته بیماری،بی پولی،یا شایدم یه عشق بی فرجام؟))از فکر اینکه اردلان قبلا عاشق دختری بوده حالت بدی پیدا کردم.
با خود گفتم((یعنی ممکنه دختر مورد علاقه اردلان اونو ترک کرده باشه؟یا شایدم مرده یا....وای نکنه هنوزم توی زندگی اردلان باشه؟نه غیر ممکنه.اردلان خیلی به من علاقه داره....نکنه همه اینها دروغ باشه؟))
سرم را با دستانم فشار دادم این چه فکرهایی بود که به سرم افتاده بود.با خود گفتم((من مطمئنم اگرم قبلا دختری بوده حالا دیگه نیست.یعنی غیر ممکن باشه،چطور کسی می تونه به دروغ قربون صدقه دختری بره که بهش علاقه نداره؟))
با دیدن اردلان که کنارم نشسته بود و خیره نگاهم می کرد ؛از ترس تکانی خوردم و گفتم:
- اردلان،منو ترسوندی.
- چند دقیقه ای هست اینجا نشستم ولی تو اینقدر ذهنت مشغول بود که متوجه نشدی.سایه مشکلی پیش اومده؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- نه چیز مهمی نیست.
اردلان دستم را گرفت و گفت:
- سایه دوباره که تو....
و بقیه اش را ادامه نداد.
می دوانستم چه می خواهد بگوید((دوباره که تو دروغ گفتی.))
- با فکر مزخرفی درگیر بودم .چرا احساس می کنی بهت دروغ می گم؟وای من از این جمله تو خیلی بدم میاد،خواهش می کنم تکرارش نکن.
- شاید دروغ نگفتی،ولی راستم نگفتی،تو به دو،سه تا نتیجه ام رسیدی،تازه می گی به چیز مهمی فکر نمی کردی.
با تعجب نگاهش کردم،با خود گفتم((یعنی فکر منو می خونه؟))
- چیه؟فکر کردی با آدم ناشی طرفی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نه تو خیلیم تیزی،درست گفتی به نتایجی ام رسیدم ولی اجازه خودنمایی بهشون ندادم.
- تو اجازه ندادی یا وجود من باعث شد از توی فکر و خیال بیرون بیای؟
- اردلان خواهش می کنم بحث نکن،گفتم که چیز مهمی نیست.توام بی خودی پیله نکن باشه؟
اردلان به چشمهایم خیره شد و گفت:
- چون تو می خوای باشه.
به او خیره شدم.می خواستم ببینم واقعا ممکن است اهل دروغ و کلک باشد،در ظاهر به من علاقه داشته باشد ولی در باطن به دختر دیگری دل بسته باشد.در همین فکرها بودم که صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- بازم مطمئنی چیز مهمی نیست؟
- آره مطمئن باش .ممکنه یه لیوان آب برام بیاری؟
اردلان رفت و یک ربع بعد برگشت.با دیدنش گفتم:
- اردلان،آب قطع شده بود؟
- نه.
- پس رفتی یه لیوان آب برام بیاری یکربعه پیدات نیست.گفتم حتما...
نگذاشت بقیه حرفم را بزنم و گفت:
- تو که تشنه نبودی فقط می خواستی تنها باشی برای همین رفتم.
- اردلان چرا همچین فکری کردی؟من می خواستم با آب اعصابم رو آروم کنم.از اینکه فکر کردی فرستادمت دنبال نخود سیاه متاسفم.
- حالا اعصابت آروم شد؟
- آره،ولی اگه یه لیوان آب بخورم بهتر می شم.
لیوان را به دستم دادو گفت:
- نوش جان.
تشکر کردم و آب را نوشیدم و به اردلان که محو تماشای من بود ،لبخندی زدم و گفتم:
- چیه؟حالا تو رفتی تو فکر.
- آره تو فکرمو مشغول کردی .سایه نکنه .....
و بقیه حرش را ادامه نداد.
- نکنه چی؟بگو.
حرفی نزد و فقط نگاهم کرد.
- اردلان تو به من شک داری،درست می گم؟
- نه.
- ولی من مطمئنم همین طوره.الانم حاضرم شرط ببندم که می خواستی بگی،سایه نکنه تو عاشق کس دیگه ای شده باشی؟
اردلان سرش را پایین انداخت.
- تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟من اصلا این شک و تردید های بی موردت رو نمی فهمم ،مگه این که....
و ادامه ندادم.اردلان با عصبانیت گفت:
- مگه اینکه چی؟
حرفی نزدم.می دانستم اگر اردلان عصبانی شود به همین راحتی ها آرام نمی شود.
پیش خود گفتم((وای اول سال و دعوا مرافعه خدا به خیر بگذرونه.))