فصل دهم-1
پس از مطمئن شدن از نظر نهایی سولماز شماره تلفن اردلان را گرفتم،مثل دفعه قبل بعد از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،از ترس با عجله گفتم:الو.
صدای اردلان را شنیدم:جانم.
مکثی کردم و گفتم:سلام،سایه ام.
- بله شناختم حالتون خوبه؟
- به لطف شما ،خوبم.
- مزاحم شدم بهتون اطلاع بدم سولماز ساعت چهرا پس فردا رو برای ملاقات با پارسا تعیین کرده.
- کجا؟
- پارک ساعی،تقریبا نزدیک در ورودی.
- دیدید درست گفتم،حالا می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
- خواهش می کنم!
- نظر سولماز چی بود؟
- نظر خاصی نداشت ،فقط گفت((بهتره ببینمش))ولی اگه بعدا به قول معروف نپسندید بد نیست؟
- بد که نیست!ولی دل پارسا می شکنه چون سولمازو خیلی دوست داره.
- ولی اگه سولماز از پارسا خوشش نیومد که نمی تونه به دروغ بهش ابراز علاقه کنه تا دلش نشکنه،به نظر من که عاقلانه نیست.
- حرف شما کاملا درسته ولی باید یه طوری عنوان کنه که پارسا زیاد ناراحت نشه،مثلا بگه حتما باید بریم آمریکا یا اروپا زندگی کنیم.
- خب اگه قبول کرد چی؟اون موقع تکلیف چیه؟
- این از محالاته،به نظر من سولماز اگه از پارسا خوشش نیومد همینو بگه،قضیه به خوبی و خوشی تموم می شه،اون موقع به قول معروف نه سیخ می سوزه نه کباب.
- باشه من به سولماز می گم،در هر حال از اینکه مزاحمتون شدم عذر می خوام.
- خودتون که می دونید شما مزاحم نیستید در ضمن من خودم خواستم تلفن بزنید،من همیشه از شنیدن صداتون خوشحال می شم.
- ممنون و خدا نگه دار.
گوشی را قطع کردم .صدای مامان را شنیدم که گفت:سایه اگه تلفنت تموم شد بیا پایین میوه بخور.
کنار مامان نشستم،سیبی برداشتم و پوست کندم مادر گفت:
- چه خبر؟
- خبرای خوش اگه بشنوید شما هم خوشحال می شید.
- خوش خبر باشی عزیزم.
- اردلانو که یادتونه به من کمک کرد!
- آهان برادر استادتون که توی عروسی فرناز باهاش آشنا شدی.
- درسته،دوستش سولماز رو دیده و ازش خوشش اومده حالا می خواد با سولماز صحبت کنه.
- نظر سولماز چیه؟
- فعلا که نظر خاصی نداره،می خواد صحبت کنه،ببینه چی پیش میاد.
- یعنی شما دوتا اینقدر بزرگ شدید که خواستگار پیدا کردید؟
- بزرگ که شدیم ولی من هنوز خواتگار پیدا نکردم.
- پس اونی که تو سلف دانشگاه بود خواستگار نبود؟
- راست می گید یادم نبود!