0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:30 PM

فصل یازدهم-1
عصر پنجشنبه همراه مامان به خانه خاله سهیلا رفتیم،مامان سولماز را در آغوش گرفت و گفت:عزیز دلم داری عروس می شی،امیدوارم خوشبخت شی.
- مرسی خاله جون.
من وسولماز به اتاقش رفتیم،سولماز گفت:
- سایه به نظر تو من چه لباسی بپوشم بهتره؟
نگاهی به لباسهایی که روی تخت ریخته شده بود انداختم و گفتم:
- به نظر من این کت و دامن شیری رنگ از همه بهتره باشه.
- خب از این لباس،حالا بیا یه فکری برای موهام کن.
و سشوار را به دستم داد.
- چه مدلی برات سشوار بکشم؟
- فرقی نداره،فقط قشنگ باشه.
موهایش را سشوار کردم،آرایش ملایمی هم کرد:نگاهش کردم و گفتم:
- سولماز شدی یه تیکه ماه.
و بوسیدمش،همراه سولماز نزد خاله ومامان رفتیم،خاله سهیلا سولماز را در آغوش گرفت و گفت:خیلی قشنگ شدی مامان جان.
مامانم برایش اسفند دود کرد.
موقع رفتن من و مامان سفارش کردیم بعد از رفتن خواستگارها به ما خبر بدهند.
خاله سهیلا در حالی که لبخند می زد گفت:
- سارا جان تو که بیشتر از من استرس داری،مطمئن باش بهتون خبر می دم.
من و مامان تا زمانی که سولماز تلفن کرد،دعا می کردیم همه چیز به خوبی و خوشی تمام بشود و با تلفن سولماز خیالمون راحت شد.
سه روز بعد نزدیکیهای ظهربود که خاله سهیلا و سولماز به خانه ما آمدند.
مامان با دیدن آنها پرسید:
- خب جواب آزمایشو گرفتید؟
- آره خوشبختانه مشکلی ندارن.
- خب به سلامتی نامزدی همون روز پنج شنبه است؟
- آره هنوزم هیچ کاری نکردم فقط یه روز طول می کشه فامیل رو دعوت کنیم.
- سهیلا جان روی کمک ما حساب کن.ما از فردا برای کمک کردن حاضریم.
در چهار روز باقی مونده به مراسم نامزدی همه در تکاپو بودیم تاهمه چیز درست شود و مراسم به نحو احسن برگزار شود.
روز پنج شنبه منو سولماز با هم به آرایشگاه رفتیم،مادام رو به سولماز کرد و گفت:طوری درستت می کنم که آقا داماد از خوشگلیت بیهوش بشه.
- مرسی،ولی من باید برای ساعت شش آماده بشم.
- هرچی شما بگی عروس خانم.
بعد دوتا از شاگردهایش را صدا کرد تا موهای مارا بپیچند،وقتی از زیر سشوار بیرون آمدیم از شدت حرارت گونه هایمان قرمز شده بود.
مادام به سراغ من آمد و گفت:خب یه مدل جدید مو اومده،همون رو برات درست می کنم ،بعداز اینکه موهایم را شینیون کرد گفت:
- رنگ لباستو بگو تا آرایشت کنم.
- شیری.
- اتفاقا رنگش به پوستت میاد.حالا آرایشی برات بکنم که مثل فرشته ها بشی.
نیم ساعتی مادام روی صورتم کار کرد،داشتم بی حوصله می شدم که مادام گفت:پاشو تموم شد.
خود را در آینه دیدم واقعا خوشگل شده بودم با لبخندی از مادام تشکرکردم و پیش سولماز که داشتند ناخنهایش را مانیکور می کردند رفتم.سولماز با دیدنم گفت:
- وای سایه چقدر خوشگل شدی!!
مادام گفت:
- توام خوشگل می شی صبر کن کار ناخنت تموم بشه.
در همین موقع مامان به دنبالم آمد،در آغوشم کشید و گفت:
- عزیزم خیلی قشنگ شدی،دیگه ببین لباستو بپوشی چی می شی.
وقتی به خانه رسیدیم لباسم را پوشیدم و خودم را در آینه برانداز کردم؛حسابی از خودم خوشم آمد .مامان که داشت برای رفتن آماده می شد با دیدنم گفت:عین فرشته ها شدی بیا یه بوس به مامان بده.
جلو رفتم و مامان را بوسیدم و گفتم:
- مامان جان کاری داری برات انجام بدم.
- یه سشواری به این موها بکش.
- روی چشمام ولی موهای شما با این فر طبیعی که نیازی به مرتب کردن نداره.
- ای شیطون اگه این زبونو نداشتی چه کار می کردی؟
- به جون خودم راست می گم کاش منم موهام مثل شما فر بود ،مردم می رن کلی خرج می کنن تا مثل شما بشن.
کار مامان که تمام شد پدر هم از راه رسید و با دیدن من و مامان گفت:
- به به چه خانمهای زیبایی ،ببخشید من شما رو جایی ندیدم.
و بعد من را در آغوش کشید و گفت:
- بابایی برای خودت خانمی شدی،برای من افتخار بزرگیه که شما دونفر رو همراهی کنم.
- عزیزم سریع دوش بگیر تا بریم.
- من تا ده دقیقه دیگه حاضرم.
به اتاقم رفتم و گردنبندم را انداختم و عطر ملایم و خوشبویی استفاده کردم و کفشهایم را به پا کردم،دیگر حاضر و آماده شده بودم به پایین رفتم.در همین موقع پدر کت و شلوار پوشیده و کروات زده آمد و گفت:
- خب خانما من حاضرم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها