0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:32 PM

فصل دوازدهم
مامان کتاب را بست و گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- خوبم مرسی.
- تا لباست رو عوض کنی،برات یه چای خوشرنگ می ریزم.
- دستتون درد نکنه.
چند دقیقه بعد پایین آمدم.مامان برایم چای و بیسکویت آماده کرده بود.در حالیکه چای را می خوردم پرسیدم:
- چه خبر؟
- خبر مهمی که نیست،فقط من و سهیلا با هم می ریم خونه یکی از دوستامون،برای ساعت هفت و نیم برمی گردیم.تو کاراتو انجام بده و برای ساعت هشت آماده باش که پدرت اومد ،بریم.
با تعجب گفتم:کجا؟
- خونه عمه مهتاب یادت رفته؟
- جدا اگه نگفته بودید ،فراموش کرده بودم شب خونه عمه دعوت داریم.
زمانی که مامان آمد از من خداحافظی کند مست خواب بودم و بلافاصله خوابم برد که دوباره از صدای مامان از خواب بیدار شدم و گفتم:
- مامان هنوز نرفتید؟
- واه الان ساعت هفت ونیمه،من رفتم و اومدم تو هنوز خوابی؟پاشو برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد.
- آه مامان،حوصله ندارم.
- یعنی نمی خوای پاشی؟
- چرا دوش رو گفتم.
بلند شدم و تختم را مرتب کردم و گفتم:
- مامان من شب چی بپوشم؟
مامان فکری کرد و گفت:
- همون لباسی که می خواستی بری شیراز خریدی،خیلی بهت میاد.فقط عجله کن.
ساعت تقریبا یک ربع به نه بود که به خانه عمه رسیدیم.دم در ورودی عمه و شوهرش به انتظار ورود ما ایستاده بودند به طرف عمه رفتم و بوسیدمش و گفتم:
- خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
عمه هم مرا بوسید و گفت:
- منم همین طور عزیز دلم.
به سالن پذیرایی که رفتیم به جز خانواده عمو،میهمان دیگری هم بود.
پسر عمه ام سالار جلو آمد و با ما سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
- سایه بیا می خوام با دوستم آشنات کنم.
و مرا به طرف دوستش برد.دوست سالار پسری بود تقریبا هم سن و سال خودش که اصلا قیافه جذاب و دلنشینی نداشت ولی از وضع ظاهرش به نظر متمول می آمد.سالار رو کرد به دوستش و گفت:علیرضا این خانم سایه دختر دایی منه.
علیرضا سلام کرد و گفت:
- از دیدارتون خوشبختم.
نمی دانم چرا از او خوشم نمی آمد،برای همین خیلی خشک گفتم:
- منم همین طور.
و به آنطرف رفتم و مابین دختر عمه های دوقلویم پریسا و پریا نشستم.
پریا و پریسا دو قلو بودند ولی اصلا به هم شباهت نداشتند،پریسا شبیه عمع بود و پریا شباهت عجیبی به آقای دانش شوهر عمه ام داشت.
به شاهین که روبروی من نشسته بود نگاه کردم.کت و شلوار قهوه ای و پیراهن کرم رنگ پوشیده بود و موهایش را مدل جدیدی کوتاه کرده بود که جذابترش کرده بود.من با پریسا و پریا صحبت می کردم ولی هرگاه اتفاقی سرم را بلند می کردم علیرضا را می دیدم که به من خیره شده بود طوری که پریسا و پریا هم متوجه شده بودند و مدام سر به سرم می گذاشتند.عصبانی شده بودم دوست نداشتم کسی این طور به من خیره شود،اصلا نمی دانم چه چیزی ته نگاهش بود که عصبانی ام می کرد.
- نه خیر مثل اینکه حسابی خاطر خوان شده.
- بس کن پریسا ،همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتی.
شاهین و سالار داشتند درباره اهرام ثلاثه با هم صحبت می کردند،شاهین گفت:
- سایه تو علاقه داری بری مصر و اهرام و از نزدیک ببینی؟
- اُه ،خیلی.البته من درباره اهرام و معابد مصر اطلاعات زیادی دارم ولی به قول معروف شنیدم کی بود مانند دیدن.
- سایه پس هر وقت خواستی بری به من بگو تا بیام ازت محافظت کنم.
نگاهی ه سالار کردم ،داشت می خندید گفتم:
- سالار جون اونجا که بچه راه نمی دن.
پریا گفت:
- نوش جونت سالار جون،تو که هیچ وقت حریف زبون سایه نمی شی نمی دونم چرا دوست داری خودتو ضایع کنی.
- من که احساس ضایع شدن نمی کنم کسی که شوخی می کنه باید جنبه شوخی هم داشته باشه،این طور نیست سایه.؟
با تکان سر حرفش را تصدیق کردم.
اولین نفری که از پشت میز شام بلند شد من بودم،بعد از من بلافاصله شاهین بلند شد و تشکر کرد وقتی که نشستیم شاهین گفت:
- این خروس بی محل کیه؟
- نمی دونم.
- اصلا ازش خوشم نمیاد، پسره وقیح.
- خب توی دنیا خیلی چیزها وجود داره که آدم مجبوره تحملشون کنه.
- ولی به نظر من لزومی نداشت این حشره مزاحم در جمع خانوادگی ما حضور داشته باشه.
- می دونی که سالار یه کم دیوونه اس وگرنه اینو امشب دعوت نمی کرد.
بعد از چند دقیقه بقیه هم آمدند .من و شاهین روی یک کاناپه نشسته بودیم،پریا و پریسا هم آمدند و کنار ما نشستند.
علیرضا داشت مرا نگاه می کرد،سرم را به طرف پریا گرداندم تا از شر نگاهای او در امان باشم.پریسا هم دست بردار نبود و مدام بامن شوخی می کرد.
- سایه نگاه کن ببین چطوری آب دهنش راه افتاده و ریخته روی پیرهنش.
از حرف پریسا خنده ام گرفت،شاهین آرام پرسید:
- چیه؟حرف خنده داری شنیدی؟
- تقصیر پریساست با حرفاش خنده آدمو درمیاره.
بعد از چند لحظه علیرضا بلند شد و همراه سالار رفتند،نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- آخیش.
- برای چی گفتی آخیش؟
با وجودی که آرام گفته بودم ولی نمی دانم چطور شاهین صدایم را شنیده بود،نگاهی به او کردم و گفتم:
- همین طوری.
- ولی من فکر می کنم برای اینکه پسره رفت،این طور نیست؟
از اینکه شاهین هم متوجه شده بود خجالت کشیدم.
- اون باید خجالت بکشه نه تو.
حرفی نزدم چند دقیقه بعد آرام گفت:
- می دونی سایه وقتی خجالت می کشی دوست داشتنی تر می شی؟
باز هم حرفی نزدم خوشبختانه شاهین هم چیز دیگری نگفت.
یکربع بعد سالار آمد وگفت:سایه چند لحظه بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.
بلند شدم و همراه سالار رفتم در هال با علیرضا مواجه شدم.
سالار گفت:علیرضا کارت داره.
با اخم گفتم:این چیزی بود که می خواستی نشونم بدی؟
- ببخشید مجبور بودم.جلوی جمع صورت خوشی نداشت بگم علیرضا کارت داره.
علیرضا بلند شد و به طرفم آمد.می خواستم برگردم که گفت:
- خواهش می کنم خانم چند لحظه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم.من می تونم شما رو بعدا ببینم؟
این قدر ناگهانی این حرف را زد که نزدیک بود غش کنم.چطور به خودش اجازه داده بود چنین درخواستی از من بکند.با اخم گفتم:
- شما چی درباره من فکر کردید؟اصلا چه لزومی داره ما همدیگرو ببینیم؟
علیرضا برای اولین بار در طول شب سرش را پایین انداخت و گفت:
- از شما خوشم اومده.
با عصبانیت گفتم:
- بهتره همه چیز رو فراموش کنید .من از این ادا اصولا خوشم نمیاد.
با التماس گفت:ادا اصول نیست.اگر اجازه بدید به خواستگاریتون بیام خوشحال می شم.
دست بردار نبود،از یک طرف اصلا از او خوشم نمی آمد و از طرف دیگر دلم برایش سوخت .با این حال گفتم:
- نه فراموش کنید غیر ممکنه.
از او رو گرداندم که دوباره گفت:
- خواهش می کنم اینقدر زود تصمیم نگیرید.حداقل یه کم فکر کنید و دو روز دیگه جواب منو بدید.
- احتیاجی به فکرکردن نیست ،جواب من منفیه.
دوباره نالید:
- آخه چرا؟
دست بردار نبود برای همین گفتم:
- برای اینکه من به کس دیگه ای علاقه دارم.واقعا براتون متاسفم.
علیرضا درحالیکه غمگین بود گفت:
- منم همین طور خانم ،خداحافظ.
با عجله از خانه خارج شد،سالار به دنبالش دوید.چند دقیقه بعد تنها برگشت و گفت:
- سایه چی بهش گفتی که زیر رو شد؟
جوابش را ندادم و به سالن پذیرایی برگشتم.
به علیرضا فکر می کردم.دلم به حالش سوخت،آخه چطور به این سرعت از من خوشش اومده و ازم تقاضای ازدواج کرد؟حتی یک کلمه با من حرف نزده بود،نمی دونست حتی چه اخلاق و عقایدی دارم اون موقع چطور از من خواستگاری کرد.
در همین افکار بودم که صدای شاهین را شنیدم که گفت:
- چرا این قدر تو فکری؟
- چیزی نیست.
- نکنه از رفتن علیرضا ناراحتی؟
- واقعا که!!
- پس چی،نکنه بهت چیزی گفته؟
- چیزی که نه،در ضمن تو چرا اینقدر کنجکاوی می کنی؟
- برای اینکه من پسر عموی توام و نگرانتم.حالا لطفا بگو.
- واه چه حرفا!پس منم دختر عموی توام دلیل نمی شه توی کارا تو فضولی کنم.
- ببین من تا نفهمم دست از سرت برنمی دارم،حالا بگو.
- شاهین دست بردار ،فضولی توی کارهای دیگران خوب نیست.
- اینا رو داری می گی که منو دست به سر کنی باید بگم سخت در اشتباهی ،حالا بگو.
- هیجی ازم خواستگاری کرد.
شاهین آنقدر بلند گفت((چی گفتی))که همه با تعجب نگاهمان کردند.
آرام گفتم:
- چه خبرته چرا داد می زنی؟
شاهین با عصبانیت گفت:
- تو چی گفتی؟
- گفتم نه،اونم رفت پی کارش.
- باورم نمی شه به همین راحتی قبول کرده باشه.
- اتفاقا خیلی اصرار کرد منم بهش گفتم،من به کس دیگه ای علاقه دارم.
- جدی می گی؟
- آره به جون خودم.
- سایه یعنی تو واقعا به کس دیگه علاقه داری،حالا کی هست؟
- نه توام،یه چیزی گفتم دست از سرم برداره.
شاهین دیگر حرفی نزد دوباره به فکر فرو رفتم،ولی حالا قضیه بغرنج تر شده بود،با خود گفتم((نکنه فکری که شاهین کرده دیگران هم در مورد من بکنن،آخه چطور همچین حرفی زدم اگه علیرضا به سالار بگه،اون موقع فکر میکنه من واقعا به کسی علاقه پیدا کردم وای خدای من ؛عجب حرفی زدم.))
- دوباره داری به چی فکر می کنی؟
- به این که نکنه دیگران فکر کنن به کس دیگه ای علاقه دارم.
- فکر نمی کنم.
- پس چرا خودت این فکرو کردی؟
- من فکر نکردم،فقط سوال کردم.سایه از این که ناراحتت کردم معذرت می خوام.
- معذرت خواهی لازم نیست اگه تو به وقل خودت این سوال و نکرده بودی برای من خیلی بدتر می شد.
- حالا می خوای چیکار کنی؟
- برای سالار توضیح می دم برای اینکه علیرضا دست از سرم برداره چنین حرفی زدم.
- فکر خوبی کردی.
موقع خداحافظی جریان را برای سالار خیلی مختصر توضیح دادم.
سالار گفت:
- خیالت راحت باشه اولا من به کسی چیزی نمی گم،ثانیا تو رو خوب میشناسم اگرم برام توضیح نمی دادی می دونستم این حرفو برای اینکه از شر علیرضا راحت بشی زدی و اهل این کارها نیستی.به نظر من این بهترین جوابی بود که می شد به علی رضا داد وگرنه به این راحتی دست از سرت برنمی داشت.خیلی یکدنده اس،از بچگی هرچی خواسته به دست آورده ولی حالا تو دست رد به سینه اش زدی،دلم به حالش می سوزه.
- مرسی سالار حالا خیالم راحت شد.
با خوشحالی از او خداحافظی کردم،جلوی در شاهین گفت:
- معلومه که مشکل رو حل کردی.
- از کجا فهمیدی؟
- خب دیگه باهوشم.
و خندید.
- باهوش که هستی ولی خیلی بد پیله و فضول هم تشریف داری.
- دلت میاد به من بگی بد پیله،تو که خیلی مهربون بودی؟
- گذشت،اون سایه مهربون نابود شد.
- خدانکنه،دیگه از این حرفا نزن!
- چشم ولی این دستوره یا خواهش.؟
- تو چی فکر میکنی؟
- ترجیح می دم خواهش باشه.
- کی جرات داره به تو دستور بده،من که جسارتش رو ندارم.
- خدا رحم کرده وگرنه حالو روز من چی می شد؟
- سایه به جون خودم من اصلا فضول نیستم ولی نمی تونم درباره تو کنجکاوی نکنم مثلا اگه یکی دیگه به من گفته بود وی کارم فضولی نکن دیگه حتی کوچکترین سوالی ازش نمی پرسیدم ولی درباره تو نمی تونم امیدوارم این کنجکاوی من و حمل بر بی ادبی نکنی.
- چشم،امر دیگه ای ندارید؟
- نه خیر عرضی نیست.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب دیگه بابا و مامان منتظرن خداحافظ.
- به امید دیدار.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها