0

داستان هاي دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

داستان هاي دفاع مقدس

بازبه انتظار

آن روز هم فلق جور ديگري بود. ابرهاي بريده‌بريده كه با سرخي غليظ خود، قله داغدار الوند را در آغوش مي‌فشردند، در پهنه‌اي از غم، شناور بودند.
اين چهارمين عصر دلگير و آزاردهنده‌اي بود كه بعد از شهادت حبيب (1) به سراغ شهر مي‌آمد. چون او از جمع محدود و صميمي بچه‌هاي سپاه پرواز كرده بود، اين اندوه در تمام در و ديوار و كوچه و خيابان‌ها، پخش شده و خبر شهادتش، مثل توپ در زمين و آسمان شهر پيچيده بود.
محوطه سپاه را به ياد حبيب آذين بسته بوديم و حجله‌هايي را كه ميان هر كدام، سيني نيمه ‌ُري از خرما قرار داشت، جلوي در، كنار خيابان گذاشته بوديم.
فقط نصب پرده‌هاي باريك و بلند سبز و سرخي كه مخصوص مراسم شهدا بودند و بايد از كناره‌هاي دروازه بزرگ و آهني، آويزان مي‌كرديم، باقي مانده بود.
من زير پرتوهاي كمرنگ خورشيدي كه رو به افول بود، بالاي دروازه، لب ديوار نشسته بودم و داشتم يكي از پرده‌ها را آويزان مي‌كردم تا حميد از پايين آن را ببندد.
حاج بابا (2) به ديوار مياني حياط تكيه داد و با اندوهي كه در اين يكي – دو روز تمام وجودش را در خود مي‌فشرد، پرسيد:
جعفر، گفتي، حبيب چطوري شهيد شد؟
در حالي كه به حميد اشاره مي‌كردم تا پرده را بيشتر بكشد، زيرچشمي نگاهي به او انداختم و گفتم: « اين سومين باري‌ست كه اين را مي‌پرسي، خُب شهيد شد ديگه.
» حاج بابا انگار كه از اين طرز جواب دادن من ناراحت شده باشد، بدون آن كه چيزي بگويد، برگشت و راه افتاد به سمت ساختمان. سريع از در آويزان شدم و پريدم روي زمين و بعد دويدم زير بغل او را گرفتم: « خب چرا حالا ناراحت مي‌شي، راست گفتم ديگه ! »
نه جعفر ناراحت نشدم، فقط دلم خيلي براي حبيب تنگ شده !
زود دنبال حرف حاج بابا، ادامه دادم: « مي‌دوني، تنها چيزي كه من يادم مي‌آيد، اينه كه، حبيب توي كانال بود و من با عجله داشتم از كنارش رد مي‌شدم، درگيري شدت داشت و كل منطقه زير آتش بود كه ديدم، حبيب و بي‌سيم چي‌اش هر دو با هم افتادند، چون بايد سريع خودم را به محور كناري مي‌رساندم، فرصت برگشتن نبود. ولي ديدم كه تير مستقيم، سر او و سينه بي‌سيم‌چي را شكافته است و جنازه آنها همانجا ماند؛ نزديكي دروازه خرمشهر.
جعفر، جعفر، پاشو نمازت قضا نشه ....
اين صداي علي بود كه از ششدانگ خواب بيدارم كرد. بلند شدم و توي جايم نشستم و خسته بودم، ديشب تا ديروقت، با بچه‌ها مشغول انجام كارهاي عقب‌افتاده و فراهم كردن مقدمات مراسم حبيب بوديم.
خميازه‌اي كشيدم و راه افتادم، به سمت دستشويي تا وضو بگيرم. از دستشويي كه برگشتم، آستين‌هايم بالا بودند و خيسي آب وضو، پوست صورت و دستانم را با خنكي خود، نوازش مي‌داد.
از پله‌هاي نمازخانه سپاه بالا رفتم و در حالي كه زير لب اذان و اقامه مي‌گفتم، دستگيره را پايين كشيدم. در، با صداي جيرِ هميشگي‌اش به صدا درآمد و من وارد اتاق شدم.
هنوز خواب‌آلوده بودم، اما نه آن‌قدر كه شخصي را كه در گوشه نمازخانه ايستاده و داشت با باند سفيدي كه به دور سرش بسته بود، نماز مي‌خواند، نشناسم.
از تعجّب درجا ميخكوب شدم. خدايا چه مي‌ديدم ! جلوتر رفتم تا او را بهتر ببينم، اما باز هم باورم نمي‌شد. چشمانم را با دست ماليدم و باز به صورت او خيره شدم. باوركردني نبود، اما او حبيب بود !
خودش بود؛ حبيب ... ولي من خودم ديده بودم كه او شهيد شده؛ گيج شده بودم و نمي‌دانستم چه كار بايد بكنم. با عجله دويدم بيرون و فرياد زدم: « بچه‌ها بدويد، مهمون داريم، ... بالا بياييد، حبيب آمده ! »
مهدي كه داشت كنار شير فشاري در گوشه حياط، مسح پايش را مي‌كشيد، سرش را بالا آورد و گفت: « چه خبرته، مگه ديوانه شده‌اي، اول صبحي داد و بيداد راه انداختي ! »
گفتم: « نه، به جان خودم راست مي‌گم، شه‍يـ ...چيز ... حبيب آمده.»
بچه‌ها با شنيدن اين خبر هر كدام از يك گوشه دويدند توي نمازخانه، تا ببينند من چه مي‌گويم. حالا با ديدن او، باورشان شده بود كه راست گفته‌ام و او خودش بوده است.
همه به دور حبيب – كه به آرامي مشغول نماز بود _ حلقه زديم. همه منتظر بوديم تا او نمازش را تمام كند و ما شهيد زنده‌مان را در آغوش بفشاريم.
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته، الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، ...
و تا حبيب، اين را گفت، همه پريديم روي او و هر كس از يك جاي صورتش شروع كرد به ماچ كردن.
- اا يوا...ش، خفه شدم !
حبيب زير دست و پا له مي‌شد، ولي بچه‌ها ول‌كن نبودند.
حاج بابا داد زد: « مثل اينكه او مجروحه‌ها، يك كمي احساساتتون را كنترل كنيد ! »
بعد حبيب با شوخي گفت: « آره راست مي‌گه، من مجروحم، يعني شهيد نشدم، اين هم آخرين بارتون باشه كه كسي را بي‌خود و بي‌جهت، شهيد مي‌كنيد ! »
قهقهه خنده بچه‌ها بلند شد. راستش از بچه‌ها خجالت مي‌كشيدم؛ چون جريان شهادت حبيب را فقط من ديده بودم. پرسيدم: « خُب حبيب جان تعريف كن ببينم، بعد از اين كه تير خوردي، چه شد ؟ »
حبيب كه انگار تازه يادش افتاده باشد كه سرش تير خورده، از درد، گره‌اي به پيشاني انداخت و گفت: « حالا پاشين نمازتون رو تا قضا نشده بخونيد، وقت براي اين حرف‌ها زياده ! »
ساعت 9-8 صبح بود و تا اين ساعت هيچ كس از برگشتن حبيب خبر نداشت. داشتيم تندتند با علي حجله‌ها و پرده‌هاي مشكي حبيب را جمع مي‌كرديم كه يكي از پشت با صداي آهسته و نرم گفت: « كمك نمي‌خواهيد ؟! »
برگشتم به عقب و تا نگاهم به صاحب صدا افتاد، با صداي بلند زدم زير خنده !
چرا مي‌خندي ؟ ... مي‌خوام كمكتون كنم زودتر اين بساط رو جمع كنيم ... خنده داره ؟
نه حبيب به باند دور سرت مي‌خندم، يك نگاهي توي آينه بكن، ببين چه شكلي شده‌اي. »
از بس بچه‌ها از سر و كله حبيب بالا رفته بودند، باند دور سرش يك وري افتاده بود روي گوشش و قيافه خنده داري پيدا كرده بود.
حبيب گفت: « بچه‌ها وقتي اينها را جمع كرديم، كدومتون با من مي‌آييد مزار شهدا ؟ »
من بي‌معطلي جواب دادم: « حالا بگذار برسي، بگذار خانواده‌ات لباس مشكيشون رو دربياورند، بعد ... ! »
حبيب دوباره از درد، دستش را روي سرش گذاشت و گفت: « مهدي صبح زود رفته، به خانواده‌ام خبر بده. حاج بابا هم مي‌گفت: فردا قراره برويم سر پل، پس ديگه كِي وقت مي‌شه ؟ »
علي، سوزن و ميخ‌هايي را كه از پرده كنده بود و به رديف، بين لب‌هايش چيده بود، بيرون آورد و گفت: « حبيب جان ببخشيد، من بايد بروم پادگان، براي تداركات فردا. »
من لحظه‌اي مكث كردم و گفتم: « باشه، من باهات مي‌آم. »
لابه‌لاي قبرهاي شهدا، مي‌گشت و بي‌صدا گريه مي‌كرد. من هم پشت سرش مي‌رفتم، تا به خاطر زخمي كه سرش برداشته بود، مشكلي برايش پيش نيايد.
يكباره چشمش به قبري افتاد كه رويش نوشته بود: « سردار رشيد اسلام، سپاهي شهيد حبيب مظاهري. شهادت: عمليات بيت‌المقدس ( خرمشهر ) تاريخ شهادت: 20/2/ 61 »
در همين مدتي كه خبر نادرست شهادت حبيب پيچيده بود، خانواده‌اش به ياد او يادماني در قطعه شهدا گذاشته بودند تا اگر بعدها جنازه‌اش برگشت، در آنجا دفن شود.
حبيب برگشت به طرف من و پرسيد: « جعفر اين چيه ؟ »
خانواده‌ات برايت گذاشته‌اند، خودشون خواستند.
حبيب زير لب و آميخته با اشك گفت: « لياقتش رو نداشتيم كه مال ما باشه ! »
و بعد زل زد به نوشته‌هاي روي سنگ قبر.
دانه‌دانه اشك‌هايي كه از گوشه چشمان او بر روي سنگ سفيد و كدر قبر مي‌ريختند، لايه نازك گرد و خاك نشسته بر آنجا را مي‌شست.
گويي اشك‌ها از كاسه لبريزي مي‌جوشيدند كه هزار بار انتظار را زمزمه كرده است. اشك‌هايي كه با بندبند آن جمله‌ها، قرابتي نزديك را جستجو مي‌كردند. آرزو كردم هيچ وقت به آنجا نرفته بوديم و هيچ‌گاه آن از سفر برگشته را در تقابل با گذشته سرخش نمي‌ديدم.
با دو دستم از پشت، شان‌هاي دردمند او را گرفتم و گفتم: « حبيب جان ببين، اگر ... اگر خيلي طولش بدهي، دير مي‌شه، ها ! »
در حالي كه با زور و زحمت بغضم را در گلو مي‌فشردم، او را در آغوش كشيدم.
بعد از زيارت قبور شهدا، حبيب را تا خانه‌شان رساندم و خودم برگشتم سپاه تا براي اعزام فردا، كارهاي عقب‌افتاده را انجام دهم.
(1)سردار حاج علي شادماني
(2) سردار حاج مهدي روحاني

نويسنده: سيدمحمدرضوي

منبع: روزنامه ي كثيرالانتشار  

 
 
شنبه 18 دی 1389  12:51 PM
تشکرات از این پست
g_golshani_rasekhoon
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

ه سوي دريا

از خواب پريد و چشمانش به طرف پنجره خيره شد. سرش درد مي‌كرد و قلبش به شدت مي‌تپيد. بوي دريا مي‌آمد. دلش طوفاني شد. نزديك پنجره رفت. نگاهي به كودك يك ساله‌اش يوسف كرد و نفس عميقي كشيد. چهره‌ي معصوم يوسف، آرامشي عجيب در دلش به پا كرد و باز دوباره به سوي دريا.
حس عجيبي بر دلش چنگ مي‌زد. گويي اتاق با تمام وسعتش او را در خود مي‌بلعيد.
پاهايش سست شدند و بر زمين افتاد. تصويرهاي مبهم، مقابل چشمانش خودنمايي كرد: دريا طوفاني بود. موج‌ها به شدت به هم مي‌خوردند و صداي مهيبي مي‌دادند. چهره‌ي زرد يونس مقابل ديدگانش نمايان شد. سرخيِ خون، تنِ مجروحش را احاطه كرده بود و هر لحظه موجي مي آمد و خون‌ها را در خود مي‌بلعيد و باز دوباره خون در آب شناور مي‌شد. همراه موج‌ها بالا و پايين مي‌شد. با صداي خسته‌اي كه انگار صداي امواج تارهاي صوتي‌اش را در هم ريخته باشد، فرياد مي‌زد: ري ... ريحانه. تنم ! ريحانه تنم مي‌سوزد ! و با انگشتش جايي را نشانه گرفت. چشمان زن ردّ اشاره را گرفت.
موج نزديك و نزديك‌تر شد. لبخند شيريني بر لبان كبود يونس نشست و ميان موج‌هاي پرتلاطم دريا گم شد.
با نواختن ساعت، درياي دلش آرام گرفت و تصويرهاي خوابش محو شد. ساعت، هشتمين ضربه را نواخت و به دنبال آن صداي در آمد: تق، تق، تق.
دستان سرد و بي‌رمقش را به پنجره قلاب كرد و ايستاد. چادر آبيِ گل سفيدش را روي سر انداخت و به طرف حياط راه افتاد.
بوي دريا، شديد و شديدتر مي‌شد. شير حوض چكه مي‌كرد و با هر چكه كردنش، ماهي‌هاي سرخ را مي‌ترساند. قدم‌هايش را آهسته كرد.
دوباره صداي در بلند شد: تق تق ...
بوي دريا و تهوع، تنش را سلول‌‌به‌سلول سوزاند. پشت در رسيد. دستش را آهسته روي دستگيره‌ي در گذاشت و در را باز كرد. از لاي پلك‌هاي نيمه‌باز، چكمه‌هاي خاك خورده‌اي نمايان شد. تپش قلبش دوباره شدت گرفت. خود را روي زمين انداخت و دستانش را آرام‌آرام روي خاك‌هاي چكمه‌ها ماليد.
مرد متحير، قدمي به عقب برداشت و صداي مردانه‌اي بلندي شد:
- سعيد چرا برگشتي ؟!
زن سراسيمه سرش را بالا گرفت و گونه‌هاي خيسش را با گوشه‌ي چادر پاك كرد. مرد دوباره نزديك زن شد. زبانش بند آمده بود.
مرد كنارش نشست و نگاهش را از چشمان مضطرب زن دزديد و دستش را در جيب پيراهنش فرو كرد و چيزي بيرون آورد. زن با نگاهش، دست مرد را دنبال كرد و از پشت هاله‌اي از اشك، چشمانش برق زد و تنش سوخت.
پلاك در دستان مرد با نسيم آرام و آهسته مي‌رقصيد و صدا مي‌كرد و جلاي نقره‌اي‌رنگش را در چشمان خيسِ زن منعكس مي‌كرد. زن دست راستش را روي قلبش گذاشت و دستِ چپش را دور پلاك حلقه كرد و آن را از دستان مرتعش مرد گرفت.
صداي موج‌هاي دريا، قلبش را لرزاند. پلاك را با ولع بوييد.
بوي دريا مي‌داد !

نويسنده: مريم حيدري زاده

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 27

 
 
شنبه 18 دی 1389  12:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

چشم ديگر

مادر هنوز سر سجاده است. زير چشمي نگاهش مي‌كنم، رو برگردانده و خيره شده به صفحه‌ي تلويزيون و آرام دانه‌هاي گلي تسبيح كربلايي‌اش را مي‌اندازد و ذكر مي‌گويد. به يكباره حالت چهره‌اش برمي‌گردد. چشم‌ها را مي‌فشارد و صورتش را غم مي‌گيرد. ذكر گفتنش به نفرين بدل مي‌شود:
_ خدا نسل‌شونو از روي زمين برداره... الهي كه به حق فاطمه‌ي زهرا، دست خودتون بره زير ساطور... اي ظالم‌هاي غاصب.
انشاالله كه به همين زودي‌هاي زود، خدا نابود بكنه، اون آمريكا رو كه به شما كمك مي‌كنه، اي لعنتي‌ها... .
قطره‌هاي اشك از گوشه‌ي چشم‌هاي مادر سرازير مي‌شود. سر بر مي‌گردانم و بر صفحه‌ي تلويزيون، پايان صحنه‌اي را مي‌بينم كه صهيونيست‌ها با آجر دست يك فلسطيني را مي‌شكنند. اين صحنه بارها نشان داده شده بود.
پسرم با پارچي آب و چند ليوان و سفره به اتاق مي‌آيد. ايستاده زل مي‌زند به صفحه‌ي تلويزيون. با ديدن درگيري جوان‌هاي فلسطيني با صهيونيست‌ها، دندان به هم مي‌فشارد و مي‌شنوم كه مي‌گويد: عجب نامردهايي!
از ظلمي كه بر مردم فلسطين مي‌رود. خشمگين و عصباني مي‌شوم. صداي گوينده‌ي اخبار را انگار نمي‌شنوم. مثل اغلب شب‌هاي ديگر محو تماشاي انقلاب سنگ جوان‌هاي فلسطيني‌ مي‌شوم. سربازي صهيونيست يك چشم خود را بسته و با چشم ديگر، فلسطيني‌ها را نشانه رفته است. در همان صحنه، نوجواني نارنجكي را كه گاز اشك‌آور با فشار از آن خارج مي‌شود، با لگد به طرف كماندوهاي اسرائيلي پس مي‌راند. نرسيده به چهار راهي، دود سياه سوختن لاستيك‌ها، خيابان محل عبور صهيونيست‌ها را غبارآلود كرده است. آن سوي دود و آتش. چند نوجوان، يك پيرمرد دشداشه‌پوش و دو سه زن. سنگ مي‌پرانند و در صحنه‌اي ديگر، يك زره‌پوش در حال حركت. آماج سنگ‌هاي رها شده از قلماسنگ‌هاست. لبخندي بر لب پسرم مي‌نشيند و دست گره كرده‌اش را بالا مي‌برد. زن و دخترم شام را آماده كردند. ميلي به شام ندارم. دلم مي‌خواهد به جاي يكي از نوجوان‌ها مي‌بودم...
فضاي اتاق دم كرده است. دخترم، مادر و زنم بهت زده مانده‌اند. سفره هنوز پهن نشده. پسرم روزنامه‌اي ورزشي در دست دارد. دوباره به حال خود برمي‌گردم. به ياد صحنه‌هاي غريب آن بعداز ظهر دوران نوجواني مي‌افتم. كه در بيداري چون كابوس از سر گذرانده بودم و اگر آن موج توفنده نبود و به دست ساواك بازداشت شده بودم، چه حال و روزي پيدا كرده بودم با چه سرنوشتي!
تصويرهاي محوي پس از سال‌ها، رفته رفته شفاف مي‌شد و صحنه به صحنه مقابلم مجسم مي‌شد!
تا بازي فوتبال ساعتي وقت بود و فرصتي تا از قسمت‌هاي ديگر مجموعه‌ي ورزشي ديدن كنم. مجموعه‌اي كه در هر جايي، از سال‌ها پيش از آن برايش تبليغ شده بود. جابه جا تابلويي بود با آرم بازي‌هاي آسيايي تهران كه تاريخ سال هزار و سيصد و پنجاه و سه و هزار و نهصد و هفتاد و چهار را داشت و از بس آن آرم و تابلوها را به شكل‌هاي گوناگون و در مكان‌هاي مختلف شهر ديده بودم، جاذبه‌اش را برايم از دست داده بود و نكته‌ي جالب براي من، چهره‌ي ورزشكارها بود. زردپوست‌ها كه هرگز به آن تعداد در جايي نديده بودم. هندوها و عرب‌هايي كه انگار روي آتش تنور، نيم‌سوزشان كرده بودند.
تن عرق كرده‌ام به رعشه افتاد. شمد را كشيدم روي شانه‌ام، خواب از سرم پريده بود. آواز خروسي از دور دست‌ها، در ميان بوق شيپوري كاميوني محو شد و از خانه‌هاي آن دست، شايد تشتي بود از روي بامي زمين افتاد كه صداي دنباله‌دار دنگ آن خانه‌هاي همسايه را برداشت.
روز سختي را از سر گذرانده بودم. با جمعيت كشيده شده بودم به سمت شمال غرب مجموعه. از علامت بالاي سر در فهميدم سالن بسكتبال است. بليت خريدم. از پله‌ها كه بالا مي‌رفتم، از صداي ايران _ ايران برشتابم افزودم. با صداي سوت دسته جمعي تماشاگرها، جلوي ورودي ايستادم. فضاي سالن گرفته و سنگين بود و نگاهم افتاد به تابلو و نتيجه. پنجاه و هفت بر سي و دو. با آن‌كه تيم ايران در ميدان نبود اما تماشاچي‌هاي جوان و نوجوان كه بيشتر دانشجو و دانش‌آموز بودند. فرياد ايران ايرانشان سالن ار برداشته بود. با نگاهي دوباره به تابلو، تيم فيليپين سي و هفت بود و اسرائيل سي و دو. بيشتر جايگاه‌ها در اشغال تماشاگرهايي بود كه شايد حتي از بسكتبال چيزي نمي‌دانستند. زن‌هايي كه فقط آمده بودند مدل لباس‌هايشان را به نمايش بگذارند! و مردهايي كه مرتب در جا مي‌لوليدند و هم‌صدا سوت مي‌زدند و پس از هر چند سوت فرياد مي‌كشيدند: «اسرائيل». در بقيه‌ي قسمت‌ها، تعدادي به صورت پراكنده و يا گروه‌هاي چند نفره، دست مي‌زدند و ايران _ ايران مي‌گفتند. روي سكو، نزديك ورودي، كنار مرد تنهايي نشستم و همان لحظه احساس كردم، برايش مزاحم هستم. مقابل پايم دو قوطي خالي نوشابه و يك بسته نيم خورده‌ي بيسكويت ديده مي‌شد. در ميدان مسابقه، بازي تندي در جريان بود. تيم اسرائيل ناشناخته بود و مرموز. اما در خبرها خوانده بودم: فيليپين تيم اول آسيا است. سوت دسته جمعي و فريادهاي گوشخراش تماشاچيان كه آمده بودند. فقط سوت بكشند و اسرائيل _ اسرائيل بگويند. با فرياد ايران _ ايران جوان‌هايي كه هرگز نمي‌خواستند اسرائيل برنده باشد، محو مي‌شد. عده‌اي از گوشه‌اي مي‌گفتند: «با اره بريدند سر موشه دايان را... عجب كره خري بود...»
جمعي ديگر جواب مي‌دادند:
« با قيچي بريدند دم موشه دايان را... عجب توله سگي بود...»
شعارها چقدر خاطره‌انگيز بودند، ياد چند سال پيش از آن افتادم كه تيم فوتبال ايران، اسرائيل را شكست داده بود و اين شعار مردم كوچه و بازار شده بود!
با هر شعار، طرفداران تيم اسرائيل، دچار تشويق مي‌شدند و ترس به جانشان مي‌ريخت و تماشاچي‌هايي كه پراكنده بودند و بي‌تفاوت، از شنيدن نام موشه دايان، به خنده مي‌افتادند. جهودها، هر بار از ديدن پليس‌هايي كه يك تاج فلزي بالاي نقاب كلاه‌شان بود و هواي آن‌ها را داشتند، جان مي‌گرفتند و باز هم سوت مي‌كشيدند. در ميدان بازيكنان توپ بزرگ و قرمز را توي سبد مي‌انداختند. يكباره بازيكنان ذخيره‌ي تيم اسرائيل از جا كنده شدند و به ميان زمين دويدند! قوطي‌هاي خالي نوشابه به ميدان كوبيده شد. جهودها، صدايشان بند آمده بود و پاسبان‌ها ديوانه‌وار هجوم برده بودند و با باتوم مي‌كوبيدند روي سر و صورت جوان‌هايي كه حالا ديگر همه از جا برخاسته بودند. چند قوطي به طرف تابلو و روي نام اسرائيل پرتاپ شد. يكي از قوطي‌ها هم به قاب عكس شاه خورد. هرچه طرفدارهاي تيم اسرائيل ساكت بودند، دانشجوها و دانش‌آموزها از هيجان سر از پا نمي‌شناختند. هرچه به دست مي‌آوردند، به ميدان يا توي سبد تيم اسرائيل مي‌انداختند.
« با اره بريدند سر موشه دايان را...»
«با قيچي بريدند دم موشه دايان را...»
هنوز از برق فلاش دوربين عكاس‌ها، چشم‌هايم آزرده بود. از جا بلند شدم و به حياط و به آسمان نگاه كردم. هنوز تا سر زدن سپيده وقت باقي بود. دوباره ميان بستر نشستم و سرم را گرفتم بين دست‌هايم.
آن روز عده‌اي دستگير شده بودند. جوان‌ها براي آن‌كه تعداد بيشتري از آن‌ها گرفتار نشود؛ به هم نزديك شده بودند و مانند گردابي تند تند جا به جا مي‌شدند. بعضي چند پله بالا رفتند و كساني پايين پريدند و عده‌اي به دو طرف. در آن موج پديد آمده، افراد شناسايي شده، ميان دوران جوان‌هاي جسور رد گم مي‌كردند و آن‌ها كه هنوز قوطي داشتند. به ميدان يا توي سبد اسرائيل پرت مي‌كردند. هيجان زده فقط فهميدم، يكي از قوطي‌ها را به ميدان پرتاب كرده‌ام. درون قوطي دوم مقداري نوشابه مانده بود و توي هوا بود كه باقي مانده‌ي محتوايش بيرون پاشيده شد و از ياد مرد تنها، دستم سست شد. لحظه‌اي نگاهش كردم. لبخندي از سر رضايت بر لبش ديدم. با هيجان بيشتري به بسته‌ي نيم‌خورده بيسكويت چنگ زدم و قوطي جلوي مرد تنها را هم برداشتم و آماده‌ي پرتاب بودم كه كسي گفت:
_ اينو هم ببرش پيش بقيه‌ي اخلالگرها!
تا به خود بيايم، پاسباني بازويم را در دست زمختش فشرد و رو به سمتي هلم داد. در موج جماعت يك‌بار ديگر بازويم را فشرد. از پله‌ها بالا رفتم. با نگاهي به پايين، جوان‌هاي به خروش آمده را ديدم كه بعد از به هم زدن جريان مسابقه، چون سيلي در حال خروج از سالن بودند. از غفلت مأمور، قاطي جوان‌ها از سالن خارج شدم.
تفسير سياسي خبر تلويزيون در مورد ادامه‌ي انتفاضه است. انگار قلوه سنگي از آن ربع قرن فاصله‌ي زماني، در دستم مانده، قلماسنگي بالاي سر نوجواني تاب مي‌خورد.
در خيالم قلوه سنگ توي دست من بود كه شهاب آسا از كپه رها شد و به گمانم رو به چشم ديگر سرباز صهيونيست نشانه گرفته شده بود.

نويسنده: محمدعلي گوديني_ ديپلم طبيعي متولد 1335 كنگاور

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 137

 
 
شنبه 18 دی 1389  12:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

چشم هاي نمناك

مثل يك صبح قشنگ دويدي توي زندگي من، مثل آفتاب، مثل سايه، مهربان و بي‌ادعا.
زندگي مشتركمان از نيمه راه دانشگاه آغاز شد و با بوي جنگ در هم آميخت. از جبهه مي‌آمدي از دل دشمن، از شب‌هاي پرحادثه، انفجارهاي پي‌درپي، از پشت خاكريزها، هنوز بوي باروت مي‌دادي.
گرد و خاكِ لباس‌ها و موهايت پاك نشده بود. با تو حرف مي‌زدم، تصوير شهيد شدن همسنگري‌هاي مهربانت را توي خانه چشم‌هايت مي‌ديدم. مي‌گفتي قطعه‌اي از بهشت است.
چه‌قدر چشم‌هاي نمناكت را دوست داشتم.
روزي كه از جبهه برگشتي، براي من بهترين روز دنيا بود و روزهايي كه كنارم بودي، بهترين روزهاي زندگي‌ام.
خوشحال بودم. از عمق وجود. مي‌آمدي. حجم خيال و رفتارم پر از تو بود. كنارم بودي. دلم برايت مي‌سوخت.
دلتنگ تو، دلتنگ دغدغه‌هايت ... پاهايت تاول زده بود و دست‌هايت پينه.
مي‌گفتم: اين چند روز را استراحت كن. مي‌خنديدي و مي‌گفتي خيلي زرنگي؛ مي‌خواهي بعد از من بگويي عباس شوهر خوبي نبود.
ظرف مي‌شستي، جارو مي‌زدي، مي‌خريدي، مي‌كشيدي، مي‌آوردي. وقتي مي‌ديدم با چه دقتي سبزي‌ها را پاك مي‌كني، مي‌خنديدم. مي‌گفتم: راستش را بگو، توي جبهه مسئول آشپزخانه‌اي يا فرمانده !؟
خودت چيزي نمي‌گفتي اما دوستانت برايم مي‌گفتند كه چه فرمانده‌ي لايقي هستي.
هرچه به پايان روزهاي مرخصي‌ات نزديك‌تر مي‌شديم، ناراحتي من بيشتر مي‌شد. كمتر حرف مي‌زدم. توي فكر مي‌رفتم، بغض مي‌كردم و دلم مي‌شد شهر آشوب فكرهاي جورواجور.
برايم لطيفه‌هاي جنگي تعريف مي‌كردي، مرا مي‌خنداندي. اما من بغض مي‌كردم و به نقطه‌اي نامعلوم خيره مي‌شدم.
خاطرات روزهايي كه پيشم بودي، جلوي چشم‌هايم به حركت درمي‌آمد. آن موقع چه‌قدر احساس خوشبختي مي‌كردم. اما حالا كه داري مي‌روي، تنهاتر از من توي دنياي به اين بزرگي كسي وجود ندارد.
مي‌گفتي عروس خانم، راست‌راستي راضي به رفتنم نيستي، مگر خودت هميشه نمي‌گويي افتخارم اين است كه همسر يك رزمنده‌ام.
و خوب مي‌دانستم كه همه‌ي دل‌نگراني‌هايم از اين است كه بلايي سرت بيايد. مي‌گفتم: اگر بدانم مواظب خودت هستي، دلم آرام مي‌گيرد. آن‌وقت اگر اين جنگ چهل سال هم طول بكشد، طاقت دوري‌ات را دارم.
و تو آه مي‌كشيدي و مي‌گفتي: شهادت، نصيب هر كس نمي‌شود. دلت نمي‌آمد ناراحتم كني، زود حرف را عوض مي‌كردي، مي‌گفتي: بگذار پيروز شويم، به شيريني آن يك سفر، با هم مي‌رويم كربلا، ديگر هميشه پيش هم هستيم.
تو فرداي آن روز راهي شدي. قرآن را بالاي سرت گرفتم، هرچه دعا از حفظ داشتم، بدرقه‌ي راهت كردم. گفتم: چه مي‌شد من هم مي‌توانستم با تو بيايم. به خدا ما زن‌ها دوست داريم به جبهه بياييم و كمك شما باشيم.
مي‌گفتي: حالا كه الحمدالله با وجود شما زن‌هاي خوب، مردها جبهه را خوب حفظ كرده‌اند. كاسه‌ي آب را پشت سرت ريختم تا زودتر برگردي. تو رفتي اما با هر قدمي كه برمي‌داشتي، مي‌ايستادي. پشت سرت را نگاه مي‌كردي، دستي تكان مي‌دادي و خداحافظي مي‌كردي.
چادر سفيد عروسي‌ام سرم بود. نگاهت مي‌كردم و با بال‌هاي چادر، اشك هايم را پاك مي‌كردم. نمي‌توانستم جلوي اشك‌هايم را بگيرم. وقتي به پيچ كوچه رسيدي، ايستادي، خداحافظي كردي. دست‌هايت را روي چشم‌هايت كشيدي و خنديدي. فهميدم كه مي‌گويي اشك‌هايم را پاك كنم ...
در را كه بستم، غم بزرگي بروي سرم و بعد توي حياط خانه چرخيد. با رفتنت گويا پرنده‌ي خوشبختي خانه‌ي كوچكمان هم توي قفس پريد. ديگر صداي زندگي از هيچ روزنه‌اي به گوش نمي‌رسيد.
تو رفتي تا مهرباني‌هايت را با رزمنده‌هاي جبهه‌ها تقسيم كني. روزي كه رفتي، باورم نمي‌شد؛ كه روي دست‌هاي مردمي كه دوستشان داشتي، برگردي.
آن روز سرد زمستان كه خاك‌ها را روي تن پاك تو مي‌ريختند، ساكت و بهت‌زده گوشه‌اي ايستادم و به تابوت بي‌صدايت نگاه كردم. به شيشه‌هاي گلابي كه روي سر و صورتمان خالي مي‌شد و به تاج گل‌هاي خوشبويي كه با نوارهاي مشكي به صف براي بدرقه‌ات ايستاده بودند.
تمام مدت كنارم بودي. گرماي وجودت را حس مي‌كردم. ايستاده بودي و با حس غريبي نگاهم مي‌كردي. چشم‌هايت مثل هميشه نمناك بود. آخرين خاك‌ها كه روي مزارت ريخته شد، آدم‌هايي كه براي خداحافظي با آسمان وجودت آمده بودند، به طرفم سرازير شدند.
زن‌ها خودشان را توي بغلم مي‌انداختند، همدردي مي‌كردند. تسليت مي‌گفتند و شهادتت را تبريك مي‌گفتند. مردهاي سياه‌پوش سر به زير جلو مي‌آمدند.
سر سلامتي مي‌دادند، خداحافظي مي‌كردند و سوار ماشين‌ها و اتوبوس‌ها مي‌شدند و مي‌رفتند. عاقبت من ماندم و تو و آسمان پاك بالاي سرمان كه حالا اينقدر پايين آمده بود تا صدايمان را بشنود. ديگر وقتش بود تا گريه كنم. رو به‌رويم ايستاده بودي، ابروهايت را بالا انداختي، لبت را گزيدي و بعد سرت را پايين انداختي.
آهسته گفتم: عباس جان، گريه هم نكنم؟ چشم‌هايت را بستي و سرت را تكان دادي. باريدم ولي تمام نشده، بقيه‌اش را قورت دادم. نشستي. سرت همچنان پايين بود، خيلي پايين. انگشتر عقيق دستت بود، همان كه به جاي حلقه‌ي عروسي برداشتي. چقدر اذيتم كردي. تمام زرگري‌هاي شهر را زير پا گذاشتيم؛ آخر هم گفتي: اصلاً حلقه براي چي؟ مي‌خواهم غلام حلقه به گوش شما باشم! و زدي زير خنده.
مي‌دانستم مي‌خواهي كاري كني كه حلقه‌ي طلا نخري. آخرش هم به اصرار من اين انگشتر عقيق را از نقره‌فروشي دوستت برداشتي. با همان دستت روي خاك‌ها نوشتي: « يا حسين شهيد » آرام و آهسته به حرف درآمدي: گريه براي چه؟
من خودم اين راه را انتخاب كردم. بهتر از هر كس ديگري مي‌داني، آرزويم اين بود و بعد با چشم‌هاي هميشه نمناك به من نگاه كردي: زهرا جان، خودت خوب مي‌داني كه چقدر دوستت دارم. زندگيمان را هم دوست دارم و از كنار تو بودن لذت مي‌برم. مگر اين زندگي دنيا چند روز است؟ فكرش را بكن ! چند سالي كنار هم زندگي مي‌كنيم. بچه‌دار مي‌شويم، بچه‌هايمان بزرگ مي‌شوند.
بالاخره بايد بميريم. راستي‌راستي دلت نمي‌خواهد پيش خداي خودم روسفيد باشم. دلت مي‌خواهد بمانم و در يك زندگي نباتي در بستر بميرم. لذت زندگي كردن بيشتر است يا لذت شهيد شدن؟
تو كه مرا خوب مي‌شناسي، بمانم هم مثل آدم‌هاي ديگر نمي‌توانم دل، خوش كنم به اين زر و زيورها و اسباب بازي‌هاي دنيا.
چشم‌هايم مي‌سوخت، مي‌دانستم هر دو چشمم شده كاسه‌ي خون. زل زدم توي صورت سفيدت كه پشت انبوه محاسن پرپشت و سياهت گم شده بود. گفتم: عباس، عباس جان! من بدون تو چه كار كنم. مي‌ترسم گم شوم. هنوز سرت پايين بود.
خنديدي و گفتي: تو راه را خيلي خوب بلدي. تكثير تو در هر دانش آموز كلاس‌ات حضور من است. بلند شدي. آرام و موقع بلند شدن، دستت را روي زانوهايت گذاشتي، مثل هميشه زانوهايت تق صدا كردند. توي صورتم خيره شدي. لبخند زدي و گفتي: مي مي‌روم. اما تو هستي و تمام كساني كه بعد از من راه را به ديگران نشان مي‌دهند.
دستي روي شانه‌هايم پايين آمد: زهرا جان بلند شو، بسه ديگه، بلند شو بريم. ببين همه رفته‌اند. نگاه كردم. جايي كه ايستاده بودي، تو نبودي. اما بوي خوب تنت را هنوز مي‌توانستم احساس كنم. وجودم پر از تو بود. سرم گيج مي‌رفت. آسمان گرفته بود. سوز عجيبي مي‌آمد. در باغ بهشت هيچ كس نبود. سكوت سنگيني روي قبرها نشسته بود، پاهايم رمق نداشتند. چادرم را روي سرم محكم كردم. حس غريبي در وجودم خانه كرد. شده بودي نور و دويده بودي توي تمام جانم. گرماي وجودت ريخت توي رگ و خونم. صداي كلاغ‌ها را ديگر نمي‌شنيدم.
دو جفت چشم نمناك جلوتر از من به حركت درآمدند. چشم‌هاي من هم پس از اين هميشه نمناك خواهد بود. بي‌اختيار روي قبرها پا مي‌گذاشتم و مي‌رفتم. يادم آمد كه پنجشنبه‌هاي آخر سال هميشه با مادرم به باغ بهشت مي‌آمدم. پا كه روي قبرها مي‌گذاشتم، سرم داد مي‌زد كه از روي قبرها نرو؛ زير هر كدام از اين قبرها يك نفر خوابيده و گناه دارد كه پايت را روي اين آدم‌ها مي‌گذاري. آن‌وقت با پاهاي كوچكم از روي قبرها مي‌پريدم. با خودم گفتم: نكند كسي پاهايش را روي عباسم بگذارد و چقدر از اين فكر، دلم گرفت.

نويسنده: بهناز ضرابي زاده

منبع: كتاب گرگ ها مي آيند   -  صفحه: 77

 
 
شنبه 18 دی 1389  12:54 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس


 

خدا اين‌جاست

- ... كلاس درس خانم، جايي براي صحبت از كساني كه خود را به كشتن داده‌اند، نيست. جهان پُست مدرن و سكولار امروز اين‌گونه بازي كردن با جان به نام شهادت و شهادت طلبي را بر نمي‌تابد...
- ... بچه‌هاي خوابگاه مي‌گفتند. به اسم گردش علمي، اردوي مختلط خارج از كشوري راه انداختند. از همان‌ها كه دنبال دختر شايسته معرفي كردن بودن...
- … حكيمه خانم ديگه، دور دور دايي‌ته، همه چي رو مي‌شه پشت و رو كرد. پوشيد و خجالت هم نكشيد. شنيدي گفتن شعار مرگ نديد. موج‌ها ديگه مردن. نسل‌ها سوختن. خونه‌هام پي ندارند. روي آب‌اند...
- روزنامه، خانم روزنامه بدم. ماجراي پشت پرده‌ي يازده سپتامبر، روزنامه...
پاهاي نيمه‌عريانش كه بر روي پدال گاز سنگيني مي‌كند، لرزه بر اندام ماشين مي‌افتد و دشوار شتاب مي‌گيرد. چشم‌هايش به سختي باز مي‌شوند. لب‌هايش را به گوشم مي‌چسباند و بلند مي‌گويد:
- يك زيد تازه گير آوردم. آن‌قدر بلاست كه نگو و نپرس. قهقهه مي‌زند:
- مي‌خواهيم فردا عصر به كوه بزنيم. صدايش را مي‌كشد:
- تو هم با زيدت بيا خُب! كمي از او فاصله مي‌گيرم. نزديك مي‌شود: مي‌آيي كه بي‌پدر؟
زبانش را به صورتم مي‌كشد. بوي متعفّن دهانش آزارم مي‌دهد. به مادر كه پهلوي شيشه جا گرفته است، نگاه مي‌كنم:
- مامان شنيدي دايي چه گفت؟
دايي سامان پوزخند مي‌زند: خودتي حكيمه! من ختم روزگارم.
مادر شيشه را پايين مي‌آورد:
- كمتر مي‌خوردي مي‌مردي؟ جرأت داري يك بار ديگر اين كلمه را بگو؟ خدا شاهد است روزگارت را سياه مي‌كنم.
دايي سامان بلند مي‌خندد و بي‌اختيار توي بزرگراه به چپ و راست مي‌رود. بعد هم دست‌هايش را با علامت تسليم بالا مي‌آورد و ناغافل به يك 18 چرخ نزديك مي‌شود. به چابكي سبقت مي‌گيرد. اما باعث مي‌شود چند ماشين به هم بخورند. مادر ساده‌ي من را ببين كه چگونه اندرزش مي‌دهد:
- سامان! بس كه حرام مي‌خوري. قلبت زنگار گرفته. سنگ شده از خدا بترس!
- اختيار داري آبجي خانم! حلالاً طيباً. اين‌ها را كه مي‌خورم، شراباً طهور است. تو نمي‌فهمي. سموم بدن را دفع مي‌كند.
و باز مي‌خندد؛ مادر دست‌بردار نيست؛ زنِ بي‌عرضه‌ات هم كه نتوانست رفع و رجوعت كند.
- سامان جان! خدا شاهد است، معلوم نيست تا كي وقت داشته باشي. آه مردم دودمانت را در هم مي‌شكند. به خودت بيا.
- جدّي! حالا كه بشكن‌بشكن است، برو كه رفتيم. پس برو كه رفتيم. كمرش را به چپ و راست مي‌چرخاند و روي فرمان ماشين ضرب مي‌گيرد؛ بشكن‌بشكن است بشكن. من نمي‌شكنم بشكن و بشكن‌زنان تا بهشت‌زهرا مي‌راند و ما را جلوي در پياه مي‌كند و مي‌رود.
غم آزار دهنده‌اي بر تمام وجودم خيمه مي‌زند. مادر سلانه‌سلانه به طرف قبر پدر راه مي‌افتد. نيش و كنايه‌هاي دايي چون گدازه‌اي از ذهنم فوران مي‌كند و تك تك سلول‌ها را مي‌سوزاند.
- زودتر برويم سر قبر پدرت. خيلي حرف‌ها دارم كه... بغض گلوگيرم سرباز مي‌كند. فرياد مي‌زنم:
- كدام پدر؟ يك جعبه‌ي شيشه‌اي پر از عكس. قلم و دوات و يك قبر هم شد پدر؟
مادر از كنار سنگ‌هاي قبر رد مي‌شود و مواظب است كه پايش روي قبرها نرود. اما من كه مثل غروب جمعه سخت دلگيرم، به غيظ از روي قبرها مي‌گذرم و تازه محكم پاهايم را هم روي سنگ‌ها مي‌كوبم. از قطعه‌ي شهدا بوي مرگ مي‌آيد. باد هم با عصبانيت پرچم‌هاي نصب شده روي قبرها را با شتاب به چپ و راست تكان مي‌دهد. پاهايم سخت و سنگين به جلو مي‌روند. حس مي‌كنم دنياي اطرافم، دانشگاه، بيمارستان و آدم‌ها، همه و همه مثل اين گورستان؛ تنها ناظري سرد و بي‌روح‌اند و خدا كه آن بالا نشسته، بندگانش را به تمسخر گرفته و كاري با ظلم و ستم و گناه ندارد. مادر قرآن كوچكش را از كيفش در مي‌آورد و بالاي سرِ قبر پدر مي‌نشيند. بطري سفيدرنگي را به من مي‌دهد:
- حكيمه چرا آن‌جا ايستاده‌اي؟ آب بياور! قبر پدرت خيلي خاك گرفته.
حرفش چون نيشتري كه بر دمبلي چركين خورده باشد درونم را مي‌آشوبد. به مادر نزديك مي‌شوم. بطري را كه مي‌گيرم با لجاجت تمام كناري پرت مي‌كنم:
- شستشو دهم. بايد سربِ... سرفه امانم نمي‌دهد.
چيزي به تيره‌تر شدن همه جا و فرو رفتن گداخته‌ي خورشيد در ردّ نگاهم نمانده است. مادر عصباني‌تر از پيش مي‌گويد:
- چه شده؟ باور كنم تو واقعاً دختر سيدمرادي؟ سيدي كه هر شكسته‌اي با تكيه به او، قامت راست مي‌كرد. سيدي كه سحر و تهجد شبش ترك نمي‌شد.
صدايم در هوا مي‌تركد:
- بيكار بوده مادر. بيكار و... فكر كرده مي‌تواند با اين بازي‌ها محبوبش را راضي كند. زهي خيال باطل پدر! اگر محبوبش راضي شد، پس كجاست مهر و لطف. خداي پدر كجاست كه اين همه حق‌سوزي و اهانت را ببيند. خدا...
- دهانت را ببند حكيمه وگرنه خدا شاهد است هر چه ديدي...
- چي شده مادر كم آوردي؟ باز هم به شوهر عزيزت توهين شد. شوهر احساساتي و... چند مادر و پدر شهيد محو تماشاي من و مادر هستند. توجه نمي‌كنم.
- همه مي‌گويند يك مشت جوان خام و احساساتي از روي هوي و هوس كشته شدند. خب راست مي‌گويند.
- نگاه تندي به عكس سيدمراد كه توي قاب شيشه‌اي جا گرفته و به نظرم خيلي ساده‌لوح و بي‌عاطفه مي‌آيد، مي‌اندازم. چيزي باز از درون به آشوبم مي‌كشد:
- مادر! من پدر مي‌خواهم نه عكسي بي‌حركت در قاب!
قاب شيشه‌اي بالاي سر پدر با پايه‌ي فلزي توي زمين جا گرفته است. پايه را كه با شتاب تكان مي‌دهم، عكس پدر مي‌افتد و قلم‌هايش مي‌لرزند:
- پدر از اين همه ظلم خسته شدم؛ از بي‌توجهي تو و خدايت جان به لب رسيده؛ مي‌گويند تو رفتي كه ناموس مردم بماند...
مشت‌هايم را به شيشه مي‌كوبم: بلند شو حرمت‌شكني و آوارگي ما را ببين! چرا از دخترت حمايت نمي‌كني؟ ضجه‌هايم را نمي‌شنوي؟ و با مشت روي قبر مي‌كوبم: آه من بايد بگيرد. بلند شو خودي نشان بده!
مادر با دو سيلي از قبر دورم مي‌كند: تو ديوانه شدي حكيمه. چادرم روي زمين مي‌افتد: فرياد مي‌زنم:
- پدر مي‌شنوي! اين مردم حقشان را از من مي‌خواهند. بلند شو هر چه از اين‌ها گرفتي پس بده تا رهايم كنند.
چند مادرِ عصا به دست به من كه كنترلم را از دست داده‌ام. نزديك مي‌شوند:
- بلند شو دخترم. چادرت را سر كن. تو دختر شهيدي بايد...
باز مي‌آشوبم. فرياد مي‌زنم: خسته شدم. دختر شهيد. دختر شهيد. چادرم را مي‌گيرم: شما كه نمي‌دانيد در دانشگاه و خيابان چه مي‌كنند. جرأت ندارم بگويم پدرم چه شده؟
سر به زير شانه‌هايشان مي‌لرزد. چادر را روي سرم مي‌اندازم:
- همه پچ‌پچ مي‌كنند كه چه؛ همين‌ها بودند كه جاي ما را گرفتند. حق ما را خوردند.
مادر نم از چشم‌هايش مي‌گيرد. دستم را مي‌گيرد و بلندم مي‌كند.
خورشيد نفس‌هاي آخرش را مي‌كشد و آرام مي‌گيرد. مادر هق‌هق‌كنان آخرين خداحافظي را با پدر مي‌كند:
- سيدمراد! روزگار سياه من را مي‌بيني؟ هميشه نفس‌ات حق بود و دعايت مستجاب. به من نگاه مي‌كند:
- در حقِ دخترمان كاري بكن! دعايي بكن!
و زير لب چيزهايي مي‌گويد كه نمي‌شنوم.
توي اتاقم روبه‌روي آيينه نشسته‌ام و دردِدل مي‌كنم. منتظر بيمار ناز و كوچكم گلي هستم. مي‌انديشم: اين دوازدهمين جلسه‌ي خصوصي من با اوست. يعني كي زبان باز مي‌كند؟ ساعت دو و نيم است. نيم ساعت دير كرده. خيلي دوستش دارم. نه عاشقش هستم. از پدر كه محبتي نديدم. اما گلي؛ گلي از من است. كودكي من. زانوهايم را بغل مي‌كنم و زيرچشمي به پدر كه در جبهه با لباسِ خاكي‌رنگ و چفيه بر گردن روي موتور تريل نشسته و تويِ قاب شيشه‌اي جا گرفته است، نگاه مي‌كنم. بي‌اختيار مهرش لايه‌ي سنگين قلبم را شكاف مي‌دهد.
- پدر! هفته‌ي قبل توي بهشت‌زهرا خيلي گرد و خاك كردم نه؟ خُب تقصير خداست. بدجوري تنهايم گذاشته. انگار نه انگار كه من هم بنده‌اش هستم.
پدر مهربان و گرم‌تر از هميشه. دلسوزانه نگاهم مي‌كند: حكيمه جان! دخترم به هم نريز. آب تا از دل زمين نجوشد و لايه‌هاي سخت را نشكافد، جاري نمي‌شود. قلم و مركبت كه روي ميز است، بردار و بنويس. بگذار آن‌چه در درون توست، جاري شود. توجه نمي‌كنم. هنوز هم لجبازم. خيره‌ام مي‌شود: دخترم هنر زيبايي داري بنويس. مي‌خواند: فان مع العسر يسرا... قلم و مركبم را بر مي‌دارم و مي‌نويسم:
- من يك پدر مي‌خواهم؛ يك تكيه‌گاه.
پدر از روي موتور بلند مي‌شود، چفيه‌اش را كه از دور گردنش باز مي‌كند، رو به رويم مي‌نشيند و دور گردنم حلقه مي‌كند.
- به به! بوي سيب! عجب عطري!
- پدر هميشه پيشم مي‌ماني؟ تكيه‌گاهم مي‌شوي؟ نگاهمان در هم گره مي‌خورد؛ من هميشه هستم دختر گُلَم.
- از دست زمانه خسته شدم. از حرف‌هاي مردم توي كوچه و بازار... دانشگاه. تو هم مثل خدا خوشحال مي‌شوي كه من را تنها و بيچاره ببيني؟
اميدواريم مي‌دهد: ناراحت نباش حكيمه! يك گفتار درمان موفق كه خسته نمي‌شود.
سالاشِ خالي... سالاشِ خالي... خالي! دايي. دايي. به چفيه‌اي كه گلي دور گردنم حلقه كرده است، نگاه مي‌كنم. گلي صورتم را نوازش مي‌كند و پشت سر هم سلام مي‌دهد. با خودم مي‌انديشم: شايد هم به قول گلي، من خاليم. تو خاليم. چه مي‌دانم؟
- سلام گلي قشنگم! مادر گلي تذكر مي‌دهد: گلي جان، خانم دكتر را اذيت نكن. گلي اعتراض مي‌كند:
- ترنه، خالي! خالي! با چشمك و اشاره به او مي‌فهمانم كه نه من دكتر نيستم. گلي درست مي‌گويد: من خاله‌ام، خاله‌ي گلي.
رو به مادر گلي لبخند مي‌زنم: جريان دايي چيه؟
چادر مشكي را كمي عقب مي‌برد و با اشاره به چفيه مي‌گويد:
- به خاطر تعريف‌‌هاي گلي از شما، دايي‌‌اش هم اين را براي شما آورد.
مادرم مي‌گويد: دايي گلي هم آمده. برادر بزرگ ستاره خانم است. كمال آقاي توانا. چادر را كه سرم مي‌كنم، گلي كت دايي‌اش را مي‌گيرد و به اتاق مي‌آورد:
- سلام خاله خانم! عشقِ گلي.
يك عينك دودي؛ دست‌هاي قطع شده از بالاي آرنج. ريش مشكيِ كوتاه. خداي من! يعني تصادف كرده يا مادرزاد اين‌طور است؟
متين و آرام مي‌گويد: كارتان كه تمام شد، وقتي را هم به من مي‌دهيد؟
- خواهش مي‌كنم؛ بفرماييد.
گلي دايي‌اش را به اتاق پذيرايي مي‌برد. از توي اتاقم سرك مي‌كشم. گلي با احتياط او را روي يك مبل مي‌نشاند. گوشه‌ي كتش را مي‌گيرد و مي‌بوسد. جست و خيزكنان پيش من مي‌آيد. دست‌هاي كوچكش را به هم مي‌زند و مي‌خواند:
- يچ توپ داريم شِل شليه... مادرش گلي را به سكوت دعوت مي‌‌كند.
- گلي خيلي پيشرفت كرده.
- گلي هم‌چنان مي‌خواند: سُخ و سفيد و آبيه.
- بار اول كه آورديمش كلينيك يادتان هست. فقط با اشاره حرف مي‌زد.
- بيزنم زمي هفا بيده.
- چه‌قدر هم عصبي بود. ولي حالا مي‌تواند بيست تا از حروف الفباي فارسي و هشتاد كلمه را هم به زبان بياورد.
- من هيش توپي نداشتم.
- و اين به خاطر زحمت‌هاي شماست.
- مشا مو خوب نوشتم. دايي يه توپ شِل شلي داد و پشت‌سر هم دست مي‌زند. اخم مي‌كنم:
- گلي! تو كه اين شعر را سه روز پيش بهتر مي‌خواندي؟ چي شد؟
گلي فقط مي‌خندد. دفتر همخوان‌ها را از توي كتابخانه‌ام بر مي‌دارم و باز مي‌كنم. مادر گلي مي‌پرسد:
- مي‌شود من هم يكي از اين‌ها را داشته باشم؟
- فكر نمي‌كنم به كارتان بيايد. اين دفتر ابزارِ اصلي كار ماست. در 100 صفحه كه تمام حروف الفبا را در 3 گروهِ واكداد و بي‌واك. قدامي، خلفي، انفجاري، سايشي و سايشي مركب تقسيم‌بندي كرده‌اند. هر بيمار زير مجموعه‌ي يك دسته قرار مي‌گيرد. شما نمي‌توانيد تشخيص دهيد. ما توي دانشگاه ياد گرفته‌ايم كه لب‌شكري‌ها، مادرزادي‌ها... يا چه مي‌دانم آن‌ها كه مشكل عاطفي دارند... حرفم را قطع مي‌كند:
- ببخشيد؛ فكر كردم خودم مي‌توانم به او ياد بدهم.
- خير. مگر نمي‌بينيد در هر مراجعه من يك حرف مخصوص به گلي ياد مي‌دهم. تازه كارِ عملي هست.
- پس چرا نمي‌تواند تركيب ب با الف را خوب بگويد. تازه خ با د را هم به سختي ادا مي‌كند و آن هم غلط.
به لب‌هاي گلي اشاره مي‌كنم:
- براي اين‌كه گلي مادرزادي لب پايينش شل‌تر از ساير لب‌هاست. سقفِ دهانش هم كه به خاطر انحناي زياد عمل شده و تا بخواهد مثل بچه‌هاي عادي صحبت كند، زمان مي‌برد.
گلي كه تا لحظه‌اي قبل روي تختم نشسته بود و شعر مي‌خواند، رو به روي كتابخانه‌ام مي‌ايستد؛ ابروهاي هشتي‌اش را بالا مي‌اندازد:
- واي ماما! چه گرچتاش؟ به من نزديك مي‌شود. دستم را تندتند تكان مي‌دهد:
- سودي خالي. سودي و من مي‌فهمم كه بايد شروع كنم. مادر گلي آزرده خاطر اما آرزومند نگاهش مي‌كند:
- يعني درست مي‌شود؟ شش سالش است؟
اميدواريش كه مي‌دهم، با مادرم از اتاق بيرون مي‌روند. دفتر هم‌خوان‌ها را روي ميز مي‌گذارم. گلي را روي صندلي مي‌نشانم. خودم هم رو به رويش مي‌نشينم. دست‌هايش را زير چانه گذاشته با شيطنت وراندازم مي‌كند. دفتر را ورق مي‌زنم: خب گلي خانم. عزيزم بگو: چرخ خياطي؛ فوراً جواب مي‌دهد: چَراَيادي.
- عزيزم به من نگاه كن! شمرده‌شمرده مي‌گويم: چرخ خيّا... طي. به خودش فشار مي‌آورد: خچ اَياقي.
- خب حالا بگو قابلمه.
- لالبمه.
- گلي خانم خروس مي‌گفت؟
دست‌ها را دور دهانش حلقه مي‌كند و به تقليد از خروس مي‌خواند: دوخولي دوخو. از روي صندلي بلند مي‌شود. دوان‌دوان و بي‌اعتنا به اعتراضِ من، در اتاق را باز مي‌كند و مي‌رود بيرون. مادرش او را به اتاق مي‌آورد و روي صندلي مي‌نشاند.
- خب گلي بگو: وِز، وِز. فِس فِس.
مادر با صداي بلند و كشداري مي‌خندد و من را هم به خنده مي‌اندازد. گلي هم يك پايش را روي ميز مي‌آورد و تندتند تكان مي‌دهد. به جوراب‌هاي قرمزرنگش اشاره مي‌كند:
- خالي! جوشاد؛ جوشاد. ناراحت مي‌شوم، مامانِ گلي بيرون! مادر كه مي‌رود، گلي مؤدب مي‌شود:
- گلي عزيزم بگو: خاله. خالي. خاله خاله. زبانش را محكم به سقف دهانش مي‌چسباند: خال... له.
- آفرين گلي! بالاخره درست گفتي. گلي را بغل مي‌كنم و رو به روي آيينه‌ي قدي اتاقم مي‌ايستم. چشمم به قاب عكس روي ديوار مي‌افتد:
- گلي بگو بابا. به زحمت لب‌هايش را روي هم فشار مي‌دهد:
- بِ... آ... بِ... آ...
- گلي يعني تمرين نكردي؟ من كه يك هفته است دارم يادت مي‌دهم؛ تندتر از قبل مي‌گويم: بابا، بابا.
- با... با... با...
- باباي من شهيد شده.
- با، با، يِ من مُدِه.
- گلي پدرت مرده؟ سرش را تندتند بالا و پايين مي‌آورد: آيه، آيه.
دلم آشوب مي‌شود؛ پس تو هم مثل من بي‌پدري؟ بيچاره‌اي. اخم مي‌كند: نه نه؛ دايي، دايي.
بافته‌هاي ذهنم به هم مي‌ريزد: زبان بسته تو چه مي‌فهمي پدر يعني چه؟ بگو باباي من شهيد شده. گلي شده گلي، گلي، گل مَن گلي.
با تعجب نگاهم مي‌كند:
- خالي! خال... له...؟
- گلي فكر كردي ديوانه شدم؟ نه دختر، نه همدرد؛ نه گل گلي؛ جوراب گلي...
گلي با سرعت از اتاق بيرون مي‌رود و با مادرش مي‌آيد. او با تعجب سر تا پايم را ورانداز مي‌كند:
- اگر حالتان خوب نيست مي‌رويم يك وقت ديگر. دايي گلي...
- نه خوبم؛ نوبتي هم كه باشد، نوبتِ كار عملي است براي سفت كردنِ عضلات دهانِ گلي.
- حكيمه جان! دايي گلي با شما كار دارد. بقيه‌اش را بگذار... .
- نه مادر. چند دقيقه بيشتر طول نمي‌كشد. اصلاً شما هم بمانيد. آن‌ها هم در گوشه‌اي روي فرش مي‌نشينند. رو به مادر گلي مي‌گويم:
- ببينم گلي توي خانه تمرين كرده است يا نه؟ گلي به مادرش نگاه مي‌كند و مادر مي‌گويد:
- بله دختر من خيلي تمرين كرده. خيال گلي كه راحت مي‌شود، مادر با چشمك و اشاره به من مي‌فهماند كه: گلي اصلاً به حرفم گوش نمي‌دهد و فقط بازي مي‌كند. لُپم را باد مي‌كنم و با هر دو دست يك‌باره آن را خالي مي‌كنم. باد كه خالي مي‌شود، با صداي بلند مي‌خندد. هر چه سعي مي‌كنم خنده‌اش را بند بياورم، فايده ندارد كه ندارد. از تمرينات خسته شده. مادرِ گلي عذرخواهي مي‌كند: خانم! خواهش مي‌كنم از گلي خسته نشويد؛ تو را به خدا درمانش كنيد.
- مهم نيست؛‌ درست مي‌شود.
مي‌انديشم: « گلي تمام وجود من است؛ خستگي آن هم از گلي به هيچ وجه. »
از توي كمدم هشت شمع درمي‌آورم. هر كدام را توي يك بشقاب كوچك روي ميز مي‌گذارم. شمع‌ها را يكي يكي روشن مي‌كنم.
- خب گلي! ببينم مي‌تواني اين‌ها را خاموش كني يا نه؟
شمع اول را جلوي صورتش مي‌گيرم: ببين گلي! بعد هم لُپ‌هايم را باد مي‌كنم و باد آن را به طرف شمع مي‌فرستم. شمع خاموش مي‌شود. اگر تو هم بتواني همه‌ي شمع‌ها را خاموش كني، يك شمع جايزه داري. شمع ديگري را روبه روي صورتش نگه مي‌دارم. به زحمت دهانش را پر از باد مي‌كند و فوت كه مي‌كند، آب دهانش روي دستم مي‌ريزد و شعله‌ي شمع كمي تكان مي‌خورد. تلفن زنگ مي‌زند. مادر جواب مي‌دهد و بعد از كلي آخ آخ و نُچ نُچ كردن، روي يك ورق چيزهايي مي‌نويسد. دست از كار مي‌كشم. منتظر خبرش هستم. گوشي را كه مي‌گذارد، مي‌گويد: زن دايي‌ات بود. مي‌گفت: دايي ديروز تصادف كرده؛ عملش كرده‌اند. مي‌رويم بيمارستان.
مادر گلي هم ناراحت مي‌رود. بي‌توجه مي‌گويم: چيزي نيست مادر! دايي بادمجان بم است؛ نمي‌ميره.
مادر غمناك از اتاق بيرون مي‌رود و من به شمع‌هاي روشن نگاه مي‌كنم.
- نشد گلي! دوباره. سعي مي‌كند اما موفق نمي‌شود به شمع اشاره مي‌كند:
- خالي... حو... خو... حُدا اي جاس؟ توي شمع.
- شايد نمي‌دانم. صورتش را توي دست‌هايم مي‌گيرم.
- ببين گلي! اصلاً اين طوري خاموش كن. لُپت را كه باد كردي، با صداي بلند بگو پَع.
گلي هر هشت تا شمع را با صداي پَع خاموش مي‌كند. دست مي‌زند و مي‌خواند:
جاني... جاني... خاموشيدم. خاموشيدم.
از اتاق كه مي‌رود، مادر گلي مي‌پرسد: شما دختر شهيديد؟ من كه انتظار چنين سؤالي را ندارم، حيرت‌زده مي‌گويم:
- چرا مي‌پرسيد؟ و پيش خودم مي‌گويم: « يعني قيافه‌ي من تا اين حد بدبخت و درمانده است... »
- خير! من قصد توهين ندارم. از حرف‌هايي كه به گلي ياد مي‌دهيد. راستش پارسال كه پدر گلي به خاطر بيماري قلبي عمرشان را دادند به شما... با خودم مي‌گويم: « اگر سبوي عمرش لبريز نشده بود كه خودش استفاده مي‌كرد. »
- ... گلي خيلي به دايي‌اش وابسته شده؛ با هم زندگي مي‌كنيم. چند هفته است كه شما به گلي مي‌گوييد: باباي من شهيد شده. دفعه‌ي قبل هم گفتيد نامرد شده... چادرم را سرم مي‌كنم.
- براي همين برادرم كمال آقا كه خودش مجروح جنگ است، خواست شما را ببيند و...
به اتاق پذيرايي مي‌روم. نمي‌دانم چرا از كمال آقاي توانا خوشم نمي‌آيد. گلي كنار دايي‌اش مي‌نشيند. يك خيار و يك سيب هم از توي بشقابش بر مي‌دارد و به او تكيه مي‌دهد. خيار را با پوست مي‌خورد و به من نگاه مي‌كند. رو به روي كمال آقا مي‌نشينم. صداي خش خش پايه‌هاي مبل بلند مي‌شود.
- خسته نباشيد. صدايش گرم و پدرانه است: از مادرتان شنيدم كه قرار است به ملاقات دايي‌تان برويد. ما هم...
- بله. همين كه شما رفتيد، ما هم مي‌رويم. مادرم صدايش را صاف مي‌كند و چشم غرّه مي‌رود كه يعني اين چه طرز حرف زدن است. ميهمان‌اند و ميهمان هم حبيب خدا؛ مؤدب باش!
آقا كمال صدايش را صاف مي‌كند و مي‌گويد: اگر اجازه دهيد ما هم مي‌آييم. تازه مي‌فهمم كه با مادر تباني كرده‌اند. خودشان بريده‌اند و دوخته‌اند. خدايا! غير تسليم و رضا كو چاره‌اي؟
ردّ صحبتش را به گفتار درماني مي‌كشاند:
- از وقتي كه وارد تركيب خ با د شديد و كلمه‌ي خدا را به گلي ياد داديد، همه جا دنبال خدا مي‌گردد. نماز كه مي‌خوانم، به مُهر اشاره مي‌كند و مي‌پرسد: دايي خدا اين‌جاست؟ گفتم خدا همه جا هست. هر جا دعايي خوانده شود، به فقيري كمك شود؛ دل دردمندي شاد شود. خدا همان‌جاست. خيلي به شما وابسته است...
با خودم مي گويم: « علاقه‌ي من گلي قابل وصف نيست. گلي جزيي از وجود من است. »
- شما هر چه مي‌كنيد و هر چه مي‌گوييد، مو به مو اجرا مي‌كند و مي‌گويد.
روي صندلي جابه جا مي‌شود و ادامه مي‌دهد:
- از گلي شنيدم كه گفتيد پدرتان به جبهه رفته و شهيد شده. « خدايا باز جنگ؛ باز شهادت؛ باز نيش و كنايه‌ها... و حرمت‌شكني‌هاي آن دايي از خدا بي‌خبر... » سرم پر مي‌شود از حرف و حرف و حرف.
- ظاهراً شما بازمانده‌ي آن جنگ لعنتي هستيد. چرا دور و برتان را نگاه نمي‌‌كنيد؟‌ نمي‌شنويد بعضي از مردم چه مي‌گويند؟ براي هيچ كس مهم نيستيد... صبورانه مي‌گويد:
- چشم‌هايم را كه توي جبهه‌ي جنوب جا گذاشتم، توي عمليات والفجر هشت؛ اما دست‌هايم...
احساس مي‌كنم چيزي درونم را مي‌شكند و فرو مي‌ريزد. تمام بدنم به رعشه مي‌افتد: « بي‌انصاف چرا اين حرف‌ها را به او مي‌زني؟ به او كه نه دست دارد و نه چشم. خدايا بنده‌اي رنجيده‌تر؛ دل شكسته‌تر از كمال آقا نداشتي كه بفرستي سروقتم. »
- ... با چند نفر از دوستانم موقع عمليات توي يك ميدان مين بين نيروهاي خودي و دشمن جا مانديم. پشتِ سرمان عراقي‌ها بودند و رو به رويمان بچه‌هاي خودمان. چشم‌هايم نمي‌ديد؛ از دوستانم هم هيچ صدايي نمي‌آمد...
گلي يك نارنگي از توي ظرف ميوه برمي‌دارد و پوست مي‌كند.
- شنيدم كه كسي آرام و دردمند مي‌گفت: حاج كمال زنده‌اي؟ جواب بده. گفتم: خودت را معطل من نكن؛ برگرد عقب. اما به حرفم گوش نكرد. من را به پشت گرفت و شروع كرد به دويدن. به خواهرش مي‌گويد:
- داود آقا خليلي را مي‌گويم. يادت هست ستاره خانم؟ مادر گلي به من نگاه مي‌كند:
- بيست سال پيش داود آقا هفده سالش بود. سه خواهر داشت و همين يك برادر. مادرش مي‌گفت وقتي كه از مدرسه يا مسجد به خانه مي‌آمد، حتماً در مي‌زد و يا ا... مي‌گفت. يك روز به او گفتم من و خواهرهايت كه غريبه نيستيم، خُب در را باز كن و بيا تو. گفت: نه مجلس زنانه است. اعلام آمادگي كنم بهتر است.
- دايي! ناننگي؛ ناننگي.
گلي نصف نارنگي را خودش خورده و نصف ديگر را به كمال آقاي توانا مي‌دهد. يك قاچ از نارنگي را توي دهان دايي‌اش مي‌گذارد، صبر مي‌كند تا بخورد. همين كه خورد، قاچ ديگري برمي‌دارد و باز منتظر مي‌ماند.
و كمال آقا با اشتياق نارنگي را مي‌خورد. بعد هم از توي جعبه‌ي دستمال كاغذي روي ميز يك دستمال بر مي‌دارد و روبه روي دايي‌اش مي‌ايستد:
- دايي! دايي! دَمسال. كمال آقا سرش را خم مي‌كند و گلي به آرامي دور لب‌هاي دايي را تميز مي‌كند و دستمال را توي بشقاب مي‌گذارد. بعد هم روي مبل مي‌نشيند و پاهايش را بالا و پايين مي‌آورد.
- دست گلت درد نكند دايي گلي. به عمرم نارنگي به اين خوشمزه‌اي نخورده بودم. با خودم مي‌گويم: « خوش به حالت گلي! چه دايي خوبي داري. اما دايي من؛ از وقتي يادم هست نعره مي‌كشيد و گيلاس گيلاس... »
- ... بله، داود كه هفت، هشت سالي از من كوچك‌تر بود و داشت از ميان معبر ميدان مين رد مي‌شد. يك دفعه تيربار دشمن به كار افتاد. پاهايش را هدف گرفتند. بي‌اختيار از معبر خارج شد و روي يك مين افتاد و شهيد شد. دست‌هاي من هم همان‌جا ماند و...
- چرا اين‌ها را به من مي‌گوييد؟ به من كه پدرم را توي جبهه‌ي غرب كشتند. توي كردستان سرش را بريدند. اگر به شما توهين كردم ببخشيد اما... حرفم را قطع مي‌كند:
- براي اين كه بدانيد پدر شما و امثال او كه جانشان را براي در خطر نيفتادن جان هم‌وطنانشان دادند، مرد بودند و بي‌غيرت نبودند. مي‌خواستند ايراني سربلند و آزاد داشته باشند.
نمي‌توانستند بنشينند تا دشمن بر جان و مال و ناموسشان مسلط شود. دخترم...
مادرم پادرمياني مي‌كند: كمال آقا. تو را به خدا از حكيمه‌ي ما ناراحت نشويد. شما...
-طوري نيست. من هم دختري دارم به سن و سال حكيمه خانم شما. جوان‌اند ديگر. بگذاريد حرفش را بگويد.
حس مي‌كنم سرم بزرگ شده. داغ و پر از جاهاي خالي است. اتاق، همراه با تلويزيون و ميزش، كامپيوتر، پرده‌ها. گلي و مادرش، مادرم و كمال آقا دور سرم مي‌چرخند.
- اما حرف‌هاي مردم درباره‌ي پدرم درست نيست. مگر...
- او كه ديگر پدر شما نيست. متعلّق به همه‌ي ماست. سيدمراد يك قهرمانِ ملي است. پدرت جانش را براي خدا داد، نه براي به‌به و چه‌چه مردم؛ يا لعن و نفرينشان. او با خدا معامله كرد. درباره‌ي مردم هم اشتباه مي‌كني.
مادرم رو به كمال آقا مي‌گويد:
- خدا شاهد است. من هم همين را مي‌گويم. مردم ما خيلي هم خوبند. كمال آقا! حكيمه خانم ما، كمي حساس شده و به ساعت نگاه مي‌كند.
- وقت ملاقات است. كمال آقا مي‌گويد:
- ماجراي دايي شما را از مادرتان شنيدم. اجازه مي‌دهيد همراهتان باشيم؟ سكوت مي‌كنم و او - صميمي و مهربان مي‌گويد:
- خب. الحمدالله كه اجازه داديد. سكوت علامت رضايت است. درست مي‌گويم؟
- خواهش مي‌كنم. بفرماييد.
آژانس كه مي‌آيد. گلي كت دايي‌اش را مي‌گيرد و با احتياط از پله‌ها پايين مي‌برد. مادر گلي هم هست.
- دايي! چار تا پلّ ... پلّه، چارتا.
به آ‌رامي از روي پله‌ها پايين مي‌رود و مي‌شمارد: يِ، دو، سِ، چار. دايي تموم شُي.
مادر گلي نگاهي به ديوارهاي سفيد سيماني مي‌اندازد و به درخت اشاره مي‌كند: به به! چه باغچه‌اي!
عجب درختِ خرمالوي قشنگي! گلي نگاه كن. هنوز چند تا خرمالو دارد.
گلي بالا و پايين مي‌پرد؛ خومايو؛ خومايو. شا نمي‌شان. به درخت خرمالو كه گنجشك‌ها روي شاخه‌هاي بي‌برگش سر و صدا راه انداخته‌اند، خيره مي‌شوم. مادرم درخت را تكان مي‌دهد و چند خرمالو كه سر شاخه‌ها جا مانده است، روي زمين و توي باغچه مي‌افتد.
مادرم خرمالو بر مي‌دارد و توي حوضِ وسطِ حياط شستشو مي‌دهد. گلي خرمالو را مي‌گيرد و با انگشت اشاره مي‌كند:
- خال... له... خومايو!
مي‌گويم: گلي جان. ديگر با حرف خ چه كلمه‌اي مي‌تواني بسازي؟
- خوداي اي‌جاس!
همه مي‌خندند.
- عزيزم خدا همه جا هست. خرمالويت را بخور!
گلي كت دايي‌اش را مي‌كشد: دايي خومايو بخوي! كمال آقا تشكر مي‌كند و با هم به طرف بيمارستان مي‌رويم. من به گلي مي‌انديشم. جا و مكانِ خدا... دايي سامان و... حاج كمال آقا... خدايا چه قدر راضي است.
چرا شكايت نمي‌كند؟ آن وقت من...
اتاق خصوصي دايي سامان طبقه‌ي اول بيمارستان است. روبه روي اتاق كه مي‌رسيم، دو تا از پرستارهاي مرد زير بغل دايي سامان را گرفته‌اند و مي‌خواهند او را روي صندلي چرخدار كه دو، سه قدمي با تخت فاصله دارد، بنشانند. زن دايي تا ما را مي‌بيند، سلام مي‌كند و توي بغل مادرم بغضش مي‌تركد. دست‌هاي دايي در اختيارش نيست. هر قدم كه به كمك آن‌ها بر مي‌دارد، دست‌هايش به طور نامنظم در هوا مي‌چرخد و بالا و پايين مي‌رود. چشم‌هايش بدونِ اراده دو دو مي‌زند. مادرم تعجب مي‌كند: كجا؟ زن‌دايي مي‌گويد: راديولوژي و دايي را مي‌برند.
« عجب! دنياي غريبي است. نه بابا! انگار خدا حواسش هست. اما نه؛ درست است كه از دايي دلگير بودم، اما نمي‌خواستم به اين روز بيفتد. خدايا به خاطر تمام ناسپاسي‌هايم معذرت مي‌خواهم. »
كمال آقا به كمك گلي روي صندلي مي‌نشيند. گلي هم توي بغلش، فضاي ذهنم پر مي‌شود از هرز‌گي‌‌ها و هرزه‌گويي‌هاي دايي سامان و آن روزهايي كه دايي سامان توي باغ كرج با نوارِ:
« امشب شب رقص و سازه و آوزاه
مرغ دلِ من در اوجِ پروازه »
با ديگران مي‌رقصيد و دست‌هايش را منظم بالا و پايين مي‌آورد و موهاي بلند و لختش را بالا مي‌گرفت. دور تا دور استخر مي‌چرخيد. چشمك مي‌زد و بعضي وقت‌ها هم نعره مي‌كشيد كه: آ... ي نفس‌كش! و باز شانه‌ها و دست‌ها را مي‌لرزاند؛ چه لرزاندني؟! و به قول خودش شراباً طهورا بود كه پشت‌سر هم به گيلاس ديگران مي‌زد و سر مي‌كشيد.
مادر گلي دست گل مريم و رُزي را كه از جلوي در بيمارستان خريده است، توي پارچِ بالايي تخت دايي سامان مي‌گذارد. دايي سامان را به اتاق مي‌آوردند و روي تخت مي‌خوابانند. زن‌دايي كه حالا ديگر گريه‌هايش تمام شده،
- دكترش گفته از بيمارستان كه مرخص شد، چند ماهي بايد فيزيوتراپي شود تا دست‌هايش به حالت اول برگردد. بعد هم نوبتِ گفتاردرماني مي‌رسد. تا زبان باز كند و خوب حرف بزند. و آهسته براي مادر و آقا كمال توضيح مي‌دهد.
دايي سامان فقط نگاه مي‌كند و گاهي چند قطره اشك هم از گوشه‌ي چشم‌هايش جاري مي‌شود.
صداي گرم آقا كمال سكوت را مي‌شكند:
- جناب سامان عزيز! من زبانت را تضمين مي‌كنم. حكيمه خانم شما و خاله‌ي گلي، استاد باز كردن زبان است.
- دايي كمال آقا داشتيم!
مي‌خندد. گلي به تخت نزديك مي‌شود و دست بي‌رمق دايي سامان را مي‌گيرد. دست ديگرش را هم روي سر باندپيچي‌شده‌ي دايي سامان مي‌گذارد.
- خالّ... له، شچَسته؟
- بله عزيزم. شكسته. گلي كتِ دايي‌اش را مي‌كشد: دايي دوعا... دوعا... كمال آقا لبخند مي‌زند:
- چَشم عزيزم؛ الآن برايش دعا مي‌كنم. شانه‌هاي مادرم مي‌لرزد. بغض مي‌كنم. با خودم مي‌گويم: « دايي كمال خيلي رنج كشيده‌اي. تو را به خدا براي من هم دعا كن. دعايت رد خور ندارد. »
نگاهم به دايي سامان است. گلي به لب‌هايش نزديك مي‌شود. چيزي مي‌گويد اما نمي‌شنوم. دهانش را باز و بسته مي‌كند. صداي خفيفي بلند مي‌شود: « خدايا چه مي‌گويد؟ چرا اين‌قدر خنگ شدم. » گلي دستم را مي‌كشد: خال ... له، من ببينم.
دايي سامان مي‌خواهد چيزي بگويد؛ اما نمي‌تواند. گلي به او نزديك مي‌شود. دايي سامان به سختي لب‌هايش را روي هم فشار مي‌دهد. گلي سرش را نزديك‌تر مي‌برد.
- سوختم خدا... سوخ... تم خدا.
خدايا درست گفت. بالاخره توانست حرف بزند. خودم را مقابل عكس پدر مي‌بينم... « خودي نشان بده... » حس مي‌كنم تمام دنيا زير پاي من است. گلي يك ليوان از روي ميز بر مي‌دارد و رو به من مي‌گويد: آب؛ آب. سوخ... ته. سوخ... ته. مادر گلي مي‌گويد:
- گلي فكر مي‌كند اگر به او آب بدهد، ديگر نمي‌سوزد.
به گلي مي‌گويم: عزيزم دايي سامان تصادف كرده؛ ولي از چيز ديگري سوخته.
گلي هاج و واج نگاهم مي‌كند. بغضم مي‌تركد. بي‌اختيار با چفيه‌اي كه يك ساعت قبل گلي در گردنم انداخته بود، اشك‌هايم را پاك مي‌كنم. گلي گوشه‌ي چفيه را مي‌كشد. از دور گردنم آن را باز مي‌كنم. چفيه را به دايي‌اش مي‌دهد:
- دايي! لب هايش را به زحمت به هم فشار مي‌دهد: دُعاكُ... كن!
آقا كمال دعا مي‌خواند:
- خدايا هر چه زودتر حالِ دايي خاله خانم را خوب كن.
گلي دست‌هاي كوچكش را بالا مي‌آورد: آ... م... مين. آم. مين.
- خدايا شكرت. حرف زد. درست گفت.
آمين گفتن كه تمام مي‌شود، گلي چفيه را مي‌گيرد. به زحمت به آن كه فوت مي‌كند، كمي از آب دهانش هم روي آن مي‌پاشد. بعد هم آن را روي سر دايي سامان مي‌گذارد. به چفيه اشاره مي‌كند و در برابر چشمانِ حيرت‌زده‌ي ما مي‌گويد:
- خ... خدا اين‌جاست. خدا اين جاست.
- صداي گريه‌ي مادر از ديگران بلندتر است. شانه‌هاي دايي سامان هم مي‌لرزد.

نويسنده: محبوبه معراجي‌پور_ كارشناس علوم سياسي_ متولد 1351_ تهران

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 41

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  10:09 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس


 

خواب

چمدان را بست. مادر هنوز بالاي سرش ايستاده بود. چشم‌هايش خيس بود اما لب‌هايش مي‌خنديد.
پدر شاهنامه مي‌خواند. چمدان سنگين را كنار در گذاشت. درد در پهلويش پيچيد. مادر چيزي زمزمه كرد. روسري را روي موهاي سياهش گرده زد. به ساعتش خيره شد. صداي بوق ماشين كه آمد، پدر بلند شد. مادر او را در آغوشش فشار داد. پدر سرش را بوسيد. مادر قرآن بالاي سرش گرفت. دست‌هايش مي‌لرزيد.
خودش را سر پا نگه داشت. جدايي از آن‌ها برايش سخت بود. با تنها پايي كه داشت، به طرف ماشين رفت. مادر آب پشت قدم‌هايش ريخت. پدر غزل خواجه را زمزمه كرد.
نتوانست اشك‌هايش را نگه دارد. از پشت شيشه براي هر دويشان دست تكان داد. بال‌هاي روسري‌اش را به چشم‌ها گذاشت؛ بوي مادر را مي‌داد. براي ماندن و تحمل غربت بايد اين بو را براي خودش نگه مي‌داشت.
سرش روي كتاب افتاد. باور نمي‌كرد به اين زودي خسته شود و دلتنگ. كشور غريب با مردماني كه با آن‌ها احساس تنهايي بيشتري مي‌كرد. روزها را شمرده بود. چند ماهي مي‌شد. مي‌دانست در چه روزي، به جايي كه دل‌بسته‌ي آن است، برمي‌گردد.
درس برايش سخت نبود. همه‌ي آن‌چه كه در اين‌جا مي‌خواند، او ديده بود و هر بار در خوابش تكرار مي‌شد.
سرش را روي نوشته‌هاي ريز و درشت كتاب جا به جا كرد. موهاي سياه و بلندش روي زمينه‌ي سفيد كتاب پيچ و تاب خورد.
بارها اين خواب را ديده بود؛ قفسه‌ي داروها. جعبه‌هاي باند و سرُم كه تا سقف روي هم چيده شده بودند. آه و ناله‌ي زخمي‌ها و صداي دكتر: « زود وسايل را آماده كنيد. »
دويده بود. آن روز هر دو پايش بودند. از ته سنگر تا جايي كه با جعبه‌هاي خالي مهمات، اتاق عمل درست كرده بودند. جوان بسيجي روي تخت افتاده بود. خون از سر و بازويش مي‌جوشيد. وسايل را از الكل بيرون آورد.
دكتر چشم دوخته بود به شكافي كه سر مجروح را چاك داده بود.
صداي توپ و شليك مداوم ضدهوايي برايش عادي شده بود. جوان ناله‌ي گنگي كرد. دست دكتر با خون يكي شده بود. كسي آمد و كنار دكتر ايستاد.
به اين جاي خواب كه مي‌رسيد، داد و فرياد مرد ميان‌سالي كه سر و صورتش را با چفيه پوشانده بود، ناخودآگاه تكانش داد: چرا مانده‌اي؟! اين بسيجي لحظه‌اي هم ترديد نكرد؛ اما شما... .
چهره‌ي مرد را نمي‌ديد. فقط صداي محكم و مطمئن را مي‌شنيد. دكتر نگاه نكرده بود: مي‌تواني بروي.
او نمي‌خواست. آمده بود و قصد ماندن داشت. به دست‌هاي دكتر كه سر جوان را مي‌دوخت، خيره شد.
مرد هنوز ايستاده بود و منتظر جواب.
- نمي‌توانيد زور بگوييد!
تنها توانسته بود همين را بگويد. عرق سرد از زير روسري‌اش سُر خورده بود و روي پيشاني بلند و لا به لاي ابروهاي سياهش گير كرده بود.
ناله‌هاي مجروح بلند و بلندتر شد. دكتر خون‌هاي دلمه بسته‌ي بازوي او را كنار زد. گوشت‌هاي پاره‌پاره را وارسي كرد و گفت: فقط بخيه مي‌خواهد.
مرد رو به رويش ايستاد. پوتين‌هاي خاكي‌اش هم اندازه‌ي پوتين‌هاي جوان كه روي تخت افتاده بود، كهنه بود.
گوشت سرخ و گرم جوان زير دستش مي‌لغزيدند. آن‌ها را به هم دوخت. بسيجي آرام خوابيده بود.
دستكش‌هاي خوني را درآورد و توي جعبه‌ي زير چتر انداخت.
حرف‌هاي فرمانده او را به ياد استادش مي‌انداخت. موقع آمدنش استاد خنديده بود و تا كنار درخت‌هاي سرو، بدرقه‌اش كرده بود و باز خنديده بود و همان شوخي هميشگي را گفته بود: « جبهه بهانه‌ي خوبي‌ست براي خلاص شدن از دست شما! »
در خواب همه‌ي اين‌ها را مي‌ديد و درد توي سرش مي‌پيچيد.
بيست و سه تخت كنار هم و در يك رديف. زخمي‌ها مي‌آمدند و مي‌رفتند. او حتي فرصت نمي‌كرد ملحفه‌هاي خوني را عوض كند. روزهاي اول كه آمده بود، از همه چيز مي‌ترسيد. از صداي گلوله‌هاي توپ؛ ضدهوايي و زخم‌هايي كه شكل‌هاي عجيب و غريب داشتند و فرصت نكرده بود در كتاب‌هاي دانشگاهي نظير آن‌ها را ببيند و بخواند.
دكتر پشت ميزش نشسته بود. سرش خم بود؛ از بالاي عينك به برگه‌اي نگاه مي‌كرد. چشم‌هايش روي خط‌هاي سياه آن مي‌دويد. پيرمردي لبه‌ي تخت نشسته بود. مرد ساكي مقابل پايش انداخت: « زود وسايلت را جمع كن. »
نبض پيرمرد را گرفت. رگ دستش به جاب قلبش مي‌تپيد.
يك‌دندگي فرمانده برايش عادي بود. روزي كه آمد، او برگه‌ي حضورش را امضا نكرد. اما او مانده بود. مرد سرش داد زد. پيرمرد از بين خون‌هاي خشكيده‌ي صورتش به او نگاه كرده بود. با ديدن روسري خاك گرفته و دست‌هاي خسته‌ي او به ياد دخترش افتاده بود. دكتر گفت: بايد بروي... با ...
حرف دكتر پيچيد و پيچيد و تمام خوابش را پر كرد. درد، سرش را بي‌حس كرد و تا پشتش خزيد و باز پهلويش را در لا به لاي تكه‌ي آهن‌ها نگه داشت. پيرمرد گفته بود: دخترم...
خم شد. ساك را برداشت. باد توي چادر پيچيد. زوزه‌ي توپ را شنيد. يكي فرياد زد: بخوابيد.
صورتش به خاك نرسيده بود كه هرم داغ و گرمي آتش را بر روي تنش حس كرد. خاك توي هوا موج مي‌خورد. بوي موي سوخته و گوشت، سنگر را پر كرد.
از جايش بلند شد. اول صورت دكتر را ديد. بين دو تخت مانده بود. خون از بين موهاي كوتاهش راه باز كرده بود.
چشم‌هايش به ملحفه‌ي سفيد كه در شعله‌ها سياه مي‌شد، خيره مانده بود.
سرخي و زردي آتش، غبار و دود سنگر را پوشانده بود. زخمي‌ها را نمي‌ديد. تنها پيرمرد را روي تخت ديد. انگار ترسي از آتش و گرما نداشت. ميله‌هاي تخت داغ بودند. به آن تكيه داد. دستش سوخت. بيست و سه تخت در غبار و دود فرو رفته بودند.
مي‌خواست به طرف دكتر برود؛ به نظرش رسيد چشم‌هاي دكتر براي لحظه‌اي تكان خورد. زوزه‌ي توپ آتش و دود را شكافت. فرصت نكرد كف سنگر را دوباره لمس كند. نفسش‌گير كرد؛ داغي و سوزش عجيبي در پهلويش حس كرد و پايش همراه باد تندي كه پيچيده بود، به ديوارهاي سنگر خورد.
چشم باز كرد. هر بار كه اين خواب را مي‌ديد، تركش‌ها تكان مي‌خوردند. درد مجبورش مي‌كرد بيدار شود. سرش را از روي كتاب بلند كرد. عرق روي صورت لاغرش راه مي‌رفت و موهاي بلند و سياهش را به هم چسبانده بود. عصايش را برداشت و از جايش برخاست. هواي اتاق دم كرده و سنگين بود. باد از پنجره‌ي نيمه‌باز، پرده را به بازي گرفته بود. تاريكي آسمان با نور ماه رنگ باخته بود.
از شدت درد دندان‌هايش را به هم فشار داد. احساس غربت نمي‌كرد. اولين بار بود كه بعد از مدت‌ها خواب آن روزها را مي‌ديد. دستش را به پهلو گذاشت. خوشحال بود كه با بودن اين‌ها، احساس دلتنگي نمي‌كند.
لبه‌ي پنجره را لمس كرد. باد بر صورت و موهايش دست كشيد. قرصي خورد. مي‌دانست تركش‌ها نمي‌گذارند او تنها بماند. به عكس مادر و پدرش نگاه كرد. روي تخت خوابيد. چشم‌هايش را بست. دوست داشت باز همان خواب را ببيند:
« قفسه‌ي داروها؛ جعبه‌هاي باند و سرم كه تا سقف روي هم چيده شده بود... . »

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 65

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  10:10 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس


 

ديدارآخر

نماز جماعت تمام مي‌شود. بلند مي‌شوم و راه مي‌افتم به طرف حسينيه‌ي حاج همت. هوا دم كرده است و همه خيس عرق. حتي كولرهاي حسينيه هم باد گرم مي‌زند. جلوي يكي از ستون‌ها، دمپايي‌هايم را بر مي‌دارم و مي‌زنم بيرون.
زمين داغ داغ است و آفتاب با تمام قدرت مي‌تابد. نور خورشيد مجبورم مي‌كند چشمانم را نيمه باز نگه دارم. راه مي‌افتم به طرف ساختمان گردان. سيل آدم‌هاي لباس خاكي است كه به طرف ساختمان پنج طبقه‌ي گردان‌ها جلوي رويم هستند. انصار، كميل، همزه، مقداد، حبيب، مالك و در گوشه‌اي عمار به تنهايي بر ديگران مي‌نگرد.
نگاهم مي‌رود روي نوشته‌هاي ديوار ساختمان انصار، « خداوند در آسمان ملايكه را دارد و در زمين بسيجي‌ها را. » و «‌ كربلا رفتن خون مي‌خواهد ( شهيد حاج محمدابراهيم همت ) »
به ساختمان گردان مي‌رسم. چند نفري جلوي در ايستاده‌اند به انتظار ليواني براي نوشيدن آب از منبع جلوي در. اين ديگر براي همه عادت شده. با هر بار رد شدن از جلوي منبع بايد ليواني از آن بخورند، در اين گرماي بي‌امان.
وارد ساختمان مي‌شوم و يك راست مي‌روم بالا؛ طبقه‌ي چهارم. اركان گروهان روح‌الله توي بالكن. هنوز كسي از جمع هفت نفره‌ي اركان نيامده. سفره را از ميز گوشه‌ي بالكن درمي‌آورم و مي‌اندازم وسط بالكن. سماور روي ميز با صداي بلند مي‌نالد بر روش هم قابلمه‌ي غذا.
در باز مي‌شود و همه يكي‌يكي مي‌آيند. « علي زنده‌دل »‌ فرمانده‌ي گروهان، « كنعاني » و «‌ مجيد نوروزي » پيك‌هاي گروهان، « زاهد » نيروي آزاد و بيگلري هم يك تنه همه كاره‌ي گروهان، آن‌جايي كه ديگران نيستند و در جمعمان تنها غايب، « مهدوي » پيك گروهان است. علي مي‌گويد: ‌«‌ مهدوي كجاست؟ » مي‌گويد: « نمي‌دونم، شايد از حسينيه هنوز نيومده برق خدا گرفته‌دش »
بيگلري بلند مي‌شود و نگاهي به اتاق مي‌اندازد. بعد با خنده مي‌گويد: «‌اين مهدوي كه پدر خواب رو درآورده، يكي بره بيدارش كنه تا چند دقيقه استراحت كنه، دوباره بگيره بخوابه. »
يك‌باره و با هم مي‌زنيم زير خنده. علي مي‌گويد: « امروز كه مهدوي نيست مي‌شه دعاي سفره نخوند. » مي‌خنديم. بعد از ناهار بلند مي‌شوم. روي بالكن مي‌نشينم و چاي را دم مي‌كنم. بچه‌ها به دور هم مشغول صحبت مي‌شوند. ليوان‌هايي كه تا چند دقيقه‌ي قبل شيشه مربا بودند‌، را روي ميز مي‌چينم. با دستمالي كتري روي سماور را برمي‌دارم و مي‌آورم طرف ليوان‌ها. مي‌خواهم اولين ليوان را پر كنم كه راديوي سياهرنگ خبر از ساعت دو مي‌دهد. علي در حالي كه به ديوار تكيه داده، مي ‌گويد: « صداي راديو را زياد كن. »
با دست ديگر پيچ راديو را مي‌چرخانم. صداي مارش اول اخبار، ديگر صداها را مي‌پوشاند. مشغول مي‌شوم به ريختن چاي. سومين ليوان را پر مي‌كنم كه گوينده‌ي اخبار شروع به صحبت مي‌كند. گوش‌هايم را تيز مي‌كنم.
بنا به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي، دولت ايران امروز طي نامه‌اي به دبير كل سازمان ملل رسماً قطع‌نامه 598 را پذيرفت.
همان‌طور مي‌مانم و خشكم مي‌زند. شوكه مي‌شوم. نگاهم روي حباب‌هاي توي ليوان قفل مي‌شود. يك بار ديگر در ذهنم آن‌چه را كه شنيدم، مرور مي‌كنم « ... رسماً قطع‌نامه‌ي 598 را پذيرفت ... رسماً .... قطع‌نامه .... »
كتري را روي لبه‌ي بالكن مي‌گذارم. دوكوهه دور سرم مي‌چرخد. برمي‌گردم. همان‌طور به ديوار تكيه داده و به گوشه‌اي خيره مانده. خداي من! چه شنيدم! مگر ممكن است؟ اي واي ؟ اي واي! ...
با صدايي كه بيشتر به ناله شبيه است، مي‌گويم: « علي ... علي چه شد؟ »
علي بي‌آن كه عكس‌العملي نشان دهد، همان‌طور خيره مانده است.. مسخ مسخ. حتي نمي‌تواني بفهمي كه نفس مي‌كشد. بيگلري با دست زانوهايش بغل جمع كرده و با دست ديگر چنگ بر موهايش مي‌اندازد. كنعاني حيران و گنگ، به هر طرف مي‌نگرد. مجيد نوروزي خيره مانده به نقش‌هاي پتو و زاهد، آرام سر بر ديوار مي‌كوبد.
روي زمين مي‌نشينم. بي‌اراده و بدون هيچ‌گونه اختياري. انگار پاهايم تحمل نگه داشتن بدنم را ندارد! زانو در بغل مي‌گيرم. باورم نمي‌شود. شايد اين‌ها را در خواب مي‌ديدم. شايد رويا بوده؛ شايد مجري راديو همين‌طوري اين خبر را گفته. شايد اشتباهي رخ داده شايد .... شايد ... شايد ...
سرم را بر زانوهايم مي‌كوبم. خداي من! اين چه خبري بود! مگر چنين چيزي ممكن است؟ افكار مختلف از هر طرف به ذهنم هجوم مي‌آورد. گيج و منگ مي‌شوم. شهدا يكي – يكي از جلوي چشمانم رژه مي‌روند؛ همه شان. در كنار خاكريزي مي‌دوم. تيرباري شليك مي‌كند. خاك همه جا را مي‌گيرد. همه بر زمين مي‌ريزند. بالاي سر ناصر مي‌روم. خون فواره مي‌زند. دلم مي‌شكند. خدايا! خدايا ...
فرياد مي‌زنم به دور خودم مي‌چرخم. جيغ مي‌زنم؛ مثل زنان فرزند از دست داده، مثل ديوانه‌ها، بلند مي‌شوم و مي‌دوم در كنار خاكريز، خاكريزي كه در خون فرو رفته. به حيدر را مي‌آورند. خون تمام سينه‌اش را پوشانده. سبزي لباس سبزش در سرخي فرو رفته. اي واي! اين حيدر است؟ اين حيدر خودمان است؟ اين همان حيدري است كه سال‌ها با هم بوديم؟
بلند مي‌شوم. صورتم سرخ شده. تلو تلو مي‌خورم. از منگي مي‌روم در امتداد خاكريز مي‌افتم. خودم را جلو مي‌كشم. به زمين چنگ مي‌زنم. روي زمين مي‌خزم. صورتم به زمين كشيده مي‌شود. نگاهم به اكبر مي‌افتد. درونم سنگري افتاده؛ خيره است به گوشه‌اي.
خدايا، به چه روزي افتاده! صورتش از خون پوشانده شده. هنوز هم نفس مي‌كشد. فرياد مي‌كشم: اكبر! اكبر! چنگ بر سر و صورت مي‌زنم. اي خدا اين‌جا كجاست؟ اين‌جا كه محشر است! مي‌روم، به سينه‌خيز. صورت بر زمين مي‌كشم، چنگ بر ميان خاك‌ها مي‌زنم. سر بر زمين مي‌كوبم. هيچ چيز را نمي‌بينم. هيچ كس را نمي‌بينم. خدايا ...
به خود مي‌آيم. به ديوار تكيه داده‌ام. چشمانم گرد شده. مثل ديوانه‌ها. سرم داغ شده و دارد مي‌تركد. بلند مي‌شوم. انگار يكي بر سينه‌ام نشسته. در اتاق تاريكي گير كرده‌ام. بي‌هيچ راه تنفسي. مي‌دوم؛ مي‌خواهم فرار كنم، از خودم، از بچه‌ها، از ساختمان گردان، از دوكوهه، از شلمچه، از همه چيز و همه كس، حتي از خودم، اي كاش مي‌شد.!
مي‌آيم طرف اتاق اركان گردان. چند نفري با نگاه پرسشگرانه به سويم مي‌آيند. مي‌گريزم. از پله‌ها مي‌دوم پايين. مي‌آيم اركان گردان. در را باز مي‌كنم. چند نفر دور تا دور اتاق نشسته‌اند. يكي وسط اتاق نشسته و بلند بلند صحبت مي‌كند با خودش و بي‌توجهي به ديگران. گريه با صحبت‌ها قاطي شده. آقا مجيد در گوشه‌اي نشسته و مي‌روم در كنارش مي‌نشينم. پاها را روي زمين ستون كرده و سرش را به ديوار تكيه داده؛ آهسته مي‌گويم: « آقا مجيد چي شد؟‌»
لحظه‌اي ساكت مي‌ماند. آب دهانش را پايين مي‌دهد و در حالي كه سعي مي‌كند بغض گلويش را پنهان كند، آهسته مي‌گويد: « نمي‌دونم، خبري ندارم. »
لحظه‌اي همان‌جا مي‌نشينم. احساس خفگي مي‌كنم. انگار يكي گلويم را مي‌فشارد. بلند مي‌شوم و بي‌هيچ حرفي از اتاق مي‌زنم بيرون. از پله‌ها بالا مي‌روم. نگاهم به نوشته‌هاي روي ديوار مي‌افتد: « اگر بر امت من سخت و ناگوار نبود، بعد از هر عمليات، عمليات ديگري آغاز مي‌كردم. » نگاهم را مي‌دزدم. شلاقي است است بر تنم. به تندي از كنارش مي‌گذرم. چند نفري جلويم را مي‌گيرند.
- برادر دهقان چي شد؟
تنها يك كلمه از دهانم توان خارج شدن دارد:
- نمي‌دانم!
مي‌آيم توي اتاق خودمان تنها به دنبال يك چيزي؛ تنهايي. از پنجره نگاه به جلوي گردان مي‌اندازم. تويوتايي مي‌ايستد. يكي پياده مي‌شود؛ مي‌شناسمش. فرمانده‌ي گرداني از لشكر است. بر سر و صورتش مي‌كوبد. از آن‌چه مي‌بينم، در تعجب مي‌مانم. باورم نمي‌شود اوست؛ مگر او هماني نيست كه فكر مي‌كردم اگر تمام غم‌هاي عالم را به او بدهند، بي‌تفاوت مي‌ماند!
مگر او هماني نيست كه درباره‌اش به يكي گفته بودم فكر نكنم در تمام عمرش حتي يك قطره اشك هم ريخته باشد. مگر او هماني نيست كه فكر مي‌كردم اگر انسان نبود، حتماً كوه بود! پس اين چگونه حالي است؟ چرا به سر و صورت خود مي‌كوبد؟ چرا اين چنين فرياد مي‌كشد؟ چرا اين چنين گريه مي‌كند؟
مي‌نشينم. دست‌ها را ستون سرم مي‌كنم. موهايم را در دست مي‌گيرم. خداي من! چه اتفاقي بود كه افتاد. چه چيزي را شنيدم مگر مي‌شود باور مي‌كرد. توي تهران، با چه كساني كه دعوايمان نشده بود؛ آناني كه خودشان را عقل كل مي‌دانستند و ما را بچه و كم عقل. آنان كه حتي يك بار هم گوششان صداي خمپاره را نشنيده بود و حالا آن‌چه را كه باور نداشتم، اتفاق افتاد. يعني جنگ تمام شد. صلح شد! همين؛ مگر تا به حال يك بار هم درباره‌ي آن فكر كرده بودم؟! مگر ممكن است؟
در درونم غوغايي است؛ جنگي بي‌امان. انگار از هر طرفم مي‌زنند! انگار از هر طرفم مي‌كوبند! مي‌خواهم منفجر شوم. مي‌خواهم بتركم. احساس داغي مي‌كنم؛ انگار توي تنورم انداخته‌اند. توي فشار جمعيت قرار گرفته‌ام! خبر مرگ همه‌ي كسانم را داده‌اند. انگار توي جهنم! انگار توي اين دنيا نيستم!
افكارم پريشان است. نمي‌دانم از كجا آمده‌اند اين همه افكار پريشان. گاهي زير لب حرف مي‌زنم. گاهي بد و بيراه مي‌گويم؛ به خودم. گاهي با يكي حرف مي‌زنم بي‌آن كه كسي باشد. از بودنم بيزارم. از همه چيز بيزارم. لاشه‌اي متحركم و كثيف در نبود آناني كه رفتند. لاشه‌اي از كثافت، از عفونت، مردابي از لجن.
سرم را روي زانو مي‌گذارم. به اميد فراموش كردن همه چيز؛ حتي براي لحظه‌اي، از اين كابوس وحشتناك؛ از اين گرداب هولناك، از اين زجر بي‌پايان.
حوادث چند ما گذشته در ذهنم تكرار مي‌شود. چه متفاوت بودند با همه‌ي جنگي كه قبل از آن بود؟ و چه مظلومانه و غريب! چند روز قبل قرار بود از تهران نيرو بيايد؛ اعزام مجدد. همه‌ي گردان‌هاي خالي خود را آماده‌ي گرفتن نيرو مي‌كردند. قطار كه جلوي دوكوهه ايستاد، نيروها هم آمدند. صد نفر ساك به دست، پس چرا كسي نيامد؟!
روي زمين دراز مي‌كشم و چشم مي‌دوزم به پنكه‌ي سقفي. تند مي‌چرخد. خدايا امام چه مي‌كشد؟ ياد آن روز كه به ديدار امام رفته بوديم مي‌افتم؛ با ناصر. جلوتر از همه. و وقتي امام آمد،‌ قلبم داشت از جا كنده مي‌شد. ناصر زانويش را در بغل گرفته بود و زار مي‌زد. چه روزي بود آن روز!
هر ساعت سالي مي‌شود و نمي‌گذرد. مثل وقتي كه در محاصره‌اي مثل آن روز كربلاي پنج، مثل آن روز بيت‌المقدس هفت. لحظه‌ها مي‌مانند، بي‌رحمانه هم مي‌مانند. اي كاش لحظه‌اي بر حال ما گذر مي‌كرد! اي كاش مي‌آمد و مي‌رفت!
عصر مي‌شود. آفتاب غروب مي‌كند و دوكوهه مي‌شود ماتمسرا. هوا هم با دل ما هم‌دل مي‌شود. گويي غم عالم را به خود گرفته است. همه مي‌گويند همنوا با ما. همه غمگين و مغموم در دوكوهه قدم مي‌زنند. پشت بام‌ها پر مي‌شود. هر غروب تنها عده‌اي روي بام‌ها مي‌رفتند و در عزاي خورشيد مي‌نشستند و حالا همه.
در گوشه‌ي پادگان خورشيد آرام آرام بر زمين فرو مي‌رود. در انتهاي آن جاده‌ي خاكي كه به طرف رودخانه‌ي پشت دوكوهه مي‌رود. آن‌جا پر است از بچه‌ها، با لباس‌هاي خاكي، در جاده جلو مي‌روند، بي‌گفتگو با هم، خاموش، گريان و پريشان، دل شكسته و ناآرام.
جلوي گردان خلوت مي‌ماند. هر روز همه جمع مي‌شدند. روي تراورس‌هاي جلوي گردان و سخت مشغول گپ زدن و حالا تنها تراورس‌هاي خالي مانده‌اند.
مي‌آيم پايين به اميد آن كه زود اذان را بگويند و بروم حسينيه براي نماز. مي‌روم اتاق گردان. چند نفري به دور هم نشسته‌اند؛ مي‌روم اتاق آموزش گردان. در را باز مي‌كنم. ذوالقدر فرمانده‌ي گروهان سيدالشهدا(ع) بر روي پتوهاي چيده شده كنار ديوار لم داده. سرش را روي پتوها انداخته و خيره شده به سقف. لحظه‌اي نگاهش را به من مي‌دوزد. آرام مي‌گويد: « بيا تو! » و نگاهش برمي گردد به سقف. مي روم داخل. كنارش روي زمين مي‌افتم. دراز مي‌كشم؛ مي‌گويد: « چه خبر؟ » لحظه‌اي مي‌مانم كه چه بگويم. چه دارم كه بگويم.
- هيچي ... خبري ندارم.
و بعد سكوت است و سكوت. هيچ كلامي بين ما رد و بدل نمي شود. انگار نمي خواهيم همديگر را آزار دهيم. ذوالقدر بعد از عمليات بيت‌المقدس 7 و ماندن قاسم، تنهاي تنها شده است. قاسمش رفته و او، اسد بي‌غم سابق نيست. اين را همه‌ي گردان مي‌دانند. ذوالقدر تمام شده. از چشمانش مي‌شود فهميد؛ از رنگ رويش مي‌شود فهميد، از نگاه بي‌رمقش مي‌شود همه چيز را بي‌گفتگو فهميد.
صداي اذان بلند مي‌شود. بلندگوي حسينيه است. بلند مي‌شوم و مي‌آيم بيرون. بي‌هيچ كلامي و خداحافظي تنهايش مي‌گذارم و راه مي‌افتم به سمت حسينيه.

منبع: مجله طراوت  

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  10:10 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس


 

تپه ي اس

شب از نيمه گذشته بود. هوا تاريك بود. هر از گاهي صداي چند تير چرت آسمان را پاره مي‌كرد. ظاهراً شباهتي به ميدان جنگ نداشت. نيروها در يك خط، سينه‌ تاريك شب را مي‌شكافتند و جلو مي‌رفتند. دو رديف سيم سفيد براي عبور رزمندگان از قبل آماده شده بود، كه پيچ در پيچ آن‌ها را جلو مي‌برد. سكوتي عجيب بر فضا سايه انداخته بود و زمين چون پنبه زير پاها نرم بود.
پياده روي و دم هوا، همه را خسته كرده بود.
پيرمرد هن هن كنان به انتهاي صف عقب نشيني مي‌كرد. هركس به خنده چيزي به او مي‌گفت:
«معلومه دود كنده تموم شده».
«وقتي سيزده ساله‌ها و هفتاد ساله‌ها به جبهه مي‌يان همين مي‌شه ديگه»
«مشتي كجايي ييلاق و قشلاق مي‌كني، هنوز خيلي مونده به خط عراقي‌ها برسيم.» پيرمرد فقط مي‌خنديد بيشتر نيروها او را مي‌شناختند و احترامش را نگاه مي‌داشتند. به شوخي يا جدي به او فرمانده مي گفتند، محاسن سفيد و شانه كرده‌اي داشت و پاي راستش را كمي مي‌كشيد.
پيرمرد آمد و پشت سر احمد، امدادگر گردان قرار گرفت. احمد گفت: «حاج ملا علي چه قدر ديگه مونده به خط عراقي‌ها برسيم؟»
پيرمردگفت: «انشاالله مي‌رسيم خيلي عجله نكن بچه جون، بابات موقع اومدن خيلي سفارشت را كرد، بايد مواظب باشي».
احمد كوله وسايل امداد را بالا كشيد و پشت سر پيرمرد قرار گرفت. فرمانده نفس نفس زنان از اول صف به وسط گروه رسيد. چفيه را از گردن برداشت عرقش را خشك كرد و با اشاره دست فهماند كه به خاكريز عراقي‌ها نزديك شده‌اند، پچ پچ و خنده نيروها فروكش كرد. حالا سر و صداي عراقي‌ها را مي‌شنيدند، از پشت خاكريز مسلسل‌ها هرچند وقت، بي‌هدف چند تير به سوي ستاره‌ها شليك مي‌كردند.
معلوم بود هنوز متوجه نشده‌اند. نيروها يكي يكي آمدند و رديفي، پايين خاكريز دراز كشيدند. فرمانده گردان نيروهاي خط شكن را يك جا جمع كرد. بقيه هم آماده و دست روي ماشه بودند. تپش قلب‌ها زياد شده بود. اما دلشوره‌اي كه گويي براي بازي و مسابقه بود نه جنگ. بعضي‌ها هنوز مي‌خنديدند و ريز ريز حرف مي‌زدند.
با علامت فرمانده و صداي الله اكبر يك بسيجي، حمله آغاز شد. نيروهاي خط‌شكن از خط گذشتند. صداي انفجار نارنجك و رگبار تير،‌ خواب شب را به هم زد. آسمان كه تا چند دقيقه پيش آن قدر تاريك بود كه چشم چشم را نمي‌ديد حالا در پناه منورها مثل روز شده بود .... خيلي زودتر از آنچه تصور مي‌شد خط شكست و طنين الله اكبر همه جا را پر كرد، نيروهاي خط شكن كار خودشان را به خوبي انجام داده بودند.
بسيجي‌ها يكي يكي از روي خاكريز غلطيدند و خود را داخل كانال انداختند. عراقي‌ها خيلي زود از خط اول عقب نشيني كرده بودند. اما رگبار دوشكا و رسام مدام مي‌ريخت.
اين نقشه قبلي آن‌ها بود كه در صورت حمله ايراني‌ها، روي تپه اس مستقر شوند و از آن جا با تسلط؛ بر كانال و نيروها تير و گلوله بريزند.
دو نفر موقع پريدن به كانال تير خوردند.
فرمانده گردان داد زد: «بخوابين روي زمين، سرتونو از كانال بيرون نيارين».
تيرهاي دوشكاه و آرپي‌جي مستقيم روي لبه‌ي كانال فرود مي‌آمد و خاك و سنگ‌ريزه را بر سر نيروها مي‌ريخت. نور و آتش توپخانه عراقي‌ها نيز از دور كاملاً ديده مي‌شد. با گراي دقيق، خاكريزي را كه در چند لحظه پيش در دستشان بود بمباران مي‌كردند. نيروها كاملاً زمينگير شده بودند. صداي امدادگر، امدادگر دهان به دهان مي‌چرخيد. نگراني و اضطراب به صورت احمد سايه انداخته بود. اما با جديت وظيفه‌اش را انجام مي‌داد. دو نفر آرپي جي خود را برداشتند و از كانال بيرون آمدند اما باران گلوله امان نمي‌داد. يكي برگشت و ديگري تيري به پايش خورد و همان جا افتاد. دو نفر با سرعت و نيم خيز رفتند و كشان كشان او ر ا داخل كانال آوردند. احمد و پيرمرد پاي زخمي‌اش را با آتل بستند. پيرمرد به خنده گفت: «نگفتم بچه كار تو نيست».
فرمانده داد زد: «يكي نيست صداي قار قار اون دوشكا را خاموش كنه؟»
بعد رو كرد به بي‌سيم چي و گفت: «پيام بفرست، بگو عراقي‌ها دارن خوب از ما پذيرايي مي‌كنند، نقل و نبات بريزيد». چند ساعتي گذشت. دوشكا بي‌وقفه به طبلش مي‌نواخت. تيرهاي رسام مثل رشته تسبيحي پاره شده كه دانه‌هايش پشت سر هم پايين بيفتند سرازير مي‌شد.
پيرمرد آرپي جي را برداشت. احمد گفت: «حاج ملاعلي كجا؟» «وايسا پدرم منو ....» پيرمرد دست روي شانه او گذشت و گفت: «مسافر كربلا به خدا توكل مي‌كنه».
نيم‌خيز خود را به فرمانده رساند. با علامت دست او حركت كرد. از كانال دراز و پيچ در پيچ و از كنار نيروها گذشت. ته لوله‌ي آرپي‌جي اش به كلاه يك يك آن‌ها مي‌خورد، صدايي شبيه به موسيقي بلند مي‌شد همه در آن گير و دار مي‌خنديدند.
پيرمرد هم خنديد بعد آرپي جي را ستون كرد و بالاي كانال پريد. روبه روي تپه قرار گرفت كمي نشست. نفسي تازه كرد زير لب ذكري گفت. خرج را به موشك وصل كرد و قبضه قرار دارد.
بلند شد. جلو رفت تا آن كه بالاي تپه كوچك ايستاد. كمر را با زحمت راست كرد. پاي راستش را كه در عمليات خيبر تير خورده بود كنار پاي ديگرش ستون كرد. آرپي‌جي را روي دوشش گذاشت، رگبار تير و گلوله بيشتر شد، منورها قامت پيرمرد را روشن كرده بود. احمد از پايين داد زد: «يا الله بزن، ديگه چرا اين قدر لفتش مي‌دي».
ديگري گفت: «فرمانده، جزيره مجنون يادت نره»، احمد دوباره گفت: «حاج ملاعلي چرا وايسادي بزن ديگه».
فرمانده گردان داد زد: «ياشاسين پيرمرد» لحظه عجيبي بود. زير نور منور زمزمه يا زهرا (س) يا حسين (ع) بلند شد. پيرمرد نفس را در سينه حبس كرده بود. ضامن را مسلح كرد. انگشتش را روي ماشه گذاشت. چشم چپش را بست. سرش را به لوله آرپي‌جي تكيه داد و نشانه گرفت. تيرهاي فراون به اطراف و زير پايش مي‌خورد اما اعتنايي نمي‌كرد. ماشه را كشيد. يك لحظه همه جا خاموش شد و ساكت شد.
باز براي مدتي كوتاه شب چادر تاريك خود را بر روي ميدان جنگ كشيد. يكباره صداي الله اكبر در كل منطقه پيچيد. نفس دوشكا قطع شد، ديگر صداي تير نمي‌آمد. نيروها يكي يكي از كانال بيرون دويدند و به اطــــــــراف تپه‌ي اس حركت كردند. سر شاخه‌هاي نور از گوشه آسمان كم كم بيرون مي آمد.
چيزي تا خنده صبح نمانده بود.
پيرمرد آرپي‌جي را زير كتفش قرار داد. آرام خود را به كانال رساند. به ديواره تكيه داد. لباس‌هايش پر از خون بود. احمد خود را بالاي سر او رساند. با عجله كوله پشتي را از پشتش باز كرد، چند تا باند برداشت. پيرمرد با دست اشاره كرد و او باندها را كناري گذاشت. نيروها يكي يكي از كنار پيرمرد مي‌گذشتند.
«چپ نكني فرمانده»
«ديگه بوي بهشت مي‌دي»
«نميري بسيجي»
پيرمرد باز هم مي‌خنديد و مثل گذشته جواب مي‌داد. دست احمد را محكم گرفت. خود را چرخاند تا رو به كربلا باشد. احمد گفت: «من فقط شليك كردم باقي‌اش دست من نبود».
بعد آهي كشيد و گفت: «حالا ديگه دود كنده تمام شده».
اشك در چشمان احمد جمع شد و گفت: «حالا پير واقعي شدي، خوش به حالت. راست مي‌گن بعضي‌ها شهيد به دنيا مي‌آن». پيرمرد هنوز دست احمد را مي‌فشرد نگاهي به روشني صبح كرد. دستش لرزيد و سست شد. سرش را روي شانه احمد گذاشت و آرام گرفت.

نويسنده: علي اصغر ارجي

منبع: كتاب يك باغچه شمعداني   -  صفحه: 29

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  9:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

تلاطم خاموش

عجب سكوتي بر عرصه‌ي كربلا سايه افكنده است ! چه طوفان ديگري در راه است كه آرامشي اين‌چنين را به مقدمه مي‌طلبد ؟ سكون ميان دو زلزله ! آرامش ميان دو طوفان !
يك سو جنازه است و خاك‌هاي خون‌آلود و سوي ديگر تا چشم كار مي‌كند، اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشير و اين همه براي يك تن؛ امام كه هنوز چشم به هدايتشان دارد.
قامت بلندش را مي‌بيني كه پشت خيمه‌ها و رو به دشمن ايستاده است، دو دستش را بر قبضه‌ي شمشير تكيه زده و شمشير را عمود قامت خميده‌اش كرده است و با آخرين رمق‌هايش مهربانانه فرياد مي‌زند: « هل من ذابٍ يذُّب عن حرمِ رسول الله ... »
آيا كسي هست كه از حريم رسول خدا دفاع كند ؟ آيا هيچ خداپرستي هست كه به خاطر او فرياد مرا بشنود و به اميد رحمتش به ياري ما برخيزد ؟ آيا كسي هست ...
و تو گوش‌هايت را تيز مي‌كني و نگاهت را از سر اين سپاه عظيم عبور مي‌دهي و ... مي‌بيني كه هيچ كس نيست، سكوت محض است و وادي مردگان. حتي آنان كه پيش از اين هلهله مي‌كردند، بر سپرهاي خويش مي‌كوبيدند، شمشيرها را به هم مي‌ساييدند، عمودها را به هم مي‌زدند و علم‌ها را در هوا مي‌گرداندند و در اين همه، رعب و وحشت شما را طلب مي‌كردند، همه آرام گرفته‌اند، چشم به برادرت دوخته‌اند، زبان به كام چسبانده‌اند و گويي حتي نفس نمي‌كشند، مرده‌اند.
اما ناگهان در عرصه‌ي نينوا احساس جنب و جوشي مي‌كني، احساس مي‌كني كه اين سكون و سكوت سنگين را جنبش و فريادهاي محو، به هم مي‌زند.
هر چه دقيق‌تر به سپاه دشمن خيره مي‌شوي، كمتر نشاني از تلاطم و حرف و حركت مي‌يابي، اما اين طنين اين تلاطم را هم نمي‌تواني منكر شوي؛ بي‌اختيار چشم مي‌گرداني و نگاهت را مرور مي‌دهي و ناگهان با صحنه‌اي مواجه مي‌شوي كه چهارستون بدنت را مي‌لرزاند و قلبت را مي‌فشرد.
صدا از قتلگاه شهيدان است. بدن‌هاي پاره‌پاره، جنازه‌هاي چاك‌چاك، بدن‌هاي بي‌سر، سرهاي از بدن جدا افتاده، دست‌هاي بريده، پاهاي قطع شده، همه به تكاپو و تقلّا افتاده‌اند تا فرياد استمداد امام را پاسخ بگويند.
انگار اين قيامت است كه پيش از زمان خويش فرا رسيده است. انگار ارواح اين شهيدان، نرفته باز آمده‌اند، بدن‌هاي تكه‌تكه خويش را به التماس از جا مي‌كَنند تا براي ياري امام راهيشان كنند.
حتي چشم‌ها در ميان كاسه سر به تكاپو افتاده‌اند تا از حدقه بيرون بيايند و به ياري امام برخيزند. دست‌ها بي‌تابي مي‌كنند و بدن‌هات بي‌قراري و پاها تلاش مي‌كنند كه بدن‌هاي چاك‌چاك را بر دوش بگيردند و بايستانند.
مبهوت از اين منظره هول‌انگيز، نگاهت را به سوي امام برمي‌گرداني و مي‌بيني كه امام با دست، آنان را به آرامش فرا مي‌خواند و برايشان دعا مي‌كند. گويي به ارواحشان مي‌فهماند كه نيازي به ياوري نيست. مقصود، تكاندن اين دل‌هاي مرده است، مقصود، هدايت اين جان‌هاي ظلماني است.
هنوز از بهت اين حادثه درنيامده‌اي كه صداي نفس‌نفسي از پشت سر، توجّهت را بر مي‌انگيزد و وقتي به عقب برمي‌گردي، سجاد را مي‌بيني كه با جسم نحيف و قامت خميده از خيمه درآمده است، با تكيه بر عصا، به تعب خود را ايستاده نگه داشته است. خون به چهره‌ي زرد و نزارش دويده است و چشم‌هايش را حلقه‌ي اشكي آذين بسته است:
« شمشيرم را بياور عمه جان ! و ياري‌ام كن تا به دفاع از امام برخيزم و خونم را در ركابش بريزيم. »
ديدن اين حال و روز سجاد و شنيدن صداي تبدارش كه در كوير غربت امام مي‌پيچد، كافيست تا زانوانت را با زمين آشنا كند، صيحه‌ات را به آسمان بكشاند و موهايت را به چنگ‌هايت پرپر كند و صورتت را به ناخن‌هايت بخراشد، اما اگر تو هم در خود بشكني، تو هم فرو بريزي، تو هم سر بر زمين استيصال بگذاري، تو هم تاب و توان از كف بدهي، چه كسي امام را در اين برهوت غربت و تنهايي، همدلي كند ؟
اين انگار صداي دلنشين هم اوست كه: « خواهرم ! سجاد را درياب كه زمين از نسل آل‌محمد، خالي نماند. » فرمان امام، تو را بي‌اختيار از جا مي‌كند و تو پروانه‌وار اين شمع نيم‌سوخته را به آغوش مي‌كشي و با خود به درون خيمه مي‌بري.
- صبور باش علي جان ! هنوز وقت ايستادن ما نرسيده است. بارهاي رسالت ما بر زمين است.
تا تو سجاد را در بسترش بخواباني و تيمارش كني، امام به پشت خيام رسيده است و تو را باز فرا مي‌خواند:
« خواهرم ! دلم براي علي كوچكم مي‌تپد، كاش بياوريش تا يك بار ديگر ببينمش و ... هم با اين كوچك‌ترين عُلقه هم وداع كنم. »
با شنيدن اين كلام، در درونت با همه‌ي وجود فرياد مي‌كشي كه : نه !
اما به چشم‌هاي شيرين برادر نگاه مي‌كني و مي‌گويي: چشم !
آن سحرگاه كه پدر براي ضربت خوردن به مسجد مي‌رفت، در خانه‌ي تو بود. شب‌هاي خدا را تقسيم كرده بود ميان شما دو برادر و خواهر و هر شب بالش را بر سر يكي از شما مي‌گشود. تنها سه لقمه، تمامي افطار او در اين شب‌ها بود و در مقابل سؤال شما مي‌گفت: « دوست دارم با شكم گرسنه به ديدار خدا بروم.»
آن شب، بي‌تاب در حياط قدم مي‌زد، مدام به آسمان نگاه مي‌كرد و به خود مي‌فرمود: « به خدا دروغ نيست، اين همان شبي است كه خدا وعده داده است.»
آن شب، آن سحرگاه وقتي اذان گفتند و پدر كمربندش را براي رفتن محكم كرد و با خود ترنم فرمود: « كمربند عزمت را براي مرگ محكم كن كه مرگ به ديدار تو خواهد آمد و مرگ پريشانت نكند.
آن هنگام كه به حضورت خواهد رسيد.
حتي مرغابيان خانه نيز به فغان درآمدند و او را از رفتن بازداشتند. نوك‌هايشان را به رداي پدر آويختند و التماس‌آميز ناله كردند.
آن سحرگاه هم با تمام وجود در درونت فرياد كشيدي كه « نه ! پدر جان ! نرويد. »
اما به چشم‌هاي باصلابت پدر نگاه كردي و آرام گفتي: « پدرجان ! جُعده را براي نماز بفرستيد. »
و پدر فرمود: « لا مَفَرّ من القدر » از قدر الهي گريزي نيست.
كودك شش ماه را گرم در آغوشت مي‌فشري. سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غرق بوسه مي‌كني و او را چون قلب از درون سينه در مي‌آوري و به دست‌هاي امام مي‌سپاري.
امام او را تا مقابل صورت خويش بالا مي‌آورد، چشم در چشم‌هاي بي‌رمق او مي دوزد و بر لب‌هاي به خشكي نشسته‌اش بوسه مي‌زند.
پيش از آن كه او را به دست‌هاي بي‌تاب تو باز پس دهد، دوباره نگاهش مي‌كند، جلو مي‌آورد، عقب مي‌برد و ملكوت چهره‌اش را سياحت مي‌كند.
اكنون بايد او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خيمه برگرداني كه مبادا آفتاب سوزنده‌ي نيمروزي، گونه‌هاي لطيفش را بيازارد.
اما ناگهان ميان دست‌هاي تو و بازوان حسين، ميان دو دهليز قلب هستي، ميان سر و بدن لطيف علي‌اصغر، تيري سه شعبه فاصله مي‌اندازد و خون كودك شش ماهه را به صورت آفرينش مي‌پاشد. نه فقط هرمله‌بن‌كاهل اسدي كه تير را رها كرده است، بلكه تمام لشكر دشمن، چشم‌انتظار ايستاده است تا شكستن تو و برادرت را تماشا كند و ضعف و سستي و تسليم را در چهره‌هايتان ببيند.
اما با صلابت و شكوهي بي‌نظير، دست به زير خون علي‌اصغر مي‌برد، خون‌ها را در مشت مي‌گيرد و به آسمان مي‌پاشد. كلام امام انگار آرامشي آسماني را بر زمين نازل مي‌كند:
« نگاهِ خدا، چقدر تحمل اين ماجرا را آسان مي‌كند. اين دشمن است كه در هم مي‌شكند و اين تويي كه جان دوباره مي‌گيري و اين ملائكه‌اند كه فوج‌فوج از آسمان فرود مي‌آيند و بال‌هايشان را به تقدس اين خون، زينت مي‌بخشند؛ آن چنان كه وقتي نگاه مي‌كني يك قطره خون را بر زمين، چكيده نمي‌بيني.»

نويسنده: سيدمهدي شجاعي

منبع: مجله ديدار   -  صفحه: 8

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  9:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس


 

تويي كه نمي ‌شناختمت

خون، تمام تنت را گرفته بود. لب‌هايت مثل كويري كه ساليان سال باران نخورده باشد، ترك خورده بود. پلكت سنگيني مي‌كرد. چشم‌هايت به گودي نشسته بود، كبودي زير چشم‌هايت و زردي گونه‌ات را خطي كم‌رنگ از هم جدا مي‌كرد. مرده بودي با مرده مو نمي‌زدي!
نمي‌دانم بيشتر زخمت با تو چنين كرده بود يا تشنگي و گرسنگي. هرچه بود مثل آدمي بودي كه حسابي چلانده شده باشد، اول آب بدنش را گرفته باشند. بعد خونش را و سپس گوشت‌هايش را، و مانده باشد پوست و استخوان. پوست چسبيده به استخوان.
زانوهايت حق داشتند كه تا شوند و تو را به زمين بيندازند. مگر از دو تا زانو چقدر مي‌شود انتظار داشت. دو ساعت كه آدم چهارزانو مي‌نشيند حسابي خسته مي‌شود، آن وقت دو تا زانو آن همه وقت آدم زخمي را گرسنه و تشنه بكشند و خسته نشوند؟ بچه‌ها دارند پيشروي مي‌كنند و من هم با همه‌ام. خمپاره چپ و راستمان را مي‌كند و مي‌كاود و گهگاه يكي دو نفرمان را هم به دام مي‌كشد.
خندق‌ها و كانال‌ها و ميدان‌هاي مين ما را از خود عبور مي‌دهند. دشمن تنها به فرار فكر مي‌كند؛ بي‌كفش و كلاه و حتي بي‌سلاح مي‌گريزد.
بيابان خدا پيش پاي ما پهن است و ما پيش مي‌رويم. هرچه كه پيشتر مي‌رويم بيشتر از هم جدا مي‌افتيم. از ما مي‌كشند ولي كم نمي‌شويم، پهن مي‌شويم، گسترده مي‌شويم و جلو مي‌رويم. هرازگاهي از سوراخ سنگري، چند نفري كه خوابشان سنگين‌تر بوده و ديرتر بيدار شده‌اند با عرقگير و پاي برهنه، دست‌ها به سر و تسليم محض بيرون مي‌آيند. همان وقت اسلامشان گل مي‌كند و حسابي انقلابي و مخالف صدام مي‌شوند و با يكي از بچه‌ها روانه پشت جبهه.
تانك‌هاي عراقي گردن‌هاي دراز و باريكشان را از لاك درآورده‌اند و مبهوت و سرگردان به اطراف نگاه مي‌كنند. شايد از اين كه در اين شلوغي و واويلا عاطل و باطل مانده‌اند خمارند و اگر بچه‌هايي كه رانندگي تانك بلدند يا مي‌خواهند همان جا ياد بگيرند، بدادشان نرسند حسابي ذله مي‌شوند. تنها زحمت اين تانك‌ها پس و پيش كردنشان است، يك عقب و جلو مي‌خواهد، دور مختصري و سپس شليك. به هرجا كه بخورد غنيمت است، از ژ_سه و كلاش كه بهتر عمل مي‌كند. مال خودشان هم هست و بايد صرف خودشان شود!
اين را بچه‌ها وقت بالا رفتن از تانك‌هاي عراقي مي‌گويند.
من هم مثل همه تشنگي و گرسنگي را فراموش كرده‌ام. ولي نماز را نه.
با پوتين به همان سمتي كه فكر مي‌كنم بايد قبله باشد مي‌ايستم و نماز ظهر و عصر را سلام مي‌دهم. مي‌ترسم از قضا شدن. ساعت ندارم ولي آفتاب آن‌قدر كمرنگ شده كه به يك ساعت بعدش اميد نمي‌شود بست. بعد از نماز دوباره راه مي‌افتم و خودم را مي‌رسانم به بچه‌ها.
همين طور كه دارم مثل بقيه تكبير مي‌گويم و جلو مي‌روم، حس مي‌كنم كتف سمت چپم مي‌سوزد. سوختني كه جگرم را هم كباب مي‌كند اما به روي خودم نمي‌آورم. خشابم را عوض مي‌كنم و ادامه مي‌دهم به رفتن و شعار دادن و شليك كردن. كتف سمت چپم انگار كه سحر شده باشد، امانم را مي‌برد. براي اين كه كسي را معطل خودم نكنم، آرام و بي‌سر و صدا كنار مي‌كشم و خود را به تخته سنگي تكيه مي‌دهم.
آرام آرام سر و كله غروب دارد پيدا مي‌شود. اگر بتوانم خودم را به بچه‌ها برسانم، هم فكري براي زخمم مي‌كنند و هم از شب و بيابان و سرگرداني نجات مي‌يابم. اين كه راه آمده را برگردم در خود نمي‌بينم. كم راه نيامده‌ام كه برگشتنش ساده باشد.
راه مي‌افتم، تشنگي و گرسنگي و ضعف عذابم مي‌دهد، اما من راه مي‌روم و دستم را هم با خود يدك مي‌كشم. سوزش زخم هر لحظه بيشتر مي‌شود و خون هم راه خودش را تا سر انگشتان پيدا مي‌كند و بر زمين مي‌ريزد. مسافت زيادي را با پاي بي‌رمقم طي مي‌كنم ولي راه به جايي نمي‌برم.
فكر مي‌كنم كه ته مانده رمقم را هم اگر فداي اين سرگرداني بكنم دوام نمي‌آورم. يك موجود زنده هم از اين اطراف نمي‌گذرد كه راه را از او سؤال كنم.
اين كشته‌هاي عراقي هم هنوز چيزي نگذشته چه بوي تعفني از خود بروز مي‌دهند. بدنم را بر روي تل خاكي پهن مي‌كنم و چشم‌هايم را به ستاره‌ها مي‌دوزم. بعضي از ستاره‌ها هنوز نيامده خاموش مي‌شوند ولي نه انگار ستاره نيستند منورهاي دشمنند.
ستاره كه خاموش شدني نيست. اين منورهاي دشمن است كه نيامده خاموش مي‌شود. قبله را از ستاره‌ها پيدا مي‌كنم و به جان كندني خود را از روي خاك مي‌كنم و به نماز مي‌ايستم. در تمام عمرم نمازي به اين طراوت نخوانده‌ام.
فكري به خاطرم مي‌رسد: هيچ بعيد نيست كه بچه‌ها همين اطراف باشند و تاريكي شب از چشم‌ها پنهانشان كرده باشد.
اين را با شليك يكي دو گلوله راحت مي‌شود فهميد.
دست‌ها حتي توان برداشتن تفنگ را هم در خود نمي‌بينند. ولي مگر آن‌ها بايد تصميم بگيرند.. آهان... ته قنداق تفنگ اگر بر روي زمين باشد بهتر است... آهان... اين يكي... در گوش شب، عجب صداي گلوله مي‌پيچد... و اين هم... واي همان يكي آخرين فشنگ بود... از آخرين خشاب.
چه حماقتي!...
و حالا اگر سگي، گرگي هم به آدم حمله كند... باشد؛ هرچه مي‌خواهد بشود توكل را كه از آدم نگرفته‌اند.
تا صبح سوزش و درد زخم كشيك مي‌دهند كه خواب به محوطه چشمم وارد نشود. هواسرد نيست ولي نسيم براي زخم حكم سرماي سوزنده زمستان را دارد، حكم دشنه را دارد.
حرف‌هايم با خدا مثل گذشته نيست، اصلاً زبان، زبان ديگريست، روح روح تازه‌ايست و خواسته‌ها و نيازها چيزي جز آن‌چه كه تا به حال بوده است.
سپيده، ميل به نماز صبح را در وجودم تشديد مي‌كند.
با آرنج راستم مي‌خواهم تنم را از خاك بكنم. خون خشك شده، پشتم را به خاك چسبانده است ولي من نمي‌‌خواهم خوني كه از من رفته است پشتم را به خاك بچسباند.
با آرنجم به خاك فشار مي‌آورم و خود را از زمين مي‌كنم. سوزش زخم كه مي‌رفت آرام‌تر شود، دوباره شدت مي‌گيرد. طبيعي است كه زخم، با اين كار، سر باز كرده باشد. مجبورم نماز را نشسته بخوانم.
كمي قبل از اين‌كه نمازم را شروع كنم صداي خش‌خشي مي‌شنوم و اهميت نمي‌دهم. وقتي نمازم تمام مي‌شود صداي خش‌خش آن‌قدر بلند است كه نمي‌توانم اهميت ندهم.
سرم را برمي‌گردانم، چيزي نمي‌بينم ولي صدا را هم‌چنان مي‌شنوم.
صدا بايد نزديك باشد. شايد پشت همين تله‌خاكي كه بر روي آن افتاده‌ام. كنجكاوي يا اضطراب و دلهره هرچه هست مرا به روي پا مي‌ايستاند. چشم‌هايم سياهي مي‌رود و زمين به دور سرم مي‌چرخد و اگر تفنگ كار عصا را برايم نكند حتماً به زمين مي‌افتم. دست چپم مال خودم نيست.
خودم را به جلو مي‌كشم و به هر زحمتي هست تل خاك را دور مي‌زنم.
خوب هر كسي هم كه جاي من باشد حتماً مي‌ترسد.
دستي از تل خاكي درآمده باشد تكان بخورد و دستمالي را تكان بدهد! هر كس باشد مي‌ترسد، به خصوص كه آدم تنها باشد گرسنه و تشنه باشد، زخم خورده باشد و از همه مهم‌تر فشنگ هم نداشته باشد.
با برگشتن كه مسأله حل نمي‌شود با ايستادن هم.
دل را يك دل بايد كرد و توكل هم همين جاها خودش را بايد نشان بدهدو شايد هم اوست كه پاها را به پيش مي‌برد.
پيش مي‌روم تازه مي‌فهمم سنگر است اين‌جا كه دستي از آن بيرون آمده و دستمالي تكان مي‌دهد. در اين كه اين دست، دست دشمن است ترديد دارم نمي‌دانم با او چه بايد كرد. از يك سنگر عراقي دستي به تسليم درآمده است و اگر خدعه باشد من نه فشنگي دارم كه دفع كنم و نه تواني كه بر پا بمانم و اگر هم تازه فريب نباشد كسي كه ناي ايستادن ندارد چگونه مي‌تواند اسير بگيرد و گيرم كه گرفتي از كدام راه بايد رفت؟...
چگونه؟... او در سنگر ايستاده است و من بيرون، او بي‌شك مسلح است و من بي‌فشنگ، او سالم است و من زخمي، با اين همه تفاوت چه كار بايد كرد.
ولي يك تفاوت ديگر هم هست. مگر آن‌كه همان يك تفاوت كاري بكند و آن اين‌كه من خدا دارم و او ندارد؛ من عاشقم و او نيست.
همين مرا كافيست.
به جلو بايد رفت.
به جلو مي‌روم و هرچند رمق در بدن ندارم. ولي آن‌چنان قدم بر مي‌دارم كه صداي پاهايم دلش را بلرزاند. او كه خالي بودن تفنگ را نمي‌داند، آن را بلند مي‌كنم و قنداقش را بر روي شانه مي‌گذارم، ميان گودي شانه‌ام جاي مي‌دهم و با چانه‌ام آن را نگه مي‌دارم.
خوب حالا به او چه بايد گفت كه اين دستمال لعنتي‌اش را آن قدر تكان ندهد و بيرون بيايد؟ حتماً از ديشب كه صداي گلوله را در دو قدمي‌اش شنيده است تا حالا دارد همين طور تكان مي‌دهد. بايد به او بگويم كه دستش را روي سرش بگذارد و از سنگر بيرون بيايد. سر، نه بر روي چشمش، براي اين‌كه نبايد مرا اين‌طور زخمي ببيند. ولي من كه عربي بلد نيستم. لعنت به من كه تنبلي كردم و اين همه وقت دو كلمه عربي ياد نگرفتم.
دست روي چشم گذاشتن پيش‌كش ولي يك چيزي بالاخره بايد بگويم كه بفهمد من نمي‌خواهم او را بكشم و تسليم شدنش را پذيرفته ام.
از ميان شعارهاي عربيمان هم هيچ كدام به درد اين‌جا نمي‌خورد. لاشرقيه لاغربيه... نه اين نه، يك شعار ديگر بود كه اولش يا ايها‌المسلمون داشت... نه آن هم اين‌جا مصداق ندارد.
اين دستمال تكان دادن اين هم آدم را ذله مي‌كند اگر يك آيه از قرآن هم يادم بيايد كه اين‌جا مناسب باشد خوبست.
به او بگويم، قل هوالله احد اگر همين را بگويد يعني تسليم شده است ولي اين نه، بايد يك چيزي باشد كه به او بفهماند تسليم شدنش را پذيرفته‌ام... آهان... قولوا لا اله الا الله تفلحوا،... تا رستگار شويد.
همين را مي‌گويم، بايد طوري بگويم كه ضعف جسميم را از صدايم تشخيص ندهد.
با صداي استوار و خشن... قولوا لا اله الا الله تفلحوا.
اول صداي لا اله الا الله با لهجه عربي و بعد دستي كه دستمال در آن است بر روي دست ديگر قرار مي‌گيرد و هر دو بر روي سر و بعد گردن پيدا مي‌شود و بعد شانه‌ها از سنگر بيرون مي‌زند... و بعد... ديالا جون بكن... الحمدالله به خير گذشت. بيچاره از ترس، حتي سرش را بلند نمي‌كند من را نگاه كند و اين همان است كه من مي‌خواهم... يك صداي ديگر... لا اله الا الله... و بعد دست و سر و گردن و... عجب... پس دو نفر در اين سنگر بوده‌اند و من نمي‌دانستم.
ممكن بود از پس يك نفر بشود بر آمد ولي دو نفر را... و يك صداي ديگر... اين سه تا... واي... خدا به خير كند... اين هم چهارمي... خدايا!... پنج تا شدن... ديگه بسته من با يك تفنگ خالي... راستي چطور است يكي از تفنگ‌هايشان را بردارم... ولي از كجا معلوم كه تفنگ‌هاي اين‌ها هم خالي نباشد... نه... اگر به سمت تفنگ‌هايشان بروم و خالي باشد، خالي بودن تفنگ خودم هم لو مي‌رود... همان خدايي كه با تفنگ خالي اين‌ها را از سنگر درآورده است، با تفنگ خالي هم راهشان مي‌اندازد. چه كنم با اين ضعف؟ من كه قدم از قدم نمي‌توانم بردارم. چطور پنج اسير را با خودم يدك بكشم...؟
و اصلاً از كدام سمت بايد رفت.
من اگر راه را بلد بودم كه اول خودم را از اين بيابان خلاص مي‌كردم.
ولي خوب من سرگردان شده‌ام، اين‌ها كه راه را بلدند. سنگرشان اين جا بوده، بالاخره مي‌دانند كه جبهه ما كدام طرف است، فقط بايد كاري كرد كه نابلدي مرا نفهمند. همين قدر كه بهشان بگويم راه بيفتند بالاخره طرف جبهه خودشان كه نمي‌روند. حتماً مي‌دانند كه از كدام طرف بايد راه بيفتند و چه مي‌فهمند كه من راه را بلد نيستم؟
همين قدر كه بهشان بگويم ياالله، قاعدتاً بايد راه بيفتند.
_ يالا... يالا.
كاش مي‌شد قدري آب ازشان بگيرم كه هم جگر تشنه‌ام خنك شود و هم رمقي به پاهايم بيايد، بگيرم؟ قمقمه‌هايي كه به كمرشان بسته است لابد خالي كه نيست... ولي اين‌ها اسيرند، آب را كه ازشان بگيري فكر مي‌كنند... نمي‌دانند كه من يك شبانه روز است آب نخورده‌ام و تشنگي جگرم را... همان بهتر كه ندانند... نبايد هم بدانند... تحمل مي‌كنم.
مولامان امام حسين، جانم فداي تشنگيش. در آن گرماي سوزان كربلا تشنگي مي‌كشيد و مي‌جنگيد... پس وقتي زخمي و تشنه جنگ مي‌شود كرد، راه رفتن كه هنر نيست... يا الله.
اين بيچاره‌ها از ترس حتي پشت سرشان را هم نگاه نمي‌كنند كه ببينند چند به چنديم.
از بالاي خاكريز چشممان افتاد به پنج نفر كه دستشان روي سرشان بود و به رديف مي‌آمدند. از طرفي ظاهرشان به اسرا مي‌خورد و از طرفي ده، پانزده ساعت از خاتمه مرحله اول حمله گذشته بود؛ حالا چه وقت اسير بود و از همه مهم‌تر كو كسي كه اين‌ها را به اسارت گرفته. شده بود بارها كه عراقي‌ها به اين سمت مي‌آمدند و خودشان را تسليم مي‌كردند، ولي نه به اين شكل دستمال سفيدي، سبزي، چيزي دستشان مي‌گرفتند و به اين سمت مي‌دويدند ولي نه اين طوري كه با تأني و وقار؛ دست‌ها بر سر و سرها به پايين راه بيايند.
علي را شايد بشناسي، او هم مثل من مال جنوب است، اگر نشناسي‌اش هم مي‌آيد اين‌جا او را مي‌بيني. گفته‌ام كه بستري هستي و خودش گفته كه مي‌خواهد حتماً تورا ببيند، براي ديدنت مي‌آيد. من و او تفنگ‌هايمان را برداشتيم و دويديم طرف اين پنج نفر.
اگر همان وقت كسي از ما مي‌پرسيد بزرگ‌ترين آرزويتان چيست؟ مي‌گفتيم: اين‌كه بفهميم اين‌ها كي هستند و چه كاره‌اند، چرا اين‌قدر رام و سر به زيرند، از كجا آمده‌اند؟...
جلو هم رفتيم، سرشان را بلند نكردند ما را نگاه كنند.
علي از اولي پرسيد: «با كي آمديد؟» و هر پنج نفر انگار كه با عجيب‌ترين سؤال مواجه شده باشند، مبهوت اما آرام و با احتياط سرشان را به عقب برگرداندند و وقتي جز خودشان كس ديگري را نديدند متحيرتر و مضطرب‌تر شدند.
علي دوباره ازشان پرسيد: «گفتم با كي آمديد؟» اولي وحشت‌زده و با لكنت جواب داد: «با يكي از نظامي‌هاي شما.»
علي پرسيد: «تا كجا با شما بود؟»
آخري جواب داد: «بود... ما فكر مي‌كرديم هنوز هم هست. تا حدود ده دقيقه پيش هم كه من زير چشمي پشتم را نگاه كردم ديدمش؛ بود.»
علي كه حيرتش مثل من بيشتر شده بود پرسيد: «چطوري اسير شديد؟»
اولي انگار كه جان گرفته باشد گفت: «شما كه رسيديد پشت سنگرها من مي خواستم اسير بشوم ولي اين‌ها نمي‌خواستند. قرار بود من اسير بشوم ولي اين‌ها خودشان را نشان ندهند. اين‌ها مي‌خواستند اگر كسي به سراغشان آمد به طرفش شليك كنند. به من گفتند تو اگر مي‌خواهي برو ولي از ما چيزي نگو.»
وقتي نظامي شما گفت: بگوييد لا اله الا الله تا رستگار شويد فهميديم كه متوجه شده ما تعدادمان از دو نفر بيشتر است. گفت: بگوييد...
اين بود كه اين‌ها هم خودشان را تسليم كردند ولي وقتي فهميدند كه نظامي شما يك نفر است و او هم زخمي است تمام راه را زير لب به من غر زدند كه چرا باعث شده‌ام تسليم شوند.
علي با تعجب پرسيد: زخمي بوده؟
آخري گفت: آره كتفش.
علي بلافاصله سؤال كرد: از كدام راه آمديد؟
و همه‌شان با دست، مسيري را كه آمده بودند نشان دادند.
علي رويش را به من كرد و بغض‌آلود گفت: به خدا كه هر كسي هست اعجوبه است.
و وقتي ديد من دارم گريه مي‌كنم، او هم بغضش تركيد و زد زير گريه.
اسرا، مات و مبهوت به ما نگاه مي‌كردند.
علي گفت: «بايد همين نزديك‌ها باشه، تو اين‌ها رو ببر من ميرم مي‌آرمش.»
گفتم: «نه، بگذار من برم. برم به پابوس استقامتش، برم به زيارتش.»
علي گفت: «پس با بچه‌ها برين، برانكارد ببرين.»
گفتم: «نه، مي‌خوام بگذارم رو دوشم بيارمش، مي‌خوام بگذارمش رو سرم، رو چشام...»
وقتي ديدم قلبت هنوز مي‌زند به خدا جان تازه گرفتم، هيچ چيز در عمرم مرا آن‌قدر خوشحال نكرده بود كه زنده بودن تو؛ تويي كه نمي‌شناختمت.

نويسنده: سيدمهدي شجاعي

منبع: مجله طراوت   -  صفحه: 9

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  9:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

 

روزي كه اقاقي گريست

نشسته‌ام همين‌جا. روي همين صندلي. پنج شب يا شايد هم ده شب. چه فرق مي‌كند؟ در دلم آتش بوده و در چشمانم اشك. هنوز باور نكرده‌ام كه تو رفته‌اي! مثل آدم‌هاي منتظر، كنار پنجره نشسته‌ام و به شب سياهي كه پشت پنجره‌ي اتاقم لم داده است، خيره شده‌ام تا شايد تو برگردي و رو به رويم بايستي و به چشمان منتظر اين سوي پنجره لبخند بزني. اما چه خيال باطلي!
امروز صبح جلال يادداشت‌هاي جبهه‌ات را آورد. از صبح يكسره آن‌ها را مي‌خوانم و مي‌گريم. بي‌صبرانه دنبال يادداشت‌هاي شب عمليات والفجر 8 بودم تا شايد براي يك بار هم شده لااقل چند خط راجع به خودت نوشته باشي. فقط نوشته‌اي: كار داشت خراب مي‌شد. دشمن فهميده بود. ما هنوز سيم‌هاي خاردار حلقوي را نبريده بوديم. بچه‌ها ميان ميدان مين زمين‌گير شده بودند. دشمن ميدان مين را جهنم كرد. اگر چند لحظه‌ي ديگر همين طور ادامه مي‌داشت، يك نفر از بچه‌ها سالم از زمين بر نمي‌خاست. دو نفر از بچه‌هاي تخريب‌چي خودشان را انداختند روي سيم‌هاي خاردار تا پلي شوند براي گذشتن نيروها. نفر اول علي بود. اما دومي‌اش را نشناختم. چون خيلي تاريك بود... چند قدم جلوتر، يك خمپاره پشت سرم تركيد. ستون فقراتم تير كشيد و سوخت...
اين چند روزي كه رفته‌اي، آن‌قدر اشك ريخته‌ام كه چشم‌هايم تار مي‌بيند.
نشسته بودم زير همان درختي كه تو آن همه دوستش مي‌داشتي. درخت اقاقي را مي‌گويم. هر وقت سر خاك بچه‌ها مي‌آمدي، پاي همين اقاقي ساعتي مي‌نشستي؛ جفت عصاهايت را به آن تكيه مي‌دادي و به فكر فرو مي‌رفتي. بعد از مدتي تأمل، نفس عميقي مي‌كشيدي و مي‌گفتي: امير، خوب مردن هنر است. بدون شك شهدا هنرمندند. آن هم چه هنرمندان باارزشي...! اما ما چي!؟
آن وقت سرت را زير مي‌انداختي و آرام اشك مي‌ريختي.
حالا تو هم به كاروان هنرمندان تاريخ پيوسته‌اي. اما هرگز چيزي از خودت نگفتي. مثل همين اقاقي؛ ساكت بودي.
روزي كه علي را دفن مي‌كردند، زير همين اقاقي نشسته بودي؛ من هم كنارت، يادت هست؛ آهسته در گوشم گفتي: امير. علي را مي‌شناختي؟
سرم را تكان دادم. يك دفعه با ناراحتي گفتي: نه نه... تو فقط با علي بودي. اما علي را نشناختي!
اشك‌هاي مانده روي گونه‌هايم را پاك كردم و گفتم: سال‌ها با علي در جبهه بودم. حداقل در پنج عمليات كنارش بودم. چه‌طور... دستمال دست دوز قرمز رنگي را از جيب شلوارت بيرون كشيدي و اشك چشمانت را پاك كردي و گفتي: والفجر هشت. ميدان مين... .
من همان‌طوري كه به شاخه‌هاي سبز اقاقي خيره شده بودم و بوي خوشش را با همه‌ي وجودم استشمام مي‌كردم، گفتم: گردان مسلم توي ميدان مين گير افتاده بود.
دست‌هايت را دور تنه‌ي درخت قلاب كردي و كمي خودت را بالا كشيدي و گفتي: ميدان مين باز شده بود. اما دشمن فرصت بريدن سيم‌هاي خاردار حلقوي را به بچه‌ها نداد. ميدان را تيرتراش كرد... .
رحيم فرمانده‌ي گردان، چه حرصي مي‌خورد و چه‌طور در طول صف گردان به حالت خوابيده روي زمين، عقب و جلو مي‌رفت تا به نيروهاي خودي روحيه بدهد. بنده‌ي خدا مستأصل شده بود.
تو، علي، حسين و يكي دو نفر ديگر از بچه‌ها جلو بوديد. به عنوان تخريب‌چي. من كه نفر دهم بودم، همه‌اش خدا خدا مي‌كردم... .
دوباره اشك توي چشم‌هايت حلقه زد. توي چشم‌هاي من هم، همه چيز را تار مي‌ديدم. حتي شاخه‌هاي سبز اقاقي را فقط احساس مي‌كردم.
گفتي: دو نفر روي سيم‌هاي خاردار به رو دراز كشيدند... نفر اولي كه روي سيم‌هاي خاردار به رو خوابيد، علي بود.
بغضي توي سينه‌ام جان گرفت و سخت گلويم را فشرد. مي‌خواستم هوار بكشم؛ داد بزنم: آخر بي‌انصاف، حالا مي‌گويي! چه‌قدر اصرار كردم! چه‌قدر التماس كردم! اما تو فقط انكار كردي!
سرم را تكيه دادم به اقاقي و بلند بلند گريه كردم.
گفتم: من مي‌خواهم بروم سينه‌اش را ببوسم.
گفتي: فايده ندارد. تمام بدنش سوخته، فقط يك مشت استخوان را آورده‌اند... .
گفتم: چرا به رو دراز كشيدي؟ بايد پشت دراز مي‌كشيد!
گفتي: مي‌ترسيد بچه‌ها خجالت بكشند... يك گردان از رويش رد شدند؛ اما او... خيلي سخت بود. ردّ گل سيم خاردار، تا چند ماه پيش هم روي سينه‌اش بود.
هق‌هق گريه‌ات اطرافيان را متأثر كرده بود. گفتي: حتي اورژانس هم نرفت. از ترس اين‌كه مبادا بفهمند، روي سيم‌هاي خاردار دراز كشيده.
يك لحظه به چشم‌هاي باراني‌ات زل زدم و گفتم: اما نفر دومي هم بود... .
تند نگاهت را از من دزديدي و دوباره خيره شدي به شاخه‌هاي تو در توي اقاقي و گفتي: چه درخت زيبايي! آدم مي‌تواند از اين درخت درس‌هاي فراواني بياموزد. ساكت و آرام! بوي خوش! از هيچ چيز و هيچ كس نمي‌نالد. اين همه آدم‌ها پايش نشسته‌اند و از سايه و بوي خوشش استفاده كرده‌اند. حتي يك بار نگفته كه من هم هستم. چه بسا از سايه‌نشين‌هايش آزار و اذيت ديده؛ اما يك بار گله و شكايتي نكرده.
هنوز مي‌خواستي حرف بزني كه سرفه اجازه نداد. چه سرفه‌هاي عميق و دردناكي! سرت را بردي پاي اقاقي و بالا آوردي. خواستم ببينم. اما تو سريع با خاك پنهانش كردي؛ اما من لخته‌هاي خون را ديدم. لب‌هايت هم خوني بود. با دستمال آن‌ها را پاك كردي و گفتي: هنوز جاي اميدواري هست.
من مضطرب شدم. دستت را گرفتم و گفتم: جواد حالت خوش نيست. بريم خانه... .
با خونسردي دستم را پس زدي و گفتي: خوشم! چه قدر هم خوشم!
آن روزها رنگ صورتت داشت يواش يواش زرد مي‌شد. گازهاي شيميايي عمليات مرصاد در تمام تار و پود بدنت جا خوش كرده بودند و تو مدام خون بالا مي‌آوردي. ديگر باور كرده بودم كه توي سينه‌ي تو چيزي به نام ريه باقي نمانده است.
گفتم: جواد، خيلي خوش‌انصافي! اگر آن روزها علي را مي‌شناختم، دستش را مي‌گرفتم و مي‌بردم پيش مردي كه راه خانه‌اش را گم كرده بود و جبهه را خانه‌ي اصلي خودش مي‌دانست. مي‌گفتم: حاجي، اين جوان هماني است كه آن همه آرزوي شناختنش را داشتي.
پيرمرد بيچاره! چه قدر التماس كرد! آن شب خيلي سعي كردم او را بشناسم. اما هوا تاريك بود. حاجي مي‌گفت: حتماً شناخته‌اي. نمي‌خواهي به من معرفي‌اش كني.
مي‌گفتم: حاجي به پير، به پيغمبر، شب و روز خودم هم در همين فكر و خيال مي‌سوزم.
آخه خوش ‌نصاف، چرا اين قدر با من بيگانه بودي! گفتي: اورژانس هم نرفت. آن وقت تو از من چه انتظاري داري؟
گفتم: حاجي، اين آروز به دلش ماند. روزي كه رفتيم هور جنازه‌اش را بياوريم، نبودي ببيني؛ كف بلم، رو به قبله دراز كشيده بود. در آرامش كامل؛ حتي محاسن سفيدش را شانه كرده و مرتب بود. تنها گوشه‌ي چفيه‌اش كه روي قلبش بود، ردّ گلوله را نشان مي‌داد. اگر ردّ گلوله روي قلبش نبود، هرگز باورم نمي‌شد كه حاجي هم بله... با اين همه، در چشمانش كه باز بود و به آسمان خيره مانده بودند، يك آرزو موج مي‌زد؛ آرزويي كه در قلب من هم هست.
از تشييع جنازه‌ي علي كه برگشتيم، يكراست به بيمارستان رفتيم. سرفه‌ات شديد شده بود و مرتب خون بالا مي‌آوري. پزشك بعد از معاينه گفت: چيز مهمي نيست. انشاالله به زودي خوب مي‌شوي.
خنديدي و سرت را با خوشحالي تكان دادي. اما من گريه كردم. چه گريه‌ي تلخي! گفتي: امير، سقوط كردي... مرد و گريه! واي واي!
ناخودآگاه نگاهم را از قطرات عجول سِرُم كه وارد رگ‌هاي دستت مي‌شدند، برداشتم و به صورتت دوختم: هر دو شيلنگ شفاف اكسيژن مقابل بيني‌ات، روي يك زمينه‌ي كاملاً زرد قرار داشتند. سرفه‌اي سخت كردي. بعد دستمال كاغذي سفيد را مقابل دهانت گرفتي. يك لكه‌ي درشت قرمزرنگ، رويش نقش بست. با مقداري خون لخته شده. گفتي: غروب خورشيد را ديده‌اي؟
از روي صندلي برخاستم و به سمت پنجره رفتم و نگاه كردم. رنگ آفتاب زرد شده بود و داشت آرام‌آرام غروب مي‌كرد.
چه روزهايي داشتيم! چه شب‌هايي! منظورم ساحل هور است. مي‌آمدي دنبالم و مي‌گفتي: برويم...!
مي‌گفتم: كجا؟
چادر را با دستت بالا نگه مي‌داشتي و مي‌گفتي: برويم در ساحل زندگيمان قدمي بزنيم!
به شوخي مي‌گفتم: زندگي تو يك خيلي طوفاني است. مي‌ترسم من هم غرق شوم.
مي‌گفتي: پس جليقه‌ي نجات بپوش!
هر دو مي‌خنديديم و راه مي‌افتاديم. دوش به دوش قدم مي‌زديم. شب بي‌اندازه ظلماني بود. هميشه مي‌گفتي: هيچ مي‌داني ما چه قدر زندگي كرده‌ايم؟
روزي زمين نشستيم. من نگاهت مي‌كردم. نسيم شبانه‌ي هور به صورتمان مي‌خورد. گوشه‌ي چفيه سفيدي كه به دور گردنت پيچيده بودي، در هوا جولان مي‌داد. در جوابت مي‌گفتم: نمي‌دانم... تو بگو!
به پشت روي زمين دراز مي‌كشيدي؛ دست‌هايت را قلاب مي‌كردي و مي‌گذاشتي زير سرت و خيره مي‌شدي. به ستاره‌هاي مخملي كه به سقف نيلي آسمان ساكت هور چسبيده بودند. مي‌گفتي: فقط مدتي را كه در جبهه بوده‌ايم... .
روزي كه اسمت را در فهرست قبول شده‌هاي كنكور ديدم؛ چه روزي بود! چه قدر ذوق زده شده بودم!
تا خانه‌تان دويدم تا اولين كسي باشم كه مژده‌ي قبولي را به تو مي‌‌دهد. تا در را باز كني، چه‌قدر اين پا و آن پا كردم! صداي تق‌تق عصاهايت كه به گوشم رسيد، قند توي دلم آب شد. تا در را باز كردي، فرياد زدم: جواد،‌ مژده! ‌قبول شدي!
خيلي خونسرد و آرام گفتي: بيا داخل.
گفتم: جواد، شنيدي چي گفتم؟ تو قبول شدي... .
داخل شدم. در را به آرامي بستي و گفتي: انگار سر آوردي... ! چرا اين همه قشقرق راه انداخته‌اي؟
بي‌خيالي تو، مرا كلافه كرده بود. مثل اين كه همه‌ي شور و هيجانم از بين رفت. داخل خانه رو به رويت به پشتي تركمني تكيه دادم و گفتم: چيزي شده...؟ چرا اين قدر بي‌خيالي! مثل خنده‌ي يك مرد در برابر شور و هيجان يك كودك.
گفتي: اين‌ها بازي‌هاي دنياست.، اميرجان. خيلي ذوق زده نشو.
درمانده گفتم: پس نمي‌روي...؟
گفتي: چرا اشتباه نكن. گفتم: نبايد گول بخوريم و به اين ارزش هاي اعتباري بسنده كنيم. تا زنده‌ايم بايد بياموزيم. اما دانشجوي دانشكده‌ي حقيقي بودن قيمت دارد.
غروب همان روز به اتفاق آقا رحيم، فرمانده‌ي گردان ابوالفضل به جبهه رفتي. در برابر اصرار و پافشاري مادر و خواهرت كه مي‌خواستند به دانشگاه بروي، گفتي: براي دانشگاه فرصت فراوان است. حالا بايد فرصت‌هايي را دريابيم كه معلوم نيست باز هم پيش بيايد.
بچه‌هايي كه از عمليات مرصاد برگشته بودند، تعريف مي‌كردند كه تو را در گردنه‌ي حسن‌آباد و چادرزبر با عصا، روي قله‌هاي كوه‌ها ديده‌اند.
چه با شور و هيجان هم از تو تعريف مي‌كردند. اما تو كه آمدي، ساكت بودي و هيچ چيز نگفتي. فقط اسباب و اثاثيه‌ات را جمع كردي و گفتي:‌ دارم مي‌روم دانشگاه.
پدرت نگران سوختگي‌هاي عميق روي بدنت و سرفه‌هايت بود. اما تو مي‌گفتي: چيز مهمي نيست.
و راه افتادي.
چهار قدم پايين‌تر از اقاقي، يك قبر كنده بودند. چه‌قدر نزديك به اقاقي مي‌گريستم.
حالا ديگر نبودي كه بگويي: سقوط كردي امير؛ مرد و گريه... !
هنوز هم دنبال نفر دوم بودم. هنوز دلم از دست تو پر بود كه چرا معرفي‌اش نكردي و رفتي؛ كه يك‌باره مشهدي خان‌علي غسال در آستانه‌ي غسال‌خانه ظاهر شد و گفت: امير! چند لحظه بيا اين‌جا...
ديگر طاقت ديدن دوباره‌ي صورت تو را نداشتم. گفتم: نمي‌توانم... اصرار كرد. قربان‌محمد و غلام زير بغلم را گرفتند و به داخل غسال‌خانه بردند. مشهدي خان‌علي، دستي بر سوراخ‌هاي روي سينه‌ات كشيد و گفت: امير تو از همه بيشتر به جواد نزديك بودي. مي‌داني اين سوراخ‌ها جاي چيست؟
« گل سيم خاردار؟! »
كف غسال‌خانه نقش زمين شدم.
وقتي چشم باز كردم، زير درخت اقاقي نشسته بودم و به شاخه‌هاي بلند سبز آن نگاه مي‌كردم. جمعيت دور و برم گريه مي‌كردند. چيزي در آسمان تركيد. نور سبز در ميان برگ‌هاي اقاقي گر گرفت. شاخه‌ها خم شدند و اشك ريختند. فرياد زدم: اقاقي گريه مي‌كند... !
زير اشك‌هاي اقاقي خيس شده بودم. باران مي‌باريد و قطرات آن از ميان برگ‌هاي اقاقي، روي سر و صورتم چكه مي‌كرد. انگشتانم را پاي درخت اقاقي، همان‌جا كه خون بالا آورده بودي، در گل فرو كردم. يك مشت گل برداشتم و ريختم روي سرم و ناليدم: جواد... !

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 97

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  9:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

زخم جان

مرد، زن را كه پاي تشت ديد، يك مرتبه برآشفت. « زن چند هزار بار بهت بگم؟ پيرهن تميز رو اينقدر نمي‌شورن ريش‌ريش شد. از بين رفت. دستات هم از پوست دراومده. تو با اين كارات داري منم مي‌كشي. آخه بعد از اين همه سال هنوز ... »
و به طرفش رفت. زن با چشمان گودافتاده نگاهش كرد. مرد دستش را كه دراز كرد، او سرش را پس كشيد.. ديد كه دست مرد رفت به سمت تشت. لبه آن را گرفت و از زمين بلند كرد. آب تشت اول لب پر بود و بعد سرازير شد و به سرعت در دل خاك فرو رفت. زن گردن كشيد و با چشمان وق زده به بلوز نظامي نگاه كرد كه روي زمين افتاده بود. چهار دست و پا خود را به بلوز رساند، آن را برداشت. از بلوز آب مي‌چكيد؛ خاكي هم شده بود. با دو دست بلوز را به سينه‌اش چسباند. مرد بالاي سرش ايستاده بود. تشت در دستش بود و به زن نگاه مي‌كرد. پيراهن چين زن خيس شده بود. نم از هر طرف داشت، وسعت مي‌گرفت، زن به رو به‌رو خيره شده بود. اشك از چشمان زن سرازير شد.
راسته بيني و پشت لب و بعد چكيد روي بلوز نظامي كه چسبيده بود به سينه‌اش. زن بدون آنكه شوهرش نگاه كند، گفت: « ببين، ببين با پسرمون چه كار كردي چه‌طور دلت اومد؟ » بلوز را بيشتر به سينه‌اش چسباند.
مرد به سمت انبار رفت. از انبار كه خارج شد، به زن نگاه كرد كه همان‌طور نشسته بود. از انبار خارج شد. در را پشت سرش بست. زن بلند شد. موهاي ژوليده‌اش را زير چارقد جا داد و پاي برهنه به طرف انبار رفت. كورمال كورمال خودش را به گوشه كاهدان رساند. از حفره‌ي سقف كه گنبدي بود، روشنايي گرد اما كوچك روي كاه‌ها افتاده بود. ذرات غبار در اين روشنايي استوانه‌اي شكل معلق بودند. با پا، كاه‌ها را زير و رو كرد و بعد دست زير كاه‌ها برد و تشت را بيرون كشيد. كاه‌ها را از ديواره‌ي خيس تشت تكاند. زن از فضاي تاريك كاهدان به ذرات معلق كه در هوا به جنبش در آمدند، خيره شد.
زن از چنگ زدن دست كشيد، دستش را ميان گردي تشت آرام بالا آورد و در ميانه راه نزديك چشم نگه داشت. باد كف‌هاي روي دستش را مي‌لرزاند. در ميان حباب‌ها رگه‌هاي قرمز ديده مي‌شد. زن نگاهشان كرد تا آخرين حباب هم خاموش شد. قطره خون روي پوست دست راه مي‌رفت. زن پوزخندي زد و دستش را در تشت فرو برد. پيرهن نظامي را از زير آب صابون بيرون كشيد و دوباره چنگ زد.
مرد در كوچه راه مي‌رفت. قيافه‌اش درهم بود و مرتب با خود چيزي مي‌گفت. بفهمي، نفهمي از كرده خود پشيمان بود. با خود فكر مي‌كرد « چاره چيه. بايد يه جوري جلوشو بگيرم پسرم كه از دست رفت، اقلاً ديگه ... »
مرد قصد داشت به خانه برگردد. ولي حالا خود را پشت در مي‌ديد. لنگه‌ي در را كه پس زد، اول تشت را ديد و بعد زنش را. زن بلوز را از تشت بيرون كشيد و با وسواس نگاهش كرد. آبي صاف از آن داخل تشت مي‌چكيد. لبخند زد و از پاي تشت بلند شد و به طرف بند رفت. سرشانه‌هاي بلوز را با دست‌ها كه گرفت و به حالت آويخته نگاهش مي‌كرد، با خود چيزي مي‌گفت. بلوز را كه پايين آورد يك مرتبه شوهرش را ديد كه رو به‌رويش ايستاده بود. دستش را بالا برد و با چشمان وحشت‌زده جيغ خفه‌اي كشيد ...
مرد دستش را پيش برد، زن اول به دست مرد و بعد به چشمانش نگاه كرد. « بِدِش به من ! » زن حركتي نكرد. مرد چند بار سرش را تكان داد. زن آرام دستش را جلو برد. نگاه مرد روي دست زن ماند آنجا كه از روي برجستگي استخوان، خون به آرامي بيرون مي‌زد. بلوز را از دست او گرفت و روي بند پهن كرد. باد، بلوز نظامي و بال‌هاي چارقد زن را تكان مي‌داد. روي لبان سفيد زن لبخندي كم‌جان نشسته بود. زن نگاهش از چهره شوهر روي بلوز نظامي چرخيد و گفت: « اين كه خشك بشه، پسرمون برمي‌گرده ؟ » مرد ساكت بود و به زخم دست زنش نگاه مي‌كرد.

نويسنده: علي اينانلو

منبع: كتاب پاتوق داستان   -  صفحه: 15

 
 
یک شنبه 19 دی 1389  9:54 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

 

سايباني ازنخل

خورشيد وسط آسمان بود. گرما بيداد مي‌كرد. شاخه‌هاي درخت كُناري كه روي قهوه‌خانه گلي با سقف هلالي و جرزهاي پهن سايه انداخته بود، هر چند وقت يك بار تكان مي‌خورد. شن‌هاي روان كوير تا پشت ديوارهاي قهوه‌خانه كه اولين بناي خشت و گلي آبادي بود، هجوم آورده بودند. كوير مانند كركسي كه بالاي سر طعمه خود پرواز مي كند، تا بعد از بسته شدن چشم‌هاي طعمه به آن حمله كند، منتظر خشك شدن تنها قنات آبادي « توردان » بود تا مانند ديگر آبادي‌ها آن جا را هم زير شن هاي داغ و روان خود فرو ببرد. معلوم نبود در دل بيابان طي سال‌هاي گذشته چند آبادي زير خروارها شن فرو رفته بودند.
هجوم ماسه‌ها در بادهاي كويري، زندگي روستاييان توردان را همچون كوير كرده بود. تنها رنگ زنده‌اي كه توجه هر تازه‌واردي را به خود جلب مي‌كرد، خطي به رنگ قرمز بود با كه با گذشت سال‌ها زرشكي مي‌نمود.
پشت ديوار قهوه‌خانه نوشته بود: « توردان، ددت سال 1347 »
زير سايه‌بان جلوي قهوه‌خانه كه با حصير بافته شده از نخل خرماي وحشي پوشيده بود، روي تخت بزرگ چوبي ده پانزده نفر از كشاورزان توردان نشسته بودند و بر سر تقسيم آب با هم جدال مي‌كردند. جنگ و عصبيتي كه سال‌ها بين آنها رواج داشت و هميشه هم بي‌نتيجه بود.
كنار قهوه‌خانه، بزي را با چادر شب به درخت كهور جواني بسته بودند كه در حال خشك شدن بود. بز گهگاه تلاش مي‌كرد خودش را به جعبه‌اي كه در آن دانه‌ي خشك شده‌ي انار ريخته شده بود، برساند. هر بار كه به طرف جعبه هجوم مي آورد، درخت تكان شديدي مي‌خورد و بز مأيوسانه به جعبه نگاه مي‌كرد.
پيربخش كه بيشتر از همه در خشكسالي ضرر ديده بود، با سرسختي همراه با تهديد، سهم آب بيشتري مي‌خواست. اگر به مقدار زمين سهم آب به او مي‌دادند، براي ديگران آب باقي نمي‌ماند. همه جمع شده بودند كه اين مشكل را حل كنند.
پيربخش با گوشه‌ي دستمال ابريشمي، عرق زير گلويش را پاك كرد. هيكل سنگينش را تكان داد و گفت: پنجاه و پنج ساله كه اين قانون برقرار بوده. هر كس زمين بيشتر داره، سهم آب بيشتري مي‌بره. زمين‌هاي من هم مي‌دانيد تا زير تفتان رسيده. من كه ضامن زمين شما نيستم. بايد بهار فكر اينجا را مي‌كرديد. مي تانيد ول كنيد.
يارمحمد رو به پيربخش گفت: چي شده پيروك خيال مي‌كني جاي « بارك زائي » نشستي كه زور مي‌گي. مگه ما براي زمينمان جان نكنديم كه حالا ول كنيم تا بسوزه. كي جواب زن و بچه‌هاي ما را مي‌ده؟
تو ؟
امروز عيسي آمد، همه چيز را مشخص مي‌نويسيم تمام بشه.
زوزوه ي باد از دورترها به گوش مي‌رسيد. گهگاه تنوره‌ي آن، ستوني از ماسه را به هوا مي‌پراكند و كاروان شترهاي پيش‌رو را پيدا و پنهان مي‌كرد.
پيربخش كمي جابه‌جا شد؛ پيراهن بلندش را از زيرش بيرون كشيد و سرشانه هايش را درست كرد. نيم نگاهي به يارمحمد كرد و گفت: ما فكر مي‌كرديم فقط با « نوكجوبي ها » دعواي آب داريم. صدتا « نوكجوبي » جلوي ما زهره مي‌تركانند، حالا تورداني‌ها واسه‌ي ما شاخ شدن.
بعد رو كرد به بقيه و ادامه داد: بابا ما هم مال اين خراب شده هستيم؛ از پشت كوه قاف كه نيامده‌ايم، اين طور ما را دوره كرديد. من نه چيزي مي نويسم، نه نوشته‌ي شما را قبول دارم. آدم مي‌ذارم سهم آب برام به زمين ببره، ببينم كي حرف داره ؟
رستم‌علي كه كنار پيربخش نشسته بود، دستش را براي آرام كردن پيربخش بالا آورد و همان طور كه به او اشاره مي‌كرد، گفت: پيروك تند نرو. اون روزها كه با آدم و ژاندارمرغي‌هاي شاه آب مي‌گرفتي.
چهار سال گذشته، هنوز خوابي ؟ درسته اين قانون از قديم بود. اون وقت‌ها آب زياد بود. حالا وضع عوض شده، آب كم شده، تازه تقصير ما نيست كه زمين‌هاي بالا دست توردان « دزد آبه » اوناهاش آبادي « كارواندر » تا توي خار خونه‌هاشون هم آب مي‌گيرن. قسمت ما اينه. بايد با هم بسازيم، يا يه فكر ديگر بكنيم. ما كه دشمن تو نيستيم پيروك؛ كوتاه بيا.
يارمحمد گفت: چه فكري رستم‌علي؟ اگه همه به سهم آب خودشون رضا باشن، كه مشكل نداريم. بعضي ها بيشتر از حق خودشون آب مي خوان اين بساط درست مي‌شه.
و دستش را طوري حركت داد كه همه فهميدن منظور او پيربخش است و از چشم پيربخش هم دور نماند.
سرش را جلوتر آورد، چشم‌هايش را كوچك‌تر كرد. به يارمحمد گفت: چار تا برگ سمسور كه اصلاً آب نمي‌خواد، « جاله‌بند » بنداز توش حيوان چيزي بخوره. اصلاً همش بها كن پولش بگير، خيال مي‌كنم « پولو » گرفتم واسه نور ملكم.
و چشم در چشم ديگران ادامه داد:
- حالا تو آبادي شده واسه ما سردار. تا ديروز تو سياه چادر ولوك « دهلك » مي‌خوردن، حالا برا ما تكليف روشن مي‌كنند. عيسي بيا بنويسه !
اخگر سيني چاي را روي تخت گذاشت، براي اين كه جلوي سر و صدا را بگيرد، گفت: كار خوب « لاشاري ها » كردن و « هيشون » و « ننگار » ول كردن همه شدن « جولاهك » اين همه هم دردسر ندارن.
كلاته رزاق زاده يادتون هست؟ شما كه از رزاق‌زاده بالاتر نيستيد. با اون دم و دستگاه و چاه آب كار از پيش نبرد، اون جا شد كوير. حالا شما توسر هم بزنين، دوباره چوب و چوب كشي كنيد؛ برا يه سنگ آب و گل !
ميرجان در جواب اخگر گفت: ما غير از زمين ديگه چيزي نداريم. از بچگي كُنار و كَهور و اَرزن كاشتيم، حالا ول كنيم بريم كجا؟ همه كه مثل تو يه لا قبا نيستند. از كهنوج كوبيدي آمدي اينجا شدي قهوه‌چي، فردا هم شايد بري جاسك سر جهاز بشي جاشو. ما اين جا ريشه داريم. بايد بمانيم. مشكل ما چند نفر هستند. زير حرفشون نزنند. درست ميشه. ما كه با كسي دشمني نداريم، اين كه هست، پيروك هم از خود ماست، غريبه كه نيست.
علي‌يار كه با دوچرخه كنار تخت ايستاده بود، گفت: كار ما از حرف و قول گذشته. امروز عيسي آمد، همه چيز نوشته كاري مي‌كنيم هر كس رو سياه‌ي خودش آب مي‌گيره، پيروك تو هم اين قدر بدخلقي نكن. خواستي سهم آب من مال تو. ديگه خسته شديم از اين جدال‌ها. بذا تمامش كنيم.
صداي تاپ تاپ موتورهاي روسي از دورترها مي‌آمد.
يارعلي از راه رسيد. با صداي بلند سلام كرد. دامن پيراهن بلندش را در دست گرفت و از تخت بالا رفت، با همه دست داد و گوشه نشست.
از روزي كه عبدالعلي تنها پسرش به جنگ رفته بود، دل و دماغي نداشت؛ مخصوصاً اين جر و بحث‌ها.
شنيده بود كه عيسي به قهوه‌خانه مي‌آيد. او هم آمده بود تا نامه‌اي را كه از طرف پسرش آمده، عيسي برايش بخواند. از اول بهار كه عبدالعلي رفته بود، از او خبري نداشتند و حالا تابستان كه به نيمه رسيده، نامه‌اي فرستاده بود.
صداي موتوري كه نزديك شده بود، خاموش شد. عيسي از موتور پياده شد. خورجين را برداشت و در حالي كه دستمال بزرگي را كه سر و گردن خود بسته بود، باز مي‌كرد و غبار آن را تكان مي‌داد، به طرف تخت رفت. وسايلش را كنار تخت گذاشت و بالاي تخت در جايي كه برايش باز كردند، نشست.
اخگر يك استكان چاي به دستش داد. شعبان و رستم علي هنوز با هم جر و بحث مي‌كردند. با آمدن عيسي سر و صدا بيشتر شد. يارعلي كه كمي عجله داشت، وقتي ديد همه مشغول صحبت هستند، خودش را كنار عيسي رساند.
پاكت نامه را به دست عيسي داد و گفت: عيسي جان خسته نباشي. مي‌دانم كار داري. عبدالعلي برام كاغذ فرستاده، زحمت مي‌كشي برام بخواني؟ خدا عوضت بده.
عيسي آخرين جرعه‌ي چاي را سر كشيد. به احترام يارعلي، چند برگ كاغذ را كه يكي از آنها به دستش داده بود، روي زمين گذاشت. وقتي خواست از روي كاغذها دستش را بردارد، باد در ميان آنها پيچيد. يارعلي قندان را روي كاغذها گذاشت.
عيسي پاكت نامه‌ي عبدالعلي را باز كرد. در جاي خود جابه‌جا شد. يك بار نامه را مرور كرد و شروع به خواندن كرد. همهمه باعث شد،‌ عيسي صدايش را بلندتر كند. توجه همه به او جلب شد.
« راستي چند نفر از بچه‌هاي نو كجوب هم با ما اعزام شده‌اند و اين جا با هم هستيم. »
شنيدن نام نو كجوب هر تورداني را حساس مي‌كرد. آنها سال‌ها بود كه با هم كشمكش داشتند و اين عصبيت و كينه سال‌ها بود كه از پدرانشان به ارث مانده بود. عيسي بلندتر خواند: « آن روزها ما را از خاش به اهواز آوردند. چند روز در اهواز بوديم. بعد ما را به خط مقدم آوردند براي پدافند. اين جا كه ما هستيم «‌ تنگه‌ي ذليجان » است. در اطراف تپه‌هاي ميش‌داغ. اين جا هم مثل توردان خودمان همش كوير است. مثل آن جا گرم. اين جا هم مشكل كم آبي دارد. يعني اصلاً آب ندارد و با تانكر براي ما آب مي‌آورند. خوبيش اين است كه ما به كوير عادت داريم.
چند روز پيش عراقي‌ها تانكر آب ما زدند و روزها بود كه آب نداشتيم. مجبور شديم همه‌ي قمقمه‌ها را جمع كنيم و آب آنها را يكي كنيم. چهار تا قمقمه پر آب جمع شد. فرمانده، آنها را كنار سنگر آويزان كرد تا همه از آن استفاده كنند. بعد از چند روز بالاخره با موتور براي ما آب آوردند. تا آن روز همه طاقت آوردند و قمقمه‌ها دست نخورده ماند. تشنه باشي، آب باشد نخوري، خيلي سخت است. »
جز صداي عيسي كه نامه‌ي عبدالعلي را مي‌خواند، از كسي صدايي به گوش نمي‌رسيد. باد لبه‌هاي حصيري را كه جلوي قهوه‌خانه آويخته بود، به شدت تكان مي‌داد و صداي شلاق مانند آن با صداي عيسي كه پايان نامه را مي‌خواند، در هم شده بود. پيربخش سرش پايين بود و با رشته‌ي نخ گليم كه از ميان تار و پود آن بيرون زده بود، بازي مي‌كرد. از خشم و غضب صورت آفتاب سوخته‌ي او كاسته شده بود صداي زنگ شتران كاروان نزديك و نزديك‌تر مي‌شد.
نامه به پايان رسيد. عيسي نشاني پشت پاكت را هم براي يارعلي خواند. گفت: خواستي مي‌تاني كاغذ هم براش بفرستي. البته بايد خودم برات بنويسم. اينجا بمان، همين امروز بنويسم. ما كه نمي‌تانيم كاري بكنيم، اين از دست ما ساخته است. كاغذ نامه راكه حاشيه‌اي از گل و بته داشت، به داخل پاكت گذاشت و گفت: خدا خودش يارشان باشد.
و همه آمين گفتند.
جمعيت هر يك به زباني به يارعلي اميدواري دادند. پيربخش يك دستش را ستون به تخت كرده بود، هيكل سنگينش را بلند كرد و به راه افتاد. گيوه‌هايش را از روي رف برداشت و جلوي پاهايش انداخت. با انگشت پا گيوه‌ها را جلوي پايش صاف كرد. وقتي كه پيربخش از روي تخت پايين مي‌رفت، عيسي گفت: پيروك كجا مي‌ري؟ نمي‌خواهي تكليف آب روشن كنيم؟ اين دفعه ديگه بمان تماش كنيم.
پيربخش پا سست كرد و به عقب برگشت. عيسي گفت: سواد هم كار دست ما داده، والّا ما هم براي خودمان كار داريم. ما مأمور دولتيم. مثلاً آمديم نامه‌هاي شما را برسانيم و با عجله قندان را از روي كاغذها برداشت و آنها را دسته كرد.
چشم‌ها با تعجب به پيربخش نگاه مي‌كردند. اخگر خم شد و استكان خالي را از جلوي عيسي برداشت و آرام گفت: نه بابائي مي‌خواد كار خودش را بكنه. حرف، حرف خودشه ! زوره !
پيربخش بي آن كه به عيسي نگاه كند، دستش را بالا آورد و گفت: نامه‌ي يارعلي بنويس واجب‌تر كار ماست. ما بي‌خودي براي خودمون دردسر دست كرديم؛ خير سرمون. كم مانده تو سر و كله‌ي هم بزنيم. سهم آب ما هر چه نوشتي، ما قبول داروم. سهم ندادي، ندادي. اصلاً خودت، يارعلي نمي‌دانم هر كه خواست وكيل ما. حرف شما حرف ما.
و به راه افتاد. باد در پيراهن بلند و شلوار گشاد او پيچيده بود.
نجواها با دور شدن پيربخش به همهمه تبديل شد. گره‌اي چندين ساله باز شده بود. انگار خشكي لب‌ها را تر كرده بود.
بز كنار قهوه‌خانه، هنوز از طناب سر مي‌پيچيد تا خودش را به جعبه‌ي انار برساند.

نويسنده: محمدحسن ابوحمزه

منبع: كتاب گرگ ها مي آيند   -  صفحه: 57

 
 
سه شنبه 21 دی 1389  5:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس

 

سجده باپيشاني سوراخ

بيل ميكانيكي پي در پي چنگ بر زمين مي‌زند. صداي شكستن استخوان‌هايت را كه شنيدم، حال خود را نفهميدم فقط توانستم به راننده اشاره كنم كه پنجه‌ي بيل را نگه دارد.
زانو زدم و با دست جمجمه‌ات را بيرون كشيدم. سوراخي بر پيشاني داشتي. در گودي چشم‌هايت به دنبال چه بودم، نمي‌دانم؟ اما سرب زنگ‌زده‌اي را كه در مغزت جا مانده بود، يافتم.
داماد يك شبه بودي؛ پلاكت اين را مي‌گفت. مشخصاتت را كاويدم، كتاب دعايت پوسيده بود، اما عكس پرس‌شده‌اي از امام كه در پشت آن نوشته بودي: " روح مني خميني "، سالم سالم بود.
به اطرافم نگاهي كردم. زنان و دختران همسفرم هر يك حالي داشتند. من هم در فاصله‌اي دور از ديگران و در پشت تلّي از خاك با جمجمه پيشاني سوراخ شده‌ات خلوت كردم. حالا من بودم و تو، دست بردم و خاك گونه‌هايت را ستردم. اما گودال چشم‌هايت پر از خاك بود و تلاش من بي‌فايده بود.
راستي يك دفعه كجا گذاشتي رفتي؟ نگفتي عروس جوانت از تماشاي تو هنوز سير نشده؟ نگفتي دختر مردم را اين‌طور چشم به راه نمي‌گذارند؟ يك سال؟ دو سال؟ پنج سال؟ در همان شبي كه تو داماد بودي، رو به من كردي و گفتي: « بيا از خدا تشكر كنيم » و مگر سر از سجده برمي‌داشتي؟ آن‌قدر سر به مهر ماندي كه عروس، خجالت را كنار گذاشت و با شانه‌ي كوچكت موهايت را شانه زد.
او لب به خنده‌اي نمكين داشت و تو سر به مهر، مي‌گريستي آخر آقا پسر دامادي گفته‌اند، عروسي گفته‌اند. سرت را كه بالا آوردي، عروس جوان از تبسم وا ماند. چشم‌هاي تو قرمز بود و صورتت خيس. خجالت هم خوب چيزي است. خجالت كشيدي و صورتت را برگرداندي؛ دختر مردم كه سنگ نيست. او هم دل دارد؛ او هم معني اشك‌هاي تو را مي‌فهمد، او هم مي‌شكند.
عجب شبي بود آن شب! زن و شوهر يك شبه! خوب پس اين‌طور دختر مردم را به زني مي‌گيري و خودت مي‌روي. اين است رسم شراكت در زندگي! عيب ندارد. مسأله‌اي نيست. نگران نباش. عروس جوان غصه‌اش اين است كه چهره‌ي تو را دارد از ياد مي‌برد دو بار كه شما را بيش‌تر نديده؟
ببين خودت را به چه روز انداخته‌اي. پيشانيت سوراخ شده؛ درست همان جايي كه اثر سجده بر آن بود. دختر مردم از همه قد و بالاي تو چشمش به همين جا بود. البته دروغ نگفته باشم چشم‌هاي سياهت بيش‌تر از لب‌هايت حرف مي‌زد. شرمگين و طوفاني.
صبح كه شد، بلند شدي براي نماز صدا زدي: خانم، فاطمه خانم! ... و حالا دختر مردم ده سال است كه با اين دو كلمه دارد زندگي مي‌كند. پسر كوچكت هر چه مي‌گويد از بابا بگو، همين دو كلمه در گوشش زنگ مي‌زند: « خانم، فاطمه خانم » باشد آقا مهدي، باشد دست دختر مردم را مي‌گيري و به خانه مي‌بري و يك روز بعد پا مي‌شوي كه بچه‌ها دارند مي‌روند ما هم بايد برويم. برو كسي كه جلويت را نگرفته، برو.
همسر يك روزه‌ات اين‌قدر فهمش مي‌رسد كه خودش تو را از زير قرآن رد كند و يك جعبه از شيريني‌هاي عروسي را به دستت بدهد.
پس اين‌طور تير به پيشانيت خورده؟ حتماً همان شبي بوده كه من از هول خوابي كه ديده بودم، از جا پريدم. خواب ديدم مي‌خواهند مرا دو شقه كنند؛ تو آمدي و وساطت كردي. گفتند نمي‌شود. گفتي: مرا به جاي او شقه كنيد. گفتند: به يك شرط و بعد ساتوري به دست من دادند تا تو را دو شقه كنم. يعني چه؟ تعبير اين خواب چيست؟ يعني من باعث اين هجرانم يا تو كه آمدي به وساطت و آن حادثه را از من دريغ داشتي؟
قسمت اين بود كه در اين‌جا، در طلائيه، چشمم به جمالت روشن شود. حالا ديگر بايد به همه‌ي دوستان و آشنايان چشم‌روشني بدهم. خانم، فاطمه خانم، با من حرف بزن، اسم مرا صدا بزن. دوست دارم وقتي غيرتي مي‌شودي و از امام صحبت مي‌كني، به چشم‌هايت نگاه كنم.
شب عروسي پرسيدي: چه كسي را بيشتر از همه دوست داري؟ و من با افتخار گفتم: تو را و تو شتاب‌زده و با التماس گفتي: نه، نه، امام را دوست داشته باش. خوش‌غيرت، تو خوب مي‌دانستي عواطف مرا به كجا بند كني.
دوست دارم حالا بپرسي چه كسي را بيش از همه دوست دارم. بپرس، اول بگذار صورتت را با گلاب بشويم. نگاه كن. اين گلاب را مادرت داده كه سنگ مزار شهداي هويزه را با آن بشويم. عجب قسمتي يك راست آمديم طلائيه.
به اين‌جا با اين خانم‌ها كه نويسنده‌اند و آمده‌اند با تماشاي اين جور جاها مطلب بنويسند. دست از سرم برنمي‌داشتند، حرف دلم را كه برايشان نگفتم، حرف دلم به تو تعلق دارد؛ مختص توست.
دلم خيلي گرفته، غصه‌ناكم. خوب اين هم جمجمه‌ي همسر بيست و يك ساله‌ام. با سوراخي در پيشاني. ببين چه تر و تميز شده‌اي؟ ما را هم فراموش نكن.

نويسنده: زهرا علوي

منبع: مجله ديدار  

 
 
سه شنبه 21 دی 1389  5:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس


 

سكانس آخر

يك برگ ديگر را كند و مچاله كرد. آهي كشيد و گذاشت گوشه‌ي ميز، كنار بقيه برگ‌هاي مچاله شده.
خيره شد به نوشته‌هايش. سرش را در دست‌هايش گرفت، هيچ وقت اين طور نشده بود. بلند شد. رفت جلوي آيينه. موهايش در هم و برهم بود. بس كه چنگ زده و فكر كرده بود. بي‌اختيار، برس را برداشت. موهايش را برس كشيد. مكث كرد و گفت:
_ «تو همچين شرايطي جاي محمد خيلي خاليه. پايان بندي‌هاش محشر بود.»
خيره شد به آينه، اخم كرد و گفت:
-«شايد تو هم روشنفكر شدي... نه نه... نه!»
-مكثي كرد:
« اما پس اين همه فكراي انتزاعي چيه كه به سرت مي‌زنه؟!»
دست‌هايش افتادند پايين، چپ و راست سرش را در آينه ورانداز كرد.
راضي شد كه آينه را رها كند. آمد سر ميز كارش.
شروع كرد به نوشتن: «عقل راست مي‌گويد اما عشق حسابگر نيست. عقل در روزگاري مي‌زيد و عشق در روزگاري.»
صداي دو بوق پياپي آمد. رفت طرف پنجره، لبخندي زد. برگشت طرف كاغذها. جمع و جورشان كرد.
دو برگ سفيد هم به آن‌ها اضافه كرد.
از آشپزخانه، مقداري نان و كتلت برداشت و زد بيرون، ماشين آن طرف خيابان بود.
دست تكان داد. به ماشين كه رسيد گفت: «سلام محمد»
محمد گفت: «سلام از ماست، امروز چرا اين قدر اوراقي؟!»
لبخند زد و گفت: «اول بذار سوار شم.»
سوار كه شد ادامه داد: «بگو ببينم دوربين رو آوردي؟»
محمد گفت: « آره پشت پاتروله. ايناهاش.»
سيد نگاهي به پشت سر انداخت و گفت:
- «درسته. خيالم راحت شد... بيا لقمه تو بگير.»
محمد پرسيد: «مگه صبحونه نخوردي؟!»
سيد جواب داد: « نه سر راه اگه جايي باز بود. نگه‌دار، چايي بخوريم.»
_ «چشم، احتمالاً بايد بيرون شهر بخوريم.»
سيد وسايلش را گذاشت پشت پاترول و گفت:
_ «ديشب هر چه سعي كردم نشد.»
محمد گفت: «چي نشد.»
سيد جواب داد: «نشد كه سكانس آخر رو تموم كنم. صبح هم هر چي سعي كردم نشد. يعني اوني كه مي‌خواستم نمي‌شد.»
محمد به طعنه گفت: « نبايدم بشه. يعني سكانس آخر بايد اوني بشه كه آدم نمي‌خواد.»
سيد سكوت كرد و خيره شد به شيشه جلو و لقمه كتلت را گذاشت دهنش.
محمد با دهان پر گفت:
_ « من كه دوست داشتم توي اون هشت سال آتيش بازي سكانس... كه نه... پلان آخرم مثه كربلاي شصت و يك باشه.»
بعد لقمه‌اش را فرو داد و گفت:
_ «بدشانسي ديگه!»
سيد گفت: «آره تقدير من هم شده اين كاغذ و اين دوربين كه هي به بچه‌هاي خط فكر كنم و... هي بسوزم!»
محمد حرفش را قطع كرد و گفت:
_ « ولي من اين چند تا انگشت نصفه‌ام رو از همه‌ي دنيا بيشتر دوست دارم.»
سيد گفت: «خودكار من رو چي؟»
محمد جواب داد: «و البته چركنويس‌هاي تو رو!»
هر دو خنديدند.
چند لحظه‌اي كه پشت چراغ قرمز بودند؛ سيد كاغذهايش را مرتب كرد و گفت: « مي‌دوني محمد؟... من به هر كدوم از بچه‌هاي واحدمون كه نگاه مي‌كنم ياد يكي از بچه‌هاي خط مي‌افتم كه پريدن...»
_ « من رو نگاه مي‌كني چي؟!»
_ « تو... من رو ياد خرمشهر مي‌اندازي. ياد جهان‌آرا.»
محمد سينه‌اش را داد جلو، گردنش را بالا گرفت و گفت: « اين جوري خوبه سيد؟!»
سيد آرام نگاهش كرد و دقيق شد توي چهره‌اش.
خواست چيزي بگويد اما سكوت كرد و سرش را برگرداند. حرفش را عوض كرد. گفت: « بدك نيست...»
و محمد خنديد. سيد نگاه عميقي به روبرو داشت. ديگر داشتند از شهر خارج مي‌شدند كه سيد گفت: « صبح داشتم به تو فكر مي‌كردم.»
محمد سرش را برگرداند و پرسيد: «به من؟!»
سيد جواب داد: «آره! تو پايان بندي‌هاي خوبي داشتي.»
«يعني الآن ندارم؟!»
- «منظورم اينه كه هنوزم داري.»
- «حالا شد... اون چفيه‌ي زهور در رفته‌ات يادته چه‌قدر خوب انداختمش توي شط؟»
و هر دو زدند زير خنده.
به ايست بازرسي نزديك مي‌شدند. محمد پا را از پدال گاز برداشت.
سيد گفت: «برو طرف مصطفي.»
به مصطفي كه رسيدند؛ ايستادند. مصطفي گفت:
_ «سلام... كجا به سلامتي سيد!؟»
سيد به شوخي گفت: مي‌ريم خواستگاري»
مصطفي گفت: «واسه محمد؟»
محمد گفت: «صحت خواب! عقرب، عراقيا چي از دستت مي‌كشيدن!؟»
سيد كه خنده ريزي مي‌كرد رو به مصطفي كرد و گفت:
_ « اگه بچه‌ها سراغ ما را گرفتند بگو مي‌ريم منطقه 659 سراغ مفقودالاثرها!»
مصطفي چهره‌اش در هم رفت و لحنش تغيير كرد.
پرسيد: «تا امروز چند تا پيدا كردن؟»
سيد گفت: «13 تا، چند تا هم پلاك.»
محمد پرسيد: «سيد! جواد هم توي همين محور بود نه؟»
سيد گفت: «آره. منطقه بدي هم هست.»
مصطفي گفت: «درسته، هنوز اون طرفا مين‌هاي سرگردون زياده.»
سيد دستش را به طرف مصطفي دراز كرد و گفت: «خب ديگه رخصت!»
مصطفي دستش را به گرمي فشرد و گفت: «دست علي به همراه!»
وقتي چند تا بيل خاك به طرف سيد ريختند. دوربين كاور كرد.
سيد مجبور شد براي پلان بعدي لنز را پاك كند.
چفيه يكي از بچه‌ها را گرفت و مشغول شد. لنز را كه دوباره سوار كرد. آماده فيلمبرداري شد. ارتفاع دوربين را كم كرد. آرام حركت كرد تا خط الرأس افق را در پرتو خورشيد به تصوير بكشد كه يك بيل خاك جلوي دوربين ريخته شد.
درخشش يك پلاك توجه سيد را جلب كرد. دوربين را زمين گذاشت. پلاك را برداشت. با آستين پاكش كرد. چند لحظه متعجب بود. يك مشت خاك برداشت. بو كرد.
عميق عميق. مشت خاك را توي جيبش ريخت.
محمد را صدا زد. نزديك كه آمد گفت: «ببين اشتباه نكردم؟!»
و پلاك را طرف محمد گرفت. محمد با تعجب پلاك را لمس كرد. برگرداند. شماره‌ها را مرور كرد. گفت: «نه سيد، اشتباه نيست.»
سيد پلاك را انداخت گردنش. حال غريبي داشت.
به طرف كيفش رفت. روي خاك نشست و كاغذهايش را برداشت. شروع كرد به نوشتن. محمد نزديكش رفت. سد حواسش به محمد نبود. تند تند مي‌نوشت و اشك مي‌ريخت. محمد گفت: «سيد... سكانس آخر مال جواده نه... ؟»
سيد سرش را تكان داد اما هيچ نگفت.
محمد ادامه داد: «چه‌قدر انتظار كشيديم و نيومدي. جواد! چه‌قدر، به دخترت دروغ گفتم كه رفتي سفر... چه‌قدر...»
و هق‌هق گريه نگذاشت ادامه دهد.
وقتي سرش را بلند كرد. سيد كنارش نبود. كاغذهايش بودند اما خودش نبود. آخر نوشته‌هايش چند تا نقطه بود و يك خداحافظ!
محمد سر برگرداند به طرف تپه‌هاي پشت سر.
خودش بود.
صدا زد: «سيد! سيد!»
سيد بي‌اعتنا به سمت افق مي‌رفت. دوربين هنوز روشن بود. محد دوربين را خاموش كرد كاغذها را برداشت و دويد طرف سيد. همين‌طور كه فرياد مي‌زد. صدايش در صداي انفجار گم شد...

نويسنده: جمشيد عباسي شنبه بازاري

منبع: كتاب يك باغچه شمعداني   -  صفحه: 9

 
 
سه شنبه 21 دی 1389  5:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها