0

داستان هاي دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
یک شنبه 19 دی 1389  10:10 AM


 

ديدارآخر

نماز جماعت تمام مي‌شود. بلند مي‌شوم و راه مي‌افتم به طرف حسينيه‌ي حاج همت. هوا دم كرده است و همه خيس عرق. حتي كولرهاي حسينيه هم باد گرم مي‌زند. جلوي يكي از ستون‌ها، دمپايي‌هايم را بر مي‌دارم و مي‌زنم بيرون.
زمين داغ داغ است و آفتاب با تمام قدرت مي‌تابد. نور خورشيد مجبورم مي‌كند چشمانم را نيمه باز نگه دارم. راه مي‌افتم به طرف ساختمان گردان. سيل آدم‌هاي لباس خاكي است كه به طرف ساختمان پنج طبقه‌ي گردان‌ها جلوي رويم هستند. انصار، كميل، همزه، مقداد، حبيب، مالك و در گوشه‌اي عمار به تنهايي بر ديگران مي‌نگرد.
نگاهم مي‌رود روي نوشته‌هاي ديوار ساختمان انصار، « خداوند در آسمان ملايكه را دارد و در زمين بسيجي‌ها را. » و «‌ كربلا رفتن خون مي‌خواهد ( شهيد حاج محمدابراهيم همت ) »
به ساختمان گردان مي‌رسم. چند نفري جلوي در ايستاده‌اند به انتظار ليواني براي نوشيدن آب از منبع جلوي در. اين ديگر براي همه عادت شده. با هر بار رد شدن از جلوي منبع بايد ليواني از آن بخورند، در اين گرماي بي‌امان.
وارد ساختمان مي‌شوم و يك راست مي‌روم بالا؛ طبقه‌ي چهارم. اركان گروهان روح‌الله توي بالكن. هنوز كسي از جمع هفت نفره‌ي اركان نيامده. سفره را از ميز گوشه‌ي بالكن درمي‌آورم و مي‌اندازم وسط بالكن. سماور روي ميز با صداي بلند مي‌نالد بر روش هم قابلمه‌ي غذا.
در باز مي‌شود و همه يكي‌يكي مي‌آيند. « علي زنده‌دل »‌ فرمانده‌ي گروهان، « كنعاني » و «‌ مجيد نوروزي » پيك‌هاي گروهان، « زاهد » نيروي آزاد و بيگلري هم يك تنه همه كاره‌ي گروهان، آن‌جايي كه ديگران نيستند و در جمعمان تنها غايب، « مهدوي » پيك گروهان است. علي مي‌گويد: ‌«‌ مهدوي كجاست؟ » مي‌گويد: « نمي‌دونم، شايد از حسينيه هنوز نيومده برق خدا گرفته‌دش »
بيگلري بلند مي‌شود و نگاهي به اتاق مي‌اندازد. بعد با خنده مي‌گويد: «‌اين مهدوي كه پدر خواب رو درآورده، يكي بره بيدارش كنه تا چند دقيقه استراحت كنه، دوباره بگيره بخوابه. »
يك‌باره و با هم مي‌زنيم زير خنده. علي مي‌گويد: « امروز كه مهدوي نيست مي‌شه دعاي سفره نخوند. » مي‌خنديم. بعد از ناهار بلند مي‌شوم. روي بالكن مي‌نشينم و چاي را دم مي‌كنم. بچه‌ها به دور هم مشغول صحبت مي‌شوند. ليوان‌هايي كه تا چند دقيقه‌ي قبل شيشه مربا بودند‌، را روي ميز مي‌چينم. با دستمالي كتري روي سماور را برمي‌دارم و مي‌آورم طرف ليوان‌ها. مي‌خواهم اولين ليوان را پر كنم كه راديوي سياهرنگ خبر از ساعت دو مي‌دهد. علي در حالي كه به ديوار تكيه داده، مي ‌گويد: « صداي راديو را زياد كن. »
با دست ديگر پيچ راديو را مي‌چرخانم. صداي مارش اول اخبار، ديگر صداها را مي‌پوشاند. مشغول مي‌شوم به ريختن چاي. سومين ليوان را پر مي‌كنم كه گوينده‌ي اخبار شروع به صحبت مي‌كند. گوش‌هايم را تيز مي‌كنم.
بنا به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي، دولت ايران امروز طي نامه‌اي به دبير كل سازمان ملل رسماً قطع‌نامه 598 را پذيرفت.
همان‌طور مي‌مانم و خشكم مي‌زند. شوكه مي‌شوم. نگاهم روي حباب‌هاي توي ليوان قفل مي‌شود. يك بار ديگر در ذهنم آن‌چه را كه شنيدم، مرور مي‌كنم « ... رسماً قطع‌نامه‌ي 598 را پذيرفت ... رسماً .... قطع‌نامه .... »
كتري را روي لبه‌ي بالكن مي‌گذارم. دوكوهه دور سرم مي‌چرخد. برمي‌گردم. همان‌طور به ديوار تكيه داده و به گوشه‌اي خيره مانده. خداي من! چه شنيدم! مگر ممكن است؟ اي واي ؟ اي واي! ...
با صدايي كه بيشتر به ناله شبيه است، مي‌گويم: « علي ... علي چه شد؟ »
علي بي‌آن كه عكس‌العملي نشان دهد، همان‌طور خيره مانده است.. مسخ مسخ. حتي نمي‌تواني بفهمي كه نفس مي‌كشد. بيگلري با دست زانوهايش بغل جمع كرده و با دست ديگر چنگ بر موهايش مي‌اندازد. كنعاني حيران و گنگ، به هر طرف مي‌نگرد. مجيد نوروزي خيره مانده به نقش‌هاي پتو و زاهد، آرام سر بر ديوار مي‌كوبد.
روي زمين مي‌نشينم. بي‌اراده و بدون هيچ‌گونه اختياري. انگار پاهايم تحمل نگه داشتن بدنم را ندارد! زانو در بغل مي‌گيرم. باورم نمي‌شود. شايد اين‌ها را در خواب مي‌ديدم. شايد رويا بوده؛ شايد مجري راديو همين‌طوري اين خبر را گفته. شايد اشتباهي رخ داده شايد .... شايد ... شايد ...
سرم را بر زانوهايم مي‌كوبم. خداي من! اين چه خبري بود! مگر چنين چيزي ممكن است؟ افكار مختلف از هر طرف به ذهنم هجوم مي‌آورد. گيج و منگ مي‌شوم. شهدا يكي – يكي از جلوي چشمانم رژه مي‌روند؛ همه شان. در كنار خاكريزي مي‌دوم. تيرباري شليك مي‌كند. خاك همه جا را مي‌گيرد. همه بر زمين مي‌ريزند. بالاي سر ناصر مي‌روم. خون فواره مي‌زند. دلم مي‌شكند. خدايا! خدايا ...
فرياد مي‌زنم به دور خودم مي‌چرخم. جيغ مي‌زنم؛ مثل زنان فرزند از دست داده، مثل ديوانه‌ها، بلند مي‌شوم و مي‌دوم در كنار خاكريز، خاكريزي كه در خون فرو رفته. به حيدر را مي‌آورند. خون تمام سينه‌اش را پوشانده. سبزي لباس سبزش در سرخي فرو رفته. اي واي! اين حيدر است؟ اين حيدر خودمان است؟ اين همان حيدري است كه سال‌ها با هم بوديم؟
بلند مي‌شوم. صورتم سرخ شده. تلو تلو مي‌خورم. از منگي مي‌روم در امتداد خاكريز مي‌افتم. خودم را جلو مي‌كشم. به زمين چنگ مي‌زنم. روي زمين مي‌خزم. صورتم به زمين كشيده مي‌شود. نگاهم به اكبر مي‌افتد. درونم سنگري افتاده؛ خيره است به گوشه‌اي.
خدايا، به چه روزي افتاده! صورتش از خون پوشانده شده. هنوز هم نفس مي‌كشد. فرياد مي‌كشم: اكبر! اكبر! چنگ بر سر و صورت مي‌زنم. اي خدا اين‌جا كجاست؟ اين‌جا كه محشر است! مي‌روم، به سينه‌خيز. صورت بر زمين مي‌كشم، چنگ بر ميان خاك‌ها مي‌زنم. سر بر زمين مي‌كوبم. هيچ چيز را نمي‌بينم. هيچ كس را نمي‌بينم. خدايا ...
به خود مي‌آيم. به ديوار تكيه داده‌ام. چشمانم گرد شده. مثل ديوانه‌ها. سرم داغ شده و دارد مي‌تركد. بلند مي‌شوم. انگار يكي بر سينه‌ام نشسته. در اتاق تاريكي گير كرده‌ام. بي‌هيچ راه تنفسي. مي‌دوم؛ مي‌خواهم فرار كنم، از خودم، از بچه‌ها، از ساختمان گردان، از دوكوهه، از شلمچه، از همه چيز و همه كس، حتي از خودم، اي كاش مي‌شد.!
مي‌آيم طرف اتاق اركان گردان. چند نفري با نگاه پرسشگرانه به سويم مي‌آيند. مي‌گريزم. از پله‌ها مي‌دوم پايين. مي‌آيم اركان گردان. در را باز مي‌كنم. چند نفر دور تا دور اتاق نشسته‌اند. يكي وسط اتاق نشسته و بلند بلند صحبت مي‌كند با خودش و بي‌توجهي به ديگران. گريه با صحبت‌ها قاطي شده. آقا مجيد در گوشه‌اي نشسته و مي‌روم در كنارش مي‌نشينم. پاها را روي زمين ستون كرده و سرش را به ديوار تكيه داده؛ آهسته مي‌گويم: « آقا مجيد چي شد؟‌»
لحظه‌اي ساكت مي‌ماند. آب دهانش را پايين مي‌دهد و در حالي كه سعي مي‌كند بغض گلويش را پنهان كند، آهسته مي‌گويد: « نمي‌دونم، خبري ندارم. »
لحظه‌اي همان‌جا مي‌نشينم. احساس خفگي مي‌كنم. انگار يكي گلويم را مي‌فشارد. بلند مي‌شوم و بي‌هيچ حرفي از اتاق مي‌زنم بيرون. از پله‌ها بالا مي‌روم. نگاهم به نوشته‌هاي روي ديوار مي‌افتد: « اگر بر امت من سخت و ناگوار نبود، بعد از هر عمليات، عمليات ديگري آغاز مي‌كردم. » نگاهم را مي‌دزدم. شلاقي است است بر تنم. به تندي از كنارش مي‌گذرم. چند نفري جلويم را مي‌گيرند.
- برادر دهقان چي شد؟
تنها يك كلمه از دهانم توان خارج شدن دارد:
- نمي‌دانم!
مي‌آيم توي اتاق خودمان تنها به دنبال يك چيزي؛ تنهايي. از پنجره نگاه به جلوي گردان مي‌اندازم. تويوتايي مي‌ايستد. يكي پياده مي‌شود؛ مي‌شناسمش. فرمانده‌ي گرداني از لشكر است. بر سر و صورتش مي‌كوبد. از آن‌چه مي‌بينم، در تعجب مي‌مانم. باورم نمي‌شود اوست؛ مگر او هماني نيست كه فكر مي‌كردم اگر تمام غم‌هاي عالم را به او بدهند، بي‌تفاوت مي‌ماند!
مگر او هماني نيست كه درباره‌اش به يكي گفته بودم فكر نكنم در تمام عمرش حتي يك قطره اشك هم ريخته باشد. مگر او هماني نيست كه فكر مي‌كردم اگر انسان نبود، حتماً كوه بود! پس اين چگونه حالي است؟ چرا به سر و صورت خود مي‌كوبد؟ چرا اين چنين فرياد مي‌كشد؟ چرا اين چنين گريه مي‌كند؟
مي‌نشينم. دست‌ها را ستون سرم مي‌كنم. موهايم را در دست مي‌گيرم. خداي من! چه اتفاقي بود كه افتاد. چه چيزي را شنيدم مگر مي‌شود باور مي‌كرد. توي تهران، با چه كساني كه دعوايمان نشده بود؛ آناني كه خودشان را عقل كل مي‌دانستند و ما را بچه و كم عقل. آنان كه حتي يك بار هم گوششان صداي خمپاره را نشنيده بود و حالا آن‌چه را كه باور نداشتم، اتفاق افتاد. يعني جنگ تمام شد. صلح شد! همين؛ مگر تا به حال يك بار هم درباره‌ي آن فكر كرده بودم؟! مگر ممكن است؟
در درونم غوغايي است؛ جنگي بي‌امان. انگار از هر طرفم مي‌زنند! انگار از هر طرفم مي‌كوبند! مي‌خواهم منفجر شوم. مي‌خواهم بتركم. احساس داغي مي‌كنم؛ انگار توي تنورم انداخته‌اند. توي فشار جمعيت قرار گرفته‌ام! خبر مرگ همه‌ي كسانم را داده‌اند. انگار توي جهنم! انگار توي اين دنيا نيستم!
افكارم پريشان است. نمي‌دانم از كجا آمده‌اند اين همه افكار پريشان. گاهي زير لب حرف مي‌زنم. گاهي بد و بيراه مي‌گويم؛ به خودم. گاهي با يكي حرف مي‌زنم بي‌آن كه كسي باشد. از بودنم بيزارم. از همه چيز بيزارم. لاشه‌اي متحركم و كثيف در نبود آناني كه رفتند. لاشه‌اي از كثافت، از عفونت، مردابي از لجن.
سرم را روي زانو مي‌گذارم. به اميد فراموش كردن همه چيز؛ حتي براي لحظه‌اي، از اين كابوس وحشتناك؛ از اين گرداب هولناك، از اين زجر بي‌پايان.
حوادث چند ما گذشته در ذهنم تكرار مي‌شود. چه متفاوت بودند با همه‌ي جنگي كه قبل از آن بود؟ و چه مظلومانه و غريب! چند روز قبل قرار بود از تهران نيرو بيايد؛ اعزام مجدد. همه‌ي گردان‌هاي خالي خود را آماده‌ي گرفتن نيرو مي‌كردند. قطار كه جلوي دوكوهه ايستاد، نيروها هم آمدند. صد نفر ساك به دست، پس چرا كسي نيامد؟!
روي زمين دراز مي‌كشم و چشم مي‌دوزم به پنكه‌ي سقفي. تند مي‌چرخد. خدايا امام چه مي‌كشد؟ ياد آن روز كه به ديدار امام رفته بوديم مي‌افتم؛ با ناصر. جلوتر از همه. و وقتي امام آمد،‌ قلبم داشت از جا كنده مي‌شد. ناصر زانويش را در بغل گرفته بود و زار مي‌زد. چه روزي بود آن روز!
هر ساعت سالي مي‌شود و نمي‌گذرد. مثل وقتي كه در محاصره‌اي مثل آن روز كربلاي پنج، مثل آن روز بيت‌المقدس هفت. لحظه‌ها مي‌مانند، بي‌رحمانه هم مي‌مانند. اي كاش لحظه‌اي بر حال ما گذر مي‌كرد! اي كاش مي‌آمد و مي‌رفت!
عصر مي‌شود. آفتاب غروب مي‌كند و دوكوهه مي‌شود ماتمسرا. هوا هم با دل ما هم‌دل مي‌شود. گويي غم عالم را به خود گرفته است. همه مي‌گويند همنوا با ما. همه غمگين و مغموم در دوكوهه قدم مي‌زنند. پشت بام‌ها پر مي‌شود. هر غروب تنها عده‌اي روي بام‌ها مي‌رفتند و در عزاي خورشيد مي‌نشستند و حالا همه.
در گوشه‌ي پادگان خورشيد آرام آرام بر زمين فرو مي‌رود. در انتهاي آن جاده‌ي خاكي كه به طرف رودخانه‌ي پشت دوكوهه مي‌رود. آن‌جا پر است از بچه‌ها، با لباس‌هاي خاكي، در جاده جلو مي‌روند، بي‌گفتگو با هم، خاموش، گريان و پريشان، دل شكسته و ناآرام.
جلوي گردان خلوت مي‌ماند. هر روز همه جمع مي‌شدند. روي تراورس‌هاي جلوي گردان و سخت مشغول گپ زدن و حالا تنها تراورس‌هاي خالي مانده‌اند.
مي‌آيم پايين به اميد آن كه زود اذان را بگويند و بروم حسينيه براي نماز. مي‌روم اتاق گردان. چند نفري به دور هم نشسته‌اند؛ مي‌روم اتاق آموزش گردان. در را باز مي‌كنم. ذوالقدر فرمانده‌ي گروهان سيدالشهدا(ع) بر روي پتوهاي چيده شده كنار ديوار لم داده. سرش را روي پتوها انداخته و خيره شده به سقف. لحظه‌اي نگاهش را به من مي‌دوزد. آرام مي‌گويد: « بيا تو! » و نگاهش برمي گردد به سقف. مي روم داخل. كنارش روي زمين مي‌افتم. دراز مي‌كشم؛ مي‌گويد: « چه خبر؟ » لحظه‌اي مي‌مانم كه چه بگويم. چه دارم كه بگويم.
- هيچي ... خبري ندارم.
و بعد سكوت است و سكوت. هيچ كلامي بين ما رد و بدل نمي شود. انگار نمي خواهيم همديگر را آزار دهيم. ذوالقدر بعد از عمليات بيت‌المقدس 7 و ماندن قاسم، تنهاي تنها شده است. قاسمش رفته و او، اسد بي‌غم سابق نيست. اين را همه‌ي گردان مي‌دانند. ذوالقدر تمام شده. از چشمانش مي‌شود فهميد؛ از رنگ رويش مي‌شود فهميد، از نگاه بي‌رمقش مي‌شود همه چيز را بي‌گفتگو فهميد.
صداي اذان بلند مي‌شود. بلندگوي حسينيه است. بلند مي‌شوم و مي‌آيم بيرون. بي‌هيچ كلامي و خداحافظي تنهايش مي‌گذارم و راه مي‌افتم به سمت حسينيه.

منبع: مجله طراوت  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها