0

داستان هاي دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389  5:31 PM


 

سكانس آخر

يك برگ ديگر را كند و مچاله كرد. آهي كشيد و گذاشت گوشه‌ي ميز، كنار بقيه برگ‌هاي مچاله شده.
خيره شد به نوشته‌هايش. سرش را در دست‌هايش گرفت، هيچ وقت اين طور نشده بود. بلند شد. رفت جلوي آيينه. موهايش در هم و برهم بود. بس كه چنگ زده و فكر كرده بود. بي‌اختيار، برس را برداشت. موهايش را برس كشيد. مكث كرد و گفت:
_ «تو همچين شرايطي جاي محمد خيلي خاليه. پايان بندي‌هاش محشر بود.»
خيره شد به آينه، اخم كرد و گفت:
-«شايد تو هم روشنفكر شدي... نه نه... نه!»
-مكثي كرد:
« اما پس اين همه فكراي انتزاعي چيه كه به سرت مي‌زنه؟!»
دست‌هايش افتادند پايين، چپ و راست سرش را در آينه ورانداز كرد.
راضي شد كه آينه را رها كند. آمد سر ميز كارش.
شروع كرد به نوشتن: «عقل راست مي‌گويد اما عشق حسابگر نيست. عقل در روزگاري مي‌زيد و عشق در روزگاري.»
صداي دو بوق پياپي آمد. رفت طرف پنجره، لبخندي زد. برگشت طرف كاغذها. جمع و جورشان كرد.
دو برگ سفيد هم به آن‌ها اضافه كرد.
از آشپزخانه، مقداري نان و كتلت برداشت و زد بيرون، ماشين آن طرف خيابان بود.
دست تكان داد. به ماشين كه رسيد گفت: «سلام محمد»
محمد گفت: «سلام از ماست، امروز چرا اين قدر اوراقي؟!»
لبخند زد و گفت: «اول بذار سوار شم.»
سوار كه شد ادامه داد: «بگو ببينم دوربين رو آوردي؟»
محمد گفت: « آره پشت پاتروله. ايناهاش.»
سيد نگاهي به پشت سر انداخت و گفت:
- «درسته. خيالم راحت شد... بيا لقمه تو بگير.»
محمد پرسيد: «مگه صبحونه نخوردي؟!»
سيد جواب داد: « نه سر راه اگه جايي باز بود. نگه‌دار، چايي بخوريم.»
_ «چشم، احتمالاً بايد بيرون شهر بخوريم.»
سيد وسايلش را گذاشت پشت پاترول و گفت:
_ «ديشب هر چه سعي كردم نشد.»
محمد گفت: «چي نشد.»
سيد جواب داد: «نشد كه سكانس آخر رو تموم كنم. صبح هم هر چي سعي كردم نشد. يعني اوني كه مي‌خواستم نمي‌شد.»
محمد به طعنه گفت: « نبايدم بشه. يعني سكانس آخر بايد اوني بشه كه آدم نمي‌خواد.»
سيد سكوت كرد و خيره شد به شيشه جلو و لقمه كتلت را گذاشت دهنش.
محمد با دهان پر گفت:
_ « من كه دوست داشتم توي اون هشت سال آتيش بازي سكانس... كه نه... پلان آخرم مثه كربلاي شصت و يك باشه.»
بعد لقمه‌اش را فرو داد و گفت:
_ «بدشانسي ديگه!»
سيد گفت: «آره تقدير من هم شده اين كاغذ و اين دوربين كه هي به بچه‌هاي خط فكر كنم و... هي بسوزم!»
محمد حرفش را قطع كرد و گفت:
_ « ولي من اين چند تا انگشت نصفه‌ام رو از همه‌ي دنيا بيشتر دوست دارم.»
سيد گفت: «خودكار من رو چي؟»
محمد جواب داد: «و البته چركنويس‌هاي تو رو!»
هر دو خنديدند.
چند لحظه‌اي كه پشت چراغ قرمز بودند؛ سيد كاغذهايش را مرتب كرد و گفت: « مي‌دوني محمد؟... من به هر كدوم از بچه‌هاي واحدمون كه نگاه مي‌كنم ياد يكي از بچه‌هاي خط مي‌افتم كه پريدن...»
_ « من رو نگاه مي‌كني چي؟!»
_ « تو... من رو ياد خرمشهر مي‌اندازي. ياد جهان‌آرا.»
محمد سينه‌اش را داد جلو، گردنش را بالا گرفت و گفت: « اين جوري خوبه سيد؟!»
سيد آرام نگاهش كرد و دقيق شد توي چهره‌اش.
خواست چيزي بگويد اما سكوت كرد و سرش را برگرداند. حرفش را عوض كرد. گفت: « بدك نيست...»
و محمد خنديد. سيد نگاه عميقي به روبرو داشت. ديگر داشتند از شهر خارج مي‌شدند كه سيد گفت: « صبح داشتم به تو فكر مي‌كردم.»
محمد سرش را برگرداند و پرسيد: «به من؟!»
سيد جواب داد: «آره! تو پايان بندي‌هاي خوبي داشتي.»
«يعني الآن ندارم؟!»
- «منظورم اينه كه هنوزم داري.»
- «حالا شد... اون چفيه‌ي زهور در رفته‌ات يادته چه‌قدر خوب انداختمش توي شط؟»
و هر دو زدند زير خنده.
به ايست بازرسي نزديك مي‌شدند. محمد پا را از پدال گاز برداشت.
سيد گفت: «برو طرف مصطفي.»
به مصطفي كه رسيدند؛ ايستادند. مصطفي گفت:
_ «سلام... كجا به سلامتي سيد!؟»
سيد به شوخي گفت: مي‌ريم خواستگاري»
مصطفي گفت: «واسه محمد؟»
محمد گفت: «صحت خواب! عقرب، عراقيا چي از دستت مي‌كشيدن!؟»
سيد كه خنده ريزي مي‌كرد رو به مصطفي كرد و گفت:
_ « اگه بچه‌ها سراغ ما را گرفتند بگو مي‌ريم منطقه 659 سراغ مفقودالاثرها!»
مصطفي چهره‌اش در هم رفت و لحنش تغيير كرد.
پرسيد: «تا امروز چند تا پيدا كردن؟»
سيد گفت: «13 تا، چند تا هم پلاك.»
محمد پرسيد: «سيد! جواد هم توي همين محور بود نه؟»
سيد گفت: «آره. منطقه بدي هم هست.»
مصطفي گفت: «درسته، هنوز اون طرفا مين‌هاي سرگردون زياده.»
سيد دستش را به طرف مصطفي دراز كرد و گفت: «خب ديگه رخصت!»
مصطفي دستش را به گرمي فشرد و گفت: «دست علي به همراه!»
وقتي چند تا بيل خاك به طرف سيد ريختند. دوربين كاور كرد.
سيد مجبور شد براي پلان بعدي لنز را پاك كند.
چفيه يكي از بچه‌ها را گرفت و مشغول شد. لنز را كه دوباره سوار كرد. آماده فيلمبرداري شد. ارتفاع دوربين را كم كرد. آرام حركت كرد تا خط الرأس افق را در پرتو خورشيد به تصوير بكشد كه يك بيل خاك جلوي دوربين ريخته شد.
درخشش يك پلاك توجه سيد را جلب كرد. دوربين را زمين گذاشت. پلاك را برداشت. با آستين پاكش كرد. چند لحظه متعجب بود. يك مشت خاك برداشت. بو كرد.
عميق عميق. مشت خاك را توي جيبش ريخت.
محمد را صدا زد. نزديك كه آمد گفت: «ببين اشتباه نكردم؟!»
و پلاك را طرف محمد گرفت. محمد با تعجب پلاك را لمس كرد. برگرداند. شماره‌ها را مرور كرد. گفت: «نه سيد، اشتباه نيست.»
سيد پلاك را انداخت گردنش. حال غريبي داشت.
به طرف كيفش رفت. روي خاك نشست و كاغذهايش را برداشت. شروع كرد به نوشتن. محمد نزديكش رفت. سد حواسش به محمد نبود. تند تند مي‌نوشت و اشك مي‌ريخت. محمد گفت: «سيد... سكانس آخر مال جواده نه... ؟»
سيد سرش را تكان داد اما هيچ نگفت.
محمد ادامه داد: «چه‌قدر انتظار كشيديم و نيومدي. جواد! چه‌قدر، به دخترت دروغ گفتم كه رفتي سفر... چه‌قدر...»
و هق‌هق گريه نگذاشت ادامه دهد.
وقتي سرش را بلند كرد. سيد كنارش نبود. كاغذهايش بودند اما خودش نبود. آخر نوشته‌هايش چند تا نقطه بود و يك خداحافظ!
محمد سر برگرداند به طرف تپه‌هاي پشت سر.
خودش بود.
صدا زد: «سيد! سيد!»
سيد بي‌اعتنا به سمت افق مي‌رفت. دوربين هنوز روشن بود. محد دوربين را خاموش كرد كاغذها را برداشت و دويد طرف سيد. همين‌طور كه فرياد مي‌زد. صدايش در صداي انفجار گم شد...

نويسنده: جمشيد عباسي شنبه بازاري

منبع: كتاب يك باغچه شمعداني   -  صفحه: 9

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها