پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389 5:30 PM
سجده باپيشاني سوراخ
بيل ميكانيكي پي در پي چنگ بر زمين ميزند. صداي شكستن استخوانهايت را كه شنيدم، حال خود را نفهميدم فقط توانستم به راننده اشاره كنم كه پنجهي بيل را نگه دارد.
زانو زدم و با دست جمجمهات را بيرون كشيدم. سوراخي بر پيشاني داشتي. در گودي چشمهايت به دنبال چه بودم، نميدانم؟ اما سرب زنگزدهاي را كه در مغزت جا مانده بود، يافتم.
داماد يك شبه بودي؛ پلاكت اين را ميگفت. مشخصاتت را كاويدم، كتاب دعايت پوسيده بود، اما عكس پرسشدهاي از امام كه در پشت آن نوشته بودي: " روح مني خميني "، سالم سالم بود.
به اطرافم نگاهي كردم. زنان و دختران همسفرم هر يك حالي داشتند. من هم در فاصلهاي دور از ديگران و در پشت تلّي از خاك با جمجمه پيشاني سوراخ شدهات خلوت كردم. حالا من بودم و تو، دست بردم و خاك گونههايت را ستردم. اما گودال چشمهايت پر از خاك بود و تلاش من بيفايده بود.
راستي يك دفعه كجا گذاشتي رفتي؟ نگفتي عروس جوانت از تماشاي تو هنوز سير نشده؟ نگفتي دختر مردم را اينطور چشم به راه نميگذارند؟ يك سال؟ دو سال؟ پنج سال؟ در همان شبي كه تو داماد بودي، رو به من كردي و گفتي: « بيا از خدا تشكر كنيم » و مگر سر از سجده برميداشتي؟ آنقدر سر به مهر ماندي كه عروس، خجالت را كنار گذاشت و با شانهي كوچكت موهايت را شانه زد.
او لب به خندهاي نمكين داشت و تو سر به مهر، ميگريستي آخر آقا پسر دامادي گفتهاند، عروسي گفتهاند. سرت را كه بالا آوردي، عروس جوان از تبسم وا ماند. چشمهاي تو قرمز بود و صورتت خيس. خجالت هم خوب چيزي است. خجالت كشيدي و صورتت را برگرداندي؛ دختر مردم كه سنگ نيست. او هم دل دارد؛ او هم معني اشكهاي تو را ميفهمد، او هم ميشكند.
عجب شبي بود آن شب! زن و شوهر يك شبه! خوب پس اينطور دختر مردم را به زني ميگيري و خودت ميروي. اين است رسم شراكت در زندگي! عيب ندارد. مسألهاي نيست. نگران نباش. عروس جوان غصهاش اين است كه چهرهي تو را دارد از ياد ميبرد دو بار كه شما را بيشتر نديده؟
ببين خودت را به چه روز انداختهاي. پيشانيت سوراخ شده؛ درست همان جايي كه اثر سجده بر آن بود. دختر مردم از همه قد و بالاي تو چشمش به همين جا بود. البته دروغ نگفته باشم چشمهاي سياهت بيشتر از لبهايت حرف ميزد. شرمگين و طوفاني.
صبح كه شد، بلند شدي براي نماز صدا زدي: خانم، فاطمه خانم! ... و حالا دختر مردم ده سال است كه با اين دو كلمه دارد زندگي ميكند. پسر كوچكت هر چه ميگويد از بابا بگو، همين دو كلمه در گوشش زنگ ميزند: « خانم، فاطمه خانم » باشد آقا مهدي، باشد دست دختر مردم را ميگيري و به خانه ميبري و يك روز بعد پا ميشوي كه بچهها دارند ميروند ما هم بايد برويم. برو كسي كه جلويت را نگرفته، برو.
همسر يك روزهات اينقدر فهمش ميرسد كه خودش تو را از زير قرآن رد كند و يك جعبه از شيرينيهاي عروسي را به دستت بدهد.
پس اينطور تير به پيشانيت خورده؟ حتماً همان شبي بوده كه من از هول خوابي كه ديده بودم، از جا پريدم. خواب ديدم ميخواهند مرا دو شقه كنند؛ تو آمدي و وساطت كردي. گفتند نميشود. گفتي: مرا به جاي او شقه كنيد. گفتند: به يك شرط و بعد ساتوري به دست من دادند تا تو را دو شقه كنم. يعني چه؟ تعبير اين خواب چيست؟ يعني من باعث اين هجرانم يا تو كه آمدي به وساطت و آن حادثه را از من دريغ داشتي؟
قسمت اين بود كه در اينجا، در طلائيه، چشمم به جمالت روشن شود. حالا ديگر بايد به همهي دوستان و آشنايان چشمروشني بدهم. خانم، فاطمه خانم، با من حرف بزن، اسم مرا صدا بزن. دوست دارم وقتي غيرتي ميشودي و از امام صحبت ميكني، به چشمهايت نگاه كنم.
شب عروسي پرسيدي: چه كسي را بيشتر از همه دوست داري؟ و من با افتخار گفتم: تو را و تو شتابزده و با التماس گفتي: نه، نه، امام را دوست داشته باش. خوشغيرت، تو خوب ميدانستي عواطف مرا به كجا بند كني.
دوست دارم حالا بپرسي چه كسي را بيش از همه دوست دارم. بپرس، اول بگذار صورتت را با گلاب بشويم. نگاه كن. اين گلاب را مادرت داده كه سنگ مزار شهداي هويزه را با آن بشويم. عجب قسمتي يك راست آمديم طلائيه.
به اينجا با اين خانمها كه نويسندهاند و آمدهاند با تماشاي اين جور جاها مطلب بنويسند. دست از سرم برنميداشتند، حرف دلم را كه برايشان نگفتم، حرف دلم به تو تعلق دارد؛ مختص توست.
دلم خيلي گرفته، غصهناكم. خوب اين هم جمجمهي همسر بيست و يك سالهام. با سوراخي در پيشاني. ببين چه تر و تميز شدهاي؟ ما را هم فراموش نكن.
نويسنده: زهرا علوي
منبع: مجله ديدار