0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎روزی یك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آن جا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند . آن ها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر»

پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه كردی ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر می كنم»

پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟»

پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست»

در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم»

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

سه شنبه 20 مهر 1395  11:44 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

فـاصـله ها

کـسی را

از بـیـن نمــی‌برد...

نـزدیــکـی هـای

سـرد اسـت کـه

انـسـان را نـابـود مـی‌کـند...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

سه شنبه 20 مهر 1395  11:45 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

در غفلت 
سوزش شلاقی

که بیدارم کند،

بهتر از نوازشی است

که خوابم کند...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 21 مهر 1395  11:39 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد ؛ دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد در صحرا برو  ؛آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست ... از جبرییل پرسید. جبرییل عرض کرد الان خداوند بلایی بر او نازل میکند ببین او چه میکند...  بلایی نازل شدکه آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد ... فورا نشست  ؛ بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت : مولای من تا تو مرا کور میپسندی ؛ من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.                                                                                                               اشک در دیدگاه حضرت حلقه زد ؛ رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه ؛ میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟   مرد پاسخ داد : نه .  حضرت فرمود چرا؟    گفت : آنچه پروردگارم  برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم  تا آنچه را که خود برای خود میخواهم...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 21 مهر 1395  11:43 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد ؛ دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد در صحرا برو  ؛آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست ... از جبرییل پرسید. جبرییل عرض کرد الان خداوند بلایی بر او نازل میکند ببین او چه میکند...  بلایی نازل شدکه آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد ... فورا نشست  ؛ بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت : مولای من تا تو مرا کور میپسندی ؛ من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.                                                                                                               اشک در دیدگاه حضرت حلقه زد ؛ رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه ؛ میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟   مرد پاسخ داد : نه .  حضرت فرمود چرا؟    گفت : آنچه پروردگارم  برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم  تا آنچه را که خود برای خود میخواهم...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 21 مهر 1395  11:46 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. 
وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. 
وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. 
چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه ی زن‌ها از همسرم بهترند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه ی این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله ی شما از آن‌ها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. 
مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاکِ گور، چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش...»

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 21 مهر 1395  11:51 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد ؛ دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد در صحرا برو  ؛آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست ... از جبرییل پرسید. جبرییل عرض کرد الان خداوند بلایی بر او نازل میکند ببین او چه میکند...  بلایی نازل شدکه آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد ... فورا نشست  ؛ بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت : مولای من تا تو مرا کور میپسندی ؛ من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.                                                                                                               اشک در دیدگاه حضرت حلقه زد ؛ رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه ؛ میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟   مرد پاسخ داد : نه .  حضرت فرمود چرا؟    گفت : آنچه پروردگارم  برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم  تا آنچه را که خود برای خود میخواهم...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 21 مهر 1395  11:54 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

امام كاظم در زمينى كه متعلق به شخص خودش بود، مشغول كار و اصلاح زمين بود. فعاليت زياد، عرق امام را از تمام بدنش جارى ساخته بود. على بن ابى حمزه بطائنى ، در اين وقت رسيد و عرض كرد: قربانت گردم ! چرا اين كار را به عهده ديگران نمى گذارى ؟ 
((چرا به عهده ديگران بگذارم ؟ افراد از من بهتر همواره از اين كارها مى كرده اند)). 
مثلاً چه كسانى ؟ 
((رسول خدا و اميرالمؤمنين و همه پدران و اجدادم . اساسا كار و فعاليت در زمين از سنن پيغمبران و اوصياى پيغمبران و بندگان شايسته خداوند است ))
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 21 مهر 1395  11:57 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎می‌گویند: درویشی بود كه در كوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: "هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی" اتفاقاً زنی مكاره این درویش را دید و خوب گوش داد كه ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: "من پدر این درویش را در می‌آورم". 

زن به خانه رفت و خمیر درست كرد و یك فتیر شیرین پخت و كمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه‌اش و به همسایه‌ها گفت: "من به این درویش ثابت می‌كنم كه هرچه كنی به خود نمی‌كنی". 
از قضا زن یك پسر داشت كه هفت سال بود گم شده بود یك دفعه پسر پیدا شد و برخورد به درویش و سلامی كرد و گفت: "من از راه دور آمده‌ام و گرسنه‌ام" درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت: "زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان!" 
پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: "درویش! این چی بود كه سوختم؟" 
درویش فوری رفت و زن را خبر كرد. زن دوان‌دوان آمد و دید پسر خودش است! همانطور كه توی سرش می‌زد و شیون می‌كرد، گفت: "حقا كه تو راست گفتی؛ هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی".

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 22 مهر 1395  12:00 AM
تشکرات از این پست
sina_1
sina_1
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1393 
تعداد پست ها : 260
محل سکونت : تهزان

پاسخ به:داستانهای کوتاه

از این که هر روز در پیاده رو های مسیر خانه جدول ها را میشمرد خسته شده بود . گاهی بر میگشت و از ابتدا شروع میکرد ! این کار هر روز و هر شب بود . او شیفته نظم طبیعی و نظم خطوط بود نظمی که همیشه در زندگی می دید و پی می برد به آنچه که در کتاب آسمانی آمده

فارغ التحصیل طراحی صنعتی از دانشگاه ارومیه - ارشد تبریز

بنده طراح چربی گیر , فیلتر شنی و سپتیک تانک پلی اتیلن میباشم

تصفیه فاضلاب چربی گیر پلی اتیلن خرید فروش سپتیک در مشهد مخزن سپتیک تانک

چربی گیر پلی اتیلن

برج خنک کننده فایبرگلاس سپتیک تانک برج خنک کننده برج خنک کننده یا همان کولینگ تاور یکی از قدیمی ترین روش های خنک سازی سیالات میباشد . که در آن از وزش باد و فشار آب برای خنک سازی استفاده میگردد .برج های خنک کننده فایبرگلاس در نوع خود بی نظیر میباشند
آدرس تهران شهرک صنعتی
برج خنک کننده فایبرگلاس برج خنک کننده فایبرگلاس ساخت صنایع شها از بهترین نمونه های برج خنک کننده در ایران میباشد و برج خنک کننده مدارباز صنایع شها به دو صورت برج خنک کننده مکعبی و برج خنک کننده صنعتی ساخته می شود . برج های خک کننده توسط سیستم آب پاشی خنک سازی میگردند . سپتیک تانک پلی اتیلن سپتیک تانک پلی اتttp://shaیلن سپتیک تانک پکیج تصفیه فاضلاب شستشو ماشین و تصفیه فاضلاب ماشینچربی گیر پکیج تصفیه فاضلاب کارواش تصفیه فاضلاب کارواش سپتیک بتنی پیش ساخته چربی گیر های پیش ساخته در بیست مدل در ظرفیت های گوناگون عرضه میشوند.چربی گیر

چربی گیر آشپزخانه

ساخت این چربی گیر های به صورتی است که به راحتی در آشپزخانه و در مسیر فاضلاب قرار داده می شود. چربی گیر های ساخت ایران چربی گیر بسیار با دوام و زیبا هستند. میزان نشت باکتری در این چربی گیر ها صفر میباشد . در مسیر فاضلاب نصب میگردد و کاملا بی بو میباشد . چربی گیر یا همان تله چربی یا حوضچه چربی گیری هست . چربی گیر فایبرگلاس نحوه ساخت و اجرای چربی گیر های فایبرگلاس - نوع فایبرگلاس استفاده شده از فایبر گلاس کره ای میباشد . چربی گیر فایبرگلاس جدید ترین لینک های افزوده شده برای حال گیری از چربی گیر و بعضی مفسدین که روش های من رو کپی مکنن شما دزد هستید و من الله توفیق چربی گیر چربی گیر ها انواع مختلفی دارند که در صنعت کاربرد های زیادی دارند از چربی گیر های آشپزخانه صنعتی گرفته تا چربی گیر های لوله های فاضلاب های صنایع غذایی و دامی چربی گیر مثلا ما چربی گیر های خاصی را تولید میکنیم

 

پنج شنبه 22 مهر 1395  9:15 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

مردى با اصرار بسيار از رسول اكرم يك جمله به عنوان اندرز خواست . رسول اكرم به او فرمود:((اگر بگويم به كار مى بندى ؟)) 
بلى يا رسول اللّه ! 
((اگر بگويم به كار مى بندى ؟)). 
بلى يا رسول اللّه ! 
((اگر بگويم به كار مى بندى ؟)). 
بلى يا رسول اللّه ! 
رسول اكرم بعد از اينكه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهميت مطلبى كه مى خواهد بگويد كرد،
 به او فرمود:هرگاه تصميم به كارى گرفتى ، اول در اثر و نتيجه و عاقبت آن كار فكر كن و بينديش ؛ اگر ديدى نتيجه و عاقبتش ‍ صحيح است آن را دنبال كن و اگر عاقبتش گمراهى و تباهى است از تصميم خود صرف نظر كن 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 22 مهر 1395  3:20 PM
تشکرات از این پست
gitipasand072
gitipasand072
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1394 
تعداد پست ها : 347
محل سکونت : آذربایجانغربی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

داستان عبرت آموزی بود.

پنج شنبه 22 مهر 1395  3:50 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

عرق کار
💎امام كاظم در زمينى كه متعلق به شخص خودش بود، مشغول كار و اصلاح زمين بود. فعاليت زياد، عرق امام را از تمام بدنش جارى ساخته بود. على بن ابى حمزه بطائنى ، در اين وقت رسيد و عرض كرد: قربانت گردم ! چرا اين كار را به عهده ديگران نمى گذارى ؟ 
((چرا به عهده ديگران بگذارم ؟ افراد از من بهتر همواره از اين كارها مى كرده اند)). 
مثلاً چه كسانى ؟ 
((رسول خدا و اميرالمؤمنين و همه پدران و اجدادم . اساسا كار و فعاليت در زمين از سنن پيغمبران و اوصياى پيغمبران و بندگان شايسته خداوند است ))

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 22 مهر 1395  5:28 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

خواهش دعا


شخصى با هيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت : در باره من دعايى بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد كه خيلى فقير و تنگدستم . 
امام :((هرگز دعا نمى كنم )). 
چرا دعا نمى كنيد؟ 
((براى اينكه خداوند راهى براى اين كار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزى را پى جويى كنيد و طلب نماييد. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشينى و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى !))

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 22 مهر 1395  5:32 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

حتماااااااا بخونید 

 

 

🔷🔶🔷🔶🔷🔶🔷 

💥💥داستان‌ بسیار زیبا وشنیدنی از امام رضا ، شاه خراسان (ع)، حتما بخونید خیلی زیباست💥💥

شیخ عباس قمی در فوائدالرضويه نقل ميكنند كه:

كاروانی از سرخس مشهد اومدند پابوس امام رضا(علیه السلام )، سرخس اون نقطه صفر مرزی است، یه مرد نابینایی تو اونها بود،اسمش حیدر قلی بود.

اومدند امام رو زیارت كردند، از مشهد خارج شدند، یه منزلیه مشهد اُطراق كردند، دارند برمیگردند سرخس، حالا به اندازه یه روز راه دور شده بودند

شب جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدر قلی بذاریم، خسته ایم، بخندیم صفا كنیم

كاغذهای تمیز و نو گرفتند جلوشون هی تكون میدادند، اینها صدا میداد، بعد به هم میگفتند، تو از این برگه ها گرفتی؟ یكی میگفت: بله حضرت مرحمت كردند

فلانی تو هم گرفتی؟ گفت:آره منم یه دونه گرفتم، حیدر قلی یه مرتبه گفت: چی گرفتید؟

گفتند مگه تو نداری؟ گفت: نه من اصلاً روحم خبر نداره! گفتند: امام رضا تو يکى ازصحن ها برگ سبز میداد دست مردم، گفت: چیه این برگ سبزها، گفتند: امان از آتش جهنم، ما این رو میذاریم تو كفن مون، قیامت دیگه نمیسوزیم، جهنم نمیریم چون از امام رضا گرفتیم،

تا این رو گفتند، دل كه بشكند عرش خدا میشود، این پیرمرد یه دفعه دلش شكست، با خودش گفت: امام رضا از تو توقع نداشتم، بین كور و بینا فرق بذاری، حتماً من فقیر بودم، كور بودم از قلم افتادم، به من اعتنا نشده

دیدن بلند شد راه افتاد طرف مشهد، گفت: به خودش قسم تا امان نامه نگیرم سرخس نمیآم، باید بگیرم، گفتند:آقا ما شوخی كردیم، ما هم نداریم، هرچه كردند، دیدند آروم نمیگیرد، خیال میكرد كه اونها الكی میگند كه این نره، 

جلوش رو نتونستند بگیرند
شیخ عباس میگه: هنوز یه ساعت نشده بود دیدند حیدر قلی داره بر میگرده، یه برگه سبزم دستشه، نگاه كردند دیدند نوشته:

«اَمانٌ مِّنَ النار،من ابن رسول الله على بن موسى الرضا»

گفتند: این همه راه رو تو چه جوری یه ساعته رفتی، گفت: چند قدم رفتم، دیدم یه آقایی اومد، گفت: نمیخواد زحمت بكشی، من برات برگه امان نامه آوردم، بگیر برو....

السلام عليك يا علی بن موسى الرّضا المرتضى عليه السلام❤️

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 22 مهر 1395  5:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها