پاسخ به:داستانهای کوتاه
سه شنبه 20 مهر 1395 11:44 PM
💎روزی یك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آن جا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند . آن ها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر»
پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه كردی ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر می كنم»
پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟»
پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست»
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم»
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت