0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه
سه شنبه 20 مهر 1395  11:44 PM

💎روزی یك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آن جا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند . آن ها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر»

پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه كردی ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر می كنم»

پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟»

پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست»

در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم»

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها