0

داستانهای کوتاه

 
sabihe
sabihe
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1395 
تعداد پست ها : 114
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃


🍃شکارچی....🍃

مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی را خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند . مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است؟

مرد گفت: به خط و نشانهای شیر فکر می کنم ،شغال هم بی توجه به خانه اش رفته بیرون نمی آید!

کلاغ گفت ای نادان آنها تو را سرگرم کرده اند تا روباه بتواند غذایت رابخورد !
مرد دید غذایش از دستش رفته از کلاغه پرسید روباه غذایم را برد شیر و شغال را چه حاصل؟

 کلاغه چنین توضیح داد : روباه گرسنه بود توان حمله نداشت ، غذایت را خورد و نیرو گرفت، شیرهم بدنش کوفته بود خودش را گرم کرد تا هنگام حمله آماده باشد و شغال هم خسته بود رفت خانه تا نیرویی تازه کند تا آن زمان که جلوتر رفتی هرسه بتو حمله کنند و تو را بخورند!؟

مردپرسید: از اطلاعاتی که به من دادی تو را چه حاصل؟

کلاغ گفت: آنها کیسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم کنم.

📚

پنج شنبه 15 مهر 1395  1:04 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

مثل_دانه_های_قهوه_باش

زن جوانی پیش مادر خود میرود و از مشکلات زندگی خود برای او میگوید و اینکه او از تلاش وجنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است‌.
مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد .سپس توی اولی هویچ ریخت در دومی تخم مرغ ودر سومی دانه های قهوه.
بعداز 20 دقیقه که اب کاملا جوشیده بود گاز هارا خاموش کرد! 
اول هویچ هارا در ظرفی گذاشت ٬ سپس تخم مرغ هارا هم در ظرف گذاشت وقهوه راهم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت سپس از دخترش پرسید که چه میبینی؟
او پاسخ داد:هویچ٬تخم مرغ٬قهوه. مادر از او خواست که هویچ هارا لمس کند وبگوید که چگونه اند ؟! او اینکار را کردو گفت: نرم اند۰ بعد از او خواست تخم مرغ هارا بشکند ٬ بعداز اینکه پوسته آن را جدا کرد ٬ تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد .
دختر از متدرش پرسید که: مفهوم اینها چیست؟ 
مادر به او پاسخ داد: هرسه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده است ٬ آب جوشان٬ اما هرکدام عکس العمل متفاوتی نشان داده اند.هویچ در ابتدا بسیار سخت ومحکم به نظر میرسد اماوقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت میکرد٬وقتی در آب جوش قرار گرفت مایع درونی آن سفت و محکم شد‌.
دانه های قهوه که یکتا بودند٬بعد از قرار گرفتن در آب جوشان٬آب را تغییر دادند.
مادر از دخترش پرسید:تو کدام یک ازین مواد هستی؟وقتی شرایط بد وسختی پیش می آیدتو چگونه عمل میکنی؟تو هویچ٬تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟به این فکر کن که من چ هستم؟آیا من هویچ هستم که به نظر محکم می آیم٬ اما در سختی ها خم میشوم و مقاومت خود را از دست میدهم ؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع میکند اما با حرارت محکم میشود؟ 
یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آبداغ شد آن دانه بوی خوش وطعم دلپذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هرچه شرایط بدتر میشوند تو بهتر میشوی وشرایط را به نفع خودت تغییر میدهی!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


چون خواجه نصیر الدین به مراغه رسید
به این فکر افتاد که رصد خانه ای برای دیدن سیارات
و اطلاع از وقوع حوادث آسمانی بنا کند.
این مقصود را با هلاکو خان مغول
درمیان گذاشت و از او کمک خواست.
هلاکوخان از خواجه نصیر پرسید
این کاری که میخواهی بکنی چه نتیجه و فایده ای دارد؟
خواجه در جواب گفت:
با بودن رصد خانه انسان از قبل میتواند مطلع شود
که در روزهای آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.
هلاکو خان دوباره پرسید: بسیار خوب.بگویید آگاهی از حوادث آسمانی برای بشر چه فایده ای دارد؟
خواجه نصیر گفت آنچه میگویم موافقت نمایید انجام شود
بعدا معلوم خواهد شد که من چه میگویم.
هلاکوخان قبول کرد. آنگاه خواجه نصیر گفت:
فرمان بدهید کسی بر بالای این خانه برود
بشرطی که کسی جز من و شما نداند چه می اتفاقی خواهد افتاد .
کسی به پشت بام رفت و تشت مسی بزرگی را به پایین پرتاب نمود.تمام مردمی که در آن اطراف بودند سخت ترسیدند
و حتی عده ای به حالت غش افتادند.
خواجه و هلاکو چون از افتادن تشت باخبر بودند نهراسیدند
و تغییری در حالتشان رخ نداد.
در این هنگام خواجه به هلاکو گفت:
فایده علم نجوم این است که به وسیله این علم انسان قبل از وقوع حوادث آسمانی از آن آگاه میشود
و وقایع آینده را پیش از زمانی که اتفاق خواهد افتاد
به اطلاع مردم میرساند.
درنتیجه موقع وقوع آن حوادث هیچکس دچار هول و هراس نمیشود.
هلاکو نظر خواجه نصیر را پذیرفت و فوری دستور داد وسایل و مصالح بنای رصد خانه را فراهم کنند و در کنار کوهی در مراغه آنرا بسازند.

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  1:09 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز...

پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:05 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

هر کسی که ساختنِ زندان انفرادی به کله‌ش زده، آدم جالبی بوده و خوب می‌دانسته با آدم‌ها چطور بازی کند. یعنی درست‌تر آن است که بگویم می‌دانسته آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند. بهترین راه اینست که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخلِ خودش را بیارد

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:09 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


هنگامی که آریو برزن با سپاه اندکش شجاعانه در برابر سپاه عظیم اسکندر مقاومت کرد وحتی آنها را به عقب راند ، یوتاب خواهر او بجای اینکه گوشه ای بایستد و با گریه و زاری 
کشته شدن برادر و یارانش را در میدان نبرد ببینید ، لباس رزم در بر کرد ، شمشیر کشید و درکارزار جنگِ نابرابر در راه دفاع از میهن ، برادرش را در میدان نبرد تنها نگذاشت .
به گفته ی خودِ مورخین یونانی او آنچنان شجاعانه جنگید که تلاش سربازان مقدونی برای زنده به اسارت درآورن وی بی نتیجه ماند و آنها فقط شاهد تلفات بیشتر بودند . 
این بانوی شجاع ایرانی تا جان در بدن داشت جنگید جنگید و باز هم جنگید و در نهایت در راه دفاع از میهن خود و در کنار برادر شجاعش ، در خون خود غلطید و روحش به ابدیتِ تاریخ میهنش پیوست.
اسکندر مقدونی چنان تحت تاثیر شجاعت این خواهر و برادر قرار گرفت که همانجا با احترام آنها را دفن نمود و
 حتی چوپان خائنی را که راه مخفی دور زدن سپاه آریو برزن را به آنها نشان داده بود ، همانجا کشت 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:11 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

پسری از مادرش پرسید: 
چگونه میتوانم برای خودم همسری لایق پیدا کنم؟
مادرش پاسخ داد:

نگران پیدا کردن زن لایق نباش ، روی مردی لایق شدن تمرکز کن.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:15 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:16 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

من پول پیدا کردم


💎روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال پول بیشتر و گنج!)... 
او در مدت زندگیش ، 296 سكه یك سنتی ، 48 سكه پنج سنتی ، 19 سكه ده سنتی ، 18 سكه بیست و پنج سنتی و 12 اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد! یعنی در مجموع سیزده دلار و هفتاد شش سنت . 
در برابر به دست آوردن این مقدار پول ، او زیبایی دل انگیز 25580 طلوع خورشید، درخشش 112 رنگین كمان و منظره درختان زیبا را از دست داد. او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، را ندید ! پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:18 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

حتما بخونید

 

پدر روزنامه مي خواند. اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد، جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد و گفت: بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم. ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني؟

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد: "مادرت به تو جغرافي ياد داده؟" پسرجواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟" پدر پرسيد: "پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟" پسر گفت: "پشت همين صفحه، تصويري از يك آدم بود. وقتي من آن آدم را دوباره ساختم، دنيا هم خودش ساخته شد."

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:20 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است...

ادعایشان آدمیت
کلامشان انسانیت
رفتارشان صمیمیت
حال
من دنبال یکی میگردم که;
نه آدم باشد
نه انسان
نه دوست و رفیق صمیمي
تنها صاف باشد و صادق...
پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن
هیچ نگوید
فقط همان باشد که
 سایه اش میگوید

" صاف و یکرنگ "

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:22 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود
و به بازرگان گفت : 
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن  رفت  ..
سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد  ...
آن مرد تعجب کرد وگفت 
ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی . 
تاجر جواب داد : 
ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم  ..                   
اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد  ...
هراینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود 

این یک معامله با خداست

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:23 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:26 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

از شيخ بهايی پرسيدند:
"سخت ميگذرد" چه بايد کرد؟
گفت: خودت که ميگويی 
سخت "ميگذرد "سخت که "نميماند"
پس خدارو شکر که"میگذرد" و "نميماند"
ديروزت خوب يا بد "گذشت" و امروز روز ديگری است
قدری شادی با خود به خانه ببر 
راه خانه ات را که ياد گرفت فردا با پای خودش می آيد..

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:27 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


نیمه شبی چند دوست به قایق‌سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: «چقدر رفته‌ایم؟ تمام شب را پارو زده‌ایم!»
اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 15 مهر 1395  12:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها