0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه
پنج شنبه 15 مهر 1395  1:09 AM


چون خواجه نصیر الدین به مراغه رسید
به این فکر افتاد که رصد خانه ای برای دیدن سیارات
و اطلاع از وقوع حوادث آسمانی بنا کند.
این مقصود را با هلاکو خان مغول
درمیان گذاشت و از او کمک خواست.
هلاکوخان از خواجه نصیر پرسید
این کاری که میخواهی بکنی چه نتیجه و فایده ای دارد؟
خواجه در جواب گفت:
با بودن رصد خانه انسان از قبل میتواند مطلع شود
که در روزهای آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.
هلاکو خان دوباره پرسید: بسیار خوب.بگویید آگاهی از حوادث آسمانی برای بشر چه فایده ای دارد؟
خواجه نصیر گفت آنچه میگویم موافقت نمایید انجام شود
بعدا معلوم خواهد شد که من چه میگویم.
هلاکوخان قبول کرد. آنگاه خواجه نصیر گفت:
فرمان بدهید کسی بر بالای این خانه برود
بشرطی که کسی جز من و شما نداند چه می اتفاقی خواهد افتاد .
کسی به پشت بام رفت و تشت مسی بزرگی را به پایین پرتاب نمود.تمام مردمی که در آن اطراف بودند سخت ترسیدند
و حتی عده ای به حالت غش افتادند.
خواجه و هلاکو چون از افتادن تشت باخبر بودند نهراسیدند
و تغییری در حالتشان رخ نداد.
در این هنگام خواجه به هلاکو گفت:
فایده علم نجوم این است که به وسیله این علم انسان قبل از وقوع حوادث آسمانی از آن آگاه میشود
و وقایع آینده را پیش از زمانی که اتفاق خواهد افتاد
به اطلاع مردم میرساند.
درنتیجه موقع وقوع آن حوادث هیچکس دچار هول و هراس نمیشود.
هلاکو نظر خواجه نصیر را پذیرفت و فوری دستور داد وسایل و مصالح بنای رصد خانه را فراهم کنند و در کنار کوهی در مراغه آنرا بسازند.

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها