0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 21 مهر 1395  11:54 PM

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد ؛ دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد در صحرا برو  ؛آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست ... از جبرییل پرسید. جبرییل عرض کرد الان خداوند بلایی بر او نازل میکند ببین او چه میکند...  بلایی نازل شدکه آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد ... فورا نشست  ؛ بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت : مولای من تا تو مرا کور میپسندی ؛ من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.                                                                                                               اشک در دیدگاه حضرت حلقه زد ؛ رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه ؛ میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟   مرد پاسخ داد : نه .  حضرت فرمود چرا؟    گفت : آنچه پروردگارم  برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم  تا آنچه را که خود برای خود میخواهم...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها