0

داستان عبرت آموز

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

قدردان همه داشتنی‌ها!


شیوانا و تعدادی از شاگردان همراه کاروانی راه می‌سپردند. کالسکه یکی از کاروانیان که متعلق به فرد فقیری بود، بسیار تمیز و سالم می‌نمود. در حالی‌ که کالسکه مشابه آن‌ که به مرد ثروتمندی تعلق داشت، خراب و آسیب‌دیده به نظر می‌رسید. یکی از شاگردان از شیوانا پرسید چرا کالسکه مرد فقیر این قدر تمیز است در حالی که همان کالسکه در دست مرد ثروتمند تا این حد خراب و کهنه به نظر می‌رسد. شیوانا با لبخند گفت: "چون برای مرد فقیر، کالسکه بخش اعظم دارایی‌اش را تشکیل می‌دهد و حال آن‌که مرد ثروتمند با پولش می‌تواند صدها کالسکه مثل این ‌را تهیه کند."
شیوانا دیگر چیزی نگفت تا موقع ظهر کاروان برای ناهار در کاروانسرایی توقف کرد. صاحب کاروانسرا برای هر گروه از کاروانیان مقدار زیادی غذا را در سینی‌های جداگانه قرارداد و سر سفره آنها گذاشت. شاگردان شیوانا که غذا را زیاد دیدند با بی‌میلی و اکراه بخش‌هایی از آن‌ را خوردند و مقدار زیادی از آن را هدر دادند. آن روز گذشت و شیوانا چیزی نگفت.
چند روز بعد کاروان در یک توقفگاه دیگر ایستاد. صاحب کارونسرایی جدید برعکس قبلی خیلی غذای اضافی نداشت و جیره غذایی بسیار کمی را سر سفره هر دسته از کاروانیان قرار داد. شاگردان شیوانا که غذا را کم دیدند به آرامی و با حوصله تمام آن را خوردند و حتی یک ذره غذا را هم هدر ندادند.
شیوانا بعد از اتمام غذا به آنها گفت: "آیا متوجه شدید که غذا چون کم بود، همه با مراعات و دقت آن را تناول کردید و حتی یک ذره از آن را هم دور نریختید؟ در حالی که چند روز قبل در کارونسرای قبلی بخش زیادی از غذا دور ریخته شد و بعضی از شما بیش از اندازه خوردید و بعضی هم با تصور این‌که همیشه سفره به همان رنگینی است خود را سیر نکردند؟ این همان نکته‌ای است که اگر متوجه شوید می‌فهمید چرا کالکسه مرد فقیر این قدر تمیز است و از نویی و تازگی برق می‌زند.
آدم‌هایی که کمتر دارند بیشتر قدر وسایلشان را می‌دانند و به قدر کافی از وسایلشان استفاده می‌کنند و کاملا مواظب دارایی اندکشان هستند تا زمان بیشتری در اختیارشان باشد. اما آدم‌های ثروتمند چون توهم همیشه داشتن را دارند، به دست خود دارایی خود را هدر می‌دهند و هرگز از داشتن آن دارایی، حظ کامل را هم نمی‌برند.
شما هم در زندگی قدر آن‌چه از عمرتان مانده را بدانید و زندگی خود را بی‌نهایت تصور نکنید تا مبادا لحظات آخر عمر برای جبران از دست‌رفته‌ها به تقلای بیهوده بیفتید و مجبور شوید با سختی گذران زندگی کنید و حسرت روزهای داشتن را بخورید."
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 مهر 1395  9:20 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

انعکاس!


یکی از دوستان شیوانا در هنر کمان‌گیری و تیراندازی بسیار ماهر بود و در این رشته از او بهتر، کسی وجود نداشت. قرار شد یکی از شاگردان شیوانا نزد این استاد کمان‌گیری برود و از او جزییات این مهارت را بیاموزد تا بتواند به بقیه شاگردان، این درس‌ها را منتقل کند.
در بین شاگردان شیوانا، پسر جوان و باهوشی بود که سرعت یادگیری‌اش بسیار زیاد بود. اما این پسر فوق‌العاده شلخته و بی‌نظم بود و نه تنها به سر و وضعش نمی‌رسید بلکه بستر خوابش هم همیشه به هم ریخته بود و ظرف‌های غذایش را درست نمی‌شست و خلاصه کلام، مجسمه بی‌نظمی بود.
شیوانا این شاگرد باهوش اما شلخته را انتخاب کرد و او را برای یادگیری کمان‌گیری نزد دوستش فرستاد. سه ماه بعد پسرک برگشت و با افتخار گفت که همه ریزه‌کاری‌های تیراندازی را یاد گرفته است و به مرتبه استادی رسیده و می‌تواند تدریس به دیگران را شروع کند. شیوانا نگاهی به سر و وضع او انداخت و بلافاصله گفت: "دوباره نزد استاد برگرد و تمام درس‌هایی را که یاد گرفته‌ای دوره کن."
پسرک باحیرت گفت: "اما شما که هنر و مهارت مرا ندیده‌اید، چگونه می‌گویید چیزی نیاموخته‌ام؟"
شیوانا با تبسم گفت: "وقت هنری ظریف و دقیق مثل تیراندازی را می‌آموزی و به آن مسلط می‌شوی، باید این هنر و مهارت در تمام تار و پود وجود تو نفوذ کند و سراسر وجود تو دقیق و منظم شود. چیزی که ادعا می‌کنی در آن به استادی رسیده‌ای هیچ تاثیری در شلختگی و به هم‌ریختگی ظاهر تو نگذاشته است. مهارتی که نتوان نمود آن را در زندگی و قیافه ظاهر شخص مشاهده کرد، مهارتی است ظاهری و کم‌عمق و در نتیجه چنین مهارتی را نمی‌توان هرگز به دیگران درست و صحیح آموزش داد. نزد استاد برگرد و به او بگو شیوانا گفت کل دوره را برای تو تکرار کند. مدرسه ما نیاز به یک استاد کمانگیر دارد که همه وجودش گواه استادی او باشد و دانش درون او در بیرون وجودش کاملا منعکس شده باشد."

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 مهر 1395  9:20 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

هنر تبدیل!

 


مزرعه‌داری جوان از دنیا رفت و برای زن و فرزندان خود که همه کوچک بودند زمینی را به ارث گذاشت. زن برای این‌که شکم بچه‌ها را سیر کند، بلافاصله با کمک‌‌ همان بچه‌های کوچک زمین را زیر کشت گندم برد. اما چند ماه بعد که فصل درو رسید، چون زن مزرعه‌دار زراعت بلد نبود گندم‌هایش ضعیف و کم‌پشت شدند و با توجه به پراکندگی وسیع و کچل بودن بخشی از زمین‌ها دروی آنها مقرون‌به‌صرفه نبود.
زن به همراه بچه‌هایش هراسان نزد شیوانا آمد و از او راه‌حل خواست. شیوانا به همراه تعدادی از شاگردان سر زمین رفتند و به گندم‌های کم‌پشت و ضعیف نگاه کردند. یکی از شاگردان گفت: «ای کاش زود‌تر فصل کاشت سراغمان می‌آمدید. الان که دیگر کاری از ما ساخته نیست. چند هفته دیگر فصل سرما می‌آید و این زمین تا شش ماه دیگر قابل کشت نیست!»
زن مزرعه‌دار از شنیدن این حرف بسیار اندوهگین شد و با ناامیدی شروع به گریه کرد و با غم و اندوه فراوان از شیوانا پرسید: «یعنی هیچ راهی ندارد که از این گندم‌های ضعیف پولی به دست آوریم!؟»
شیوانا لبخندی زد و گفت: «پول شاید نه! اما شاید بتوانی تعداد زیادی گوسفند به دست آوری. کافی است چشمانت را عادت دهی تا هنر تبدیل را یاد بگیرند.»
زن مزرعه‌دار و شاگردان شیوانا با تعجب پرسیدند هنر تبدیل دیگر چیست؟ شیوانا گفت: «اگر تا الان در زندگی متوجه نشدید، پس باید آستین را بالا بزنید و در عمل آن را یاد بگیرید؟»
سپس به شاگردان گفت در دور و نزدیک به همه دامداران خبر بدهند که چوپان‌هایشان می‌توانند هر روز گوسفندان خود را میهمان علف‌های شیرین و گندم‌های تازه کنند، به شرطی که به ازای چریدن تعداد مشخصی گوسفند در هر هفته، یک بره گوسفند به زن مزرعه‌دار به عنوان مزد هدیه دهند. دامداران که یافتن علف تازه برای گوسفندانشان سخت بود فورا قبول کردند و هر چند روز بخشی از زمین بزرگ مزرعه‌دار در اختیار تعداد زیادی از گوسفندان قرار می‌گرفت.
دو ماه بعد زن مزرعه‌دار نزد شیوانا آمد و گفت: «الان یکصد بره گوسفند ریز و درشت به دست آورده‌ام. البته علف‌های زمین همگی چریده شدند و خاک زمین به خاطر کود گوسفندان برای سال دیگر قوت یافته است. اما چگونه می‌توانم این همه بره را به تنهایی بزرگ کنم. بچه‌های من شیر می‌خواهند و غذا، و نگهداری این همه بره به تنهایی از من ساخته نیست. تازه این بره‌ها برای سیر کردن شکمشان نیازمند علف و غذا هستند که من ندارم!؟»
شیوانا با تبسم به یکی از شاگردان گفت: «بره‌ها را سه قسمت کنید. یک‌سوم بره‌ها را به بازار ببرید و اگر کسی پول نقد برای خرید نداشت آنها را با گاوی شیرده و مقدار کافی علف و گندم و غذا عوض کنید. یک‌سوم دیگر را به یکی از دامداران بدهید تا در کنار گوسفندان خود نگهداری کند و به عنوان مزد چند تایی را بردارد و بقیه را برای این زن و بچه‌هایش به عنوان سرمایه پروار کند. بقیه را هم به خود زن بدهید تا فکری برایشان بکند! او باید فهمیده باشد که لازم نیست همیشه همه کار‌ها را خودش انجام دهد و می‌تواند با هنر تبدیل و شریک کردن دیگران در دارایی‌های خود و سود رساندن به افراد مطمئن و درستکار، کارهایی را که از او ساخته نیست توسط دیگران انجام دهد.»
شاگردان چنین کردند و زن مزرعه‌دار با دستی پر و چشمانی پرامید به سر خانه و زندگی خودش برگشت.
سال بعد شیوانا به همراهی شاگردان در فصل کشت به سراغ مزرعه آن زن رفت. دید مردی با پسران جوان و اعضای خانواده‌اش با شور و اشتیاق، مشغول کارند و زمین را آماده کرده و زیر کشت برده‌اند.
شیوانا از مرد در مورد زمین و دستمزدشان پرسید. مرد با خنده گفت: «ما از اقوام دور صاحب این مزرعه هستیم. ورشکست شده بودیم و جایی برای اقامت نداشتیم. این خانم قبول کرد در انبار مزرعه ساکن شویم به شرطی که نگهبان او و فرزندانش شویم و کشت و داشت و برداشت گندم‌ها را در طول سال انجام دهیم و گاو و گوسفندهای او را هم تیمار کنیم. در مقابل او دستمزد بسیار خوبی را به صورت گوشت و گندم در اختیار ما قرار می‌دهد و موقع برداشت مقداری از گندم‌ها هم مال خودمان می‌شود. همه راضی هستیم. او به ما جا و مسکن و کار و غذا داد. او چشم امید و حامی ماست و از جان و دل برایش خدمت می‌کنیم.
شیوانا با لبخند رو به شاگردان کرد و گفت: «این‌‌ همان مهارت تبدیل است. همیشه کسی هست که نیازمند چیزی است که شما دارید و به کارتان نمی‌آید. در مقابل او چیزی دارد که به درد شما می‌خورد و مشکل شما را حل می‌کند. با هنر تبدیل می‌توانید نیازهای یکدیگر را رفع کنید و از موانع و مشکلات سخت عبور کنید. این‌‌ همان رازی است که این بانو چون روز اول نمی‌دانست، دچار یاس و ترس شده بود. اما وقتی فهمید به منبع امید و حامی دیگران تبدیل شد.»
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 مهر 1395  9:21 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

همین دلیل برای من کافی است!

 


شیوانا و شاگردانش از مقابل مزرعه‌ای می‌گذشتند. یکی از شاگردان شیوانا با تمسخر خطاب به بقیه گفت: "در این مزرعه مردی زندگی می‌کند که می‌گوید به وجود خالق کاینات و خداوند عالم کاملا معتقد است و اثبات وجود خدا را هر لحظه به کمال مقابل خود می‌بیند. ما هفته‌هاست در کلاس‌های شیوانا روی دلایل اثبات خالق هستی گیج می‌زنیم و این مزرعه‌دار مدعی است که دلیل اثبات وجود آفریدگار هستی را هر روز مقابل چشمانش می‌بیند! آیا مسخره نیست!؟"
همهمه‌ای بین شاگردان شیوانا درگرفت و همگی اظهار علاقه کردند که مرد مزرعه دار را از نزدیک ببینند. شیوانا پذیرفت و مسیر خود را به سمت کلبه مزرعه‌دار کج کرد. وقتی نزدیک کلبه رسیدند دیدند که مزرعه‌دار روی زمین نشسته و مشغول تعمیر و تیز کردن چند تبراست. او تا شاگردان شیوانا را دید از آن‌ها خواست تا به او کمک کنند کنده‌ها و چوب‌های بزرگ مقابل کلبه را با تبرهای تیز شده به تکه‌های کوچک تقسیم کنند تا او بتواند با آن‌ها هم کلام شود. شاگردان شیوانا هم پذیرفتند و هیزم‌ها را در عرض چند ساعت خرد کردند و در انبار قرار دادند. وقتی همه شاگردان کنار کلبه روی زمین نشستند تا استراحتی کنند و نوشیدنی بنوشند وبه حرف‌های مزرعه‌دار گوش کنند، مزرعه‌دار شروع به صحبت کرد و گفت: "شیوانا دلیل آمدن شما به این‌جا را برایم گفت. قبل از این‌که سر و کله شما پیدا شود من به واسطه بیماری و ضعف نمی‌توانستم تنه درختان را خرد کرده و به صورت هیزم‌های قابل استفاده درآوردم. انبار هم خالی شده بود و زمستان هم نزدیک بود. صبح که از خواب برخاستم دیدم تنها کاری که از من برمی‌آید تیز کردن اره‌ها و آماده‌سازی آن‌هاست. وقتی آخرین اره را تیز و آماده کردم سر و کله شما با این تعداد زیاد پیدا شد و شما کاری را که برای من هفته‌ها طول می‌کشید، را در نصف روز انجام دادید. اگر این تصادف و خوش‌شانسی اثبات وجود خدا نیست، پس من نمی‌دانم اثبات دیگر چه چیزی می‌تواند باشد!!!؟"
شاگردان مات و مبهوت به شیوانا خیره شدند و از او توضیح خواستند. شیوانا شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: "اگر بتوانید جوابی برای سوال مزرعه‌دار پیدا کنید دیگر سوالی برای پرسیدن از من نخواهید داشت!!"
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 مهر 1395  9:21 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

جذابیت واقعی!

 


دختر جوانی با مادرش نزد شیوانا آمدند. مادر دختر گفت: "دخترم بسیار زیباست و وضع خانوادگی ما هم خوب و عالی است. پسر همسایه ما قرار بود به خواستگاری دخترم بیاید و به همین خاطر به بسیاری از خواستگارهای او جواب رد دادیم. اما هفته پیش باخبر شدیم که پسر همسایه به سراغ زنی شوهرمرده و زشت‌رو رفته است که دو بچه از شوهر قبلی‌اش دارد و وضع مادی‌اش اصلا خوب نیست و با او ازدواج کرده است. دخترم از این بابت بسیار غمگین و ناراحت شده است و می‌گوید چرا چنین اتفاقی افتاده است در حالی که از لحاظ منطقی همه چیز به نفع دختر من بوده است. هم زیبا بوده و هم مال و ثروت کافی داشته است؟"
شیوانا با تبسم گفت: "جذابیت که به مال و ثروت نیست! جذابیت چیزی است که اگر وجود داشته باشد محبوب از فرسنگ‌ها راه دور شبانه و در بدترین شرایط، خودش را به آب و آتش می‌زند تا به دلبر و دلداده‌اش نزدیک‌تر شود. زیبایی اصلا جذابیت نیست چون وقتی انسان مجذوب کسی شده باشد حتی اگر محبوبش به دلیل حادثه‌ای زیبایی‌اش را از دست بدهد باز کنار او می‌ماند. جذابیت ثروت هم نیست چون وقتی برای کسی جذاب باشی حتی اگر پولی هم در بساط نداشته باشی باز برای آن فرد مهم نیست و او حاضر است تمام ثروتش را به تو بدهد تا کنار تو باشد. دختر تو شاید زیبا و ثروتمند باشد اما مطمئنا برای آن پسر همسایه جذاب نبوده که فرد به ظاهر متفاوت‌تری را به او ترجیح داده است."
دختر جوان که این سخنان را شنید با خشم و عصبانیت فریاد زد و به پسر همسایه دشنام داد و با صدای بلند گفت: "او اگر شعور داشت فرق زباله و گل را می‌فهمید."
شیوانا با لبخند گفت: "شک ندارم پسر همسایه این خودبینی و فخرفروشی و دشنام‌گویی دختر تو را بارها دیده است و تک‌تک این رفتارها برای از بین بردن جذابیت یک انسان کفایت می‌کنند. به نظرم به جای این‌که دنبال دلیل برای خواستنی نبودن، در بیرون خانه خود بگردید کمی به سمت خود نگاه کنید و در رفتارها و گفتارها و شیوه زندگی خود دنبال دلیل جذاب نبودن بگردید. اگر این نقص‌ها را در وجود خود جبران کنید مطمئنا خواستگارهای بهتری جذب شما خواهند شد."
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 مهر 1395  9:22 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز


هر کسی را جلوه‌ای است!؟

 


مرد ثروتمندی دختری زیبا و صاحب جمال داشت. روزی پسری با شرایط بسیار مناسب به خواستگاری دختر آمد و مرد ثروتمند شرط ازدواج را آن گذاشت که پسر به مدت سه ماه در آسیاب دهکده کنار آسیابان و دختر آسیابان کار کند و نشان دهد که حاضر است به کار سختی مثل آسیابانی برای رسیدن به دختر ایده‌آلش تن در دهد. پسر قبول کرد و در آسیاب همراه آسیابان و دختر آسیابان شروع به کار کرد.
هفته‌ای که گذشت مرد ثروتمند نزد شیوانا آمد و قضیه را برای شیوانا تعریف کرد و گفت: "من این کار را کردم تا آن پسر جوان ثابت کند می‌تواند در سخت‌ترین شرایط زندگی همراه دختر من باشد! نظر شما چیست استاد!؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "تو چگونه گمان کردی که پسری جوان به مدت نود روز در آسیاب کنار آسیابان و دختر دم‌بختش کار کند و به دختر آسیابان دل نبندد!!؟"
مرد ثروتمند با غرور گفت: "می‌دانید چه می‌گويید استاد! دختر من در کمال زیبایی و وجاهت است. پوست بلورین وچشمان آبی او در این دیار یکتا ندارد. به انواع هنرها آراسته است و در سخنوری و شعر همتا ندارد. از بابت ثروت هم که تمام ثروت من به او خواهد رسید. چگونه ممکن است پسرک، دختر مرا رها کند و با دختر آسیابان جفت گردد. این از محالات است!"
شیوانا سری به علامت مخالفت تکان داد و گفت: "اشتباه مکن!! شاید تک دختر تو زیبا و صاحب‌جمال باشد اما فراموش نکن که هر دختری در عالم حتی زشت‌ترین آن‌ها هم جلوه‌ای برای دوست‌ داشتن دارد. اگر آن پسر در طول این نود روز فقط برای لحظ‌ای آن جلوه خواستنی را در رفتار و سکنات و رفتار دختر آسیابان و خانواده‌اش ببیند، دیری نخواهد پايید که قید دختر مال و منال تو را خواهد زد و با همان دختر آسیابان ازدواج خواهد کرد. خطاست اگر تصور کنیم دختران و پسران هم سن و سال و آماده ازدواج وقتی کنار همدیگر قرار می‌گیرند در بین خود به جست‌وجوی جلوه‌ای خواستنی برای دل باختن و همسر شدن نگردند. بی‌جهت خواستگاری به این خوبی را از دست دادی!"
مرد ثروتمند نیشخندی زد و گفت: "استاد! مطمئن باشید که چنین نخواهد شد! من دختر آسیابان را بارها در بازار دهکده دیده‌ام و امکان ندارد چیز زیبایی در رخسار او پیدا شود که کسی را به سمت خود جلب کند!"
مرد ثروتمند از نزد شیوانا رفت و چهل روز بعد دوباره به سراغ استاد آمد و با حالتی غمگین و افسرده گفت: "حق با شما بود استاد!! پسرک به دختر آسیابان دل باخت و او را به جای دختر بی‌نظیر و یکتای من برگزید! من متاسفانه خواستگارخوبی را از دست دادم. اما از این بابت ناراحت نیستم. فقط می‌خواهم بدانم پسرک در دختر آسیابان چه دید که دختر صاحب جمال من را پس زد و به سراغ دختر آسیابان رفت؟ از شما می‌خواهم شخصا این مساله را از پسرک بپرسید و خبرش را به من بدهید!"
عصر همان روز پسر و دختر آسیابان نزد شیوانا آمدند تا با دعای خیرش پیوند زناشویی‌شان را متبرک گرداند. شیوانا از پسر پرسید: "در بین جلوه‌های دوست داشتنی همسرت کدام یک تو را شیفته او ساخت؟"
و پسر گفت: "روزها و هفته‌ها که در آسیاب به سختی کار می‌کردیم. هر وقت نزدیک غروب می‌شد، گرد سفیدی آرد تمام سر و شانه و ابروهای من و آسیابان و دخترش را می‌پوشاند. ما دم غروب بیرون آسیاب کنار جوی آب بساط چای و عصرانه فراهم می‌ساختیم و با همان سر و صورت آردی استراحت می‌کردیم. دیدن دختر آسیابان در آن حالت خاکی و آرد آلود برای من یکی از جالب‌ترین صحنه‌ها بود که مطمئنم دختر مرد ثروتمند هرگز نمی‌تواند چنان صحنه‌ای را در زندگی برایم فراهم کند. به همین خاطر تصمیم آخرم را گرفتم ودختر را از آسیابان خواستگاری کردم."
روز بعد مرد ثروتمند نزد شیوانا آمد و دلیل پسرک را پرسید. شیوانا در حالی که نمی‌توانست خنده خود را نگه دارد گفت: "چیزی راجع به آرد و خستگی گفت اما من می‌دانم او در این مدت توانست برای لحظه‌ای جلوه پسندیدنی و خواستنی دختر آسیابان را شاهد باشد. اشتباه تو از ابتدا این بود که جلوه‌های شخصی اشخاص را نادیده گرفتی و پسرک را به آن آسیاب فرستادی. برخیز و برو که اگر دختر زیبای تو الان هزاران خروار آرد بر سر و رویش بمالد باز هم در نظر آن پسر، از لحاظ دلربایی نمی‌تواند به گرد پای دختر آسیابان برسد! تو مگر این شعر قدیمی را نشنیده بودی که هر کسی را جلوه‌ای است! زان جلوه‌ها اندیشه کن!"
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 مهر 1395  9:23 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز


ندیدن ماهیت!

 


شیوانا در حین سفر از شهری می‌گذشت. برای استراحت چند روزی آن‌جا ماند. یک روز موقع عبور از بازار با کارگاه نجاری بزرگی روبه‌رو شد که صندلی‌های بسیار زیبایی جلوی آن قرار داده شده بودند. اما صاحب کارگاه با اندوه و ناراحتی روی زمین نشسته بود و با خودش حرف می‌زد. شیوانا کنارش نشست و از احوالش پرسید.
صاحب کارگاه که پسر جوانی بود گفت: «یک‌سالی است پدرم از دنیا رفته و این کارگاه نجاری را برایم ارث گذاشته است. او در زمان حیات خود فقط تابلوها و مجسمه و وسایل تزیینی می‌تراشید و می‌ساخت. از این راه هم به شهرت رسید و درآمد نسبتا خوبی داشت. در شهر ما کارگاه نجاری دیگری وجود دارد که میز و صندلی و تخت و نیمکت و گهواره می‌سازد و اتفاقا کار او هم رونق دارد. با خودم گفتم: «چرا همزمان در کنار وسایل تزیینی، میز و صندلی هم نسازیم تا درآمدمان بالا رود.» در پی این تصمیم، وقت زیادی گذاشتیم و مشتریان قدیمی را رد و سرمایه و وقت کارگاه را در ساخت انواع میزها و صندلی‌های زیبا و جذاب صرف کردیم. اما متاسفانه بازارمان ناگهان خوابید و جنس‌های جدیدمان چون استحکام و کارآیی رقیب را نداشت مورد اعتراض مردم قرار گرفت. به مرور هیچ‌کس جنس‌مان را نخرید و به خاک سیاه نشستیم و بخش زیادی از سرمایه و مشتریان را ازدست دادیم. نمی‌دانم اشتباهم کجا بود!»
شیوانا کمی میز و صندلی‌های بی‌مشتری را وارسی کرد، سپس به سراغ کارگاه نجاری رقیب رفت و میز و صندلی‌های او را هم دقیق از نظر گذراند. بعد از پرس‌وجوی کامل نزد جوان برگشت و گفت: «دلیلش کاملا روشن است! پدر تو چون وسایل تزیینی می‌ساخت از چوب‌های نرم و خوش‌تراش برای کار استفاده می‌کرد. چوب نرم بهتر شکل می‌گیرد و رنگ و لعاب را بهتر به خودش جذب می‌کند. ولی اگر با همین چوب نرم صندلی و میز و تخت بسازیم، خیلی زود این میز و صندلی‌ها ساییده و خراب و غیرقابل استفاده می‌شوند. اشتباه تو این بود که ماهیت اصلی کارگاه خودت را نفهمیدی و با خودفریبی از طریق یک مقایسه بی‌اساس ذهنی، اعتبار و شهرت دیرینه کارگاه خودت را به باد دادی. تو اگر طالب تغییر بودی باید این دگرگونی را بر بهتر کردن محصولاتی که به خاطرشان مشهور شده‌ای اجرا می‌کردی؛ نه این‌که با یک تقلید کورکورانه و حریصانه داروندار و شهرت و آبروی اجدادی‌ات را به باد دهی. اگر می‌خواهی میز و صندلی‌ساز شوی، همین الان برو و چوب‌های سخت و محکم سفارش بده و سال‌ها روی آن وقت بگذار تا صاحب نام شوی و درآمدت بهتر شود. اگر هم اصرار داری به شیوه پدری عمل کنی این میز و صندلی‌های نامرغوبی که ساخته‌ای را به‌عنوان تزیینی زیرقیمت بفروش و به کار اصلی خودت برگرد. از این به بعد هم هر وقت خواستی تغییر کنی، داشته‌های ارزشمند خودت را قربانی نکن. به‌جای آن چیزهای با ارزش جدید را به دارایی‌هایت اضافه کن!»

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 25 مهر 1395  10:38 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

قدرتمندها می‌بخشند!

 


مردی نزد شیوانا آمد و گفت: "چند نفر از آشنایان و دوستان نزدیک در حقم بدی کردند و دلم را شکسته‌اند. هر کاری می‌کنم نمی‌توانم خطای آنها را نادیده بگیرم و از این بابت درونم پر از آتش انتقام و کینه و ناراحتی است. چه کنم تا راحت شوم؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و گفت: "آنها را ببخش! نه به خاطر خودشان و این‌که به آنها امتیازی بدهی. بلکه به خاطر خودت تا بقیه زندگی‌ات را آرام سپری کنی و سهم حضور آنها را در آینده‌ات از بین ببری. یادت باشد بخشیدن، گذشته را عوض نمی‌کند و باعث پاک کردن خطای آنها نمی‌شود، اما این ویژگی را دارد که آینده تو را وسعت ببخشد و فرصت‌های تازه‌ای را مقابل دلت بگشاید. نبخشیدن باعث کوچک شدن افق نگاهت و پر شدن فضای ذهنت از چیزهایی می‌شود که هیچ نیازی به آنها نداری. برای بزرگ شدن آینده‌ات چاره‌ای نداری جز این‌که آنها را ببخشی و رها سازی و از آنها عبور کنی و بروی!"
آن مرد غمگین و افسرده گفتم: "هر چه می‌کنم دلم به بخشیدنشان راضی نمی‌شود. احساس می‌کنم با این کار به آنها قدرت می‌بخشم و خودم را ضعیف می‌كنم!"
شیوانا گفت: "تو به خاطر ضعیف بودنت آدم‌ها را نمی‌بخشی، بلکه آنها را می‌بخشی چون به اندازه کافی قوی هستی که درک کنی همه آدم‌ها ممکن است خطا کنند. بخشیدن، هدیه‌ای است که تو به خودت می‌دهی. بخشیدن شبیه آزاد کردن یک زندانی از حبس است و آن زندانی کسی نیست جز خود تو. به خاطر بسپار که آدم‌های ضعیف هرگز نمی‌توانند ببخشند. بخشیدن خصلت آدم‌های قوی است. بخشیدن یک اتفاق لحظه‌ای هم نیست. بخشیدن اتفاقی شخصی است که باید در درون ذهن و دل تو رخ دهد و هیچ ربطی به آدم‌های بیرون وجودت که می‌بخشی، ندارد. یک روحیه و ویژگی شخصیتی دايمی و لحظه‌به‌لحظه در زندگی است. فقط قدرتمندها می‌بخشند. پس قوی بودن را انتخاب کن و ببخش!"
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 25 مهر 1395  10:40 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

آخرِ درس!

 


دختر زیبای یک مرد ثروتمند در دهکده شیوانا، از بین خواستگاران خوش‌چهره و پولداری که داشت هیچ‌کدام را نمی‌پسندید. یک روز خبر رسید که این دختر به خواستگاری آهنگر جوان دهکده که درآمد متوسطی داشت و چهره‌اش سوخته و نازیبا بود جواب مثبت داد و در یک مراسم عروسی ساده به خانه شوهر رفت. همه در دهکده در مورد آنها صحبت می‌کردند و دلیل انتخاب دختر ثروتمند را کم‌عقلی او و خوش‌شانسی آهنگر می‌دانستند، چرا‌که دختر، شرط پدرش برای ازدواج با آهنگر را فوری پذیرفت و با قبول محرومیت از ارث و ثروت پدری همسر آهنگر شد.
یک سال از این ماجرا گذشت. مردم دهکده می‌گفتند که خودشان از دهان دختر ثروتمند بارها شنیده‌اند که می‌گفت یافتن آهنگر جوان بزرگ‌ترین شانس زندگی او بوده است و از همه عجیب‌تر اینکه دختر ثروتمند به شکلی غیرعادی عاشق و شیفته همسر آهنگرش بود و حتی بعضی روزها در مغازه کنار او کنار کوره می‌نشست تا دلتنگی‌اش بر‌طرف شود.
یک روز شیوانا در مدرسه مشغول مطالعه بود که متوجه شد تعدادی از شاگردان دارند در مورد آهنگر و همسرش صحبت می‌کنند. سراغ آنها رفت و گفت: «در زندگی مرد آهنگر چه موضوع جالبی است که شما این‌قدر اصرار به کنکاش در زندگی خصوصی او دارید؟»
یکی از شاگردان گفت: «ما از هم می‌پرسیدیم که مرد آهنگر چگونه موفق شده دل دختر ثروتمند را به دست بياورد و با وجودی که پدر دختر او را از ثروت محروم کرده است باز هم زن آهنگر از شوهرش تعریف کند و تا این حد دلباخته او باشد!؟»
شیوانا با لبخند گفت: «شاید اشکال شما این است که جذابیت را در زیبایی جست‌وجو می‌کنید حال آنکه جذابیت واقعی در فداکاری و از خود گذشتگی محبوب است؟»
شاگردان یکصدا گفتند که حرف شیوانا را قبول ندارند و هنوز هم معتقدند مرد آهنگر با شگرد و ترفندی خاص دل دختر ثروتمند را به دست آورده است.
چند هفته‌ای از این گفت‌و‌گو گذشت. روزی شیوانا دوباره همان شاگردان را دید که در مورد آهنگر و همسرش صحبت می‌کنند. شیوانا این‌بار به طور جدی پرسید: «چرا دست از سر آهنگر و زنش برنمی‌دارید و دائم به زندگی او سرک می‌کشید؟»
یکی از شاگردان گفت: «امروز اتفاق عجیبی روبه‌روی مغازه آهنگر رخ داد. تکه‌ای زغال از کوره آهنگر بیرون پرید و روی دامن زن آهنگر افتاد. او از ترس جیغی کشید و غش کرد. آهنگر جوان بی‌معطلی و فوری زغال داغ و گداخته را در دست گرفت و از دامن همسرش دور انداخت. سپس در حالی که از دستش بوی سوختگی بلند شده بود با گریه و ناراحتی به زنش که بی‌حال شده بود التماس می‌کرد که چشم‌هایش را باز کند و به او بگوید که حالش خوب است!
سرانجام بعد از چند دقیقه زن آهنگر به هوش آمد و تازه آن‌موقع بود که آهنگر متوجه سوختگی عمیق کف و انگشتان دستش شد و با وجود اینکه از درد دستش را در سطل آب فرو برده بود باز هم جویای حال همسرش بود.»
آن شاگرد گفت: «ما هم تازه آن زمان بود که فهمیدیم آهنگر واقعا همسرش را از عمق وجودش دوست دارد و از صمیم قلب نگران اوست. حتی به‌خاطر او از جانش گذشت و داغی آتش را بی‌آنکه متوجه شود به جان خرید.»
شیوانا تبسمی‌کرد و گفت: «برایتان گفتم که در زیبایی و چیزهای ظاهری دنبال راز جذابیت و دلربایی نگردید. جذابیت واقعی در وفاداری و فداکاری است. چیزی که مرد آهنگر داشت و بقیه آن خواستگاران نداشتند همین دلسوز بودن و وفادار ماندن و فداکاری او بوده است. برخیزید و دیگر در مورد این دو نفر صحبت ناخوشایند نکنید. آنها با این رفتار عاشقانه خود همه چیزی که باید در طول سال‌ها تحصیل در مدرسه شیوانا یاد بگیرید را یک‌جا به شما یاد دادند. کافی است چشم‌های دلتان را بازکنید و حقیقت را آن‌گونه که هست و نه آن‌طور که انتظار دارید ببینید.»

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 27 مهر 1395  4:35 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

حفره ساز!

 


شیوانا با شاگردان از راهی می‌گذشت. مرد جوانی را دید که مریض و زخمی گوشه جاده افتاده است. نزد او رفت تا کمکش کند. یکی از حاضرین اطراف با عصبانیت به سمت شیوانا دوید و گفت: «‌بگذار به حال خودش باشد. او آدم خوبی نیست. آدم فاسدی است که باید به بدترین شکل تلف شود تا مایه عبرت دیگران شود!»
شیوانا با تعجب به مرد بیمار نگاه کرد و گفت: «اما آنچه من می‌بینم موجود زنده‌ای است که نیاز به کمک دارد!؟»
مرد عصبانی گفت: «این فقط من نیستم که می‌گویم این مرد خوب نیست. همه این آدم‌های کنار من هم چنین می‌گویند. بگذارید به حال خودش باشد تا از بین برود!»
چند نفر اطراف مرد عصبانی در تایید حرف او سرشان را تکان دادند. شیوانا نگاهی به مرد بیمار انداخت. سپس به سمت مرد عصبانی برگشت و در حالی که دستانش را در فضای خالی مقابلش تکان می‌داد، گفت: «‌آیا اینجا حفره و سوراخی می بینی؟!»
مرد عصبانی با حیرت گفت: «اینکه فقط یک فضای خالی بین من و شماست! سوراخی در این فضا وجود ندارد که ببینم!»
شیوانا از جیب خود کاغذی درآورد و وسط آن را با چوب سوراخ کرد و سپس کاغذ سوراخ شده را مقابل چشمان مرد عصبانی و دوستانش گرفت و گفت: «حال چی؟ آیا سوراخی می‌بینید!»
مرد عصبانی و جمع اطرافش سر تکان دادند و گفتند: «آری آن سوراخی که با چوب داخل کاغذ درست کردید. اکنون آن را می بینیم!»
شیوانا گفت: «ولی من هنوز هم حفره‌ای نمی بینم! خوب که دقت کنید می بینید این حفره و کاستی که شما می‌بینید به‌خاطر کاغذ اطراف آن دیده می‌شود. به‌طور مشابه و خیلی ساده همه چیزهایی که در مورد این مرد می‌گویید اگر هم درست باشد شک نداشته باشید که شما هم در ایجاد آن دخیل بوده‌اید! به زبان ساده این شمایید که در ساختن حفره خالی زندگی این مرد سهیم بوده‌اید!»
شیوانا سپس دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: «‌یک دست صدا ندارد! برای شنیدن صدای کف زدن باید دو دست با هم برخورد کنند! صدای فساد و بدی این مرد در برخورد با شماست که شنیده می‌شود! من چنین صدایی را نمی‌شنوم. اگر شایستگی کمک به افراد زخمی را ندارید از اینجا فاصله بگیرید و با حضور خود در این فضا حفره نسازید. بگذارید من و شاگردانم به این فرد کمک کنیم و او را از اینجا دور سازیم. خواهید دید که شما باز حفره‌ای دیگر در محیط زندگی خود خواهید یافت. آن‌موقع بد نیست از خود بپرسید شاید همه دشنام‌هایی که به حفره‌های عالم می‌دهیم به خودمان برمی‌گردد!؟»
مرد عصبانی و اطرافیانش با حیرت از مقابل شیوانا کنار رفتند و وقتی شیوانا و شاگردان داشتند مرد زخمی را با خود می‏بردند، مرد عصبانی گفت: «‌حیف که نگذاشتید آن مرد مقابل چشمان بقیه زجر بکشد و تلف شود تا مایه عبرت دیگران شود! حال چه تضمینی وجود دارد که بقیه به امید رسیدن کمکی از سمت آدم‌هایی مثل شما شبیه او نشوند!؟»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «‌نگران نباش! تو و دوستانت هنوز برای ساختن حفره‌های جدید اینجا حضور دارید! یکی را برای این کار پیدا خواهید کرد! فقط مواظب باشید قربانی بعدی خودتان نباشید! چرا که همیشه چاه‌کن ته چاه است!»
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 27 مهر 1395  4:36 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز

امتحان در عمل!

 


قرار شد برای اداره انبار غذای مدرسه شیوانا یکی از شاگردان انتخاب شود. با توافق جمعی یکی از شاگردان که فردی مقتصد و صرفه‌جو بود برگزیده شد. روزی شیوانا به همراه شاگردان از راهی می‌گذشت. شاگرد مقتصد و صرفه‌جو هم با آنها همراه بود. قرار شد از اولین فروشنده سر راه غذایی بخرند و زیر سایه درختی بخورند. خدامراد شاگرد صرفه‌جو را برای خرید فرستاد. شاگرد با اعتراض گفت:" من هیچ پولی به همراه نیاورده‌ام!"
شیوانا گفت: "اما اگر اتفاقی بیفتد و ناخواسته از ما جدا شوی چه می‌کنی؟"
شاگرد صرفه‌جو گفت: "سعی می‌کنم این اتفاق نیفتد. سختی و گرسنگی تحمل می‌کنم و به شکلی با این مشکل کنار می‌آیم."
شیوانا با تعجب گفت: "خوب تو می‌توانی همیشه مقداری پول برای احتیاط همراه خود داشته باشی تا هنگام ضرورت بتوانی خودت و زندگی‌ات را نجات دهی و بی‌دلیل خود را به خواری و ذلت نیندازی!؟"
شاگرد صرفه‌جو گفت: "می‌ترسم پول با خودم بیاورم و نتوانم در مقابل وسوسه خرج کردن مقاومت کنم و در نتیجه پول‌ها را حتی برای ضرورت هم که شده خرج کنم. ترجیح می‌دهم نداشته باشم تا نتوانم خرج کنم!"
شیوانا با لبخند رو به بقیه شاگردان کرد و گفت: "به محض برگشتن به مدرسه شخص دیگری را برای اداره انبار غذا انتخاب کنید! این شخص خودش دارد به زبان خودش اعتراف می‌کند که توانایی مهار و کنترل نفس و خواهش خود را ندارد و به زور خودش را محروم می‌کند تا فرصت امتحان اراده خودش را نداشته باشد، که پیشاپیش می‌داند در این امتحان شکست می‌خورد. این شخص اگر به موادغذایی انبار مدرسه دست یابد معلوم نیست چقدر خودش و بقیه را دچار عذاب و ناراحتی خواهد ساخت. بهتر است او را بیش از این آزار ندهید و بگذارید فردی بااراده‌تر و خردمندتر انباردار مدرسه شود."
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 27 مهر 1395  4:37 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها