0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۷

آن نه رویست مگر فتنهٔ دور قمرست

وان نه زلفست و بنا گوش که شام و سحرست

ز آرزوی کمرت کوه گرفتم هیهات

کوه را گرچه ز هر سوی که بینی کمرست

مردم چشمم ارت سرو سهی می‌خواند

روشنم شد که همان مردم کوته نظرست

اشک را چونکه بصد خون جگر پروردم

حاصلم از چه سبب زو همه خون جگرست

نسبت روی تو با ماه فلک می‌کردم

چو بدیدم رخ زیبای تو چیز دگرست

حیف باشد که بافسوس جهان می‌گذرد

مگذر ای جان جهان زانکه جهان برگذرست

اشک خونین مرا کوست جگر گوشهٔ دل

زین صفت خوار مدارید که اصلی گهرست

قصهٔ آتش دل چون به زبان آرم از آنک

شمع اگر فاش شود سر دلش بیم سرست

هر کرا شوق حرم باشد از آن نندیشد

که ره بادیه از خار مغیلان خطرست

گر بشمشیر جفا دور کنی خواجو را

همه سهلست ولی محنت دوری بترست

همه سرمستیش از شور شکر خندهٔ تست

شور طوطی چه عجب گر ز برای شکرست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۴۶

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست

در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته‌ام

تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست

ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچ

بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست

مرغ جان را تا نسوزد ز آتش دل بال و پر

پیش روی شمع چون پروانه نتوانم نشست

در چنین دامی که نتوان داشت اومید خلاص

روز و شب در آرزوی دانه نتوانم نشست

منکه در زنجیرم از سودای زلف دلبران

بی پریروئی چنین دیوانه نتوانم نشست

آتش عشقش دلم را زنده می‌دارد چو شمع

ورنه زینسان مرده دل در خانه نتوانم نشست

یکنفس بی‌اشک می‌خواهم که بنشینم ولیک

در میان بحر بی دردانه نتوانم نشست

اهل دل گویند خواجو از سر جان برمخیز

چون نخیرم زانکه بی‌جانانه نتوانم نشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۱

گرهٔ زلف بهم بر زده کاین مشک تتارست

رقم از غالیه بر گل زده کاین خط غبارست

رشته‌ئی برقمر انداخته کاین مار سیاهست

نقطه‌ئی برشکر افکنده که این مهرهٔ مارست

مشک بر برگ سمن بیخته یعنی شب قدرست

زلف شبرنگ بهم بر زده یعنی شب تارست

لل از پستهٔ خود ریخته کاین چیست حدیثست

لاله در مشک نهان کرده که این چیست عذارست

نرگسش خفته و آوازه در افکنده که مستست

وندرو باده اثر کرده که در عین خمارست

باد بویش بچمن برده که این نکهت مشکست

وز چمن نکهتی آورده که این نفخهٔ یارست

مرغ برطرف چمن شیفته کاین کوی حبیبست

باد بر برگ سمن فتنه که این روی نگارست

سر موئی بصبا داده که این نافهٔ چینست

بوئی از طره فرستاده که این باد بهارست

نرگسش خون دلم خورده که این جام صبوحست

غمزه‌اش قصد روان کرده که هنگام شکارست

تهمتی بر شکر افکنده که این گفتهٔ خواجوست

برقعی برقمر انداخته کاین لیل و نهارست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۰

بیمار چشم مست تو رنجور خوشترست

لفظ خوشت ز لؤلؤ منثور خوشترست

عکس رخ تو در شکن طرهٔ سیاه

از نور شمع در شب دیجور خوشترست

صحبت خوشست لیکن اگر نیک بنگری

جادوی ناتوان تو رنجور خوشترست

بشکن خمار من بلب لعل جان‌فزای

کان چشم مست تست که مخمور خوشترست

مشنو که روضه بی می و معشوق خوش بود

زیرا که نالهٔ دهل از دور خوشترست

عشرت خوشست خاصه در ایام نوبهار

لیکن بدور دختر انگور خوشترست

در پای گل ترنم بلبل خوشست لیک

آواز چنگ و نغمهٔ طنبور خوسترست

منظور اگر نظر بودش با تو خوش بود

اما نظر بطلعت منظور خوشترست

گفتم کمند زلف تو معذورم ار کشم

در تاب رفت و گفت که معذور خوشترست

خواجو کنونکه موکب سلطان گل رسید

بستان خوشست و مجلس دستور خوشترست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۱

ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست

ز آنرو که هلال ار نشود بدر محالست

بر روی تو خال حبشی هر که ببیند

گوید که مگر خازن فردوس بلالست

پیوسته هلالست ترا حاجب خورشید

وین طرفه که چشم سیهت ابن هلالست

آن دل که سفر کرده بچین سر زلفت

یا رب که در آن شام غریبان به چه حالست

هندو به چهٔ خال سیاه تو به صد وجه

هندوچهٔ بستان جمالست نه خالست

گفتم که خیال تو کند مرهم ریشم

لیکن چو نظر می‌کنم این نیز خیالست

مستسقی سرچشمهٔ نوش تو برآتش

می‌سوزد و چشمش همه در آب زلالست

گردن مکش ای شمع گرت در قدم افتد

پروانهٔ دلسوخته چون سوخته بالست

امروز که مرغان چمن در طیرانند

مرغ دل من بی پر و بالست و بالست

نون شد قد همچون الفم بیتو ولیکن

برحال پریشانی من زلف تودالست

از دیدهٔ خواجو نرود گلشن رویت

زانرو که جمالت گل بستان کمالست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۲

رخت خورشید را یات جمالست

خطت تفسیر آیات کمالست

هلال ارزانکه هر مه بدر گردد

چرا پیوسته ابرویت هلالست

خیالت بسکه می‌آید بچشمم

اگر خوابم بچشم آید خیالست

چو داند حال او کز تشنگی مرد

کسی کو برلب آب زلالست

بگو ای باغبان با باد شبگیر

که بلبل در قفس بی پر و بالست

نسیم نافه یا بوی عبیرست

شمیم روضه یا باد شمالست

مقیم ار بنگری در عالم جان

میان لیلی و مجنون وصالست

اگر در عالم صورت فراقست

بمعنی با تو ما را اتصالست

چرا وصل تو برخواجو حرامست

نه آخر خون مسکینان حلالست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۳

کارم از دست دل فرو بستست

عقلم از جام عشق سرمستست

زلف او در تکسرست ولیک

دل شوریده حال من خستست

با دلم کس نمی کند پیوند

بجز از حاجبش که پیوستست

هر کجا در زمانه دلبندیست

دل در آن زلف دلگسل بستست

یا رب این حوری از کدام بهشت

همچو مرغ از چمن برون جستست

با منش هر که دید می‌گوید

فتنه بنگر که با که بنشستست

عجب از سنبل تو می‌دارم

که چه شوریدهٔ زبر دستست

دل ریشم چو در غمت خون شد

مردم دیده دست ازو شستست

گرچه بگسسته‌ئی دل از خواجو

بدرستی که عهد نشکستست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۲

زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست

وانکه اقرارش به بت‌رویان نباشد کافرست

چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنم

کانزمان از خویش غائب می‌شوم کو حاضرست

زنده دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده است

تندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابرست

عاقبت بینی که کارش در هوا گردد بلند

ذرهٔ سرگشته کو در مهرورزی ماهرست

هر کرا خاطر بزلف ماهرویان می‌کشد

عیب نتوان کرد اگر چون من پریشان خاطرست

عاقلان دانند کادراک خرد قاصر بود

زانچه بر مجنون ز سر حسن لیلی ظاهرست

در هوایت زورقی برخشک می‌رانم ولیک

جانم از طوفان غم در قعر بحری زاخرست

کی سر موئی زبانم گردد از ذکرت جدا

کز وجودم هر سر موئی زبانی ذاکرست

ایکه فرمائی که خواجو عشق را پوشیده دار

چون توانم گر چه دانم کان لباسی فاخرست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۵

جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست

سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست

خیمه از دایرهٔ کون و مکان بیرون زن

زانکه بالاتر ازین هر دو مکانی دگرست

در چمن هست بسی لاله سیراب ولی

ترک مه روی من از خانهٔ خانی دگرست

راستی راز لطافت چو روان می‌گردی

گوئیا سرو روان تو روانی دگرست

عاشقان را نبود نام و نشانی پیدا

زانکه این طایفه را نام و نشانی دگرست

یک زمانم بخدا بخش و ملامت کم گوی

کاین جگر سوخته موقوف زمانی دگرست

تو نه مرد قدح و درد مغانی خواجو

خون دل نوش که آن لعل زکانی دگرست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴

خطت که کتابهٔ جمالست

سرنامهٔ نامه کمالست

ماهی تو و مشتریت مهرست

شاهی تو و حاجبت هلالست

آن خال سیاه هندو آسا

هندوچهٔ گلشن جمالست

از مویه تنم بسان مویست

وز ناله دلم بشکل نالست

آنجا که توئی اگر فراقست

اینجا که منم همه وصالست

در عالم صورت ار چه هجرست

در عالم معنی اتصالست

آنرا که نبوده است حالی

این حال بنزد او محالست

هر چند که مهر رازوالیست

مهر رخ دوست بی زوالست

خواجو که شد از غمت خیالی

گردل ز تو برکند خیالست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳

حسن تو نهایت جمالست

لطف تو بغایت کمالست

با زلف تو هر که را سری هست

سر در قدم تو پایمالست

بی روی تو زندگی حرامست

وز دست تو جام می حلالست

باز آی که بی رخ تو ما را

از صحبت خویشتن ملالست

جانم که تذر و باغ عشقست

زین گونه شکسته پر و بالست

مرغ دل من هوا نگیرد

زانرو که چنین شکسته بالست

این نفحهٔ روضهٔ بهشتست

یا نکهت گلشن وصالست

این خود چه شمامهٔ شمیمست

وین خود چه شمایل شمالست

خواجو بلب تو آرزومند

چون تشنه بشربت زلالست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶

این چنین صورت گر از آب و گلست

چون بمعنی بنگری جان و دلست

نرگسش خونخواره‌ئی بس دلرباست

سنبلش شوریده‌ئی بس پر دلست

هندوی زلفش سیه کاری قویست

زنگی خالش سیاهی مقبلست

هر چه گفتم جز ثنایش ضایعست

هر چه جستم جز رضایش باطلست

تا برفت از چشم من بیرون نرفت

زانکه برآن روانش منزلست

خاطرم با یار ودل با کاروان

دیده بر راه و نظر بر محملست

دل کجا آرام گیرد در برم

چون مرا آرام دل مستعجلست

می‌روم افتان و خیزان در پیش

گر چه ز آب دیده پایم درگلست

من میان بحر بی پایان غریق

آنکه عیبم می‌کند برساحلست

دوستان گویند خواجو صبر کن

چون کنم کز جان صبوری مشکلست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹

دوش پیری ز خرابات برون آمد مست

دست در دست جوانان و صراحی در دست

گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا به چه‌ئی

توبهٔ من چو سر زلف چلیپا بشکست

هرکه کرد از در میخانه گشادی حاصل

چون تواند دل سودا زده در تقوی بست

من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنک

خود پرستی نکند هر که بود باده پرست

گر بپیری هدف ناوک خلقی گشتم

چه توان کرد که تیر خردم رفت از شست

مستم آندم که بمیرم بسر خاک برید

تا سر از خاک بر آرم به قیامت سرمست

کس ازین قید بتدبیر نرفتست برون

زانکه از چنبر تقدیر نمی‌شاید جست

مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصات

هر که شد همقدح باده گساران الست

جان فشانان که چو شمع از سر سر برخیزند

یکنفس بی می نوشین نتوانند نشست

همچو ابروی بتان صید کند خاطر خلق

آنکه نشکیبدش ازصحبت مستان پیوست

گر شود بزمگهت عالم بالا خواجو

تو مپندار که بالاتر ازین کاری هست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷

ای من ز دو چشم نیم مستت مست

وز دست تو رفته عقل و دین از دست

بنشین که نسیم صبحدم برخاست

برخیز که نوبت سحر بنشست

با روی تو رونق قمر گم شد

وز لعل تو قیمت شکر بشکست

گوئی در فتنه و بلا بگشود

نقاش ازل که نقش رویت بست

برداشت دل شکسته از من دل

واندر سر زلف دلکشت پیوست

از لعل تو یکزمان شکیبم نیست

بی باده کجا قرار گیرد مست

در عشق تو ز آب دیده خواجو را

آخر بر هر کس آبروئی هست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۴۴

رخ دل‌فروز تو ماهی خوشست

خط عنبرینت سیاهی خوشست

شب گیسویت هست سالی دراز

ولی روز روی تو ماهی خوشست

از آن چین زلف تو شد جای دل

که هندوستان جایگاهی خوشست

اگر نیست ضعفی در آن چشم مست

چرا گاه بیمار و گاهی خوشست

از آن مه بروی تو آرد پناه

که روی تو پشت و پناهی خوشست

صبوحی گناهست در پای سرو

ولی راستی را گناهی خوشست

اگر چه ره عقل و دین می‌زنی

بزن مطرب این ره که راهی خوشست

گرت اسب بر سر دواند رواست

بنه پیش او رخ که شاهی خوشست

بچشم کرم سوی خواجو نگر

که در چشم مستت نگاهی خوشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

دوشنبه 2 فروردین 1395  12:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها