غزل شمارهٔ ۱۰۳
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:42 PM
کارم از دست دل فرو بستست
عقلم از جام عشق سرمستست
زلف او در تکسرست ولیک
دل شوریده حال من خستست
با دلم کس نمی کند پیوند
بجز از حاجبش که پیوستست
هر کجا در زمانه دلبندیست
دل در آن زلف دلگسل بستست
یا رب این حوری از کدام بهشت
همچو مرغ از چمن برون جستست
با منش هر که دید میگوید
فتنه بنگر که با که بنشستست
عجب از سنبل تو میدارم
که چه شوریدهٔ زبر دستست
دل ریشم چو در غمت خون شد
مردم دیده دست ازو شستست
گرچه بگسستهئی دل از خواجو
بدرستی که عهد نشکستست
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.