0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۴

دل انجمن صد طرب ازیاد وصالست

آبادکن خانهٔ آیینه خیالست

کی فرصت عیش ست درین باغ‌که‌گل را

گر گردش‌رنگ‌است‌همان‌گردش سالست

ای ذره مفرسای به پرواز توهم

خورشید هم از آینه‌داران زوالست

آن مشت غبارم‌که به پرواز تپیدن

در حسرت دامان نسیمم پر و بالست

آیینهٔ‌گل از بغل غنچه جدا نیست

دل‌گر شکند سربسر آغوش وصالست

هرگام به راه طلبت رفته‌ام از خویش

نقش قدمم آینهٔ‌گردش‌ حالست

در خلوت دل از تو تسلی نتوان شد

چیزی‌که در آیینه توان دید مثالست

شد جوهر نظاره‌ام آیینهٔ حیرت

بالیدگی داغ مه از زخم هلالست

بیدل من وآن دولت بی‌درد سرفقر

کز نسبت او چینی خاموش سفالست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۱۶

تا جنون نقد بهار عشرتم در چنگ داشت

طفل اشکی هم‌که می‌دیدم به دامن سنگ داشت

عمری از فیض لب خاموش غافل زیستم

نغمهٔ عیش ابد این ساز بی‌آهنگ داشت

با همه وحشت غبار دامن خاکیم و بس

اشک در عرض‌روانی نیز عذر لنگ داشت

ازگهر تهمت‌کش افسردن است اجزای بحر

هرکه اینجا فال راحت زد مرا دلتنگ داشت

پای در دامن شکستم شد ره و منزل یکی

جرأت رفتار در هرگام صد فرسنگ داشت

موج لطف از جوهر تیغ عتابش چیده‌ایم

غنچهٔ چین جبینش ازتبسم‌رنگ‌داشت

سعی هستی هیچ ما را برنیاورد از عدم

آتش ما هرکجا زد شعله جا در سنگ داشت

کاش هجران داد من می‌داد اگر وصلی نبود

شمع‌تصویرم‌که از من سوختن هم ننگ‌داشت

نیست جوش لاله وگل غیر افسون بهار

هرقدر ما رنگ گرداندیم اونیرنگ‌داشت

شمع را افروختن در داغ دل خواباند و رفت

منت صیقل چه مقدار انفعال زنگ داشت

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب

غیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۱۷

تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت

حیرت از آیینه‌ام دستی به زیر سنگ داشت

یاد آن عیشی‌که از نیرنگ جولان‌کسی

گرد من د‌ر پرده چون صبح بهاران‌رنگ داشت

تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دل

عمرها این شمع خامش‌کلبه‌ام را تنگ داشت

کامرانیها بالا شد ورنه از بیحاصلی

دست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ د‌اشت

آب می‌گشتیم‌کاش از عرض صافیهای دل

کان تنزه جلوه از آیینه‌داران ننگ داشت

ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد

آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت

عشق هم دارد تلافیها‌که چون مینای می

هرقدر خون بود در دل چهرهٔ ما رنگ داشت

تا کی از شرم تماشا بایدم‌گردید آب

ای خوش آن آیینه‌کز هستی نقاب زنگ داشت

بسکه ما بیچارگان آفت نصیب افتاده‌ایم

رنگ ما بشکست اگر د‌ل با تپیدن جنگ داشت

منفعل از دعوی نشو و نمای هستی‌ام

ساز من در خاک بیدل بیش ازین آهنگ داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۱۸

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت

سعی‌ جولانی که‌ نازشها به پای لنگ داشت

دل به ذوقِ جلوه‌ات با عالمی کرد‌ه‌ست صلح

ورنه ‌این شخص‌ جنون ‌با سایهٔ ‌خود جنگ داشت

در گلستانی ‌که حیرت فرش جولان تو بود

چشم هر برگ گل آشوب از غبار رنگ داشت

بی‌تو از هر قطره اشکم ریخت رنگ ناله‌ای

آرزو در پردهٔ چشمم عجب آهنگ داشت

اینهمه دام خیالاتی که بر هم چیده‌ایم

نیست جرم ما و تو معجون هستی بنگ داشت

جور گردون هم نکرد اصلاح سختیهای دل

آسیا زین دانه‌ گویی زیر دندان سنگ داشت

با همه شور هوس بی‌حس‌تر از آیینه‌ایم

حیرت آن جلوه ما را اینقدرها دنگ داشت

خامشیهایش هجوم آباد چندین شور بود

رنگ ناگردانده تو‌‌فان‌کاری نیرنگ داشت

دل شکستم شور توفان هوسها آرمید

شیشهٔ‌ناخورده بر سنگ‌انجمن‌را تنگ داشت

عمر همچون سایه در اندیشهٔ غفلت‌گذشت

تا نمودی داشتم آیینهٔ من زنگ داشت

پایهٔ تعظیم ما را گردباد آیینه است

هرکه دامن از بساط خاک چید اورنگ داشت

شب‌که حسنش بود بپدل غارت‌اندیش بهار

غنچه تا بیدار گشتن دامنی در چنگ داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۰

در وادیی که قدرت عجزم کمال داشت

بالیدگی چو آبله‌ام پایمال داشت

سیراب نازم از دل بی‌مدعای خویش

گوهربه جیب صافی مطلب زلال داشت

کردیم سیر وادی وحشت .سواد عشق

تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت

-‌عون شمع جنبش مژه ها را، رختش برد

پرواز آرمیده ما طرفه بال داشت

شورطلب‌، ز وهم فنا سربه جیب ماند

ورنه به خاک نیز جنون احتمال داشت

سررشتهٔ هلال به خورشید محکم است

نقصان حال ما ثری ازکمال داشت

در عین وصل چشم به پیغام دوختیم

شبنم به روی‌گل نگهی در خیال داشت

اکنون علاج شبههٔ هستی‌که می‌کند

در سنگ نیز آینهٔ ما مثال داشت

آن حیرتی‌که‌کرد به رویت مقابلم

آیینه‌داری از دل بی‌انفعال داشت

مشکل به عیش بی‌نفسان پی بردکسی

شمع خموش سیر شبستان حال داشت

یارب شفق طرازکدامین بهار شد

رنگی‌که خون بیکسی‌ام زیر بال داشت

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند

بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۱

هرجا دلی تپیدن شوق خیال داشت

گرد به باد رفتهٔ من رقص حال داشت

روزی که عشق زد رقم ناتوانی‌ام

چون خامه استخوان تنم مغز نال داشت

رازم ز بی‌نقابی اظهار اشک شد

عریانی اینقدر عرق انفعال داشت

درکیش عشق ساز رهایی ندامت است

افسوس طایری ‌که به دام تو بال داشت

امروز نیست داغ تو خلوت‌ فروز دل

خورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت

از دل به غیر شعلهٔ آهی نشد بلند

عرض سراسر چمنم یک نهال داشت

در بحر احتیاج ‌که موجش تپیدن است

آسایشی که داشت لب بی‌سؤال داشت

بیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیم

فصل بهار بی ‌نفسی اعتدال داشت

دل خون شد و کسی به فغانش نبرد پی

این چینی شکسته زبان سفال داشت

از دل غبار هستی موهوم شسته‌ایم

رفت آنکه لوح آینهٔ ما مثال داشت

عمرم‌،‌کی‌ آمدم که دهم عرض رفتنی

تهمت خرامی‌ام قدم ماه و سال داشت

تنها نه بیدل از تپش آرام منزل است

هر بسمل‌، آشیان طرب‌، زبر بال داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۲

تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشت

چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت

باد دامانت غبارم را پریشان‌کرد و رفت

سرمه‌ام درگوشهٔ چشم عدم آرام داشت

عالمی را صید الفت کرد رنگ عجز من

در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت

پختگی در پردهٔ رنگ خزانی بوده است

میوه‌ام در فکر سرسبزی خیالی خام داشت

یاد آن شوقی‌که از بیطاقتیهای طلب

دل تپیدن نیز در راهت شمارگام داشت

از ادای ابرویت لطف نگه فهمیده‌ام

این کمان‌، رنگ فریب از روغن بادام داشت

گر نمی‌بود آرزوتشویش جانکاهی نبود

ماهیان را نشتر قلاب حرص‌کام داشت

ناله را روزی‌که اوج اعتبار نشئه بود

چون‌جرس‌، بیدل به‌جای‌باده، دل‌درجام‌داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۱۹

اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت

حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت

شیرازهٔ غبار هوس‌گشت خجلتم

خاکم تسلی از عرق انفعال داشت

دل رفت از برم به فسون هوای وصل

این غنچه درگشودن آغوش بال داشت

از خودرمیده نیست عروج دماغ من

جامم نظر زگردش چشم غزال داشت

تخم ادب به ریشهٔ شوخی نمی‌زند

موج‌گهر زبانی اگر داشت لال داشت

حسنت به داد حیرت آبینه می‌رسد

آخر لب خموشی ما هم سؤال داشت

دل را غم وداع تو در خون نشانده بود

حال خوشی نداشت‌که‌گویم چه حال داشت

درکیش عشق ساز رهایی ندامت است

افسوس طایری‌که به دام تو بال داشت

پرگویی من آفت آگاهی دل است

آیینه بود تا نفسم اعتدال داشت

مردیم و از غبار دو عالم به در زدیم

ای عافیت ببال‌که هستی وبال داشت

غارتگر بهار نشاطم شکفتگی‌ست

تا غنچه بود دل چمنی در خیال داشت

بیدل هزار جلوه در آیینه‌ات گذشت

آن شخص‌کوکه این همه عرض مثال داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۴

شب‌ که جوش‌ حسرتی ‌زان نرگس‌ خودکام داشت

چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت

یاد آن شوقی‌که از بیطاقتیهای جنون

دل تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت

پختگی در پردهٔ رنگ خزا‌نی بوده است

میوه هم در فکر سرسبزی خیالی خام داشت

باد دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت

سرمه‌ای در گوشهٔ چشم عدم آرام داشت

مصرع آه من از لعل تو پر بی‌بهره ماند

باب تحسین ‌گر نبود اهلیت دشنام داشت

از سراغ رفتگان جز گفتگو آثار نیست

شخص ‌هستی در نگین ‌بی‌نشانی نام داشت

چشم وا کردیم و آگاه از فنای خود شدیم

چون شرر آغاز ما آیینهٔ انجام داشت

عالمی را صید الفت‌ کرد رنگِ عجز من

در شکست ‌خویشتن‌ مشت ‌غبارم ‌‌دام داشت

عیشها کردیم تا بر باد رفت اجزای ما

خانهٔ ما بعد ویرانی هوای بام داشت

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود

چون‌جرس بیدل ‌به‌جای ‌باده ‌دل ‌در جام داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۷

هرکه را دستی ز همت بود جز بر دل نداشت

دستگاه پرتو یک شمع این محفل نداشت

دل به هرنقشی‌که بستم صورت آیینه بود

نسخهٔ تحقیق امکان جز خط باطل نداشت

عاجزیها را غنیمت دان که درباب طلب

دست‌و پایی‌گز می‌کردیم‌گم ساحل نداشت

انفعالی نیست دل را ورنه درکیش حیا

سنگ ‌هم‌گر آب‌می‌شد عقده ای مشکل نداشت

زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است

از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت

خیرگیهای نظر محو نقاب‌آرایی‌ست

ورنه هرگز، لیلی آزاد ما، محمل نداشت

غنچه‌ها بال نفس در پردهٔ دل سوختند

عیش این باغ امتداد رقص یک بسمل نداشت

شوخی موج ‌کرم شد انفعال جرم ما

این محیط آبی برون از جبههٔ سایل نداشت

همچو شبنم‌ گریه بر ما راه جولان بسته است

چشم ما تا بود بی‌نم این بیابان‌ گل نداشت

سرو گلزار تمنا طوق قمری در بر است

گل نکرد از سینه‌ام آهی‌که داغ دل نداشت

اشکم و گم‌ کرده‌ام از ضعف راه اضطراب

ورنه این ره لغزش پا داشت‌گر منزل نداشت

نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبست

حسن را آیینه می‌بایست و این بیدل نداشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۸

زندگانی‌ست‌ که جز مرگ سرانجام نداشت

گر نمی‌بود نفس‌، صبح‌کسی شام نداشت

دل پرکار هوس متهم غیرم کرد

ساده تا بود نگین‌، غیر نگین نام نداشت

قدردان همه چیز آینهٔ منتظری‌ست

دردم از حاصل وصلیست که پیغام نداشت

مایهٔ‌ عاریت و صرف‌ طرب جای حیاست

گل سر و برگ شکفتن به زر وام نداشت

سیر کیفیت عبرتگه امکان کردیم

نقش پا داشت هوایی که سر بام نداشت

کاش بی‌جرات آهنگ طلب می‌بودیم

تکمهٔ جیب ادب جامهٔ احرام نداشت

پختگی چین تعین به رخ خلق افکند

رنگ هموار به غیر از ثمر خام نداشت

هیچکس چشم به جمعیت دل باز نکرد

این گلستان گل کیفیت بادام نداشت

سر زانوی ادب میکده ی راز که بود

عیش این حلقهٔ تسلیم خط جام نداشت

دل وفا خواست جوابش به تغافل دادی

داد تحسین طلبان این همه دشنام نداشت

بیدل از وهم فسردی‌، چه تعلق‌، چه وفاق

طایر رنگ‌،‌کمین قفس و دام نداشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۹

امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت

هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت

کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندید

دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت

از وهم مپرسید که اندیشهٔ هستی‌

در خانهٔ خورشید مرا سایه‌نشین داشت

هر تجربه‌کاری که درتن عرصه قدم زد

سازدل جمع آن طرف ملک یقین داشت

عمری‌ست که در بندگداز دل خویشیم

ما را غم ناصافی آیینه بر این داشت

چون سایه به جز سجده مثالی ننمودیم

همواری ما آینه در رهن جبین داشت

در قد دو تا شد دو جهان حرص فراهم

زین حلقه‌کمند امل آرایش چین داشت

از پردهٔ دل رست جهان لیک چه حاصل

آیینه نفهمیدکه حیرت چه زمین داشت

با این همه حیرت به تسلی نرسیدیم

فریاد که آبینهٔ ما خانهٔ زین داشت

آفاق تصرفکدهٔ شهرت عنقاست

جز نام نبود آن‌که جهان زیر نگین داشت

بیدل سراین رشته به تحقیق نپیوست

در سبحه و زنار جهانی دل و دین داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۳۰

چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت

تورا در آینه می‌دید و جستجوی تو داشت

به هر دکان‌که درین چارسو نظرکردم

دماغ ناز تو سودای گفتگوی تو داشت

به دور خمکدهٔ اعتبارگردیدیم

سپهر و مهر همان‌ساغر و سبوی تو داشت

ز خلق این همه غفلت‌که می‌ کند باور

تغافل توز هرسو نظربه سوی تو داشت

نظربه رنگ توبستم نظربه رنگ توبود

خیال روی توکردم خیال روی تو داشت

ز ما و من چقدر بوی ناز می‌آید

نفس به هرچه دمیدند های و هوی تو داشت

غرور و ناز تو مخصوص‌کج‌کلاهان نیست

شکسته رنگی ما هم خمی ز موی تو داشت

هزار پرده دریدند و نغمه رنگ نبست

زبان خلق همان معنی مگوی تو داشت

چه جرعه‌هاکه نه بر خاک ریختی زاهد

به این حیا نتوان پاس آبروی تو داشت

به سجده خاک شدی همچو اشک و زین غافل

که خاک هم تری از خشکی وضوی توداشت

به‌گردش نگهت پی نبرد فطرت تو

که سبحهٔ تو چه زنار درگلوی تو داشت

درین حدیقه به صد رنگ پر زدم بیدل

ز رنگ در نگذشتم‌که رنگ و بوی تو داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۳۱

آغاز نگاهم به قیامت نظری داشت

واکردن مژگان چراغم سحری داشت

خوابم چه خیال است به گرد مژه گردد

بالین من‌گم شده آرام پری داشت

چشمی به تحیرکدهٔ دل نگشودیم

آیینه همین خانهٔ بیرون دری داشت

ما بیخبران بیهده بر ناله تنیدیم

تا دل نفس سوخته هم نامه‌بری داشت

قاصد، ز رموز جگر چاک چه‌گوید

درنامهٔ عشاق دریدن خبری داشت

آخرگروه حیرت ما باز نگردید

او بودکه هر چشم‌گشودن دگری داشت

کردیم تماشای ترقی و تنزل

آیینهٔ ما هر نفس از ما بتری داشت

زین بحر، عیارطلب موج‌گرفتیم

آن پای که فرسود به دامن گهری داشت

آگاه نشد هیچ‌کس از رمز حلاوت

ورنه لب خاموش گره نیشکری داشت

بی‌شعله نبود آنچه تو دیدی‌گل داغش

هر نقش قدم یک دو نفس پیش سری داشت

با لفظ نپرداختی ای غافل معنی

تحقیق پری در نفس شیشه‌گری داشت

آسان نرسیدیم به هنگامهٔ دیدار

ای بیخبران آینه دیدن جگری داشت

عریانی‌ام ازکسوت تشویش برآورد

رفت آنکه جنونم هوس جامه‌دری داشت

بیدل چقدر غافل‌کیفیت خویشم

من آینه در دست وتماشا دگری داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۶

وهم هستی هیچکس را ازتپیدن وانداشت

مهر بال و پر همان جز بیضهٔ عنقا نداشت

عالمی زین بزم عبرت مفلس و مایوس رفت

کس‌ نشد آگه‌ که‌ چیزی‌ داشت‌ با خود یا نداشت

بیکسی زحمت‌پرست منت احباب نیست

یاد ایامی‌ که کس یاد از غبار ما نداشت

هرچه پیش آمد همان رو بر قفاکردیم سیر

یک قلم دی داشتیم امروز ما فردا نداشت

دعوی صاحبدلی از هرزه‌گویان باطل است

تا نفس بی‌ضبط می‌زد شیشه‌گر مینا نداشت

مشق ‌همواری درین مکتب دلیل خامشی‌ست

تا درشتی داشت سنگ ‌سرمه جز غوغا نداشت

حرص هر سو، ره برد بر سیم و زر دارد نظر

زاهد از فردوس هم مطلوب جز دنیا نداشت

قانعان سیراب تسکین از زلال دیگرند

آب شیربنی ‌که‌ گوهر دارد از در‌با نداشت

تا ز تمکین نگذرند آداب‌دانان وفا

شمع‌محفل در سرآتش داشت زیر پا نداشت

تا بیابان مرگ نومیدی نباید زیستن

هر‌کجا رفتیم ما را بیکسی تنها نداشت

دوری‌ام زان آستان دیوانه‌ کرد اما چه سود

آنقدر خاکی‌که افشانم به سر صحرا نداشت

چون نفس بیدل نفسها در تردد سوختم

گوشهٔ دل جای راحت بود اما جا نداشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها