0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۳۳

تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت

گر شوی حلقه‌که چشم آنسوی در خواهی داشت

زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن

شمع‌‌سان‌گل به سر از باغ سحر خواهی داشت

یک عرق‌وارگر از شرم طلب آب شوی

تا ابد درگره قطره‌گهر خواهی داشت

شب وصل است‌کنون دامن او محکم‌دار

پاس ناموس ادب وقت دگرخواهی داشت

تهمت نام تجرد به مسیحا ستم است

میخلی در دل خود سوزن اگر خواهی داشت

یک حلب شیشه‌گر از هر قدمت می‌جوشد

خاطرآبله در سیر و سفر خواهی داشت

گر بسوزی ورق‌نه فلک ازآتش عشق

یادگار من و دل یک دو شرر خواهی داشت

بیدل این بار امانت به زمین سود سرت

تاکجاجامهٔ‌معشوق به‌بر خواهی‌داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۱

قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت

این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت

هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست

از حبابی پرده نتوان بر رخ دریا گرفت

با همه افسردگی خاشاک غیرت پروریم

آتشی هرجا بلندی‌کرد فال از ما‌ گرفت

در سواد فقر خوابیده‌ست فیض زندگی

صبح شد صاحب‌ نفس تا دامن شب ها گرفت

عشق اگر رو بر زمین مالد همان تاج سر است

پرتو خورشید را نتوان به زیر پا گرفت

صحبت دیوانگان دارد اثر کز گردباد

چین وحشت دامن آسایش صحراگرفت

بی‌نشانی صیدگاه همت پرواز کیست

شاهباز رنگ من تا پر زند عنقا گرفت

بر سر راه توام خواباند جوش آبله

سعی پا بر جا زمین آخر به دندانهاگرفت

کور شد حاسد ز رشک معنی باریک من

خیره می‌بیند چو مو در دیده ‌کس جا گرفت

گریهٔ مستی به آن‌ کیفیتم آماده است

کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت

داغم از کیفیت تدبیر شوخی‌های حسن

خواستم آیینه ‌گیرد، ساغر صهبا گرفت

زودتر بیدل به منزلگاه راحت می‌رسد

زاد راه خویش هرکس وحشت از دنیاگرفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۴۷

بی‌روی تو مژگان چه نگارد به سرانگشت

چشمی‌ست‌که باید به در آرد به سرانگشت

چون نی زتنگ مایگی درد به تنگیم

تا چند نفس ناله شمارد به سرانگشت

شادم‌که به زحمتکدهٔ عالم تدبیر

بی‌ناخنی‌ام عقده ندارد به سرانگشت

مشق خط بی‌پا و سرم‌سبحه شماری‌ست

کاش آبله‌ای نقطه گذارد به سرانگشت

در طبع جهان حرکت بی‌خواست خراشید

آن کیست که اندیشه گمارد به سرانگشت

از حاصل‌گل چیدن این باغ ندیدیم

جز ناخن فرسوده‌که دارد به سرانگشت

عمری‌ست‌که دررنگ چمن شور شکستی‌ست

کو غنچه‌که‌گل‌گوش شمارد به سرانگشت

از معنی زنهار من آگاه نگشتی

تا چند چو شمع آینه‌کارد به سرانگشت

تقلید محال است برد لذت تحقیق

نعمت چو زبان بر نگوارد به سرانگشت

ای بیکسی این بادیهٔ یأس ندارد

خاری که سر آبله خارد به سرانگشت

بیدل ز جهان محو شد آثار مروت

امروز به جز موکه‌گذارد به سرانگشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۶

ازین بساط‌کسی داغ آرمیدن رفت

که با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت

درین چمن سرتسلیم آفتیم همه

گلی‌که برق خزانش‌نزد به چید‌ن رفت

ز بس‌گد‌از تمنا به دل‌گره کردیم

نفس چو اشک به دریوزهٔ چکیدن رفت

کباب غیرت آن رهروم‌که همچوثمر

به پا شکستگی رنگ تا رسیدن رفت

زبسکه قطع تعلق زخویش دشواراست

چوگاز مدت عمرم به لب‌گزیدن رفت

نی‌ام چو اشک به راه تو داغ نومیدی

سر سجود سلامت اگر دویدن رفت

مجو ز مردم بی‌معرفت دم تسلیم

ز سرو از ره بیحاصلی خمیدن رفت

سراغ جلوه ز مابیخودن مگیر و مپرس

بهار حیرت آیینه در ندیدن رفت

فسانه‌ای ز رم فرصت نفس خو‌اندیم

به لب نکرده‌گذر آن سوی شنیدن رفت

خیال هستی موهوم ریشه پیداکرد

به فکر خواب متن فصل آرمیدن رفت

به جهد مسند عزت نمی‌شود حاصل‌

نمی‌توان به فلک بیدل از دویدن رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۴۶

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت

بلند کرد نیستان بوریا انگشت

دمی که سجده به خاک درت اشارت کرد

چو آفتاب دمید از جبین ما انگشت

به عرض حاجت ما نیست عجز بی ‌زنهار

ز دست پیش فتاده‌ست در دعا انگشت

خطاست منکر اقبال ‌کهتران بودن

توغافلی و دخیل است جا به جا انگشت

اگر مزاج بزرگان تفقدی می‌داشت

چراکناره گرفتی ز دست و پا انگشت

موافقت اگر آبین همدمی می‌بود

ز دستها ندمیدی جدا جدا انگشت

به رنگ شمع در این معبد خیالگداز

هزار سبحه به سیلاب رفت با انگشت

ز وضع قامت خم پاس زخم دل دارید

حذر خوش است ازبن ناخن‌آزما انگشت

حضور عالم بیکار نیز شغلی داشت

نبرد لذت سر خاری از حنا انگشت

درین بساط به صد گوشمال موت و حیات

ندید هیچکس از پنجهٔ قضا انگشت

هین تپانچه و مشتی‌ست نقد غیرت مرد

عمود گیر گر افتاد نارسا انگشت

تلاش روزی ما بس که غالب افتاده‌ست

به زینهار برآورده آسیا انگشت

بلندی مژه آن را که هرچه ‌پیش آرد

پی قبول ‌گذارد به دیده‌ها انگشت

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل

به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۳

بعدازین باید سراغ‌من ز خاموشی‌گرفت

داشتم نامی درین یارن فراموشی‌گرفت

پردهٔ ناموس هستی بود آغوش‌کفن

از نفس آیینه تنگ آمد نمدپوشی‌گرفت

دوستان را ما وتو افکند دور از یکدگر

ای غبار آخر سر راه به همجوشی‌گرفت

گر به‌این آهنگ جوشد نغمهٔ ساز وفاق

صورخواهد چون طنین پشه سرگوشی‌گرفت

الفت دلها فشار توأم بادام داشت

عبرت اینجا باج تنگی از هماغوشی‌گرفت

برنگشت از دشت استغنا غبار رفته‌ام

ازکه‌پرسم دامن نازی‌که بیهوشی‌گرفت

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور

عالمی شد غرق و دست ما قدح‌نوشی‌گرفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۸

آخر سیاهی از سر داغم به‌در نرفت

زین شب چوموی چینی امید سحر نرفت

درهستی وعدم همه جا سعی مطلبی است

از ریشه زیر خاک تلاش ثمر نرفت

نومید اصل رفت جهانی به ذوق فرع

تا وضع قطره داشت ز دریاگهر نرفت

از بسکه تنگ بودگذرگاه اتفاق

چون سبحه خلق جزبه سریکدگرنرفت

بر شعله‌ها ز پردهٔ خاکستر است ننگ

کاوارگی سری‌ست‌که در زیر پر نرفت

از هیچ جاده منزل عشق آشکار نیست

فرسود سنگ وپی به سراغ شررنرفت

درکوچهٔ سلامت دل‌، پا شمرده نه

زین راه بی‌ادب نفس شیشه‌گر نرفت

آنجاکه نامهٔ رم فرصت نوشته‌اند

ما رفته‌ایم قاصد دیگر اگر نرفت

گرمحرمی‌، به ضبط نفس‌کوش‌کز ادب

حرف به حق رسیده زلب پیشترنرفت

زین خاکدان که دامن دلها گرفته است

خلقی زخویش رفت و به جای دگرنرفت

بر حرص‌، پشت پا زدم اما چه فایده

گردی فشانده‌ام که ز دامان تر نرفت

بیدل ز دل غبار علایق نمی‌رود

سر سوده شد چو صندل واین دردسر نرفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۵

صبح از دل چاک‌که دراین باغ سخن رفت

کز جوش گل و لاله قیامت به چمن رفت

آن مطلب نایاب‌که هرگز نتوان یافت

دامان‌ گلی بود که دوش از کف من رفت

با بخت سیه‌، یاد شب عید ندارم

یارب چه هما بر سر من سایه‌فکن رفت

گلچینی فرصت چو سحر زد به دماغم

تا دامن رنگم به شبیخون شکن رفت

جز بر رخ عبرت در فکرم نگشودند

هر رشته‌که واشد زگریبان به‌کفن رفت

پیری‌ست به جز حسرتم اکنون چه توان خورد

نعمت همه آب است چو دندان ز دهن رفت

ای‌ شمع سحر فرصت پرواز نداربم

باید مژه افشاند کنون بال زدن رفت

واماندگی از مقصد گمگشته سراغی‌ست

لب نقش قدم بود به هر ره‌ که سخن رفت

هستی الم خفت منصوری ما داشت

بفس‌کشمکش دار و رسن رفت

صیقلگر آیینهٔ تجدید قدیم است

نتوان به نوی غافل از این ساز کهن رفت

چون صورت خواب از من و ما هیچ ندیدیم

کامد به چه‌رنگ آمد ورفتن به‌چه فن رفت

بیدل پی هستی به عدم می‌رسد اخر

غر‌بت تک وتازی‌ست‌که خواهد به وطن رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۹

عمرگذشته بر مژه‌ام اشک بست و رفت

پرواز صبح‌، بیضهٔ شبنم شکست و رفت

از خود تهی شوید و ز اوهام بگذرید

خلقی درین محیط به‌ کشتی نشست و رفت

از نقد و جنس حاصل این‌کارگاه وهم

دیدیم باد بودکه آمد به دست و رفت

رفتن قیامتی‌ست‌که پا لغز کس مباد

هرچند حق‌پرست‌، شد اتش‌پرست و رفت

پوشیده نیست رسم خرابات ما و من

هرکس بهٔک‌دو جام نفس‌گشت‌مست و رفت

در سینه داشتم دلکی عاقبت نماند

آه این سپند سوخته با ناله جست و رفت

بند کشاکش نفس آخر گسیخت عمر

با خویش برد ماهی پر زور شست و رفت

چشم گشوده وحشت دل را بهانه بود

شاهین بی‌تماغه رها شد ز دست و ‌رفت

کس محرم پیام دم واپسین نشد

کز دل چه مژده داد به دل پست پسب‌ورفت

شمعی زبان موعظت بزم‌ گرم داشت

گفتم چسان روم ز در دل نشست و رفت

بیدل غبار قافلهٔ اعتبار ما

باری دگر نداشت همین چشم بست و رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۴۵

نه همین سبزه از خطش ترگشت

قند هم زان دو لب مکرر گشت

فرصت جلوه مغتنم‌ شمرید

خط چلیپاست چون ورق برگشت

تا عدم سیر هستی آن همه نیست

هر نفس می‌توان سراسر گشت

نقطه از سیر خط نمایان شد

اشک ما تا چکید لاغر گشت

اوج عزت فروتنی دارد

قطره پستی‌گزیدگوهرگشت

ترک اخلاق مشق ادبارست

سرو کم‌ سایه شد که بی‌بر گشت

وضع گستاخی بیش از این چه کند

او عرق کرد و چشم ما تر گشت

به غرور آنقدر بلند متاز

لغزش پا دمید چون سرگشت

گرنه شغل امل کشاکش داشت

ربش زاهد چرا دم خرگشت

ششجهت یک فسانهٔ غرض است

گوشها زین جنون نوا کر گشت

سیر پرگار عبرت است اینجا

خواهدت پا و سر برابر گشت

گردش چشم یار در نظریم

باید آخر جهان دیگرگشت

بیخودی بی انوید وصلی نیست

قاصد اوست رنگ چون برگشت

خلقی از وهم محرمی بیدل

گرد خود گشت و حلقهٔ در گشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۴۴

همت ‌از هر دو جهان ‌جست ‌و ز دل در نگذشت

موج بگذشت ز دریا و ز گوهر نگذشت

آمد و رفت نفس‌،‌گرد پی یکتایی‌ست

کس درین قافله از خویش مکرر نگذشت

شمع بر سر همه جا دامن خاکستر داشت

سعی پرواز ضعیفان ز ته پر نگذشت

ختم‌گردید به بیمار وفا شرط ادب

ما گذشتیم ولی ناله ز بستر نگذشت

هرزه‌دو بود طلب‌، قامت پیری ناگاه

حلقه‌ گردید که می‌باید ازین در نگذشت

پستی طالع شمعم‌که به صحرای جنون

آب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت

حرص مشکل که ره فهم قناعت سپرد

آب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت

روش معدلت از گردش پرگار آموز

که خطش‌ گر همه‌ کج رفت ز محور نگذشت

طاقت غرهٔ انجام وفا ممکن نیست

ناتوانی‌ست که از پهلوی لاغر نگذشت

شرر کاغذ آتش ‌زده‌ام سوخت جگر

آه از آن فرصت عبرت‌ که به لنگر نگذشت

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل

زین رقم‌کلک قضا بی‌مژه ی تر نگذشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۷

فغان‌ که فرصت دام تلاش چیدن رفت

پی‌گذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت

چوشمع‌سربه هوآ سوخت جوهرتحقیق

چه جلوه‌ها که نه درپیش پا ندیدن رفت

ز بس بلند فتاد آشیان خاموشی

رسید ناله به جایی‌که از شنیدن رفت

چه دم زنم زثبات‌بنای خودکه چوصبح

نفس‌کشیدن من تا نفس‌ کشیدن رفت

طلب فسرد و نگردید محرم تپشی

چو چشم آینه‌ام عمر بی‌پریدن رفت

جنون به ملک هوس داشت بوی عافیتی

رمید فرصت وآرام تا رمیدن رفت

به رنگ غنچهٔ تصویر در بغل دارم

شکفتنی ‌که به تاراج نادمیدن رفت

کسی ز معنی چاک جگر چه شرح دهد

خوشم‌که نامهٔ عشاق تا دریدن رفت

چه جلوه پرتو حیرت درتن بساط افکند

کز آب چشمهٔ آیینه‌ها چکیدن رفت

فنا به رفع بلاهای بی‌امان سپر است

به سوختن ز سرشمع سربریدن رفت

مرا به بیکسی اشک‌گریه می‌آید

که در پی تو، به امید نارسیدن رفت

گران شد آنقدر از گوهر نصیحت خلق

که ‌گوش من چو صدف بیدل از شنیدن رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۵۰

سعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفت

آسا هر سود‌ن ‌دست‌اندکی ‌ز خویش رفت

عالم اسباب هستی چون عدم چیزی نداشت

هر که ‌را دیدیم درویش آمد و درویش رفت

آه از آن مغرور بی‌دردی ‌کزین ماتمسرا

همچو اشک‌دیدهٔ بی‌نم تغافل‌کیش رفت

صد سحر شور تبسم‌ داشت لعلش‌ لیک حیف

این نمک پر بیخبر از سینه‌های ریش رفت

صبح هر اقبال غافل از شب ادبار نیست

ای‌بسا حسنی‌ که ‌از خط‌،‌سر به ‌جیب‌ ریش‌ رفت

پیرو خلق دنی بودن زغیرتهاست دور

شیرمردان را نباید بر طریق میش رفت

زبن ندامت جز تحیر با چه پردازدکسی

عمر فرصت در نظر کم آمد از بس بیش رفت

امن‌خواهی تشنهٔ‌تشویش طبع‌کس مباش

خون فاسد روزگارش در خمار نیش رفت

شغل اعمال دگر، بسیار بود، اما چه سود

هرکه در بزم خیال آمد خیال‌اندیش رفت

چارهٔ این درد بی‌درمان ندارد هیچ ‌کس

مرگ پیش آمد زمانی‌کز نفس تشویش رفت

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن

موج‌ گوهر بسته‌ را شوخی نخواهد پیش‌ رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۶۸

ای ظفر شیفتهٔ همت نصرت فالت

چمن فتح تبسمکدهٔ اقبالت

آیت فضا و سخاشان تو را آینه‌دار

نص تحقیق وفا ترجمهٔ اقوالت

در مقامی‌که شکوهت فشرد پای ثبات

کوه بازد کمر از سایهٔ استقلالت

روح اعدا همه‌گر همسر سیمرغ شود

نیست جز صعوهٔ شاهین قضا چنگالت

سرگردن‌شکنان دوختهٔ نقش قدم

تاج شاهان غیور آبلهٔ پامالت

صورت هیچکس آنجا به مقابل نرسد

برهرآیینه‌که غیرت فکند تمثالت

عمرها شدکه به تفهیم شرف می‌نازد

سال و ماه همه در سایهٔ ماه و سالت

گر همه عقدهٔ دل بود نگاه توگشود

حق نیفکند سر وکار به هیچ اشکالت

نور ذاتی‌، دلت اندوه کدورت نکند

امر حقی‌، به تغیر نگراید حالت

یارب از ملک اجابت به دعای بیدل

کند اقبال ازل تا ابد استقبالت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۶۳

زین من و ما زندگی سیر فنایی کرد و رفت

بر مزار ما دو روزی های‌هایی کرد و رفت

عجز طاقت ‌بی‌گذشتن نیست زین بحر سراب

سایه‌بر خاک از جبین مالی شنایی‌کرد و رفت

در خروش بیدماغان جنون تکرار نیست

دل سپندی بود در محفل صدایی کرد و رفت

دوستان از خود به سعی نیستی برخاستتد

گرد ما هم خواهد ایجاد عصایی کرد و رفت

عیب هستی نیست جندان چاره پوشیدنش

چشم اگر بندی توان بند قبایی ‌کرد و رفت

کس گرفتار تعلقهای وهم و ظن مباد

مرگ مژگان بند تعلیم حیایی ‌کرد و رفت

شخص هستی جز جنون شوخ‌چشمیها نداشت

هر چه رفت از چشم ما بر دل بلایی کرد و رفت

بادپیمایی چو شمع اینجا اقامت می‌کند

بر هوا سرها سراغ زبر پایی‌کرد و رفت

عمر ازکم‌مایگیهای نفس‌، با کس نساخت

میزبان‌شد منفعل مهمان دعایی‌کرد و رفت

خجلت ناپایداری مزد سعی زندگی‌ست

گر همه آمد صواب اینجا خطایی ‌کرد و رفت

در حریم‌عشق غیر از سجده‌کس‌ را بار نیست

باید اکنون یک نماز بی‌قضایی‌کرد و رفت

خلق را ذوق عدم زین انجمن ناکام برد

فرصت ما نیز خواهد عزم جایی‌کرد و رفت

تا قیامت ساغر خمیازه می‌باید کشید

ساقی این بزم بی‌صهبا حیایی‌کرد و رفت

داغ نیرنگم که امشب کاغذ آتش زده

بر حریفان خندهٔ دندان‌نمایی کرد و رفت

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش

در ازل دیوانه‌ای طرح بنایی کرد و رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها