0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۶
جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM

وهم هستی هیچکس را ازتپیدن وانداشت

مهر بال و پر همان جز بیضهٔ عنقا نداشت

عالمی زین بزم عبرت مفلس و مایوس رفت

کس‌ نشد آگه‌ که‌ چیزی‌ داشت‌ با خود یا نداشت

بیکسی زحمت‌پرست منت احباب نیست

یاد ایامی‌ که کس یاد از غبار ما نداشت

هرچه پیش آمد همان رو بر قفاکردیم سیر

یک قلم دی داشتیم امروز ما فردا نداشت

دعوی صاحبدلی از هرزه‌گویان باطل است

تا نفس بی‌ضبط می‌زد شیشه‌گر مینا نداشت

مشق ‌همواری درین مکتب دلیل خامشی‌ست

تا درشتی داشت سنگ ‌سرمه جز غوغا نداشت

حرص هر سو، ره برد بر سیم و زر دارد نظر

زاهد از فردوس هم مطلوب جز دنیا نداشت

قانعان سیراب تسکین از زلال دیگرند

آب شیربنی ‌که‌ گوهر دارد از در‌با نداشت

تا ز تمکین نگذرند آداب‌دانان وفا

شمع‌محفل در سرآتش داشت زیر پا نداشت

تا بیابان مرگ نومیدی نباید زیستن

هر‌کجا رفتیم ما را بیکسی تنها نداشت

دوری‌ام زان آستان دیوانه‌ کرد اما چه سود

آنقدر خاکی‌که افشانم به سر صحرا نداشت

چون نفس بیدل نفسها در تردد سوختم

گوشهٔ دل جای راحت بود اما جا نداشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها