0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۲۴
جمعه 28 اسفند 1394  5:25 PM

شب‌ که جوش‌ حسرتی ‌زان نرگس‌ خودکام داشت

چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت

یاد آن شوقی‌که از بیطاقتیهای جنون

دل تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت

پختگی در پردهٔ رنگ خزا‌نی بوده است

میوه هم در فکر سرسبزی خیالی خام داشت

باد دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت

سرمه‌ای در گوشهٔ چشم عدم آرام داشت

مصرع آه من از لعل تو پر بی‌بهره ماند

باب تحسین ‌گر نبود اهلیت دشنام داشت

از سراغ رفتگان جز گفتگو آثار نیست

شخص ‌هستی در نگین ‌بی‌نشانی نام داشت

چشم وا کردیم و آگاه از فنای خود شدیم

چون شرر آغاز ما آیینهٔ انجام داشت

عالمی را صید الفت‌ کرد رنگِ عجز من

در شکست ‌خویشتن‌ مشت ‌غبارم ‌‌دام داشت

عیشها کردیم تا بر باد رفت اجزای ما

خانهٔ ما بعد ویرانی هوای بام داشت

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود

چون‌جرس بیدل ‌به‌جای ‌باده ‌دل ‌در جام داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها