0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۰

هوس نماند زبس عشق آن نگارم سوخت

خوشم‌که شعلهٔ‌ این‌شمع خارخارم سوخت

به بزم‌یار جنون کردم ای ادب معذور

سپند سوخت به وجدی که اختیارم سوخت

چو موم دوری‌ام از جلوه‌گاه شهد وصال

اشاره‌ ایست که باید جدا ز یارم سوخت

بهار بی‌ثمری جمله باب سوختن است

خیال مصلحت‌اندبشی چنارم سوخت

چو شمع‌ کشته نرفتم به داغ منت غیر

فتیلهٔ نفسی بود بر مزارم سوخت

سرشک هر مژه‌اندازش آن سوی نظر است

شرر عنانی این طفل نی‌سوارم سوخت

طلسم آگهیم بوتهٔ گداز خود است

فروغ دیده بیدار شمع‌وارم سوخت

نسیمی از چمن صیدگاه عشق وزید

کباب‌کیست ندانم دل شکارم سوخت

هوای وصل به خاک سیه نشاند مرا

به رنگ داغ جنون نکهت بهارم سوخت

هنوز از کف خاکسترم اثر باقیست

گداز عشق چه مقدار شرمسارم سوخت

دلی ز پهلوی داغم ندید گرمی شوق

محبت تو ندانم پی چه کارم سوخت

دگر مپرس ز تاثیر آه بی ‌اثرم

به آتشی که ندارد هزار بارم سوخت

غبار دشت محبت سراغ غیر نداشت

به برق جلوه او هرکه شد دچارم سوخت

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل

دماغ نشئه در اندیشهٔ خمارم سوخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۹۶

عشق از خاک‌من‌آن روزکه وحشت می‌بیخت

رفت ‌گردی ز خود و آینه حیرت می‌ربخت

رفته‌ام از دو جهان بر اثر وحشت دل

یارب این‌گرد به دامان‌که خواهد آویخت

رم فرصت سبب قطع امید است اینجا

تار سازم ز پریشانی این نغمه‌گسیخت

چشم عبرت ز پریشانی حالم روشن

هیچکس سرمه به ‌کیفیت این‌گرد نبیخت

اشک بیتابم و از شوق سجودت دارم

آنقدر صبرکه با خاک توانم آمیخت

هر قدم در طلب وصل دچار خویشم

شوق او آینه‌ها بر سر راهم آویخت

جیب هستی قفس چاک وبال است اینجا

عافیت ‌کسوت آن پنبه ‌که در شعله ‌گریخت

زین بیابان سر خاری نشد از من رنگین

پای خوابیده ی من آب رخ آبله ریخت

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح

بیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۱

گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوخت

وقت آن‌کس خوش که از مرکز جدا گردید و سوخت

دی من و دلدار ربط آب وگوهر داشتیم

این زمان باید ز قاصد نام او پرسید و سوخت

خاک عاشق جامهٔ احرام صد دردسر است

برهمن زین داغ صندل برجبین مالید و سوخت

ازتب و تاب سپند این بساط آگه نی‌ام

اینقدر دانم که در یاد کسی نالید و سوخت

حلقهٔ صحبت دماغ شعلهٔ جواله داشت

تا به خود پیچید تامل رنگ‌گردانید و سوخت

دوزخی نقد است وضع خودسری هشیار باش

شمع اینجا یک رگ گردن به خود بالید و سوخت

انفعال عالم بیحاصلی برق است و بس

چون نفس خلقی دکان سعی بیجا چید و سوخت

شبنم از خورشید تابان صرفه نتوانست برد

عالمی آیینه با رویت مقابل دید و سوخت

وصف لعلت از سخن پرداخت افکار مرا

بال موجی داشتم در گوهر آرامید و سوخت

برده بودم تا سر مژگان نگاه حسرتی

یاد خویت‌ کرد جرأت آتش اندیشید و سوخت

نخل من زین باغ حرمان نوبر رنگی نکرد

چون چنار آخر کف دستی به هم سایید و سوخت

اینقدر کز گرم و سرد دهر داغ عبرتم

شعله را باید به حالم تا ابد لرزید وسوخت

دوستان آخر هوای باغ امکانم نساخت

همچو داغ لاله دربرگ ‌گلم پیچید و سوخت

از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس

شعلهٔ جواله‌ای بر گرد خود گردید و سوخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۴

یاد وصلی‌ کردم آغوش من دیوانه ‌سوخت

لاله‌سان از گرمی این می دل پیمانه سوخت

ناله‌ها رفت از دل و احرام آزادی نبست

پرتو خود را در اول شمع این‌ کاشانه سوخت

وقت رندی خوش که در ماتمسرای اعتبار

خرمن ‌هستی چو برق ‌از خنده ی مستانه سوخت

دور دار از زلفش ای مشاطهٔ‌گستاخ‌، دست

آتش این‌ دود نزدیک است خواهد شانه‌ سوخت

عشق هرجا در خیال مجلس ‌آرایی نشست

هر دو عالم در چراغ کلبهٔ دیوانه سوخت

ما نه ‌تنها در شکنج جسم‌ گردیدیم خاک

ای بسا گنجی ‌که نقد خویش در ویرانه سوخت

اضطراب حال دل‌، ما را به حیرت داغ ‌کرد

آتش این خانه رخت ما برون خانه سوخت

دود هم دستی به دامان شرار ما نزد

آخر از بی ریشگی در مزرع ما دانه سوخت

تا سواد سطری از رمز وفا روشن شود

صد نفس باید به تحقیق پر پروانه سوخت

عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باخت

غفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۲

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت

خویت به‌کام سنگ زبان شراره سوخت

خالت ز پرده‌، دود خطی‌کرد آشکار

شوخی‌ سپند سوخته ‌را هم دوباره سوخت

یا رب چه سحر کرد تغافل که یار را

در لب‌شکست‌خنده به‌ابرو اشاره سوخت

دریای حسن را خط اوگرد حیرت است

یا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت

پیداست از نفس زدن وحشت شرار

کز آه ‌کوهکن جگر سنگ خاره سوخت

چشم حصول داشتن آیین عقل نیست

از مزرع سپهرکه تخم ستاره سوخت

از وحشت غبار شرر فرصتم مپرس

صبحی دمید و سر به ‌گریبان پاره سوخت

امید فال امن مجو، از شرار من

کز برق نیتم اثر استخاره سوخت

چون زخم‌کهنه‌ای‌ که به داغش دوا کنند

بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت

گفتم ز سوز دل فکنم طرح مصرعی

مضمون به‌داغ غوطه‌زد و استعاره سوخت

از اضطراب دل نرسیدم به راحتی

خوابم به دیده جنبش این‌ گاهواره سوخت

بیدل ذخیره‌ی مژه شد بسکه روز وصل

در عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۷

شب ‌که حیرت ‌با خیالت‌ طرح ‌قیل ‌و قال ریخت

همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت

یک‌ سحر تا نقش‌بندم‌ صد چمن‌رنگم شکست

تا به پروازی رسم اندیشه چندین بال ریخت

همچو دل آیینهٔ ‌وهمی به دست افتاده است

می‌توان از لاف‌هستی یک‌جهان تمثال ریخت

گاه عرض سرنوشت ناتوانیهای من

تا رقم در جلوه آید،‌ کلک قدرت نال ریخت

یک نفس چون سایه گشتم، غافل از خورشید عشق

بر سراپایم سواد نامهٔ اعمال ریخت

آبم از شرم سماجت پیشگان این چمن

بهر یک لبخنده نتوان آبرو هرسال ریخت

بی‌تب شوقت به رنگ شعله داغ اخگرم

آرمیدنها مرا در قالب تبخال ریخت

رفته‌ام از خویشتن چندانکه می‌آیم هنوز

بیخودی از ماضی‌ام توفان استقبال ریخت

عمر بگذشت و همان ناقدردان جلوه‌ایم

نیستی آیینهٔ ما سخت بی‌تمثال ر‌یخت

صبح این وبرانه‌ایم از فیض نومیدی مپرس

خاک ما بر باد رفت و عالم اقبال ریخت

تا پری افشانده‌ایم از آسمانها برتریم

بسمل رنگیم نتوان خون ما پامال ریخت

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف

بوالهوس هم می‌تواند خونی از قیفال ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۸

زان اشک‌که چون شمع زچشم‌تر من ریخت

مجلس همه‌رنگین شد و گل در بر من ریخت

آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد

تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت

افسون غنا خواب مرا تلخ برآورد

این آب نمک بود که بر گوهر من ریخت

آن روز که یازید جنون دست حمایت

مو چتر شد و سایهٔ ‌گل بر سر من ریخت

عمری‌ست سراغ دل گمگشته ندارم

یارب به‌کجا این ورق از دفتر من ریخت

چون شعله پس از مرگ به خود چشم‌ گشودم

برروی من آبی‌ست‌که خاکستر من ریخت

اشکم ز تنک‌مایگی‌ام هیچ مپرسید

تا جرعه فشانم به زمین ساغر من ریخت

فریادکه چون شمع به جایی نرسیدم

یک لغزش مژگان به همه پیکر من ریخت

چون سایه ز بیمار ادب دست بداربد

افتادگیی بود که بر بستر من ریخت

بیدل دیت آب رخ خود زکه خواهم

این خون قناعت طمع‌ کافر من ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۹

اشک از مژگان درین ویرانه نشکست و نریخت

خوشه‌خشکی‌داشت اینجادانه‌نشکست‌و نریخت

زیرگردون صدهزاران سر به باد فتنه رفت

کهنه خشتی زین ندمتخانه نشکست و نریخت

درکشاکش اقتدار ارهٔ اقبال دهر

اینقدرها بسکه یک‌دندانه‌نشکست و نریخت

آه از آن روزی که‌استغنای غیرت‌زای عشق

خاک صحرا برسر دیوانه نشکست ونریخت

سعی سر چنگ ملامت چاره‌ای سودا نکرد

موی‌از مجنون به‌چندین شانه‌نشکست و نریخت

مجلس می شیشه و پیمانه‌ای بسیار داشت

هیچ‌کس چون‌محتسب‌مستانه‌نشکست‌و نریخت

در بر این انجمن رنگی نگردانید شمع

تا قیامت هم پرپروانه نشکست و نریخت

باعث هرگریه و فریاد لطف آشناست

شیشه وصهبای ما بیگانه نشکست و نریخت

مرگ می‌باشد علاج تشنه‌کامیهای حرص

پر نشد پیمانه تا پیمانه نشکست ونریخت

تا ابد در خاک اگر جویی نخواهی‌یافتن

آن قدح‌کز بازی طفلانه نشکست و نریخت

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

اشک‌مابیدل به‌هیچ‌افسانه‌نشکست‌و نریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۵

آن شعله‌که در دل شرر عشق وهوس ریخت

گرد ‌نفسی بودکه رنگ همه‌کس ریخت

صد دشت ز خویش آن طرفم ازتپش دل

شمع ره‌گمگشتگی‌ام سعی جرس‌ ریخت

فریادکه نقشی ندمانید حبابم

تا دم زدم این آینه ازتاب نفس ریخت

صدخلد حلاوت پی پرواز هوس رفت

شیرینی جانم همه درراه مگس ریخت

شرمندهٔ صیاد خودم چون نفس صبح

کزنیم تپش‌گرد من ازچاک قفس ریخت

معموری بنیاد جسد بر سر هیچ است

آتشکده‌ها رنگ بنایی‌ست‌که خس ریخت

هم قافلهٔ -‌سیرت سرشار نگاهیم

گرد ره ما سرمه به آواز جرس ریخت

برداشتن ازکوی توام صرفه ندارد

خوهدکف‌خاکم‌به‌سر و چشم‌عسس ریخت

در خانه همان بار به دوشم چه توان‌کرد

معمار ازل رنگ بنایم ز نفس ریخت

درس ورق عجز من امروز روانی‌ست

رنگم به‌رهت ساز قدم‌کرد ز بس ریخت

غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل

خونی‌ست درین‌پرده‌که باید به هوس ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۴

هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریخت

از خجالت آب‌گوهر چون می‌از پیمانه ریخت

در غبار خاطر ما صد جهان عشرت گم است

آبروی‌ گنجها در خاک این وبرانه ریخت

چرخ حاسد، تا به بیدردی‌کند ما را هلاک

جام زهر بی‌غمی درکام ما یارانه ریخت

در طلسم زندگی ماییم و عیش سوختن

کز گدز ما محبت شمع این‌ کاشانه ریخت

حیرتی بودیم اکنون خار خار حسرتیم

صنعت عشقت زما آیینه برد وشانه ریخت

شب‌که شد زاهد به فیض‌ گردش جام آشنا

سجده ‌جای‌جرعهٔ ‌می ‌بر زمین ‌رندانه ریخت

نقد تاراج چمن در ریزش برگ ‌گل است

رنگ ویرانی‌ست چون خشت از بنای خانه ریخت

درد معشوقان به عاشق بیشتر دارد اثر

شمع تا اشکی بیفشاند پر پروانه ریخت

دوش ‌سودای‌ که‌ می‌زد شیشهٔ ‌اشکم ‌به سنگ

کز مژه تا دامنم یک سر دل دیوانه ریخت

زندگانی دستگاه خواب غفلت بود و بس

چشم تا بیدارکردم‌ گوش بر افسانه ریخت

التفات بی‌غرض سررشتهٔ تسخیر ماست

صید ما خواهی برون دام باید دانه ریخت

عقدهٔ دل را ز زلفش بازکردن مشکل ست

بیدل اینجا ناخن از انگشت‌های شانه ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۶

چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت

که برآن‌مکان چو قدم نهی خم‌گردشی نخورد سرت

به دو روزه مهلت این قفس دلت آشیانهٔ صد هوس

نه‌ای آگه از تپش نفس‌که چه بیضه می‌شکند پرت

همه‌راست جادهٔ پیچشی همه راست خجلت‌گردشی

توچنان مروکه ز لغزشی به‌کجی زند خط مسطرت

چوگل از طبیعت بی‌نشان به خیال دشتی آشیان

به برهنگی زدی این زمان‌که دمید پیرهن از برت

چو حباب غیرلباس تو چه توقع وچه هراس تو

نه تو مانی و نه قیاس تو، چوکشند جامه زپیکرت

نه عروج نغمهٔ قدرتی‌، نه دماغ نشئهٔ فطرتی

چو غباز واعظ عبرتی و هواست پایهٔ منبرت

به دماغ افشرهٔ عنب مپسند این همه تاب وتب

که ز سیر انجمن ادب فکند به عالم دیگرت

زفسون مطرب و چنگ آن‌، مکش آنقدر اثر فغان

که به فهم نالهٔ عاجزان‌کند التفات هوس‌گرت

غم قدر بیهده خوردنی همه سکته دارد و مردنی

حذر از بلای فسردنی‌که رسد ز منصب‌گوهرت

طلبی‌گرازتوبه جا رسد، به سر اوفتد چو به پا رسد

سرآرزوبه‌کجا رسد زدماغ آبله ساغرت

ز سواد نسخهٔ خشک وتربه‌کلام بیدل ما نگر

که به حیرت چمن اثر، شود آب آینه رهبرت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۵

توخودشخص نفس‌خویی که بادل‌نیست پیوندت

کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت

درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بی‌تعلق زی

که خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت

ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدان‌گشتی

دنائت پشه‌ای داری‌که نتوان از زمین‌کندت

ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا

کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت

غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشی

به غیر از خود نمی‌باشد عیال و مال و فرزندت

به هر دشت و در، از خود می‌روی و باز می‌آیی

تو قاصد نیستی تا عرصه‌ها هرسو دوانندت

ز خودگریک‌قلم جستی ز وهم جزو وکل‌رستی

تعلقها نفس‌واری‌ست کاش از دل برآرندت

دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمی‌خواهد

به‌گردون برده‌است از یک‌نفس سحر سحرخندت

زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن

چه‌خواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت

ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمی‌آید

کجایی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت

خرابات تعین بر حبابت خنده‌ها دارد

سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت

به‌حرف و صوت‌ممکن نیست تمثالت‌نشان دادن

نفس‌گیرد دوعالم تا به پیش آیینه دارندت

به‌معنی‌گر شریک‌معنی‌ات پیدانشد بیدل

جهان‌گشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۰

چوگوید آینه‌ام شکر خوش معاشی حیرت

زجلوه باج‌گرفتم به بی‌تلاشی حیرت

به مکتبی‌که ادب وانگاشت سر خط نازت

نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت

هزار آینه طاووس می‌پرم به خیالت

بهشت‌کرد جهان را چمن تراشی حیرت

شبی در آینه، سیر شکوه حسن توکردم

نمی‌رسم به‌خود اکنون ز دور باشی حیرت

به غیر محو شدن قدردان جلوه چه دارد

گلاب بزم توایم از نیاز پاشی حیرت

به علم و فضل منازیدکاین صفاکده دارد

به قدر جوهر آیینه بدقماشی حیرت

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل

ترحم است به حال جگرخراشی حیرت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۸

ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت

از خانه هوای ارنی برده به طورت

ای کاش تغافل‌، مژه‌ات باز نمی‌کرد

غیبت شد از افسون نگه کار حضورت

بی‌مردمک از جوهر نظاره اثر نیست

در ظلمت زنگ آینه پرداخته نورت

مینای حبابی ز دم گرم بیندیش

بر طاق بلندی‌ست تماشای غرورت

حرص دنی‌ات غرهٔ اقبال برآورد

شد پای ملخ فیل به دروازهٔ مورت

این ما ومن چندکه زیروبم هستی‌ست

شوری‌ست برون چسته ز ساز لب‌گورت

بگذارکه در پردهٔ مهلتکدهٔ جسم

توفان نفسی راست نماید به تنورت

در چشم‌کسان چون مژه تا چند خلیدن

کم نیست سیاهی‌که نمایند ز دورت

با دلق‌کهن سازکه در ملک تعین

در خانهٔ آیینه نیفتاد عبورت

در پردهٔ نیرنگ خیال آینه دارد

بیرنگی نقاش ز حیرانی صورت

تدبیر به تسلیم فکن مصلحت این است

کاری اگر افتاد به تقدیر غیورت

انجام تو آغاز نگردد چه خیالست

درخواب عدم پا زدنی هست ز صورت

بیدل چه کمال است‌که در عالم ایجاد

دادند همه چیز و ندادند شعورت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۲

اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست

شعله‌در هر پر فشاندن‌اندکی‌از خود جداست

شخص پیری نفی هستی می‌کند هشیار باش

صورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست

زین‌چمن بر دستگاه‌رنگ نتوان دوخت چشم

غنچه تا ناخن به خون دل نشوید بی‌حناست

هیچ‌کس چون ما اسیر بی‌تمیزیها مباد

مشت خاکی درگره داریم‌کاین آب بقاست

خاک‌گشتیم و غبار ما هوایی درنیافت

آنکه بر خمیازه حسرت می‌کشد آغوش ماست

حاصل کونین پامال ندامت کردنی‌ست

دانهٔ کشت امل را سودن دست آسیاست

رشحهٔ ابر نیازم غافل از عجزم مباش

سجدهٔ‌من ریشه‌دارد هرکجا مشتی گیاست

شوق‌درکار است‌وضع‌این و آن منظور نیست

با نگه هر برگ این‌گلشن به رنگی آشناست

بند بندم فکرآن موی میان درهم شکست

ناتوانی هرکجا زور آورد زورآزماست

داغ می‌بالدکه دل خلوتگه جمعیت است

ناله می‌نالدکه اینجا جای آسایش‌کجاست

رهروان تمهید پروازی‌که می‌آید اجل

دودها از خود برون تازی‌که آتش در قفاست

بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلی

اینگه صبح زندگی فهمیده‌ای روز جزاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها