0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۲

بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت

رنگ از روی چمن چون باده ازپیمانه ریخت

حسرت وصل تو برد آسایش از بنیاد دل

پرتوشمعت شبیخونی درین ویرانه ریخت

فکر زلفت سینه‌چاکان را ز بس پیچیده است

می‌توان از قالب این قوم خشت شانه ریخت

خاک صحرا موج می‌شد ازتپیدنهای دل

چشم‌مستت‌خون‌این‌بسمل عجب‌مستانه ریخت

گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظر

می‌توان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت

عالمی را سرگذشت رفتگان ازکار برد

رنگ خواب محفل ما بیشتر افسانه ریخت

کرد وحشت زین بیابان مدتی‌گمگشته بود

گردباد امروز رنگ صورت دیوانه ریخت

ظالم از بی‌دستگاهی نیست بی‌تمهید ظلم

در حقیقت اره شمشیر است چون‌ندانه ریخت

سخت پابرجاست دور نشئهٔ مخموری‌ام

چون‌کمانم باید از خمیازه رنگ خانه ریخت

هرکجا بیدل مکافات عمل‌گل می‌کند

دیدهٔ‌دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۳

ای عدم‌پرورده لاف هستی‌ات جای حیاست

بی‌نشانی را نشان فهمیده‌ای تیرت خطاست

سایه را وهم بقا در عجز خوابانیده است

ورنه یک گام از خو‌دت آن‌سو جهان کبریاست

شبنم این باغ مژگانی ندارد در نظر

گر تو برخیزی ز خود برخاستنهایت عصاست

بی‌خمیدن از زمین نتوان گهر برداشتن

آنچه بردارد دلت زین خاکدان قد دوتاست

‌نقص بینایی‌ست کسب عبرت از احو‌ال مرگ

چشم اگر باشد غبار زندگی هم توتیاست

خودسریهااز مقام امن دور افتادن است

ناله تا انداز شوخی می‌کنداز دل جداست

جز‌فنا صورت نبندد اعتبار زندگی

گو بنالد یا به خود پیچد نفس جزو هواست

خیرها را جلوهٔ شر می‌دهد چرخ دورنگ

پشت‌کاغذ در نظر چپ می‌نماید نقش راست

بسکه تنگی‌کرد جا بر خوان انعام فلک

میهمانان هوس را خوردن پهلو غذاست

اوج دولت سفله‌طبعان را دو روزی بیش نیست

خاک اگر امروز بر چرخ است فردا زیر پاست

نازنینان فارغ از آرایش مشاطه‌اند

حسن معنی را همان رنگینی معنی حناست

حرف سردی‌کوه تمکین را ز جا برمی‌کند

از نسیمی خانهٔ بیتابی دریا پپاست

عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد

بیدل از واماندگی سر تا به پای شمع‌ پاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۷

ما و من ‌گم ‌گشت هرگه خواب شد همبسترت

بیضهٔ عنقاست سر در زیر بالین پرت

اوج همت تا نفس باقی ست پستی می‌کشد

بگذری زین نردبانها تا رسی بر منظرت

ای حباب از صفر اوهام اینقدر بالیدهٔ

یک نفس دیگر بیفزا گر نیاید باورت

آتش این‌ کاروان در هیچ حال آسوده نیست

بعد مردن نیز پروازی‌ست در خاکسترت

کاش از این هستی صدای الرحیلی بشنوی

می‌کشد هر صبح چندین پنبه ازگوش کرت

ای می مینای عشرت از تکلف‌ پر منال

ربختی در خاک اگر لبریزکردی ساغرت

زین دبستان معنی جمعیتت روشن نشد

چون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت

سر به زانو دوختن آنگه خیال محرمی

بی‌گمان این حلقه افکند‌ه ست بیرون درت

همچو شمعت قربت‌هستی‌بلاگردان بس‌است

رنگها داری‌ که می‌گردد همان ‌گرد سرت

تا به ‌کی بندی وبال خود به دوش دیگران

آب به آیینه از شرم‌کف روشنگرت

خواه بر گردون قدم زن خواه رو زیر زمین

جز همین وبرانه نتوان یافت جای دیگرت

بی‌ رگ گردن مدان در امتحان‌آباد عشق

تا نچربد رشته د‌ر سوزن به جسم لاغرت

از حلاوتگاه ‌کنج فقر اگر آگه شوی

بوریا خواهد نیستان شد به ذوق شکرت

آبرو افزود تا جستی‌ کنار از طور خلق

ننگ دربا درک‌ره بست اعتبارگوهرت

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست

پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۱

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

موج این‌دریا به‌چشم اهل‌عبرت اژدهاست

هرچه‌کم‌کردیم از خبث اعتبار ما فزود

کاهش جزو نگین شهرت فروش نامهاست

تا ز نقش پای‌گلگون بیستون دارد سراغ

کوهکن را در نظر، هر سنگ‌، لعل بی‌بهاست

عشق دوراست ازتسلی ورنه مجنون مرا

نقش پای ناقه هم آیینهٔ مقصد نماست

طرهٔ اوبسکه در خون دل ما غوطه زد

چون رگ‌گل‌شانه‌هم‌انگشت‌در رنگ حناست

در طریق جستجو هر نقش پایم قبله‌ای‌ست

غرقهٔ‌این‌بحر را، هر موج، محراب دعاست

می‌توان کردن ز بیرنگی سراغ هستی‌ام

ناله‌ام‌، آیینهٔ تمثال من لوح هواست

زین‌کدورت رنگ بنیادی‌که داری در نظر

سایه می‌بینی نمی‌فهمی‌که نورت زیرپاست

منت صیقل به صد داغ‌کدورت خفتن است

بی‌صفایی نیست تا آیینهٔ ما بی‌صفاست

سایه‌ایم از دستگاه ما سیه‌بختان مپرس

آنکه روزش از دل شب برنیامد روز ماست

احتیاج است آنچه بیماری مقررکرده‌اند

درد اگر بر دل‌گران است از تقاضای دواست

معنی آشفتگی بیدل ز زلف یارپرس

نسخهٔ فکر پریشان جمع در طبع رساست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۸

ز آهم نخل حسرت شعله بالاست

چراغ مرده را آتش مسیحاست

به خاموشی سر هر مو زبانی‌ست

ز حیرت جوهر آیینه‌گویاست

دل فرهاد آب تیغ‌ کوه است

سر مجنون گل دامان صحراست

رموز دل توان خواند از جبینم

مثال هرکس از آیینه پیداست

زبان لال‌است‌، حیرانم‌جه می‌گفت

طلب‌ خون‌ شد نمی‌دانم چه می‌خواست

مشو غافل ز رمز هستی من

شکست این حباب آغوش دریاست

بساط حیرت آیینه داریم

جبین عجز فرش خانهٔ ماست

نه‌تنها ما و تو داغ جنونیم

فلک هم حلقه‌ای از دود سوداست

جهان نیرنگ حسن بی‌نشانیست

اگر آیینه گردی سادگیهاست

هوس تعبیری خواب امل چند

ز فرصت غافلی امروز فرداست

درین محفل گداز اشک شمعیم

نشاط از هرکه باشدکاهش از ماست

به دریای الم بیدل حبابیم

بنای ما به آب دیده برپاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۶

خیالی سد راه عبرت ماست

گر این دیوار نبود خانه صحراست

من وپیمانهٔ نیرنگ‌کثرت

دماغ وحدتم اینجا دو بالاست

شرر خیزست چشم از اشک‌گرمم

به رنگ داغ جامم شعله‌پیماست

نخواندم غیر درس بی‌نشانی

ورق‌های کتابم بال عنقاست

نی‌ام خاتم‌، ولی از دولت عشق

خط پیشانی من هم چلیپاست

بکن حفظ نفس تا می‌توانی

که نخل زندگی‌، زین ریشه برپاست

چو دل روشن شود، هستی غبار است

نفس‌، در خانهٔ آیینه رسواست

شدم خاک و غبارم هیچ ننشست

هنوزم ناله‌های درد پیداست

سبک بگذر ز دلهای اسیرا‌ن

که تمکین تو سنگ شیشهٔ ماست

فلک‌، گرد خرام کیست‌، یارب

ز پا ننشست تا این فتنه برخاست

به رنگ آبله عمری‌ست بیدل

ز خجلت دیدهٔ من در ته پاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۹

زندگی سد ره جولان ماست

خاک ما گل‌ کرده ی آب بقاست

با چنین بی‌دست و پایی‌های عجز

بسمل ما را تپیدن خونبهاست

هرکجا سرو تو جولان می‌کند

چشم‌ما چون‌طوق‌قمری نقش پاست

خاک گشتیم و همان محو توایم

آینه ‌رفت زخود و حیرت بجاست

مفت راحت‌گیر نرمیهای طبع

سنگ چون گردد ملایم مومیاست

شکوه سامانند، بی‌مغزان دهر

مایهٔ جام از تهیدستی صداست

این صدفها یک قلم بی‌گوهرند

عالمی دل دارد اما دل کجاست

از ضعیفی ، صید مایوس مرا

حلقهٔ فتراک محراب دعاست

در شرر آیینهٔ اشیا گم است

ابتدای هرچه بینی انتهاست

بابد ول‌گامعط از هستی گذشت

جاده دشت محبت اژدهاست

می‌فزاید وحشت‌انداز کمند

ناله در نایابی مطلب رساست

یاد روی کیست عیدگریه ا‌م

طفل اشکم صد جمن رنگین قباست

گل‌فرو‌ش نازم از بیحاصلی

پنجهٔ بیکار دایم در حناست

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم

خون شدن معراج طاقتهای ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۰

سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست

خاک ره بیکسی‌ست ‌کز سر ما برنخاست

دل به هوا بسته‌ایم‌، از هوس ما مپرس

با همه ببگانه است آنکه به ما آشناست

داغ معاش خودیم،‌ غفلت فاش خودیم

غیر تراش خودیم‌، آینه از ما جداست

آن سوی این انجمن نیست مگر وهم و ظن

چشم نپوشیده‌ای عالم دیگر کجاست

دعوی طاقت مکن تا نکشی ننگ عجز

آبلهٔ پای شمع در خور ناز عصاست

گر نه‌ای از اهل صدق دامن پاکان مگیر

آینه و روی زشت‌، کافر و روز جزاست

صبح قیامت دمید پردهٔ امکان درید

آینهٔ ما هنوز شبنم باغ حیاست

در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس

لیک نپرسید کس خانهٔ عبرت ‌کجاست

بسکه تلاش جنون جام طلب زد به خون

آبلهٔ پا کنون کاسهٔ دست گداست

هستی‌کلفت قفس نیست صفابخش‌کس

در سر راه نفس آینه بخت‌ آزماست

قافلهٔ حیرت است موج‌گهر تا محیط

ای امل آوارگان صورت رفتن کجاست

معبد حسن قبول آینه‌زار است و بس

عرض اجابت مبر، بی‌نفسیها دعاست

کیست درین انجمن محرم عشق غیور

ما همه بی‌غیرتیم آینه درکربلاست

بیدل اگر محرمی رنج تک و دو مبر

در عرق سعی حرص خفت آب و بقاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۲

شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست

گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست

راحتی در قفس وضع‌ کدورت داریم

رنگ مژگان به هم آوردن آیبنهٔ ماست

چشم‌حاصل چه ‌توان داشت ‌که در مزرع عمر

چون شرر دانه‌فشانی همه بر روی هواست

زندگی نیست متاعی که به تمکین ارزد

کاروان نفس ما همه جا هرزه‌دراست

دست گل دامن بویی نتوانست گرفت

رفت‌ گیرایی از آن پنجه ‌که در بند حناست

همه واماندهٔ عجزیم اگر کار افتد

نفس سوخته ابنحا زره زبر قباست

تا سرکوی تویارب‌که شود رهبر من

ناله خار قدمی دارد و اشک آبله‌پاست

ساحلی‌کوکه دهم عرض خودآراییها

هر کجا گوهر من جلوه فروشد دریاست

چاره‌اندیشی‌ام از فیض الم محرومی‌ست

فکر بی‌دردی اگر ره نزند درد دواست

همه جا گمشدگان آینهٔ راز همند

من ز خود رفته‌ام وقرعه به نام عنقاست

نغمهٔ انجمن یأس به شوخی نزند

سودن دست ندامت‌زدگان نرم صداست

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد

دام مرغان طرب رشتهٔ موج صهباست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۴

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست

ناله هرجا آینه گردید آزادی‌نماست

بی‌فنا مشکل‌که‌گردد دل به عبرت آشنا

چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست

شرم باید داشتن از شوخی آثار شرم

چون عرق بی‌پرده‌گردد لغزش پای حیاست

تا توان آزاد بودن دامن عزلت مگیر

موج را در هر تپش بر وضع‌گوهر خنده‌هاست

جام آب زندگی تنها به‌کام خضر نیست

درگداز آرزو هم جوش دریای بقاست

معنی دود ازکتاب شعله انشا کرده‌اند

هرکجا او جلوه دارد ناز هستی مفت ماست

هرکه را از نشئهٔ معنی‌ست سیری خامش است

ساغر لبریز اگر صدلب‌گشاید بی‌صداست

عالمی سرگشته است از اضطراب گریه‌ام

اشک من سرچشمهٔ د‌وران چندین آسیاست

می‌کند هر جزوم از شوق توکار آینه

خامهٔ تصویرم و هر موی من صورت‌نماست

گر برآید ازصدف‌گوهر اسیر رشته است

خانه و غربت دل آگاه را دام بلاست

کی پریشان می‌کند باد غرور اجزای من

نسخهٔ خاک مراشیرازه نقش بوریاست

اینقدر چون شمع از شوق فنا جان می‌کنم

باکمال سرکشی سعی نگاهم زیرپاست

نقش چندین عبرت از عنوان حالم روشن است

شعلهٔ جوالهٔ من مهر طومار فناست

بیدل از مشت غبار ما دل خود جمع‌کن

شانه‌‌ی این طرهٔ آشفته در دست هواست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۰

زاهد،‌که‌بادش‌، آفت ایمان شکست و ریخت

تا شیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت

شب با سواد زلف‌تو زد لاف همسری

صبحش‌به‌سنگ‌تفرقه‌دندان‌شکست‌ و ریخت

بر دیده سپهر نشاند ابروی هلال

نعل‌سمند او که‌ به‌جولان شکست و ریخت

آن خار خار جلوه‌ که ماییم و حسرتش

در چشم ‌آرزو همه مژگان‌ شکست و ریخت

اشکی‌که در خیال تو از دیده ریختم

صد گوهر آبگینهٔ‌ عمان شکست‌ و ریخت

عیش زمانه از اثر گفتگو گداخت

رنگ بهار نالهٔ مرغان شکست و ریخت

تا کی به سعی اشک توان جمع ساختن

گرد مراکه‌سخت پریشان‌شکست‌و ریخت

بر سنگ می‌زد آینه‌ام شیشهٔ خیال

دیدم که رنگ چهره ی ‌امکان شکست‌ و ریخت

سامان روزی از عرق سعی مشکل است

یعنی درآبرو نتوان نان شکست و ریخت

اشکم به‌دوش هر مژه صد چاک بست ورفت

این‌تکمه یارب از چه‌گریبان شکست‌و ریخت

مانند نقش پا به‌ گل عجز خفته‌ایم

بر ما هزار آبله باران شکست و ریخت

بیدل به کار رفع خماری نیامدیم

مینای‌ما همان‌عرق‌افشان‌شکست و ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۱

شوخی‌انداز جرأتها ضعیفان را بلاست

جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست

آخر از سَرو ِ تو شور ِقمری ما شد بلند

جلوِهٔ بالابلندان خاکساران را عصاست

اینقدر کز بیکسی ممنون احسان غمیم

بر سر ما خاک اگر دستی کشد بال هماست

عرض حال بیدلان راگفتگو درکار نیست

گردش چشم تحیر هم ادای مدعاست

وصل می‌خواهی وداع شوخی نظاره‌ کن

جلوه اینجا محو آغوش نگاه نارساست

بی‌ادب نتوان به روی نازنینان تاختن

پای خط عنبرینش سر به دامن حیاست

اعتبار ما، ز رنگ چهره ی ما روشن است

سرخرو بودن به بزم‌ گلرخان کار حناست

از ورق‌گردانی وضع جهان غافل مباش

صبح و شام این‌گلستان انقلاب رنگهاست

وهم هستی را رواج از سادگیهای دل است

عکس را آیینه عشرتخانهٔ‌ نشو و نماست

بهره‌ای از ساز درد بینوایی برده‌ام

چون صدای نی، شکست استخوانم خوش نواست

در ضعیفی‌گر همه عجز است نتوان پیش برد

چون مژه دست دعای ناتوانان بر قفاست

بیدل امشب نیست دست آهم از افغان تهی

روزگاری شد که این تار از ضعیفی بیصداست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۳

شوخ بیباکی‌که رنگ عیش هر کاشانه ریخت

خواست‌ شمعی‌ بر فروزد آتشم‌ در خانه ریخت

فیض معنی درخور تعلیم هر بی‌مغز نیست

نشئه را چون باده نتوان در دل پیمانه ریخت

شد نفس از کار، اما عقدهٔ دل وانشد

این‌کلید ازپیچ و تاب قفل ما دندانه ریخت

ای خوش آن رندی‌ که در خاک خرابات فنا

رنک‌ آسایش‌ چو اشک ‌از لغزش ‌مستانه ریخت

اولین جوش بهار عشق می باشد هور

بی‌خس‌و خاشاک نتوان رنگ آتشخانه ریخت

شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن

شمع چندان آب شد کز دیدهٔ پروانه ریخت

وحشتی‌ کردیم و جستیم از طلسم اعتبار

پرفشانی‌ گرد ما بیرون این وبرانه ریخت

گریهٔ بلبل پی تسخیرگل بیهوده است

بهر صید ط‌ایران رنگ‌، نتوان دانه ریخت

بادهٔ دردی‌ که ناموس دو عالم نشئه بود

شوخ‌چشمیهای اشک از بازی طفلانه ریخت

سر به صحرا دادههٔ نیرنگ سودای توام

می‌توان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت

گرد ناز از دامن گیسوی یار افشانده‌ام

از گداز من توان آبی به دست شانه ریخت

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی

اضطراب ربشه آب خلوت این دانه ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۴

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست

چون شبنم گلم‌، عرق آیینهٔ بقاست

باشد که نکهتی به مشام اثر رسد

عمری‌ست نقد دست نیازم‌ گل دعاست

کو مشتری که سرمه ی عبرت کشد به چشم

یعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست

آن ‌گوهر شکسته دلم‌ کاندرین محیط

گرداب‌، بهر دانهٔ من سنگ آسیاست

می‌جوشم از طبیعت آفات روزگار

هرجا شکست موج زند، حسرتم صداست

از بس‌گذشته‌ام ز فریب جهان رنگ

آیینه گربه پیش کشم عکس بر قفاست

گم‌کردگان چشمهٔ آب حیات را

در دشت عجز تیغ تو انگشت رهنماست

تا چشم بازکرده‌ای از خود گذشته‌ای

زین بحر تا کنار همین یک بغل‌.شناست

چینی‌شود خموش بهٔک مو‌ی‌سرمه رنگ

با صدهزار موی خروش سرت چراست

محو جمال‌، ننگ فضولی نمی‌کشد

نظاره در قلمرو آیینه نارساست

ما دردسر، ز افسر دولت نمی‌کشیم

بخت سیاه ما چه‌ کم از سایهٔ هُماست

عمریست در طلسم کدورت نشسته‌ایم

بیدل غبار خاطر ما آشیان ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۸

گرد اندوه دلم دام تماشای صفاست

زنگ بر آینه‌ام آب رخ آینه‌هاست

نیست آهنگ دگر ذوق گرفتار غمت

الفت دام تمنای تو پرواز رساست

کشتهٔ ناز تو شد آینهٔ عمر ابد

تیغ ابروی تو را خاصیت آب بقاست

بسکه از عجز طلب داغ تمنای توام

در رهم نقش قدم آینهٔ دست دعاست

می‌کند ناز تو بر اهل نظر منع نگاه

جلوه و آینه محروم لقا، ر‌سم ‌کجاست

مطرب بزم ادب‌ساز وفا شور دل است

بیخودیها نفس بال و پر عجز نواست

یک جهان فضل و هنر خاک ره آگاهی ‌ست

جوهر آینه‌ها فرش‌ گلستان صفاست

زاهد از سیرگلستان حقیقت عاری‌ست

کور را تار نظر صرف سرانگشت عصاست

کثرت‌آباد جهان جوش ‌گل یکرنگی‌ است

پردهٔ چشم غلط‌بین تو محجوب خطاست

نیست مانند سحر گرد من اسباب زمین

یک قلم بال پریشان نفس جزو هواست

زندگی رنج جفاهای تمنا بوده‌ست

عرض سنگینی این بار هوس قد دوتاست

از اثرهای ‌گل عیش چمنزار جهان

نیست جزداغ جنون‌بیدل اگرنقش وفاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها