0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۷

کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست

شور حاجت - نمک مایده استغناست

غره منشین به ‌کمالی‌ که ‌کند ممتازت

بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست

آن سوی چرخ برون آ ز خود و ساغر گیر

نشئهٔ می به دل شیشه همین رنگ‌نماست

سجده ما نه چو زاهد بود !ز بی‌بصری

حلقه ‌گردیدن ما حلقهٔ چشم میناست

قدمی رنجه ‌کن از عشرت ما هیچ مپرس

خاک را جام طرب درخور نقش‌ کف پاست

گوشه‌گیری نشود مانع پرواز هوس

این شرر گر همه در سنگ بود سر به هواست

حال بی‌ساخته‌ات جالب استقبال است

خواهد امروز شدن آنچه به فکرت فرداست

سجدهٔ دانه‌، چمن‌ساز، نهال است اینجا

عجز اگر دست توگیرد سر افتاده عصاست

از سر دل نگذشتیم به چندین وحشت

ناله‌های جرس ما ز جرس آبله پاست

عجزسازی‌ست‌که دریاس‌گم است آهنگش

اشک اگر شیشه به‌ کهسار زند ناله‌ کجاست

قید اسباب به وارستگی ما چه‌ کند

بوی‌گل در جگر رنگ هم از رنگ جداست

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل

گرعرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۹

گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست

چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست

تا سر نهاد‌ه ایم به خاک در نیاز

مانند سایه جبههٔ ما محو نقش پاست

بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست

تا سر بجاست بوی خیال تو مغز ماست

کس رایگان نچید گل از باغ اعتبار

آب عقیق و نشئهٔ می نیز خونبهاست

عارف شکست رنگش از آگاهی‌ست و بس

بوی رسیدگی به ثمر سیلی جفاست

آن‌کیست فکر بی‌بری از پاش نفکند

از سایه سرو نیز درین بوستان دوتاست

ما را فنا شکنجهٔ پرواز شوق نیست

شبنم دمی‌که رفت ز خود جوهر هواست

ناآشنای صورت واماندگان نه‌ایم

ما رابه قدر آبله‌، آیینه زیر پاست

شوق فسرده از نگهی تازه می‌شود

یک برگ کاه شعلهٔ وامانده را عصاست

عمری‌ست ناز آینهٔ عجز می‌کشیم

رنگ شکسته هم به مزاج دل آشناست

هرچند ما به‌گرد خرامش نمی‌رسیم

برگشته است آن مژه امیدها رساست

بیدل چو نی ز ناله نداریم چاره‌ای

تا راه جنبشی زنفس درگلوی ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۰

ما و من شور گرفتاریهاست

ربشهٔ دانهٔ زنجیر صداست

ازگل و سبزه این باغ مپرس

عالمی پا به‌ گل و سر به هواست

. قید ما شاهد آزادی اوست

طوق قمری همه دم سرونماست

محرمان غنچهٔ باغ ادبند

چشم واکردن ما ترک حیاست

عجز در هیچ مکان پنهان نیست

آبله زیر قدم هم رسواست

خلق در حسرت بیکاری مرد

دست و پای همه مشتاق حناست

چه ستم بود که دل صورت بست

عمرها شد گهر از بحر جداست

معنی از لفظ‌، صفا می‌خواهد

آتش سنگ به فکر میناست

برق معنی به سیاهی نزند

خط اگر جلوه دهد دورنماست

کعبه و دیر تسلیکده نیست

درد نایابی مطلب همه جاست

منکر قد دو تا نتوان بود

آنچه برداردت از خویش عصاست

فکر جمعیت دل چند کنید

رشتهٔ حسرت این عقد رساست

آن قیامت‌که اجل می‌گوبند

اگر امرور نباشد فرداست

کاش چون شمع نخندَد سحرم

سوختن باز در این بزم ‌کجاست

بی دل از یاس ندارپم گریز

جز دل ما دو جهان در بر ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۲

نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست

قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست

اهل معنی در هجو‌م اشک‌، عشرت چیده‌اند

صبح را در موج شبنم خندهٔ دندان‌نماست

عافیت خواهی‌، وداع آرزوی جاه ‌کن

شمع این بزم از کلاه خود به‌کام اژدهاست

گر ز اسرار آگهی کم نیست قصان ازکمال

*ن خط پ‌*‌بار خواندی ابدایت‌ه انتهاست

بعد مردن هم نی‌ام بی‌حلقهٔ زنجیر عشق

هر کف خاکم به دام‌ گردبادی مبتلاست

موی‌پیری‌می‌کشد مارا به‌طوف‌نیستی

شعله‌سان خاکستر ما جامهٔ احرام ماست

سینه‌صافان را هنر نبود مگر اسباب فقر

جو‌هر اندر خانهٔ آیینه نقش بوریاست

گر ز دامن پا کشیدی دست از آسایش بدار

چون سخن از لب‌ قدم‌ بیرون نهد جزو هواست

دستگاه از سجدهٔ حق مانع دل می‌شود

دانه را گردنکشی سرمایهٔ نشو و نماست

دوزخ نقد است دور از وصل جانان زیستن

بی‌تو صبحم شام‌مرگ و شام ‌من روز جزاست

شوق می‌بالد خیال ماحصل منظور نیست

جستجو بی‌مقصداست‌وگفتگو بی‌مدعاست

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت بیدل وحشتم

شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۴

نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست

عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست

تا تبسم با لب‌ گلشن ‌فریبت آشناست

از خجالت غنچه را پیراهن خوبی قباست

نی همین آشفته‌ای چون زلف داری روبه‌رو

همچو کاکل نیز یک جمع پریشان در قفاست

عمرها شد کز تمنای بهار جلوه‌ات

بلبلان را درچمن هر برگ‌گل دست دعاست

کشتهٔ تیغ تمنا را درین گلزار شوق

همچو گل یک ‌خنده ‌زخم‌شهادت خونبهاست

غنچه تا دم می‌زند موج شکست آینه است

دانهٔ دل را خیال‌ گردش رنگ آسیاست

تا ز چشم التفات تیغ او افتاده‌ام

بخیه را بر روی زخمم خنده دندان نماست

غافل از عبرت ‌فروشیهای عالم نیستم

هرکف‌خاکی اپن‌صحرا به چشمم توتیاست

روشن است ازبند بندم وحشت احوال دل

هر گره در کوچهٔ نی ناله‌ای را نقش پاست

عاجزی را پیشوای سعی مقصد کرده‌ایم

بیشترنقش قدم ما را به منزل رهنماست

همچو دندان‌سخت‌رویان‌سنگ‌مینای خودند

چون زبان نرمی ملایم‌طینتان را مومیاست

بی به عشرت بردن است از سختگیریهای دهر

نام را نقش نگینی نیست نقب خنده‌هاست

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان

بیدل‌از هرحلقه ‌در خمیازه ‌حسرت چراست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۳

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست

غبار خاک‌نشین را، ر‌م نسیم عصاست

مرا معاینه شد از خط شکستهٔ موج

که نقش پا‌ی هوا سرنوشت این ‌دریاست

به کنه مطلب عجزم کسی چه پردازد

لب خموش طلسم هزار رنگ صداست

چو سرو بی‌طمع از دهر باش و سر بفراز

که نخل بارور از منت ‌زمانه دوتاست

من از مرورت طبع کریم دانستم

که آب ‌گشتن بحر اینقدر ز شرم سخاست

ز دام صحبت مردم رهایی امکان نیست

کسی‌که‌گوشه‌گرفت از جهانیان عنقاست

چو جام طرح خموشی فکن‌ که مینا را

هجوم خنده صدای شکست رنگ حیاست

فراق آینهٔ زنگ خورده هستیست

دمی که جلوه‌کند آفتاب سایه کجاست

همان حقیقت هیچ است نقش کون و مکان

به هرجه می نگری یک سراب جلوه‌ نماست

زبان طعن نگردد غبار مشرب ما

هجوم خار همان زیب دامن صحراست

به پاس دل همه جا خون سعی باید خورد

که راه بر سر کوه است و بار ما میناست

به فکرمصرع موزون چه غم خورد بیدل

خیال سرو تواش دستگاه طبع رساست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵۱

چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست

خانه بر دوش طبیعت را هوا زنجیر پاست

درگرفتاریست عیش دل‌که مجنون تو را

مطرب ساز طرب‌کم نیست تا زنجیر پاست

چون‌کنم جولان به‌کام دل‌که با چندین طلب

از ضعیفیها چواشکم نقش پا زنجیرپاست

طاقتی‌کو تاکسی سر منزلی آرد به دست

هرکجا رفتیم سعی نارسا زنجیرپاست

مرد راکسب هنر دام ره آزادگی‌ست

موج جوهرآب جوی تیغ را زنجیرپاست

بی‌تأمل‌، از مزار ما شهیدان نگذری

خاک دامنگیر ما بیش از حنا زنجیر پاست

خط پشت‌لب چو ابرو نیست بی‌تسخیر حسن

معنی آزاد است اما سطرها زنجیر پاست

ما زکوری اینقدر در بند رهبر مانده‌ایم

چشم‌اگر بینا بود برکف عصا زنجیر پاست

خاکساری نیز ما را مانع وارستگی‌ست

تا بود نقشی به‌جا از بوریا زنجیرپاست

قید هستی تا نشد روشن‌جنون موهوم بود

آنکه ما راکرد با ما آشنا زنجیرپاست

بر بساط پایهٔ وهم آنقدر تمکین مچین

سلطنت را سایهٔ بال هما زنجیر پاست

عالمی‌در جستجوی راحت‌از خود رفته‌است

می‌روم من هم ببینم ناکجا زنجیر پاست

بیخودان اول قدم زین عرصه بیرون تاختند

ای‌جنون رحمی‌که ما را هوش ما زنجیرپاست

بیدل از توصیف زلف وکاکل این‌گلرخان

مقصد ما طوق‌گردن مدعا زنجیرپاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵۳

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست است

قط محرف این خامه تیغ در دست است

زخلق شغل علایق حضورمردن برد

جدا افتاد سر از تن به فکر پابست است

جهان چو معنی عنقا به فهم‌ کس نرسید

که این تحیر گل‌ کرده نیست یا هست است

کمان همت وارسته ناوکی داری

ز هرچه درگذری حکم‌صافی شست‌است

به زیرچرخ مشو غاقل ازخم تسلیم

ز خانه‌ای‌که تو سر برکشیده‌ای‌پست است

به‌گوش عبرت ازپن پرده می‌رسد آواز

که نقش طاقچهٔ رنگ پر تنک بست است

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۶

فضای وادی امکان پر از غبار فناست

چه آسمان‌چه‌زمین‌مغز این‌دو پوست‌هواست

ز راستی مدد حال گوشه‌گیریهاست

کمان کشیدن قد خمبده کار عصاست

به فیض می‌کشی ز دم شکوه آزادیم

سیاه مستی ما سرمهٔ خموشی ماست

نمی‌رسد کف عشاق جز به نالهٔ دل

که دست باده‌ کشان تا به گردن میناست

ز خاک ما نتوان برد ذوق خرسندی

جو صبح اگر همه بر باد رفته دست دعاست

مقیم‌کوی امید از فنا چه غم دارد

غبار رهگذر انتظار، آب بقاست

ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حباب

سری اگر به گریبان فرو برد دریاست

به غیر خودسری از وضع دهر نتوان یافت

عبار نیز درین دشت پیش خود برپاست

به هر طرف که نهی گوش‌ ، یأس می‌جوشد

جهان حادثه، ساز دل ‌شکستهٔ ماست

حباب‌وار دربن بحر غیر خلوت دل

به‌ گوشه‌ای ‌که توان یک نفس ‌کشید،‌ کجاست

زبان حسرت مخمور من‌که ذرتابد

ز بس شکسته دلم ساغرم شکسته صداست

ز درد بی‌اثری فال اشک زد آهم

شراب ساغر شبنم‌گداز سعی هواست

جفاکشان همه دم صرف‌کار یکدگرئد

ز پا فتادن اشک از برای ناله عصاست

همین نه ریشه قفس دارد از سلامت تخم

ز دست عافیت دل نفس هم ابله پاست

به نارسایی خود بی‌نیازیی داریم

شکسته ‌بالی یاس آشیان استغناست

غبار عجز بودکسوت ظفر بیدل

شکستگی‌، ز رهی همچو موج در بر ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۵

نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاست

همین نفس‌ که تواش صید الفتی دنیاست

کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مباد

تو بیوفا نه‌ای اما جدایی تو بلاست

جنون پیامی اوهام داغ یاسم کرد

امید می‌تپد و نامه در پر عنقاست

به وهم نشئهٔ آزادگی گرفتاریم

چو صبح آن‌چه قفس موج‌می‌زند پر ماست

به خاک میکده اعجاز کرده‌اند خمیر

ز دست هرکه قدح ‌گل ‌کند ید بیضاست

چمن ز بندگی حسن اگر کند انکار

خط بنفشه ‌گواه‌، مهر داغ لاله بجاست

حجاب پرتو خورشید سایه می‌باشد

چه جلوه‌ها که نه در غفلت تو ناپیداست

عنان لغزش ما بیخودان‌ که می‌گیرد؟

چو اشک وحشت ما را هجوم آبله‌پاست

تو ساکنی و روان است اراده مطلق

به هر کنار که ‌کشتی رود قدم دریاست

کجاست غیر جز اثبات ذات یکتایی

تویی در آینه دارد منی‌که از تو جداست

همین تو،هم وجدان دلیل محرومیست

که تو نیافتنی و نیافتن همه راست

ز دستگیری خلق اینقدر زمینگیرم

عصا گر نتوان یافت می‌توان برخاست

ز بس گذشته‌ام از عرض کارگاه هوس

به خود گرم نظر افتد نگاه رو به قفاست

مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدل

که دست باده‌کشان وقف‌گردن میناست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۹

چشم خرد آیینهٔ جام می ناب است

ابروی سخن در شکن موج شراب است

آگاهی دل می‌طلبی ترک هنرگیر

کز جوهر خود بر رخ آیینه نقاب است

بیتاب فنا آن همه‌کوشش نپسندد

شبگیرشررها همه یک لحظه شتاب است

عارف به خدا می‌رسد ازگردش چشمی

در نیم نفس بحر هماغوش حباب است

کیفیت توفانکدهٔ‌گریه مپرسید

در هر نم اشکم دو جهان عالم آب است

این بحرگداز جگر سوخته دارد

آبی‌که تو داری به نظر اشک‌کباب است

چون سیهی دولت به‌کسی نیست مسلم

پیداست‌که هر نقش نگین نقش برآب است

خوش باش‌که در میکدهٔ نشئهٔ تحقیق

مینایی اگر هست همان رنگ شراب است

بی‌جنبش دل راه به جایی نتوان برد

یکسر جرس قافلهٔ موج حباب است

در محفل قانون نواسنجی عشاق

گوشی‌که ادا فهم نشدگوش رباب است

تا سرمه نگشتیم به چشمش نرسیدیم

در بزم خموشان نفس سوخته باب است

دل چیست‌که با خاک برابر نتوان‌کرد

بی‌روی تو تا خانهٔ آیینه خراب است

دانش همه غفلت شود از عجز رسایی

چون تار نظرکوتهی آرد رگ خواب‌است

بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرد

در مدرسهٔ دانش ما جلد کتاب است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۷

بازگردون در عبیرافشانی زلف شب است

سرمهٔ‌خط‌که امشب نور چشم‌کوکب است

تشنگان وادی امید را ترکن لبی

ای‌که‌جوش‌چشمهٔ‌خضرت‌به‌چاه‌غبغب است

یاد زلفت‌گر نباشد دل تپش آواره نیست

طایر ما را پریشانی ز پرواز شب است

مدت بیماری امکان‌که نامش زندگی‌ست

یک‌نفس تحریک‌نبض وی‌شررگرد تب است

هرکه را دیدیم درس وحشت ازبر می‌کند

مخمل آفاق طفلان جنون‌را مکتب است

جان بیرنگی‌ست هرکس بگذرد از قید جسم

ناله چون از لب برون آمد هوایش قالب است

از فریب سرمه‌ساییهای آن چشم سیاه

سرمه‌دان را میل انگشت تحیر بر لب است

ذره‌ای در دشت امکان از هوس آزاد نیست

صبح و شام اینجا غبارکاروان مطلب است

نیست‌تشویش خر و بارت به غیر از عذر لنگ

گرتوانی رفتن از خود بیخودی هم مرکب است

در بیابانی که ما راه طلب گم‌کرده‌ایم

کرم شبتابی اگردر جلوه آیدکوکب است

جز شکست بیضه تعمیرپرپروز نیست

گر ز خودداری دلت وارست مذهب‌مشرب است

بر لب اظهار بیدل مهر خاموشی‌است لیک

سینهٔ‌ما چون خم‌می‌گرم جوش‌یارب است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵۷

یا رب امشب آن جنون آشوب جان و دل ‌کجاست

آن خرام نازکو، آن عمر مستعجل کجاست

زورقی دارم‌، به غارت رفتهٔ توفان‌ یاس

جز کنار الفت آغوشش دگر ساحل کجاست

تا به‌س تهمت نصیب داغ حرمان زیستن

آن شررخویی‌که می‌زد آتشم در دل‌کجاست

جنس آثار قدم آنگه به بازار حدوث

پرتو شمعی‌cکه من دارم درین محفل ‌کجاست

از تپیدن های دل عمریست می آید به ‌گوش

کای حریفان آشیان راحت بسمل‌کجاست

غیر جو افتاده‌ای‌، ای غافل از خود شرم دار

جز فضولیهای تو ‌در ملک حق باطل کجاست

آبیاریهای حرص اوهام خرمن می‌کند

هرکجاکشتی نباشد جلوه‌گر حاصل‌کجاست

چون نفس عمریست در لغزش قدم افشرده‌ایم

دل اگر دامن نگیرد در ره ما گل‌کجاست

بی‌نقابی برنمی‌دارد ادبگاه وفا

شرم لیلی گر نپوشد چشم ما محمل کجاست

احتیاج ما تماشاخانهٔ اکرام اوست

رمز استغنا تبسم می‌کند سایل‌ کجاست

معنی ایجادیم از نیرنگ مشتاقان مپرس

خون ما رنگ حنا داردکف قاتل‌کجاست

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم

عشق‌گفت‌: این جا همین‌ ماییم‌ و بس بیدل کجاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۳

صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست

بیشتر در خانهٔ آیینه جوهر بوریاست

سجده تعلیم است عجز نارساییهای شوق

چین‌ کلفت بر جبینم نقش محراب دعاست

شمع دیدی عبرت از هنگامهٔ آفاق گیر

گرد بال شعله فرسودی فروغ بزمهاست

دولت شاهی ندارد بیش از این رنگ ثبات

کز هواپروردگان سایهٔ بال هماست

مرهم ایجاد است‌گر طبع از درشتی بگذرد

سنگ این‌‌ کهسار چون‌ گردد ملایم مومیاست

از هجوم اشک در گرد ستم خوابیده‌ام

جیب ‌و دامانم ز جوش این شهیدان‌ کربلاست

ناله‌ها در پردهٔ ساز نگه گم کرده‌ایم

مردمک مُهر خموشی بر زبان چشم ماست

از حیا نبود اگر آیینه‌ات پوشد نمد

چشم پوشیدن ‌ز خوب ‌و زشت تشریف حیاست

غافلان عافیت را هر قدم مانند شمع

خفته یک پا بر زمین و پای دیگر در هواست

عاقبت نقش دو عالم پاک خواهد کرد عشق

شعله ‌بهر خوردن ‌خاشاک یکسر اشتهاست

دهر خلقی را به مرگ اغنیا می‌پرورد

یک نهنگ مرده اینجا بهر صد ماهی غذاست

نغمهٔ ما در غبار عجز توفان می‌کند

موجها را در شکست خویش تحریر صداست

قامت پیری ز حرصت شد کمینگاه امل

ورنه خم‌گردیدنت بر هر دو عالم پشت پاست

شیوهٔ خوبان عجب نازک ادا افتاده است

شوخی آنجا تا عرق‌آلود می‌ گردد حیاست

شانه‌ها چون ‌صبح بیدل یک جهان خمیازه‌اند

با دل چاک ‌که امشب طرهٔ او آشناست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵۲

گل‌کردن هوس ز دل صاف تهمت است

موج و حباب چشمهٔ آیینه حیرت است

ما را که بستن مژه باشد دلیل هوش

چشم‌گشاده آینهٔ خواب غفلت است

این است اگر حقیقت اسباب اعتبار

نگذشتنت ز هستی موهوم همت است

زبن عبرتی ‌که زندگیش نام‌ کرده‌اند

تا سر به زیر خاک ندزدی خجالت است

بر دوش عمر چندکشی محمل امل

ای بیخبر شرر چقدر رام فرصت است

عام است بسکه نسبت بی‌ربطی جهان

مژگان به خواب اگر به هم آری غنیمت است

زنهار از التفات عزیزان حذر کنید

بیمار ظلم کشتهٔ اهل عیادت است

مشکن به شوخی نفس‌، آیینهٔ نمود

خاموشی حباب طلسم سلامت است

فرش است فیض هر دو جهان در صفای دل

آیینه از قلمرو صبح سعادت است

گرد بلند و پست نفس‌ گر رود به باد

بام و در بنای هوس جمله رفعت است

عمری‌ست دل به غفلت خودگریه می‌کند

این نامهٔ سیه چقدر ابر رحمت است

بیدل به یاد محشراگرخون شوم بجاست

بازم دل شکسته دمیدن قیامت است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها