0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۹
جمعه 28 اسفند 1394  4:45 PM

اشک از مژگان درین ویرانه نشکست و نریخت

خوشه‌خشکی‌داشت اینجادانه‌نشکست‌و نریخت

زیرگردون صدهزاران سر به باد فتنه رفت

کهنه خشتی زین ندمتخانه نشکست و نریخت

درکشاکش اقتدار ارهٔ اقبال دهر

اینقدرها بسکه یک‌دندانه‌نشکست و نریخت

آه از آن روزی که‌استغنای غیرت‌زای عشق

خاک صحرا برسر دیوانه نشکست ونریخت

سعی سر چنگ ملامت چاره‌ای سودا نکرد

موی‌از مجنون به‌چندین شانه‌نشکست و نریخت

مجلس می شیشه و پیمانه‌ای بسیار داشت

هیچ‌کس چون‌محتسب‌مستانه‌نشکست‌و نریخت

در بر این انجمن رنگی نگردانید شمع

تا قیامت هم پرپروانه نشکست و نریخت

باعث هرگریه و فریاد لطف آشناست

شیشه وصهبای ما بیگانه نشکست و نریخت

مرگ می‌باشد علاج تشنه‌کامیهای حرص

پر نشد پیمانه تا پیمانه نشکست ونریخت

تا ابد در خاک اگر جویی نخواهی‌یافتن

آن قدح‌کز بازی طفلانه نشکست و نریخت

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

اشک‌مابیدل به‌هیچ‌افسانه‌نشکست‌و نریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها