0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۷

نه وحدت سرایم نه‌کثرت نوایم

فنایم‌، فنایم‌، فنایم‌، فنایم

نه پایی که گردون فرازد خرامم

نه دستی که بندد تعین حنایم

اگر آسمانم عروجی ندارم

اگر آفتابم همان بی‌ضیایم

نه شخصم معین نه عکسم مقابل

خیال آفرین حیرت خود نمایم

ز صفر است در دست تحقیق جامم

حساب جنون بر خرد می‌فزایم

سلامت‌ که می‌جوید از دانهٔ من

هوس کوب دندان هفت آسیایم

درتن چارسو‌بم چه سودا چه سودی

چو صبح از نفس مایگان هوایم

چه مقدار وحشت‌کمین است فرصت

که با هر نفس باید از خود برآیم

شعور است آثار موجود بودن

من بیخبر هر کجایم‌، کجایم

لباس تعلق خیالست بیدل

گره نیست جز من به بند قبایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۳

چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفته‌ایم

سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفته‌ایم

دیده‌ها تا دل همه خمیازهٔ ما می‌کشند

جای ما در هر مکان خالی‌ست گویا رفته‌ایم

کس ز افسون تعین داغ محرومی مباد

چون‌ گهر عمریست در دربا ز دریا رفته‌ایم

فکر خود ما را چو شمع‌ آخر به طوف خاک برد

یکسر از راه‌ گریبان در ته پا رفته‌ایم

رهرو عجزیم ما را جرات رفتار کو

چند روزی شد چو عنقا برزبانها رفته‌ایم

سایه را در هیچ‌ صورت نسبت خورشید نیست

تا تو ما را در خیال آورده‌ای ما رفته‌ایم

بر زمین چندان‌که می‌جوییم‌ گرد ما گم است

کاش گردد چون سحر روشن‌ که بالا رفته‌ایم

چون امل ما را در این محفل نخواهی یافتن

جمله امروزیم لیک آن سوی فردا رفته‌ایم

الفت هر چیز وقف ساز استعداد اوست

تا مروت در خیال آمد ز دنیا رفته‌ایم

کلک معنی در سواد مدعا بی‌لغزش است

گر به صورت چون خط ترسا چلیپا رفته‌ایم

ساز هستی‌گر به این رنگ احتیاج آماده است

ما و آب رو ازین غمخانه یکجا رفته‌ایم

از نفس کم نیست ‌گر پیغام ‌گردی می‌رسد

ورنه ما زین دشت پیش از آمدنها رفته‌ایم

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار

کس چه داند آمدیم از بیخودی یا رفته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۹

دور هستی پیش از گامی تمامش کرده‌ایم

عمر وهمی بود قربان خرامش کرده‌ایم

شیشه‌ها باید عرق برجبههٔ ما بشکند

کز تری‌های هوس تکلیف جامش کرده‌ایم

ماجرای صبح و شبنم دیدی از هستی مپرس

صد نفس شد آب‌ کاین مقدار رامش کرده‌ایم

خواب عیش زندگی پرمنفعل تعبیر بود

شخص فطرت را جنب از احتلامش‌ کرده‌ایم

زندگی تلخست از تشویش استقبال مرگ

آه از فکر ادایی آن چه وامش کرده‌ایم

تیره‌بختی هم به آسانی نمی‌آید به دست

تا شفق خورده‌ست خون‌، صبحی‌ که شامش‌ کرده‌ایم

ما اسیران چون شرارکاغذ آتش زده

مشق آزادی ز چشمکهای دامش کرده‌ایم

چشم ما مژگان ندزدیده‌ست ز آشوب غبار

در ره او هر چه پیش آمد سلامش کرده‌ایم

پیش دلدار است دل قاصد دمی‌کانجا رسی

دم نخواهی زدکه ما چیزی پیامش‌کرده‌ایم

غیر خاموشی نمی‌جوشد ز مشت خاک ما

سرمه گردی دارد و فریاد نامش کرده‌ایم

منظر کیفیت‌ گردون هوایی بیش نیست

بارها چون صبح ما هم سیربامش کرده‌ایم

نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست

از لب خاموش فکر انتقامش کرده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۷۵

باده ندارم که به ساغرکنم

گریه ‌کنم تا مژه‌ای تر کنم

کو تب شوقی‌ که دم واپسین

آینه را آبله بستر کنم

صف شکن ناز توانایی‌ام

تیغ‌ گر از پهلوی لاغر کنم

تا نگهی در تپش آرام شمع

ناخن پا تا مژه شهپر کنم

تهمت آسودگی‌ام داغ کرد

رفع خجالت به چه جوهرکنم

کاش درین عرصه به رنگ شرار

از نفس سوخته سر برکنم

در همه‌کارم اگر این است جهد

خاکبه سر از همه بهترکنم

نیست کسی دادرس هیچکس

رعد نی‌ام‌ گوش‌ که را کر کنم

تر شود از شرم لب تشنه‌ام

خشکی اگر تهمت ساغر کنم

عزتم این بس ‌که چو موج ‌گهر

پای به دامن‌ کشم و سر کنم

حسرت دیدار نیاید به شرح

تا به‌کجا آینه دفترکنم

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد

قلزمی از قطره چه باورکنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۸

با کف خاکستری سودای اخگر کرده‌ایم

سر به تسلیم ادب گم در ته پر کرده‌ایم

آرزوها در مزاج ما نفس دزدید و سوخت

خویش را چون قطرهٔ بی‌موج گوهر کرده‌ایم

اشک غلتانیم کز دیوانگیهای طلب

لغزش پا را خیال گردش سر کرده‌ایم

بی‌زبانی دارد ابرامی‌ که در صد کوس نیست

هر کجا گوش است ما از خامشی کر کرده‌ایم

از شکوه اقتدار هیچ بودنها مپرس

ذره‌ایم اقلیم معدومی مسخر کرده‌ایم

آنقدر وسعت ندارد ملک هستی تا عدم

چون نفس پر آمد و رفت مکرر کرده‌ایم

عاقبت خط غبار از نسخهٔ ما خواندنی است

باد می‌گرداند آوازی که دفتر کرده‌ایم

خامشی در علم جمعیت رباضتخانه است

فربهی‌های زمان لاف لاغر کرده‌ایم

آستان خلوت‌ کنج عدم‌ کمفرصتی است

شعلهٔ جواله‌ای را حلقهٔ در کرده‌ایم

مقصد ما زین چمن ‌بر هیچکس ‌روشن ‌نشد

رنگ گل بوده‌ست پروازی که بی‌پر کرده‌ایم

زحمت فهم از سواد سرنوشت ما مخواه

خط موهومی عیان بود از عرق ترکرده‌ایم

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا

چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۱

در جگر صد رنگ توفان ‌کرده‌ایم

تا سرشکی نذر مژگان کرده‌ایم

حیرت از طاووس ‌ما پر می‌زند

وحشتی را نرگسستان کرده‌ایم

اخگر ما پردهٔ خاکسترست

بیضهٔ قمری نمایان کرده‌ایم

تا نفس بر خود تپید آیینه نیست

چون حباب این جلوه سامان کرده‌ایم

شبنم ما جیب خجلت می‌درد

یک عرق آیینه عریان کرده‌ایم

ناله حسرتخانهٔ دیدار اوست

در نفس آیینه پنهان کرده‌ایم

عشق از محرومی ما داغ شد

بی‌جنون سیر بیابان کرده‌ایم

دست بر هم سودنی داریم و بس

خدمت طبع پشیمان کرده‌ایم

ما و شمع‌ کشته نتوان فرق‌ کرد

اینقدر سر در گریبان کرده‌ایم

ماتم فرصت ز حیرت روشن است

جای مو مژگان پریشان کرده‌ایم

ای توانایی به زور خود مناز

ما ضعیفان آنچه نتوان کرده‌ایم

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

یار می‌آید چراغان کرده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۷

دیدهٔ انتظار را دام امید کرده‌ایم

ای قدمت به چشم ما خانه سفید کرده‌ایم

دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن

سیر تأملی که دل تا مژه عید کرده‌ایم

همچو صدف قناعتست بوتهٔ امتحان فقر

مغز شد استخوان ما بسکه قدید کرده‌ایم

فیض جنون نارسا فکر برهنگی ‌کراست

خرقهٔ دوش عافیت سایهٔ بید کرده‌ایم

معنی لفظ‌ حیرتیم‌ کیست به فهم ما رسد

بوی اثر نهفته را رنگ پدید کرده‌ایم

گرد به باد رفتگان دست بلند ‌مطلبی است

گوش به چشم‌کن بدل ناله جدیدکرده‌ایم

آه‌ کجا برد کسی خجلت تهمت عدم

نام خموشی وکری‌گفت و شنیدکرده‌ایم

فرصت اشک شمع رفت ای دم صبح عبرتی

خنده دیت نمی‌شود گریه شهیدکرده‌ایم

بیدل اگرخطای ما درخور ساز زندگیست

تا به‌ کفن رسیده‌ایم ناله سفید کرده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۶

آه دود آخته‌ای می‌خواهم

روز شب ساخته‌ای می‌خواهم

زین محیطم هوس گوهر نیست

دل نگداخته‌ای می‌خواهم

فارغ از طوق وفا نتوان زیست

گردن فاخته‌ای می‌خواهم

تا شوم محرم خاک قدمت

سر افراخته‌ای می‌خواهم

صافی آینه منظورم نیست

خانه پرداخته‌ای می‌خواهم

به متاع تپش آباد هوس

آتش انداخته‌ای می‌خواهم

رنگها جمله سراغ ‌هوسند

گرد پی باخته‌ای می‌خواهم

ساز این انجمن آزادی نیست

آنطرف تاخته‌ای می‌خواهم

چشم زخمست شناسایی خلق

قدر نشناخته‌ای می‌خواهم

چون جرس تا ننمایم بیدل

نالهٔ ساخته‌ای می‌خواهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۵

زین صفر کز عدم در هستی گشوده‌ایم

آیینهٔ حباب خیالت زدوده‌ایم

گرد هزار رنگ تماشا دمانده است

دستی‌که همچو عکس بر آیینه سوده‌ایم

خلقی به یاد چشم تو دارد سجودناز

ما هم به سایهٔ مژه‌هایت غنوده‌ایم

جمعیت وسیلهٔ دیدار مفت ماست

آیینه داری از صف حیرت ربوده‌ایم

پر روشن است حاصل انجام‌کار شمع

پرواز گریه دارد و ما پر گشوده‌ایم

در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست

با عشق طالعی‌ست که ما آزموده‌ایم

از دوری حقیقت ادراک ما مپرس

دربا سراب شدکه به چشمت نموده‌ایم

از مزرع امید که داند چه ‌گل‌ کند

ما دانه‌های کاشتهٔ نادروده‌ایم

جانیم رفته رفته جسد بسته‌ایم نقش

کم نیستیم کاینهمه بر خود فزوده‌ایم

معدومی حقیقت ما حیرت آفرید

پنداشتیم آینه‌دار تو بوده‌ایم

بیدل ترانه‌سنج چه سازی که عمرهاست

از پردهٔ خیال حدیثت شنوده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۸

به ذوق سجدهٔ او از عدم گلباز می‌آیم

چه شوق‌ست اینکه یک پیشانی و صد ناز می‌آیم

تحیر نامه‌ها دارم‌، هزار آیینه دربارم

خیال آهنگ دیدارم به چندین ساز می‌آیم

خمستان در رکاب گردش رنگم چه سحرست این

به یاد نرگسی ساغرکش اعجاز می‌آیم

طواف کعبهٔ دل آمد و رفت نفس دارد

اگر صد بار ازین جا رفته باشم باز می‌آیم

به هر جا پاگذارم شوقت استقبال من دارد

ادب پروردهٔ عشقم به این اعزاز می‌آیم

ز تجدید بهار انس دارم در نظر رنگی

که‌ گر صد سال پیش آیم همان آغاز می‌آیم

نوای بوی گل سازم‌، نوید عالم رازم

نسیم گلشن نازم‌، هزار انداز می‌آیم

بهار آرزو در دل‌،‌ گل امید در دامن

به هر رنگی‌که می‌آیم چمن پرداز می‌آیم

به حکم مهر تابان اختیاری نیست شبنم را

پر و بالم تویی چندان‌ که در پرواز می‌آیم

خواص مرغ دست‌آموز دارد طینت بیدل

به هر جا می‌روم تا می‌دهی آواز می‌آیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۷

پایمالیم و فارغ ازگله‌ایم

سر به بالین شکر آبله‌ایم

منزل و مقصدی معین نیست

لیک در فکر زاد و راحله‌ایم

همه چون اشک می‌رویم به خاک

سرنگونی متاع قافله‌ایم

از سجود دوام وضع نیاز

فرض خوان نماز نافله‌ایم

یک نفس ساز و صد جنون آهنگ

کس چه داند که در چه سلسله‌ایم

پهلوی عجز ما مگردانید

چون زمین خوابگاه زلزله‌ایم

عبرت از بند بند ما پیداست

شکل مربوط جمله فاصله‌ایم

امتحان گلفروش راز مباد

غنچه‌سان یکدلیم و ده دله‌ایم

آخر از یکدگر گسیختن است

خوش معاشان بد معامله‌ایم

ناقبولی رواج معنی ماست

هرزه‌گویان دم زن صله‌ایم

شرم‌دار ازکمال ما بیدل

قطره ظرف و حباب حوصله‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۶

یاران نه در چمن نه به‌باغی رسیده‌ایم

بوی‌گلی به سیر دماغی رسیده‌ایم

مفت تأمدم اگر وا رسد کسی

از عالم برون ز سراغی رسیده‌ایم

از سرگذشت عافیت شمع ما مپرس

طی‌گشت شعله‌ها که به داغی رسیده‌ایم

پر دور نیست از نفس آثار سوختن

پروانه‌ها به دور چراغی رسیده‌ایم

بر بیخودان فسانهٔ عیش دگر مخوان

رنگی شکسته‌ایم و به باغی رسیده‌ایم

اقبال پرگشایی بخت سیاه داشت

از سایهٔ هما به‌کلاغی رسیده‌ایم

از ما تلاش لغزش مستان غنیمت است

اشکی به یک دو قطره ایاغی رسیده‌ایم

چون سکته‌ای‌ که‌ گل‌کند از مصرع روان

کم فرصت یقین به فراغی رسیده‌ایم

بیدل درین‌ بهار ثمرهاست گلفشان

ما هم به وهم خویش دماغی رسیده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:57 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۲

حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم

یک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم

کس درین محفل زبان‌دان گداز دل نبود

چون سپند از خجلت عرض تمنا سوختیم

نشئهٔ تحقیق ما را شعلهٔ جواله‌کرد

گرد خودگشتیم چندانی‌که خود را سوختیم

حال هم وهم است از مستقبل اینجا دم مزن

آتش ما شد بلند امروز و فردا سوختیم

در چراغان وفا تأثیر شوق دیگر است

خواب درچشم تماشا سوخت تا ما سوختیم

یک قدم وحشت ادا شد گرمی جولان شوق

همچو برق از جادهٔ نقش‌ کف پا سوختیم

اضطراب شعله‌ ی ما داغ افسردن نداشت

چون نفس از خواهش آرام دلها سوختیم

در دیار ما جو شمع از بسکه قحط درد بود

تا شود یک داغ پیدا جمله اعضا سوختیم

از نشان و نام ما بگذرکه ما بیحاصلان

دفتر خود یک قلم در بال عنقا سوختیم

صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم

شمع خود در هرکجا بردیم خود را سوختیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۳

صبح است و ما دماغ تمنا رسانده‌ایم

چون شمع بوسهٔ مژه تا پا رسانده‌ایم

گل می‌کند ز شعلهٔ خاکستر آشیان

بال شکسته‌ای که به عنقا رسانده‌ایم

ترک طلب به عمر طبیعی مقابل است

آیینهٔ نفس به مسیحا رسانده‌ایم

کم نیست سعی ما که به صد دستگاه اشک

خود را به پای آبله فرسا رسانده‌ایم

وحدت نماست شور خرابات ما و من

وهم است این که نشئه دو بالا رسانده‌ایم

آیینهٔ جهان لطافت کدورت است

نقب پری ز شیشه به خارا رسانده‌ایم

در هر دماغ فطرت ما گرد می‌کند

هر جا رسیده است‌ کسی ما رسانده‌ایم

شوقی فسرد و قطرهٔ ما در گهر گرفت

این است کلفتی‌ که به دریا رساند‌ه‌ایم

طاووس ما بهار چراغان حیرت است

آیینه خانه‌ای به تماشا رسانده‌ایم

از بس تنک بضاعت دردیم چون‌ گهر

یک قطره اشک بر همه اعضا رسانده‌ایم

گر مستی‌ات شکست دو عالم به شیشه کرد

ما هم دلی به پهلوی مینا رسانده‌ایم

بیدل ز سحرکاری طول امل مپرس

کامروز نارسیده به فردا رسانده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۹۹

به هر طرف‌ که هوای سفر شکست‌ کلاهم

همان شکست شد آخر چو موج توشهٔ راهم

خیال موی میان‌که شدگره به دل من

که عرض معنی باریک می دهد رگ آهم

به‌گلشنی‌که ادب داشت آبیاری حیرت

نمو ز جوهر آیینه وام‌کردگیاهم

کفیل عافیت من بس است وضع ضعیفی

ز رنگ رفته همان سر به بالش پرکاهم

به صفحه‌ای که نویسند حرفی از عمل من

خطاست نقطه‌اش از انفعال کار تباهم

به جز وبال چه دارد سواد نسخهٔ هستی

بس است آفت مورکلف به خرمن ماهم

به قطرگی ز محیطم مباش آنهمه غافل

اگر چه موی‌کمر نیستم حباب‌کلاهم

عبث درین چمنم نیست پر فشانی الفت

چو صبح بوی‌گلی دارد آشنایی آهم

چه ممکنست نبالد به عجز ریشهٔ جهدم

شکست آبله می‌افکند چو تخم به راهم

به جلوهٔ تو ندانم چسان رسم بیدل

به خود نمی‌رسم از بسکه نارساست نگاهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها