0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۰

چون خامه از ضعیفی افلاک دستگاهم

صد رنگ لفظ و معنی بالیده در پناهم

هر چند چون حبابم بی‌دستگاه قدرت

تسخیر عالم آب ترکی‌ست ازکلاهم

اقبال بینوایی چندین فتوح دارد

دست تهی‌کلیدیست در پنجهٔ سیاهم

غافل مباش چون شمع از ناتوانی من

صد انجمن ز خود رفت بر دوش اشک و آهم

در بارگاه همت سرگرمیی ندارد

هنگامهٔ گدایی یعنی دماغ شاهم

ای جرأت فضولی تا کی سر تماشا

چون دل ز چشم حیران چاه است پیش راهم

آیینه را ز جوهر تمهید دور باش است

آخر غبار آن خط شد رهزن نگاهم

در سرکشی دو تایم در ناله بینوایم

با هر چه بر نیایم عجز است عذر خواهم

تصویر انتظارم از راحتم مپرسید

در خواب بیخودی هم چشمم نشد فراهم

چون سایه‌ام سراپا تمثال تیره‌روزی

دیگر چه وانماید آیینهٔ سیاهم

باید چو موج‌ گوهر آسوده خاک گشتن

از عافیت مپرسید در منزلست راهم

ای آرزو مشوران بیهوده اشک ما را

مینا شکسته‌ای چند آسوده‌اند با هم

بید‌ل سراغ رنگم از گرد آه دریاب

در گرد باد محو است پرواز برگ ‌کاهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۷

ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ هم

ساز غزال رام تو خشم پلنگ هم

دنباله‌های ابروت از دل گذشته است

می‌آید ازکمان توکار خدنگ هم

تنها نه دف ز حلقه به‌گوشان بزم تست

دارد سری به فکر سجود تو چنگ هم

رنگینی لباس چه مقدار دلکش است

گل‌کرده است این هوس از طبع سنگ هم

از آگهی به مغز خرد جمع‌کرده‌ایم

کیفیتی‌ که نیست در اوهام ننگ هم

زانو زدن ز خصم مپندار عاجزیست

پیداست این ادا دم‌ کین از تفنگ هم

ای خستت عقوبت جاوید، هوش‌دار

بدتر ز قبر می‌فشرد جسم تنگ هم

راهیست راه عمرکه خود قطع می‌شود

وصل فنا شتاب ندارد درنگ هم

عجزیست در مزاج تحیر سرشت من

کز خویش رفتنم نشکسته‌ست رنگ هم

درکارگاه عشق سلامت چه می‌کند

اینجا به طبع شیشه خزیده‌ست سنگ هم

بی‌الفت لباس ز عریان تنی چه باک

جنس دکان فخرپرستی‌ست ننگ هم

بیدل مباد منکر جام تهی شوی

دارد حضور قلقل مینا ترنگ هم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۳

وقت است‌کنیم‌گریه با هم

ای شمع شب است روز ما هم

دوریم جدا زدامن یار

چون دست شکسته از دعا هم

هستی چقدر رعونت انشاست

سرها دارد چو شمع پا هم

تا زندگیت نفس شمارست

رو چون نفس از خود و بیا هم

زین‌گرد نشسته در زمین‌ست

چیزیست چو صبح بر هوا هم

خونم چه نشان دهد زدستی

کایینه نگیرد از حنا هم

گر سر نکنم نیازتسلیم

چون اشک که بشکند کلاهم

از کوشش نارسا مپرسید

ما را نرساند تا به ما هم

هر جا بردیم نقب راحت

دیدیم بجا نبود جا هم

بر جوهرتیغ خم منازبد

سر می‌فکند قد دو تا هم

خاری ندمید ازین بیابان

مژگان طلب است خواب پا هم

بیدل چو عرق وفا سرشتان

آیند ز عبرت از حیا هم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۲

منم آن نشئهٔ فطرت‌ که خمستان قدیم

دارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم

ندمیدم ز بهاری‌ که چمن ساز نفس

صبح ایجاد مرا خنده نماید تعلیم

بیش از آن است در آیینهٔ من مایهٔ نور

که به هر ذره دو خورشید نمایم تقسیم

در بهاری‌که منش غنچهٔ تمکین بندم

وضع شبنم نکشد تهمت اجزای نسیم

شوقم آن دم‌ که پر افشاند به صحرای عقول

گشت یک عالم ارواح در اندیشه جسیم

قصر سودای جهان پایهٔ قدری می‌خواست

چترزد دود دماغ من وشد عرش عظیم

فطرتم ریخت برون شور وجوب و امکان

این دو تمثال در آیینهٔ من بود مقیم

به گشاد مژه‌ام انجمن آرای حدوث

به شکست نفسم آینه پرداز قدیم

شعله بودم من و می‌سوخت نفس شمع‌ مسیح‌

من قدح می‌زدم و مست طلب بود کلیم

پیش ز ایجاد به امید ظهور احمد

داشت نور احدم درکنف حلقهٔ میم

رفت آن نشئه ز یادم به‌ فسون من و تو

برد آن هوش ز مغزم الم خلد و جحیم

خاکبوسی‌ست‌ کنون سر خط پیشانی ناز

عشق‌ کرد آخرم این نسخهٔ عبرت تسلیم

حلقه‌ام کرد سجود در یکتایی خویش

حیرت آورد بهم دایرهٔ علم و علیم

نفس ماهی دریای وفا قلاب است

جیم‌ گل می‌کند از نون چو نمایند دو نیم

بحر فطرت به‌گهر سازی من می‌گوید

گرچه صیقل زده‌ام آینهٔ اشک یتیم

خلقی اینجاست به عبرتکدهٔ‌ کعبه و دیر

پیش پا خوردهٔ هر سنگ ز جولان سقیم

زین خطوطی‌ که نفس‌ کوشش باطل دارد

جام جم تا به‌ کجا کهنه نسازد تقویم

زبن شکستی ‌که به مو می‌رسد از چینی دل

سر فغفور چسان شرم نپوشد به گلیم

طاق نسیانی از این انجمن احداث‌ کنیم

تا دم شیشهٔ دل ماند از آفات سلیم

بیدل افسانه غیرم سبق آهی هست

می‌کند اینقدرم سیر گریبان تعلیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۹۸

پرواز بی نشانی دارد دماغ جاهم

بشکن غبار امکان تا بشکنی کلاهم

سر رشتهٔ جنونم ‌گیسوی ‌کیست یا رب

شد دهر سنبلستان از پیچ و تاب آهم

دریای جست‌وجو را بی پا و سر حبابیم

صحرای آرزو را بی‌پا و سر گیاهم

چون نی اگر چه نخلم بی برگ سایه داریست

بس ناله‌گر ضعیفی آسودهٔ پناهم

گردون که از فروغش هر ذره آفتابیست

چون داغ در سیاهیست ازکوکب سیاهم

آخر ز شرم هستی باید به خود فرو رفت

چون شمع در کمین‌ست از جیب خویش جاهم

سرمایهٔ حیا بود آیینه‌ گشتن من

همواره کرد حیرت انگارهٔ نگاهم

محمل به دوش وهمم فرصت شماری‌ام کو

چون عمر در گذشتن مرهون سال و ماهم

از جادهٔ رمیدن تا منزل رسیدن

دارد دل شکسته چون دانه زاد راهم

هر چند هستی من بی‌مغزی حبابی است

دریا سری ندارد جز در ته کلاهم

مشتاق‌ جلوه بودن آیین بی بصر نیست

در حیرتم چه حرفست ای بی‌خبر نگاهم

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل

دل عقده‌ای ندارد در رشته‌های آهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۹۳

بی دستگاهیی بود چون شمع در کمینم

پیشانی عرق ریز برداشت آستینم

بی قدریم برآورد همقدر آتش خس

بر خیزم از سر خویش تا زیر پا نشینم

آزادگان ازین باغ با صد طرب گذشتند

صبحی نشد که من هم دامن به خنده چینم

نامم گداخت چندان از انفعال شهرت

کز فلس ماهیان برد نقش دگر نگینم

گویند از میانش جز در کمان نشان نیست

من هم درین توهم همسایهٔ یقینم

چون موج از محبت هر چند آب‌گشتم

نگذاشت آتش آخر دنبال انگینم

در صلحنامهٔ هوش ثبت است بی‌دماغی

رحمی است کز خط جام بندد کمر نگینم

الفاظ بی معانی بر فطرتم ستم کرد

دست چنار تا کی بندد حنای زینم

خودداری‌ام دل افشرد کو صنعت جنونی

کز چاک یک گریبان صد دامن آفرینم

آخر به سجده تازی از من‌ که می‌برد پیش

بگذار یک دو روزی میدان‌کشد جبینم

سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل

چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۹

خوشا عهدی‌ که غم‌ کوس تسلی می‌زد و دل هم

به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم

درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر دارد

شلایین‌تر ز صد خارست دامنگیری‌ گل هم

به افسون نفس عمری فلکتاز هوس بودم

کنون دیدم‌ کزین جرأت ندارم راه در دل هم

به ذوق جستجوی لیلی عبرت نقاب ما

مگو مجنون بیابانی است‌، صحرایی‌ست محمل هم

زمینگیری ندارد بهرهٔ راحت درین وادی

چو تار شمع اینجا جاده پرداز است منزل هم

غرورکیست سرمشق دبیرستان نومیدی

که دارد کج‌کلاهی‌ها شکست فرد باطل هم

کف خاکستر پروانهٔ ما این نظر دارد

که برق شمع اگر این است خواهد سوخت محفل هم

به تصو‌یر خیال ای آینه زان جلوه قانع شو

همان تمثال خواهی دید اگر گشتی مقابل هم

غباری نیست بیتابی‌ کزین حیرتسرا جوشد

به هر کمفرصتی اینجا دماغی داشت بسمل هم

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل

توان برداشتن از خاک راهت نقش بیدل هم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۱

سر خوش آن نرگس مستانه‌ایم

ما گدایان در میخانه‌ایم

قید دل ما را امل فرسود کرد

در کمند ریشهٔ این دانه‌ایم

شغل سر چنگ حوادث مفت ماست

زلف بیداد آشنای شانه‌ایم

چون سحر جیبی‌ که ما وا کرده‌ایم

خندهٔ بی‌مطلب دیوانه‌ایم

بی‌ چراغ از ما که می‌یابد سراغ

خانهٔ گم کردهٔ پروانه‌ایم

اسم ما تهمت‌کش وصف است و بس

گر پر و خالی همین پیمانه‌ایم

بت ‌پرستی باعث ایجاد ماست

برهمن زادان این بتخانه‌ایم

گر نفس سرمایهٔ این فرصت است

آشنا تا گفته‌ای بیگانه‌ایم

ما و من پر سحر کار افتاده است

هر چه می‌گوییم هست اما نه‌ایم

بیدل از وهم جنون سامان مپرس

گنج ناپیدا و ما ویرانه‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۵

پروانه شوم یا پر طاووس گشایم

از عالم عنقا چه خیالست برآیم

آب و گلم از جوهر نظاره سرشتند

در چشم خیالست به چشم همه جایم

سعی طلبم بیش شد از هر چه نه بنشست

زین بعد مگر شوق برد رو به قفایم

در دامن دشتی‌ که نه راه است نه منزل

عمریست‌ که محمل‌کش آواز درایم

جوشیده‌ام از انجمن عبرت معشوق

مشکل‌ که در آیینهٔ ‌کس جلوه نمایم

ذرات جهان چشمک اسرار وصال است

آغوش من اینست‌ که چشمی بگشایم

سازم ادب آهنگ خیال نگه‌ کیست

در انجمن سرمه نشسته‌ست صدایم

با موج‌ گهر باخته‌ام دست و گریبان

از دامن خود نیست برون لغزش پایم

بی‌پردگی معنی از آیینهٔ لفظ است

فریاد که در ساز نگنجید نوایم

امید اجابت چقدر منفعلم‌ کرد

امشب عرق آینهٔ دست دعایم

تا غرهٔ افسون سعادت نتوان زیست

بر سایهٔ خود بال فشانده است همایم

ساقی قدحی چند مشو مانع تکلیف

شاید روم از یاد خود و باز نیایم

بیدل مکن آرام تمنا که در ایجاد

بر باد نهادند چو پرواز بنایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۸

با عشق نه نامیست نه ننگم‌ که برآیم

از خانه دگر با که بجنگم‌که بر آیم

در عرصهٔ توفیق چو تیغ‌ کف نامرد

نگرفت ‌نیام آن همه تنگم‌ که برآیم

رسوایی موهوم‌ گریبان در ننگست

زین بحر نه ماهی نه نهنگم‌ که برآیم

خلقی به عدم آینه‌پرداز خیال است

من زان گل نشکفته چه رنگم‌ که برآیم

بی‌همتی از تهمت پستی نتوان رست

زلف تو دهد دست به چنگم‌ که برآیم

مردان ز غم سختی ایام گذشتند

من نیز بر این‌ کوه پلنگم‌ که بر آیم

یکبار ز دل چون نفسم نیست‌ گذشتن

تا چند خورم خون و بلنگم‌ که برآیم

در قید جسد خون شدم از پیروی عقل

نامرد نیاموخت شلنگم‌ که بر آیم

پرواز دگر زین قفسم نیست میسر

راهی بگشاید پر رنگم‌ که بر آیم

کم همتی فرصت ازین عرصهٔ دلگیر

چندان نپسندید درنگم‌ که بر آیم

در آینه خون می‌خورم از لنگر تمثال

ترسم زند این خانه به سنگم‌ که برآیم

از کلفت اسباب رهایی چه خیالست

بیدل به فشار دل تنگم‌ که بر آیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۴

به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم

به سودن مژه فرسوده شد سراپایم

در این محیط مقیم تغافلم چو حباب

غبار چشم گشودن تهی کند جایم

حریف مطلب اشک چکیده نتوان شد

صدا شکست نفس در شکست مینایم

شرار مرده‌ام از حشر من مگوی و مپرس

چنان گذشته‌ام از خود که نیست فردایم

سحر طرازی گلزار حیرتست امروز

شکسته رنگی آیینهٔ تماشایم

خیال هستی موهوم سرخوشم دارد

وگرنه در رگ تاکست موج صهبایم

چو عمر رفته ندارم امید برگشتن

غنیمت است ‌که‌ گاهی به یاد می‌آیم

کسی خیال چه هستی‌کند ز وضع حباب

شکافته است به نام عدم معمایم

هزار رنگ ز من پر فشان بیرنگی‌ست

اگر غلط نکنم آشیان عنقایم

غرور خودسری آیینهٔ نمودم نیست

چو انفعال عرق کرده است پیدایم

طواف دشت جنون ذوق سجده‌ای دارد

که جای آبله دل می‌کشد سر از پایم

نگاه چاره ندارد ز مردمک بیدل

نشانده است جنون در دل سویدایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۷۸

زان پری چون شیشه تا کی شکوه‌ای خالی‌ کنم

می‌رود دامانش از کف‌ گر دلی خالی ‌کنم

جنس حیرت گرم دارد روز بازار جمال

کاش من هم یک نگه آیینه دلالی ‌کنم

خاک من دارد سحر در جیب و خاری می‌کشد

همتی ‌کو کاین بنای پست را عالی ‌کنم

دست ز اسباب جهان برداشتم اما چه سود

دل اگر بردارم از خود بار حمالی کنم

کثرت آثار در ترک تماشا وحدت است

چشم پوشم آنچه تفصیلی‌ست اجمالی‌کنم

آبروی شمع آخر ریخت اشک بی‌اثر

آرزوی مرده را تا چند غسالی‌ کنم

سوختن همچون چنار آسان نمی‌آید به دست

نوبر این رنگ‌ شاید در کهنسالی کنم

آتش افتد در بنای ‌فقر و من از سوز دل

گر هوس را آبیار گلشن قالی ‌کنم

نا امید طاقت پرواز تا کی زیستن

ناله بیکارست وقف بی پر و بالی‌کنم

بر نیامد نه سپهر از چاره ی مخمور من

شیشهٔ دیگر تو هم پر ساز تا خالی‌ کنم

عاجزی بیدل ندارد چاره از خفّت کشی

نقش پایم تاکجا تدبیر پا مالی‌ کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۹۴

ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینم

چرا ترا نگزینم‌که آفتاب‌گزینم

چراغ عشرت این بزم بی تو نور ندارد

مگر در آتشی افتم که ماهتاب گزینم

به چشمه گر بردم احتیاج تشنه لبی‌ها

جبین به عرق دهم تا ز آب تری گزینم

ز حرص چند کشم انتظار مخمل و دیبا

روم به سایهٔ دیوار فقر و خواب‌ گزینم

به محفلی که نم منتی است در می جامش

سپند نالم اگر اشکی از کباب گزینم

طپانچه نقد نشاط است و گوشمالی مالش

چه آرزو کنم از دف‌، چه از رباب‌ گزینم

گذشته است ز هم کاروان محمل فرصت

درنگ ‌کو که من بیخبر شتاب‌ گزینم

به هر دری‌که نشاند ز خود تهی شدن من

چو حلقه چشم‌ کنم باز و فتح‌ باب‌ گزینم

به مکتبی‌که بود درسش از حدیث تعلق

همین گسستن شیرازه از کتاب گزینم

نی‌ام ستمکش اوهام تا به زهد ریایی

خمار خلد ز ترک شراب ناب‌ گزینم

به قصر خلد رسانم طناب خیمهٔ عصیان

چو ریش زاهد اگر یک دو گز ثواب‌ گزینم

فلک اگر دهدم اختیار عزت و خواری

به‌گنج پا زنم و یک دل خراب‌گزینم

مدم به‌گوش خیالم فسون آتش الفت

که شکل موی ضعیفم مباد تاب‌گزینم

دماغ دردسر موج این محیط که دارد

قدح نگون‌کنم و مشرب حباب‌گزینم

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل

به جوش خم چقدر خامی شراب‌ گزینم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۲

سطری اگر ز وضع جهان وانوشته‌ایم

گردانده‌ایم رنگ و چلیپا نوشته‌ایم

در مکتب طلب چقدر مشق لغزش است

کاین جاده‌ها به صفحهٔ صحرا نوشته‌ایم

هر جا خطی ز نسخهٔ امکان دمیده است

عبرت غبار دیدهٔ بینا نوشته‌ایم

از زخم حسرتی‌که لب جام می‌کشد

خون بر بیاض گردن مینا نوشته‌ایم

رمز ازل‌ که صد عدم آن سوی فطرت است

پنهان نخوانده اینهمه پیدا نوشته‌ایم

معنی سواد نسخهٔ اشک چکیده‌ کیست

غمنامه‌ها به خون تمنا نوشته‌ایم

زبن آبرو که پیکر ما خاک راه اوست

خط غبار خود به ثریا نوشته‌ایم

از نقش ما حقیقت آفاق خواندنی‌ست

چون موج کارنامهٔ دریا نوشته‌ایم

قاصد چو رنگ باز نگردید سوی ما

معلوم شد که نامه به عنقا نوشته‌ایم

در مکتب نیاز چه حرف و کدام سطر

چون خامه سجده‌ای‌ست‌ که صد جا نوشته‌ایم

دستی اگر بلند کند نامه‌بر بس است

تا روشنت شود که دعاها نوشته‌ایم

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست

بیدل به‌کلک موجهٔ صهبا نوشته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۸

در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ هم

بی فیض نیست گوشهٔ دل‌های تنگ هم

ساز طواف‌ دل نه همین جوهر صفاست

دارد هوای خانهٔ آیینه زنگ هم

بیگانگی ز طور غزالان چه ممکنست

ما را که چشمکی‌ست ز داغ پلنگ هم

اضداد ساز انجمن یک حقیقتند

مینا ز معدنی ا‌ست که آنجاست سنگ هم

در گلشنی که عرض خرام تو داده‌اند

محمل به دوش بوی ‌گلست آب و رنگ هم

خلقی به یاد چشم تو زنار بسته است

کفری به این‌ کمال ندارد فرنگ هم

تشویش بال و پر مکش ای طالب فنا

این راه قطع می‌شود از پای لنگ هم

تا آبیار مزرع جمیعتت کنند

آتش فکن به خرمن ناموس و ننگ هم

فرداست ربط الفت ما باد برده است

مفت وفاق‌ گیر درین عرصه جنگ هم

صد رنگ جانکنی‌ست درین‌ کوچه نام را

آسان نمی‌رسد سر یاران به سنگ هم

گویند در بساط وفا عجز می‌خرند

ای اهل ناز یاد من دل به چنگ هم

بیدل اگر به دست رسد گوهر وصال

باید وطن گرفت به ‌کام نهنگ هم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها