0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۱
جمعه 28 اسفند 1394  8:56 PM

سر خوش آن نرگس مستانه‌ایم

ما گدایان در میخانه‌ایم

قید دل ما را امل فرسود کرد

در کمند ریشهٔ این دانه‌ایم

شغل سر چنگ حوادث مفت ماست

زلف بیداد آشنای شانه‌ایم

چون سحر جیبی‌ که ما وا کرده‌ایم

خندهٔ بی‌مطلب دیوانه‌ایم

بی‌ چراغ از ما که می‌یابد سراغ

خانهٔ گم کردهٔ پروانه‌ایم

اسم ما تهمت‌کش وصف است و بس

گر پر و خالی همین پیمانه‌ایم

بت ‌پرستی باعث ایجاد ماست

برهمن زادان این بتخانه‌ایم

گر نفس سرمایهٔ این فرصت است

آشنا تا گفته‌ای بیگانه‌ایم

ما و من پر سحر کار افتاده است

هر چه می‌گوییم هست اما نه‌ایم

بیدل از وهم جنون سامان مپرس

گنج ناپیدا و ما ویرانه‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها